𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و دوم نفسی گرفتم و ادامه دادم: +ندارم،هیچ وقت نداشتم. -پس ناز... وسط حرفش پریدم و اجازه ندادم ادامشو بگه: +ناز همیشه از این شوخیا میکنه. -خوبه پس میتونم... این دفعه آردا حرف ایسو رو قطع کرد: -زود باشین بیاین عکس بگیریم. ایسو…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و سوم

با صدای زنگ گوشی،چشمامو به زور باز کردم.
گوشی رو برداشتم اوروچ بود،بی خیال قطعش کردم که دوباره زنگ زد.
کلافه جواب دادم:
+داداش اگه مهم نیست بعدا زنگ میزنم.
-مهمه ایسو!
صدای اوروچ طوری بود که خواب از سرم پرید و سر جام نشستم:
+چیشده؟
-کوچاری یه مقدار از زمینا رو آتیش زده،مامان هم سکته کرد،بیمارستانیم.
شوک بهم وارد شد،سریع گوشی رو قطع
کردم.
هرچی جلو دستم بود پوشیدم و راه افتادم سمت ترابزون.
«فادیمه»
تقریبا دو ساعتی میشد که بیدار شده بودم.
همش به اتفاقات دیشب فکر میکردم و لبخند
میزدم دست خودم نبود.
با خودم گفتم بهتره برم حموم بعدشم برم یکم پیاده روی کنم.
توی حموم بودم که صدای زنگ گوشیمو
شنیدم.
"بی خیال هرکی باشه بعدا بهش زنگ میزنم"
اما خب انگار طرف ول کن نبود!
پس سریع موهامو شستم،حولمو پوشیدم و رفتم بیرون.
گوشیمو برداشتم الینا و اسمه یکی درمیون زنگ زده بودن.
"تقریبا ده بار زنگ زدن،چه خبر شده یعنی؟"
سریع شماره اسمه رو گرفتم:
-کجایی تو دختر می‌دونی چند بار بهت زنگ زدم؟
صداش به قدری بلند بود که گوشی رو از گوشم فاصله داد و گفتم:
+حموم بودم چیشده مگه؟
-بلای آسمونی نازل شده
+متوجه نمیشم اسمه، چی میگی؟
-شریف فردا آزاد میشه
یهو یخ کردم،قاتل بابام فردا آزاد میشد!
-داداشت از الان دیوونه شده فادیمه...سریع خودتو برسون می‌خوام همه کنار هم باشیم.
+باشه الان راه میفتم.
حقیقتا ترسیدم اگه داداشم اشتباهی میکرد چی؟اگه قاتل میشد چی؟
"نه نه فادیمه چرت و پرت نگو"
سریع لباس پوشیدم و آماده شدم نیاز نبود زیاد وسواس داشته باشم برای انتخاب لباس.
یه بافت نیم زیپ با شلوار بگ.
باید زودتر خودمو به ترابزون میرسوندم.
-
به خونه رسیدم سریع ماشین و رو پارک کردم.
چشمم خورد به ایوبهان.
"لاان الان وقت این مردک نیست!"
از ماشین پیاده شدم،ایوبهان اومد جلو و گفت:
-به به فادیمه خانم! انگار پاقدم شریف خیر بوده که باعث شده ما شما رو ببینیم!
چشامو محکم روی هم فشار دادم:
+ایوبهان کاری نکن زبونتو دور گردنت
پاپیون کنم.
دستاشو به نشون تسلیم بالا برد:
-جدی از اومدنت خوشحالم.
جوابشو ندادم و تند تند پله ها رو بالا رفتم، داخل خونه فقط الینا بود.
وقتی منو دید با خوشحالی دوید سمتم و بغلم کرد منم محکم بغلش کردم،با چشم دنبال
داداشم بودم.
-چه خوب شد اومدی فادیمه.
+عزیزدلم!داداشم کجاست؟
از بغلم اومد بیرون بغض کرد:
ــ بابام...بابامو بردن دادگستری.
+برای چیی؟
ــ زمین های فورتونا رو آتیش زده.
شیرین فورتونا هم گفت تا آزادی شریف دادگستری باشه که بلایی سر شریف نیاره، مامانمم رفت دنبال بابام.
«ایسو»
همینکه به ترابزون رسیدم،اولین جایی که
رفتم بیمارستان بود.
اوروچ رو توی راهروی بیمارستان دیدم از دور دستاشو برام باز کرد،نزدیکش شدمو بغلش کردم.
با نگرانی پرسیدم:
+مامان چطوره؟
-خوبه یکم دیگه به هوش میاد.
+چیشد که اینجوری شد اصلا؟
-فردا عمو آزاد میشه،کوچاری هم برای خون بها نصف کارخونه رو خواست، مامان قبول نکرد اونم زمینارو آتیش زد.
+اوها!یعنی داری میگی دردسرا شروع شده؟
-اره.
روی صندلی نشستم و اوروچ هم کنارم نشست.
-هی..چه خبرا؟خبری از داداشت نمیگیری.مگر اینکه کارمون به بیمارستان بکشه بیای دیدنمون!
+حالا خدانکنه داداش ولی کارتون به دادگاه هم بکشه میام.
پس گردنی بهم زد و خندید.
دکتر به سمتمون اومد و گفت که وضعیت مامان بهتره البته که فعلا نمیتونیم ببینیمش.
خیلی هم نگرانش نبودم!
بعد با اوروچ به سمت کارخونه راه افتادیم.
حتی یک درصد هم به اینکه ممکنه فادیمه اونجا باشه فکر نکردم و خب...
«فادیمه»
نتونستیم داداشمو ببینیم.
فقط زنداداش اسمه رو دیدیم که بهمون گفت جای نگرانی نیست و تا چند ساعت دیگه میان خونه.
غضب مارو سوار ماشین کرد و به سمت کارخونه روند.
+داداش غضب اخه مارو برای چی میخوای ببری کارخونه.
-داداشت شاهکار هنری خلق کرده.نمیخوای ببینیش؟
+هووف...حس خوبی ندارم!
آلینا دستشو روی دستم گذاشت و گفت:
-هیچی نمیشه عمه کوچولو.
جلوی کارخونه رسیدیم،اول غضب پیاده شد.
به دور و اطراف نگاهی انداختم.
اوروچ اونجا بود.
اونی که کنارشه؟
"نبابا فادیمه توهم زدی توام!هرجا میری اونو میبینی."
الینا هم متعجب داشت منو نگاه میکرد.
جفتمون از ماشین پیاده شدیم و دنبال غضب رفتیم.
انگار توهم نبود!
خودش روبه رومه!
-اوروچ فورتونا،ایسو فورتونا!دیدید...
بقیه حرفای غضب و متوجه نشدم.
ایسو "فورتونا"؟
آلینا متوجه حال بدم شد.
ایسو نگاهش روی من بود،ولی خب نمیتونست نزدیک بشه یعنی نمیزاشتم نزدیک بشه.
1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و دوم نفسی گرفتم و ادامه دادم: +ندارم،هیچ وقت نداشتم. -پس ناز... وسط حرفش پریدم و اجازه ندادم ادامشو بگه: +ناز همیشه از این شوخیا میکنه. -خوبه پس میتونم... این دفعه آردا حرف ایسو رو قطع کرد: -زود باشین بیاین عکس بگیریم. ایسو…
چشام پر از اشک بود و لحظاتمون رو مرور میکردم.
الینا دستمو گرفت و منو به سمت ماشین برد.
-فادیمه؟
نگاهش کردم.
-این همون ایسو نیست؟
چشمامو بستم که اشکام سرازیر شدن، محکم بغلم کرد.
-گریه نکن...توام نمیدونستی اینو!
توی ماشین نشستیم که پیامی واسم اومد‌.
iso:
خوبی؟
از پنجره به سمتی که اون بود نگاه کردم.
حالا اوروچ و غضب نبودن و اون نگاهش روی من بود.
یکم به دور و برش نگاه کرد و بعد به سمت ماشین اومد‌.
در ماشین باز بود!
-خوبی؟
جوابی ندادم، رومو به اون سمت برگردوندم.
ایسو شروع کرد به صحبت کردن:
-من تو این دشمنی که به خاطرش داری این کارو میکنی هیچ نقشی نداشتم!توام نداشتی.اون زندگی که خارج از ترابزون ساختم هم،همش بخاطر فرار از این دشمنی بود.از هیچکدوم از ادمای این دوتا روستا هم نمیترسم.
+منم نگفتم میترسی!درو ببند برو و دیگه پشت سرتم نگاه نکن.ما دشمنیم،یا همدیگه رو میکشیم یا به هم خیانت میکنیم!
چند ثانیه بهم خیره شد بعد درو بست و رفت.
سرم و رو شونه آلینا گذاشتم.
-فادیمه؟
+هووم؟
-میگم..یعنی..دوسش داری؟
خندیدم.
+برادرزاده ی کسی که بابام کشته رو،پسر کسی که بابام کشته رو،یا ایسویی که تو آنکارا بود رو؟
-نپیچون عمه کوچولو!دوسش داشته باشی چه فرقی میکنه کی باشه؟
+ندارم..اگه داشتمش هم دیگه ندارم.
به علاوه،این سوالا چیه میپرسی؟من اصلا از اول ازش بدم میومد!از چیش باید خوشم میومد اخه؟
چند دقیقه بعد غضب اومد و به سمت خونه روند‌.
بعد از اینکه کفشمو درآوردم سرم و بالا گرفتم که داداشم و دیدم.
+داداش!
دویدم و بغلش کردم.
-اویی تاتارام،چقد دلم برات تنگ شده بود.
+منم داداش.
یه دل سیر بغلش کردم و بعد نشستیم‌.
-خب تاتارام،زندگی تو آنکارا چطوره؟کم و کسری که نداری؟
+خوبه داداش همه چیز اوکیه.
-کار و بار چطور پیش میره؟راستی اجراتم دیدم عالی بودی واقعا!
خندیدم.
+کار و بارم خوب پیش میره،سوال بعدی!
-دوستات و آشناهات چطورن؟مشکلی که با کسی نداری؟
لبخندم محو شد ولی سریع به خودم اومدم.
+همه چیز خوبه داداش.نگران نباش!
زنداداش اسمه صدامون کرد:
-همگی بیاید سر شاام!به مناسبت اومدن فادیمه دلمه پختم.
+اووی قربون زنداداشم برم من.
داداشم رفت که دستاش رو بشوره.
-هووف...همش دارم سعی میکنم جو رو عوض کنم،خیلی نگرانم
+والا منم نگرانم زنداداش.آلینا هم که تو حالت عادی انقد ساکت نمیشینه پس اونم نگرانه.
الینا یدونه تو سرم زد که خندیدم.
داداشم اومد و غذا خوردیم.
+خب من خوابم میاد.اتاقم سرجاشه دیگه؟
-مگه من اتاق تاتارام خراب میکنم؟
خندیدم و به سمت اتاق رفتم.
بعد عوض کردن لباسام روی تخت دراز کشیدم.
چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم.
ولی همه چیز جلوی چشمام بود!
چطور اون مست کرده بود یادش رفته بود منو بوسیده ولی من حتی یه دقیقه ام لحظات دیشبو یادم نمیره؟
همش سعی کردم بخوابم ولی نشد‌.
اون وقتی منو دید تعجب نکرد.
پس میدونست!
میدونست و دوبار منو بوسیده بود؟
میدونست و انقد بهم نزدیک شده بود؟
چرا به من نگفته بود؟
نتونستم صبر کنم،نتونستم بپرسم ازش،ندونستم چیکار کنم.
شروع به گریه کردم‌.
تمام سعیمو کردم که بی صدا باشه و خب موفق هم بودم.

ولی یه دفعه در اتاقم باز شد.
سرمو بالا اوردم و اسمه رو دیدم.
-فادیمه؟چرا گریه میکنی؟
اومد کنارم نشست و دستشو روی دستم گذاشت.
+هیچ..هیچی زنداداش،دلم واسه خونم تنگ شد.
انگار باور کرد که خندید:
-هنوز اومدی اخه دخترر؟ این همه وقته از اینجا رفتی یه بار نگفتی دلم واسه اینجا تنگ شده!
منم میون گریه هام زورکی خندیدم.
+دلم تنگ شد،ولی بهتون نگفتم.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و سوم با صدای زنگ گوشی،چشمامو به زور باز کردم. گوشی رو برداشتم اوروچ بود،بی خیال قطعش کردم که دوباره زنگ زد. کلافه جواب دادم: +داداش اگه مهم نیست بعدا زنگ میزنم. -مهمه ایسو! صدای اوروچ طوری بود که خواب از سرم پرید و سر جام…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و چهارم

اسمه نزدیکم شد و محکم بغلم کرد،چند بار موهام رو بوسید.
+داداشم بهتره؟
-آره خوبه،ولی نمی‌دونم این خوب بودنش تا کی قراره ادامه داشته باشه!
+هوم.
دلم میخواست درمورد ایسو از اسمه بپرسم ولی از طرفی هم مطمئن بودم قراره کلی سوال پیچم کنه.پس بیخیال سوال پرسیدن درمورد ایسو شدم
چند دقیقه ای تو بغل اسمه بودم که آروم شدم،از بغلش بیرون اومدم و پرسیدم:
+اسمه...اگر داداشم قاتل بشه چی؟اگر...اگر شریفو بکشه چی؟
برای لحظه ای لبخند از روی صورتش محو شد بعد اخمی کرد و گفت:
-دختر!چقد سوال می‌پرسی...دیر وقته بگیر بخواب.
جوابم سوالمو نداد،انگار خودشم نمی‌خواست به این موضوع فکر کنه.
سریع از روی تخت بلند شد،پتو رو انداخت روم و به سمت در رفت.
+شب بخیر.
قبل از اینکه در رو باز کنه برگشت سمتم لبخندی زد و زیر لب شب بخیر گفت.
وقتی اسمه از اتاق بیرون رفت،دوباره افکار منفی بهم هجوم آوردند.
"عاشق پسر دشمن شدم؟"
"عاشق کسی شدم که عموش،بابام رو کشت؟"
"عاشق کسی شدم که بابام،باباش رو کشت؟"
"نه نه امکان نداره."
"چرا بهم نگفت؟"
"چرا کاری کرد بهش وابسته بشم؟"
همینجوری داشتم با خودم کلنجار میرفتم که خوابم برد.
«ایسو»
همه چیز خراب شده بود.
فادیمه فهمیده بود که من یه فورتونا ام.
انتظار داشتم همون لحظه بهم سیلی بزنه و همه چیزو جلوی اوروچ و غضب بگه.
ولی سکوت کرد.
حتی آلینا هم سکوت کرد و چیزی نگفت.
دلم میخواست بهش پیام بدم،دلم میخواست یه بار دیگه همه چیزو براش توضیح بدم ولی  میدونستم گوش نمیکنه!
تو فکر بودم که اوروچ آروم در اتاق رو باز کرد.
-بیداری؟
+نه خوابم!
-کوفت.
اصلا دلم نمی‌خواست برم خونه ای که قبلاً توش زندگی میکردم،خونه ای که توش دشمنی،نفرت و انتقام بود.
پس تصمیم گرفتم برم خونه ی اوروچ و امشب رو اونجا بخوابم.
+مامان چطوره؟
-خوبه،گفتن فردا مرخصش میکنن.
+خب خداروشکر.
-فردا صبح میای بیمارستان؟
+نه داداش!بهتره منو نبینه.اصلا بهش نگو که من اومدم.حالش که خوبه منم فردا برمی‌گردم آنکارا.
-یکم بیشتر میموندی خب.
+همینقدری هم که موندم واقعا برام زیادیه‌.
-چی بگم آخه،هرجور راحتی.
لبخندی بهم زد و ادامه داد:
-من دیگه میرم بخوابم،شب بخیر.
+شب بخیر داداش.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
«فادیمه»
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.
ناز بود.
-جانم ناز؟
+سلام خوشگلم،خوبی؟داداشت خوبه؟
-خوبم عزیزم،بهتر شده...
+خداروشکر.میگم که،کی برمی‌گردی آنکارا؟
-امروز برمیگردم.
+آخجون!پس یعنی میای بریم بیرون،با اکیپ؟
ذهنم درگیر شد و گفتم:
-اکیپ؟کیا؟
+اکیپ همیشگی دیگه!من،تو،آردا و ایسو،البته که هنوز به ایسو نگفتم ولی احتمالا میاد.
تا اسم ایسو اومد،قلبم به تپش‌ افتاد و برای چند ثانیه سکوت کردم.
+الو؟هستی؟
اولش خواستم بگم نه نمیام ولی دلم نمی‌خواست ناز شک کنه و فکر کنه با ایسو مشکل دارم،مخصوصا بعد از اینکه تو تولد خیلی باهم صمیمی بودیم.
-هستم،باشه میام اوکیه.
+ایول!پس ساعت ۹ شب کافه ی آردا باش،بعد تصمیم میگیریم کجا بریم.
-باشه.
+می‌بینمت.
-میبینمت.
به ناز درمورد دشمنی و چیزایی که مربوط به دشمنی بود حرفی نزده بودم،نمیخواستم بدونه.
فقط بهش گفتم میرم ترابزون چون داداشم حالش خوب نیست و دلم میخواد پیشش باشم.
و الانم برای اینکه به چیزی شک نکنه مجبور شدم قبول کنم که شب باهاشون برم بیرون.
اونم با ایسو.
با پسری که اگر چشمم بهش بخوره دلم میخواد بکشمش!
افکارم رو پس زدم و از اتاقم بیرون رفتم.
اسمه از توی آشپزخونه گفت:
-فادیمه!دست و صورتتو بشور بعد بیا صبحونه.
بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه رفتم.داداشم،آلینا و داداش غضب نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن.
زنداداش اسمه هم،درحال ریختن دمنوش بود.
به همه صبح بخیر گفتم،داداشم بهم نگاهی انداخت و گفت:
-صبح بخیر تاتارام،بیا بشین.
رفتم کنار داداشم نشستم که برام یه لقمه کویماک گرفت و بهم داد.
+میگم داداش،من امروز برمی‌گردم آنکارا.
اخماش رفت تو هم و گفت:
-دختر یکم بیشتر میموندی خب!چقدر عجله داری.
+داداش می‌دونی که تمرین دارم.خودمم خیلی دلم میخواست بمونم...
داداش غضب با خنده گفت:
-حیف شد که داری میری چون می‌خواستیم برای ترکوندن زمینای فورتوناها،جشن بگیریم!
+خیلی دلم میخواست بمونم و باهاتون جشن بگیرم.ولی باید برم...
اصلا دلم نمی‌خواست باهاشون درمورد دشمنی صحبت کنم،حتی فکر کردن بهش هم باعث میشد حالم بد بشه.
داداشم گفت:
-باشه تاتارام ولی زود به زود بهمون سر بزن.
دستمو تهدید وار جلوش تکون دادم:
+داداش اشتباهی انجام ندیا! دلم نمی‌خواد
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و سوم با صدای زنگ گوشی،چشمامو به زور باز کردم. گوشی رو برداشتم اوروچ بود،بی خیال قطعش کردم که دوباره زنگ زد. کلافه جواب دادم: +داداش اگه مهم نیست بعدا زنگ میزنم. -مهمه ایسو! صدای اوروچ طوری بود که خواب از سرم پرید و سر جام…
دفعه بعدی که اومدم،برای دیدنت بیام زندان!
خونسرد گفت:
-باشه سعی میکنم!
اسمه به داداشم اخمی کرد و گفت:نگران نباش دختر،حواسم بهش هست.
بوسی برای اسمه فرستادم.
+خب دیگه من برم آماده شم برای رفتن!
غضب:فادیمه،ایوبهان هم آنکارا کار داشت باهم برین.
"هوووف ایوبهان ول نمیکنه چرا"
+داداش غضب من عجله دارم زودتر باید برم.
-باشه!
"بهتره تا ایوبهان خودشو نچسبونده بهم برم"
تند تند همه رو بغل کردم و باهاشون خداحافظی کردم.
سوار ماشین شدم.
توی راه همش به این فکر میکردم که ایسو چطور تونسته اینو ازم پنهان کنه؟
"چرا اون دشمنه؟بعد از قرن ها از یکی خوشم اومد،داشتم دیوارهایی محافظتی ای که دور خودم ساخته بودمو خراب میکردم!لعنت به شانس افتضاح من!"
یعنی دیگه باید به چشم یه دشمن بهش نگاه کنم؟
«چندساعت بعد»
بالاخره به خونه ی خودم رسیدم،انقدر خسته بودم که حتی لباسام رو هم عوض نکردم همینجوری دراز کشیدم رو تخت.
به ساعت نگاهی انداختم، هنوز برای بیرون رفتن وقت بود.
پس تصمیم گرفتم یکم استراحت کنم و بخوابم.
«دستمو جلوی ایسو گرفتم:
+ایسو بیا بریم دیگه همه منتظرنا!
ایسو یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود
بهم لبخند زد و دستمو گرفت:
-بریم عروس فورتونا.
نگاهی به خودم انداختم لباس عروس
پوشیده بودم
صداش توی سرم پیچید عروس فورتونا»
از خواب پریدم،نفس نفس میزدم.
"این دیگه چه خوابی بود خدایا؟"
"ایسو دشمنه،دشمن.تا ابد هم دشمن میمونه.
بیشتر از یه دشمن نمیشه!نمیتونه بشه."
گوشیم زنگ خورد،ناز بود.
+جانم
-آماده ای دختر؟به ایسو گفتم یکم دیگه بیاد دنبالت.
+چرا اونو فرستادی آخه؟
-چرا؟چیزی شده؟
هول کرده گفتم:
+نه،نه!برای بدبخت زحمت میشه خب.
-برو بابا،گفتم چی شده!زود بیاین.میبینمت.
گوشی رو قطع کرد.
"اوفف حالا من چیکار کنممم چطوری باهاش روبه رو بشم اصلا؟"
امشب اصلا حوصله نداشتم،پس یه لباس ساده پوشیدم
کراپ مشکی،کت چرم و شلوار بگ پوشیدم. آرایش ملیحی کردم،موهامو هم ساده بستم.
صدای زنگ خونه رو شنیدم.
حسابی استرس گرفته بودم، حتما ایسو بود.
"عجب غلطی کردما!کاش میگفتم نمیام."
درو باز کردم،ایسو بود با یه شاخه گل توی دستش.
-سلام
گل رو گرفت جلوم و ادامه داد.
-معذرت می‌خوام که بهت نگفتم.
عصبی شدم،گل رو از دستش گرفتم و انداختم کنار.
+یعنی داری میگی تمام این مدت می‌دونستی
من کیم و سکوت کردی!تازه با وجود اینکه می‌دونستی من دشمنم منو دوبار بوسیدی؟به چی میخواستی برسی ایسو فورتونا؟
-به هیچی!من فقط برای اولین بار این دشمنی لعنتی رو نادیده گرفتم...
بغض کردم،کاش منم می‌تونستم دشمنی رو نادیده بگیرم!
آروم از کنارش رد شدم و زمزمه وار
گفتم:
+از ما چیزی در نمیاد دنبالش نباش!
زودتر از ایسو زدم بیرون و کنار ماشین
ایستادم،با دست اشکامو پس زدم.
«ایسو»
خشک شده جلوی در خونش وایسادم.
"یعنی دیگه نباید امید داشته باشم؟"
"یعنی باید همینجا تمومش کنم؟"
ایده شاخه گل،اصلا ایده ی خوبی نبود.فادیمه کوچاری دختری نیست که با یه شاخه گل ببخشه!
کنار ماشین وایستاده بود،برای یک لحظه ارتباط چشمی برقرار کردیم و بلافاصله در ماشین رو باز کرد و نشست داخل.
سرمو پایین انداختم و سوار شدم.
ماشین رو روشن کردم و به سمت کافه ی آردا روندم
توی راه سکوت وحشتناکی بود،فادیمه اصلا بهم نگاه نمی‌کرد.
1
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌ ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و چهارم اسمه نزدیکم شد و محکم بغلم کرد،چند بار موهام رو بوسید. +داداشم بهتره؟ -آره خوبه،ولی نمی‌دونم این خوب بودنش تا کی قراره ادامه داشته باشه! +هوم. دلم میخواست درمورد ایسو از اسمه بپرسم ولی از طرفی هم مطمئن بودم قراره کلی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و پنجم

از این جو خسته شده بودم و البته ترسیده بودم.
-میخوای وصل بشی به ظبط؟
حتی نگاهمم نکرد.
کلافه نگاهش کردم.
-فادیمه؟
بازم جواب نداد‌.
-اینکه اینجوری بهم بی محلی میکنی داره کلافم میکنه. فادیمه من چیکار میکردم؟مگه من این دشمنی و شروع کردم؟من اصلا برای فرار از این دشمنی اومدم اینجا.نمیفهمم د-
فادیمه حرفمو قطع کرد.
+چیکار میکردی؟مگه من برای فرار از دشمنی نیومدم اینجا؟تو میدونستی من دشمنم،منم باید میدونستم.باید باهاش کنار میومدم.نه اینکه یه دفعه باهاش مواجه بشم.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
+بعدشم...چرا انقد این مسئله برات مهمه؟ما جفتمون فکر کردیم دوستیم،لحظات قشنگی و گذروندیم و الان دیگه میدونیم که دشمنیم.انقد پیگیری نداره!دفعه بعدی ام همچین چیزی پیش بیاد،اولین نفر داداشمو در جریان میزنم.
حرف از داداشش میزد؟یعنی به داداشش نگفته!
خب قطعا نگفته ایسو اگه میگفت که اینجا نبودی!
جلوی کافه که رسیدیم تند پیاده شد و بدو بدو وارد کافه شد.
پشت سرش من وارد شدم و بعد از سلام و احوال پرسی با اردا،چهارتا قهوه اماده کرد و سمت ناز و فادیمه رفتیم.
تموم حواسم روی فادیمه بود.
تو خودش بود و این کاملا واضح بود...
آردا:فادیمه؟
چند بار صداش کردیم.انقد تو خودش بود وه جواب نداد‌.
اخر ناز تکونش داد که به خودش اومد‌.
-فادیمهه؟
+ها..یعنی بله؟
-کجایی دختر؟چیزی شده فادیمه؟
لبخند الکی زد و گفت:
+نه..چی میخواد بشه..خواب بد دیدم تو فکر اونم.
آردا با خجالت نگاهم کرد و اروم جوری ک فقط خودم بشنوم گفت:
-خاک تو سرم! بدن فادیمه به قهوه واکنش نشون میده.نگاه من قهوه رو اوردم اونم خورد!
تو همین حال به فادیمه نگاه کردم که صورتش قرمز شده بود.
+آردا..اینی که اوردی قهوه بود؟تپش قلب دارم..
ناز گفت:
-قرمزم شدی بچه!
اردا سرشو پایین انداخت که فادیمه با صدای ارومی گفت:
+ناراحت نشو فدای سرت..میرم دکتر.
بعد بلند شد که بره و ناز هم پشت سرش.
-داداش گند زد-
که صدای ناز و شنیدم.
-فادیمههه؟
وسط راه روی زمین نشسته بود.
بدو بدو به سمتش رفتیم.
نگران پرسیدم:
-چیشد فادیمه؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
+نتونستم راه برم...
خواستم بغلش کنم که دستم و کنار زد و اشاره کرد که اردا بیاد.
کلافه بودم از رفتاراش ولی خب حالش بد بود..
سوار ماشین آردا شدن و رفتن و منم با ماشین خودم پشت سرشون رفتم.
تو درمونگاه یه سرم بهش وصل کردن و گفتن بعد تموم شدنش میتونه بره خونه.
۳ تامون بالاسرش وایساده بودیم که فادیمه با لحن کنایه واری گفت:
+چه خبره بابا. همتون جمع شدید اومدید درمونگاه.یه ناز میومد بس بود.
ناز گفت:
-خب فادیمه جونمم ..من و اردا یه کاری برامون پیش اومده.ما میریم،ایسو تورو میرسونه خب؟

خودمم دلم میخواست به ناز بگم توروخدا منو باهاش تنها نزار چه برسه به فادیمه.
بدون اینکه به فادیمه اجازه صحبت کردن بده بوسی براش فرستاد و بیرون رفتن.
فادیمه هووفی کشید.
بعد چند دقیقه توی گوشیش رفت.
-فادیمه؟
جواب نداد.
-چجوری معذرت خواهی کنم قبول کنی؟
نگاهمم نکرد.
-جواب بده حداقل‌.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
+من نمیفهمم چرا دنبال اینی من باهات "آشتی" کنم؟ از اول دشمن بودیم الانم دشمنیم دیگه مرتیکه!
-حس من به تو حسی نیست که اسمشو دشمنی میزاری.
+وای وای‌.اسمشو چی بزارم؟
-یعنی..در همین حد که دوبار بوسیدمت.
سریع سرشو برگردوند و زل زد تو چشام.
+حساب اونم میگیرم ازت ایسو "فورتونا"!
-به من نگو فورتونا!
+نبابا فورتوناجوک!
هوفی کشیدم و خیره شدم بهش که بعد چند ثانیه اون نگاهش و از روم برداشت.
باید چیکار کنم تا دل این دختر باهام صاف بشه؟
+ فادیمه مگه تو از دشمنی فرار نمی‌کنی؟
جوابی بهم نداد.
+خب ببین، اینجوری که با من رفتار می‌کنی خودِ دشمنیه.
— توقع داری چطوری باهات رفتار کنم؟ قاتل بابام داره آزاد میشه.
صداش رنگ غم گرفت.
— که از قضا عموی توعه.
اومدم بگم «عمومه خودم که نیستم»، تا دهنمو باز کردم، فادیمه دستشو بالا آورد.
— بسه دیگه. بیا کشش ندیم. حالم واقعاً خوب نیست.
ساکت شدم.
نیم ساعت بعد، سرم فادیمه تموم شد. با همون سکوت عذاب‌آور رسوندمش خونه‌اش.

«دانای کل»

ناز از رفتارای ایسو و فادیمه تعجب کرده بود. نه به صمیمیت و نزدیکی که توی تولدش داشتن، نه به دوری و تنشی که الان بینشون می‌دید. حدس زد با هم بحثشون شده. برای همین توی بیمارستان تنهاشون گذاشت تا مشکلشون حل بشه.
ناز حس می‌کرد اون دوتا از هم خوششون اومده. دوست داشت الان که خودش خوشحاله، فادیمه هم خوشحال باشه. با پسری آشنا بشه که لیاقتشو داشته باشه و بتونه خوشبختش کنه. حالا کی بهتر از ایسو، رفیق آردا؟
3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و چهارم اسمه نزدیکم شد و محکم بغلم کرد،چند بار موهام رو بوسید. +داداشم بهتره؟ -آره خوبه،ولی نمی‌دونم این خوب بودنش تا کی قراره ادامه داشته باشه! +هوم. دلم میخواست درمورد ایسو از اسمه بپرسم ولی از طرفی هم مطمئن بودم قراره کلی…
همینجوری توی ماشین نشسته بود و فکر می‌کرد. آردا که رفته بود بنزین بزنه، سوار ماشین شد.
— نازم، به چی فکر می‌کنی؟
+ به نظرت رفتار فادیمه و ایسو عجیب نبود؟
— آره، انگار یه چیزی شده.
+من نمی‌تونم ببینم فادیمه اینجوریه. باید یه کاری بکنم.
— چیکار؟
+فردا از فادیمه می‌پرسم ببینم می‌گه جریان چیه یا نه. بعدش فکر می‌کنیم ببینم چیکار می‌تونیم انجام بدیم.
آردا سری به نشانه موافقت تکون داد.
— بریم خونه من؟
+نه، منو برسون خونه.
آردا قیافش آویزون کرد.
ناز خندید.
— باشه، بریم خونه تو.
ناز گوشیشو برداشت و برای فادیمه نوشت: «بهتر شدی؟»
«فادیمه»
صدای پیامک گوشی اومد. برداشتمش، فکر کردم ایسوه. ولی ناز بود.
Naz:
بهتر شدی؟
Fadime:
خوبم.
Naz:
خداروشکر. خیالم راحت شد. فردا بیا کافه آردا، می‌خوام راجب یه موضوعی باهات حرف بزنم.
یعنی چی می‌خواد بگه؟
Fadime:
باشه.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و پنجم از این جو خسته شده بودم و البته ترسیده بودم. -میخوای وصل بشی به ظبط؟ حتی نگاهمم نکرد. کلافه نگاهش کردم. -فادیمه؟ بازم جواب نداد‌. -اینکه اینجوری بهم بی محلی میکنی داره کلافم میکنه. فادیمه من چیکار میکردم؟مگه من این…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و ششم

بعد از اینکه با ناز احوال پرسی کردیم،قهوه‌شو برداشت و پیشنهاد داد که توی فضای باز بشینیم.
فادیمه: عا عا خب چرا داخل ننشستیم؟
ناز: میخواستم ازت یه سوال بپرسم، دلم نمیخواست آردا بشنوه.
خودم و صاف کردم و پرسیدم
-چه سوالی؟بپرس.
+تو با ایسو داستانی داری؟از قبل میشناختیش؟ یعنی، دوسش داری؟
از سوالای ناز تعجب کردم و با اخم کوچیکی گفتم: یاااا دختر ، یکم ترمز بگیر ،اینا چیه میپرسی. چه داستانی؟چرا باید از اون خوشم بیاد؟
ناز دستاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت : باشه جانم، چیزی نپرسیدم که. چرا انقد گارد میگیری.
اما تو ذهن من هزارتا سوال چرخید
یعنی ایسو به ناز چیزی گفته؟درمورد دشمنی حرفی زده؟یا درمورد اون بوسه....
یعنی بوسه که نه،باید بگم بوسه ها.
افکارم و کنار زدم و به روبه روم زل زدم.
ناز گفت:
-ولی به هم میایدا!
+کوفت!
-یجوری رفتار میکنی با بچه انگار اضافیه!من خیلی وقته میشناسمش پسر خوبیه انقد سخت نگیر بهش.
+خب چون اضافیه.بعد من کجا سخت گرفتم بهش؟
ناز لبخند مسخره ای زد و گفت:
-باشه باشه!تموم کنیم این بحث و .
همونجا نشسته بودیم ک اردا با عجله از کافه بیرون اومد.
اردا: ناز؟
-بله؟
+باید بریم بیمارستان.
-چرا؟کسی چیزیش شده؟
+ایسو..تصادف کرده!
سریع از جام بلند شدم.
ناز هم بعد از من بلند شد و ازم پرسید:
-توام میای؟
نگاه کلافه ای بهش کردم و گفتم:
+میام!
سوار ماشین اردا شدیم و راه افتادیم.
راه تموم نمیشد.
وقتی رسیدیم،گفتن که ایسو طبقه سومه و باید بریم بالا.
نگران روی صندلی نشسته بودیم که دکتر اومد.
زودتر از همه من بلند شدم و از دکتر پرسیدم:
+آقای دکتر حالش چطوره؟
-چه نسبتی باهاش دارید؟
میخواستم بگم دشمنشم ولی خب جلوی خودم و گرفتم.
+هیچی...دوستیم فقط.
همون لحظه آردا اومد و به من اشاره زد که برم بشینم.
منم مقاومت نکردم و نشستم.
هر چقد سعی کردم بشنوم دکتر چی میگه نتونستم بفهمم.
بعد چند دقیقه اردا اومد و گفت میره اتاق که ایسورو ببینه.
میخواستم بگم بزار من برم ولی خب برای چی باید برم؟جواب سوالم و خودمم نمیدونستم!
بعد تقریبا ۵ دقیقه اردا با قیافه‌ای پرشون بیرون اومد.
من و ناز نگران پرسیدیم :
-چیشد؟
+به هوش نیومده هنوز!دکترم میگه وضعیت جالبی نداره..یعنی جزئیاتشو بهتون نمیگم.
نگران به ناز نگاه کردم که هوفی کشید.
آردا گفت:
-من میرم یه آبی چیزی بخرم.
همینکه اردا رفت ناز شروع به گریه کرد:
+ناز ؟ چیشده؟
-ایسو...خیلی تنهاست..خانوادشم نمیشناسم ...فقط یه داداشش چندباری اومده اینجا.اگه چیزیش بشه؟
ناخوداگاه اشکام سرازیر شدن و بغلش کردم.
به چهرم نگاه کرد و با خنده کوچیکی گفت:
-تو چرا گریه میکنی دختر؟میگفتی اضافیه که!
سرم و پایین انداختم.
سرم و روی شونش گذاشت .
اردا با سه تا بطری اب توی دستش اومد.
یکیش و سمت من و یکیش و سمت ناز گرفت.
-واسه چی گریه کردید حالا؟
قبل از اینکه ناز حرف بزنه من گفتم:
+واسه ایسو دیگه.
اردا مشکوک نگاهم کرد.
فادیمههه!بازم خراب کردی.واسه ایسو اخهه؟
لبخند ضایعی زدم و سمت ناز برگشتم.
اردا واسه ناز چشمکی زد و به من اشاره کرد که بلند بشم.
یکم که از ناز فاصله گرفتیم گفت:
+ایسو حالش از من عالی تره.گفت گولتون بزنم.برو ببینش!
-وا!من چرا؟
+اون خواست دیگه.
بعد در اتاق و باز کرد و هولم داد تو .
خودشم پشت سرم اومد.
-فادیمه اومد.
ایسو لبخندی زد که اردا با شیطنت گفت:
-اشکاش داشتن خشک میش-
یدونه تو سرش زدم که دستاش و به نشونه تسلیم بالا برد و از اتاق بیرون رفت.
برای تغییر جو سرفه الکی کردم که گفت:
-گریه کردی؟
+نه واسه چی؟
-چشمات یجوریه.
+نه..یجوری نیست..یعنی چشمات یجوری میبینه‌.
بلند خندید.
-میدونم واسه من گریه کردی.
یدونه محکم تو بازوش زدم که اخ بلندی گفت.
نگران بازوشو گرفتم:
+چیشدد؟محکم زدم؟درد کرد؟
من همینجوری نگران بهش نگاه میکردم که شروع به خنده کرد.
-آره خیلی
+دلقکک
جدی شد.
-خب فادیمه خانوم یه ذره دیگه با این ایسوی فلک زده اشتی نکنی میره کُما
+به خاطر قهر من چرا بره کما؟
-خودتو نزن به اون راه.میدونی که حسمو...
+نهه..نمیدونم.چیه حست؟
-نمیدونی؟
+نمیدونم
- یه حسایی مثل دوست داشتن و اینا.
شوکه شده از چیزی که شنیدم سرم و انداختم پایین.
برای جمع کردن اوضاع گفتم:
+آب میخوری؟
خندید
-بحث و نپیچون دیگه!آشتی؟
+فقط به عنوان دوتا دوست،آشتی!
قیافش پوکر شد .
چند دقیقه سکوت بود که بعدش گفت اردا رو صدا بزنم.
بیرون اومدم و پیش ناز نشستم.
-چی گفت؟
+هیچی. چی بگه.
با نگاهی که میگفت "مسخره" نگاهم کرد و گفت:
-آها.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و پنجم از این جو خسته شده بودم و البته ترسیده بودم. -میخوای وصل بشی به ظبط؟ حتی نگاهمم نکرد. کلافه نگاهش کردم. -فادیمه؟ بازم جواب نداد‌. -اینکه اینجوری بهم بی محلی میکنی داره کلافم میکنه. فادیمه من چیکار میکردم؟مگه من این…
« دوروز بعد »
دو روز از روزی که تصادف کرده بود گذشت.
تو این دوروز هم توی کتابخونه،هم کافه و هم خونه آردا دیدمش ولی تنها مکالمه بینمون "سلام" بود.
دیگه تو چشمام هم نگاه نمیکرد!
متعجب بودم از اینکاراش.
یعنی همش به خاطر اون چیزی بود که گفتم؟
از فکر بیرون اومدم و به دلمه هایی که روی گاز گذاشته بودم سر زدم.
تقریبا پخته بودن.
رفتم بشینم که فکری به سرم زد.
سریع لباسام و پوشیدم و دلمه هارو توی ظرف چیدم.
از پله ها پایین رفتم و یکم جلوتر یه تاکسی گرفتم.
زنگ در خونشو که زدم تازه به خودم اومدم.
من اینجا چیکار میکنم؟ وای فادیمه برا چی دلمه هارو برداشتی اومدی اینجا؟
تو همین فکرا بودم که در و باز کرد.
لبخند ضایعی زدم و گفتم:
+سلام
متعجب گفت :
-سلام!
و از جلوی در کنار رفت که با خجالت وارد شدم.
+چخبر!
فقط گفت مرسی و جواب دیگه ای نداد.
دلمه هارو روی اپن گذاشتم و گفتم:
+خبب!دلمه درست کردم..برای اولین باره البته تنهایی درستش میکنم ولی بد نشده.آوردم باهم بخوریم.
با تعجب بهم نگاه کرد و فقط سرشو تکون داد.
این چرا انقد رو مخه؟
با تندی به سمتش رفتم و دقیقا کنارش نشستم.
+لالی؟
-نه!
+یعنی همش به خاطر اون یه جمله ای که اون روز گفتم باهام تو قیافه‌ای؟
-تو قیافه نیستم که..دوستیم دیگه چجوری باشم؟
دوستیم و با تاکید و تیکه به حرفای اون روزم گفته بود‌.
سرم و بردم بالا و به صورتش نزدیک شدم.
+دوست نداری دوست باشیم؟
ابروهاش و به نشونه تعجب بالا داد.
-هومم؟
+پس نمیخوای!
نمیدونم با اختیار خودم بود یا هر چیز دیگه‌‌ای،نمیتونستم اون بی محلیارو تحمل کنم.شاید بهش عادت کرده بودم؟شایدم منم یه حسی داشتم؟
نفهمیدم،به خودم که اومدم بینمون فاصله ای نبود.
چشمای جفتمون بسته بود.
از هم جدا شدیم که چشماش و باز کرد و با خنده گفت:
-من که مهم نیستم!تو دوست داری چی باشیم؟
+همینی که الان بودیم!
ناباورانه خندید.
-فادیمه!
منم خندیدم.
-الان دیگه منم میتونم بگم تو بدون اجازه من و بوسیدی‌
بعد با شیطنت ادامه داد:
-البته من ۲ بار بوسیدم تو یه بار.یکی دیگه ببوس مساوی شیم!
یدونه به بازوش زدم و گفتم:
-پررو نشو!
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و ششم بعد از اینکه با ناز احوال پرسی کردیم،قهوه‌شو برداشت و پیشنهاد داد که توی فضای باز بشینیم. فادیمه: عا عا خب چرا داخل ننشستیم؟ ناز: میخواستم ازت یه سوال بپرسم، دلم نمیخواست آردا بشنوه. خودم و صاف کردم و پرسیدم -چه سوالی؟بپرس.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و هفتم

ایسو دلمه‌ها رو روی میز گذاشت. صندلی رو برای من کشید تا بشینم. خودش روبروی من نشست.
یکی از دلمه‌ها رو برداشت و گرفت جلوی صورتم. دستمو بردم جلو که از دستش بگیرم، دستش رو کشید.
— عاعا، حالا که فادیمه کوچاری زحمت کشیدن دلمه درست کردن برامون، خودم می‌ذارم دهنش.
حس کردم گونه‌هام قرمز شدن. دوباره دلمه رو گرفت جلوم. دهنمو باز کردم و گازی به دلمه زدم. ایسو خیره نگاهم می‌کرد. از اون نگاه‌هایی که باعث می‌شه تپش قلب بگیرم.
خجالت کشیدم، دلمه رو از دستش گرفتم.
+خب بسه دیگه، خودم می‌خورم.
ایسو لبخندی زد و خودش رو کشید کنار، ولی نگاهش رو ازم نگرفت. سرم رو بالا آوردم و سوالی بهش نگاه کردم.
+چیزی می‌خوای بگی؟
— آره، یه سوالی ذهنمو مشغول کرده، اما...
+ اما چی؟
— دوست دارم از منظره لذت ببرم. اگه سوالمو بپرسم، دیگه نمی‌تونم از این منظره لذت ببرم.
هول شدم و شروع به سرفه کردن کردم. ایسو ترسید، سریع پاشد و با یه لیوان آب کنارم وایساد و کمکم کرد آب بخورم.
— چی شد یهو؟
+ آروم بگیر ایسو، یواش یواش برو جلو. من عادت به شنیدن همچین چیزایی ندارم.
ایسو خندید.
لیوان آب رو روی میز گذاشتم. نمی‌دونم این درسته یا نه، ولی دست ایسو رو گرفتم. خنده‌اش قطع شد و بهم نگاه کرد.
+ ایسو، سوالت رو بپرس.
ایسو هم دستمو گرفت و روبروی من زانو زد. یه کم مکث کرد.
— فادیمه... الان از ما چیزی در میاد یعنی؟
شوکه شدم از سوالش. حقیقتاً خودم هم جوابش رو نمی‌دونستم. اگه داداشم می‌فهمید، واکنشش چی بود؟ این اجازه رو بهمون می‌داد؟ خودم می‌تونستم با خانواده قاتل پدرم کنار بیام؟ می‌تونستم دشمنی رو کنار بذارم؟
+ نمی‌دونم... من هیچ وقت فکر نمی‌کردم از این دشمنی چیزی بتونه در بیاد. اما ایسو، تو برای اولین بار باعث شدی من به دشمنی فکر نکنم. به اینکه خودم چی می‌خوام فکر کنم، نه به دشمنی. از الان هم نمی‌خوام به آخرش فکر کنم، ایسو.
ایسو دستمو محکم‌تر فشار داد.
— فادیمه، آخرش هر چی که بشه، هر چی... من کنارتم. تنهات نمی‌ذارم. تا تو نخوای، دستت رو خالی نمی‌ذارم.
لبخندی بهش زدم. از روی صندلی پاشدم. ایسو با تعجب نگاهم کرد. خم شدم و ایسو رو بغل کردم. ایسو یه کم مکث کرد، انگار انتظارش رو نداشت. بعد دستاش رو محکم حلقه کرد دورم.
+ ایسو، دلمه‌ها از دهن افتادن.
دستاش رو از دورم باز کرد. ایستاد و گفت:
— نه، نمی‌شه که دلمه‌های فادیمه از دهن بیفتن.
بعد از خوردن دلمه‌ها، با کمک ایسو ظرفا رو شستم.
+خب دیگه، من برم.
— بیشتر می‌موندی.
+ نه دیگه، پررو می‌شی.
خندید.
— اشکال نداره. بازم که می‌آیی؟
+ میام.
— فادیمه... کی به آردا و ناز بگیم؟
+ هنوز زوده. بذار تو یه موقعیت مناسب.
— باشه.
+خب دیگه، خداحافظ.
— خداحافظ.
---
تقریباً دو ساعتی بود رسیده بودم خونه که گوشیم زنگ خورد. ایسو بود. خندیدم، اما قبل از وصل کردن، صدامو صاف کردم که معلوم نشه.
+ بله؟
— بیا پایین فادیمه.
+ چیییی؟ تو پایینی؟
— آره.
+ ایسو، من همین الان برگشتم خونه.
— نه تو دو ساعته برگشتی خونه‌ت.
خندیدم.
— یه لحظه بیا پایین، کارت دارم.
+ اومدم.
تماس قطع شد. اومدم برم پایین، اما اول برگشتم و یه نگاهی به خودم توی آینه انداختم. خوب بودم، ولی بذار یه رژ به لبام بزنم.
رژ رو زدم و رفتم پایین. ایسو با یه دسته گل بزرگ کنار ماشین وایساده بود. تعجب کردم.
+ ایسو، این چیه؟
— گل برای تو.
+ به چه مناسبت؟
— می‌تونیم جایگزین اون شاخه گلی که انداختی، کنیمش.
لبخندی بهش زدم و گل رو از دستش گرفتم.
2
خب خوشگلا به پارتایی که تو روبیکا گذاشته بودیم رسیدیم و از این به بعد پارتای جدید و اینجا هم میزاریم
کسی هم مایل بود تب بزنیم اینجا پیام بده :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
💋2
- پشتِ صحنه‌ی پارت ها😂🫠
😭2
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و هفتم ایسو دلمه‌ها رو روی میز گذاشت. صندلی رو برای من کشید تا بشینم. خودش روبروی من نشست. یکی از دلمه‌ها رو برداشت و گرفت جلوی صورتم. دستمو بردم جلو که از دستش بگیرم، دستش رو کشید. — عاعا، حالا که فادیمه کوچاری زحمت کشیدن…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #‌‌𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و هشتم

بعد از خداحافظی با ایسو منتظر موندم که ماشینش به حرکت در بیاد که بعدش برم خونه.
وقتی ماشینش حرکت کرد براش دستی تکون دادم و چرخیدم که برم خونه که گوشیم زنگ خورد.
ناز بود.
+الو
-سلام فادیمه‌.کجایی؟
صداش نزدیک بود ولی وقتی دور و برم و نگاه کردم کسی نبود پس بیخیال شدم.
+من...هیچی خونه‌ام چطور؟
-یه چیزی میخواستم بهت بگم ..
متعجب گفتم :
+سکته کردم خب! چی؟
-برگرد
+واسه چی؟
-همونجایی ک وایسادی برگرد پشتتو نگاه کن!
برگشتم پشت سرم و نگاه کردم که ناز و دیدم.
+عه
-که خونه‌ای؟
لبخند ضایعی زدم.
+خونمه دیگه!
-مبارکا باشه!آقای اضافی که هیچی هم بینتون نیست واست گل اورده
+نه...یعنی..این گل چیزه
-چیز چیه،نپیچون دیگه دیدم همه چی و .
سرم و پایین انداختم
-بریم بالا همه چیز و واسم تعریف کن.
بعد دستم و گرفت و به سمت خونه کشید .
-
بعد از اینکه همه چیز و واسه ناز تعریف کردم باهم نشستیم که نوشیدنی مونو بخوریم.
-خب از اون دلمه واسه من نگه نداشتی؟
+اوم...نه!
-خاک تو سرت کنم.هنوز یه روز نشده رفتی تو رابطه رفیقتو اینجوری یادت رفته
خندیدم .
+خودت و یادت نمیاد؟ با اردا اوکی شده بودی تولدم و یادت رفته بود
-یادم نرفته بود! گذاشتم دوروز بعدش سوپرایز بشی
+تا جایی که من میدونم سوپرایز و قبل تولد میکنن نه بعدش
- ول کن دیگه دختر!
« یک ماه و نیم بعد »
تو این چند وقتی که گذشت، بیشتر با ایسو وقت گذروندم.
ولی این چند وقت به خاطر اینکه دارم واسه اجرای جدیدم اماده میشم خیلی کمتر میبینمش.
تصمیم داشتم امروز تمرینم و زودتر تموم کنم که ببینمش.
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
+الوو
- سلام خانومِ پنهان از دیده
+ سلامم
- میرم سر اصل مطلب . ما که دلمون واست یذره شده، کی میتونم ببینم اعلی‌حضرت و؟
+ منم دلم واست یه ذره شده. اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم . امروز تمرینم زودتر تموم میشه ساعت ۵ بیا دنبالم بریم بیرون.
- وای خدایا شکرت بالاخره
خندیدم.
+خب دیگهه میبوسمت از دور. دیرم میشه قطع میکنم
- از دور قبول نیست باید از نزدیک ببوسی
+ قطع کن قطع کن پررو
بعد قطع کردن تلفون اماده شدم و راهی استودیو شدم.
بعد از برداشتن وسایلام از پله ها پایین اومدم که یادم اومد ماشینم خرابه!
هوفی کشیدم و پیاده راهی شدم.
بعد از ۱۵ دقیقه که میتونم بگم رسما داشتم میدوییدم رسیدم.
سرم و بالا اوردم که همون پسره‌ی نچسب و دیدم.
خواستم بی توجه بهش وارد شم که بازوم و گرفت:
- شمارت و بده دیگه
+ ولم کن مرتیکه‌ی همیشه مست
محکم بازوم و از دستش بیرون کشیدم و از در داخل رفتم.
- تا شمارت و نگیرم از اینجا نمیرم.
نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم.
تنها کسی که اینارو بهش میگفت من نبودم و تقریبا به همه دخترایی که میومدن استودیو این حرفارو زده بود.
بیخیال افکارم شدم و بعد تعویض لباسام، سریع دیالوگامو برداشتم و رفتم سراغ تمرین.
« چند ساعت بعد »
بعد از تموم شدن تمرینم سریع لباسامو عوض کردم و آبی به صورتم زدم.
از اونجایی که میدونستم قراره بریم بیرون، لباسا و لوازم ارایشیمو با خودم اورده بودم.
اول موهام و با دستم مرتب کردم و بعد ارایش کردم.
ارایشم چیز ساده ای بود؛ریمل،رژ و یکم رژگونه.
بعد از پله ها پایین اومدم و یکم اون ور تر از جلوی در استودیو وایسادم.
بعد چند دقیقه ایسو نیومد که بهش پیام دادم:
Fadime:
کجایی تو؟
به ثانیه نکشیده جواب داد.
iso:
نزدیکم
داشتم پیامشو میخوندم که گوشی از دستم کشیده شد.
با خیال اینکه ایسوعه و خواسته باهام شوخی کنه سرم و بالا اوردم ولی همون پسره بود.
- اواو با کی پیامک بازی میکنی؟
+ مرتیکه ... گوشیمو بده
6