𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم

ایسو هنوز روی صندلی نشسته بود.
اخمی کردم و از روی سن پایین آمدم، که عوامل جلوم رو گرفتن و تشویقم کردن.
بعد از تشکر، نفس راحتی کشیدم و دوباره به سمت صندلی ایسو قدم برداشتم.
بالاخره از جاش بلند شد، بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه، خودم شروع کردم به حرف زدن:
-اینجا چیکار می‌کنی لان؟مزاحمی چیزی هستی؟
خنده ای از سر مسخره کردن حرفم زد و گفت:
+اومدم تئاتر ببینم،مشکلی داره؟
-تئاتر تمرینی دیدن داره اخه؟بیکاری؟
حرفی نزد و سرش رو پایین انداخت از فرصت استفاده کردم و ادامه دادم:
-اصلا به من چه!تو بیکاری ولی من کار دارم.
بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه، سریع بهش پشت کردم و رفتم پشت صحنه.
نتونستم جلوی لبخندم و افکاری که پشت سرهم میومدن رو بگیرم و برای چند دقیقه مثل سنگ، یک جا ایستادم.
به همهمه ای که دور و برم بود، اصلا اهمیت نمیدادم.
بعد از چند دقیقه ای که توی حال و هوای خودم بودم،
به خودم اومدم و ناز رو دیدم که داره همینجوری دستش رو جلوی صورتم تکون میده و اسمم رو صدا میزنه:
-فادیمه؟الو؟کجا سیر میکنی؟
سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
+چیه؟چیشده؟
-وا هیچی نشده!تو چرا انقد تو فکری؟
+برای اجرا ذوق دارم.
ناز با نگاه شکاکش بهم فهموند که حرفم رو باور نکرده اما نخواست بحث رو ادامه بده.
ادامه دادم:
-امروز خیلی خسته شدم، میرم خونه استراحت کنم.
بعد هم بوسه ای روی گونه ش گذاشتم و باهاش خداحافظی کردم.
-فردا میبینمت.
+می‌بینمت.

«ایسو»
چند ساعت از تئاترش گذشته بود، هنوز هم خودم رو سرزنش میکنم.
"آخ ایسو، مگه عقب مونده ای چیزی هستی که میری تئاتر دختری رو ببینی که هنوز اسمش رو هم نمیدونی؟"
حسابی از دست خودم عصبی بودم.نمی‌دونم یهو چیشد که اصلا تصمیم گرفتم برم و اجرای تمرینی شو ببینم!
به ساعت نگاه کردم، باید میرفتم شرکت تا پروژه رو تحویل بدم، همینجوریشم تحویل پروژه خیلی به تأخیر افتاده بود.
داشتم لپ تاپم رو برمیداشتم که گوشیم زنگ خورد، اوروچ بود.
اوروچ تنها کسی بود که توی اون شهر کوفتی برام ارزشمند بود.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم ایسو هنوز روی صندلی نشسته بود. اخمی کردم و از روی سن پایین آمدم، که عوامل جلوم رو گرفتن و تشویقم کردن. بعد از تشکر، نفس راحتی کشیدم و دوباره به سمت صندلی ایسو قدم برداشتم. بالاخره از جاش بلند شد، بدون اینکه منتظر بمونم حرفی…
تماس رو وصل کردم.
-به بههه اوروچ بِی چیشده یاد داداشت افتادی؟
+الحق که پرویی!
با خنده گفتم:
-خب خب چخبر داداش؟اهالی فورتونا چطورن؟
-خبر خاصی...
بعد انگار که یهو یه چیزی یادش اومده باشه گفت: ایسووووو باورت نمیشه امروز توی بیمارستان یه دختره رو دیدم ۲۰ سالش بودا ولی دکتر بود.
با تعجب گفتم:
- وا!چطور ممکنه؟
+میگفتن آیکیوی 175 داره
-پس ظاهراً خوشگل هم بوده که اینطوری
به چشم داداش من اومده.
اوروچ برای چند لحظه ساکت شد.
-الو داداش هستی؟
+هستم هستم.
-چیشد؟حواست رفت پیش خانم دکتر؟
+ایسو خوشگل بود، اما...
-اما چی؟
+ دخترِ کوچاری بود.
ذوقم کور شد،میدونستم ذوق اوروچ هم
اون لحظه ای که فهمیده کور شده.سعی
کردم حواسشو پرت کنم
+مامان بزرگ چطوره؟ خیلی وقته ازش خبری ندارم.
-خوبه، تقریبا هر روز یه سر به عمو شریف میزنه.
+هوم.مامان چی؟
-با کارخونه درگیره، داداش تو چرا بهش زنگ نمیزنی؟
+بی خیال داداش، همین که حالشو از تو
بپرسم کافیه
یکم دیگه با اوروچ حرف زدم و حواسشو
از دختر کوچاری حسابی پرت کردم.
اینم از شانس اوروچه دیگه! بعد از قرن ها
از یکی خوشش اومده صاف طرف دختر
دشمن درمیاد.
نگاهم به ساعت افتاد به کل تحویل پروژه رو فراموش کرده بودم.
سریع وسایلمو برداشتم و رفتم شرکت.
پروژه ها رو تحویل دادم بعد هم از شرکت زدم
بیرون، حوصله خونه رو نداشتم پس به سمت کافه ی آردا راهی شدم.
....
سه ساعتی میشه که آردا داره ازم کار می‌کشه.
-آردا خوب گیرم آوردیا! من اومدم اینجا
حوصلم سر نره تو ازم کار کشیدی.
+خب دیگه کمک کردم حوصلت سر نره.
ندیدی کافه چه شلوغ بود؟
-خب پس حالا که کافه خلوت شده، چرا یه نوشیدنی بهم نمیدی؟
+الان میارم
رفتم سر یکی از میزا نشستم آردا هم با دوتا نوشیدنی اومد.
-ناز کجاست؟
+احتمالا خونس
-هوم
نمیدونستم چیکار کنم، دوست داشتم درمورد اون دختره ازش بپرسم.
-ایسو چیزی میخوای بگی؟
+راستش اره
-بگو خب.
+آردا اون دختره ای که امروز رسوندمش کی بود؟
-فادیمه رو میگی؟ دوست صمیمی نازِ.
پس اسمش فادیمه ست...
زیر لب چند باری اسمشو تکرار کردم
-خیر باشه ایسو چشمتو گرفته؟
سریع گفتم:
+نه بابا چه چشم گرفتنی فقط کنجکاو بودم ببینم این دختر پررو کیه؟آخه تو نمیدونی چه بلایی سر من آورد.
آردا چشاش برق زد و گفت:
-مگه امروز برای اولین بار نبود که میدیدش؟
+نه بابا اولین بار توی کتابخونه دیدمش.
-خب خب تعریف کن.
خلاصه که همه چیزو برای آردا تعریف کردم.
آردا با خنده گفت:یعنی تو واقعا رفتی خونش و  براش ایهلامور درست کردی؟
کلافه سرمو تکون دادم.
آردا ادامه داد:
-پس با این حساب باید خیلی ازش عصبی باشی؟
ازش عصبی بودم؟نه واقعا! هیچ عصبانیتی بخاطرش تو وجودم نبود.
+یکم رو مخه، اما قرار نیست دیگه ببینمش
که بره رو مخم.
البته خودمم از حرفی که زدم زیاد مطمئن نبودم....
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم

ولی خب مگه قرار بود ببینمش؟
بیخیال ایسو. اونم یه ادم عادی!
-تو هپروتی ایسو؟
+نه داداش همینجام!
پوکر گفت:
-اها اره قطعا همینطوره.
باید بحث و بپیچونم!
+کار و بار چطور پیش میره؟
-منم اصلا نفهمیدم داری میپیچونی!هر روز تو کافه پیشمی دیگه پرسیدن داره؟
لبخند ضایعی زدم.
+داداش من...چیزه فکر کنم اعصابت زیادی خورده،حالا شایدم زنداداش باعثشه که فکر نکنم ولی خب یکم دیگه پیشت بمونم میخوری منو، پس خداحافظ.
تند تند حرف میزدم و آردا همینجوری متعجب نگاهم میکرد،معلوم بود نصف حرفامو نمیفهمه. بدون اینکه بهش اجازه حرف زدن بدم بدو بدو از کافه اومدم بیرون و سوار ماشینم شدم.
به سمت خونه روندم، ده دقیقه ی بعد به خونه رسیدم.
خیلی خسته بودم، از خستگیای تو ذهنم که دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم.
حتی فکر اوروچ هم ولم نمی‌کرد!هیچوقت نتونستم بفهمم...
چرا ما؟ یعنی خدا ادمی شایسته تر از ما برای این دشمنی پیدا نکرد؟
از وقتی چشم باز کردیم، اسلحه دادن دستمون و تو گوشمون خوندن"یا میکُشی، یا کشته میشی!"
من تونستم از اون دشمنی فرار کنم؛ ولی داداشم؟ ماه ها بود که ندیده بودمش ولی نمی‌تونستم برم پیشش.
خسته بودم از حرفای تکراری که هر بار تو اون عمارت می‌شنیدم.
همچنان داشتم فکر میکردم،که خوابم برد...

« فادیمه »
دیشب نفهمیدم چجوری خوابم برد.
با صدای الارم بیدار شدم.
لباسم خیس بود، چرا؟
واااای!دیشب قبل خواب داشتم ایهلامور میخوردم،پاااک یادم رفت، آفرین فادیمه اینم ریختی رو خودت!
بلند شدم و دیدم نمیتونم اینجوری تحمل کنم. یه دوش فوری گرفتم.
موهام و سشوار کشیدم و بعد اماده شدن به ناز زنگ زدم.
+سلااااام نازم.
-سلام دختر.چطوری؟
+خوب تر از این نمیشه.
صدامو مظلوم کردم.
+ناازم؟
-چیه باز؟
+بیرون نریم؟
-ایول!کِی بریم؟
+اماده شیم تا یه ساعت دیگه بریم.
-حله.
گوشی و قطع کردم و شروع کردم به اماده شدن.
برای لباس، کت و شلوار جین پوشیدم از زیرشم کراپ صورتی.
کلیپس پلومریا هم زدم به موهام.
واسه ارایش یه خط چشم نازک کشیدم، یذره ریمل و رژگونه هم زدم .
رژ هم که همیشه میزنم.
منتظر بودم ناز زنگ بزنه.
بالاخره گوشیم زنگ خورد.
+جانم خانومی؟
-بیا پایین.
+اومدم.
گوشی و قطع کردم و بدو بدو رفتم پایین.
+سلاممم نازم.
-سلام بز کوهی.
گونش و بوسیدم.
-پرانرژیا فادیمه.
+دیگههه.
ماشین رو به سمت پاساژ روند.
بعد از پیاده شدن گفتم:
+نازم؟ اماده ای دیگه بریم کارتامونو خالی کنیم؟
-آماده‌ی آمادهه.
«۴ ساعت بعد»
با صدای خسته ای گفتم:
+وای خسته‌م بیا بشینیم یکم.
-اره بشینیم.
اگه دیگه چیزی لازم نداری بریم دیگه.
+نه بریم.
سوار ماشین شدیم که گوشی ناز زنگ خورد.
-جانم؟
-تازه میخوایم بریم شام.
-عاا تنهایی؟
-اوکی ببینم چی میشه.
قطع کرد که پرسیدم:
+کی بود؟
-اردا. میگه دوستش پیششه بیاید باهم بریم شام.
+دوستش کیه؟
-ایسو. نمیشناسیش که.
+میشناسمش. نمیدونم والا من از اون فرار میکنم اونم همش سر راهمه.
-اگه نمیخوای نریم.
+نه بابا بریم، بیخیال.
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم

وارد رستوران شدیم.
اردا با دیدن ما دست تکون داد، ولی تنها بود و کسی کنارش نبود. تعجب کردم و داشتم با دقت اطرافم رو نگاه میکردم،
که یهو ناز دستمو کشید و به سمت میزی که آردا نشسته بود برد.
لبامو از هم باز کردم که بپرسم دوستت کجاست؟اما صدایی توی سرم گفت "به تو چه آخه!" و هیچ حرفی نزدم.
ناز: آردا مگه نگفتی ایسو هم هست؟کو پس؟
آردا با کلافگی گفت؛ آره هستش، اما خب یکم بی حواسه دیگه!یادش رفته بود در ماشین رو بسته یا نه رفت چک کنه.الان میاد.
ناخودآگاه لبخندی زدم، نمی‌دونم دلیل این لبخند چی بود اما سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.
یکم بعد، ایسو اومد و روبروی من نشست.
درست بهم نگاه نمی‌کرد، فقط یه سلام سرسری و بعدش رو به آردا کرد و گفت:
-آردا بگو بیان سفارشا رو بگیرن دیگه!مردم از گشنگی.
آردا سر تکون داد و اشاره ای به گارسون کرد،
گارسون هم اومد و سفارشامون رو گرفت.
تا موقعی که شام رو بیارن آردا همش درحال حرف زدن بود و مزه می‌ریخت!اما ایسو کاملا ساکت بود،فقط بعضی وقتا با تکون دادن سرش حرفای آردا رو تأیید می‌کرد.
شام رو آوردن و همگی در سکوتی وحشتناک غذا خوردیم،بعد از خوردن شام هم منتظر دسر بودیم.
حوصلم دیگه داشت سر می‌رفت که ناز گفت:
وای بچه ها،چه باحاله این!اینجا رو نگاه کنید،
پشت منو سوال داره،جواباشون هم هست.
آردا: بده ببینم
خودشو خم کرد و خواست منو رو از دست ناز بکشه،که ناز دستشو کشید عقب:
-نه نمیدم بهت!من میشم مجری و سوالات رو ازتون میپرسم
+من که موافقم
من هم موافقم رو اعلام کردم و گفتم: منم اوکیم.
همه برگشتیم و به ایسو نگاه کردیم،ایسو هم سرشو تکون داد:
-منم موافقم اماااا بازی که همینطوری نمیشه!
نتونستم خودمو نگه دارم و با تعجب گفتم: یعنی چی؟
ایسو سرشو چرخوند طرفم، از سر شب این اولین باری بود که بهم نگاه میکرد؛اونم درست توی چشمام:
-یعنی شرطی بازی میکنیم!اونجوری که بازی بی معنی میشه.
آردا: حله داداش.
نمی‌خواستم کم بیارم پس خودمو صاف کردم و گفتم: با اینکه معلومه برنده کیه ولی باشه.
ایسو لبخندی زد بعد هم رو به ناز کرد و گفت:
بپرس.
آردا با تعجب پرسید: وایسا وایسا! فقط شرط سر چی؟
ایسو با لبخندی شیطانی گفت: بازنده باید تا یک هفته هرچی برنده گفت رو انجام بده.
رو کرد به من و ادامه داد: قبوله؟
توی چشماش میتونستم شیطنت رو واضح ببینم، اما من فادیمه کوچاری بودم! محال بود کم بیارم.
"ایسو خان فقط وایسا و ببین چطوری یه هفته ازت کار بکشم."
با اطمینان گفتم: قبوله.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم وارد رستوران شدیم. اردا با دیدن ما دست تکون داد، ولی تنها بود و کسی کنارش نبود. تعجب کردم و داشتم با دقت اطرافم رو نگاه میکردم، که یهو ناز دستمو کشید و به سمت میزی که آردا نشسته بود برد. لبامو از هم باز کردم که بپرسم دوستت…
ناز داشت نگامون میکرد که چشمکی واسش زدم.
ناز: خب من که خودم بازی نمی‌کنم چون جوابارو میدونم.فقط حواستون باشه سوالات رو میپرسم، اول دستاتونو بالا می‌برید بعد جواب میدینا!
هممون سرمون و به نشونه"باشه" بالا پایین کردیم.
-اون چیه که میشکنی حتی بدون اینکه بهش دست بزنی؟
هممون داشتیم فکر می‌کردیم که آردا دستشو بالا برد:
ناز: خب بگو ببینم.
آردا:دست!
هممون پوکر شدیم.
ناز:آردا؟ یه سوال می پرسم راستشو بگو.
آردا:جانم؟
ناز:چقد فکر کردی که اینو بگی؟
اردا تازه متوجه شد که ناز داره مسخرش میکنه.
هر ۳ تامون زدیم زیر خنده،اردا اول نگامون کرد که بعد خودشم خندید.
ایسو:خب حالا من بگم؟
ناز:بگو ببینیم...
ایسو: قول.
ناز: عاااا آفرین!آردا یکم از ایسو یاد بگیر خواهشا.
ایسو خندید و آردا چشماشو کوچیک کرد و به ناز خیره شد.
" اوف فادیمه کجایی.این یانگاز داره میزنه جلو ها ازت!"
ناز: خب بعدی.اون چیه که باهاش می‌تونیم اون طرف دیوار و نگاه کنیم؟
"بدو فادیمه،بدو باید جواب بدی‌."
تو هپروت بودم و وقتی جواب و پیدا کردم به خودم اومدم که دیدم دارن میخندن،انگار یکی جواب اشتباه داده بود.خلاصه دستمو بالا بردم که ناز گفت:
-بفرما فادیمه‌م.
+پنجره!
-عااا باریکلااا، نخبه ایا!
+بالاخره اون همه کتاب خوندن الکی نبود.
چشمکی واسش زدم.
نیم ساعت گذشته بود و هنوز داشتیم بازی می‌کردیم.
من ۸ تا جواب داده بودم،ایسو ۳ تا و اردا ۷ تا.
ناز: خب من دیگه واقعا خسته شدم. این معما تکلیف برنده رو مشخص می‌کنه دیگه!
ایسو سر جاش صاف نشست و گفت:
-خب زنداداش بفرما.
"داشت می‌باخت. اخ فادیمه اینم جواب بده از این یانگاز یه هفته کار بکش!
اونهمه کتاب خونه برای چی میره این؟ سر جمع ۳ تا معما رو جواب داده بود!"
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

ناز:چی رو میشه دید، ولی نمی‌شه لمس کرد؟
این یکی جوابش خیلی قشنگه..
می‌دونستم!
ولی چند ثانیه صبر کردم.
اردا که چشماش از شدت خواب داشت میرفت.
دستمو بردم بالا که ناز اشاره کرد جواب بدم.
با لحن و لبخند تلخی گفتم:
+رویا...
و با حسرت به ناز نگاه کردم.
لبخند زد.
نباید چشام پر می‌شد...
تو فکر بودم که ایسو هم به حرف اومد: آره، رویا...
اونم لبخند تلخی زد.
اردا دستشو رو شونه ایسو گذاشت.
اون چرا؟
نمی‌دونم..
سرم و رو شونه ناز گذاشتم و چشام‌و بستم.
چند ثانیه فضا همینجوری ساکت بود و منم تو فکر بودم.
چشام پر بود. دوباره رویا..
چشام و باز کردم که ایسو رو دیدم. داشت نگام میکرد.
فکر کنم متوجه اشک تو چشام شد که برای عوض کردن جو شروع به حرف زدن کرد.
-خب...عه اردا جون باختی.
به آردا نگاه کردم و جفتمون زدیم زیر خنده.
ایسو: چیه؟
گفتم: اردا باخت؟
-پس کی؟
+اردا ۷، تو ۳! شما باختی اقا پسر.
لبخند حرص دراری زدم.
تازه متوجه شده بود باخته که پوکر شد.
-یعنی من باختم؟
+خوشبختانه.
با شیطونی نگاش کردم.
-اها.. خب. چیز یعنی.
اردا: وای بچها من دارم میمیرم پاشید بریم دیگه.فادیمه توام فردا به این بدبخت فلک زده میگی میخوای چقد ازش کار بکشی .
فادیمه: باشه داداش.
بلند شدیم و سوار ماشین اردا شدیم.
اول ناز و رسوندیم بعد ایسو گفت:
-داداش همینجا جلوی در کافه من پیاده‌ میشم با ماشین خودم میرم.
اردا باشه ای گفت که لبخند شرورانه ای زدم!
+جناب؟
ایسو جواب داد: بله؟
+نه که باختی، منم اصلا دلم نمیخواد داداشم اذیت شه بی خوابی بکشه، منم برسون دیگه.
کلافه نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که پشیمون شد.
-هوف خدایا! باشه.
پیاده شدیم و سوار ماشینش شدیم که روند سمت خونه‌م.
تو راه چشام و بسته بودم که با سوالی که پرسید چشام و باز کردم:
-میگم.. خانومِ.. اسمتونو نمیدونم. خانومِ؟
+اسمم فادیمه‌ست.
-اها.اسم منم ایسوعه. خلاصه.یه سوال می‌پرسم. یعنی جسارته اگه دوست نداشتی می‌تونی جواب ندی..
+بپرس!
-اونجا.. ام.. گفتی رویا.. چرا حالت بد شد؟
لبخند تلخی زدم. نباید نشون میدادم؟
+یعنی داستانش مفصله و... اصلا فکر نمی‌کنم لازم باشه توضیحش بدم.
پوکر روبه روشو نگاه کرد که ادامه دادم:
+فعلا یعنی. تو چرا حالت بد شد؟
-داستان منم مفصله، اتفاقا خیلیم دوست دارم بگم ولی خب الان خوابتون میاد مادمازل بفرمایید خونه‌تون.
+عه رسیدیم!فعلا.
-شب بخیر.
+شب بخیر.
وارد ساختمون شدم و بالا رفتم.
بعد عوض کردم لباسام و پاک کردن ارایشم رو تختم دراز کشیدم.
فکرامو مرور کردم.
یعنی داستانِ اون چیه؟
شاید اونم مثلِ من داره از یه چیزی فرار می‌کنه و تو ذهنش یه زندگیِ بدون اون داره!
هر چی که هست، اون تو دشمنیِ بزرگی که من هستم نیست...
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم ناز:چی رو میشه دید، ولی نمی‌شه لمس کرد؟ این یکی جوابش خیلی قشنگه.. می‌دونستم! ولی چند ثانیه صبر کردم. اردا که چشماش از شدت خواب داشت میرفت. دستمو بردم بالا که ناز اشاره کرد جواب بدم. با لحن و لبخند تلخی گفتم: +رویا... و با…
«ایسو»
وقتی پیاده شد، به سمت خونه ی خودم راهی شدم، خونه هامون خیلی از هم فاصله نداشت!
راستش نمی‌دونستم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت.
بعد از ۵ دقیقه رسیدم، در خونه رو باز کردم و و نشستم روی مبل.
از اینکه دربرابرش باخته بودم خنده م گرفته بود!
حالا یک هفته قرار بود ازم کار بکشه.
"آخه ایسو احمقی؟چرا همچین شرطی میزاری."
یهو یاد اون لحظه ای افتادم که گفت رویا...
چشماش پر شده بود،یعنی اونم مثل من بود؟ همینطور فکرهای مختلف توی ذهنم پرسه میزدن که از خستگی زیاد چشمام سنگین شد و خوابم برد.
صبح که بیدار شدم دیدم روی مبل خوابم برده!
کمرم بخاطر اینکه روی مبل خوابیده بودم داشت می‌شکست، زیر لب فحشی نثار خودم کردم.
امروز باید میرفتم کتابخونه تا پروژه ی جدیدم رو شروع کنم.
خیلی سریع دوش گرفتم و آماده شدم.
لپتاپ و سوییچم رو برداشتم و به سمت کتابخونه حرکت کردم.
4
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

وارد کتابخونه شدم، نگاهی به دور اطرافم انداختم.
انگار دنبال فادیمه بودم،نمیدونم چرا دلم میخواست ببینمش اما نیومده بود.
مسئول کتابخونه که منو دید به سمتم قدم برداشت و گفت:
-به به ایسو بِی!کم پیداییا!
لبخندی زدم و گفتم:
+یکم درگیر بودم عمو، نشد که بیام.
همینجوری که داشتم با عمو حرف میزدم سرم رو به اینطرف و اونطرف تکون دادم،که عمو گفت:
-دنبال چیزی میگردی پسرم؟
+نه عمو، یکی از دوستام همیشه میومد اینجا ولی الان نیومده انگار.
-اسمش چیه؟شاید بشناسمش اومد بهت خبر میدم.
+اسمش...فادیمه ست.
-آهاااا،فادیمه کوچاری رو میگی؟همیشه میاد اینجا،میشناسمش خیلی دختر خوبیه.
درست شنیدم؟ گفت کوچاری‌..؟
یعنی..
فادیمه کوچاری؟دختر دشمن؟
بارم نمیشد،باورش برام خیلی سخت بود.
حس کردم تعادلم رو به کل از دست دادم
انگار دنیا برام سیاه شد،دستم رو روی شقیقه هام گذاشتم و برای لحظه ای چشمام رو بستم.
عمو که حالم رو دید گفت:
-چی شده پسرم؟ خوبی؟
نمی‌خواستم بفهمه،نمیخواستم هیچکس درمورد دشمنی ای که سالها ازش فرار کردم چیزی بفهمه پس گفتم:
+هیچی نشده،فکر کنم سرم یذره گیج رفت...چیزه...من باید برم شرکت خیلی کار دارم....باز میام.
عمو با قیافه ی شکاک بهم زل زد اما بحث رو ادامه نداد: باشه پسرم هرجور خودت می‌دونی.
از کتابخونه بیرون اومدم،دلم میخواست فرار کنم.
دلم میخواست از همه چیز فرار کنم،بعد از چند سال برای اولین بار انقدر به دشمنی نزدیک بودم.
سوال های خیلی زیادی توی ذهنم بود"چرا اینجاست؟"
"اونم از دشمنی فرار کرده؟"
"منو میشناسه؟"
تو حال خودم بودم که چشمم به فادیمه خورد،از دور داشت میومد به سمت کتابخونه.
دوباره گُر گرفتم و نفسم گرفت،یعنی واقعا فادیمه یه کوچاری بود؟!
برای یک لحظه ارتباط چشمی برقرار کردیم و بعد سرشو پایین انداخت.
من هم از فرصت استفاده کردم و بدون سلام کردن سوار ماشینم شدم.
اصلا دلم نمی‌خواست به این فکر کنم که اگر فادیمه میفهمید من فورتونام چه اتفاقی می‌افتاد.
احتمالا منو خام خام میخورد!
کلافه و عصبی بودم.
چرا هرجا میرفتم سر و کله این دشمنی
پیدا میشد؟
باید خودمو آروم میکردم
"اول باید آروم بشم...بعد به این فکر کنم که با این موضوع چیکار کنم"
پس حرکت کردم به سمت جایی که هر موقع کلافه بودم میرفتم.
«فادیمه»
توی کتاب خونه نشسته بودم رفتار ایسو حسابی فکرمو درگیر کرده بود.
درسته که من سرمو انداختم پایین اون چرا اینجوری رفتار کرد؟فکر میکردم میاد نزدیک و بهم سلام می‌کنه، پسره ی کله پوک!
+هوووف
-خانم آروم!
آخ لعنتی. اصلا حواسم نبود توی کتابخونه ام،
آروم تر گفتم: متاسفم
همش تقصیر ایسو عه، یه ساعته
اومدم کتابخونه و بجای خوندن کتابم
دارم به رفتار احمقانه ی اون فکر میکنم.
از جام بلند شدم، انقدر ذهنم درگیره که نمیتونم چیزی بخونم.آروم از کتابخونه
اومدم بیرون،
با خودم گفتم شاید یکم قدم زدن فکرمو آروم
کنه.
و یواش یواش شروع کردم به قدم زدن....
تقریبا نیم ساعت بود که داشتم راه میرفتم
و به ایسو و خانوادم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد،داداشم بود.
+سلام داداش
-سلام تاتارام چطوری؟
+خوبم داداش تو خوبی؟
-منم خوبم. ببینم تو نمی‌خوای بیای به داداشت سر بزنی؟
برای یک لحظه سر جام ایستادم.
برم کوچاری؟ یعنی برم وسط دشمنی؟!
-الو؟فادیمه هستی؟
به خودم اومدم:
+هستم داداش، حقیقتا سرم خیلی شلوغه
باید مدام برم تمرین تا موقع اجرای اصلی.
-باشه دختر درک میکنم. فقط دلم خیلی برات
تنگ شده.
+آیی قربون داداشم برم، منم دلم کلی برات تنگ شده. بعد از اجرام حتما میام بهتون سر
میزنم.
صدای آلینا از پشت گوشی اومد که گفت:
-بابا بیار بریم دیرم شد!
+جایی میخوای بری داداش؟
-این آلینا ماشینش خراب شده میخواد برسونمش تعمیرگاه. من برم دوباره بهت زنگ میزنم فادیمم.
+باشه داداش مراقب خودت باش.
تماس قطع شد، سرمو کمی بالا آوردم که
خودمو روبه روی کافه آردا دیدم، پوفی
کشیدم و رفتم داخل.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم وارد کتابخونه شدم، نگاهی به دور اطرافم انداختم. انگار دنبال فادیمه بودم،نمیدونم چرا دلم میخواست ببینمش اما نیومده بود. مسئول کتابخونه که منو دید به سمتم قدم برداشت و گفت: -به به ایسو بِی!کم پیداییا! لبخندی زدم و گفتم: +یکم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم

+سلام اردا
-سلاام فادیمه.چطوری؟
+بد نیستم‌،اردا یه قهوه‌ی قوی بده. ازونایی که اونموقع خوردم حالم بد شد نه ها!فردا روز اجرامه کلی کار دارم امروز.
-فادیمه قهوه مخصوص درست کنم برات؟ نه که همش ایهلامور میخوری دیگه معده‌ت به قهوه حساسه! حالا یه چیزی میدم بهت بدنت کمتر واکنش نشون بده.
+مرسی
- چیشده تو خودتی؟
+من؟ نه داداش خوبم
"خوبم ولی خب ذهنم چرا درگیره؟درگیر چیه؟"
فکر کنم اردا متوجه شد که تصمیم گرفت جو رو عوض کنه.
-راستی فادیمه شنیدم ها با ایسو چیکار کردی. بابا باریکلا به قدرتت ایمان اوردم!
چشمکی زد واسم.
+اره بالاخره منم دیگه!وای ازون دوستت. فکر کنم دیشب باخته بهش فشار اومده امروز راهشو کج کرد رفت.
-نه بابا ایسو؟ خیلی با جنبه‌تر از این حرفاست.
زیر لب گفتم:
+حتما همینطوره.
-بفرما اینم قهوه‌تون بانوو
+مرسی داداش من دیگه برمم...
به سمت تئاتر رفتم، مسیر پیاده طولانی تره و حدود ۴۰ دقیقه‌ای تو راه بودم.
بالا رفتم و دنبال ناز بودم، از بچه‌ها پرسیدم:
+بچه ها ناز نیومده؟
-نه،میدونی که فردا قراره کلی بیننده بیاد و یه‌سری از کسایی که باهاشون قرارداد داریم ویدیوی اجرات رو میخوان، ناز و چند تا دیگه از بچها رفتن فیلم‌بردار اوکی کنن.
+اها خوبه. بچها دیالوگای من کجاست؟
-رو میزِ گریمور و ببین.
به سمت میز گریمور رفتم و شروع کردم به تمرین کردن دیالوگ.
« چند ساعت بعد »
-همگی خسته‌نباشید.
همه‌مون خسته نباشیدی گفتیم و بلند شدیم.
خیلی زیاد خسته بودم.
اون سمت ناز رو دیدم، که دستی برای هم تکون دادیم و بعد عوض کردن لباسام و پاک کردن گریم بلند شدم و سمتش رفتم.
+سلام نازم
-سلام دختر. باز که ترکوندییی!
بوسی رو گونم گذاشت که خندیدم.
+نازمم؟
-بلهه؟
+یه چیزی بگم نه نمیگی؟
-من دلم میاد به تو نه بگم؟
+میشه من و برسونی خونه؟ خستم ماشینم خرابه نیاوردم.
-ایسو کجاست پس؟
+وا!به اون چه ربطی داره؟
-نه اخه دیشب باخت قرار بود یه هفته هر چی تو میگی انجام دیگه.
+اها، نمیدونم امروز منو دید راهشو کج کرد رفت!بیخیال بابا.
-ایسو؟چی بگم والا،باشه بریم.
سوار ماشین ناز شدیم و رفتیم،تو راه همش جلوی خودم و میگرفتم که نخوابم.
-فادیمه فردا ماشینتو ببریم تعمیر گاه؟ اذیت میشی یه وقت من نبودم.
+نه بابا بزار پول این پروژه رو بگیرم عوض میکنم. به داداشمم گفتم پول زد ولی خب میخوام اینبار با پول خودم بخرم.
-ای‌جونم، چه خوب دخترم
جلوی در که رسیدیم بوسی رو گونش گذاشتم و پیاده شدم، منتظر شدم که بره و بعد وارد ساختمون شم.
چرخیدم که برم خونه ولی حس کردم یه ماشین اشنا دیدم.
شب بود و داخلشو نمیتونستم ببینم ولی انگار ماشین ایسو بود،نبود؟
"وای فادیمه اینهمه از این ماشین وجود داره تو شهر، از کجا میدونی ایسوعه یارو؟"
برای اینکه بیشتر توهم نزنم، وارد ساختمون شدم و با اسانسور بالا رفتم.
لباسای فردام رو مرتب کردم و نمیدونم چی شد که خوابم برد..
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم +سلام اردا -سلاام فادیمه.چطوری؟ +بد نیستم‌،اردا یه قهوه‌ی قوی بده. ازونایی که اونموقع خوردم حالم بد شد نه ها!فردا روز اجرامه کلی کار دارم امروز. -فادیمه قهوه مخصوص درست کنم برات؟ نه که همش ایهلامور میخوری دیگه معده‌ت به قهوه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم

آروم چشمام رو باز کردم،سریع گوشیم رو روشن کردم.
خواب مونده بودم.
"وای خدایا، الان دیرم میشه!"
دعا دعا میکردم که واسه اجرا دیر نرسم،این اجرا مهم ترین چیز برای من بود.
اگر موفق نمی‌شدم واقعا اتفاقای خوبی برام نمیوفتاد!
خیلی سریع لباسامو عوض کردم،بافت طوسی شلوار جین نیم بگ پوشیدم.
آرایش ملایمی کردم چون گریم کاملا متفاوت بود،موهام رو هم از بالا بستم تا اذیت نشم.
غذای دیروز رو گرم کردم و تند تند خوردم. میدونستم که اگر چیزی نخورم صددرصد وسط اجرا از حال میرم!
کیفم و سوییچ ماشین رو برداشتم ولی یادم اومد که ماشینم خراب شده بود.
"شوخیه دیگه؟واقعا تمام بدشانسی هارو باید روز اجرا بیارم؟"
زیر لب فحشی دادم،سوار آسانسور شدم.
راهی جز اینکه با اتوبوس برم نداشتم.
امکان نداشت سر صبح تاکسی گیرم بیاد،به سختی اتوبوس پیدا کردم و سوار شدم.
نفس عمیقی کشیدم که ناز زنگ زد:
-فادیمه؟بیا دیگه، برای تمرین دیر میرسیا!اجرا بعد از ظهره ها.
+وای ناز بد شانسی آوردم. خواب موندم، بعد ماشینمم که خراب شده بود مجبور شدم با اتوبوس بیام.
ناز خنده ای کرد و گفت: واقعا بد شانسی!
+باشه حالا! دارم میام، نزدیکم.
-میبینمت
چند دقیقه بعد رسیدم، از اتوبوس پیاده شدم و جلوی در ورودی تئاتر ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم و برای چند لحظه چشمامو بستم و بعد وارد تئاتر‌ شدم.
چون فعلا اجرای تمرینی بود نیازی به گریم و تعویض لباس نبود پس یه راست به طرف اتاق تمرین رفتم.
ناز درحال عکاسی از بازیگرا بود،چند نفر داشتن نمایشنامه رو تمرین میکردن.
کارگردان هم داشت با نویسنده صحبت میکرد.
وقتی وارد اتاق شدم، تمام نگاه ها به سمت من برگشت.
ناز نفسی از سر راحتی کشید و کارگردان گفت: باید یه فکری به حال این دیر اومدنت بکنی جدی!
سرمو پایین انداختم و گفتم: واقعا معذرت می‌خوام،خواب موندم.
کارگردان سری تکون داد، من هم بدون تعلل وارد اتاق کوچیکی که برای تمرین طراحی کرده بودن شدم.
«پنج ساعت بعد»
تمرین تموم شده بود و وقت استراحت بود.
نیم ساعت دیگه هم اجرا شروع میشد، بیننده ها دیگه کم کم داشتن میومدن.
بعد از تموم شدن گریمم کلاه گیس قهوه ای رو گذاشتم روی سرم، دیگه اثری از موهای بلوندم نبود،خیلی تغییر کرده بودم.
لباسام رو عوض کردم و پشت صحنه وایستادم تا نوبت من بشه.
استرسی که داشتم قابل توصیف کردن نبود.
قلبم داشت از دهنم بیرون میومد.
بالاخره زمان اجرا شد.
پرده ها بالا رفتن،اول کمی مکث کردم تا دور و اطرافم رو نگاه کنم.
ناز و آردا کنار هم نشسته بودن و داشتن با لبخند بهم نگاه میکردند
نمی‌دونم چرا ولی دلم میخواست ایسو هم باشه.
دوست داشتم باشه و اجرام رو ببینه ولی هرچقدر اطراف رو نگاه کردم پسر موطلایی و چشم آبی ای ندیدم.
"فادیمه احمقی؟ اصلا چرا باید بیاد؟ کلا سه چهار بار بیشتر همو ندیدین!"
آهنگ که پخش شد، از افکارم بیرون اومدم.
همه شروع کردن به دست زدن و منم شروع کردم به اجرای تئاتری که ماه ها آرزوش رو داشتم و تلاش کرده بودم براش.
با ذوق صحنه هارو بازی میکردم،یک لحظه گریه میکردم و برای لحظه ی‌ دیگه می‌خندیدم.
چشمم ناز خورد، انگار داشت چشمای اشکیش رو پاک میکرد.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم آروم چشمام رو باز کردم،سریع گوشیم رو روشن کردم. خواب مونده بودم. "وای خدایا، الان دیرم میشه!" دعا دعا میکردم که واسه اجرا دیر نرسم،این اجرا مهم ترین چیز برای من بود. اگر موفق نمی‌شدم واقعا اتفاقای خوبی برام نمیوفتاد! خیلی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم

آردا هم با افتخار نگاهم می‌کرد.
بعد پایان اجرا، همه تشویقمون کردن و ما هم به سمت پشت صحنه رفتیم.
بعد در اوردن لباسا و درست کردن سر وضعم بیرون رفتم که اردا و ناز منتظرم بودن.
اول ناز دستاشو باز کرد که رفتم بغلش‌.
-عاالی بودی فادیمم،خسته نباشی.
لبخندی زدم و ازش جدا شدم که اردا هم بغلم کرد.
+عالی بودی دختر!
خندیدم.
-هوف بالاخره این اجرا تموم شد. انقد تمرین کرده بودم جدی حس میکردم دارم روانی میشم...
اردا و ناز خندیدن.
همش دور و بر و نگاه میکردم.
یعنی ایسو نیومده بوده؟
"مچِ خودم و گرفتم! فادیمه اون برای چی باید بیاد؟ یذره فکر کن!"
« ایسو »
فادیمه، اردا و ناز سوار ماشین اردا شدن و رفتن.
منم ماشین نداشتم و تصمیم گرفتم پیاده برم خونه.
اجراش خیلی قشنگ بود.
خیلی ماهرانه بازی می‌کرد و اشکمونو دراورد.
حتی به اردا هم نگفته بودم که قراره برم اجراش و ببینم.
چه لزومی داشت بدونن؟
تازه یادم اومد.ما دشمنیم!
اگه اون بفهمه؟ چه واکنشی نشون میده؟
نمیدونم.باید به حسم گوش کنم و نزدیکش شم، یا به صدای مغزم گوش کنم و ازش دور بشم؟
خب قاعدتا به حسم گوش میکنم.
از مغزم که تا حالا چیزی بهم نرسیده بود.
به جلوی در خونه رسیدم.
قبل از اینکه از پله ها بالا برم، فقط یه ثانیه از ذهنم گذر کرد که برم خونش.
ولی لازمه انقدر؟
اول باید می‌فهمید که ما دشمنیم و بعد اگه می‌پذیرفت،
اگه می‌پذیرفت چی می‌شد؟
"ایسو بی خوابی زده به سرت فکر کنم."
وارد خونه شدم و بعد عوض کردن لباسام، تلویزیون و روشن کردم که گوشیم زنگ خورد.
اردا بود.
+جانم داداش؟
-چطوری ایسو؟
+زنگ زدی بپرسی من چطورم؟
-نه، به من چه!پایه ای شب بیام اونجا؟
+شبه دیگه،بیا.
ساعت ۱۰ شب بود که اردا اومد و تا حدود ۳ صبح گیم زده بودیم، یه عالمه تخمه خورده بودیم و خونه بمب ترکیده بود که آردا روی مبل خوابش برد.
بعد خاموش کردن تلویزیون و جمع کردن وسایل، اومدم بخوابم که واسه گوشی اردا پیام اومد.
عکس، عکسِ فادیمه بود. خیلی خودم کنترل کردم که نخونمش.
«فادیمه»
نصفه شب بود و با صدای بادی که بیرون می‌وزید از خواب بیدار شدم.
صدا زیاد بود.
بلند شدم رفتم اشپزخونه و یه لیوان آب خوردم.
"آروم باش فادیمه. هیچی نیست باده فقط.
همون موقع صدای باد شدید تر شد."
"هووف. پنجره هارو باید عوض کنم."
یکم همونجوری نشسته بودم بعد بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
همینکه رفتم رعد و برق شدیدی زد که جیغ خفه‌ای کشیدم.
خیلی ترسیده بودم.
ناخواسته قطره اشکی از چشمم افتاد.
میخواستم به ناز زنگ بزنم که یادم اومد اونم پا به پای من کار کرده بود و خسته و احتمالا خواب بود.
تصمیم گرفتم به آردا پیام بدم،آردا واسم مثل داداش بود.
"آردا بیداری؟ من می‌ترسم. میتونی بیای اینجا؟"
پیام و فرستادم و منتظر جواب موندم.
نیم ساعت گذشته بود و جوابی دریافت نکرده بودم.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم آردا هم با افتخار نگاهم می‌کرد. بعد پایان اجرا، همه تشویقمون کردن و ما هم به سمت پشت صحنه رفتیم. بعد در اوردن لباسا و درست کردن سر وضعم بیرون رفتم که اردا و ناز منتظرم بودن. اول ناز دستاشو باز کرد که رفتم بغلش‌. -عاالی بودی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم

صدای رعد و برق دیگه ای اومد که شروع به گریه کردم.
تو ترابزون خیلی از این چیزا دیده بودم ولی هیچوقت نمیترسیدم!
در حال گریه بودم که زنگ خونه خورد.
احتمالا آردا بود.
در و باز کردم و بدون اینکه ببینم کی رو به رومه، پریدم بغلش.
+خیلی ترسیدم داداش،نتونستم بخوابم.
متعجب از اینکه چرا آردا متقابلا بغلم نمیکنه از بغلش بیرون اومدم که!
"وااای فادیمه.
وای فادیمه این چرا اینجاست."
+تو؟ اینجا چیکار میکنی؟
-به آردا پیام دادی..خواب بود.گفتم نترسی!
هوفی کشیدم و کنار رفتم که بیاد تو.
همونجا وایساده بود که اشاره زدم روی مبل بشینه و منم رو مبل کنارش نشستم.
-از چی ترسیدی؟
+رعد و برق.
-نخوابیده بودی؟ یعنی اجرا داش-
متعجب نگاش کردم. میدونست؟
+چرا از خواب پریدم، تو از کجا میدونی؟
-عهه چیزه. اونموقع که رسوندمت بهم گفته بودی. اردا هم گفتش بهم.
منطقی بود.
+اها.
رعد و برق دیگه ای زد که بازم ترسیدم.
روم و برگردوندم که نبینه.
"اخه تو چرا اومدی من میتونم بیام بغل تو بشینم؟ باز اردا بود یه چیزی!"
سرم و روی زانوم گذاشته بودم و ترسمو پنهون میکردم که گفت:
-برگرد ببینمت خب.
+من راحتم.
-من ناراحتم. برمیگردی؟
برگشتم سمتش.
-خیلی میترسی؟
+فکر کنم!
خندید.
-خب چیکار کنیم کمتر بترسی؟
+نمیدونم! ولی اردا قطعا میدونست.
-میخوای تو بخوابی منم تا صبح بشینم اینجا تو خیالت راحت باشه؟
+خوابم پرید.
-خب وسط این بحث میشه سرویس بهداشتی و نشون بدی؟
با انگشتم به سرویس بهداشتی اشاره کردم که بلند شد رفت.
دوباره رعد و برق. چرا انقد شدید بود؟
صدای بارون هم به رعد و برق اصافه شده بود و پشت سرهم صدا میومد.
نتونستم خودمو کنترل کنم،شروع به گریه کردم. دستم رو صورتم گذاشتم و شروع به گریه کردم.
ایسو بیرون اومد که نگاهش به من افتاد.
-چیشد؟
نمیتونستم حرف بزنم.
اومد کنارم نشست و دستش و رو شونه‌م گذاشت.
-اروم باش،تنها نیستی ببین، اصلا اگه بخوای زنگ میزنیم اردا رو هم بیدار میکنیم. باشه؟ نترس.
اشکامو با پشت دستم پاک کردم.
ساکت نگاهش میکردم فقط.
"من الان چیکار کنم با این؟میترسم ولی کاریم نمیتونم بکنم،خجالتم میکشم. چی بگم بهش اخه."
ایسو بشکنی زد که متعجب نگاهش کردم.
-فهمیدم، میخوای بازی کنیم؟
+چی بازی؟
-من که نمیدونم، هر چی تو بگی.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم صدای رعد و برق دیگه ای اومد که شروع به گریه کردم. تو ترابزون خیلی از این چیزا دیده بودم ولی هیچوقت نمیترسیدم! در حال گریه بودم که زنگ خونه خورد. احتمالا آردا بود. در و باز کردم و بدون اینکه ببینم کی رو به رومه، پریدم بغلش.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم

خودمو صاف کردم و یکم فکر کردم بعد گفتم:
+اومممم، خب ببین من یه حرف میگم تو سه تا کلمه با اون حرف بگو.
-باشه
+ چ
-چایی،چوب،چرم
-خب نوبت منه ش
+شب،شمع،شاخه
+خب من میگم.
تقریبا نیم ساعت داشتیم بازی میکردیم و
ذهن من کاملا از رعد و برق و ترس خالی شده بود.
+خببب حالا با ف بگو.
انگار یهو حالت چشاش عوض شد و با یه لحن خاصی گفت: فادیمه
یه لحظه جا خوردم اما سریع به خودم اومدم:
+عه...خب یه کلمه گفتی! باید سه تا بگی.
-فکر کنم همین یه کلمه اندازه ده ها کلمه باشه.
انگار یه حس خوبی بهم تزریق شده بود و همین باعث شد لبخند بزنم.

«ایسو»
نتونستم خودمون کنترل کنم و پیامی که برای آردا فرستاده بودو خوندم، وقتی فهمیدم ترسیده، سریع خودمو به خونش رسوندم، بدون هیچ منطقی! الانم که جلوش نشستم و داره با یه لبخند شیرین بهم نگاه می‌کنه.
"خدایا خودت منو حفظ کن"
تصمیم گرفتم این سکوت رو از بین ببرم پس گفتم:
+میگم توی خونت هیچی گیر نمیاد بخوریم؟ آخه من یکم گشنمه.
-متأسفانه نه اما اگه بخوای میتونیم دلمه درست کنیم.
+ شوخی میکنی با من؟معلومه که می‌خوام!
باهم درست کنیم.
فادیمه برگ مو هارو از توی یخچال برداشت
و گذاشت جلوم.
-تو بلدی غذا درست کنی؟
+عااا دختر منو دست کم گرفتیا! معلومه که بلدم. آشپزیم حرف نداره اصلا میخوای تو بشین من درست کنم.
-نه میترسم آشپزخونم آتیش بگیره!
+اعتماد نداریا.
-اصلااا
با فادیمه شروع کردیم به درست کردن دلمه ها،انگار که به فادیمه نزدیک تر شده بودم.
از این بابت خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم به این فکر نکنم که اون دختر دشمنِ به این فکر کنم که اون فقط فادیمست، کسی که نسبت بهش یه کشش خاصی دارم.
فادیمه از آشپزخونه بیرون رفت و با گوشیش برگشت.
-چطوره همراه با آشپزی آهنگ هم گوش بدیم ؟
همونجور که داشتم برگ موها رو لایه لایه میچیدم لبخندی زدم و گفتم: عالیه.
فادیمه آهنگو پلی کرد و خودش همراه با آهنگ همخونی کرد،اونجا بود که محو صداش شدم. چه صدای قشنگی داشت!
یکم نگاهش کردم و بعد خودمم باهاش همراهی کردم، اولش برگشت و با تعجب نگاهم کرد، اما خیلی زود لبخند زد و ادامه داد.
.....
آروم چشامو باز کردم
"اوف خدایا چقدر گردنم درد می‌کنه"
نگاهی به اطراف انداختم،  نشسته روی زمین خوابم برده بود.
تو خونه‌ی خودم نبودم...نگاهم افتاد به سمت مبل، فادیمه آروم روی مبل خوابیده بود.
لبخند کم رنگی زدم،دیشب خیلی خوب بود یکی از بهترین شبای زندگیم!
نزدیک فادیمه شدم و خیلی آروم پتو رو انداختم روش، بعد به سمت آشپزخونه رفتم
"اوهااا اینجا انگار بمب ترکیده"
آشپزخونه رو جمع و جور کردم،قهوه ای درست کردم و از خونه زدم بیرون.
«فادیمه»
چشمامو باز کردم، با یادآوری دیشب لبخندی روی لبم اومد، نمیدونم چرا اما حس خوبی داشتم!
انگار یکم از اون دیوار سنگی ای که دور تا دور خودم چیده بودم فرو ریخته بود.
به دوروبرم نگاهی انداختم،اثری از ایسو نبود: ایسوو!
جوابی نداد با خودم گفتم شاید رفته دستشویی پس رفتم دم در دستشویی و در زدم.
+ایسو اونجایی؟
بازم جوابی نیومد....
رفتم توی آشپزخونه در کمال تعجب، مرتب و تمیز بود
قهوه حاضر و آماده بود، اما خب مثل اینکه ایسو رفته بود
قهوه برای خودم ریختم و جرعه ای ازش نوشیدم، یهو یادم اومد که به داداش عادلم گفتم بعد از اجرای اصلی میرم ترابزون و بهشون سر میزنم، یعنی واقعا باید میرفتم؟ دلم برای کوچاری و خانواده ی قشنگم تنگ شده بود، اما رفتن به کوچاری مساویه با دشمنی.
"اوف خدایا چیکار کنم حالا؟"
این دفعه اگه داداشم زنگ بزنه امکان نداره بتونم بپیچونمش، البته که خودمم دلم نمی‌خواد بپیچونمش.
از فکرهای زیادم کلافه شدم، رفتم یکم سریال ببینم، از آشپزخونه بیرون اومدم که زنگ در خورد.
"یعنی ایسوعه؟
شاید چیزی جا گذاشته باشه"
با این فکر لبخند زدم و به سمت در رفتم.
3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم خودمو صاف کردم و یکم فکر کردم بعد گفتم: +اومممم، خب ببین من یه حرف میگم تو سه تا کلمه با اون حرف بگو. -باشه + چ -چایی،چوب،چرم -خب نوبت منه ش +شب،شمع،شاخه +خب من میگم. تقریبا نیم ساعت داشتیم بازی میکردیم و ذهن من کاملا…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم

با آرامش درو باز کردم:
-چی جا گذا...
با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد!
آلینا خندید و پرید بغلم، از شوک در اومدم محکم بغلش کردم موهاشو بوسیدم.
با ذوق گفتم:دختر تو اینجا چیکار میکنییی؟
الینا با خنده گفت:
-دلم برا عمه عزیزم تنگ شده بود خب! اون که به ما سر نمیزنه...
زدم رو نوک بینیش و لبخندی زدم:
+خیلی کار خوبی کردی عزیزم،بیا تو.
از دم در کنار رفتم تا آلینا بیاد داخل.
+اسمه و داداشم چطورن؟
-خوبن، ولی اونا هم خیلی خیلی دلشون برات تنگ شده!
+حتما میام ترابزون و بهشون سر میزنم.
از حرفی که زدم زیاد مطمئن نبودم، هر موقع که حرف رفتن به ترابزون پیش میومد ذهنم درگیر می‌شد و اخمام می‌رفت توهم.
الینا رفت توی آشپزخونه،در یخچالو باز کرد
و چشمش به ظرف دلمه افتاد:
-اوهااا دلمه درست کردی فادیمه؟ بابام عاشق دلمست منم که خودت می‌دونی خیلی دوست دارم،همیشه سر آخرین دلمه با بابام دعوامون میشه.مامانم هم برش میداره و خودش میخوره!
بلند خندیدم و گفتم:
- زن‌داداشم خوب ساکتتون می‌کنه ها!
+اره انگار.
در ظرفو باز کرد و یه دلمه توی دهنش گذاشت:
-اومممم خیلی خوشمزست! میتونم بگم تقریبا
شبیه دلمه های مامانمه.
+بشین بخور قشنگم.
آلینا نشست و مشغول خوردن دلمه شد.
منم همینجوری که آلینا رو نگاه میکردم، داشتم به این فکر میکردم که خوشمزگی دلمه بخاطر آشپزی خوبه ایسو بوده...
-راستی فادیمه!این چند وقت که نبودی یچیز خفن درست کردم.
از فکر دراومدم:
+چی درست کردی خوشگلم؟
گوشیش رو در آورد گذاشت رو میز:
-نیکو به فادیمه سلام کن
گوشی شروع کرد به صحبت کردن
-سلام فادیمه! من نیکو هستم! الینا از تو خیلی برای من گفته بود.
+اوهااا، این چیه دیگه آلینام؟
آلینا از اون لبخند شیریناش زد و گفت:
-این نیکوعه، یه هوش مصنوعی که خودم توسعه دادمش!
بلند شدم و یه بوسه ی محکم روی لپش گذاشتم:
+تو یه نابغه ای دختر!
آلینا لبخندی زد ولی یهو صورتش جدی شد:
-راستی فادیمه قبل از اومدن من مهمون داشتی؟
+چطور؟
-توی سینک دوتا لیوان قهوه ست آخه!
نمیدونم چرا ولی یهو هول کردم و دستپاچه گفتم: یه دوست دیشب کنارم بود...رفت
آلینا لبخند مرموزی روی لبش نشوند:
-باشه باشه یه دوست!فقط احیانا این دوستت دختر بوده دیگه نه؟
با حرص اسمشو صدا زدم: آلیناااااا!
آلینا بلند خندید و گفت: باشه بابااا چرا هول میکنی؟ چیزی نگفتم که!
اخمی کردم و بعدش برای اینکه شک نکنه خندیدم.
اصلا دلم نمی‌خواست آلینا درمورد این موضوعات چیزی بدونه.
نه اینکه بهش اعتماد نداشته باشما ولی باید اول از خودم مطمئن میشدم.
-خبب از اجرا و تئاترت چه خبر؟
+وای آلینا باید بودی و می‌دیدی خیلییی خوب بود...
-بایدم خوب باشه دیگه!داریم از بازی فادیمه کوچاری حرف میزنیما...
لبخندی زدم و محکم بغلش کردم و چندبار پشت سر هم بوسیدمش.
آلینا خمیازه ای کشید و گفت: من واقعا خوابم میاد،یکم استراحت کنم بعدش بریم بیرون دور بزنیم، نظرت چیه؟!
-عالیههه!
آلینا به سمت اتاقم رفت و همونجا خوابید.
بعد از خوابیدن آلینا نفس راحتی کشیدم، نمی‌دونم چرا ولی خیلی استرس داشتم که یهو ایسو بیاد و آلینا اونو ببینه....
از فرصت استفاده کردم و به ایسو پیام دادم تا برای جمع کردن آشپزخونه ازش تشکر کنم.
Fadime:
سلام
Fadime:
میخواستم ازت تشکر کنم بابت تمیز کردن آشپزخونه و اینکه....
Fadime:
دیشب منو تنها نزاشتی.
İso:
سلام
İso:
کاری نکردم که، اتفاقا من باید از تو تشکر کنم
چون دیشب واقعا بهم خوشگذشت.
-
با دیدن پیام ایسو، لبخندی روی لبم ظاهر شد.
سعی کردم پنهانش کنم اما اصلا نتونستم...
نمی‌دونستم داره چه اتفاقی میوفته باید به ذوق و هیجانم اهمیت میدادم یا نگرانی که ته دلم بود؟!
تو حال خودم بودم که متوجه شدم آلینا داره صدام می‌کنه:
-فادیمهه!الوو؟
+عه کی بیدار شدی تو؟
چشماش رو کوچیک کرد و گفت: یه ۱۰ دقیقه ای میشه ولی تو انقد تو فکری که اصلا متوجه نشدی!
برای اینکه شک نکنه باز هم دروغ همیشگیم رو گفتم: تو فکر تئاتر بودم خوشگلم. من برم دوش بگیرم بعدش بریم باشه؟
-باشه
بلند شدم و به سمت حمام قدم برداشتم، دوش کوتاهی گرفتم و خیلی سریع آماده شدم.