𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
250 subscribers
281 photos
10 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
❤‍🔥6🍓1💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
بچه‌های دوتا روستای دشمن که باهم اصلا کنار نمیان،به‌خاطر این که دوستای‌ صمیمی‌شون‌ باهم ازدواج کردن مدام مجبورن تو یه جمع باشن و همدیگه‌رو تحمل کنن. اما وقتی دوستاشون‌ تو یه تصادف جونشون‌ رو از دست میدن‌،طبق وصیتی‌ که داشتن،مسئولیت‌ نگهداری‌ از بچه‌‌ی کوچیکشون‌،به…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول

«فادیمه»
با عجله سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
مطمئن بودم که ایپک پوستم رو می‌کنه به‌خاطر اینکه برای عروسیش دیر کردم.
نگاهم رو به ساعت روی داشبورد انداختم و زیر لب غر زدم:
- فقط دو ساعت...
دو ساعت برای عروسی صمیمی‌ترین دوستم، قطعا چیزی بیشتر از “فقط دو ساعت” بود.
گوشیم از روی صندلی کناری لرزید و حتی لازم نبود صفحه‌اش رو ببینم تا حدس بزنم کیه؛
ایپک بود!
دستمو روی فرمون محکم‌تر کردم و با حرص گفتم:
ــ الان جواب بدم احتمالا عروسی به ختم من تبدیل میشه!
گوشی دوباره لرزید و این‌بار پیامی از طرف الیف بود؛
Elif:
فادیمه؟!
Elif:
کجایی دختر..ایپک خیلی عصبیه؟!
براش نوشتم:
Fadime:
نزدیکم...ده دقیقه دیگه! سورپرایز دارم براتون..
پیامو براش فرستادم و فقط امیدوار بودم قبل از اینکه ایپک واقعا تصمیم به کشتن من بگیره،خودمو برسونم.
-
همین که رسیدم، ایپک با قدم‌های سریع سمتماومد و مشت محکمی به بازوم زد .
ــ آخ!
بازوم رو گرفتم که با اخم نگاهش کردم؛
سرمو بالا اوردم که ایپک رو‌به‌روم ایستاد و شروع به باز جویی کردن کرد‌.
ــ فادیمه! چرا انقدر دیر کردی؟
+ اوم... یه کار مهم داشتم.
ــ اوها! چه کاری مهم‌تر از عروسی من؟!
لبخند شیطانی‌ای زدم و به الیف که با دقت داشت به صحبت‌های ما گوش می‌داد، چشمکی زدم.
بعد رو به ایپک گفتم:
+ از عروسیت مهم تر...اوم..بچه‌ات!
هر دوتاشون گیج و منگ نگاهم کردن و قبل از اینکه ایپک چیزی بگه،الیف با تعجب پرسید:
ــ چی داری میگی فادیمه؟!
رو به ایپک کردم و گفتم:
+ یادته قبل از عروسی، همش حالت بد بود و حالت تهوع داشتی؟!
سرش رو به نشونه تایید تکون داد که ادامه دادم:
+ و منم به زور مجبورت کردم آزمایش بدی..
دستامو با ذوق به هم زدم و گفتم:
+خب... امروز از آزمایشگاه زنگ زدن برای نتیجه آزمایش..منم رفتم اونجا و فهمیدم...
چند ثانیه مکث کردم و با لبخندی که هر لحظه‌ عمیق‌تر از قبل میشد،نتونستم صبر کنم و با ذوق گفتم:
+ تو..باردارییییی!
ایپک خشکش زده بود و حتی پلک هم نمی‌زد.
اما الیف از خوشحالی بالا و پایین پرید و با ذوق گفت:
ــ یعنی...داری میگی..من و تو داریم خاله می‌شیم؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
+دقیقا!
الیف با ذوق دستمو گرفت و گفت:
ــ وای فادیمه...باورم نمیشه!
اما ایپک هنوز مات و مبهوت نگاهم می‌کرد که الیف با مهربونی دستش رو گرفت و گفت:
ــ ایپک...دختر..تو قراره مامان بشی!
این بار لبخند روی صورت ایپک نشست.
دستش رو آروم سمت شکمش برد و با چشم‌های پر از ذوق به من نگاه کرد:
ــ واقعا...مامان؟!
خندیدم و سرمو تکون دادم که ایپک از خوشحالی بغلم کرد و با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت:
ــ فادیمه..نمی‌دونی چقدر خوشحالم کردی!
الیف هم خودش رو انداخت وسط بغلمون که با خنده گفتم:
+ خب دخترا..هنوز یه مشکل کوچیک داریم!
ایپک با تعجب و نگرانی نگاهم کرد و پرسید:
ــ چی؟!
+شوهرت..هنوز خبر نداره!
ایپک متفکرانه سری تکون داد و هم‌زمان که شونه‌ای بالا می‌انداخت گفت:
ــ خب الان میریم بهش میگم!
+ باهوش! همینجوری؟!
با تعجب شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ اره خب...پس چجوری؟!
از توی کیفم جعبه ای که توی راه اومدن خریده بودم رو برداشتم؛
توش یه جوراب با جواب آزمایش بود که دادمش دست ایپک و گفتم:
+ اینو بده بهش...اما بزار خودش بفهمه ها..نگی بهش!
ایپک سری تکون داد که لبخند ارامش‌بخشی به روش زدم .
با قدم‌های آروم،سمت مرتی که کنار دوستای همیشگیش وایساده بود رفتم.
ایسو فورتونا و بورا اوزتورک!
دوتا آدم به شدت نچسب که هر روز توی شرکت مجبورم تحملشون کنم،مخصوصا اون پسره‌ی فورتونا که حتی اینکه باهم زیر یه آسمون زندگی میکنیم هم عصبیم میکرد.
❤‍🔥21🍓2💋1😭1
در این حد😂😔
🤣4
آمار جدیدت مبارک عشقم🥹❤️‍🔥 بالااابالاها ببینیمت کیز💘🫵🏻

https://t.me/Evimizz1
😭3