هر بار به این فکر میکنم که ایسو با دختر قاتل باباش برای مواظبت ازش ازدواج کرد ، یه دور دیگه تو فکر فرو میرم🥲
😭26🤝1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥12😭3💔1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم/آخر
توی آینه به خودم نگاه کردم.
کبودیهای صورتم کمرنگتر شده بودن و زخم لبم تقریباً خوب شده بود.
تصمیم گرفتم یکم به سر و صورتم برسم ، برای همین دوشی گرفتم،موهامو مرتب کردم و از توی کمد کت و شلوار مشکیمو برای پوشیدن انتخاب کردم.
سوار ماشین شدم و با ذوق ، به سمت کوچاری رفتم .
به جلوی در که رسیدم ، هیجان زیادی داشتم.
همهی اون دوریها..دردها...بالاخره دارن تموم میشن..
بالاخره مغزم فرمان داد که از فکر بیرون اومدم،دستمو بالا بردم و ضربه آرومی به در زدم که همون لحظه در باز شد.
توقع دیدن فادیمه رو داشتم اما با الینا روبه رو شدم و لبخند روی لبم ماسید که الینا خندید و با خنده دستشو به سمت داخل گرفت
ــ داماد..بفرما تو!
لبخندی به روش زدم و رفتم داخل .
حتی برای خواستگاریمون هم انقد استرس نداشتم! چشم چرخوندم و دنبال فادیمه گشتم ولی نبود.
با دیدن داداش عادل که روی مبل نشسته بود ، با لبخند هول زدهای رفتم و کنارش روی مبل نشستم که دستشو گذاشت روی شونم.
ــ خب..داماد! از اول شروع شد..اینبار جدی جدی داری خواهرمو میبریا!
نگاهش کردم و لبخند کوچیکی روی لبم نشست که با خونسردی همیشگی گفتم:
+ یعنی..دیگه رازی که مارو از هم بگیره وجود نداره..
داداش عادل سرشو تکون داد و گفت:
ــ فادیمه توی اتاقه...برو!
آروم از جام بلند شدم و سمت اتاق رفتم.
با استرس ضربه ای به در زدم و با صدای فادیمه که گفت بیا داخل رفتم داخل اتاق.
فادیمه با لباس شب خواستگاریمون روی تخت نشسته بود که باعث شد اون شبو به یاد بیارم.
با یادآوری اینکه فادیمه توی آب هم نمک ریخته بود ، لبخندی روی لبم نشست که فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهی به من انداخت
ــ ایسو...اومدی!
+ اومدم!
سمتم اومد و با گرفتن دستام،منو روی تخت نشوند و از توی کشوری میز یه قاب بیرون آورد.
ــ ایسو...اینو ببین!
قاب رو سمتم گرفت .
عکس من و فادیمه بود..
همون روزی که موهاشو بافتم..
“- تو این پسرو میخوای؟!
+ من...این پسرو میخوام!”
لبخندی زدم و اروم گفتم:
+ چقدر..قشنگه این!
سرشو با ذوق تکون داد
ــ اره...اولین عکسی که میزاریمش خونمون!
+ عکسای عروسیمون چی پس؟!
ــ یعنی..این مهم تره..اینجا همو دوست داشتیم..
نگاهم بین عکس و چهرهی فادیمه چرخید و گفتم:
+ میگم...چه شب خوبی بود..اولین باری که فادیمه کوچاری شوهرشو بوسید!
انگار که خجالت کشید اما من بازم ادامه دادم:
+ میگم..امروزم روز خوبیه ولی انگار یه چیزی کمه..
بعد با انگشت به گونم اشاره کردم که رنگ نگاه فادیمه عوض شد.
با یادآوری اتفاقاتی که این چندوقت افتاد خودم رو با قاب عکس مشغول کردم و اروم گفتم:
+ یعنی..چیزی نیست فادیمه.. خیلی خوب..درکت میکنم-
حرفمو کامل نکرده بودم که یهو فادیمه خم شد و اروم گونم رو بوسید..
چند ثانیه طول کشید تا مغزم پردازش کنه که چه اتفاقی افتاده..وقتی به خودم اومدم لبخند کج و ذوق زدهای روی لبم نشست که نتونستم پنهونش کنم .
فادیمه عکسو ازم گرفت و توی چمدونی که روی تخت باز بود گذاشت و زیپش رو بست.
ــ خب..شوهر تیغ ماهیم! این میشه اولین عکسی که میبریم خونمون..بریم؟!
لبخندی به ذوقش زدم و گفتم:
+ بریم!
فادیمه خندید که وسایل رو برداشتم و از اتاق رفتیم بیرون.
زنداداش اسمه با دیدنمون ابروشو بالا انداخت و گفت:
ــ ایقدر زود میخواین برین؟
ــ نهنه...شامو بمونین...باید یه خبر مهم بهتون بدم!
گیج نگاهی به فادیمه انداختم که اونم شونهای به معنی ندونستن بالا انداخت.
-
شامو خورده بودیم که زن داداش اسمه رفت توی اتاق و گفت قراره با یه سورپرایز برگرده.
همه منتظر به هم نگاه میکردیم و میخواستیم بدونیم چیه که زنداداش با یه جعبه برگشت و با ذوق جعبه رو به داداش عادل داد:
داداش عادل نگاهی بهش انداخت و پرسید:
ــ اسمه..این چیه؟!
دستای زنداداش از هیجان میلرزیدن که روی صورتش کشید و گفت:
ــ باز کن..میفهمی!
داداش عادل جعبه رو باز کرد و یه برگه بیرون آورد.
بعد از چند لحظه که انگار تازه به خودش اومد ، با ذوق،هیجان و تعجب رو به زنداداش اسمه گفت:
ــ واقعیه..؟!
زنداداش با ذوق سرشو تکون داد که داداش عادل محکم بغلش کرد و ما سه تا همچنان با تعجب نگاهشون میکردیم که الینا گفت:
ــ میشه به ماهم بگید چهخبره اینجا؟!
داداش عادل زنداداشو زمین گذاشت و اغوشش رو برای الینا باز کرد و گفت:
ــ بیا ببینم...بیا ببینمت دخترم..خانوادهمون داره بزرگتر میشه..
الینا با ذوق مامان و باباشو بغل کرد که فادیمه هم با ذوق بهشون پیوست و بهشون تبریک گفت.
منم رفتم سمتشون و با ذوق هر دوتاشون بغل کردم و تبریک گفتم.
😭22❤🔥2💔1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
با فادیمه ازشون خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم.
از پلهها پایین که اومدیم،فادیمه برگشت و نگاه آشفتهای به عمارت انداخت که گفتم:
+ فادیمهم؟! چیشد؟!
- نمیدونم...انگار..دلم نمیاد برم!
+ فادیمهم...برمیگردیم دیگه..اینجا خونهی ماست!
سمتم برگشت و پرسید:
- قول؟!
که خندیدم و گفتم:
+ قول!
و باهم سمت ماشین رفتیم.
توی ماشین، سکوت گرم و شیرینی بینمون حاکم بود. فادیمه با لبخندی که از گوشهی لبش پاک نمیشد، به بیرون نگاه میکرد و من هر چند لحظه یکبار نگاهم رو بهش میانداختم:
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره گفت:
ــ ایسو...
+ جانم؟
ــ میدونی... وقتی زنداداشم گفت که بچه دار میشه... یه لحظه فکر کردم...
مکث کرد. نگاهش رو از پنجره برداشت و به سمت من برگشت که کنجکاو نگاهش کردم:
+ چی فکر کردی؟
ـــ به این که...ما هم یه روز...یعنی...شاید...
حرفش رو نصفه گذاشت و دوباره نگاهش رو به پنجره دوخت که دستم رو دراز کردم و انگشتام رو لای انگشتاش قفل کردم و گفتم:
+ یعنی..اگه تو بخوای!
چشمکی بهش زدم که فادیمه خندید و مشتی به بازوم زد.
چند لحظه بعد ، نگاهش رو به سمت من برگردوند و چشمایی که برق میزد جدی پرسید:
ــ تو... دوست داری؟
با لبخند گفتم
+ دوست دارم؟! فادیمه... من با تو همهچیز رو دوست دارم...
+ حتی...مامان بچهی من فقط باید تو باشی!
لبخند گرمی بهم زد،انقد گرم که تا عمق وجودم حسش کردم.
چیزی نگذشته بود که متوجه شدم ترمز ماشین کار نمیکنه..
نگاهم به جاده بود و با صدایی که ناخودآگاه جدی شده بود رو به فادیمه گفتم :
+ فادیمه..کمربندت رو ببند...
فادیمه با تعجب بهم نگاه میکرد و گفت:
ــ چی؟چرا؟!
ترمز رو محکم تر فشار دادم ولی فایده ای نداشت...
+ ببند...
+ لعنتی...ترمز کار نمیکنه...
چشمای فادیمه گرد شدن و نگاهش رو به جاده دوخت .
کامیون بزرگی داشت از روبرو میومد و چراغاش، توی تاریکیِ شب مثل دو چشم خشمگین به ما خیره شده بودن .
فادیمه با صدایی که میلرزید گفت:
ــ ایسو...
دندونامو محکم روی هم فشار دادم و فرمونو سمت راست چرخوندم:
+ نترس..نترس فادیمه...
ماشین لیز خورد و تایرها صدایِ جیغِ بلندی کشیدن ..دنیا دور سرم چرخید.
نور چراغهای کامیون، داشت هر ثانیه نزدیک و بزرگتر میشد.
دست لرزون فادیمه که توی دستم بود رو فشار دادم و با لحن ارومی گفتم:
+ فادیمه...چیزی نمیشه باشه..؟!خیلی دوست دارم...!
با نگرانیای که داشت لبخندی بهم زد و گفت:
ــ چیزی نمیشه...منم تورو-
هنوز جملهاش رو کامل نکرده بود که همهجا سیاه شد...
«دانای کل»
عادل، اسمه و الینا هراسون وارد بیمارستان شدن و با دیدن اوروچ که روی صندلی بیمارستان نشسته بود و دستاش روی سرش بودن نزدیکش شدن
ـــ اوروچ..چیشده؟
اوروچ با چشمایی که از گریه سرخ شده بودن ،سرشو بالا آورد که با دیدن عادل دوباره بغض توی گلوش جون گرفت و شروع به گریه کردن کرد..
الینا نگران کنارش نشست و پرسید!
ــ اوروچ...بگو چی شده..
اوروچ خودشو تو بغل الینا انداخت و با گریه گفت:
ــ باور نمیکنم اما..از دستشون دادیم...هم داداشمو..هم زنداداشم!
عادل نگاهی به اوروچ انداخت و با متوجه شدن اینکه چی گفت،به یکباره توانش رو از دست داد و با زانو روی زمین افتاد .
از ته دلش فریادی کشید و صدای فریاد عادل، توی راهرویِ سرد و سفید بیمارستان پیچید .
صدایی که نه از گلو، بلکه از ته وجودش بیرون میومد.. همون صدایی که نشون میداد دیگه هیچچیز براش معنی نداره و تنها چیزی که میدید تصویر فادیمه و ایسویی بود که خوشحال و با چهرهای خندون،از خونه خارج میشدن..
- تاتارایِ من..
-
«پنج سال بعد»
آسمون آبی بود.
اون روز نه بارون میومد و نه باد سردی میوزید.
انگار خودِ آسمون هم میخواست برای اون روز، آروم باشه؛ برای روزی که قرار بود دو تا بچه برای چندمین بار، به دیدنِ قبر عمو و عمهشون بیان.
عادل کنارِ قبرِ فادیمه زانو زد و پسرِ پنج سالهاش ایسو کنارش ایستاده بود .
بچه با چشمای درشت قهوهای و موهای مشکی، به سنگِ قبر نگاه میکرد و با دستِ کوچیکش گلی که توی دست داشت رو کنار قاب عکسِ دونفرهای که بین دو قبر قرار داشت گذاشت.
ایسو کوچولو با لحن شیرینی گفت:
ــ بابا... عمه فادیمه منو میبینه؟!
عادلبا لبخندی که تهش یه بغضِ کوچیک بود گفت:
ــ آره پسرم اون از اون بالا، همیشه نگاهت میکنه...
ایسو کوچولو نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
ــ پس..حتما میدونه که من دوسش دارم..مگه نه؟!
دستش رو روی موهایِ پسرش کشید و با لبخندی تلخ گفت:
ــ میدونه...
اسمه با لبخند دردناک پسرشو بغل کرد .
کنار قبر ایسو، اوروچ نشسته بود و دختر سه سالهاش، فادیمه، روی پاهاش نشسته بود. بچه با موهای بور و چشمهای آبی، به سنگ قبر نگاه میکرد و با انگشت کوچیکش، اسم ایسو رو روی سنگ میکشید.
از پلهها پایین که اومدیم،فادیمه برگشت و نگاه آشفتهای به عمارت انداخت که گفتم:
+ فادیمهم؟! چیشد؟!
- نمیدونم...انگار..دلم نمیاد برم!
+ فادیمهم...برمیگردیم دیگه..اینجا خونهی ماست!
سمتم برگشت و پرسید:
- قول؟!
که خندیدم و گفتم:
+ قول!
و باهم سمت ماشین رفتیم.
توی ماشین، سکوت گرم و شیرینی بینمون حاکم بود. فادیمه با لبخندی که از گوشهی لبش پاک نمیشد، به بیرون نگاه میکرد و من هر چند لحظه یکبار نگاهم رو بهش میانداختم:
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره گفت:
ــ ایسو...
+ جانم؟
ــ میدونی... وقتی زنداداشم گفت که بچه دار میشه... یه لحظه فکر کردم...
مکث کرد. نگاهش رو از پنجره برداشت و به سمت من برگشت که کنجکاو نگاهش کردم:
+ چی فکر کردی؟
ـــ به این که...ما هم یه روز...یعنی...شاید...
حرفش رو نصفه گذاشت و دوباره نگاهش رو به پنجره دوخت که دستم رو دراز کردم و انگشتام رو لای انگشتاش قفل کردم و گفتم:
+ یعنی..اگه تو بخوای!
چشمکی بهش زدم که فادیمه خندید و مشتی به بازوم زد.
چند لحظه بعد ، نگاهش رو به سمت من برگردوند و چشمایی که برق میزد جدی پرسید:
ــ تو... دوست داری؟
با لبخند گفتم
+ دوست دارم؟! فادیمه... من با تو همهچیز رو دوست دارم...
+ حتی...مامان بچهی من فقط باید تو باشی!
لبخند گرمی بهم زد،انقد گرم که تا عمق وجودم حسش کردم.
چیزی نگذشته بود که متوجه شدم ترمز ماشین کار نمیکنه..
نگاهم به جاده بود و با صدایی که ناخودآگاه جدی شده بود رو به فادیمه گفتم :
+ فادیمه..کمربندت رو ببند...
فادیمه با تعجب بهم نگاه میکرد و گفت:
ــ چی؟چرا؟!
ترمز رو محکم تر فشار دادم ولی فایده ای نداشت...
+ ببند...
+ لعنتی...ترمز کار نمیکنه...
چشمای فادیمه گرد شدن و نگاهش رو به جاده دوخت .
کامیون بزرگی داشت از روبرو میومد و چراغاش، توی تاریکیِ شب مثل دو چشم خشمگین به ما خیره شده بودن .
فادیمه با صدایی که میلرزید گفت:
ــ ایسو...
دندونامو محکم روی هم فشار دادم و فرمونو سمت راست چرخوندم:
+ نترس..نترس فادیمه...
ماشین لیز خورد و تایرها صدایِ جیغِ بلندی کشیدن ..دنیا دور سرم چرخید.
نور چراغهای کامیون، داشت هر ثانیه نزدیک و بزرگتر میشد.
دست لرزون فادیمه که توی دستم بود رو فشار دادم و با لحن ارومی گفتم:
+ فادیمه...چیزی نمیشه باشه..؟!خیلی دوست دارم...!
با نگرانیای که داشت لبخندی بهم زد و گفت:
ــ چیزی نمیشه...منم تورو-
هنوز جملهاش رو کامل نکرده بود که همهجا سیاه شد...
«دانای کل»
عادل، اسمه و الینا هراسون وارد بیمارستان شدن و با دیدن اوروچ که روی صندلی بیمارستان نشسته بود و دستاش روی سرش بودن نزدیکش شدن
ـــ اوروچ..چیشده؟
اوروچ با چشمایی که از گریه سرخ شده بودن ،سرشو بالا آورد که با دیدن عادل دوباره بغض توی گلوش جون گرفت و شروع به گریه کردن کرد..
الینا نگران کنارش نشست و پرسید!
ــ اوروچ...بگو چی شده..
اوروچ خودشو تو بغل الینا انداخت و با گریه گفت:
ــ باور نمیکنم اما..از دستشون دادیم...هم داداشمو..هم زنداداشم!
عادل نگاهی به اوروچ انداخت و با متوجه شدن اینکه چی گفت،به یکباره توانش رو از دست داد و با زانو روی زمین افتاد .
از ته دلش فریادی کشید و صدای فریاد عادل، توی راهرویِ سرد و سفید بیمارستان پیچید .
صدایی که نه از گلو، بلکه از ته وجودش بیرون میومد.. همون صدایی که نشون میداد دیگه هیچچیز براش معنی نداره و تنها چیزی که میدید تصویر فادیمه و ایسویی بود که خوشحال و با چهرهای خندون،از خونه خارج میشدن..
- تاتارایِ من..
-
«پنج سال بعد»
آسمون آبی بود.
اون روز نه بارون میومد و نه باد سردی میوزید.
انگار خودِ آسمون هم میخواست برای اون روز، آروم باشه؛ برای روزی که قرار بود دو تا بچه برای چندمین بار، به دیدنِ قبر عمو و عمهشون بیان.
عادل کنارِ قبرِ فادیمه زانو زد و پسرِ پنج سالهاش ایسو کنارش ایستاده بود .
بچه با چشمای درشت قهوهای و موهای مشکی، به سنگِ قبر نگاه میکرد و با دستِ کوچیکش گلی که توی دست داشت رو کنار قاب عکسِ دونفرهای که بین دو قبر قرار داشت گذاشت.
ایسو کوچولو با لحن شیرینی گفت:
ــ بابا... عمه فادیمه منو میبینه؟!
عادلبا لبخندی که تهش یه بغضِ کوچیک بود گفت:
ــ آره پسرم اون از اون بالا، همیشه نگاهت میکنه...
ایسو کوچولو نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
ــ پس..حتما میدونه که من دوسش دارم..مگه نه؟!
دستش رو روی موهایِ پسرش کشید و با لبخندی تلخ گفت:
ــ میدونه...
اسمه با لبخند دردناک پسرشو بغل کرد .
کنار قبر ایسو، اوروچ نشسته بود و دختر سه سالهاش، فادیمه، روی پاهاش نشسته بود. بچه با موهای بور و چشمهای آبی، به سنگ قبر نگاه میکرد و با انگشت کوچیکش، اسم ایسو رو روی سنگ میکشید.
😭22💔3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
فادیمه کوچولو با لحن بچگونهاش گفت:
ـ بابا... اینجا عمو ایسو خوابیده؟!
اوروچ با بغضی که قورتش داد سخت بود گفت:
ــ اره عزیزم... عمو ایسو اینجا خوابیده!
فادیمه کوچولو با نگاه به سنگ قبر گفت
ــ خوابای خوبی میبینه..مگه نه؟!
الینا کنارشون نشسته بود که به دخترش نگاهی انداخت و گفت:
ــ اره دخترم..
بعد از چند ساعت،همه رفتن و ایسو و فادیمه،توی خونهی ابدیشون تنها شدن.
“اگر روزی همهچیز فراموش شود،
اگر نامها، خاطرهها و حتی آخرین نگاهها محو شوند...
باز هم جایی در این دنیا ، عشقی باقی خواهد ماند
که هرگز پژمرده نمیشود .
پایان”
ـ بابا... اینجا عمو ایسو خوابیده؟!
اوروچ با بغضی که قورتش داد سخت بود گفت:
ــ اره عزیزم... عمو ایسو اینجا خوابیده!
فادیمه کوچولو با نگاه به سنگ قبر گفت
ــ خوابای خوبی میبینه..مگه نه؟!
الینا کنارشون نشسته بود که به دخترش نگاهی انداخت و گفت:
ــ اره دخترم..
بعد از چند ساعت،همه رفتن و ایسو و فادیمه،توی خونهی ابدیشون تنها شدن.
“اگر روزی همهچیز فراموش شود،
اگر نامها، خاطرهها و حتی آخرین نگاهها محو شوند...
باز هم جایی در این دنیا ، عشقی باقی خواهد ماند
که هرگز پژمرده نمیشود .
پایان”
😭25💔4
😭9💔2
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
قاب عکسی که قرار بود ببرن خونه خودشون رو گذاشتن کنار قبرشون،
به خونه ای که ایسو قول داد برمیگردن برنگشتن،
بچه ای که راجبش حرف زدن نیومد،
خونه ای که ایسو ذوقش رو داشت هم خالی موند...
به خونه ای که ایسو قول داد برمیگردن برنگشتن،
بچه ای که راجبش حرف زدن نیومد،
خونه ای که ایسو ذوقش رو داشت هم خالی موند...
😭10
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
فادیمه کوچولو با لحن بچگونهاش گفت: ـ بابا... اینجا عمو ایسو خوابیده؟! اوروچ با بغضی که قورتش داد سخت بود گفت: ــ اره عزیزم... عمو ایسو اینجا خوابیده! فادیمه کوچولو با نگاه به سنگ قبر گفت ــ خوابای خوبی میبینه..مگه نه؟! الینا کنارشون نشسته بود که به دخترش…
فکر کنم همه قهر کردن که ریاکت نزدن نه🦦؟!
🤝9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
فکر کنم همه قهر کردن که ریاکت نزدن نه🦦؟!
قهر چرا پایان اینقدر قشنگ کجا میتونن پیدا کنن😔
😭4💔3
Forwarded from 𝖬𝖺𝗏𝗂 | فنگرلی
اهم ، همونطور که خبرا میاد بهزودی تاشاجاک داریم؛
پس بیاید برای آخرین بار سکانسای موردنظرتون از فصل یک رو بگید که راجبشون مثل پستای بالا صحبت کنیم،فرقی ام نداره از چه زوجی باشه🫶🏼
پس بیاید برای آخرین بار سکانسای موردنظرتون از فصل یک رو بگید که راجبشون مثل پستای بالا صحبت کنیم،فرقی ام نداره از چه زوجی باشه🫶🏼
@BlueDiariiesbot
❤🔥5
𝖬𝖺𝗏𝗂 | فنگرلی
اهم ، همونطور که خبرا میاد بهزودی تاشاجاک داریم؛ پس بیاید برای آخرین بار سکانسای موردنظرتون از فصل یک رو بگید که راجبشون مثل پستای بالا صحبت کنیم،فرقی ام نداره از چه زوجی باشه🫶🏼 @BlueDiariiesbot
برید شرکت کنید بیام پوستر فنفیک جدیدو بزارم کمکم✨
❤🔥9