𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هفتم اصلا صبر نمیکردن و با سرعت میرفتن . میدونستم فادیمه با نقشه بهم نزدیک شده ، اما اینکه ما واقعا ازدواج کردیم و اون زنمه رو نمیدونستم و الان هم درکش سخته . خب اگر ما ازدواج کردیم ، باید یه عکسی ازعروسیمون باشه دیگه؟ حتی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هشتم
خب حالا باید یجوری این گردنبند و بهش بدم و مرحلهی اصلی اینجاست.
درسته خب یه هدیهی قبل از طلاق!
هنوز نتونستم فکرام و جمع کنم که ببینم...واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه ؟
ممکنه واقعا حسی بینمون شکل بگیره؟
تو همین حال بودم که فاتیح زنگ زد:
- ایسو پروندهی طلاق کهکاراش تمومه ، الان عمو زنگ زده...دیشب که نتونستیم صحبت کنیم ، میریم خونه الان .
+ اوکیه ، کجایی تو ؟
- جلوی دادگاهم
+ وایسا الان خودم و میرسونم.
بعد گوشی و قطع کردم و سمت دادگاه رفتم.
-
منتظر عمو بودیم و خداخدا میکردم نخواد دربارهی فادیمه حرفی بزنه ...
تو همین فکر بودم که عمو اومد و رو مبل روبرویی نشست .
برخلاف انتظارم به جای عمو ؛ فاتیح شروع به حرف زدن کرد:
- خب ایسو ... الان وقتشه راجب این چیزا صحبت کنیم . میدونی که...بابای مارو کی کشت ؟ میدونی که کی باعث شد تصادف کنی و حتی الان اون یه ذره خاطرهای که با بابا داشتی هم یادت نیاد ؟
خوب میدونم.
همشون کوچاری بودن...
چشام و روی هم فشار دادم که ادامه داد:
- خب...در قبال تو ، خون بها نگرفتیم. حافظهتو از دست دادی...و کوچاری هیچی از دست نداد! کسی که براش عزیزه رو ازش میگیریم .
ابروهام و بالا دادم که گفت :
- فادیمه !
همون اسمی که اصلا دوست نداشتم ولی منتظر بودم بگه..
+ من نمیتونم کسی و بکشم ! اونم یه دختر...
عموم که تا این لحظه ساکت بود گفت :
- منم نمیذارم برادرزادهم قاتل بشه که...تظاهر کن حافظتو به دست اوردی...مثل زنت باهاش رفتار کن و... بکشونش به تله ، یجوری میکشمش که نه از اون و نه از من هیچ اثری نمونه!
چشام و رو هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.
فراموشی چه بلایی بود که من شدم بازیچه چند نفر ادم که معلوم نیست کدومشون راست میگن؟
بلند شدم و تو اتاقم رفتم.
کتم و که در اوردم یاد گردنبند افتادم و از جیب کتم برداشتمش.
باید اینو بهش بدم.
سریع یه دوشی گرفتم و راهی کوچاری شدم.
حدود ۱۰ دقیقهای جلوی عمارت کوچاری وایساده بودم.
چجوری برم تو ؟ چی بهش بگم ؟ الان...چحوری تظاهر کنم؟
تو همین فکرا یه نفر شیشه ماشین و زد .
عادیل کوچاری!
سریع در ماشین و باز کردم و پیاده شدم.
- خیره ؟ واسه طلاق دادن که نباید بیای اینجا!
+ نه..چیزه
گردنبند و از جیبم دراوردم
+ اینو....میخوام بدم به چیز..فادیمه!
ابروهاش و بالا داد و چندثانیهای بهم نگاه کرد.
سمت عمارت هدایتم کرد و پرسید :
- چیزی یادت اومده؟
+ نه..
با لحن تلخی گفتم.
واقعا تلخ...
- خب..سریع گردنبدنتو بده برو سراغ چوپانیت...این چند روز گفتم حالت بده پیشو نگرفتم.
+ باشه...میرم
سری تکون داد و رفت پی کارای خودش که منم بالا رفتم و در و زدم.
از شانس خوبم فادیمه در و باز کرد و با تعجب و چشمای خندون گفت :
- ایسو؟
+ سلام
از جلوی در کنار رفت و گفت:
- سلام...بیا تو!
داخل خونه زنداداشش و برادرزادهش ؛ آلینا هم بودن.
یعنی...میتونم بگم زنداداشِ آیندهم؟
بیخیال ، به اوناهم سلام کردم .
فادیمه سمت مبلا هدایتم کرد که گفتم :
+ چیزه...میشه بریم اتاقی..جایی؟
فادیمه همچنان با تعجب زیاد نگاهم میکرد که سرشو تکون داد و یمت یکی از اتاقا راه افتاد.
الینا یه جوری بهش نگاه میکرد ، با شیطنت
چی فکر کرده؟
و اسمه هم با دلسوزی..شاید دلسوزیش بخاطره منه؟
وارد اتاق شدیم
- خب...چی کار داری؟
گردنبند و از جیبم دراوردم و سمتش گرفتم
+ این...واسه توعه!
چند ثانیهای به گردنبند نگاه کرد و بعد با ذوق ازم گرفتش
- واس..واسه من؟
+ آره واسه تو..
گردنبندو جلوی چشماش گرفته بود بهش نگاه میکرد که ، چشماش پر از اشک شدن و نگاهشو به من دوخت.
حرکت نمیکرد ، حتی اشکاش نمیریختن و فقط چشماش پر بودن.
بی اختیار نزدیکش شدم و دستم رو گونش کشیدم
+ چیشد؟چرا...بغض؟
- ایسو؟
+ بله ؟
- تو...چیزی یادت اومده؟
با تعجب گفتم :
+ نه..چطور؟
برای عملی کردنِ اون نقشه هنوز وقت دارم...
حتی بهش نمیگم پروندهی طلاق و باز کردم...
حتی شاید...طلاقشم نمیدم!
به عموم و فاتیح هم برعکسشو میگم و، چیزی نمیشه!
- هیچ..هیچی!
هول زده عقب رفت و گفت :
- من...برم یه دمنوشی چیزی بیارم...
+ نه...نه از اونجایی که چوپانم..باید برم
- عه..الان میری؟
+ آره دیگه
انگار که ایده ای به ذهنش رسیده باشه گفت :
- خب پس ... بشین چند دقیقه !
چند دقیقه همینجوری توی اتاقش نشسته بودم و دور و برم و نگاه میکردم که اومد.
فادیمه با یه تیپ کاملاً متفاوت اومده بود ، با دقت بهش نگاه کردم و با خنده گفتم:
+این چه تیپیه؟
لبخند قشنگی زد و گفت
ــ خوب به نظرم بهتره زن و شوهری بریم چوپونی! ها ایسو؟
❤🔥8❤1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هفتم اصلا صبر نمیکردن و با سرعت میرفتن . میدونستم فادیمه با نقشه بهم نزدیک شده ، اما اینکه ما واقعا ازدواج کردیم و اون زنمه رو نمیدونستم و الان هم درکش سخته . خب اگر ما ازدواج کردیم ، باید یه عکسی ازعروسیمون باشه دیگه؟ حتی…
خندیدم ،از ته دل.
چقدر این دختر شیرین بود !
+ ولی داداشت؟
ــ اجازه گرفتم ازش. به هرحال اونم دلش نمیخواد تو اون زبون بسته ها رو اذیت کنی
سری تکون دادم از اتاق بیرون رفتیم .
الینا با خنده گفت
ــ خوش بگذره بهتون
چه خانواده شاد و سرحالین!
یعنی اگه فادیمه رو طلاق ندم منم جزئی از این خانواده میشم؟
منم خوشحال میشم؟
هرچند کنار فادیمه بودن باعث خوشحالی من شده بود ، همیشه .
از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم تا رسیدیم هیچ کدوم حرف نزدیم، فقط فادیمه آهنگ گذاشته بود و هراز گاهی همراهش میخوند و منم از صدای قشنگش لذت میبردم.
دلم میخواست امروز همه چیو فراموش کنم، کاملا عادی باشیم مثل یه زوج واقعی!
از ماشین پیاده شدیم ایوبهان با دیدن ماشین ما سمتمون اومد و از دیدن فادیمه تعجب کرد که فادیمه گفت:
- ایوبهان ما اومدیم تو دیگه میتونی بری
ایوبهان: داری میگی که من تورو با این تنها بزارم؟
+من بلایی سر زنم نمیارم
- از این به بعدم درست حرف میزنی ، حالا برو !
ایوبهان سری تکون داد و رفت
ــ امروز خیلی زنم زنم کردیا !
+خب مگه زنم نیستی؟
ــ هستم...زنی که میخوای طلاقش بدی!
چیزی نگفتم.
چیزی نمیتونستم بگم ..
سرمو انداختم پایین
ــ بیا هیزم جمع کنیم آتیش درست کنیم
+باشه
با فادیمه مشغول جمع کردن هیزم برای آتیش شدیم.
یکم برف اومده بود و سرد بود.
خم شدم که یه هیزمم بردارم که یه چیزی خورد توی سرم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم فادیمه با لبخندِ شیطانی نگاهم میکرد و برف ها رو از دستش میتکوند روم.
خندیدم
+یادت باشه خودت شروع کردی
گوله برفی دست کردم و پرت کردم سمتش و اینجوری بود که جنگ برفی ما شروع شد ، هی تند تند به هم گلوله برفی پرت میکردیم .
وقتی فادیمه خم شد که برف برداره خورد زمین و من جدی با نگرانی بهش نزدیک شدم
+خوبی چیزیت نشد؟
صورتشو نمیدیدم و فکر کردم داره گریه میکنه ، روی صورتش خم شدم فاصلمون خیلی کم بود و دیدم که نه تنها گریه نمیکنه بلکه داره میخنده ، اونم شیطانی!
داشتم سعی میکردم بفهمم میخواد چه حرکتی بزنه که نمیدونم چجوری برف و برداشت و توی لباسم انداخت
+ آخ دختر از دست تو
به زحمت برف رو از توی لباسم در آوردم
ــ خب دیگه بسته من سردم شده
+منم بیا هیزم ها رو روشن کنیم
هیزما رو روشن کردیم و کنار اتیش نشستیم حس کردم فادیمه خسته شده یکم بهش نزدیک تر شدم
+میتونی سرتو بزاری رو شونم و یکم استراحت کنی
فادیمه بدون هیچ حرفی سرشو رو شونم گذاشت.
برای من که خیلی حس خوبی بود ، برای اون چی؟
یکم که گذشت فادیمه آروم شروع به صحبت کردن کرد
ــ میدونی ایسو از روزی که بهم اعتراف کردیم ..البته تو که یادت نمیاد ..هرشب قبل از خواب با دخترمون حرف میزدم .توی ذهنم یه دختر داشتیم و از کارای که اون روز باهم کردیم بهش میگفتم .
خندید ، از اون خنده های تلخی که ناخودآگاه غمگینت میکنه
ــ اما انگار قراره هیچ وقت دختردار نشیم، اصلا بچه دار نشیم . چون ما داریم طلاق میگیریم ، چون تو خاطراتمون رو یادت نمیاد ...
نمیدونستم باید چی بگم
ــ ایسو تو هیچ وقت به اون دختر فکر نکردی؟
+نمیدونم ..شاید فکر کردم اما.. یادم نمیاد !
ــ میخوای الان بهش فکر کنی؟
از فکر یه دختر کوچولوی بامزه که من باباشم و فادیمه مامانش لبخند به لبم اومد
فادیمه نگاهی به من انداخت و لبخند زد
ــ انگار خوشت اومده؟
+دروغ نگم... اره خوشم اومده! کاش میشد..
فادیمه امیدوارانه حرف میزد اما صداش پر از غم بود و تلخی..
ــ میشه ایسو..چرا نشه؟ فقط کافیه طلاق نگیریم.. فقط کافیه تو یادت بیاد.. اصلا یادت هم نیاد اشکال نداره ..از اول با هم شروع میکنیم!
میشد واقعا؟ دوباره داره گولم میزنه؟
حتی اگه خودمم میخواستم عمو شریف نمیزاشت.. همینجوری جون فادیمه درخطره.
+نمیشه فادیمه
فادیمه آهی کشید
ــ کاش هیچ وقت از ترابزون نمیاومدی دنبالم آنکارا..
نمیفهمیدم چی میگه
ــ ایسو یکاری برام میکنی؟
+چی؟
گردنبندی که براش خریده بودم رو از جیبش در آورد
ــ میشه خودت بندازیش گردنم؟
سرمو تکون دادم و گردنبند رو از دستش گرفتم.
به فادیمه خیلی نزدیک شدم انقد نزدیک که نفسای گرمش صورتمو گرم میکرد.
دستامو بردم پشت گردنش و گردنبند رو بستم نگاهم به لبای فادیمه افتاد ، وسوسه انگیز بودن
و یه صدایی توی سرم میگفت فقط یباره..
برای آخرین بار چون قرار نیست دیگه تکرار بشه..
ناخوداگاه بهش گوش دادم خم شدم و بوسه ای به لبای فادیمه زدم خواستم عقب بکشم که فادیمه نزاشت و پس همراهیش کردم.. همین یباره چیزی که نمیشه.. تازه هنوز زنمه !
صدای یکی از چوپان ها مارو از هم جدا کرد
چقدر این دختر شیرین بود !
+ ولی داداشت؟
ــ اجازه گرفتم ازش. به هرحال اونم دلش نمیخواد تو اون زبون بسته ها رو اذیت کنی
سری تکون دادم از اتاق بیرون رفتیم .
الینا با خنده گفت
ــ خوش بگذره بهتون
چه خانواده شاد و سرحالین!
یعنی اگه فادیمه رو طلاق ندم منم جزئی از این خانواده میشم؟
منم خوشحال میشم؟
هرچند کنار فادیمه بودن باعث خوشحالی من شده بود ، همیشه .
از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم تا رسیدیم هیچ کدوم حرف نزدیم، فقط فادیمه آهنگ گذاشته بود و هراز گاهی همراهش میخوند و منم از صدای قشنگش لذت میبردم.
دلم میخواست امروز همه چیو فراموش کنم، کاملا عادی باشیم مثل یه زوج واقعی!
از ماشین پیاده شدیم ایوبهان با دیدن ماشین ما سمتمون اومد و از دیدن فادیمه تعجب کرد که فادیمه گفت:
- ایوبهان ما اومدیم تو دیگه میتونی بری
ایوبهان: داری میگی که من تورو با این تنها بزارم؟
+من بلایی سر زنم نمیارم
- از این به بعدم درست حرف میزنی ، حالا برو !
ایوبهان سری تکون داد و رفت
ــ امروز خیلی زنم زنم کردیا !
+خب مگه زنم نیستی؟
ــ هستم...زنی که میخوای طلاقش بدی!
چیزی نگفتم.
چیزی نمیتونستم بگم ..
سرمو انداختم پایین
ــ بیا هیزم جمع کنیم آتیش درست کنیم
+باشه
با فادیمه مشغول جمع کردن هیزم برای آتیش شدیم.
یکم برف اومده بود و سرد بود.
خم شدم که یه هیزمم بردارم که یه چیزی خورد توی سرم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم فادیمه با لبخندِ شیطانی نگاهم میکرد و برف ها رو از دستش میتکوند روم.
خندیدم
+یادت باشه خودت شروع کردی
گوله برفی دست کردم و پرت کردم سمتش و اینجوری بود که جنگ برفی ما شروع شد ، هی تند تند به هم گلوله برفی پرت میکردیم .
وقتی فادیمه خم شد که برف برداره خورد زمین و من جدی با نگرانی بهش نزدیک شدم
+خوبی چیزیت نشد؟
صورتشو نمیدیدم و فکر کردم داره گریه میکنه ، روی صورتش خم شدم فاصلمون خیلی کم بود و دیدم که نه تنها گریه نمیکنه بلکه داره میخنده ، اونم شیطانی!
داشتم سعی میکردم بفهمم میخواد چه حرکتی بزنه که نمیدونم چجوری برف و برداشت و توی لباسم انداخت
+ آخ دختر از دست تو
به زحمت برف رو از توی لباسم در آوردم
ــ خب دیگه بسته من سردم شده
+منم بیا هیزم ها رو روشن کنیم
هیزما رو روشن کردیم و کنار اتیش نشستیم حس کردم فادیمه خسته شده یکم بهش نزدیک تر شدم
+میتونی سرتو بزاری رو شونم و یکم استراحت کنی
فادیمه بدون هیچ حرفی سرشو رو شونم گذاشت.
برای من که خیلی حس خوبی بود ، برای اون چی؟
یکم که گذشت فادیمه آروم شروع به صحبت کردن کرد
ــ میدونی ایسو از روزی که بهم اعتراف کردیم ..البته تو که یادت نمیاد ..هرشب قبل از خواب با دخترمون حرف میزدم .توی ذهنم یه دختر داشتیم و از کارای که اون روز باهم کردیم بهش میگفتم .
خندید ، از اون خنده های تلخی که ناخودآگاه غمگینت میکنه
ــ اما انگار قراره هیچ وقت دختردار نشیم، اصلا بچه دار نشیم . چون ما داریم طلاق میگیریم ، چون تو خاطراتمون رو یادت نمیاد ...
نمیدونستم باید چی بگم
ــ ایسو تو هیچ وقت به اون دختر فکر نکردی؟
+نمیدونم ..شاید فکر کردم اما.. یادم نمیاد !
ــ میخوای الان بهش فکر کنی؟
از فکر یه دختر کوچولوی بامزه که من باباشم و فادیمه مامانش لبخند به لبم اومد
فادیمه نگاهی به من انداخت و لبخند زد
ــ انگار خوشت اومده؟
+دروغ نگم... اره خوشم اومده! کاش میشد..
فادیمه امیدوارانه حرف میزد اما صداش پر از غم بود و تلخی..
ــ میشه ایسو..چرا نشه؟ فقط کافیه طلاق نگیریم.. فقط کافیه تو یادت بیاد.. اصلا یادت هم نیاد اشکال نداره ..از اول با هم شروع میکنیم!
میشد واقعا؟ دوباره داره گولم میزنه؟
حتی اگه خودمم میخواستم عمو شریف نمیزاشت.. همینجوری جون فادیمه درخطره.
+نمیشه فادیمه
فادیمه آهی کشید
ــ کاش هیچ وقت از ترابزون نمیاومدی دنبالم آنکارا..
نمیفهمیدم چی میگه
ــ ایسو یکاری برام میکنی؟
+چی؟
گردنبندی که براش خریده بودم رو از جیبش در آورد
ــ میشه خودت بندازیش گردنم؟
سرمو تکون دادم و گردنبند رو از دستش گرفتم.
به فادیمه خیلی نزدیک شدم انقد نزدیک که نفسای گرمش صورتمو گرم میکرد.
دستامو بردم پشت گردنش و گردنبند رو بستم نگاهم به لبای فادیمه افتاد ، وسوسه انگیز بودن
و یه صدایی توی سرم میگفت فقط یباره..
برای آخرین بار چون قرار نیست دیگه تکرار بشه..
ناخوداگاه بهش گوش دادم خم شدم و بوسه ای به لبای فادیمه زدم خواستم عقب بکشم که فادیمه نزاشت و پس همراهیش کردم.. همین یباره چیزی که نمیشه.. تازه هنوز زنمه !
صدای یکی از چوپان ها مارو از هم جدا کرد
❤🔥7❤1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هفتم اصلا صبر نمیکردن و با سرعت میرفتن . میدونستم فادیمه با نقشه بهم نزدیک شده ، اما اینکه ما واقعا ازدواج کردیم و اون زنمه رو نمیدونستم و الان هم درکش سخته . خب اگر ما ازدواج کردیم ، باید یه عکسی ازعروسیمون باشه دیگه؟ حتی…
ــ فادیمهه؟ فادیمه خانم! یکی از گوسفندا میخواد زایمان کنه و دامپزشک هم توی برف گیر کرده به موقع نمیرسه.
هول زده پشت سر چوپان کنار گوسفند رفتیم
نفس های گوسفند سنگین بودن و ماهیچه هاش منقبض شده بودن .
یه کیسه شفاف مثل یک بادکنک پر از آب ازش آویزون بود و یهو کیسه آبش پاره شد.
ــ ایسو یکاری کن اینجوری بره میمیره
+ من که بلد نیستم
فادیمه سمتم اومد استینهامو بالا زد
ــ خب برو بره رو بکش بیرون
نفس عمیقی کشیدم و سمت گوسفند رفتم .
اصلا به اون اسونی که فادیمه میگفت نبود و بعد از کلی کلنجار رفتن تونستم .
بره شروع به بع بع کرد.
با لبخند به فادیمه نگاه کردم داشت بهم لبخند میزد یه پارچه آورد و بره رو پیچید توی پارچه
ــ ایسو..واقعا چوپان خوبی هستیا
خندیدم
+بنظرم براش یه اسم بزار
ـــ فکر خوبیه اوممم ایسفاد چطوره؟
+اون چیه؟
ــ ترکیب اسم ایسو و فادیمه! به هرحال این بره ماست
+ به نظرم بزاریم فادیمه...بدم نمیاد دوتا فادیمه داشته باشم !
هول زده پشت سر چوپان کنار گوسفند رفتیم
نفس های گوسفند سنگین بودن و ماهیچه هاش منقبض شده بودن .
یه کیسه شفاف مثل یک بادکنک پر از آب ازش آویزون بود و یهو کیسه آبش پاره شد.
ــ ایسو یکاری کن اینجوری بره میمیره
+ من که بلد نیستم
فادیمه سمتم اومد استینهامو بالا زد
ــ خب برو بره رو بکش بیرون
نفس عمیقی کشیدم و سمت گوسفند رفتم .
اصلا به اون اسونی که فادیمه میگفت نبود و بعد از کلی کلنجار رفتن تونستم .
بره شروع به بع بع کرد.
با لبخند به فادیمه نگاه کردم داشت بهم لبخند میزد یه پارچه آورد و بره رو پیچید توی پارچه
ــ ایسو..واقعا چوپان خوبی هستیا
خندیدم
+بنظرم براش یه اسم بزار
ـــ فکر خوبیه اوممم ایسفاد چطوره؟
+اون چیه؟
ــ ترکیب اسم ایسو و فادیمه! به هرحال این بره ماست
+ به نظرم بزاریم فادیمه...بدم نمیاد دوتا فادیمه داشته باشم !
❤🔥7❤2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هشتم خب حالا باید یجوری این گردنبند و بهش بدم و مرحلهی اصلی اینجاست. درسته خب یه هدیهی قبل از طلاق! هنوز نتونستم فکرام و جمع کنم که ببینم...واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه ؟ ممکنه واقعا حسی بینمون شکل بگیره؟ تو همین حال بودم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و نهم
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد و بعد با لبخند تلخی ادامه دادم:
+ یا بهتره بگم...من که موندنی نیستم. بعد از طلاق ، به جای تو این فادیمه رو میزارم
فادیمه چند ثانیه همینجوری زل زد بهم و بعد گفت :
- ایسو؟ مگه تورو زورت کردن که طلاق بدی؟ خب اگه میخوای طلاق بدی ، اینجوری حرف زدنت چیه؟اگه نمیخوای طلاق بدی هم چرا هی حرفشو میاری؟
از کوره در رفته بود.
+ خب ببین عم-
مکث کردم.
نباید بهش بگم عموم گفته تورو بکشم و حتی پرونده طلاق هم واسمون باز کردن.
- بگو !
+ نمیتونم فادیمه...
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد پشت کرد بهم و رفت روی یکی از سنگای اونجا نشست .
متعجب به حرکاتش نگاه میکردم و سمتش رفتم .
دستشو رو صورتش گذاشته بود و ...گریه میکرد .
نزدیکش شدم و روی زانوهام نشستم
دستاشو گرفتم و از روی صورتش برداشتم
- فادیمه؟ چرا گریه میکنی؟
گریهش شدت گرفت و من با نگرانی و یکم تعجب نگاهش میکردم
+من..خیلی فشار رومه...تو نمیدونی وقتی هربار یادم میاد که تو گذشتهمونو یادت نمیاد چقد...ناراحت میشم. ایسو من...از یه جایی به بعد ذوقی برای زندگی نداشتم...بعد تو اومدی و ..
دیگه از شدت گریه نتونست ادامه بده.
تو آغوشم کشیدمش و موهاش و نوازش کردم
- خب...درستش میکنیم فادیمه..برای همیشه که قرار نیست یادم میاد
نگاهم کرد که اشکاشو با نوک انگشتم پاک کردم و گفتم:
- میشه...گریه نکنی؟
و دوباره اون سردرد عجیب و ... تصویری که جلوی چشمام جون گرفت.
سعی کردم نشونش ندم ...
اشکاش برای ریختن ثانیهای درنگ نمیکردن ولی سعی کرد جلوشونو بگیره و پاکشون کرد.
لبخندی زد و گفت:
+ خب...من میرم خونه...برو به گوسفندا برس توام..
با بی میلی گفتم:
- مواظب خودت باش
+ توام ، میبینمت .
یکم جلوتر رفته بود که برگشت و با تعجب پرسیدم:
- چیشد؟
+ چیزه...نه که با ماشین تو اومدیم ، من ماشین نیاوردم
سوییچ و از جیبم در اوردم و سمتش گرفتم و اونم تشکر کرد و رفت .
وایسادم تا وقتی که سوار ماشین شه و حرکت کنه.
وقتی مطمئن شدم رفته سریع قرصمو از جیبم دراوردم و توی دهنم گذاشتم.
- چند ساعت بعد -
کارم تازه تموم شده بود و هنوز ننشسته بودم که عادیل کوچاری اومد.
- چیکار کردی پسرجون؟
+ چوپانی دیگه...راستی خبر خوش،گوسفندتونم زایید
به لحنم خندید و گفت
- ایولله..خوش خبر باشی
بعد به دور و اطراف نگاه کرد و گفت:
- ماشین نداری؟
+ نه..فادیمه ماشین نیاورده بود با اون رفت
یکم فکر کرد و ناچار گفت:
- من میبرمت..البته فورتونا نمیتونم ببرمت ولی میبرمت کوچاری
سرم و تکون دادم و بلند شدم.
به کوچاری که رسیدیم از پله ها بالا رفتیم و کوچاری در و باز کرد.
اول اون وارد شد و پشت سرش من .
فادینه و الینا روی مبل دونفره نشسته بودن که با دیدن ما بلند شدن .
فادیمه با تعجب به من و بعد داداشش نگاه کرد.
کوچاری بعد از عوض کردنِ لباسش برامون دست تکون داد و رفت اتاقش و ما سه نفر موندیم که الینا دوتا سرفه کرد و رفت اشپزخونه و حالا ماییم...
به ساعت نگاه کردم .
۱ و نیمِ شب!
فادیمه هم ردِ نگاهم و گرفت و فهمید که دارم به ساعت نگاه میکنم .
بعد اشاره زد که باهاش برم و سنت اتاقش رفت.
- ایسو ؟
+ هوم؟
- میمونی؟
+ نه ... زشته چرا بمونم ، سوییچ و بدی میرم . فرداام باید بیام دیگه دوباره.
- خب ... میگم چیزه..
+ چی؟
- میشه..بمونی؟
چند ثانیه فکر کردم و با کمال میل سر تکون دادم
+ ولی...داداشت اخه!
- خب صبح زود میری نمیفهمه دیگه . ماشینتم اون طرف پارک کردم.
سرم و تکون دادم و کاپشنم و در اوردم.
+ من خوابم میاد..
یکم فکر کرد و گفت:
- رو تخت میخوابی؟
سرم و به نشونهی نه تکون دادم و بلند شدم .
لحاف روی تختش و یکی از بالشتارو برداشتم و روی زمین پهن کردم.
الارم گوشیم و برای صبح زود کوک کردم و دراز کشیدم.
اونم روی تخت نشسته بود که گفتم:
+ خب بخوابیم...شب بخیر
-شب بخیر
پشتم و بهش کردم ولی اون همچنان نشسته بود و نگاهم میکرد.
دیکه نتونستم صبر کنم و برگشتم سمتش:
+ چیزی شده؟
کنارم روی زمین نشست و گفت :
- میشه..باهم بخوابیم؟ یعنی..پیش تو بخوابم؟
چند ثلانیه تعجب کردم و به خنگ بودنش خندیدم.
یه شبه دیگه...
قرار هم نیست کاری کنیم که .
شاید بتونم با این نزدیکی بفهمم که واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه...
سرم و تکون دادم که با خوشحالی لبخندی زد.
سرش و روی بالشت گذاشت و حالا صورت هامون بههم نزدیک بودن.
خمیازه ای کشید که لبخند ملیحی زدم و گفتم :
- خیلی خوابت میاد..بخواب!
چشماش و بست و من درحالی که به صورتش نگاه میکردم تو فکر رفتم.
من...نمیدونم عشق چیه ، ولی واقعا نسبت به این دختر...یه حسایی دارم.
❤🔥9❤2😭2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و هشتم خب حالا باید یجوری این گردنبند و بهش بدم و مرحلهی اصلی اینجاست. درسته خب یه هدیهی قبل از طلاق! هنوز نتونستم فکرام و جمع کنم که ببینم...واقعا میخوام طلاقش بدم یا نه ؟ ممکنه واقعا حسی بینمون شکل بگیره؟ تو همین حال بودم…
ولی چطور میتونم در مقابل عموم ازش مراقبت کنم؟
من...مجبورم طلاقش بدم!
وقتی متوجه شدم نفسای فادیمه مرتب شده،فهمیدم که خوابیده .
خب...حالا که خوابه و امید الکی هم نمیگیره...
چی میشه اگه به حس درونیم گوش بدم؟
همینطور شد و من پیشونیشو بوسیدم.
این حرکتم مساوی شد با اون سردردا و...دوباره تصویری که جلوی چشمم بود !
سعی کردم اینبار واضح ببینمش..
من بودم و ...؟
فادیمه ؟
یعنی..ما پیش هم خوابیده بودیم ؟
اینبار عذاب وجدانم ولم نمیکرد.
اگه عموم و فاتیح به من دروغ گفته باشن ؛ تکلیف همه وقتایی که با این دختر بد حرف زدم و ناراحتش کردم ، چیمیشه؟
کاش فادیمه بیدار بود و میتونستم اینو از خودش بپرسم . . .
البته ، فکر نمیکنم شجاعتشو داشته باشم که توی چشماش نگاه کنم و همچین چیزی رو بپرسم .
سعی میکردم بخوابم ولی اون سردرد لعنتی..قرص هم همراهم نداشتم!
تا صبح انواع فکرا و تصورات و شاید تصویرای گذشته از ذهنم گذشته بودن.
تازه خواب رفته بودم که الارم گوشیم زنگ خورد و بلند شدم.
دوباره و برای اخرین بار ، روی موهای فادیمه بوسهای گذاشتم و با حواس جمعی از خونه بیرون رفتم.
من...مجبورم طلاقش بدم!
وقتی متوجه شدم نفسای فادیمه مرتب شده،فهمیدم که خوابیده .
خب...حالا که خوابه و امید الکی هم نمیگیره...
چی میشه اگه به حس درونیم گوش بدم؟
همینطور شد و من پیشونیشو بوسیدم.
این حرکتم مساوی شد با اون سردردا و...دوباره تصویری که جلوی چشمم بود !
سعی کردم اینبار واضح ببینمش..
من بودم و ...؟
فادیمه ؟
یعنی..ما پیش هم خوابیده بودیم ؟
اینبار عذاب وجدانم ولم نمیکرد.
اگه عموم و فاتیح به من دروغ گفته باشن ؛ تکلیف همه وقتایی که با این دختر بد حرف زدم و ناراحتش کردم ، چیمیشه؟
کاش فادیمه بیدار بود و میتونستم اینو از خودش بپرسم . . .
البته ، فکر نمیکنم شجاعتشو داشته باشم که توی چشماش نگاه کنم و همچین چیزی رو بپرسم .
سعی میکردم بخوابم ولی اون سردرد لعنتی..قرص هم همراهم نداشتم!
تا صبح انواع فکرا و تصورات و شاید تصویرای گذشته از ذهنم گذشته بودن.
تازه خواب رفته بودم که الارم گوشیم زنگ خورد و بلند شدم.
دوباره و برای اخرین بار ، روی موهای فادیمه بوسهای گذاشتم و با حواس جمعی از خونه بیرون رفتم.
❤🔥10❤3🤣1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
خونهی من ، اونجاست که بویِ تو باشه🤍٫٫ اگر اینستا دارید از اونجا ببینید🫱🏽🫲🏼 https://www.instagram.com/reel/DaamutDxMpH/?igsh=ZmQ4eDVscWh5bzll
« میبافم، رویایی که مویِ تو باشه🩵 »
❤🔥6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و نهم چند ثانیه سکوت بینمون افتاد و بعد با لبخند تلخی ادامه دادم: + یا بهتره بگم...من که موندنی نیستم. بعد از طلاق ، به جای تو این فادیمه رو میزارم فادیمه چند ثانیه همینجوری زل زد بهم و بعد گفت : - ایسو؟ مگه تورو زورت کردن…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه
به خاطر اینکه خواب الود بودم ، اروم روندم و تا برسم یکم طول کشید .
همینکه رسیدم شروع به کار کردم.
- چند ساعت بعد -
تقریبا نزدیکای ظهر بود و حسابی خسته و گشنه بودم.
گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسمِ فادیمه روگوشیم لبخندی زدم و جواب دادم :
+ جانم؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن خوشحالی جواب داد :
- یکم چیز میز درست کردم ، با داداشم داریم میاریم ... توام بیا سمت پل بدم بهت!
+ دستت..دردنکنه ! میام
انگار که ذهنم و خونده بود و واقعا خوشحال بودم.
تو این چندساعت سردردام شدید تر شده بودن و صحنههایی جلوی چشمام اومده بودن.
یه چیزایی فهمیده بودم و...فقط یکم دیگه مونده بود!
با اینکه اولا مامانم و داداشم اصرار میکردن قرصام و بخورم و من نمیخوردم ، این روزا با میل و اشتیاقِ بیشتری قرصام و سر وقت میخوردم .
احتمالا همین حالا هم خیلی دیره اما...
به پل سنگی که رسیدم ماشین کوچاری و دیدم که عادیل و فادیمه ازش پیاده شدن و منم پیاده شدم.
دوباره یه تصویر اشنا و سردردی که توی قسمت جلویی سرم حس کردم...
فادیمه توی یه سبد چند تا ظرف گذاشته بود و به سمتم میومد .
منم نزدیکش رفتم که سبد و به سمتم گرفت.
به خاطر سردرد چشمام سیاهی میرفت ولی خودم و کنترل کردم و سعی کردم چیزی بهش نشون ندم.
لبخند گرمی زدم و گفتم:
+ مرسی!
تو همین حال نگاه فادیمه به پشتم بود و صدای اومدن ماشین میومد .
با همون لبخند به عقب برگشتم که ...
ماشینِ عموم و دیدم
اینجا..چیکار میکنه؟
ظاهرا تنها بود و از ماشین پیاده شد.
با قدم های کوچیک سمتش رفتم که کوچاری گفت:
- خیره شریف فورتونا! اینجا چیکار میکنی؟ هنوزم کارخونهتو میخوای؟
عموم پوزخندی زد و گفت :
+ کوچاری...دیشب برادرزادهی من فورتونا نیومده! احیانا پیش شما نبوده؟
کوچاری به من و فادیمه نگاه کرد که فادیمه چشماش و روی هم فشار داد و اروم ، طوری که فقط من و کوچاری شنیدیم گفت:
- پیش من بود!
کوچاری نگاه عصبی شو از رو فادیمه برداشت و به من دوخت و این نگاه تا وقتی عموم حرف بزنه ادامه داشت.
+ خب ایسو...احیانا وقتی بغلش کرده بودی و خوابیده بودی...
نفس عمیقی کشیدم.
الان اصلا وقت این چیزا نیست!
+ بهش نگفتی که پروندهی طلاق و باز کردی؟
گفتن این جمله همانا و نگاه من به فادیمه همانا...
فادیمه تعجب کرده بود و نگاهش به من بود.
کوچاری هم همینطور..
ماشینای دیگه ای از ادمای عموم که نمیشناختمشون سمتمون اومدن و پیاده شدن.
برگشتم سمتش و با قاطعیت گفتم:
- طلاقش نمیدم! من...زنمو...دوست دارم!
تو همین حین یه نگاه کوچیکی به فادیمه انداختم.
با تعجب بهمون نگاه میکرد و یه کوچولو ذوق هم ته چشاش میدیدم.
دوباره سردرد و...
بازم یه تصویر از فادیمه با چشمای پر از ذوق!
یادم اومد...اون شبی که رفتیم تولد...تولدِ اون دختره...ناز بوده!
باهم رقصیده بودیم و ...
ما آنکارا بودیم!
با صدای عموم سعی کردم برای چند دقیقه هم که شده سردردم و فراموش کنم:
+ امیدوارم این حرفت یهویی نبوده باشه و بهش فکر کرده باشی!
سمت فادیمه رفتم و دستم و دور شونش انداختم:
- کاملا مطمئن این حرف و زدم!
عموم اول به من و فادیمه نگاه کرد و لبخند از رو لباش محو شد و بعد به کوچاری نگاه کرد.
چند ثانیه...شاید چند دقیقه چشم تو چشم بودن و من و فادیمه با تعجب و نگرانی نگاهشون میکردیم.
تو همین حین عموم اسلحهشو در اورد که چشمای هر دومون گرد شد.
اول اسلحه به سمت کوچاری بود که فادیمه بی قرار و با بغض زیر لب میگفت:
- داداش..داداشم
دستم و رو شونش فشار دادم و تو همین حین عموم با لبخند اسلحه رو سمت ما برگردوند و ... رو فادیمه گرفته بود!
سعی کردم با قدمای اروم نزدیکِ عموم شم.
- نکن عمو! چرا داری این کار و میکنی؟ عمو..اسلحه رو بنداز زمین... نکن اینکارو!
عموم بدون اینکه نگاهم بکنه ، توی یک لحظه ماشه رو کشید و...
جرئت نمیکردم برگردم عقب..
با تمام توانی که توی بدنم مونده بود تلاش کردم و برگشتم..
جسم خونی فادیمه بود و کوچاری ای که ناباورانه اونو تو آغوش گرفته بود..
صداهای اطرافم و نمیشنیدم...
ادمای عموم سمتم اومدن و سعی داشتن من و دورم کنن، جونی توی تنم نمونده بود و با این حال سعی میکردم به سمت فادیمه بدواام.
- ولم کنید...ولم کنیددددد...فادیمه چیشدی؟ بلند شو فادیمه.. بلند شووو
ادمای عموم موفق تر از من بودن.
تیر به کجاش خورده بود؟
انگار عموم اشاره زده بود که ادماش ولم کردن.
روی زانوهام افتادم و نمیتونستم حرکت کنم که...
به یکباره همه چیز جلوی چشمام جون گرفت!
عموم...بازیم داده بود؟
❤🔥7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و نهم چند ثانیه سکوت بینمون افتاد و بعد با لبخند تلخی ادامه دادم: + یا بهتره بگم...من که موندنی نیستم. بعد از طلاق ، به جای تو این فادیمه رو میزارم فادیمه چند ثانیه همینجوری زل زد بهم و بعد گفت : - ایسو؟ مگه تورو زورت کردن…
من و فادیمه...با خواست خودمون و حتی...قایمکی ازدواج کرده بودیم!
من...روی همین پل ، به خاطر فادیمه زانو زده بودم!
ما توی انکارا بودیم و... روز تولد فادیمه بود !
تو این حال ، ادمای عموم دستمالی و داشتن جلوی دهنم میزاشتن که با تمامِ توانم فریاد زدم:
- بلند شووو....فادیمهم!
و بعد دیگه هیچی نفهمیدم.
-
چشمام و که باز کردم ،روی یه صندلیِ چوبی نشسته بودم .
توی یه اتاقِ نه چندان اشنا بودم.
هیچی توش نبود .
یه پنجرهی کوچیک داشت که میشد ازش دور و اطراف و دید.
اخرین چیزایی که یادم میاد... فادیمه!
اون تیر خورد و ...
ادمای عموم من و اوردن!
نمیدونم چند ساعت ، یا حتی چند روز بود که اینجا و اینجوری روی صندلی نشسته بودم که بدنم حسابی خشک شده بود .
با این حال به زور و سختی از جام بلند شدم و سمت در رفتم.
باید خودم و به فادیمه برسونم...باید ببینم حالش چطوره..
سمت در رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم که ...باز نشد!
چند باری محکم به در کوبیدم و داد زدم:
- باز کنیددرووو! درو باااز کنیددد
انگار هیچکس اون طرف در نبود .
چند بار به در کوبیدم و برگشتم.
روی صندلی نشستم که خودم و اروم کنم و...شاید یکم افکارم و جمع کنم .
ولی غیر ممکن بود ، در حالی که حتی نمیدونم چه بلایی سر فادیمه اومده!
فادیمه...
چقدر اذیتش کردم...
چقد با حرفام... دلشو شکوندم!
میدونستم چقدر دل نازکه و اینکارارو باهاش کردم؟
چرا...چرا...چرا؟
چراهایی که توی ذهنم تمومی نداشتن...
اگر فادیمه من و نبخشه ، هیچوقت خودم و نمیبخشم...
بهم گفته بود ،
"من هیچ ذوقی برای زندگی نداشتم که تو اومدی و "
اوایل که باهاش اشنا شده بودم ، هیچ چیزی رو از تئاتر بازی کردن بیشتر دوست نداشت و ...
انگار من و بیشتر دوست داشت.
اولین باری که قایمکی تئاترشو دیده بودم و یادم اومد.
اما...تیر به کجای فادیمه خورد؟
سمتِ راست...سمتِ چپ!
به...قلبش که نخورده بود؟
تو همین فکر بودم که در باز شد و عموم اومد.
+ خب برادرزادهی عزیزم! خوابِ زمستونی خوشگذشت؟
چشمام و روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم .
بلند شدم سمت در برم که جلوم و گرفت.
- ولم کن! باید برم پیش فادیمه! چیکارش کردی؟ من حسابشو از تو میگیرم مرتیکه
لبخند ریلکسی زد و نزدیکم شد:
+ چیزی نخوردی...اول یچیزی بخور بعد برو!
بعد ادامه داد:
+ کاری که تو نتونستی بکنی رو من کردم...
خون تو رگام یخ بست...
از چی حرف میزد:
+ فادیمه...کوچاری...
حالت ناراحتیِ الکی به چهرهش گرفت و گفت:
+ مُرد!
- شر و ور سرهم نکن واسهههه من!
از سر راهم برو کنار!
خودش و عقب کشید که شروع به حرکت کردم ولی قبل از اینکه بیرون برم گفت:
+ خودِ کوچاری گفت...حالا تو باور نکن!
من...روی همین پل ، به خاطر فادیمه زانو زده بودم!
ما توی انکارا بودیم و... روز تولد فادیمه بود !
تو این حال ، ادمای عموم دستمالی و داشتن جلوی دهنم میزاشتن که با تمامِ توانم فریاد زدم:
- بلند شووو....فادیمهم!
و بعد دیگه هیچی نفهمیدم.
-
چشمام و که باز کردم ،روی یه صندلیِ چوبی نشسته بودم .
توی یه اتاقِ نه چندان اشنا بودم.
هیچی توش نبود .
یه پنجرهی کوچیک داشت که میشد ازش دور و اطراف و دید.
اخرین چیزایی که یادم میاد... فادیمه!
اون تیر خورد و ...
ادمای عموم من و اوردن!
نمیدونم چند ساعت ، یا حتی چند روز بود که اینجا و اینجوری روی صندلی نشسته بودم که بدنم حسابی خشک شده بود .
با این حال به زور و سختی از جام بلند شدم و سمت در رفتم.
باید خودم و به فادیمه برسونم...باید ببینم حالش چطوره..
سمت در رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم که ...باز نشد!
چند باری محکم به در کوبیدم و داد زدم:
- باز کنیددرووو! درو باااز کنیددد
انگار هیچکس اون طرف در نبود .
چند بار به در کوبیدم و برگشتم.
روی صندلی نشستم که خودم و اروم کنم و...شاید یکم افکارم و جمع کنم .
ولی غیر ممکن بود ، در حالی که حتی نمیدونم چه بلایی سر فادیمه اومده!
فادیمه...
چقدر اذیتش کردم...
چقد با حرفام... دلشو شکوندم!
میدونستم چقدر دل نازکه و اینکارارو باهاش کردم؟
چرا...چرا...چرا؟
چراهایی که توی ذهنم تمومی نداشتن...
اگر فادیمه من و نبخشه ، هیچوقت خودم و نمیبخشم...
بهم گفته بود ،
"من هیچ ذوقی برای زندگی نداشتم که تو اومدی و "
اوایل که باهاش اشنا شده بودم ، هیچ چیزی رو از تئاتر بازی کردن بیشتر دوست نداشت و ...
انگار من و بیشتر دوست داشت.
اولین باری که قایمکی تئاترشو دیده بودم و یادم اومد.
اما...تیر به کجای فادیمه خورد؟
سمتِ راست...سمتِ چپ!
به...قلبش که نخورده بود؟
تو همین فکر بودم که در باز شد و عموم اومد.
+ خب برادرزادهی عزیزم! خوابِ زمستونی خوشگذشت؟
چشمام و روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم .
بلند شدم سمت در برم که جلوم و گرفت.
- ولم کن! باید برم پیش فادیمه! چیکارش کردی؟ من حسابشو از تو میگیرم مرتیکه
لبخند ریلکسی زد و نزدیکم شد:
+ چیزی نخوردی...اول یچیزی بخور بعد برو!
بعد ادامه داد:
+ کاری که تو نتونستی بکنی رو من کردم...
خون تو رگام یخ بست...
از چی حرف میزد:
+ فادیمه...کوچاری...
حالت ناراحتیِ الکی به چهرهش گرفت و گفت:
+ مُرد!
- شر و ور سرهم نکن واسهههه من!
از سر راهم برو کنار!
خودش و عقب کشید که شروع به حرکت کردم ولی قبل از اینکه بیرون برم گفت:
+ خودِ کوچاری گفت...حالا تو باور نکن!
❤🔥11
بفرمایید طولانی🙂↔️
میدونم جای حساسشه...ولی اگه نظراتونو تو ناشناس نگید فردا پارت نمیزارم🤓🫶🏼
میدونم جای حساسشه...ولی اگه نظراتونو تو ناشناس نگید فردا پارت نمیزارم🤓🫶🏼
💔6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه به خاطر اینکه خواب الود بودم ، اروم روندم و تا برسم یکم طول کشید . همینکه رسیدم شروع به کار کردم. - چند ساعت بعد - تقریبا نزدیکای ظهر بود و حسابی خسته و گشنه بودم. گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسمِ فادیمه روگوشیم لبخندی زدم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و یکم
از اونجا بیرون اومدم .
نمیدونستم کجاست ولی هیچ خونهی دیگه ای نبود و مسیرِ طولانی رو پیاده رفتم که به جاده برسم.
چه مدتی اونجا بودم؟
امیدوارم اونقدری نبوده باشه که باز فادیمه رو ناراحت کنم...
چیزی نخورده بودم و ضعف داشتم ، سرم گیج میرفت.
دستم و جلوی ماشینا تکون دادم که یکیشون وایساد .
-
به فورتونا رسیدم و در خونهی اوروچ و زدم.
اون تنها آدمی از فورتونا بود که بهش اعتماد داشتم.
در و باز کرد و با دیدنم متعجب شد
- پسررر کجایی تو؟
+ عموی عزیزم برده بود دیگه...چند وقته نیستم؟
- تقریبا میشه ۳ روز!
+ ۳ روووز! چجوری من و اینهمه بیهوش نگه داشته
- احتمالا به خاطرِ قرصاته . حالا بیا تو یه چیزی بخور حالت بد-
+ نه داداش...باید برم کوچاری ببینم فادیمه حالش چطوره،یه لقمه هم بدی اوکیه
حالت چهرهی داداشم عوض شد و سرشو پایین انداخت.
مشکوک نگاهش کردم که بدون نگاه بهم رفت داخل
- خب پس وایسا
بعد چند دقیقه با یه لقمه توی دستش برگشت
- بیا
+ داداش،تو از فادیمه خبر داری؟ چیزیش شده؟
بازم سرشو پایین انداخت.
+ داداش چرا هیچی نمیگی؟ عموم یهچیزی بهم گفت...بگو که درست نیست داداش؟
- میخوای...نری کوچاری؟
+ تو که هیچی بهم نمیگی! میرم
بعد پشت کردم بهش و با قدم های بزرگ و تند تند راهی کوچاری شدم.
نمیدونستم ماشینم کجاست و ...از هیچکس هم نگرفتم.
مسیر طولانی رو انقد تند طی کرده بودم که توی مدت کوتاهی رسیدم.
جلوی عمارت کوچاری که رسیدم ، اسمه داشت از پله ها پایین میومد.
سریع خودم و به پایین پله ها رسوندم
+ سلام...میگم من...ببخشید ! فادیمه حالش خوبه؟ چیزه...من همهچی و یادم اومده ، اومدم ازش معذرت خواهی کنم بابت این مدت
چند ثانیه با چشمای پر از ترحم بهم نگاه کرد و سرش و انداخت پایین.
با چشمای سوالی نگاهش میکردم
+ فادیمه...چیزیش نشده که نه؟
بازم بهم نگاه کرد و اینبار اشکاش سرازیر شدن.
این نگاها...گریه..
معنی خوبی نمیداد!
- برو ... دیگه هیچکدوممون نمیتونیم فادیمه رو ببینیم
چند ثانیه همون حالت وایسادم تا متوجه شم چیمیگه
" هیچکدوممون نمیتونیم فادیمه رو ببینیم "؟
یعنی چی؟
با فکرایی که تو سرم اومدن و یاداوری حرف عموم ناخوداگاه روی زانو هام فرود اومدم
+ چ...چرا؟ چیش...ده؟
با تصور چیزی که ممکن بود اتفاق افتاده باشه ، چشمام پر از اشک شدن .
تو همین حال عادیل کوچاری از اون سمت اومد و به امید اینکه اون چیزی بگه ، با همون چشمای اشکی و به زور از جام بلند شدم.
وقتی من و دید ، قدم هاش اروم شدن و سرش و پایین انداخت.
+ داداش...چرا من نمیفهمم چی میگن؟ فادیمه که چیزیش نشده؟ داداش؟
- برو ایسو ... فادیمه رفت.
پاهام و روی زمین حس نمیکردم و سرم گیج میرفت.
حرفاشون مدام توی ذهنم تکرار میشد.
" فادیمه کوچاری...مرد"
" هیچکدوممون نمیتونیم فادیمه رو ببینیم "
" فادیمه رفت "
فادیمه...بدونِ من هیچ جا نمیرفت..
وقتی هیچی یادم نمیومد اون کنارم بود ...امکان نداشت تو این حال تنهام گذاشته باشه .
+ یعن...ی چی؟
توی همون حال تنهام گذاشت و بالا رفت.
دوباره روی زانوهام فرود اومدم و اشکام بی اختیار میریختن.
میگفتش هر شب با دخترمون حرف میزنه...
هنوز نتونسته بودم کاری کنم روز تولدش احساس نگرانی نکنه...
هنوز ایده هایی که برای نوشتن تئاتر داشت و اجرا نکرده بود ...
هنوز خونهای که میخواست با ذوق واسه خودمون بچینه رو نچیده بود..
هنوز ماشینی که هدیهی تولدش بود و سوار نشده بود...
اخرین باری که این طور گریه کرده بودم رو یادم نمیومد.
بلند شدم و ناخوداگاه ، انگار که چیزی من و به اون سمت میکشید ، سمت جایی رفتم که قایمکی قرار میزاشتیم.
همهی لحظاتمون از جلوی چشمم رد شدن.
برام دلمه آورده بود .
ازم پرسیده بود " نمیشه ماام مثل بقیه عاشقی کنیم؟"
و منم گفته بودم چرا نمیشه...
همزمان که خاطراتمون از جلوی چشمام رد میشدن و اشکام به سرعت از چشمام میریختن ، شروع به حرف زدن کردم:
+ فادیمهم...تو چیزی میدونستی؟ فادیمهم...مگه نگفتیم خدا همهی عاشقارو بهم میرسونه...چرا تو تنهام گذاشتی؟
+ فادیمهم...تو..دوست نداشتی حافظهی من برگرده؟پس چرا نیستی که این خبرو بهت بدم؟ چرا نیستی که بهت بگم من همهچی رو یادم میاد...چرا نیستی که بگم همهی اون لحظات قشنگمونو یادم میاد..که بگم حتی بیشتر از قبل دیوونهی توام من؟
+ فادیمهم...من گفته بودم ادم نمیتونه از کسی که دوسش داره ناراحت باشه...تو ناراحت بودی که تنهام گذاشتی؟
+ فادیمهم دخترمون چیشد؟ من هنوز موهاشو نبافتما...هنوز نفهمیدیم چشماش مثل چشمای منه یا چشمای تو...
😭10❤🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه به خاطر اینکه خواب الود بودم ، اروم روندم و تا برسم یکم طول کشید . همینکه رسیدم شروع به کار کردم. - چند ساعت بعد - تقریبا نزدیکای ظهر بود و حسابی خسته و گشنه بودم. گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسمِ فادیمه روگوشیم لبخندی زدم…
با شنیدن صداهایی که اطرافم میومد بلند شدم.
یکم که دور اطرافمو نگاه کردم چند نفرو دیدم ، میشناختمشون.
از آدمای عموم بودن.
بی جون تر از این بودم که بتونم الان حسابشونو برسم.
با پاهایی که اصلا توانِ راه رفتن نداشتن راهی فورتونا شدم.
کل راه اشک جلوی چشمام و تار کرده بود .
قلبم که نمیخواست نبودنشو تصور کنه و همش تصویرشو میدید و مغزم که هربار تلنگر میزد .
انگار که نمیتونستم باور کنم...
تازه به فورتونا رسیده بودم و به خاطر خستگی ، ضعف و دردی که تو کل تنم پیچیده بود روی پله های جلوی در نشستم.
همین موقع بود که اوروچ اومد و پیشم نشست.
- ایسو؟
نا امیدانه و باچشمایی پر از اشک نگاهش کردم که دستشو دور شونم انداخت و سرم و روی شونش گذاشتم.
+ تیر...به قلبش خورد؟
چشماش و بست که جوابمو گرفتم.
دستم و روی صورتم گذاشتم و قطره اشکی ازش چکیده بود که عموم از در خونه بیرون اومد .
سریع بلند شدم .
لبخندی به نشونهی پیروزی روی لبش داشت که حرصم گرفت و سمتش حملهور شدم.
+ مرتیکه...تو با چه حقی اون ماشه رو کشیدی؟ من حسابشو از تو پس میگیرم...جونِ تو و تک تک آدمات و میگیرم... مرتیکه من تورو جای بابام گذاشته بودم!
با این حرفم چهرهش حالت غمگینی به خودش گرفت که اصلا اهمیتی نداشت.
+ من تموم مدتی که ازتون فرار کرده بودم هم به فکر شما بودم...تیر و تو قلب اون نه تیر و به خونهی من زدی!
پشتشو بهم کرد و سوار ماشین شد.
داداشم به زور منو برد خونه که با مامانم و مامانبزرگم رو به رو شدیم.
مامانم سمتم اومد که خودم و عقب کشیدم و رو به اوروچ کردم
+ داداش اون قلب...خونه ی من بود...داداش تو دکتری..خودت بررسی کردی؟ داداش من خیلی وقته جونم داره میسوزه..تو بگو بهم
چشماش و روی هم فشار داد.
دیگه هیچی دست من نبود.
وسایل و برمیداشتم و به اینطرف اونطرف پرت میکردم و اوناهم سعی داشتن جلومو بگیرن.
+ من یادم رفت...شما چرا هیچی نگفتید؟ چرا نگفتید پسرجون اون زنته؟ داداش تو چرا نگفتی؟ چرا گذاشتید این دشمنی یه بارِ دیگه...یه جونِ دیگه رو از من بگیره؟ چرا؟ چون به نفعتون بود؟
+ اره مامان؟ چون هنوزم معتقد بودی برادرشوهرت برای ما نقش بابامونو داره؟
+ چرا مامانبزرگ؟ چون همچنان پسرت تو صدر ادماست برات؟ دوباره گذاشتی جون چندنفرِ دیگه بسوزه که بلایی سر پسرت نیاد؟
+ چرا هیچی به من نگفتید؟ چرا نگفتید اینا تو گوش تو خوندن؟ چرا نگفتید ازدواج زوری و الکی درکار نبوده؟
هیچکدومشون هیچ جوابی ندادن.
+ عموم ۲۰ سال از عمرشو تو زندون گذروند ، ولی حالا منم که انتخاب میکنم یه ۲۰ سال دیگه تو زندون بگذرونه یا بقیهی عمرش تو سینهی قبرستون باشه!
تموم شدن جملهم همانا و بلند شدن مامانبزرگم همانا
- نکن پسرم..کار اشتباهی نکن..
چند لحظه بهش نگاه کردم.
یه چیزی درونم میسوخت.
یعنی وقتی عموم تصمیم گرفت منو بازیم بده ، هیچکدوم از اینا دلشون واسه من و زندگیم نسوخت؟
مامانم چی؟ نگفت زندگی پسرم و خراب نکنید؟ پس چرا مامانم پشت پسرش نیست؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
+ این و باید به عموم میگفتی مامانبزرگ!
از خونه بیرون اومدم و اوروچ هم پشتم اومد.
- ایسو ؟ چیکار میکنی؟
+ میرم کلانتری
- تو حالت خوب نیست ایسو..برو خونه. من میرم. گلوله هم میرم از بیمارستان میگیرم..برای اظهارات به تو و کوچاری میگم بیاید.
چند ثانیه با خستگی نگاهش کردم و سرم و تکون دادم.
الان تنها کسی که دارم اونه.
سمتش رفتم و خودم و توی بغلش انداختم که اونم بغلم کرد.
+ داداش
دستشو رو شونم فشار داد و اشاره کرد که برم خونه.
یکم که دور اطرافمو نگاه کردم چند نفرو دیدم ، میشناختمشون.
از آدمای عموم بودن.
بی جون تر از این بودم که بتونم الان حسابشونو برسم.
با پاهایی که اصلا توانِ راه رفتن نداشتن راهی فورتونا شدم.
کل راه اشک جلوی چشمام و تار کرده بود .
قلبم که نمیخواست نبودنشو تصور کنه و همش تصویرشو میدید و مغزم که هربار تلنگر میزد .
انگار که نمیتونستم باور کنم...
تازه به فورتونا رسیده بودم و به خاطر خستگی ، ضعف و دردی که تو کل تنم پیچیده بود روی پله های جلوی در نشستم.
همین موقع بود که اوروچ اومد و پیشم نشست.
- ایسو؟
نا امیدانه و باچشمایی پر از اشک نگاهش کردم که دستشو دور شونم انداخت و سرم و روی شونش گذاشتم.
+ تیر...به قلبش خورد؟
چشماش و بست که جوابمو گرفتم.
دستم و روی صورتم گذاشتم و قطره اشکی ازش چکیده بود که عموم از در خونه بیرون اومد .
سریع بلند شدم .
لبخندی به نشونهی پیروزی روی لبش داشت که حرصم گرفت و سمتش حملهور شدم.
+ مرتیکه...تو با چه حقی اون ماشه رو کشیدی؟ من حسابشو از تو پس میگیرم...جونِ تو و تک تک آدمات و میگیرم... مرتیکه من تورو جای بابام گذاشته بودم!
با این حرفم چهرهش حالت غمگینی به خودش گرفت که اصلا اهمیتی نداشت.
+ من تموم مدتی که ازتون فرار کرده بودم هم به فکر شما بودم...تیر و تو قلب اون نه تیر و به خونهی من زدی!
پشتشو بهم کرد و سوار ماشین شد.
داداشم به زور منو برد خونه که با مامانم و مامانبزرگم رو به رو شدیم.
مامانم سمتم اومد که خودم و عقب کشیدم و رو به اوروچ کردم
+ داداش اون قلب...خونه ی من بود...داداش تو دکتری..خودت بررسی کردی؟ داداش من خیلی وقته جونم داره میسوزه..تو بگو بهم
چشماش و روی هم فشار داد.
دیگه هیچی دست من نبود.
وسایل و برمیداشتم و به اینطرف اونطرف پرت میکردم و اوناهم سعی داشتن جلومو بگیرن.
+ من یادم رفت...شما چرا هیچی نگفتید؟ چرا نگفتید پسرجون اون زنته؟ داداش تو چرا نگفتی؟ چرا گذاشتید این دشمنی یه بارِ دیگه...یه جونِ دیگه رو از من بگیره؟ چرا؟ چون به نفعتون بود؟
+ اره مامان؟ چون هنوزم معتقد بودی برادرشوهرت برای ما نقش بابامونو داره؟
+ چرا مامانبزرگ؟ چون همچنان پسرت تو صدر ادماست برات؟ دوباره گذاشتی جون چندنفرِ دیگه بسوزه که بلایی سر پسرت نیاد؟
+ چرا هیچی به من نگفتید؟ چرا نگفتید اینا تو گوش تو خوندن؟ چرا نگفتید ازدواج زوری و الکی درکار نبوده؟
هیچکدومشون هیچ جوابی ندادن.
+ عموم ۲۰ سال از عمرشو تو زندون گذروند ، ولی حالا منم که انتخاب میکنم یه ۲۰ سال دیگه تو زندون بگذرونه یا بقیهی عمرش تو سینهی قبرستون باشه!
تموم شدن جملهم همانا و بلند شدن مامانبزرگم همانا
- نکن پسرم..کار اشتباهی نکن..
چند لحظه بهش نگاه کردم.
یه چیزی درونم میسوخت.
یعنی وقتی عموم تصمیم گرفت منو بازیم بده ، هیچکدوم از اینا دلشون واسه من و زندگیم نسوخت؟
مامانم چی؟ نگفت زندگی پسرم و خراب نکنید؟ پس چرا مامانم پشت پسرش نیست؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
+ این و باید به عموم میگفتی مامانبزرگ!
از خونه بیرون اومدم و اوروچ هم پشتم اومد.
- ایسو ؟ چیکار میکنی؟
+ میرم کلانتری
- تو حالت خوب نیست ایسو..برو خونه. من میرم. گلوله هم میرم از بیمارستان میگیرم..برای اظهارات به تو و کوچاری میگم بیاید.
چند ثانیه با خستگی نگاهش کردم و سرم و تکون دادم.
الان تنها کسی که دارم اونه.
سمتش رفتم و خودم و توی بغلش انداختم که اونم بغلم کرد.
+ داداش
دستشو رو شونم فشار داد و اشاره کرد که برم خونه.
❤🔥9😭6❤2