𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و پنجم خودم نشستم کنار ایسو و دستشو گرفتم. برگشت به چشام نگاه کرد +خوبی؟ الان مسکنو میاره . آروم باش سعی کن نفس عمیق بکشی و به چیزی فکر نکنی ایسو نفس عمیق کشید ــ فایده نداره او...اون تصاویر توی ذهنمن + الان به هیچی فکر…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و ششم

به خاطر اهنگایی که تو ماشین میزاشتن و تصویرایی که همش جلوی چشام میومدن و پسشون میزدم ، سرم درد میکرد اما هیچی نگفتم بهشون...
اول دخترا رفتن تو یکی از اتاقا که سر و روشونو درست کنن و ماهم جلوی اتاق وایسادیم.
آردا شروع به حرف زدن کرد‌:
- میگم ایسو...بعد تصادفت هیچی یادت نمیومد کلا؟ یا فقط یسری چیزا؟
+ نه هیچی نمیومد
- خب چطوری یه سری چیزارو یادته؟ مثلا هویتتو اینکه تو این روستایی رو..
+ داداشم بهم گفت
- عه اوروچ؟ دمش گرم
+ نهه... داداش فاتیحم گفت
اردا توی فکر رفت .
اینکه فاتیح و نمیشناسه شاید یکی از نشونه های این باشه که الکی میگه و دوست من نیست!
بیخیال ، از امشب لذت ببرم..
تو همین حال دخترا از اتاق بیرون اومدن و سمت سالن رفتیم
اردا خودش نوشیدنی برداشت و شروع کرد به خوردن ‌.
خب ، یه شبه دیگه... اگه بخورم که چیزی نمیشه !
دستمو بردم که منم بردارم ولی اردا گفت :
- داداش نه! اخرین باری که تو نوشیدی اتفاقای جالبی نیوفتاد
چیشده بود مگه؟
سرم به قدری درد میکرد که حوصله‌ی بحث کردن نداشتم و دستم و عقب کشیدم.
چند دقیقه ای وایسادیم و جمعیت بیشتر شد .
اردا و ناز باهم میرقصیدن و من و فادیمه هم وایساده بودیم کنار .
اگر با احساسم پیش میرفتم ، دلم میخواست یک شب دور از دشمنی دستشو بگیرم و برقصیم ، اما میدونم که بعدا منطقم قراره اذیتم کنه، پس بیخیال شدم.
اهنگ جدیدی پخش شد و فادیمه سمتم اومد و فکر کنم میخواست بگه بیا برقصیم‌،
پس برای اینکه مجبور نشم بهش بگم "نه" ، گفتم
+ من...سرم درد میکنه
بعد رو یکی از صندلیای نزدیک نشستم.
اونم سرشو تکون داد و کیفشو داد دستم.
- نگهش دار..خودم میرقصم
بعد وسط جمع رفت و شروع به رقصیدن کرد
دوباره تصویر قدیمی شبیه به فادیمه‌ی الان جلوی چشمام اومد..
خودش بود؟ همین اهنگ...
همین لباس...
ولی...همین ادم؟
این تصویرا چین؟
دیگه نتونستم تحمل کنم..
کیف فادیمه از دستم افتاد و دستم و دو طرف سرم گذاشتم.
دنیا داشت دور سرم میچرخید و هیچ چیز نمیفهمیدم...
تو همین حال بچها انگار متوجه شدن که همشون سمتم اومدن.
نمیتونستم صداهاشون و تشخیص بدم ، پشت سرهم میپرسیدن :
"خوبی؟"
"ایسو چیشد؟"
"قرص..قرص میخوای؟"
فقط تونستم سرم و تکون بدم و با لکنت گفتم:
+ بی‌‌‌...بیرون ببرینم...
اردا سرشو نزدیک اورد و حرفمو شنید.
کمکم کرد بلند شم و من و تا ماشین برد.
یکم هوا بهم خورده بود اما همچنان حالم بد بود..
صداهارو نمیشنیدم ، جلوی چشمم سیاه شده بود و سرم داشت میترکید.
« فادیمه »
متوجه شدیم حالش بده و سوار ماشین کردیمش.
اردا جلو نشسته بود و من عقب پیش ایسو.
ناز میخواست عقب بشینه اما بهش گفتم که احتمالت اردا هم استرس داره و بهتره جلو بشینه .
ایسو چشماش بسته بود.
دستم و دورش انداختم و سرش و به شونم تکیه دادم.
حال من از ایسو بدتر بود..چند تا نفس عمیق کشیدم که بهتر شم اما کارساز نبود
تو همین حال ناز که هی برمیگشت عقب و نگاه میکرد گفت:
- دختر چرا انقد ترسیدی! هیچی نمیشه که... رنگ به رو نداری تو!
با شنیدن این جملاتش انگار بغض راه نفس کشیدنمو بست..
ولی نباید گریه کنم!
صداهای ضعیفی از ایسو شنیدم و سریع گوشامو تیز کردم:
- فا..فادیمه...
+ هوم ؟ بله...یعنی جا-
- ن..نترس...من خوب...م
لبخندی زدم و دستمو روی گونش گذاشتم.
+ خوب باش...منم بد نیستم که...خوبم
بلخره نفس عمیقی کشیدم.
البته نگران بودم اما وقتی صداشو شنیدم ، خب یعنی حالش خوبه..
یاد اون موقعی افتادم که قرص بردم براش و حالش بد شد.
اونموقع هم بهم گفت "نترس ، من خوبم"
و اونموقع هم دقیقا بعد از پارتی بود...
بالاخره به بیمارستان رسیدیم. خیالم راحت شد، دکتر گفت با یه سرم اوکی میشه.
+ خب بچه ها شما برین خونه، من تا بهوش بیاد مراقبشم .
ناز:فادیمه ما باید برگردیم آنکارا...خیلی مواظب خودتون باشین!
+خب میموندین امشبو!!
آردا: خانواده هامون دارن میان تا تاریخ و برای عروسی مشخص کنیم.
خبر خوشحال کننده ای بود و خب خیلی هم خوشحال شدم.
+عه مبارکه
ناز: انشالله تا اون موقع ایسو حالش خوب شده باشه..
+ انشالله
با لبخند سمت ناز رفتم و بغلش کردم
+ نازِ من میخواد عروس بشه..خوشبخت ترین باشی
نازم خوشحال شد و گونم بوسید
- ایشالا قسمت تو و‌...ایسوو!
خندیدم.
بچه ها خداحافظی کردن و رفتن،ساعت دو شب بود که سرم ایسو تموم شد.
دنبال کارای ترخیصش بودم که حس کردم شریف رو توی بیمارستان دیدم!
از کجا فهمیدد؟
سریع به اتاق ایسو رفتم. درست دیده بودم، شریف همینجا بود!
- به به فادیمه کوچاری! تمام بلاهایی که سر برادرزادام آوردی بس نبود، هنوزم ولش نمیکنی؟
❤‍🔥8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و پنجم خودم نشستم کنار ایسو و دستشو گرفتم. برگشت به چشام نگاه کرد +خوبی؟ الان مسکنو میاره . آروم باش سعی کن نفس عمیق بکشی و به چیزی فکر نکنی ایسو نفس عمیق کشید ــ فایده نداره او...اون تصاویر توی ذهنمن + الان به هیچی فکر…
تمام نفرتی که ازش داشتم و ریختم توی چشام و بهش نزدیک شدم
+ اون حافظشو از دست داده، شما که حافظتون سر جاشه باید یادتون باشه که اون از همه شما فاصله گرفته بود بخاطر همین کاراتون!
ایسو با تعجب به بحث ما دوتا نگاه میکرد
شریف دستی به ریشش کشید
ـــ از اینجا برو نمیخوام داغتو به دل داداشت بزارم!
+ ایسو رو پیش تو تنها نمیزارم . آخرین بار تو مغزشو کامل شست و شو دادی!
ایسو:عمو؟ چی داره میگه؟
شریف: بهش گوش نده سعی داره خودشو خوب جلوه بده
+ من سعی دارم خودمو خوب جلوه بدم یا تو که معلوم نیست به ایسو چی گفتی که با من دشمن شده؟ با زنش؟!
ایسو: زنم؟ تو زن منی؟
شریف: دیگه داری از حدت فراتر میری
اسلحه‌ش رو از پشتش برداشت و روی پیشونیم گذاشت.
ایسو با شوک بهش نگاه کرد
ایسو: عمو داری چیکار میکنییی!
شریف: دارم حد این دختر کوچاری رو نشونش میدم ، دفعه بعدی فراتر نره!
ایسو از تخت پایین اومد و اومد سمت شریف که اسلحه رو از دستش بگیره،همون موقع در باز شد و داداشم اومد تو.
اسلحه جوری بود که انگار ایسو به سمت من گرفتتش و داداشمم درست همینطور برداشت کرد، دادی و زد و به ایسو حمله کرد
- من فکر کردم تو واقعا مردی! فکر کردم تو واقعا خواهرمو دوست داری! برای همین گذاشتم فادیمه بهت نزدیک شه اما توووو...
تا خواست به ایسو مشت بزنه پرستار اومد داخل و ماهارو بیرون کرد.
داداشم خیلی عصبی بود و نمیزاشت باهاش حرف بزنم. منو سوار ماشین کرد
خواستم حرف بزنم که خودش فهمید و گفت:
ــ ایوبهان بهم گفت با ایسو و اون دوتا دوستت رفتین بیرون ، اون پسره آردا هم بهم گفت که اومدین بیمارستان. فادیمهههه فادیمهه!
اون پسره میخواست بهت شلیک کنههههه!!
+نه داداش اینطوری نیست که..
ــ هیچی نگو دیگه ! دروغ نگو دیگه!خودم با چشمای خودم دیدم
+نه داداش بزار توضیح بدم بهت
از اینه بغل نگاهی به عقب انداخت
ــ بفرما الانم پشت سرمون داره میاد. چی میخواد این از جونمون!
نگاهی انداختم به پشتمون. ایسو با همون حال بدیش پشت فرمون نشسته بود و داشت دنبالمون می اومد
«ایسو»
عادیل فادیمه رو برد.
میخواستم برم جلوشو بگیرم و بهش توضیح بدم
ــ ایسو کجا؟
+عمو میرم بهش توضیح بدم که سوءتفاهمه
ــ چرا؟
+عمو من تازه فهمیدم اون دختر زن منه!
نزاشتم چیز دیگه ای بگه و سوار ماشین شدم و پشت سرشون رفتم.
❤‍🔥104
بیاید یکم خاطره بازی کنیم🥹
❤‍🔥6
" Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni "
😭10
اونجایی بود که ایسو فادیمه رو نگاه نمیکرد🥹
💔11
اونجاهایی که میزاشت خانومی جلوتر از خودش بره واقعا>>
البته که خانوما مقدم ترن😔🫶🏼
😭14
سکانسای قبرستون که اصلا هیچی نگم .
😭14
- بریم ییلاق؟
عومم😉
💘9💔3
موازی ‌.
😭11❤‍🔥2
- Abi ... olmaz abi... İso o sırrı bilmiyor ve ben ha bu adamı seviyorum
+ :)
😭12❤‍🔥2
به ایسو گفته بودن باید فادیمه رو بکشی و به فادیمه گفته بودن ایسو رو انداختیم زیر بُزا :)
😭15
این سکانسشونم خیلی قشنگ بود
سر ایوبهان بحث کردن ، ایسو خواست تنها بره ولی برگشت دست فادیمه رو گرفت و بعد باهم رفتن :)
😭123💘2
- Sen niye bugün hiç bakmadın yüzüme?
+ Bakmadım?
- Bakmadın .
😭11💔1
این سکانس عادیل فهمیده بود ایسو فادیمه رو دوست داره
" اون عشق و میفهمه " :)
😭122
اینجاام خیلی باحال بود واقعا
داداشای کوت کافالی و عمه برادرزاده😂
💘12
داداشیام واقعنی خیلی>>
😭12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
داداشیام واقعنی خیلی>>
من خیلی دوسشون داشتم😭
واقعا اینکه نه ایسو نه فادیمه قبل از هم فقط داداششونو داشتن :)
😭13