𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝗌𝗂𝗋𝗋𝗂𝗇_𝗂𝗌𝗆𝗂_𝖣𝖾𝗆𝗂𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍 : وانشات

نور صبح مثل یه تکه شیشه‌ی شکسته از پنجره‌ی اتاق تئومان لغزید و افتاد روی زخمی که تا بازوی چپش کشیده بود؛ یادگار تصادف موتورسیکلت سه هفته پیش که نزدیک بود زندگیش تموم شه.
از نظر جسمی خوب شده بود؛ دکترا گفته بودن «خوش شانسی، فقط چند تا بخیه مونده و گچی که الان دیگه بازش کردی».
ولی یه چیزی توی وجودش داشت پاره‌ش می‌کرد، نخ به نخ جدا می‌شد.
هنوز اون شب تصادف رو واضح یادش بود. دعواش با باباش.
اینکه دست هاکان چطور بالا اومد، اون واکنش غریزی که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه ولی بهش عادت کرده بود؛ و بعد اون خشم داغ و وحشی که وجودش رو می‌سوزوند.
اولین بار توی زندگیش بود که جلوش وایساده بود.
"دیگه ازت نمی‌ترسم بابا"این رو با صدای لرزون ولی محکم گفته بود. و درست گفته بود ؛ چون یه جسارت لحظه ای پیدا نکرده بود ، طعم چیزی رو چشیده بود که تا قبلش نمی‌شناخت. عشق برادری!
آراس. بچه‌ای که اولش برای اذیت کردن، له کردن، تبدیل کردنش به یه اسباب‌بازی درجه یک توی جنگ بی‌پایانش با دنیا نزدیکش شده بود . ولی یه جایی همه چیز وارونه شد. آراس بهش مثل یه دشمن نگاه نکرده بود، نه برای تسخیر، بلکه به عنوان یه خانواده.
وقتی بچه‌های مدرسه‌های دیگه دعوا راه می‌نداختن، ازش محافظت کرده بود.
وقتی می‌گفت «برادرم»، با اون گرما توی صداش، تا عمق جاهایی که تئومان سال‌ها توی درونش قفل کرده بود نفوذ می‌کرد.
"این فقط یه بازیه"
تئومان صدها بار خودش رو قانع کرده بود.
داری یه نقش بازی می‌کنی تا اعصابش رو بهم بریزی.
ولی هر دروغ سنگین‌تر از قبلی می‌شد، چون وقتی با آراس بود، احساس می‌کرد بالاخره می‌تونه اون کسی باشه که واقعاً هست ؛ کسی که براش ارزش قائلن، دوستش دارن، بدون اینکه چیزی توقع داشته باشن. تفاوت بین این احساس و زندگی خودش، مثل یه چاقو توی سینه‌ش بود: پدری که بدون هیچ دلیلی دوستش نداشت، کتکش می‌زد، تحقیرش می‌کرد، انگار که وجودش خودش یه گناه بود.
خانواده‌ای که مجبورش کرده بود دیوارهایی بسازه به بلندی که برای همه دست نیافتنی باشن.
اون شب سوار موتور شده بود و رونده بود تا وقتی که دنیا تبدیل به نوارهایی از نور و سایه شده بود. سریع‌تر، سریع‌تر، موتور رو تا مرز توانایی‌ش حرکت داده بود، کنترل رو از دست داده بود و به یه ماشین پارک شده کوبیده بود.
حالا هفته‌ها گذشته بود، درد جسمی رفته بود ولی چیزای عجیبی شروع شده بود. صداها ؛ صداهایی که نمی‌شناخت ولی به طرز باورنکردنی گرم بودن .
توی لحظه‌های تصادفی توی ذهنش می‌پیچیدن.
"دمیـر، بیا اینجا عزیزم."
"دمیر، نهار رو میز هست."
"لباسات رو کثیف نکن."
" بازم توی گِل بازی کردی دمیر؟" وقتی توی راهرو مدرسه راه می‌رفت، موقع شام خوردن، وقتی توی تاریکی به سقف خیره می‌شد، این صداها می‌اومدن.
با خودش گفته بود «این عذاب وجدانه».
چون نقش برادر گم‌شده‌ی آراس رو اونقدر باورپذیر بازی کرده که ذهنش داره تنبیه‌ش می‌کنه.
"دمیر" اسم برادر گم‌شده‌ی آراس بود. برای همین تئومان یه تصمیم گرفته بود، بازی رو تموم می‌کنه، ارتباطش با آراس رو قطع می‌کنه و برمی‌گرده به همون آدم قوی و نشکن همیشگی. چون ضعیف بودن خطرناکه ؛ این رو از بچگی یاد گرفته بود، وقتی نمی‌تونست از خودش در مقابل باباش دفاع کنه، تبدیل به یه قلعه برای بقیه شده بود.
ولی آراس توی این دیوارها ترک پیدا کرده بود و تئومان از خودش متنفر بود که اجازه داده این اتفاق بیافته.
بعد صداها قطع شدن.
اولش خیالش راحت شد ؛ بعد از هفته‌ها نجواهای مداوم، سکوت یه نعمت بود.
ولی زود متوجه شد که داره دلش براشون تنگ می‌شه، اون گرمایی که مثل یه پتو دورش می‌پیچید رو از دست داده بود.
اون موقع بود که خواب‌ها شروع شدن.
اولش یه پسر کوچولو با موهای قهوه‌ای ، آراسِ کوچیک‌تر، با اون چشم‌هایی که انگار ماه رو از آسمون پایین کشیده.
بعد یه زن با موهای بلند مشکی، صورتش توی سایه پنهان بود ولی صداش مثل عسل و ستاره بود، پر از عشقی که تئومان حتی وقتی می‌دونست برادر آراسه هیچوقت حس نکرده بود.
بعدش یه مرد با موهای بلوند مثل خودش، صورتش دیده نمی‌شد ولی مهربون بود، با لبخندی که توی تاریکی حس می‌شد، با صدای محکم و آروم.
توی هر خواب تئومان خودش رو کوچیک حس می‌کرد، مثل یه بچه که به غول‌هایی نگاه می‌کنه که بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستشون داره.
"شماها کی هستید لعنتیا؟"
هر بار که بیدار می‌شد زمزمه می‌کرد، بالشتی رو که از اشک‌هایی که نمی‌دونست چرا می‌ریزه خیس شده بود، محکم می‌فشرد.
"چرا اینقدر دلتنگتون میشم؟"
6❤‍🔥1
داشت تیکه‌پاره‌ش می‌کرد ولی هنوز نمی‌دونست.
فردا توی مدرسه، آراس اون رو کنار حوض حیاط پیدا کرد که داشت سنگ پرت می‌کرد توی آب.
«یعنی چی... هیچوقت تا حالا اینقدر آروم و ساکت ندیدمت!»
گفت و نشست کنارش.
«یادته اون روزا که می‌رفتیم پشت مدرسه از اون درخت بلوط قدیمی بالا می‌رفتیم؟ تو همیشه می‌گفتی گردنم می‌شکنه ولی هیچوقت نشکست، نه؟»
تئومان با تعجب بهش نگاه کرد. نه درخت بلوط رو یادش می‌اومد، نه هیچ ماجراجویی‌ای با آراس. ولی توی سینه‌ش یه دلتنگی عجیب حس می‌کرد ؛ نه حسادت، نه میل به تصاحب چیزی که آراس داره، یه چیز عمیق‌تر، چیزی که مثل برگشتن به خونه بود.
«از پدر و مادرمون برام بگو،»
تئومان گفت، انگار که صداش مال خودش نیست.
صورت آراس برق زد.
«بابا... مثل تو بود. آروم، پر از عشق اگه صبح زود بدون اینکه بهش بگیم می‌رفتیم بیرون کلاغ‌ها رو تماشا کنیم، یه کم سخت‌ میگرفت ولی همیشه با اون لبخندش می‌بخشید. موهاش مثل موهات بود ، بلوندی که توی آفتاب می‌درخشید.
ولی تو چشم‌هات و حالت رو از مامان گرفتی؛ نرم‌، مهربون‌. اون مثل یه فرشته بود، موهاش مثل من تیره بود، صداش می‌تونست هرکسی رو آروم کنه. حتی اگه سخت‌گیر بود، می‌دونستی که چون خیلی دوستت داره این کارو می‌کنه. هردوشون ما رو از هر چیزی توی دنیا بیشتر دوست داشتن، خیلی خیلی زیاد.»
تئومان به زور لبخند زد، ولی توی وجودش یه امید مثل سیل داشت بالا می‌اومد، امیدی که همیشه سرکوبش کرده بود.
"چی میشد اگه واقعاً برادرش باشم؟ چی میشد اگه ظلم بابام به خاطر من نباشه، به خاطر این باشه که من اصلاً پسرش نیستم؟"
اون شب به سمتی رفت که همیشه ازش فرار کرده بود، اتاق باباش. دستاش اونقدر می‌لرزید که نتونست دستگیره‌ی در رو بچرخونه، سه بار برگشت و دوباره اومد تا وقتی که فهمید نیاز به جواب داره و اون رو هل داد جلو.
اتاق بوی چرم و فلز سرد می‌داد، بوی قدرت و کنترل.
توی کمد، پشت کت‌های هاکان، یه چیزی پیدا کرد ، یه گاوصندوق فلزی سنگین.
همه رمزهایی رو که به ذهنش رسید امتحان کرد؛ تولد مامانش، سالگرد عروسیشون، تولد باباش.
هیچکدوم درست نبود. بعد یه چیزی به ذهنش رسید. لیلا. تولد خواهرش.
هاکان همیشه مثل یه شاهزاده خانم باهاش رفتار می‌کرد، در حالی که تئومان تقریباً فراموش شده بود. تاریخ رو وارد کرد و با یه کلیک آروم، گاوصندوق باز شد.
وقت خوندن همه چیز رو نداشت . هاکان مثل همیشه بی‌صدا حرکت می‌کرد، هر لحظه ممکن بود برگرده. تئومان گوشیش رو درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن از مدارک داخل. بعد اون رو دید؛ یه عکس.
دو تا بزرگ‌سال، با صورت‌هایی که گرمای غیرقابل توضیحش داشت سینه‌ش رو می‌سوزوند، کنارشون دو تا بچه که دقیقاً خودش و آراس رو تداعی می‌کردن.
با دستای لرزان عکس رو گذاشت توی جیبش، همراه با یه گردنبند نقره‌ای که دقیقاً مثل همونی بود که آراس هر روز می‌انداخت!
همون موقع صدای مامانش رو از راهرو شنید: «هاکان، چرا اینقدر زود اومدی؟»
تئومان گاوصندوق رو کوبید و سعی کرد همه چیز رو سرجاش بذاره. وقتی برگشت که بره بیرون، نزدیک بود به باباش که مثل یه سایه‌ی سنگی جلوی در ایستاده بود، بخوره.
«توی اتاق من چیکار می‌کنی؟» صدای هاکان تیز و خطرناک بود ، همون صدایی که همیشه قبل از درد می‌اومد.
چشم‌های تئومان به زمین افتاد، خاطرات سال‌ها آزار توی شکمش پیچ می‌خورد.
«من... کلید ماشین جدید رو می‌گشتم بابا. می‌خواستم برونم.» صداش اونقدر می‌لرزید که گفتن کلمات واسش سخت بودن.
«بهت نگفتم اون ماشین مال تولد هجده سالگی لیلاست؟»
هاکان با صدای بلند فریاد زد، چشم‌هاش مثل تکه‌های یخ بود. تئومان آماده‌ی ضربه شد ، می‌دونست میاد، یاد گرفته بود منتظرش بمونه.
ولی هاکان فقط بهش نگاه کرد، دستش می‌لرزید انگار دیگه قدرت کتک زدن نداره.
«برو گمشو بیرون. و اگه دوباره اینجا گیر بیفتی یا حتی به اون ماشین دست بزنی، می‌کشمت!»
تئومان با عذرخواهی به اتاقش فرار کرد و در رو پشت سرش قفل کرد. عکس و گردنبند رو پهن کرد و عکس‌های مدارک رو باز کرد.
وقتی به صورت‌های توی عکس نگاه کرد، یه چیزی توی وجودش پاره شد.
خاطرات مثل آتش توی مغزش منفجر شدن ؛ درخشان، دردناک و غیرقابل انکار.
دویدن توی مزرعه با بچه‌ای که شبیه آراس بود.
دستای یه زن که موها رو از پیشونیش کنار می‌زد.
یه مرد که بستن بند کفش رو بهش یاد می‌داد.
"دمیر، آروم راه برو عزیزم."
"دمیر، بهت افتخار می‌کنم."
بعد خاطرات نزدیک‌تر ؛ داد زدن، درد، صدای فلزی که داشت خرد می‌شد.
"بیدار شو خواهش می‌کنم بیدار شو عزیزم."
"کمکش کنید، خیلی زخمی شده." تئومان سرش رو گرفت، مطمئن بود داره می‌ترکه، اشک از صورتش می‌ریخت، صداش از درد می‌لرزید. «چرا؟ چرا؟ چرا؟»
3🔥2❤‍🔥1
همونطور که سرش رو گرفته بود، افتاد روی زمین، در با صدای بلند باز شد.
مامانش، شبنم، اونجا ایستاده بود، لیلا پشتش، هردوشون با وحشت بهش نگاه می‌کردن.
«تئومان؟ عزیزم، چی شد؟»
شبنم یه قدم جلو رفت ولی تئومان عقب کشید.
«به من نزدیک نشو!» داد زد، لرزید.
«پسرم...» اشک از چشم های شبنم جاری شد.
لیلا پشتش خشکش زده بود، دستش روی دهنش بود، چشم‌هاش از تعجب گرد شده بود ؛ هیچوقت قُلش رو اینطوری ندیده بود، اینقدر تکه‌پاره، حتی بعد از بدترین عصبانیت‌های باباش.
«دیگه منو اون صدا نکن!»
تئومان فریاد زد و به دیوار تکیه داد و عقب رفت.
«من کیم؟ اونا کین؟ تو کی؟»
شبنم به زانو افتاد، انگار که داره خفه می‌شه، دستش رو به سمتش دراز کرد.
«چی می‌گی تو پسرم؟ من مادرتم ! تو اون پسر قشنگی هستی که توی رحمم حملش کردم، تا جایی که تونستم بزرگش کردم!»
تئومان با شدت سرش رو تکون داد، همچنان سرش رو گرفته بود.
«نه!»
«تو نیستی، اون بابام نیست، اونم دوقلوم نیست!»
«نه؟ اینا همه دروغه ! همه‌ش!»
«دروغ»
«همه‌ش»
«همه چیز دروغه»
همچنان کلمات رو تکرار می‌کرد، می‌لرزید، انکار می‌کرد، در حالی که روحش داشت فریاد می‌زد که این جا هیچوقت خونه‌ش نبوده.
شبنم التماس می‌کرد، گریه می‌کرد، پسرش رو صدا می‌کرد تا اینکه یه کلمه اون رو از مرز عبور داد.
«پسرم»
«بس کن! فقط بس کن!»
اون موقع بود که بهش نگاه کرد، مثل یه بچه‌ی گم‌شده توی دنیایی که نمی‌فهمید و برای یه لحظه شبنم ساکت شد.
توی اتاق صدای تیک‌تاک ساعت دیواری به گوش می‌رسید.
«اسم من چیه؟»
صداش تقریباً شنیده نمی‌شد، شکسته و توخالی.
شبنم بدون معطلی جواب داد: «پسرم تو تئومانی-»

«نه!»
کلمه رو تا وقتی که گلوش سوخت فریاد زد.
«نه، نه، نه!» گفت و به سرش می‌کوبید.
«نه!»
«اسم من تئومان نیست!»
«اسم من تئومان نیست!»
«نیست!»
«نیست!»
«نیست!»
با هر کلمه‌ای که می‌گفت، محکم‌تر به سرش می‌کوبید.
دوباره فریاد زد، خشمی که با نیاز ناامیدانه به حقیقت قاطی شده بود. شبنم بهش نگاه کرد، صورتش کاملاً فرو ریخت و بالاخره شکست.
«دمیر!»
اسم مثل زخم از لباش بیرون پرید و جلو خم شد و دستاش رو روی دهنش گذاشت، گریه می‌کرد.
لیلا توی شوک بود، چشم‌هاش پر از اشک، نگاه می‌کرد.
دمیر؟ دمیر دیگه کی بود؟ چرا به دوقلوش با یه اسم دیگه خطاب می‌شد؟ نمی‌فهمید چرا، ولی احساس می‌کرد نیمی از روحش کنده شده.
تئومان بی‌حرکت موند، همه‌ی جنگ درونش تموم شده بود. چشم‌هاش خالی و توخالی، بلند شد و بدون اینکه کلمه‌ای بگه از کنار مامان و خواهرش رد شد.
نمی‌دونست کجا داره می‌ره - فقط باید از این زندگی که روی دروغ ساخته شده بود فرار می‌کرد، از خانواده‌ای که چیزی رو که حتی نمی‌تونست اسمش رو ببره ازش دزدیده بودن.
ساعت‌ها راه رفت، پاها خودشون حرکت می‌کردن، از خیابون‌هایی که همیشه می‌شناخت ولی الان غریب دیده می‌شدن گذشت. بعد ایستاد. جلوش یه دری بود که هیچوقت بهش نزده بود، ولی دستش مثل اینکه فکر خودش رو داره حرکت کرد، به در کوبید، با نیرویی فروتن که شنیده بشه.
در باز شد و بالا نگاه کرد. موهای بلند قهوه‌ای تیره که مثل چوب براق می‌درخشید. چشم‌های قهوه‌ای گرمی که انگار مستقیم توی قلب شکسته‌ش نگاه می‌کردن. پوست روشن نرم و صورتی که انگار جواب همه‌ی سوالهاش بود.
«Deniz kizi !»
از وقتی خونه رو ترک کرده بود، اولین بار قلبش یه ضربان محکم و یه‌دست زد و فقط برای یه لحظه، به چشم‌های خالیش جان بخشید.
❤‍🔥51
بفرمایید🙂‍↔️
خودم که دلم واسه مظلومیت تئومان سوخت😂😭
دیدید رفت پیش دنیز؟!

حیف ادامه‌شو ننوشته و نصفه گذاشته تقریبا🫠
بفرمایید نظراتتون ، و اینکه واسه ترجمه فن‌فیک اگه چیزی مدنظرتون هست بگید👀
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
2😭1
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و یکم « ایسو » حرفای عموم و فاتیح رو شنیدم ، ولی خب نمیفهمیدم راجب چی صحبت میکنن. خب به راحتی میدزدمش. بعدم چرا باید بعد برگشتن حافظم داغون بشم به خاطر این کار؟ افکارم و پس زدم. اومده بودم فورتونا و اوروچ پیشم بود که پرسید…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و دوم

«دانای کل»
الینا ماشین ایسو رو تعقیب میکرد‌. وقتی فهمید به سمت ییلاق میرن به اوروچ خبر داد و با خودش فکر میکرد که شاید باید اول به باباش بگه؟
تا اوروچ خودشو برسونه ایسو و فادیمه رسیدن ییلاق رفتن داخل.
الینا بیرون منتظر اشاره فادیمه بود
تا عادل رو خبر کنه؛البته نمیدونست ایسو دست و پاشو واقعا بسته یا نه؟
وقتی منتظر بود سرشو گذاشت روی فرمون و چون طولانی شد خوابش برد.
اوروچ ماشین الینا رو دید، با لبخند سمت ماشین الینا رفت.
خوشحال بود از اینکه همون دکتر باهوش و زیبا الان کنارشه،البته نه اونجوری که میخواد‌
این موضوع ایسو و فادیمه باعث نزدیکیشون شده بود.
شاید یه روز بتونه حرف دلش رو به الینا بزنه!
از شیشه نگاهی به داخل انداخت، با دیدن آلینا که خوابش برده لبخندش عمیق تر شد.
با احتیاط درو باز کرد و سوار شد آروم ، طوری که الینا بیدار نشه موهاشو از توی صورتش کنار زد.
یه دفعه الینا چشماشو باز کرد و اوروچ هول زده دستشو کنار کشید. الینا نگاهشو از اوروچ برنداشت
اوروچ سعی می‌کرد جو رو عوض کنه .
ــ بنظرت فکر فادیمه موثر بوده؟ ایسو چیزی یادش اومده؟
الینا صاف نشست و نگاهشو به در خونه دوخت
+امیدوارم چیزی یادش اومده باشه
«ایسو»
باور اینکه فادیمه واقعا با پای خودشاومد به همون آدرس سخت بود.
یعنی از اینکه گروگانه ناراحت نیست؟
نگاهی بهش انداختم، بی صدا روی مبل نشسته بود.
و چقدر عجیب ، با تعریفای داداشم نباید انقدر اروم میبود!
انگاری آروم بودنش هم برای من عذابه!
+گشنت نیست؟
ــ مگه گروگانا هم چیزی میخورن؟
دلخوره الان؟ مگه راضی نبود؟
چیزی نگفتم رفتم توی آشپزخونه و تنها موادی که برای درست کردن بود مواد دلمه بود ، فکر کنم داداشم گذاشته بود.
+دلمه دوست داری؟
حس کردم رنگ نگاهش عوض شد
+دیگه چه دوست داشته باشی چه نداشته باشی تنها چیزی که میشه درست کرد دلمه‌ست!
شروع کردم به درست کردن مواد که فادیمه هم اومد کنارم
ـ گوشیتو بده
+برای چیته میخوای داداشتو خبر کنی؟
ــ نترس داداشمو خبر نمیکنم
گوشی رو دادم دستش.
سرک کشیدم ببینم داره چیکار می‌کنه، دنبال یه آهنگ بود ظاهراً پیداش کرد و گذاشتش.
چقدر اشناست!
اومد کمکم دلمه ها رو پیچید یهو شروع کرد به خوندن.
یه تصویر آشنا ، یه تصویر مبهم دوباره توی سرم شکل گرفت!
توی خونه فادیمه داشت آهنگ میخوند منم همراهیش میکردم و...
دوباره اون سردرد اومد سراغم!
با عصبانیت به فادیمه گفتم
+میشه نخونیییییی
حس کردم ناراحت شد، برای یه لحظه از خودم متنفر شدم.
با اون حال باز هم نگران من بود توی جعبه قرص برام دنبال مسکن میگشت.
انگار که پیدا کرد به سمتم اومد قرصو داخل دهنم گذاشت و لیوان ابو روی لبم گذاشت.
این همه نزدیکی باعث شده بود تپش قلب بگیرم. چه مرگم شده؟
سرمو بهش نزدیک تر کردم متوجه شد تکون نخورد؛ به فرمان مغزم نه به فرمان قلبم انگار داشتم پیش میرفتم. قلبم چی میخواست؟
فاصله خیلی کمی باهاش داشتم اگه حرف میزدم صورتمون به هم برخورد میکرد، چشماشو بست یهو گوشیم زنگ خورد، به خودم اومدم.
با نهایت سرعتی که داشتم ازش فاصله گرفتم.
ایسوی احمق!
چه مرگته میخواستی دشمنتو ببوسی؟ اونم وقتی دزدیدیش؟ گوشی رو از جیبم در آوردم عمو شریف بود ، تماسو وصل کردم .
+جانم عمو
ــ چیکار کردی ایسوم؟
+دختره رو دزدیدم اوردمش جایی که گفتی
ــ آفرین ایسوم حالا باید عادیل رو در جریان بزاریم
+چطوری؟
ــ به عکس از دختره برام بفرست دست و پاش که بستس درسته دیگه!؟
نگاهی به فادیمه انداختم که دلمه ها رو میچید توی قابلمه ، دستاش میلرزیدن!
+اره اره عمو خیالت راحت
یعنی الان باید دست و پاها شو میبستم؟
ایسو چرا انقدر دلرحمی به خرج میدی، اصلا باید از همون اول دست و پاها شو میبستی؛ نه که بگی بیا باهم دلمه درست کنیم!
با لحنی که خودمم از سردیش تعجب کردم گفتم:
-بشین رو صندلی می‌خوام دست و پاهاتو ببندم عکس بفرستم برای داداشت.
«فادیمه»
با این حرفش دستام یخ کردن! داداشم اینجوری اذیت میشه.
بفرما فادیمه خانم اینم نتیجه بدون هماهنگی کار کردنت!
حالا چیکار کنم وقتی دید من حرکت نمیکنم خودش اومد نزدیک دستمو گرفت نشوندم روی صندلی.
از یکی از اتاقا طناب اورد و روی صندلی نشوندم.
باید به الینا خبر بدم!
+ میگم...چیزه..قبلش دستشویی میتونم برم؟
هوفی کشید‌.
- گروگان گرفتیم یا پرنسس! بیرونه ، پاشو برو زود بیا.
بلند شدم و بدو بدو رفتم،حواسم بود پشت سرم نیاد و نیومد.
کله پوک تر از این حرفا بود!
ماشین الینا رو دیدم و.. پشتشم یه ماشین بود.
ماشینِ اوروچ.
🔥61
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و یکم « ایسو » حرفای عموم و فاتیح رو شنیدم ، ولی خب نمیفهمیدم راجب چی صحبت میکنن. خب به راحتی میدزدمش. بعدم چرا باید بعد برگشتن حافظم داغون بشم به خاطر این کار؟ افکارم و پس زدم. اومده بودم فورتونا و اوروچ پیشم بود که پرسید…
او اووو!
وقتی فهمیدم دارن نگاهم میکنن ، با دستم اشاره کردم وقتشه که به داداشم زنگ بزنه و هماهنگ کنه.
منم باید وقت تلف میکردم که اول الینا به داداشم بگه!
ابی به دستم زدم و اومدم داخل.
دستم و به لباسم کشیدم تا خشک بشه و سمت صندلی رفتم ولی روش ننشستم.
مظلوم گفتم:
+ عومم...قبلش..نمیشه دلمه رو بخوریم بعد؟
پوزخندی زد:
- زیادی ازت پذیرایی کردم !
واقعا خورد توی ذوقم و لبخندم از بین رفت‌.
انگار متوجه شد ، پرسید:
- دلمه دوست داری؟
چه سوال عجیبی!
چه حیف که داره اینو ازم میپرسه‌.
حیف اونهمه خاطره مون که فراموش کرد‌...
چشمام پر از اشک شده بودن و منم جلوی خودم و نمیگرفتم.
+ آره..زیاد!
روش و اونوری کرد . نمیدونم خندید یا چیکار کرد .
- هنوز که نپخته. یکم باید منتظر بمونی..
+ خب میمونم
سرش و تکون و داد و رفت تو گوشیش..
ایول ، یادش رفت که باید دست و پام و ببنده و وقت خریدم!
ساعت و که نمیدیدم ، ولی فکر کنم حدود نیم ساعت نشستیم .
نه حرفی میزدیم ، نه صدایی بود و نه..هیچی.
+ اهم..خب پخت به نظرم
بلند شد رفت توی ظرف چید و با قاشق و چنگال برگشت‌.
ظرف و جلوم گذاشت.
خودش...انگاری داشت اذیت میشد.
چند تا دونه از دلمه رو خوردم...
+ تو..نمیخوری؟
با این حرفم نزدیک اومد و اونم چندتا خورد.
- اوم ...دست پخت و! چه کرده ایسو فورتونا. زن اینده‌م باید خداشو شکر کنه.
برای خنده گفت ، یا برای تیکه؟
زنِ آینده‌ش؟
چرا باهام بازی میکرد؟
بازم چشام پر از بغض شدن‌‌.
قاشق و چنگال و محکم پرت کردم زمین و روی صندلی نشستم‌.
متعجب به کارام نگاه میکرد‌.
+ بلند شو ببند زود عکستو بگیر.
بلند شد ، دست و پام و بست.
گوشیشو دراورد که عکس بگیره ولی قبلش ،با دستش موهام و بهم ریخت و گفت:
- اومم.حالا بهتره.
با چشمای عصبی به دوربین نگاه کردم و اونم عکس و گرفت.
❤‍🔥6
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و دوم «دانای کل» الینا ماشین ایسو رو تعقیب میکرد‌. وقتی فهمید به سمت ییلاق میرن به اوروچ خبر داد و با خودش فکر میکرد که شاید باید اول به باباش بگه؟ تا اوروچ خودشو برسونه ایسو و فادیمه رسیدن ییلاق رفتن داخل. الینا بیرون منتظر…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و سوم

بعد بیخیال سمت کاناپه رفت و دراز کشید‌.
+ هییی! نمیخوای دست و پای من و باز کنی؟!
- پررو شدیا! باید اینجوری بمونی که داداشت بیاد.
هوفی کشیدم.
یه ذره رحم نداشت!
من و بگو مهربون بودم باهات ایسو فورتونا ، وگرنه تو اینهمه جیگر منو بسوزونی و من وایسم نگات کنم؟!
یعنی...الان داداشم داره چیکار میکنه؟
با حساب کردن تایمی که گذشت و اینکه میدونم داداشم با چه سرعتی میاد ، یه کم دیگه میرسید.
امیدوارم واکنش تندی نشون نده ، خب چیکار میکردم
با خودم فکر میکردم شاید بتونم چیزی یادش بیارم.
تو همین فکرا بودم که در کوبیده شد ، ایسو بلند شد و سمت در رفت.
یه جوری راحت میرفت که انگار فکر میکرد عموشه ولی خب داداشم بود.
در و که باز کرد داداشم یقه شو گرفت.
- مرتیکه...تو ابجی من و دزدیدی؟
ایسو یه نگاهی بهم انداخت که انکار میگفت "کار توعه"
منم لبخندی به نشونه پیروزی زدم و ابروهام و بالا دادم.
البته که پیروزِ جنگ با ایسو نبودم ، توی جنگ با ایسو حتی اگر میباختم هم برده بودم.
ولی این جنگ داداشم و شریف فورتونا بود و خوشحال بودم که داداشم پیروز شد.
وقتی نگاه داداشم به من افتاد ، بقه ایسورو ول کرد و سمتم اومد.
اول نگاه عصبی بهم انداخت ، بعد دست و پام و باز کرد و بغلم کرد‌.
- خوبی تاتارام؟
+ خوبم داداش
تو همین حین الینا هم وارد شد ولی اوروچ نبود.
شاید به خاطر داداشش...
چشمکی واسه الینا زدم و بغلش کردم.
داداشم نزدیک ایسو شد و گفت:
- مرتیکه...کاری که با خواهرم نکردی؟
+ نه چه کاری...تازه ازش پذیرایی هم کردم
به دلمه ها اشاره کرد و ادامه داد :
+ دست و پاشم نبسته بودم ، فقط برای عکس بستم...
داداشم با افسوس هوفی کشید و نگاهم کرد.
توی نگاهش "حیف" بود و چه بد که میفهمیدم چرا اینطور نگاهم میکنه...
دست من و الینا رو گرفت و گفت :
- به عموت و داداشت و هر کسی که پشت اینکارت بود بگو وقت مجازات هم میرسه!
حالا پشیمونی به دلم چنگ زد.
نکنه ایسو رو مجازات کنه؟
نکنه این بار واقعا زیر بزا بندازتش؟
جلوی ماشین که رسیدیم گفتم:
+ داداش... با ایسو که کاری نداری؟ به خدا عموش بهش گفته با داداشش..
- فادیمه فادیمه! اون دلش اومد دست و پای تورو ببنده ، تو همچنان دلت نمیاد؟
+ نبسته بود داداش...فقط برای اینکه عموش اینا شک نکنن بهم سخت نگرفته.. کاری باهام نکرد داداش
داداشم هوفی کشید و اشاره کرد سوار ماشین بشیم.
- حواسمم هست که خودت رفتی جلو که گروگان بگیرتت ها! نمیتونی قسر در بری . بعدا راجبش صحبت میکنیم !
مظلومانه سرمو تکون دادم.
یعنی شریف بلایی سر ایسو میاره؟ نه با بردارزاده خودش که کاری نداره!
اگه کاری نداشت که نمی‌گفت اینکارا رو انجام بده.
سوار ماشین شدیم و داداشم حرکت کرد
+ اومممم داداش؟
ــ چیشده؟باز کاری کردی؟
+نه داداش فقط میگم الان نقشه شریف عملی نشد خب...
ــ هوم درسته
+این یعنی شریف عصبیه
ــ هوم اینم درسته
+این عصبانیت سر کی خالی میشه داداش؟
نفس عمیقی کشید
ــ ایسو
چشام پر شد
+داداش میشه ازش محافظت کنی؟
ــ فادیمه اون تورو دزدیده ، دست و پاهاتو بسته ، در جریان اینا هستی؟
+داداش من با خواست خودم دزدیده شدم . اون مجبور بود دست و پاهامو ببنده بخاطر حرف شریف.
ــ هوف هوف باشه نمیزارم شریف بلایی سر شوهر خواهرم بیاره
با خوشحالی لپشو بوس کردم ، جوری که انگار نه انگار که کلمه "شوهر خواهر" قلبمو مچاله کرد.
« ایسو »
گیج روی مبل نشسته بودم.
نقشه عمو عملی نشد.
اشتباه کردم به دختر دشمن اعتماد کردم.
نمیدونم چطوری ولی همون داداششو خبر کرده!
گوشیمو در آوردم که به فاتیح خبر بدم.
توی گالری بود و نمی‌دونم چیشد که چشمم خورد به عکسی که ازش گرفته بودم.
ناخودآگاه لبخند زدم عصبانیتشو نگاه چقدر کیوته!
وایییی ایسو یه خودت بیا معلوم هست چت شده!
حافظتو نه رسما عقلتو از دست دادی!
نمیتونم در مقابلش بی رحم باشم، نمیتونم به چشم دشمن بهش نگاه کنم،وقتی نزدیکشم دلم میخواد چیزی فراتر از دشمن باشیم و...؟
نمی‌دونم چقدر همون‌جوری توی همون حالت خیره به عکس بودم که در باز شد و فاتیح اومد داخل.
به سختی از عکس دل کندم و به فاتیح نگاه کردم.
ــ ایسو خوبی؟ کوچاری بلایی سرت نیاورد؟
+نه کاری نکرد
ــ البته فعلا! قطعا مجازاتت میکنه ولی الان عمو خیلی از دستت عصبیه
+برای چی آخه
ــ چون نقشش نگرفت
همون لحظه صدای عمو شریف اومد که با عصبانیت داد میزد:
-ایسووو
سرمو چرخوندم سمت در و عمو رو دیدم
- چطوری اجازه دادی عادیل خواهرشو ببرههههه
+ از من اجازه نخواست ، منم نتونستم جلوشو بگیرم
4🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و سوم بعد بیخیال سمت کاناپه رفت و دراز کشید‌. + هییی! نمیخوای دست و پای من و باز کنی؟! - پررو شدیا! باید اینجوری بمونی که داداشت بیاد. هوفی کشیدم. یه ذره رحم نداشت! من و بگو مهربون بودم باهات ایسو فورتونا ، وگرنه تو اینهمه…
- نتونستی یا نخواستیی؟
زمزمه کردم: نتونستم
- باشه پس منم نمیتونم جلوی مجازاتی که عادیل برات تعیین می‌کنه رو بگیرم !
رفت سمت در همون‌جوری که پشتش به من بود گفت:
- البته قبلش امشبو بهتره توی چاه بمونی ایسو
فاتیح:یعنی چی امشب..؟ نه شما نمی‌تونین اینکارو کنین!
عمو شریف با عصبانیت بر میگرده سمت فاتیح
- یعنی تو الان داری از دستور من سرپیچی میکنی فاتیح؟
فاتیح سرشو انداخت پایین
+ نه عمو
عمو از در رفت بیرون و پشت سرش گوکهان و بهجت اومدن داخل
-
انیم ساعته که داخل چاه حبسم کردن.
باورم نمیشه عمو شریف این بلا رو سر من آورده.
شایدم فاتیح دروغ گفته و عشق من و فادیمه واقعی بوده ، ولی این عموی من نیست؟
صدای فاتیح رو شنیدم انگار
- بهجت غذا آوردم دادم دست گوکهان ، تو برو غذاتو بخور بعدشم برین خونه من خودم تا فردا مواظب ایسو هستم.
+ باشه
یکم گذشت که دیدم در چاه باز شد
فاتیح دستشو آورد داخل چاه
ــ دستمو بگیر بیا بالا ایسو رفتن
دست فاتیح رو گرفتم و از چاه رفتم بیرون
خندیدم
+ اوه داداش بزرگه از فرمان رییس سرپیچی کرد !
خندید
ــ بخاطر داداش کوچیکم هرکاری میکنم.
اون شب تا صبح با فاتیح حرف زدیم و برای من از بچگیمون گفت و من برای بار هزارم گفتم چقدر خوب میشد اگه این دشمنی لعنتی نبود!
طرفای ساعت هشت بود که گوشی فاتیح زنگ خورد
ــ سلام عمو
+ ....
ــ الان میارمش
گوشی رو قطع کرد .
- عمو شریف بود! گفت عادل اومده اونجا و.. برای مجازاتت باید ببرمت خونه !
سری تکون دادم
-
رو به روی عادیل کوچاری نشسته بودیم و همه منتظر بودیم تا مجازاتمو اعلام کنه.
+خب من اومدم اینجا تا کسی که خواهرم و دزدیده رو مجازات کنم!
عمو شریف:چی میخوای عادیل؟ نصف دیگه کارخونه رو؟
عادیل: نه
مامانم:پس چی میخوای کوچاری؟
عادیل رو کرد به مامانم
عادیل: پسرتو ظریفه فورتونا! ایسو رو میخوام.
با تعجب به عادیل نگاه میکردم. منظورش چی بود؟
من و واسه چی میخواد؟
خواستگاریه یا مجازات؟
اوروچ:منظورت چیه کوچاری؟
عادیل: ایسو یه مدت چوپان ما میشه!
بمب!!
8
بفرمایید اینم پارت بعد ایسو چوپان رو قراره ببینیم😂
😭1
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و سوم بعد بیخیال سمت کاناپه رفت و دراز کشید‌. + هییی! نمیخوای دست و پای من و باز کنی؟! - پررو شدیا! باید اینجوری بمونی که داداشت بیاد. هوفی کشیدم. یه ذره رحم نداشت! من و بگو مهربون بودم باهات ایسو فورتونا ، وگرنه تو اینهمه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و چهارم

انگار تنها کسی که متعجب شده من نبودم .
همه با شدت چرخیدن و به کوچاری چشم دوختن .
یه لحظه یه لحظه!
من بشم چوپان؟
اخرین باری که گوسفند دیدم و یادم نمیاد !
همین فکرمو به زبون اوردم و با خنده گفتم :
- من اخه..اخرین باری کی گوسفند دیدم و حتی یادم نمیاد!
دیدم که فادیمه خندید ولی کوچاری پوزخندی زد و گفت :
+ طبیعیه.حافظتو از دست دادی . اینم یادت میاد ، مثل همه چیزایی که یادت اومده ، مثل همه چیزایی که "فکر میکنی" یادت اومده!
انگار نمیخواست از موضعش پایین بیاد.
اوروچ گفت:
- اخه کوچاری..
+ خب اگرم نمیخواید میتونیم زیر بُزا بندازیمش!
همه با نگرانی بهش خیره شدن که من گفتم :
- نیازی نیست ، مجازات اولت قبوله.
کوچاری بلند شد و پشت بندشم خواهرش.
+ خب پس ، از همین امروز میتونی کارتو شروع کنی. چند تا از چوپان هارو میفرستم برن ، بقیشون باشن. گوسفنداموند به فنا ندی!
بعد بیرون رفتن.
« فادیمه »
سوار ماشین شدیم و داداشم ماشین و به حرکت دراورد.
دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع به حرف زدن کردم:
+ اخه داداش..این چه مجازاتیه؟ حتما باید با بُزا سر و کار داشته باشه ایسو ؟ خب...
- فادیمه! فکر میکنی من نفهمیدم واسه اینکه نزدیکش باشی رفتی که بدزتت؟ خب الانم همونی شد که میخوای ، میاد کوچاری دیگه!
به اینجاش فکر نکرده بودم.
راست میگه ها!
ولی اخه تصور ایسو با بُز!
ایسویی که من باهاش اشنا شدم برنامه نویس بود ، الان شده چوپان!
تو فکر بودم تا به کوچاری رسیدیم.
یه ماشین غیر ماشین کوچاریا بود و یکم که دقت کردم فهمیدم.
بله ! ناز و اردا اومدن.
این چندوقت نتونسته بودیم باهم صحبت کنیم ولی با این حال بازم فکرشو نمیکردم بیان.
داداشم پرسید :
- ماشین کیه ؟ وای اگه از فورتونا ها باش-
+ نهه داداش. دوستای منن . همون ناز و اردا...میشناسیشون که
داداشم سرشو تکون داد و پیاده شدیم.
بدو بدو از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم.
دادزدم:
+ سلااااام
ولی هیچکس توی خونه نیست که!
زنداداشم از اشپزخونه اومد و گفت :
- سلام دختر! پر انرژیاا
+ عه...کوشن؟
- کیا کوشن؟
+ وا...دوستام دیگه
- کسی قرار نبود بیاد که!
- حالا برو لباساتو عوض کن
چشمکی بهم زد .
وا! یعنی نیومدن؟
بیحال سمت اتاقم رفتم و وقتی در و باز کردم بلههه.
چهارتا چشم دیدم.
+ بچهاااا
- فادیمهه
خودم و تو بغل ناز انداختم و محکم بغلش کردم.
+ چقد دلم برات تنگ شده بود نازم
- بله دیگه..تو نمیای که..فقط دلت تنگ میشه.
با خنده ازش جدا شدم و اردا رو بغل کردم که گفت:
- خوبی دختر؟
+ خوبم..هعییی بشینید تعریف کنم.
- نگران شدیم راستش. زنگ زدم و ایسو گفتش که منو یادش نمیاد!
+ اره...تصادف کرده همه چیو یادش رفته .. نمیدونم چی بهش گفتن ، ولی دیگه سمتم نمیاد! تازهههه بمب و بگم بهتون... بنظرتون شغلش چیه؟
- چه سوال سختی! برنامه نویسه دیگه
+ بامزه از کجا فهمیدی؟ نخیر
یکم فکر کردن و بعد گفتن :
- بگو دیگهه
+ چوپان
گفتن من همانا و خندیدنشون همانا.
- وای دختر.. جزئیات بده بهمون...
+ بشینید
رفتم ۳ تا ایهلامور درست کردم و اوردم‌؛ بعد نشستم همه چیز و براشون تعریف کردم.

آردا: فادیمه پس ما یکم بیشتر اینجا می‌مونیم ، شاید بتونیم به حافظه ایسو کمک کنیم.
به نظرم پیشنهاد بدی نیومد، قبول کردم که یه مدت پیشمون بمونن.
همینجوری سرگرم حرف زدن با ناز و آردا بودم که الینا بدون در زدن وارد شد.
سه تایی با تعجب برگشتیم و نگاش کردیم که هول کرد سریع گفت:
ــ چیزه ببخشید فادیمه ایسو الان اومده کوچاری رفته پیش گوسفندا گفتم شاید بخوای بری پیشش..
+درست فکر کردی بزار آماده بشم برم پیشش
آردا: می‌خوای منم بیام همرات
+شما الان یکم استراحت کنید فردا با هم میریم می‌بینیمش
آردا و ناز با خنده موافقت کردن.
ایسوی چوپان خب خنده هم داره.
نمی‌دونم چی شد که تصمیم گرفتم همونطوری که توی آنکارا لباس می‌پوشیدم لباس بپوشم.
واکنش داداشم هم دیدنی بود. یه کراپ سفید با یه گرمکن آبی ،شلوار آبی، کفش آبی سفید.
گردنبند بی‌نهایتمم با دستبندم انداختم؛ یه تلِ آبی هم روی موهام گذاشتم .
یکمم آرایش کردم تا صورتم از اون بی‌روحی در بیاد.
خب حالا وقتشه که بریم سر وقت ایسو بِی!
وقتی رسیدم ایوبهانم کنار ایسو بود.
نمی‌دونم چرا اما سعی کردم خیلی گرم و صمیمی با ایوبهان صحبت کنم.
سمت ایوبهان رفتم بغلش کردم ایوبهان هم ذوق زده بود و هم از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره!
زیرچشمی یک نگاهی به ایسو انداختم کاملاً قرمز شده بود. لبخند زدم.
این یعنی به چیزی که می‌خواستم رسیدم.
این اولین باره که توی زندگیم ایوبهان رو بغل می‌کنم و راستش اصلا هم خوشحال نیستم.
8❤‍🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و سوم بعد بیخیال سمت کاناپه رفت و دراز کشید‌. + هییی! نمیخوای دست و پای من و باز کنی؟! - پررو شدیا! باید اینجوری بمونی که داداشت بیاد. هوفی کشیدم. یه ذره رحم نداشت! من و بگو مهربون بودم باهات ایسو فورتونا ، وگرنه تو اینهمه…
اگر برگردم عقب هم برای گرفتن توجه ایسو اینکارو نمیکنم!
«ایسو»
یکی از افراد کوچاری به اسم ایوبهان اومد دنبالم تا منو ببره که چوپان کوچاریا بشم.
باورم نمی‌شه همچین بلایی سرم اومده!
رسیده بودیم و ایوبهان با یک نفرت خاصی داشت بهم یاد می‌داد که چیکار کنم.
وا این همه نفرت فقط به خاطر دشمنیه؟
یهو فادیمه کوچاری سر و کلش پیدا شد با یه تیپ فوق العاده!
خیلی خوشگل شده بود از لحظه‌ای که از ماشین پیاده شد نتونستم چشم ازش بردارم.
اما برخلاف همیشه که سمت من میومد این بار رفت سمت ایوبهان.
و بغلش کرد ناخودآگاه دستام مشت شدن ، عصبی شدم. حس می‌کردم که دود از سرم داره بلند میشه.
ایسو اروووم!
اون دختر جز دشمن هیچی تو نمی‌شه! هی با خودم تکرار می‌کردم تا آروم بشم، اما هیچ فایده‌ای نداشت.
دلم می‌خواست ایوبهان رو زیر مشت و لگد بگیرم.
+اگه محبت کردنتون تموم شده بفرمایید که اینجا چیکار دارید فادیمه کوچاری!
بالاخره از ایوبهان جدا شد نگاهی بهم انداخت و با لحنی به شدت مسخره گفت
ــ اومدم به چوپان جدیدمون خوش آمد بگم
+اما انگار اومدین به یکی دیگه خوش آمد بگین
قدم قدم بهم نزدیک شد توی دو قدمیم ایستاد و طوری که فقط خودم بشنوم گفت
ــ ظاهرا خوشت نیومد که یکی دیگه رو بغل کردم ایسو فورتونا !
رفتم عقب.
واقعا خوشم نیومده بود ، ولی به اون چه؟
+نه جانم . به من چه مربوطه که تو کیو بغل می‌کنی ؟
ــ اوم درسته
رفت سمت ماشین و با یک جعبه باقلوا برگشت گرفتش سمتم
ــ به کوچاری خوش اومدی ایسو فورتونا
چرا یهو اینقدر تغییر کرد این! یعنی به خاطر اینه که دزدیدمش؟
+می‌تونین بدینش به ایوبهان
لبخندی بهم زد
ــ حتما
جعبه رو داد دست ایوبهان
ــ خب دیگه من برم کار دارم ایوبهان مواظب چوپان جدیدمون باش خدایی نکرده زیر‌ بزا نیفته!
کلمه آخر باعث شد توی ذهنم یع تصویر مبهم ببینم.
دست و پای بسته خودم که می‌خواستن بندازنم زیر بزها!
دوباره اون سردرد وحشتناک اومد سراغم.
با تمام وجودم سعی کردم بروز ندم ..
«فادیمه»
خب حالا که راه صحبت کردن جواب نداد باید بریم سراغ حسادت!
هنوز یکم ازشون دور نشده بودم که صدای ایوبهان و شنیدم.
- چیشده چوپون؟ نرسیده سرت درد کرد؟
با ایسوعه؟
سرش درد کرد؟
برگشتم و دیدم که ایسو نشسته رو زمین و دستش و رو سرش گذاشته.
حتما دوباره مثل چند روز پیش ، یه چیزایی یادش اومده که سردرد گرفته..
بدو بدو سمتشون رفتم و درست وقتی ایوبهان دید من دارم میرم سمتشون ، یه لگد به ایسو زد‌.
این داره چیکار میکنه ؟ واقعا فکر کرده من عاشق چشم ابروشم؟
بیخیال ، سریع خودم و به ایسو رسوندم
+ ایسو؟ خوبی؟ سرت درد کرد؟
سرشو تکون داد و به سختی زمزمه کرد:
- ق‌..قرص. مس..کن
+ الان پیدا میکنم
بلند شدم ولی قبل از اینکه سمت ماشین برم ،دوباره قیافه ایوبهان و دیدم.
+ مرتیکه تو از حدت گذشتیا! فکر کردی کی هستی که اینجوری رفتار میکنی؟
کاملا متعجب از اینکه چرا اولش اونجوری رفتار کردم و الان اینجوری ، نگاهم میکرد.
خواست شروع به حرف زدن بکنه که سریع گفتم:
+ هیس هیس‌. مسکن داری؟
- تو ماشین..باید باشه
+ بدو بیار ببینم
❤‍🔥53
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥51
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و چهارم انگار تنها کسی که متعجب شده من نبودم . همه با شدت چرخیدن و به کوچاری چشم دوختن . یه لحظه یه لحظه! من بشم چوپان؟ اخرین باری که گوسفند دیدم و یادم نمیاد ! همین فکرمو به زبون اوردم و با خنده گفتم : - من اخه..اخرین باری…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و پنجم

خودم نشستم کنار ایسو و دستشو گرفتم.
برگشت به چشام نگاه کرد
+خوبی؟ الان مسکنو میاره . آروم باش سعی کن نفس عمیق بکشی و به چیزی فکر نکنی
ایسو نفس عمیق کشید
ــ فایده نداره او...اون تصاویر توی ذهنمن
+ الان به هیچی فکر نکنن..
ــ نمی‌تونم خب نمیتونم
باید حواسشو پرت کنم،درسته دوست دارم حافظش برگرده اما دوست ندارم اذیت بشه.
خم شدم و لپشو بوسیدم فکر کنم موفق شدم و حواسش پرت شد دستشو گذاشت روی لپش و با تعجب بهم نگاه می‌کرد.
خب تعجب اون عادی بود چون هیچی یادش نمیومد،واسه منم که چیز عجیبی نبود.
«ایسو»
اینقدر از کار فادیمه شوکه شده بودم که اصلاً متوجه سردردم نبودم.
انگار که یهو خوب شدم تمام تصاویر از توی ذهنم رفتن!
شفا یافتم؟
محو فادیمه شده بودم.
از کاری که کرده بود هم خوشحال بودم و هم ناراحت. نمی‌دونم برای چی خوشحال بودم، اما برای این ناراحت بودم که خوشحالم!
اگه این دختر دشمنه چرا درد من براش مهمه؟
چرا هیچی با هیچی نمیخونه؟ دستپاچه شده بودم، از جام بلند شدم و سمت گوسفندا رفتم.
بدون هیچ حرفی فادیمه رو تنها گذاشتم.
شاید باید حافظه‌مو به دست بیارم! اینجوری نمی‌تونم ادامه بدم ، قطعاً دیوونه می‌شم.
«فادیمه»
ایسو منو ول کرد و رفت سراغ گوسفندا.
واقعا چیو به چی ترجیح دادی!
همونجوری به جای خالیش زل زده بودم که ایوبهان اومد
با تعجب گفت
ــ چوپونه کجا رفت؟
نفس عمیقی کشیدم تا نزنم تو سرش
+رفت پیش گوسفندا برو بهش مسکنو بده. منم میرم.
ایوبهان با یه لبخند چندش بهم گفت
ــ مواظب خودت باش عزیزم
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
رفتم سمتش یکی زدم توی گوشش
+بهتره تو مواظب رفتارت باشی ایوبهان
با عصبانیت رفتم سمت ماشین.
فکر اینکه برای حسادت ایسو به ایوبهان نزدیک شم اصلا جالب نبود!
رفتم طرف خونه.
از ماشین پیاده شدم که دیدم ناز و آردا دارن میرن.
هنوز نرسیدن که!
+بچه‌ها کجا میرین؟
ناز: اومدی فادیمههه! آردا یه فکری به سرش زده. یه پارتی هستش، گفت که با هم بریم الانم داریم میریم دنبال ایسو که با خودمون ببریمش تو هم پشت سر ما بیا..
به نظر فکر بدی نمی‌رسید ، ولی اینکه اون پیش گوسفندا بود و منم تو ترابزون ، چجوری بپیچونم؟
اینجا همه چیز به راحتیِ انکارا نیست..
+باشه فقط...
نگاهی به لباسام انداختم
+به نظرت لباسام مناسبن؟
آردا: به نظر من که مناسبن خیلی هم خوشگل شدی .
می‌خواستم قبول کنم اما یهو یه جرقه تو سرم زد که بهتره لباسی که برای تولد ناز پوشیده بودم‌و بپوشم!
«ایسو»
هنوز توی فکر بودم.
اینکه فادیمه برای من چیه؟ دلیل کاراش چین؟
یکی بیرون داشت صدام می‌زد انگاری!
رفتم بیرون یه پسر با یه دختر بودن نمی‌شناختمشون ، مثل همه کسایی که این مدت میدیدم و نمیشناختم‌. همینجور بهشون زل زده بودم که پسره گفت:
ــ ایسو منم آردا
آردا... آها همون پسری که بهم زنگ زده بود و ادعا داشت که رفیق صمیمیمه.
اجازه نداد من حرف بزنم دوید سمتم و منو بغل کرد
ــ خیلی دلم برات تنگ شده بود ایسو
از خودم جداش کردم
+ببخشید ولی من تو رو یادم نمیاد
با یه لبخند مهربون گفت
ـــ منم برای همین اینجام داداشم
+فکر کنم واضح بهت گفتم دوست ندارم حافظه‌م برگرده
ــ آره بهم گفتی اما حداقل منو به یاد بیار ایسو! ما بهترین دوستای هم بودیم و هستیم و..
+اما...
ــ اما نداره زود باش این لباس‌های کار جدیدتو در بیار که ما می‌خوایم با هم بریم بیرون!
با خودم فکر کردم شاید بد نباشه باهاشون برم بیرون، ولی تو این شرایط؟
تو همین حال چشمم به دختره افتاد که چشماش پر از اشک بود.
با تعجب بهش نگاه کردم که فهمید و سمتم اومد.
- میتونم بغلت کنم؟
چند ثانیه نفهمیدم ولی بعد سریع سرم و تکون دادم و دستامو باز کردم که سریع خودشو انداخت تو بغلم.
این پسره وقتی زنگ زده بود ، گفت که ناز نمیتونه با فادیمه ارتباط بگیره...
پس ایشون نازه.
از بغلم بیرون اومد‌.
نگاهم به ایوبهان افتاد که داشت مارو نگاه میکرد.
خب فکر کنم باید دست به دامن خودش بشم که بیاد جای من و بزاره من برم..
سمتش رفتم..
- هووی. با اینکه خیلی ازت بدم میاد ، ولی یه امروز و جام وایسا..کار دارم
+ روز اول کاریت میخوای کجا بری به سلامتی؟ اینا کین؟
- به توچه اخه! وایمیسی یا نه؟
ابروهاشو بالا داد.
نمیخوام بهش زیاد اصرار کنم.
سمت بچها رفتم‌.
- این واینمیسه جای من...به اون دوستتون..فادیمه..بگید بیاد باهاش حرف بزنه
تو همین حال فادیمه از ماشینشون که پایین تر بود پیادا شد و اومد‌‌.
اردا بهش گفت مسئله چیه که چشمکی زد و سمت ایوبهان رفت.
❤‍🔥6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و چهارم انگار تنها کسی که متعجب شده من نبودم . همه با شدت چرخیدن و به کوچاری چشم دوختن . یه لحظه یه لحظه! من بشم چوپان؟ اخرین باری که گوسفند دیدم و یادم نمیاد ! همین فکرمو به زبون اوردم و با خنده گفتم : - من اخه..اخرین باری…
لباس قشنگی پوشیده بود ، ولی نه مناسب اینجا بود و نه مناسب اینکه بره پیش ایوبهان.
کاملا مسلط با کفشای پاشنه بلندش راه میرفت ، کمر باریکش که با هر تکون خوردن بیشتر به چشم میومد و موهای بلوندش که ریخته بود دورش.
تصویر اشنایی جلوی چشمام جون گرفت اما تا قبل از اینکه باعث سردردم بشه،پسشون زدم و پشت سر فادیمه رفتم.
- ایوبهان؟
ایوبهان نگاه نه چندان خوبی به فادیمه انداخت و گفت:
+ عه فادیمه..برگشتی؟
- اره...میگم...وایمیسی جای ایسو...عومم...ما کار داریم یکم..
بازم با همون نگاه سر تاپای فادیمه رو وارسی کرد.
یکم فکر کرد و گفت:
+ فقط به خاطر...تو. یه امشب و ! رییس اومد توضیح الکی نمیدم
- حله حله...نمیاد داداشم.
بعد با لبخند سمتم برگشت و جوری که ایوبهان نبینه چشمکی بهم زد که لبخند زدم.
جلوم راه افتاد و منم پشتش رفتم.
به بچه ها که رسیدیم گفت :
- حله بچها..بریم
سوار ماشین شدیم و اردا روند..
برخلاف تصورم یه جای ساده نبود ، پارتی بود...
❤‍🔥7