𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و نهم - نمیدم دستم و بلند کردم که گوشی و بگیرم ولی قبل از من یکی دیگه گوشیو و گرفت. ایسو! یعنی فرشتهی نجاتم! با لبخند نگاهش کردم که به سمت پسره حمله ور شد و مشتی به صورتش زد. از ترس اینکه بزنتش و چیزی بشه سمتش رفتم و عاجزانه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیاُم
«ایسو»
چشامو باز کردم با دیدن فادیمه توی بغلم لبخندی زدم.
از اون روزی که فادیمه برام دلمه
آورد همه چی عوض شد.
باورم نمیشه بالاخره یه نفر هم پیدا شد به من عشق بده و دوستم داشته باشه.
آروم از کنارش بلند شدم طوری
که بیدار نشه برم براش صبحانه درست کنم.
-
دستامو بهم زدم .
+خببب اینم از کویماک
رفتم سمت اتاق فادیمه که هنوز خواب بود .
نشستم کنارش چقدر مظلوم بود توی خواب، درست شبیه یه دختر بچه کوچولو که خودشو مظلوم کرده تا براش بستنی بخرن .
از تشبیهی که کردم خندم گرفت.بیخیال افکارم با لبخند صداش زدم
+فادیمه
جواب نداد حتی تکون هم نخورد.
خم شدم توی گوشش گفتم:
-فادیمه خانم
تکونی خورد و پشت کرد بهم.
شروع کردم به بوسیدنش اول یه بوسه روی موهاش ،بعدش چشاش،بعدش گونش.
-بوسه بعدی روی لبه هاااا
مثل برق گرفته ها نشست که خندیدم بهش.
+ این چه کاریه میکنی آخه پسر
-عشق میورزم خب
خندید که به لبم اشاره کردم .
+خب الان نوبت توعه عشق بورزی!
لبخندی زد و بهم نزدیک شد با خیال ی که داشتم چشامو بستم اما خبری نشد. چشامو باز کردم که دیدم فادیمه با خنده از اتاق رفت بیرون و میگفت:
+داری پررو میشی فورتونا جوک!
سر میز منتظر فادیمه نشستم
یکم بعد فادیمه هم اومد وسط صبحانه خوردن بودیم که گوشی فادیمه زنگ خورد.
+ داداشمه
بی خیال شونه ای بالا انداختم
- خب جواب بده
+آخه تصویریه
-خب باشه عزیزم من این طرف نشستم ،توی دید داداشت نیستم که نگران نباش.
+ باشه
تماسو وصل کرد
فادیمه: سلام داداش
عادل:سلام تاتارام هنوز تازه داری صبحونه میخوری؟
فادیمه:اره خسته بودم یکم دیر بیدار شدم
عادل:فدای سرت تاتارام فادیمه راستش زنگ زدم که بگم بری کمکِ ایوبهان .
فادیمه: چه کمکی داداش؟
عادل: این بی عرضه اومده اونجا دنبال راننده ها چون شریف به راننده ها پول داده که نیان بارهارو ببرن، ایوبهان و فرستادیم دنبال راننده ها ولی نمیتونه راضیشون کنه.
فادیمه:باشه داداش میگفتی خودم میرفتم راضیشون میکردم چه نیازی به ایوبهان بود!
عادل:خودش میخواست بره حالا اشکال نداره برو کمکش.
داشتم به حرفاشون گوش میدادم و حواسم نبود که قاشق از دستم افتاد.
عادل:صدای چی بود؟
فادیمه هول کرده گفت:هیچ... هیچی داداش پام خورد به میز صدا داد کاری نداری من باید برم دیگه خداحافظ .
و بعد سریع قطع کرد
یه چشم غره بهم رفت
-ببخشید
خندید
+اینقدر مظلوم گفتی دلم نمیاد دعوات کنم .
لبخند زدم
-میخوای بیام همرات
+ نه ایوبهان میشناستت به داداشم میگه.
-میام خب دور وایمستم منتظرت!
-
نیم ساعته توی ماشین منتظر فادیمه نشستم .
تو فکر بودم که با عصبانیت درو باز کرد و سوار شد .
-چیشده؟
عصبی برگشت سمتم
+دیگه چی میخواستی بشه عموی عزیزت انقد خوب پولی بهشون داده که هیچ جوره راضی نمیشن.
-باشه فادیمم آروم باش درستش میکنیم
+ چی رو میخوای درست کنی گند کاری عموت؟
-فادیمه ایوبهان رفت؟
پوفی کشید
+ اره رفت گیر داده بود که بیا من میرسونمت به زور پیچوندمش.
-خب پس یه لحظه همینجا بمون الان میام
با اینکه فادیمه عصبی بود آروم باهاش حرف زدم.
بهتره خودم برم راننده ها رو راضی کنم.
سمت راننده ها رفتم
+چرا بارو نمیبرید
یکی از راننده:تو دیگه کی هستی برو ما حوصله دردسر نداریم
+بارو ببرید بهتون پول خوبی میدم
ــ پولو که عادل هم میداد
+پس چرا بارو نمیبرید؟
ــ شریف تهدید کرده
+شریف عموی منه بارو ببرید من تضمین میدم که مشکلی پیش نیاد براتون شریف با من
ــ چرا اینکارو میکنی؟
لبخندی بهش زدم
«فادیمه»
فکرام ولم نمیکردن.
چرا باهاش بد حرف زدم اون که تقصیری نداشت!
بیخیال، وقتی بیاد ازش معذرت خواهی میکنم.
ایسو اومد
ــ دیگه ناراحت نباش یکی یدونم راضی شدن.
ذوق زده گفتم:واقعااا
ــ اره
بغلش کردم محکم
+ایسو ببخشید باهات بد حرف زدم.
- تو هر جور میخوای باهام حرف بزن
❤7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیاُم «ایسو» چشامو باز کردم با دیدن فادیمه توی بغلم لبخندی زدم. از اون روزی که فادیمه برام دلمه آورد همه چی عوض شد. باورم نمیشه بالاخره یه نفر هم پیدا شد به من عشق بده و دوستم داشته باشه. آروم از کنارش بلند شدم طوری که بیدار…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و یکم
« ایسو »
یک هفته دیگه تولد فادیمه بود و فردای تولدش هم اجرا داشت.
انگار اصلا تولدش و یادش رفته بود ولی برای اجراش خیلی ذوق داشت .
خودش تولدش و یادش رفته بود ولی من نه.
البته که اولین تولدش کنار من بودو به خاطر همین میخواستم براش به یاد موندنی باشه.
برای همین یه کیک سفارش دادم و از اونجایی که اونی وانیلی دوست داره،تاکید کردم که وانیلی باشه.
برای کادو؟! واقعا نمیدونم.
داشتم دور و اطرافم و نگاه میکردم که چشمم به ماشینا خورد.
همینه!
ماشین خودشم که خرابه،چی بهتر از ماشین؟
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد.
ناز بود
-الو
+سلام ایسو،چخبر؟
- خبری کهه نیست.جانم چیزی شده؟
+چیزی کهه،نه.فقط چون تازه آشنا شدید خواستم بهت بگم یه هفته دیگه تولدِ فادیمهست.البته که خودش هیچوقت نه واسه تولدش و نه روز تولدش خوشحال نیست..دلیلش هم نمیدونم.
- خب امسال یکاری میکنم خوشحال شه
+ببینم چیکار میکنی
-
« فادیمه »
تمرینم تازه تموم شده بود و قبل پاک کردن گریمم اول نشسته بودم که خستگیم در بره.
تو فکر اجرای هفته بعدم بودم که ناز اومد.
-فادیمه؟
+هوم؟
- اگه گفتی هفته بعد چه مناسبتیه؟
+ خب اجرا دارم دیگه.
- همین؟
یکم فکر کردم و با یادآوریش بی تفاوت گفتم:
+ خب...تولدم!
- یعنی یه کوچولوام واسه تولدت ذوق نداری؟
تو فکر رفتم.
از بچگی روز تولدم روز خوبی برام نبود.
۲۰ و خورده ای سال پیش که تولدم روز چهلم فوت بابام بود و سال بعدش هم میشد ۱ هفته که مامانم تنهام گذاشته بود.
تقریبا هیچ سالی تولدم و دوست نداشتم و حتما یه اتفاق بدی توش میوفتاد؛به جز چند سالی که اومدم اینجا،که امیدوارم امسال هم به خیر بگذره.
با صدای ناز به خودم اومدم:
- فادیمهه کجایی؟
فقط سرم و بالا انداختم که خودش فهمید یعنی "نه".
- اصلا نمیخوای راجبش باهام حرف بزنی؟
+ اذیتم نکن.نه اینکه به تو اعتماد نداشته باشم،گفتنش سخته برام.
ناز اولش پوکر شد ولی بعد لبخند مهربونی زد و گفت:
- هر جور راحتی. ولی بدون من همیشه هستم.میتونی باهام صحبت کنی.
بلند شدم و بوسی رو گونش گذاشتم.
خواستم برم لباسامو عوض کنم و گریمم و پاک کنم که ناز دوربینشو دستم داد و خودش رفت که با تلفنش حرف بزنه.
وا!واجبه؟خب بعدا حرف میزدی!
بیخیال فکرام شدم و منتظر ناز موندم.
بعد دو سه دقیقه ناز اومد که دوربین و دستش دادم و تند تند از استودیو بیرون رفتم.
انقدر خستهام که الان فقط خواب میطلبه.
« یک هفته بعد »
« ایسو »
فادیمه تو استودیو بود و ناز گفته بود که قراره ساعت ۵ بیاد .
با این حساب کلی وقت داشتم .
اول چند تا بادکنک،فقط برای تزئین روی دیوارا زدم و یکم گلبرگ خشک روی میز ریختم.
از اونجایی که فادیمه ایهلامور دوست داشت،اونم درست کردم که با کیک بخوره.
کیکی که گرفته بودم هم توی یخچال گذاشتم.
بعد گوشیم و برداشتم و گشتی توش زدم که وسطاش با صدای در بلند شدم.
سریع کیک و برف شادی و برداشتم و رفتم جلوی فادیمه.
- تولدت مباااارک.
فادیمه اول ترسیده جیغی کشید ولی بعد چند ثانیه متوجه اوضاع شد.
+ زهره ترک شدم!
بعد لبخند ذوق زدهای زد و نزدیکم اومد
+ از کجا فهمیدیی
- گفته بودم که،من همهچیز و راجب تو میدونم
فادیمه پرید و محکم بغلم کرد.
+خیلی دوسِت دارم.
بعد گونم و بوسید
- منم دوسِت دارم ولی چرا گونه؟
+ باز داری پررو میشی!
- آقا بیخیال،بیا بریم تدارک دیدم برات.
فادیمه روی مبل نشست که کنارش نشستم.
- خبب!به نظرم اول کادوتو بدم نه؟
+ یعنییی
دستش و گرفتم و بلندش کردم.
به سمت اتاق رفتیم و از پنجره به بیرون نگاه کردیم.
من خیره فادیمه بودم که متعجب گفت:
+ متوجه نشدم! الان پنجره رو واسم خریدی یا خیابون و ؟
بلند خندیدم.
- صبر کن خب
جعبه رو از روی میز برداشتم .
- من بازش کنم؟
+ نهه خودم
کلافه جعبه رو بهش دادم.
کاملا متعجب سوییچ و از جعبه دراورد .
اول بهش نگاه کرد و بعد با تعجب روی یکی از دکمه ها زد که ماشین از بیرون صدا داد.
سرش و بالا اورد و گفت:
+ ماشینه؟
سرم و به نشونه "آره" تکون دادم.
چند ثانیه نگاهش بین من و ماشین در گردش بود و بعدش پرید بغلم.
+ نمیدونم چی بگم بهت
- بوس کن
+ باز شروع کردیا
ازم جدا شد و با ذوق سمت سالن رفت.
منم تو آشپزخونه ایهلامور ریختم و پیشش رفتم.
اونم دو تیکه از کیک و توی ظرف گذاشت و با ایهلامور شروع به خوردن کرد.
منم ظرف کیک و برداشتم و تازه تو دهنم گذاشته بودم که زنگ در خورد.
با ذوق بلند شد که سوالی نگاهش کردم.
+ حتما ناز و آردان.هر سال میان پیشم!
🔥4❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و یکم « ایسو » یک هفته دیگه تولد فادیمه بود و فردای تولدش هم اجرا داشت. انگار اصلا تولدش و یادش رفته بود ولی برای اجراش خیلی ذوق داشت . خودش تولدش و یادش رفته بود ولی من نه. البته که اولین تولدش کنار من بودو به خاطر همین میخواستم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و دوم
-خوب تو بشین من میرم درو باز میکنم .
درو باز کردم که با آلینا روبرو شدم! با تعجب گفتم:
-آلینا؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
الینا هم انگار از دیدن من تعجب کرده بود که با تعجب بهم زل زد و گفت:
×ایسو تو... تو خونه فادیمه؟!
یهو با ترس برگشت و پشت سرش و نگاه کرد؛منو به داخل هل داد و درو بست .
-ببین آلینا برات توضیح میدم بیا بریم بشینیم حرف بزنیم تولد فادیمه رو خراب نکنیم !
+ الان وقت توضیح نیست ایسو . تو باید سریع از اینجا بری بابا و مامانم الان میان بالا اگه تو رو اینجا ببینن قطعاً یه بلایی سرت میاره!
فادیمه که صدای ماها رو شنیده بود اومد با دیدن آلینا تعجب کرد و گفت: +آلیناا ! تو اینجا چیکار میکنی؟
الینا: خیر سرمون با مامان و بابا میخواستیم بیایم سورپرایزت کنیم برای تولدت اما...
یه نگاهی به من انداخت نفسی کشید و ادامه داد :
! الان وقت این حرفا نیست ایسو باید زودتر از اینجا بره مامان و بابا الان میان بالا و اگه ایسو رو اینجا ببینن اتفاقای جالبی نمیوفته...
-آروم باشید دخترا من هیچ جا نمیرم عادل الان میاد بالا و من منطقی باهاش حرف میزنم !
فادیمه: ایسو مگه تو داداشمو نمیشناسی؟بهتره بری
-فادیمه من فرار نمیکنم ،من تنهات نمیذارم بهت که گفتم تا آخرش هستم .
فادیمه: اما ایسو...
دوباره صدای در اومد ، این دفعه قطعا عادیل و اسمه بودن..
فادیمه هول کرده گفت: ایسو قربونت بشم تا وقت هست برو
سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم سمت در رفتم و درو باز کردم .
داشتن کفشاشونو درمیاوردن، وقتی سرشونو بالا اوردن نگاهشون به من افتاد.
عادیل با دیدنم خنده از لبش پرید عصبی بهم زل زد و داد زد: لاااااان تو اینجا چیکار میکنی؟
هنوز نتونسته بودم هضمش کنم که مشتی توی صورتم زد
-عادیل! بزار برات توضیح میدم
مشت دیگه به صورتم زد
فادیمهو آلینا جیغ میزدن اسمه توی شوک بود و فادیمه سعی داشت عادلو از من جدا کنه.
عادیل: تو توی خونه خواهر من چیکار میکنی؟
چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم
-دوسش دارم! من عاشق فادیمهام!
دست عادل که بالا رفته بود تا مشت سومو بهم بزنه توی هوا خشک شد نگاهی به فادیمه انداخت فادیمه با گریه سرشو تکون داد .
عادل مشت دیگهای به من زد دست فادیمه رو گرفت و گفت: همین الان برمیگردیم ترابزون دیگه نمیذارم اینجا زندگی کنی .
فادیمه:اما داداش-
عادیل دستشو به معنی سکوت کردن دست بالا برد فادیمه ساکت شد عادیل رو کرد به اسمه و آلینا گفت: زود راه بیفتین برمیگردیم .
جلو رفتم و بازوی عادیل رو گرفتم
-نه نه نبرش بزار با هم حرف میزنیم خواهش میکنم
عادیل محکم هولم داد عقب و پایین رفتن.
سوار ماشین شدن پشت سرشون دویدم اما بهشون نرسیدم و زمین خوردم...
روی زمین نشسته بودم.
یعنی الان چه بلایی سر فادیمه میاد؟باهاش کاری نمیکنه نه؟ باید سریع برم ترابزون . باید همه چیزو حل کنم.
اما رمق توی پاهام نبود که بلند شم نمیدونم چقدر گذشت که صدای آردا منو از فکر بیرون آورد .
آردا: ایسو اینجا چیکار میکنی؟ چی شده؟ چرا بالا نیستی؟
درمونده بهش نگاه کردم ناز کنارش وایساده بود زمزمه کردم: باید برم دنبال فادیمه داداشش بردش.
بدون اینکه منتظر جواب از سمت آردا یا ناز باشم سمت ماشین رفتم و به به سرعت به طرف ترابزون روندم
«فادیمه»
اشکم بند نمیاومد و داداشم خیلی عصبانی بود.
یعنی الان حال ایسو چطوره؟
اسمه: عادیل حداقل به حرفاشون گوش میدادی .
داداشم سکوت کرد که اسمه ادامه داد:آخه اینجوری که هیچی حل نمیشه !
بازم جوابی از داداشم نگرفت که صداش زدم:
+داداش ؟
جوابی نداد
+داداش بزار همه چیزو برات توضیح میدم اینجوری نکن.
داداشم همچنان سکوت کرده بود و قصد حرف زدن نداشت.
آلینا دستمو گرفت سرمو روی شونش گذاشتم و آروم گریه کردم .
چند دقیقه گذشته بود،اسمه و داداشم جلو داشتن صحبت میکردن ولی متوجه حرفاشون نبودم..
نمیدونم اسمه چی گفت که داداشم گفت:
- با فادیمه کاری نمیکنم! باید نگران جون اون پسره باشید!
اون پسره...ایسو رو میگفت؟
سریع به جلو خم شدم:
+یع...یعنی چی داداش؟ من..من دوسش دارم
داداشم از توی اینه نگاه عصبی بهم انداخت ولی من به سختی ادامه دادم:
+دوسش دارم داداش..
- میگه دوسش دارم!
هوف عصبی کشید و ماشین و کنار زد.
پیاده شد و از ماشین دور شد.
اسمه با نگرانی نگاهی بهم انداخت و شروع به حرف زدن کرد:
- فادیمه؟نگران هیچی نباش باشه؟ هیچکاری باهات نمیکنه داداشت
+ ایسو...ایسو چی؟ حتما یه کاری میکنه...
- خب...آلینا تو که زودتر رفتی بالا...چرا بهش نگفتی بره؟
❤4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و یکم « ایسو » یک هفته دیگه تولد فادیمه بود و فردای تولدش هم اجرا داشت. انگار اصلا تولدش و یادش رفته بود ولی برای اجراش خیلی ذوق داشت . خودش تولدش و یادش رفته بود ولی من نه. البته که اولین تولدش کنار من بودو به خاطر همین میخواستم…
+ من گفتم...گفتم نرفت
بیش از حد آشفته بودم.
اینم از تولد امسالم! از صبح هم دلم شور میزد ، ولی به هر دری چنگ زدم که فراموشش کنم.
تو فکر ایسو بودم که داداشم سوار ماشین شد.
نیم ساعت بود که پیاده شده بود و..؟ چیکار میکرد؟
نکنه گفته با ایسو کاری بکنن؟
استارت ماشین و زد که بازم خم شدم به جلو:
+ داداش؟ توروخدا هیچک-
داشتم حرف میزدم که چشمم به آینه بغل افتاد.
ماشین...ماشینِ ایسو!
با دقت که نگاه کردم دیدم راننده خودشه!
بیقرار تر شدم!
خیلی خطرناکتره که افتاده دنبال ماشین داداشم .
یک لحظه هم فکرام ولم نمیکردن ولی با یادآوری اینکه حداقلش بهم نزدیکم نفس عمیقی کشیدم.
توی جیبام دنبال گوشیم گشتم ولی خب نبود.
حتی یادم نمیاد اخرین بار کجا گذاشتمش..
« چند ساعت بعد »
راه کمی مونده بود.
ماشین ایسو تا همینجا دنبالمون بود.
داداشم هم متوجهش شده بود چون هر چند دقیقه یکبار از اینه بیرون و نگاه میکرد و نفس عمیق میکشید.
روی پل سنگی که رسیدیم،دیگه نروند.
ماشین وایساد که پیاده شدیم.
ایسو هم از اون طرف پیاده شد ، جفتمون خواستیم به سمت هم بیایم که اسمه نگهم داشت و به داداشم اشاره کرد.
نگاهش که کردم،چشماش از عصبانیت قرمز بود و عصبی نگاهم میکرد.
پشیمون و ترسیده به عقب قدم برداشتم.
داداشم به سمت ایسو رفت و یقهشو گرفت.
- مرتیکه تو با خواهر من چه صنمی داری؟ با چه هدفی نزدیکش شدی؟ حرف بزن، مجازاتت و کمتر میکنم
دوییدم سمتشون و با گریه لب زدم:
+ داداش..توروخدا..ما هم و دوست داریم...نکن!
داداشم عصبی داد زد :
- فادیمهه!
صدای گریه هام بلند تر شد.
ایسو داشت نگاهم میکرد که با دیدن اشکام، اول سرشو پایین انداخت و بعد گفت:
- فادیمه..تو گریه نکن.
بعد قاطعانه جلوی داداشم وایساد:
-کوچاری...من فادیمه رو دوست دارم..با هیچ هدف خاصی هم نزدیکش نشدم...هر مجازاتی هم میخوای واسم تعیین کن،ولی با فادیمه کاری نداشته باش!
داداشم دوباره به سمتش حمله ور شد و یقهش رو گرفت،خواست بزنتش که چشمش به من افتاد.
دوباره نفس عمیقی کشید و برگشت.
اشاره کرد که سوار ماشین شیم و خودشم سوار شد..
کل مسیر تا به کوچاری برسیم و گریه میکردم.
بیش از حد آشفته بودم.
اینم از تولد امسالم! از صبح هم دلم شور میزد ، ولی به هر دری چنگ زدم که فراموشش کنم.
تو فکر ایسو بودم که داداشم سوار ماشین شد.
نیم ساعت بود که پیاده شده بود و..؟ چیکار میکرد؟
نکنه گفته با ایسو کاری بکنن؟
استارت ماشین و زد که بازم خم شدم به جلو:
+ داداش؟ توروخدا هیچک-
داشتم حرف میزدم که چشمم به آینه بغل افتاد.
ماشین...ماشینِ ایسو!
با دقت که نگاه کردم دیدم راننده خودشه!
بیقرار تر شدم!
خیلی خطرناکتره که افتاده دنبال ماشین داداشم .
یک لحظه هم فکرام ولم نمیکردن ولی با یادآوری اینکه حداقلش بهم نزدیکم نفس عمیقی کشیدم.
توی جیبام دنبال گوشیم گشتم ولی خب نبود.
حتی یادم نمیاد اخرین بار کجا گذاشتمش..
« چند ساعت بعد »
راه کمی مونده بود.
ماشین ایسو تا همینجا دنبالمون بود.
داداشم هم متوجهش شده بود چون هر چند دقیقه یکبار از اینه بیرون و نگاه میکرد و نفس عمیق میکشید.
روی پل سنگی که رسیدیم،دیگه نروند.
ماشین وایساد که پیاده شدیم.
ایسو هم از اون طرف پیاده شد ، جفتمون خواستیم به سمت هم بیایم که اسمه نگهم داشت و به داداشم اشاره کرد.
نگاهش که کردم،چشماش از عصبانیت قرمز بود و عصبی نگاهم میکرد.
پشیمون و ترسیده به عقب قدم برداشتم.
داداشم به سمت ایسو رفت و یقهشو گرفت.
- مرتیکه تو با خواهر من چه صنمی داری؟ با چه هدفی نزدیکش شدی؟ حرف بزن، مجازاتت و کمتر میکنم
دوییدم سمتشون و با گریه لب زدم:
+ داداش..توروخدا..ما هم و دوست داریم...نکن!
داداشم عصبی داد زد :
- فادیمهه!
صدای گریه هام بلند تر شد.
ایسو داشت نگاهم میکرد که با دیدن اشکام، اول سرشو پایین انداخت و بعد گفت:
- فادیمه..تو گریه نکن.
بعد قاطعانه جلوی داداشم وایساد:
-کوچاری...من فادیمه رو دوست دارم..با هیچ هدف خاصی هم نزدیکش نشدم...هر مجازاتی هم میخوای واسم تعیین کن،ولی با فادیمه کاری نداشته باش!
داداشم دوباره به سمتش حمله ور شد و یقهش رو گرفت،خواست بزنتش که چشمش به من افتاد.
دوباره نفس عمیقی کشید و برگشت.
اشاره کرد که سوار ماشین شیم و خودشم سوار شد..
کل مسیر تا به کوچاری برسیم و گریه میکردم.
❤6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
مرسیی پریِ نازم کلی بوس و بغل واسه توو🥹🫂💋
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
+ من گفتم...گفتم نرفت بیش از حد آشفته بودم. اینم از تولد امسالم! از صبح هم دلم شور میزد ، ولی به هر دری چنگ زدم که فراموشش کنم. تو فکر ایسو بودم که داداشم سوار ماشین شد. نیم ساعت بود که پیاده شده بود و..؟ چیکار میکرد؟ نکنه گفته با ایسو کاری بکنن؟ استارت ماشین…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و سوم
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا.
به داداشم نزدیک شدم
+داداش حرف بزنیم؟
بهم توجی نکرد توی و رفت توی
اتاقشون .
ناراحت روی مبل نشستم که اسمه بغلم کرد.
اسمه:درست میشه نگران نباش
الینا:بابا زیاد نمیتونه با تاتاراش قهر باشه
اسمه:میخوای برای ما تعریف کنی؟
همه چیز رو از همون اول برای اسمه
تعریف کردم .
«دانای کل»
+الو فاتح حدس بزن کی راننده ها رو راضی کرده بار عادل رو ببرن
ــ کی عمو شریف؟
+داداشت ایسو
ــ ایسو برای چی باید همچین کاری بکنه؟
+باید بفهمیم فاتحم باید بفهمیم
ــ من راجبش پرس و جو میکنم عمو
+آفرین فاتح آفرین
شریف گوشی رو قطع کرد و از دور
به ماشین ایسو که روی پل سنگی بود خیره شد.
ایسو اینجا چیکار میکرد؟ اینقدر نزدیک به کوچاری ها؟
میفهمید ایسو دل خوشی ازشون نداره میفهمید ، بخاطر دشمنی
ترکشون کرده اما فکر نمیکرد ایسو رو بعد از چندین سال روی پل سنگی ،نزدیک به دشمن ببینه!
«ایسو»
سردردگم و پریشون روی پل سنگی
بودم .
یعنی برم داخل روستای دشمن ؟
اگه کوچاری بلایی سر فادیمه بیاره چی؟
سوار ماشین شدم اومدم حرکت کنم
که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود،
جواب دادم
+بله
ــ سلام ایسو منم الینا
+سلام الینا بگو حال فادیمه چطوره؟
ــ ایسو حالش خوبه نگران نباش
+عادیل بلایی سرش نیاورده که؟
ــ دستت درد نکنه ایسو بابای من بلایی سر خواهرش میاره یعنی؟
+نمیاره؟
ــ خب پس نگران نباش زنگ زدم همینو بهت بگم، و لطفا و لطفا فعلا کوچاری نیا نزار اوضاع از اینی که هست بدتر بشه!
+اما میام برای عادیل توضیح بدم!
ــ فعلا وقتش نیست بابام الان خیلی
عصبیه
+باشه بزار با فادیمه حرف بزنم
ــ مامان بهش مسکن داده خواب رفته فردا بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه.
+باشه
ــ خداحافظ
+خداحافظ
دوباره فکرای قدیمی بهم هجوم اوردن، "باید برم خونه یعنی"
همون لحظه اوروچ زنگ زد تماسو وصل کردم
ـــ لاااان تو اومدی ترابزون به من خبر ندادی؟
+از کجا فهمیدی داداش؟
ــ بچه ها ماشینتو دیده بودن الان کجایی؟
+رو پل سنگی
ــ مردک اونجا چیکار میکنییی؟
+داستانش طولانیه
ــ بیا خونه من برام تعریف کن
+الان میان داداش
قطع کردم و به طرف خونه اوروچ راهی شدم.
به جز داداشم،هیچ خاطرهی خوبی از اون عمارت و ادماش ندارم.
حتی نمیخواستم یکبار دیگه اتفاقی مجبور باشم خاطرات اونجارو مرور کنم.
خوبه که حداقل خونهی داداشم هست.
جلوی خونهش که رسیدم در و زدم که سریع،انگار که پشت در خوابیده بود در و باز کرد.
منم سریع قبل از اینکه کسی ببینتم خودم و انداختم داخل.
اوروچ دستاشو باز کرد و گفت:
- داداش
بغلش کردم.
یه پس گردنی بهم زد و به سمت مبلا هدایتم کرد.
- خب تعریف کن ببینم؟
+ نمیدونم چجوری بهت بگم
با تعجب نگام کرد
-مگه چی میخوای بگی؟
+ خب داستان اینه که ... اهم، عشق و عاشقی و این حرفا
- خب داداشم این که بد نیست.بعدم چه ربطی به ترابزون اومدنت داره؟
+ خب اونی که عاشقش شدم-
وسط حرفم پرید:
- از دخترای کوچاریه؟
+ نه داداش،آبجیه خودِ کوچاریه.
قیافش حالت متجعب قبل و نداشت.
انگار تا یه جایی قضیه رو گرفته بود ولی توضیح دادم
+ خب اینکه امروز تولد فادیمه بود و من سوپرایزش کردم،ولی خب نمیدونم چیشد که عادیل رسید،فادیمه رو برداشت اورد کوچاری و منم دنبالش اومدم.
- سر و صورتت
+ چیزی نیست! یه دوش میگیرم اوکی میشه.
« چند ساعت بعد »
بعد از اینکه دوش گرفتم روی مبل دراز کشیدم که خوابم برد ولی با کابوسی که دیدم خوابم برد.
فادیمه رو کجا میبردن؟
بی قرار بودم و این کاملا از احوالاتم مشخص بود.
بلند شدم ابی به صورتم زدم و دیدم که نمیتونم تحمل کنم.
سریع خودم و به ماشین رسوندم و به سمت کوچاری روندم.
تهش مرگه،ولی فادیمه عشقی و بهم داد که ارزش جنگیدن داره.
جلوی عمارت کوچاری که رسیدم،یکی از ادمایی که اونجا بودن تیری به سمت اسمون زد و بلند گفت:
- هِی! اینجا چیکار میکنی ایسو فورتونا؟ رئیس ورود فورتوناها مخصوصا تورو ممنوع کرده!
وقتی داشت حرف میزد فادیمه از عمارت بیرون اومده بود و پشت سرش عادیل،و مشخصا نزاشته بود از پله ها پایین بیاد.
چشماش و کل صورتش قرمز بودن و مشخص بود کل روز و گریه کرده.
الان هم از ساعت ۱۲ گذشته و همیشه این ساعتا میخوابید.
چقد اذیتش کردن؟
عادیل شروع به حرف زدن کرد:
- خیره؟ از کی تاحالا انقد راحت سرتونو میندازید پایین میاید کوچاری،فورتونا ها؟
+ فادیمه؟خوبی؟
شروع به گریه کرد.
- برو..برو ایسو چیزیت نشه..
+ گریه نکن تو...من هیچیم نمیشه!
تو همین حالا بود که الینا اومد و فادیمه رو برد تو.
+ نبرش..نبرش!میخوام ببینمش
- خفه شو مرتیکه. تو چرا باید خواهر من و ببینی؟
به سمتم اومد و دوباره مثل صبح،شاید حتی محکم تر مشتی به صورتم زد.
❤8❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و سوم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا. به داداشم نزدیک شدم +داداش حرف بزنیم؟ بهم توجی نکرد توی و رفت توی اتاقشون . ناراحت روی مبل نشستم که اسمه بغلم کرد. اسمه:درست میشه نگران نباش الینا:بابا زیاد نمیتونه با تاتاراش قهر باشه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و چهارم
+کوچاری..بزار حرف بزنم باهاش
- تو چه حرفی با خواهرِ من داری این تو کتم نمیره!
+ دوسش دارم کوچاری دوسش دارم
- برو بچه..برو از اینجا پشت سرت هم نگاه نکن!
بعدم بی تفاوت ، گذاشت و رفت.
چند ساعتی نشستم تا شاید اتفاقی هم شده فادیمه رو ببینم ولی نشد،تصمیم گرفتم بلند شم و خونه برم.
« دوهفته بعد »
« فادیمه »
دو هفته به سختی از اون روز کذایی،که تولدم هم بود گذشته بود.
تو این دو هفته،ایسو همش میومد کوچاری و به شکلی که بقیه نفهمن ، همو میدیدیم.
هر چقد من،اسمه و حتی ایسو به داداشم اصرار میکردیم،حتی اجازه نمیداد که ببینمش!
اصلا دلم نمیخواست داداشم و ناراحت کنم ولی خب اونم باید اجازه میداد ، نباید؟
یعنی عشق انقد چیزِ سختیه؟
بیخیال افکارم شدم،گوشی نداشتم ولی هر روز ساعت ۲ هم و میدیدیم.
از اتاق بیرون رفتم ، کتم و تنم کردم و خواستم بیرون برم که اسمه گفت:
- فادیمه؟ حالت بهتره؟
سوال هرروزش.البته که خوب نبودم.
اون دیدنای نصفه و نیمه که با کلی استرس همراه بود و اگه حتی یه نفر هم میدید تهش به مرگِ یکیمون ، خصوصا ایسو ختم میشد،نه تنها حالم و بهتر نه بلکه بدتر هم کرده بود.
با این حال لبخند بی جونی زدم و گفتم:
+ بد نیستم!
- رنگ به رو نداری،ضعیف شدی!
دلمه پختم بااید بخوری!
خندیدم.
تو این شرایط، هم اسمه و هم آلینا سعی میکردن حالم و خوب کنن،هرچند بی جواب بود.
+ تهدید نکن زنداداش!
خواستم بشینم بخورم که یادم افتاد باید برم!
با لحن مظلوم گفتم:
+ اوم..زنداداش؟
- هوم؟
+ میشه..بزاری تو ظرف؟ من میرم همین دور و اطراف یکم قدم بردارم تو راه بخورم؟
- نهه خیر.دختر تو راه چجوری میخوای بخوری؟
+ زنداداااش
ابروهاشو بالا داد
+زنداداش
- هوف.
دلمه هارو توی ظرف کوچیکی گذاشت و داد دستم.
بلند شدم گونش و بوسیدم و بدو بدو از خونه بیرون رفتم.
جایی که قرار داشتیم،فاصله زیادی با خونه نداشت.
بعد ۱۰ یا شاید ۱۵ دقیقه رسیدم که ایسو منتظرم بود.
تا من و دید دستاش و باز کرد.
سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.
- هووف فادیمهم!
سرم و بوسید.
- میدونی چقد دلتنگت شدم؟
خندیدم
+همین دیروز من و دیدیا!
- نمیدونی چقد نگرانتم!
دستم و رو صورتش گذاشتم
+ منم نگرانِ توام!
لبخند الکی زد و برای عوض کردن بحث گفت:
- خب خب این چیه دستت؟
+ دلمههه! بدون تو از گلوم پایین نرفت. یادته درست کرده بودم؟
- اها اره! همونجا که بدون اجازه من و بوسیدی
یدونه زدم تو سرش.
+ هوووش
دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد.
- باشه! حالا میشه یدونه بدی خیلی گشنمه
+ هعییی.اون ظریفه ام که به تو غذا نمیده.
یدونه از دلمه هارو برداشتم و تو دهنش گذاشتم،اونم با لذت میخورد.
خودمم چند تا دلمه خوردم .
حواسم به دور و اطراف بود و وقتی ظزف و نگاه کردم دیدم که فقط یدونه دلمه مونده.
با چشمای ریز به ایسو نگاه کردم و اونم مظلوم بهم نگاه کرد.
- خب نصفش میکنیم!
+ نههه!
- خب تو بری خونه میتونی بخوری ولی به من غذا نمیدن!
+ ای بابا! دلم سوخت . نصفش کن ولی بزرگه واسه من هاا!
ایسو دلمه رو نصف کرد،نصفشو به من داد و نصفشو خودش خورد.
دوباره نگرانی به دلم هجوم اورد.
+ایسو؟
-هوم؟
+یعنی چی میشه؟ قرار نیست من با خیال راحت تورو ببینم؟ نمیشه ماام مثل بقیه عاشقی کنیم؟
موهام و از صورتم کنار زد و نوازششون کرد.
- چرا نتونیم فادیمهم؟ میتونیم ماام! نگران هیچی نباش، به دلت هم بد راه نده . خدا همهی عاشقارو بهم میرسونه،میدونی که؟
با حرفاش لبخندی زدم.
ولی خوب میدونستم اونم از درون آشفتهست،اگه بیشتر از من نگران نباشه کمتر هم نیست.
ولی اینکه سعی میکرد همچنان من و اروم کنه برام ارزشمند بود.
+ ایسو ... اصلا دلم نمیخواد ازت جدا شم ولی به زنداداشم گفتم میرم یکم قدم بزنم..دیر میشه.من برم باشه؟
دیدم که چشماش رنگ غم گرفت، شایدم رنگ تلخی؛ولی گفت:
- آره..مواظب خودت باش.
نمیتونستم ناراحتش بزارم.
اول بوسی رو گونش گذاشتم و بعد محکم بغلش کردم.
+ ازم ناراحت نباش.
- آدم نمیتونه از کسی که دوسش داره ناراحت باشه که...
+ آره..ایسو؟
- هوم؟
+ بدون که هر چی بشه، من بازم عاشقتم..عاشقت میمونم.
- ولی من انقد دوست دارم که نمیتونم بگم چقدر..
با خنده ازش جدا شدم.
+ خب دیگه من برم..
- مواظب خودت باش.
توی مسیر همچنان ایسو دنبالم میومد،ولی بازم همش برمیگشتم عقب و نگاه میکردم که زیاد نزدیک نشه و کسی ببینه...
بلخره به خونه رسیدم،درو باز کردم و رفتم داخل.
داداشم روی مبل نشسته بود سلام کردم که جوابمو نداد.
تو این دو هفته اصلاً باهام حرف نزد و حتی راضی نشده که حرفای منو بشنوه .
❤9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و سوم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا. به داداشم نزدیک شدم +داداش حرف بزنیم؟ بهم توجی نکرد توی و رفت توی اتاقشون . ناراحت روی مبل نشستم که اسمه بغلم کرد. اسمه:درست میشه نگران نباش الینا:بابا زیاد نمیتونه با تاتاراش قهر باشه…
غمگین نگاهی بهش انداختم و رفتم توی اتاقم،همین که درو بستم آلینا درو باز کرد و اومد داخل
+چته دختر؟
ــ عمه میخوام یه چیزی بهت بگم
+چیشده؟
ــ امروز یه دکتری رو دیدم تو بیمارستان
+واو آلینا! چه چیز عجیبی دیدی! دکتر توی بیمارستان چقدر عجیب
ــ فادیمه مسخره نکن بزار بگم چی شده خب
+خب باشه بگو
ــ وقتی صداش زدن فهمیدم داداش ایسوعه! اوروچ فورتونا
خودمو صاف کردم
+خب؟
ــ ببین فادیمه میتونیم از طریق آقای دکتر با ایسو هماهنگ کنیم هر کاری که داشتیم!
+فکر بدی نیست اما از کجا بفهمیم که قابل اعتماده این آقای دکتر؟
ــ خب میتونیم امتحانش کنیم
+چطوری؟
ــ مثلاً یه چیزی میرم بهش میگم ببینم به ایسو میرسونه یا نه
+آلینا توی دردسر نیفتی!
ــ میخوام وقتی ازدواج کردین و بچهدار شدین برای بچههاتون تعریف کنم که قهرمان رابطه مامان باباشونم
خندیدم اما یه ناراحتی ته دلم بود یعنی به اونجا میرسیم؟ تا موقع شام با آلینا حرف زدیم بعدش اسمه صدامون کرد بریم شام .
سر میز رفتار اسمه عجیب بود انگار دستپاچه بود و نگران
+چیزی شده زنداداش؟
ــ نه چی میخواد بشه
شونه ای بالا انداختم زیاد میل نداشتم ، داداشمم که باهام حرف نمیزد پس زود از سر میز پاشدم .
+دستت درد نکنه زنداداش
ــ چیزی نخوردی که
لبخند بی جونی زدم
+میل ندارم
از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای درو شنیدم رفتم درو باز کردم که ایوبهان بود .
+چته دختر؟
ــ عمه میخوام یه چیزی بهت بگم
+چیشده؟
ــ امروز یه دکتری رو دیدم تو بیمارستان
+واو آلینا! چه چیز عجیبی دیدی! دکتر توی بیمارستان چقدر عجیب
ــ فادیمه مسخره نکن بزار بگم چی شده خب
+خب باشه بگو
ــ وقتی صداش زدن فهمیدم داداش ایسوعه! اوروچ فورتونا
خودمو صاف کردم
+خب؟
ــ ببین فادیمه میتونیم از طریق آقای دکتر با ایسو هماهنگ کنیم هر کاری که داشتیم!
+فکر بدی نیست اما از کجا بفهمیم که قابل اعتماده این آقای دکتر؟
ــ خب میتونیم امتحانش کنیم
+چطوری؟
ــ مثلاً یه چیزی میرم بهش میگم ببینم به ایسو میرسونه یا نه
+آلینا توی دردسر نیفتی!
ــ میخوام وقتی ازدواج کردین و بچهدار شدین برای بچههاتون تعریف کنم که قهرمان رابطه مامان باباشونم
خندیدم اما یه ناراحتی ته دلم بود یعنی به اونجا میرسیم؟ تا موقع شام با آلینا حرف زدیم بعدش اسمه صدامون کرد بریم شام .
سر میز رفتار اسمه عجیب بود انگار دستپاچه بود و نگران
+چیزی شده زنداداش؟
ــ نه چی میخواد بشه
شونه ای بالا انداختم زیاد میل نداشتم ، داداشمم که باهام حرف نمیزد پس زود از سر میز پاشدم .
+دستت درد نکنه زنداداش
ــ چیزی نخوردی که
لبخند بی جونی زدم
+میل ندارم
از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای درو شنیدم رفتم درو باز کردم که ایوبهان بود .
🔥7❤2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و چهارم +کوچاری..بزار حرف بزنم باهاش - تو چه حرفی با خواهرِ من داری این تو کتم نمیره! + دوسش دارم کوچاری دوسش دارم - برو بچه..برو از اینجا پشت سرت هم نگاه نکن! بعدم بی تفاوت ، گذاشت و رفت. چند ساعتی نشستم تا شاید اتفاقی هم شده…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم
از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل
ــ چطوری فادیمه؟
+تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم
ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه
جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو از توی دستش بیرون کشیدم.
ــ نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی؟
+چی میخوای بگی ایوبهان درست حرف بزن
ــ حالا که تو میخوای بشنویش باشه فادیمه میگم
چشماشو بست نفس عمیقی کشید
ــ دوست دارم
همیشه غیر مستقیم میگفت منم زیاد توجه نمیکردم اما الان؟
+ایوبهان من چرا الان ترابزونم؟
ــ عادل آوردت
+برای چی آوردم؟
جواب نداد با صدایی که از عصبانیت میلرزید
تقریبا داد زدم: جواب بدهههه
آب دهنشو قورت داد
ـــ عشق و عاشقی با دشمن
+درستهههه پس باید بفهمی من کیو دوست دارم!
داداشم اینا هم با صدای من از آشپزخونه اومده بودن بیرون.
از کنارشون رد شدم رفتم توی اتاقم درو بستم و بی صدا گریه کردم.
....
با گردن درد بدی از خواب بیدار شدم.
پشت در خوابم برده بود.
رفتم بیرون و آبی به دست صورتم زدم ، میخواستم دوباره برگردم توی اتاق که زن داداش صدام زد
ــ فادیمه
+بله زنداداش
ــ بیا صبحانه بخور
+میل ندارم
ــ بیا میخوام باهات حرف بزنم
رفتم سر میز نشستم یه لقمه کویماک گرفت و دستم داد
ــ فادیمه بدون مقدمه بهت میگم ایوبهان تورو از عادل خواستگاری کرده!
لقمه از دستم افتاد
+زنداداش میدونی که من راضی نیستم
ــ میدونم اما عادل اجازه داده که فردا شب بیان خواستگاری
+پس نظر من چی میشه؟پس خواسته من چی میشه؟
ــ بهتره با عادل حرف بزنی مشخصه که لج کرده مطمئن باش بدون رضایتت نمیذاره عروس بشی .
سریع رفتم توی اتاق الینا داشت آماده میشد بره بیمارستان
+الینا به اوروچ بگو ایسو رو حتما باید ببینم امروز ساعت سه همونجای همیشگی
ــ چیشده فادیمه
+ایوبهان داره میادخواستگاری
ــ چییی؟
+نباید بزاریم
....
سردردگم داشتم قدم میزدم که یکی از پشت بغل کرد خواستم بزنم توی شکمش که متوجه شدم ایسوعه
توی گوشم پچ زد
ــ دلم برات تنگ شده بود
چرخیدم سمتش
+منم اما باید یه چیز مهم بهت بگم
نگران ازم جدا شد
ــ چیشده؟
یکم این پا و اون پا کردم
+ایوبهان... فردا شب میاد خواستگاریم
ــ چییییی؟
بعد که متوجه شد چی گفتم عصبی گفت:
- من گردن ایوبهان رومیشکنممم!
داشت میرفت که دستشو گرفتم
+ایسو آروم باش من قرار نیست جواب مثبت بدم . منم راضی نباشم داداشم کسی رو دامادش نمیکنه!
ــ چیکار کنیم فادیمهم؟
+بیا ازدواج کنیم
شوکه بهم نگاه میکرد
ــ مطمئنی فادیمه؟
+اره
« چند ساعت بعد »
به دفترچهی توی دستم خیره شدم.
ازدواج کردیم!
چقد برای این صحنه رویاپردازی کرده بودم. قرار بود خوشحال باشم اما..؟
-فادیمه؟
با صدای ایسو به خودم اومدم و لبخندی زدم.
الانم خوشحالم! با ایسو از همه این سختیا رد میشیم.مگه نه؟
+ هوم؟
- الان زنمی!
خندیدم.
دستم و گرفت و من و سمت ماشین کشید.
+ کجا؟
- بریم کوچاری دیگه
+ بریم؟ یعنی...توام؟
- خب..ازدواج کردیم! نباید بهشون بگیم؟
+ ایسو..میترسم از داداشم! درکم کن. خودم بهش میگم. بلایی سر من نمیاره،تو مواظب خودت باش!
- فادیمه!
عاجزانه نگاهش کردم که چشماش و روی هم گذاشت.
- باشه!
سوار ماشین که شدم،تا یه جایی از مسیری که کسی نبینه من و برد و بقیشو خودم رفتم.
خونه که رسیدم،اسمه و آلینا حاضر بودن.
انکاری که واقعا قراره بله رو بگم.البته که گفتم؛ولی نه به ایوبهان!
دمنوش درست کرده بودن،زنداداشم شیرینی درست کرده بود.
- فادیمه؟ کجا بودی دختر؟ شب مهمون داریما!
لبخند الکی زدم.
+ من دعوت نکردم که!
- نکن دختر نکن.داداشت عصبی میشه.
بیخیال به سمت اتاقم رفتم.
استرس شدیدی داشتم.
جدی جدی داشتن میومدن خواستگاریم؟ و اگر داداشم واقعا منو شوهر میداد؟
اگه قبل از اینکه بگم زن ایسو شدم کار از کار میگذشت؟
اصلا چجوری میخواستم بگم که با ایسو ازدواج کردم؟
افکارمو کنار زدم و به دفترچه نگاه کردم.
یه صفحه ورق زدم.
عکسِ من و ایسو،کنار هم.
الان میتونستم استرش نداشته باشم ولی خب نباید فراموش کنم که من وسط یه دشمنی به دنیا اومدم.
چیزی که باعث میشد نتونم مثل ادمای عادی خیلی چیزارو انجام بدم؛مثلا عاشقی.
صدای داداشم اومد که داشت با اسمه و الینا صحبت میکرد.
خواستم برم بیرون ولی یادم اومد اون هنوزم باهام صحبت نمیکنه.
بیخیال به سمت حموم رفتم و دوشی گرفتم،بلکه از استرس و افکارم کم کنه.
بیرون که اومدم،موهام و خشک کردم و یه لباس معمولی پوشیدم.
روی تختم دراز کشیدم که نمیدونم چجوری خوابم برد.
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم
از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل
ــ چطوری فادیمه؟
+تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم
ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه
جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو از توی دستش بیرون کشیدم.
ــ نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی؟
+چی میخوای بگی ایوبهان درست حرف بزن
ــ حالا که تو میخوای بشنویش باشه فادیمه میگم
چشماشو بست نفس عمیقی کشید
ــ دوست دارم
همیشه غیر مستقیم میگفت منم زیاد توجه نمیکردم اما الان؟
+ایوبهان من چرا الان ترابزونم؟
ــ عادل آوردت
+برای چی آوردم؟
جواب نداد با صدایی که از عصبانیت میلرزید
تقریبا داد زدم: جواب بدهههه
آب دهنشو قورت داد
ـــ عشق و عاشقی با دشمن
+درستهههه پس باید بفهمی من کیو دوست دارم!
داداشم اینا هم با صدای من از آشپزخونه اومده بودن بیرون.
از کنارشون رد شدم رفتم توی اتاقم درو بستم و بی صدا گریه کردم.
....
با گردن درد بدی از خواب بیدار شدم.
پشت در خوابم برده بود.
رفتم بیرون و آبی به دست صورتم زدم ، میخواستم دوباره برگردم توی اتاق که زن داداش صدام زد
ــ فادیمه
+بله زنداداش
ــ بیا صبحانه بخور
+میل ندارم
ــ بیا میخوام باهات حرف بزنم
رفتم سر میز نشستم یه لقمه کویماک گرفت و دستم داد
ــ فادیمه بدون مقدمه بهت میگم ایوبهان تورو از عادل خواستگاری کرده!
لقمه از دستم افتاد
+زنداداش میدونی که من راضی نیستم
ــ میدونم اما عادل اجازه داده که فردا شب بیان خواستگاری
+پس نظر من چی میشه؟پس خواسته من چی میشه؟
ــ بهتره با عادل حرف بزنی مشخصه که لج کرده مطمئن باش بدون رضایتت نمیذاره عروس بشی .
سریع رفتم توی اتاق الینا داشت آماده میشد بره بیمارستان
+الینا به اوروچ بگو ایسو رو حتما باید ببینم امروز ساعت سه همونجای همیشگی
ــ چیشده فادیمه
+ایوبهان داره میادخواستگاری
ــ چییی؟
+نباید بزاریم
....
سردردگم داشتم قدم میزدم که یکی از پشت بغل کرد خواستم بزنم توی شکمش که متوجه شدم ایسوعه
توی گوشم پچ زد
ــ دلم برات تنگ شده بود
چرخیدم سمتش
+منم اما باید یه چیز مهم بهت بگم
نگران ازم جدا شد
ــ چیشده؟
یکم این پا و اون پا کردم
+ایوبهان... فردا شب میاد خواستگاریم
ــ چییییی؟
بعد که متوجه شد چی گفتم عصبی گفت:
- من گردن ایوبهان رومیشکنممم!
داشت میرفت که دستشو گرفتم
+ایسو آروم باش من قرار نیست جواب مثبت بدم . منم راضی نباشم داداشم کسی رو دامادش نمیکنه!
ــ چیکار کنیم فادیمهم؟
+بیا ازدواج کنیم
شوکه بهم نگاه میکرد
ــ مطمئنی فادیمه؟
+اره
« چند ساعت بعد »
به دفترچهی توی دستم خیره شدم.
ازدواج کردیم!
چقد برای این صحنه رویاپردازی کرده بودم. قرار بود خوشحال باشم اما..؟
-فادیمه؟
با صدای ایسو به خودم اومدم و لبخندی زدم.
الانم خوشحالم! با ایسو از همه این سختیا رد میشیم.مگه نه؟
+ هوم؟
- الان زنمی!
خندیدم.
دستم و گرفت و من و سمت ماشین کشید.
+ کجا؟
- بریم کوچاری دیگه
+ بریم؟ یعنی...توام؟
- خب..ازدواج کردیم! نباید بهشون بگیم؟
+ ایسو..میترسم از داداشم! درکم کن. خودم بهش میگم. بلایی سر من نمیاره،تو مواظب خودت باش!
- فادیمه!
عاجزانه نگاهش کردم که چشماش و روی هم گذاشت.
- باشه!
سوار ماشین که شدم،تا یه جایی از مسیری که کسی نبینه من و برد و بقیشو خودم رفتم.
خونه که رسیدم،اسمه و آلینا حاضر بودن.
انکاری که واقعا قراره بله رو بگم.البته که گفتم؛ولی نه به ایوبهان!
دمنوش درست کرده بودن،زنداداشم شیرینی درست کرده بود.
- فادیمه؟ کجا بودی دختر؟ شب مهمون داریما!
لبخند الکی زدم.
+ من دعوت نکردم که!
- نکن دختر نکن.داداشت عصبی میشه.
بیخیال به سمت اتاقم رفتم.
استرس شدیدی داشتم.
جدی جدی داشتن میومدن خواستگاریم؟ و اگر داداشم واقعا منو شوهر میداد؟
اگه قبل از اینکه بگم زن ایسو شدم کار از کار میگذشت؟
اصلا چجوری میخواستم بگم که با ایسو ازدواج کردم؟
افکارمو کنار زدم و به دفترچه نگاه کردم.
یه صفحه ورق زدم.
عکسِ من و ایسو،کنار هم.
الان میتونستم استرش نداشته باشم ولی خب نباید فراموش کنم که من وسط یه دشمنی به دنیا اومدم.
چیزی که باعث میشد نتونم مثل ادمای عادی خیلی چیزارو انجام بدم؛مثلا عاشقی.
صدای داداشم اومد که داشت با اسمه و الینا صحبت میکرد.
خواستم برم بیرون ولی یادم اومد اون هنوزم باهام صحبت نمیکنه.
بیخیال به سمت حموم رفتم و دوشی گرفتم،بلکه از استرس و افکارم کم کنه.
بیرون که اومدم،موهام و خشک کردم و یه لباس معمولی پوشیدم.
روی تختم دراز کشیدم که نمیدونم چجوری خوابم برد.
❤6💘1