𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı ایسو با صدای جیغهای باریش از خواب پرید. چشمهای خوابآلودشو باز کرد و با بیحوصلگی نگاهی به ساعت انداخت؛ شیش صبح بود. نالهای از سر خستگی کرد و خواست دوباره چشمهاشو ببنده اما صدای جیغای باریش هر لحظه بلندتر میشد. چشمهاش رو…
ایسو خندید و سرش را تکان داد.
ــ یه روزم تمام حموم رو پر از کف کرد.
باریش با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد، انگار خودش هم فهمیده بود داستان دربارهی کیه.
ایسو ادامه داد:
ــ اما بابای اون پسر کوچولو هیچوقت ازش ناراحت نمیشد. چون میدونست همین شیطنتهای کوچیک، یه روز تبدیل به قشنگترین خاطرهها میشن.
نگاهی به باریش انداخت که
خواب رفته بود.
ایسو خمیازه ای کشید و با خودش گفت یه کوچولو استراحت کنم بعد میرم خراب کاری های باریش رو جمع میکنم .
چشماشو بست و خودش هم خواب رفت.
وقتی فادیمه برگشت با تعجب خونه رو نگاه میکرد!
همه اسباب بازی های باریش توی خونه پخش شده بودن ، حموم پر از کف بود اما خبری از ایسو و باریش نبود.
ــ باورم نمیشه! فقط چند ساعت تنهاشون گذاشتم..!
آروم در اتاق خواب خودشونو باز کرد.
با دیدن ایسو و باریش که توی بغل هم خواب بودن لبخند زد آروم زمزمه کرد
ــ خونه رو منفجر کردن و الان با خیال راحت خوابیدن!
گوشیش و در آورد و یه عکس از پدر و پسر شیطون گرفت.
بهشون نزدیک شد و پتو رو آروم روشون کشید و بعد آروم از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به حموم انداخت و با خنده گفت:
ــ ولی کی قراره اینجا رو تمیز کنه کیلچوک!
ــ یه روزم تمام حموم رو پر از کف کرد.
باریش با شنیدن این حرف لبخند کوچکی زد، انگار خودش هم فهمیده بود داستان دربارهی کیه.
ایسو ادامه داد:
ــ اما بابای اون پسر کوچولو هیچوقت ازش ناراحت نمیشد. چون میدونست همین شیطنتهای کوچیک، یه روز تبدیل به قشنگترین خاطرهها میشن.
نگاهی به باریش انداخت که
خواب رفته بود.
ایسو خمیازه ای کشید و با خودش گفت یه کوچولو استراحت کنم بعد میرم خراب کاری های باریش رو جمع میکنم .
چشماشو بست و خودش هم خواب رفت.
وقتی فادیمه برگشت با تعجب خونه رو نگاه میکرد!
همه اسباب بازی های باریش توی خونه پخش شده بودن ، حموم پر از کف بود اما خبری از ایسو و باریش نبود.
ــ باورم نمیشه! فقط چند ساعت تنهاشون گذاشتم..!
آروم در اتاق خواب خودشونو باز کرد.
با دیدن ایسو و باریش که توی بغل هم خواب بودن لبخند زد آروم زمزمه کرد
ــ خونه رو منفجر کردن و الان با خیال راحت خوابیدن!
گوشیش و در آورد و یه عکس از پدر و پسر شیطون گرفت.
بهشون نزدیک شد و پتو رو آروم روشون کشید و بعد آروم از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به حموم انداخت و با خنده گفت:
ــ ولی کی قراره اینجا رو تمیز کنه کیلچوک!
😭26❤🔥5
ناشناسمون عوض شد خوشگلا ، از این به بعد کاری داشتید اینجا پیام بدید🫶🏼
@ZarahearsBot
💘4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
باشه ولی هیچ بغلی اندازه این بهم نچسبید ، ۵ دقیقه تو بغل هم بودن.
تایم سکانس : ۵ دقیقه
من چقدر دیدم؟ ۵ روز😔🫶🏼
من چقدر دیدم؟ ۵ روز😔🫶🏼
🤝26