𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
ایسو فورتونا

سن: ۲۵ سال
شغل : برنامه نویس
ایسو در ظاهر فردی سرد و بی تفاوت است
اما در باطن بسیار احساساتی و مهربان است.
رفتار سردش نشأت میگیره از دوران کودکیش که همیشه احساستش رو سرکوب میکردن
تلاش می‌کنه با ساختن یه دیوار دفاعی بین خودش و همه ی افراد ، از درد و خیانت دوری کنه.
❤‍🔥41
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
❤‍🔥3
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول

«فادیمه»

داشتم برای تمرین تئاترم دیر می‌رسیدم،اگر ایندفعه هم دیر میکردم صددرصد کارگردان کسی که به موقع میومد رو برای نقش اصلی انتخاب میکرد.
افکارم رو پس زدم و باسرعت بیشتری دویدم، جلوی در ورودی تئاتر ایستادم.
تند تند نفس می‌کشیدم، حس میکردم الان است که قلبم از تپش و استرس از جا کنده بشود.
به ساعتم نگاه کردم فقط ۱۵ دقیقه برای گریم وقت داشتم،نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه رو به داخل بینیم هدایت کردم.
به دور و اطرافم نگاهی انداختم و از پله ها بالا رفتم. در اتاق گریم رو باز کردم،همه ی کسانی که تمرین داشتن اینجا بودند.
چشمانم به دنبال فرد آشنایی میگشت که صدایی توجه خودش رو به من جلب کرد:
-فادیمه!
رویم را به سمت صدا برگرداندم، ناز بود.
با دیدن ناز احساس آرامش خاصی پیدا کردم و محکم بغلش کردم.
ناز: چیکار می‌کنی دختر؟بدو حاضر شو. الان تمرین شروع میشه و اگر تو نباشی کارگردان حسابی کفری میشه.
باشه ای گفتم و از بغل ناز بیرون اومدم ، سرم را برای پیدا کردن گریمور چرخوندم.
-گریمور کجاست؟نیست که.
+یادم رفت بهت بگم،امروز مریض شده و نتونسته بیاد، خودت باید گریمت رو انجام بدی.
اخمی کردم و هووفی کشیدم، سریع روی صندلی نشستم و موهای بلندمو گوجه ای بستم تا برای گریم اذیت نشوم.
خوشحال بودم که گریم سختی نبود،فقط باید چند تا کبودی روی صورتم می گذاشتم که با رنگ بنفش و قرمز درستش کردم.
ابروهایم را کمی تیره تر کردم و پوستم را با رنگ سفید کمی رنگ پریده کردم.
موهایم را باز کردم و نگاهی بهشان انداختم، رنگ موی نقش دختر قهوه ای بود ولی موهای من بلوند بود. البته که نگرانی زیادی در این مورد نداشتم چون میتونستم از کلاه گیس استفاده کنم.
در همین حین کتم رو درآوردم و با همان کراپ مشکی آستین بلندی که تنم بود به سمت اتاق تمرین رفتم.
ناز به عنوان عکاس، چند بازیگر دیگر، کارگردان و نمایشنامه نویس آنجا بودند. تقریبا پنج دقیقه دیر کرده بودم، البته که عذرخواهی کردم اما صدام اونقدر ضعیف بود که احتمالا کارگردان نشنید.
کارگردان: منتظرتون بودیم، بفرمایید.
سرم رو به نشانه ی تایید تکان دادم و به طرف اتاقی که طراحی کرده بودند قدم برداشتم.
اتاق کوچیک و دلگیری بود، روی دیوار، کاغذ رنگ های نامنظم چسبیده بودند و نقاشی های عجیب و غریبی کشیده شده بود.
آینه شکسته و کتاب های پاره شده هم جزو جزئیات قابل توجه اتاق بود.
من در نقش دیلا، دختری که مشکل شخصیت مرزی دارد و در تیمارستان، توی این اتاق زندگی میکند قرار است بازی کنم.
❤‍🔥2🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول «فادیمه» داشتم برای تمرین تئاترم دیر می‌رسیدم،اگر ایندفعه هم دیر میکردم صددرصد کارگردان کسی که به موقع میومد رو برای نقش اصلی انتخاب میکرد. افکارم رو پس زدم و باسرعت بیشتری دویدم، جلوی در ورودی تئاتر ایستادم. تند تند نفس می‌کشیدم،…
بعد از تمرین خیلی خسته شده بودم و نفس نفس میزدم ناز هم رفت تا برام آب بیاره که دیدم کارگردان از دور داره به سمتم میاد. نفس عمیقی کشیدم و صاف وایستادم.
از لبخندش معلوم بود که خوشش اومده و لذت برده.
-آفرین فادیمه! آفرین دختر،محشر بود
این اجرا رو هیچ کسی نمیتونه به
این خوبی بازی کنه، فقط یه چندتا ایراد
کوچیک داشت که با تمرین تا روز پخش خوب میشه.
+خیلی ممنونم من اون روز بی نقص ترین
نمایش رو اجرا میکنم براتون.
-خب دیگه فادیمه جان،برو استراحت کن خسته شدی.
و بعد ازم دور شد....
ناز با سرعت زیاد خودشو بهم رسوند، با خنده بهش گفتم: چته دختر؟
-کارگردانو دیدم کنارت کنجکاو شدم چی گفت؟
بطری آبو از دستش کشیدم و جرعه ای نوشیدم.
+بنظرت چی می‌تونه بگه؟
-خوشش اومده بود؟
+ منو دست کم گرفتیااا! من فادیمه کوچاریم.
خیلی خوشش اومده بود دختر، جوری که
گفت امکان نداره کس دیگه ای بجز من
بتونه این نقشو اجرا کنه.
ناز با ذوق دستاشو به هم کوبید.
ــ ایووول، پس فادیمه کوچاری مارو مهمون نمیکنی؟
+ای سوءاستفاده گر، باشه کجا بریم؟
ناز عشوه ای اومد و گفت
-کافه آردا جونم
هوفی کشیدم و به سمت ماشین قدم برداشتم.
داخل کافه آردا نشسته بودیم و داشتیم راجب نمایشنامه حرف می‌زدیم که آردا اومد کنارمون.
آردا: خب خانوما من کارامو زود زود انجام
دادم تا شمارو از دیدن خودم محروم نکنم.
تلاش کردم که نخندم و گفتم: اوه اینو ببین، چه خودشم تحویل میگیره
ناز: خوش اومدی آقای پر مشغله.
آردا: وایسا ببینم تو الان به من طعنه زدی؟
ناز پشت چشمی نازک کرد و گفت : نه جانم چه طعنه ای؟
-ناز خانم عزیزممم تو هنوز بابت هفته
قبل دلخوری؟
+نه.
-کاملا مشخصه عزیزم من که گفتم بهت
دوتا از مشتری ها داخل کافه دعواشون
شده بود برای همین نتونستم بیام.
ناز دستشو تکون داد و گفت: بله بله
اینارو توضیح دادی.
کلافه از بحث شون، رو به کردمو آردا گفتم:
ببرش امشب بیرون از دلش دربیار دیگه روانیمون کرد بخدا.
آردا: دقیقا میخواستم همین کارو کنم.
ناز: فادیمه توهم میای همراهمون؟
+نه خیلی خستم ترجیح میدم برم خونه
و استراحت کنم تا بیام و به مسخره بازی های شما نگاه کنم.
ناز پوکر فیس نگاهم کرد و گفت: چه مسخره بازی ای آخه؟
+همین مسخره بازی های به اصلاح عاشقانه دیگه
آردا: تو خیلی بی حوصله ای فادیمه.
+ برای تو که بد نمیشه آردا خان بدون مزاحم
میرین میگردین دیگه.
چشمکی هم براش زدم
آردا خندید و گفت: مرسی که حواست بهم هست.
آردا داشت چرت و پرت می‌گفت و مارو میخندوند که گوشیم زنگ خورد، آلینا بود.
از آردا و ناز فاصله گرفتم، بیرون رفتم و تماسو وصل کردم تصویری بود.
-سلامممم فادیمهه
لبخندی بهش زدم
+سلام آلینا کوچولوی عمه
خوب میدونستم اصلا از کوچولوی عمه خوشش نمیاد اما دوست داشتم حرصشو در بیارم.
الینا به طور بامزه ای اخم کرد
-فادیمههه! اختلاف سنی سه سال چیزی نیست که تو همش منو کوچولو صدا میزنی.
خندیدم و گفتم:
+باشه باشه دیگه اینجوری صدات نمی‌زنم
آلینا لبخندی زد و گفت
-فادیمه مامان و بابام هم اینجان.
گوشی رو گرفت سمت داداشم و اسمه بعد هم ادامه داد: فادیمه ما میخوایم بدونیم نمایشت چطور بود؟
اولش خواستم اذیتش کنم ولی دلم نیومد.
+خوب بود ولی نیاز به تمرین بیشتر دارم
عادل: تو میتونی تاتارام.
لبخندی بهش زدم و گفتم
+مرسی داداش.
اسمه:موفق باشی قشنگم،ما دیگه قطع میکنیم برو به کارات برس.
بوسی براشون فرستادم و قطع کردم.
چشمم به یه ماشین بی ام وی قرمز افتاد
این کِی اومد دیگه؟
از خستگی داشتم بی هوش میشدم رفتم داخل از آردا و ناز خداحافظی کنم تا برم خونه.
یه پسر غریبه کنار آردا و ناز بود و صدای خنده هاشون کل کافه رو پر کرده بود...
بهشون نزدیک شدم کیفمو برداشتم بدون توجه به پسر غریبه رو به آردا و ناز کردم و گفتم: من دیگه برم خیلی خستم
آردا: یکم بیشتر میموندی.
+اگه یکم دیگه بمونم قطعا همینجا بی هوش
میشم.
از بچه ها خداحافظی کردم و به سمت خونه راهی شدم.
🔥2❤‍🔥1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
بعد از تمرین خیلی خسته شده بودم و نفس نفس میزدم ناز هم رفت تا برام آب بیاره که دیدم کارگردان از دور داره به سمتم میاد. نفس عمیقی کشیدم و صاف وایستادم. از لبخندش معلوم بود که خوشش اومده و لذت برده. -آفرین فادیمه! آفرین دختر،محشر بود این اجرا رو هیچ کسی نمیتونه…
فردا صبح زود قرار بود برم کتابخونه، پاتوقِ همیشگیم و الان خیلی دیر بود. با خودم گفتم
"اه فادیمه!نمی‌رفتی کافه خب فردا خواب میمونی همه کارات میمونن!"
رسیدم خونه، لباسمو عوض کرد و رو تختم دراز کشیدم که به ثانیه نکشیده خوابم برد...
-
« ایسو »
ساعت ۲ شب بود ولی فکرای توی ذهنم بهم اجازه خوابیدن نمی‌دادن.
اون دختری که تو کافه پیش اردا بود.
چرا تا به این حد ذهنمو درگیر خودش کرده بود؟
کی بود اصلا؟
نمیدونم برای بار چندم زیر لب گفتم "بیخیال" ولی بازم به فکر کردن ادامه دادم.
داشتم فکر میکردم که خوابم برد..
ساعت ۸ صبح بود که با الارم گوشیم بیدار شدم.
اینه درست روبه روی تختم بود و وقتی بلند شدم خودم و توش دیدم.
"اخ ایسو هر کی ببینتت فکر میکنه دیوونه‌ای چیزی هستی. شب جای فکر کردن کپه مرگتو میزاشتی. کلی پروژه داری که باید تحویل بدی اخه مرتیکه."
برای صبحونه یه چیزی سرهم کردم خوردم و بعد عوض کردن لباسام لپ تاپ و سوییچ ماشین و برداشتم و راهی کافه اردا شدم.
تقریبا هر روز این کارو میکنم، نزدیک ۱ هفته هم میشه یه کتابخونه نزدیکی کافه پیدا کردم که اونجا کارامو انجام میدم.
به کافه که رسیدم از ماشین پیاده شدم و سمتش رفتم.
-سلام اردای اردا ها.
+سلام سلطانم. ایسو تریاکی چیزی زدی؟ قیافت چرا این شکلیه؟
-عیبه داداش! من و تریاک؟ شب دیر خوابیدم.
+چرا؟
-فکرام نزاشتن.
+اوهاا! ایسویی که من میشناسم اصلا فکر نمیکرد. نکنه عاشق ماشق شدی داداشم؟
سریع گارد گرفتم.
-عشق چی؟ کشک چی داداش؟ من اخه عشق و کجا دیدم که بخوام عاشق شم تازه‌شم...
دستاشو به نشونه تسلیم بالا گرفت و حرفمو قطع کرد.
+باشه بابا حالا منو میخوره! چی بدم؟
-همون همیشگی.
+بشین میارم الان.
میخواستم راجب اون دختر ازش بپرسم.
ولی نه میتونستم بپرسم و نه میدونستم چرا باید بپرسم؟
چرا باید می‌پرسیدم؟ حتی یه دلیل هم براش نداشتم.
اردا قهوه‌مو اورد.
بعد خوردن و خداحافظی با اردا، لپ تاپ به دست راهی کتابخونه شدم‌.
بعد یک ربع رسیدم.
کتابدار: سلام پسرم.
-سلام عمو. چطوری؟
+خوبم پسرم.
-من میرم همونجای همیشگی. کاری داشتی صدام بزن عمو.
+برو پسرم.
اون جای همیشگی، کنج حیاط کوچیکِ کتابخونه بود.
پشت کتابخونه یه در بود که تو حیاطش برای یک نفر جا داشت.
اونجا میشستم چون هیچکس نبود و میتونستم راحت باشم.
یذره هم پر سر و صدا بودم و خب مردم کتابخونه شاکی میشدن ازم، این شد که عمو اینجا رو بهم داد.
نشستم و لپ تاپ و باز کردم، تو گوشیم پلی لیستمو استارت زدم و شروع کردم به انجام پروژه.
هر از گاهی هم با صدای بلند اهنگ و میخوندم و با کسایی مواجه میشدم که به شدت عصبین.
به خودم که اومدم ۵ ساعت گذشته بود و دیگه وقتش بود برم به کارای دیگه‌م برسم.
وسایلمو جمع کردم و از حیاط اومدم بیرون.
هیچکس تو کتابخونه نبود پس تصمیم گرفتم با صدای بلند حرف بزنم
-عمووو!کجایی؟عموووو؟
عین پسر بچه‌ها داد میزدم و راه میرفتم که دیدم یه نفر تو کتابخونه هست که به نظر میرسید انقد غرق کتابشه که متوجه منم نشده پس به صدا زدن ادامه دادم.
-عمو کجایی؟بیا ببرمت یه قهوه‌ای چایی چیزی مهمونت کنم.
عمویی که معلوم نبود کجاعه و منی که همچنان فریاد زنان ادامه میدادم.
برگشتم ببینم عمو پشتم نیست که با یه جفت چشم عصبی مواجه شدم.
این کی بود؟
همون دختره!
+اقای محترم کتابخونه رو رو سرت خراب میکنما! چته راه میری داد میزنی؟ حواسمو پرت کردی دمنوشم‌ ریخت روی لباسم!جوابگویی الان؟
همینجوری زل زده بودم بهش. دقیقا عینِ ماست!
+تو اسمونا سیر میکنی؟ ذاتا از زیر چشاتم معلومه معتادی چیزی هستی. دلم نسوختا ولی حیفی!
❤‍🔥5🔥2
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم

-خانوم این چه حرفیه! من کجام به معتادا میخوره؟ نوشیدنیتون چی بود مگه هزینه‌شو میدم.
+عه‌نه بابا میخوای راحت باش نده؟
نوشیدنیم هزینه نداره!باید برام دمنوش درست کنی.
تازه لباسمم کثیف شد اونم زحمت نمیشه برات!
ماتم برده بود! لباسشو بشورم یعنی؟
دمنوش؟
+باز رفت تو اسمونا! کجایی جناب؟
-خانوم نه که یکم درخواستتون سنگین بود، به خاطر همون‌.
+من درخواستی دادم؟ کِی؟
اها اگه دمنوش و لباس میگی که خب،خودت باعثش شدی. نخوای هم یکاری میکنم بخوای!
-اها، خب من یکم کار دارم بعد...
با نگاهش خفه شدم.
+کار داری؟
-نه نه کاری نیست.چیکار کنیم؟ کجا باید دمنوش درست کنم؟ لباستونو چیکار کنم؟
+ماشین داری؟
-اره.
+سوار شو دنبال ماشینم بیا.
سوار ماشین شدم و دنبالش رفتم.
داشت من و میبرد خونشون یعنی؟
جلوی یه اپارتمان چند طبقه وایسادیم و پیاده شدیم.
-دنبالم بیا.
با اسانسور بالا رفتیم و طبقه سوم وایسادیم.
در واحدشو باز کرد و خودش جلوتر رفت داخل.
اشاره کرد که وارد شم و بعد وارد شدنم در و بست.
بلند گفتم "یاالله"
که دختره خندید.
متعجب نگاهش میکردم که گفت:
+به کی سلام میکنی جناب؟ کسی اینجا نیست‌.
-یعنی تنهایی؟
+اره خب مگه چیه! منو سوال پیچ نکن، بیا برو دمنوشمو درست کن. لباسمو میدم میبری میشوری!
سرمو تکون دادم که اشپزخونه رو نشونم داد و بعد چیدن وسایل روی میز، خودش تو اتاق رفت.
بعدِ اومدنش لباساشو عوض کرده بود و لباس خونگی پوشیده بود.
-خب بانو امر بفرمایید چه دمنوشی میخواید؟
+مسخره میکنی منو؟
-نه من غلط بکنم.
+ایهلامور. بلدی دیگه؟ گند نزنی تو اشپزخونه ی قشنگم!
-بلدم نگران نباش!
بلد بودم،دمنوشی بود که وقتی ترابزون بودم بیشتر از همه میخوردیم. البته من نمیخوردم.ولی درستش که میکردم!
حدود ۱۰ دقیقه بعد دمنوش و اماده کردم و بردم دادم بهش.
+نه بابا ماشالله.
خب لباسمو گذاشتم رو جاکفشی پیش در. میتونی بری!
-ولی نمیخوام برم!
دمنوش پرید تو گلوش و چندبار سرفه کرد.
+من نپرسیدم میخوای بری یا نه، گفتم برو.
نزدیکش شدم و گفتم:
-ببینمت دختر خانوم. یه پسر و برداشتی اوردی تو خونه ای که تنهایی، نمی‌ترسی مثلا؟
+نه‌بابا آقا پسر! اخه من از چیِ تو بترسم؟ تا بهت گفتم لباسمو بشور گفتی چشم. ترس داری؟
-نه خوشم اومد،من میرم خانومِ نترس. ولی دفعه بعد پسری و اینجوری نیار خونه.
+لازم نیست تو نگران من باشی! فردا لباسمو تو کتابخونه ازت میگیرم. به سلامت!
لباسشو از روی جاکفشی برداشتم و بعد پوشیدن کفشام از پله ها پایین رفتم.
سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم.
اسمشو چرا نپرسیدم؟
"ایسویِ کله پوک! یه شب از فکرش نخوابیدی بعد دختره رو دیدی اسمشم نپرسیدی."

« فادیمه »
دمنوشمو خوردم و دراز کشیدم،خسته بودم و الان بود که خوابم ببره.
ولی ذهنم درگیر بود.
همون ماشینی بود که دیشب جلوی کافه دیدم!
از حق نگذریم چه ماشین قشنگی چشممو گرفتا!
صاحب ماشین و....
"فادیمهههه با خودت رو راست باش. خوشتیپ بود. خوشگلم بود.
وای خاک تو سرم. دختره‌ی بی حیا چی داری میگی؟ فکررشم نکن اصلا نمیشه!
نوچ نوچ نووووچ!"
همینجوری داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که خوابم برد.
صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم.
دمنوش و صبحونه‌مو اماده کردم و بعد خوردنش، لباسامو عوض کردم.
میخواستم برم کتاب خونه و هوا هم خوب بود، شلوار جینِ آبی یخی‌مو پوشیدم با کراپ  شومیز سفیدم.
موهامو شونه کردم و یه تیکه‌شو از پشت گیره زدم.
کفش ایرفورسای سفیدمو پوشیدم و بعد برداشتن وسایلم و سوییچ ماشین، راهی کتابخونه شدم.
+سلام عمو.
-سلام دخترم،خوش اومدی‌.
+مرسی عمو.
به سمت همون میز همیشگی رفتم و وسایلامو روش گذاشتم‌.
کتابی که میخوندم و از قفسه ها برداشتم و نشستم.
شروع به خوندن کتاب کردم و غرق خوندن شده بودم.
یکمی که گذشت دیدم که زیادی خوندم.
+واای پاک یادم رفتا... برای تمرین تئاتر منتظرمن!
کتاب و بستم و سرمو بالا آوردم که همون پسر دیشبیه رو دیدم.
+وای.
-نترس خانوم، منم.
+یجوری میگی "منم" انگار میشناسمت! چیه باز بی سر و صدا نشستی اینجا؟
-ازونجایی که منو دیشب بردی خونت گفتم شاید میشناسی،همچینم بی سر و صدا نبود چند باری صدات زدم ولی خیلی غرق کتابت بودی. لباستو آوردم.
تازه یادم افتاد قرار بود لباسمو بیاره!
+اها مرسی،میتونی بری.
-اگه جایی میری میتونم برسونمتا!ازونجایی که گفتی منتظرتن.
سوییچ و نشونش دادم و گفتم:
+ماشین دارم، ممنون.
-بهتر، خداحافظ.
"وا خود درگیره ها طرف! خودت گفتی برسونمت!"
از کتابخونه بیرون رفت و پشت سرش هم من وسایلمو جمع کردم و رفتم.
سوار ماشین شدم و خواستم استارت بزنم که روشن نشد. دوباره استارت زدم نشد. دوباره و دوباره و دوباره.
3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم -خانوم این چه حرفیه! من کجام به معتادا میخوره؟ نوشیدنیتون چی بود مگه هزینه‌شو میدم. +عه‌نه بابا میخوای راحت باش نده؟ نوشیدنیم هزینه نداره!باید برام دمنوش درست کنی. تازه لباسمم کثیف شد اونم زحمت نمیشه برات! ماتم برده بود! لباسشو…
"وای نه ماشین عزیزم الان خراب نشو بزار پولمو بگیرم قول میدم عوضت کنم.
اوف خدایا، چیکار کنم الان؟"
پیاده شدم که گوشیم زنگ خورد،ناز بود.
+جانم؟
-کجایی دختر؟ یه بار نشد تو زود بیای.
+ماشینم دوباره خراب شده نازز! جلوی کتابخونه ام.
-هوف توام که با اون ماشینت.
برو کافه آردا بیارتت.
+باشه.
بدو بدو به سمت کافه رفتم.
وارد که شدم بدون نگاه کردن به دور و بر، تند تند شروع به صحبت کردم.
+سلام به داداش آردااا جونم.
-سلام دختر. چیشده؟
+عااا متاسفانه وقت ندارم پس میگم سریعتر ماشینم خراب شد، تئاتر هم منتظرمن ناز گفت بگم که تو ببری منو.
-فادیمه من مشتری دارم! چیکارت کنم اخه؟
برگشتم مشتریارو دیدم و بله واقعا زیاد بودن.
ولی چشمم به کی خورد؟همون پسره! همونی که اسمشم نمیدونم.
انقدر نزدیکمون بود که صدامونو شنیده بود.
بلند شد اومد سمتمون و گفت:
-من که بهت گفتم بزار برسونمت خانوم. آردا داداش من برسونمش؟
+ای قربون دستت ایسو.
ایسو؟ پس اسمش ایسو بود.
نتونستم چیزی بگم..
به خودم که اومدم سوار ماشینش بودم.
آدرس تئاتر و بهش دادم که روند به سمتش.
-تئاتر کار میکنی؟
+اره. دارم برای یه اجرا تمرین میکنم، اجرای اصلی چند روز دیگه‌ست.
-اها چه خوب، موفق باشی!
+هوم.
جلوی در ورودی تئاتر وایستاد.
+مرسی به خاطر لطفت،خداحافظ‌.
پسره، یعنی همون ایسو، نه فادیمه ایسو چیه؟
خلاصه که لبخندی زد و منم سریع وارد تئاتر شدم و بعد عوض کردن لباسم، رفتم روی صحنه برای اجرای تمرینی.
عوامل همه تو ردیفای اول نشسته بودن و اون پشت هم چون کسی نبود نگاه نکردم.
ولی آخر اجرا دیدم که از پشت سالن هم صدا میاد.
چراغارو که روشن کردن،اون آدم رو دیدم!
ایسو؟
"اوفففف این اینجا چیکار میکنه دیگه؟"
استایل فادیمه نازم💕
*آره خلاصه، استایلای فادیمه سریال و فراموش کنید اینجا استایلا قراره فرق داشته باشه😂😭
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
1
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم

ایسو هنوز روی صندلی نشسته بود.
اخمی کردم و از روی سن پایین آمدم، که عوامل جلوم رو گرفتن و تشویقم کردن.
بعد از تشکر، نفس راحتی کشیدم و دوباره به سمت صندلی ایسو قدم برداشتم.
بالاخره از جاش بلند شد، بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه، خودم شروع کردم به حرف زدن:
-اینجا چیکار می‌کنی لان؟مزاحمی چیزی هستی؟
خنده ای از سر مسخره کردن حرفم زد و گفت:
+اومدم تئاتر ببینم،مشکلی داره؟
-تئاتر تمرینی دیدن داره اخه؟بیکاری؟
حرفی نزد و سرش رو پایین انداخت از فرصت استفاده کردم و ادامه دادم:
-اصلا به من چه!تو بیکاری ولی من کار دارم.
بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه، سریع بهش پشت کردم و رفتم پشت صحنه.
نتونستم جلوی لبخندم و افکاری که پشت سرهم میومدن رو بگیرم و برای چند دقیقه مثل سنگ، یک جا ایستادم.
به همهمه ای که دور و برم بود، اصلا اهمیت نمیدادم.
بعد از چند دقیقه ای که توی حال و هوای خودم بودم،
به خودم اومدم و ناز رو دیدم که داره همینجوری دستش رو جلوی صورتم تکون میده و اسمم رو صدا میزنه:
-فادیمه؟الو؟کجا سیر میکنی؟
سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
+چیه؟چیشده؟
-وا هیچی نشده!تو چرا انقد تو فکری؟
+برای اجرا ذوق دارم.
ناز با نگاه شکاکش بهم فهموند که حرفم رو باور نکرده اما نخواست بحث رو ادامه بده.
ادامه دادم:
-امروز خیلی خسته شدم، میرم خونه استراحت کنم.
بعد هم بوسه ای روی گونه ش گذاشتم و باهاش خداحافظی کردم.
-فردا میبینمت.
+می‌بینمت.

«ایسو»
چند ساعت از تئاترش گذشته بود، هنوز هم خودم رو سرزنش میکنم.
"آخ ایسو، مگه عقب مونده ای چیزی هستی که میری تئاتر دختری رو ببینی که هنوز اسمش رو هم نمیدونی؟"
حسابی از دست خودم عصبی بودم.نمی‌دونم یهو چیشد که اصلا تصمیم گرفتم برم و اجرای تمرینی شو ببینم!
به ساعت نگاه کردم، باید میرفتم شرکت تا پروژه رو تحویل بدم، همینجوریشم تحویل پروژه خیلی به تأخیر افتاده بود.
داشتم لپ تاپم رو برمیداشتم که گوشیم زنگ خورد، اوروچ بود.
اوروچ تنها کسی بود که توی اون شهر کوفتی برام ارزشمند بود.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم ایسو هنوز روی صندلی نشسته بود. اخمی کردم و از روی سن پایین آمدم، که عوامل جلوم رو گرفتن و تشویقم کردن. بعد از تشکر، نفس راحتی کشیدم و دوباره به سمت صندلی ایسو قدم برداشتم. بالاخره از جاش بلند شد، بدون اینکه منتظر بمونم حرفی…
تماس رو وصل کردم.
-به بههه اوروچ بِی چیشده یاد داداشت افتادی؟
+الحق که پرویی!
با خنده گفتم:
-خب خب چخبر داداش؟اهالی فورتونا چطورن؟
-خبر خاصی...
بعد انگار که یهو یه چیزی یادش اومده باشه گفت: ایسووووو باورت نمیشه امروز توی بیمارستان یه دختره رو دیدم ۲۰ سالش بودا ولی دکتر بود.
با تعجب گفتم:
- وا!چطور ممکنه؟
+میگفتن آیکیوی 175 داره
-پس ظاهراً خوشگل هم بوده که اینطوری
به چشم داداش من اومده.
اوروچ برای چند لحظه ساکت شد.
-الو داداش هستی؟
+هستم هستم.
-چیشد؟حواست رفت پیش خانم دکتر؟
+ایسو خوشگل بود، اما...
-اما چی؟
+ دخترِ کوچاری بود.
ذوقم کور شد،میدونستم ذوق اوروچ هم
اون لحظه ای که فهمیده کور شده.سعی
کردم حواسشو پرت کنم
+مامان بزرگ چطوره؟ خیلی وقته ازش خبری ندارم.
-خوبه، تقریبا هر روز یه سر به عمو شریف میزنه.
+هوم.مامان چی؟
-با کارخونه درگیره، داداش تو چرا بهش زنگ نمیزنی؟
+بی خیال داداش، همین که حالشو از تو
بپرسم کافیه
یکم دیگه با اوروچ حرف زدم و حواسشو
از دختر کوچاری حسابی پرت کردم.
اینم از شانس اوروچه دیگه! بعد از قرن ها
از یکی خوشش اومده صاف طرف دختر
دشمن درمیاد.
نگاهم به ساعت افتاد به کل تحویل پروژه رو فراموش کرده بودم.
سریع وسایلمو برداشتم و رفتم شرکت.
پروژه ها رو تحویل دادم بعد هم از شرکت زدم
بیرون، حوصله خونه رو نداشتم پس به سمت کافه ی آردا راهی شدم.
....
سه ساعتی میشه که آردا داره ازم کار می‌کشه.
-آردا خوب گیرم آوردیا! من اومدم اینجا
حوصلم سر نره تو ازم کار کشیدی.
+خب دیگه کمک کردم حوصلت سر نره.
ندیدی کافه چه شلوغ بود؟
-خب پس حالا که کافه خلوت شده، چرا یه نوشیدنی بهم نمیدی؟
+الان میارم
رفتم سر یکی از میزا نشستم آردا هم با دوتا نوشیدنی اومد.
-ناز کجاست؟
+احتمالا خونس
-هوم
نمیدونستم چیکار کنم، دوست داشتم درمورد اون دختره ازش بپرسم.
-ایسو چیزی میخوای بگی؟
+راستش اره
-بگو خب.
+آردا اون دختره ای که امروز رسوندمش کی بود؟
-فادیمه رو میگی؟ دوست صمیمی نازِ.
پس اسمش فادیمه ست...
زیر لب چند باری اسمشو تکرار کردم
-خیر باشه ایسو چشمتو گرفته؟
سریع گفتم:
+نه بابا چه چشم گرفتنی فقط کنجکاو بودم ببینم این دختر پررو کیه؟آخه تو نمیدونی چه بلایی سر من آورد.
آردا چشاش برق زد و گفت:
-مگه امروز برای اولین بار نبود که میدیدش؟
+نه بابا اولین بار توی کتابخونه دیدمش.
-خب خب تعریف کن.
خلاصه که همه چیزو برای آردا تعریف کردم.
آردا با خنده گفت:یعنی تو واقعا رفتی خونش و  براش ایهلامور درست کردی؟
کلافه سرمو تکون دادم.
آردا ادامه داد:
-پس با این حساب باید خیلی ازش عصبی باشی؟
ازش عصبی بودم؟نه واقعا! هیچ عصبانیتی بخاطرش تو وجودم نبود.
+یکم رو مخه، اما قرار نیست دیگه ببینمش
که بره رو مخم.
البته خودمم از حرفی که زدم زیاد مطمئن نبودم....
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم

ولی خب مگه قرار بود ببینمش؟
بیخیال ایسو. اونم یه ادم عادی!
-تو هپروتی ایسو؟
+نه داداش همینجام!
پوکر گفت:
-اها اره قطعا همینطوره.
باید بحث و بپیچونم!
+کار و بار چطور پیش میره؟
-منم اصلا نفهمیدم داری میپیچونی!هر روز تو کافه پیشمی دیگه پرسیدن داره؟
لبخند ضایعی زدم.
+داداش من...چیزه فکر کنم اعصابت زیادی خورده،حالا شایدم زنداداش باعثشه که فکر نکنم ولی خب یکم دیگه پیشت بمونم میخوری منو، پس خداحافظ.
تند تند حرف میزدم و آردا همینجوری متعجب نگاهم میکرد،معلوم بود نصف حرفامو نمیفهمه. بدون اینکه بهش اجازه حرف زدن بدم بدو بدو از کافه اومدم بیرون و سوار ماشینم شدم.
به سمت خونه روندم، ده دقیقه ی بعد به خونه رسیدم.
خیلی خسته بودم، از خستگیای تو ذهنم که دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم.
حتی فکر اوروچ هم ولم نمی‌کرد!هیچوقت نتونستم بفهمم...
چرا ما؟ یعنی خدا ادمی شایسته تر از ما برای این دشمنی پیدا نکرد؟
از وقتی چشم باز کردیم، اسلحه دادن دستمون و تو گوشمون خوندن"یا میکُشی، یا کشته میشی!"
من تونستم از اون دشمنی فرار کنم؛ ولی داداشم؟ ماه ها بود که ندیده بودمش ولی نمی‌تونستم برم پیشش.
خسته بودم از حرفای تکراری که هر بار تو اون عمارت می‌شنیدم.
همچنان داشتم فکر میکردم،که خوابم برد...

« فادیمه »
دیشب نفهمیدم چجوری خوابم برد.
با صدای الارم بیدار شدم.
لباسم خیس بود، چرا؟
واااای!دیشب قبل خواب داشتم ایهلامور میخوردم،پاااک یادم رفت، آفرین فادیمه اینم ریختی رو خودت!
بلند شدم و دیدم نمیتونم اینجوری تحمل کنم. یه دوش فوری گرفتم.
موهام و سشوار کشیدم و بعد اماده شدن به ناز زنگ زدم.
+سلااااام نازم.
-سلام دختر.چطوری؟
+خوب تر از این نمیشه.
صدامو مظلوم کردم.
+ناازم؟
-چیه باز؟
+بیرون نریم؟
-ایول!کِی بریم؟
+اماده شیم تا یه ساعت دیگه بریم.
-حله.
گوشی و قطع کردم و شروع کردم به اماده شدن.
برای لباس، کت و شلوار جین پوشیدم از زیرشم کراپ صورتی.
کلیپس پلومریا هم زدم به موهام.
واسه ارایش یه خط چشم نازک کشیدم، یذره ریمل و رژگونه هم زدم .
رژ هم که همیشه میزنم.
منتظر بودم ناز زنگ بزنه.
بالاخره گوشیم زنگ خورد.
+جانم خانومی؟
-بیا پایین.
+اومدم.
گوشی و قطع کردم و بدو بدو رفتم پایین.
+سلاممم نازم.
-سلام بز کوهی.
گونش و بوسیدم.
-پرانرژیا فادیمه.
+دیگههه.
ماشین رو به سمت پاساژ روند.
بعد از پیاده شدن گفتم:
+نازم؟ اماده ای دیگه بریم کارتامونو خالی کنیم؟
-آماده‌ی آمادهه.
«۴ ساعت بعد»
با صدای خسته ای گفتم:
+وای خسته‌م بیا بشینیم یکم.
-اره بشینیم.
اگه دیگه چیزی لازم نداری بریم دیگه.
+نه بریم.
سوار ماشین شدیم که گوشی ناز زنگ خورد.
-جانم؟
-تازه میخوایم بریم شام.
-عاا تنهایی؟
-اوکی ببینم چی میشه.
قطع کرد که پرسیدم:
+کی بود؟
-اردا. میگه دوستش پیششه بیاید باهم بریم شام.
+دوستش کیه؟
-ایسو. نمیشناسیش که.
+میشناسمش. نمیدونم والا من از اون فرار میکنم اونم همش سر راهمه.
-اگه نمیخوای نریم.
+نه بابا بریم، بیخیال.
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم

وارد رستوران شدیم.
اردا با دیدن ما دست تکون داد، ولی تنها بود و کسی کنارش نبود. تعجب کردم و داشتم با دقت اطرافم رو نگاه میکردم،
که یهو ناز دستمو کشید و به سمت میزی که آردا نشسته بود برد.
لبامو از هم باز کردم که بپرسم دوستت کجاست؟اما صدایی توی سرم گفت "به تو چه آخه!" و هیچ حرفی نزدم.
ناز: آردا مگه نگفتی ایسو هم هست؟کو پس؟
آردا با کلافگی گفت؛ آره هستش، اما خب یکم بی حواسه دیگه!یادش رفته بود در ماشین رو بسته یا نه رفت چک کنه.الان میاد.
ناخودآگاه لبخندی زدم، نمی‌دونم دلیل این لبخند چی بود اما سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.
یکم بعد، ایسو اومد و روبروی من نشست.
درست بهم نگاه نمی‌کرد، فقط یه سلام سرسری و بعدش رو به آردا کرد و گفت:
-آردا بگو بیان سفارشا رو بگیرن دیگه!مردم از گشنگی.
آردا سر تکون داد و اشاره ای به گارسون کرد،
گارسون هم اومد و سفارشامون رو گرفت.
تا موقعی که شام رو بیارن آردا همش درحال حرف زدن بود و مزه می‌ریخت!اما ایسو کاملا ساکت بود،فقط بعضی وقتا با تکون دادن سرش حرفای آردا رو تأیید می‌کرد.
شام رو آوردن و همگی در سکوتی وحشتناک غذا خوردیم،بعد از خوردن شام هم منتظر دسر بودیم.
حوصلم دیگه داشت سر می‌رفت که ناز گفت:
وای بچه ها،چه باحاله این!اینجا رو نگاه کنید،
پشت منو سوال داره،جواباشون هم هست.
آردا: بده ببینم
خودشو خم کرد و خواست منو رو از دست ناز بکشه،که ناز دستشو کشید عقب:
-نه نمیدم بهت!من میشم مجری و سوالات رو ازتون میپرسم
+من که موافقم
من هم موافقم رو اعلام کردم و گفتم: منم اوکیم.
همه برگشتیم و به ایسو نگاه کردیم،ایسو هم سرشو تکون داد:
-منم موافقم اماااا بازی که همینطوری نمیشه!
نتونستم خودمو نگه دارم و با تعجب گفتم: یعنی چی؟
ایسو سرشو چرخوند طرفم، از سر شب این اولین باری بود که بهم نگاه میکرد؛اونم درست توی چشمام:
-یعنی شرطی بازی میکنیم!اونجوری که بازی بی معنی میشه.
آردا: حله داداش.
نمی‌خواستم کم بیارم پس خودمو صاف کردم و گفتم: با اینکه معلومه برنده کیه ولی باشه.
ایسو لبخندی زد بعد هم رو به ناز کرد و گفت:
بپرس.
آردا با تعجب پرسید: وایسا وایسا! فقط شرط سر چی؟
ایسو با لبخندی شیطانی گفت: بازنده باید تا یک هفته هرچی برنده گفت رو انجام بده.
رو کرد به من و ادامه داد: قبوله؟
توی چشماش میتونستم شیطنت رو واضح ببینم، اما من فادیمه کوچاری بودم! محال بود کم بیارم.
"ایسو خان فقط وایسا و ببین چطوری یه هفته ازت کار بکشم."
با اطمینان گفتم: قبوله.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم وارد رستوران شدیم. اردا با دیدن ما دست تکون داد، ولی تنها بود و کسی کنارش نبود. تعجب کردم و داشتم با دقت اطرافم رو نگاه میکردم، که یهو ناز دستمو کشید و به سمت میزی که آردا نشسته بود برد. لبامو از هم باز کردم که بپرسم دوستت…
ناز داشت نگامون میکرد که چشمکی واسش زدم.
ناز: خب من که خودم بازی نمی‌کنم چون جوابارو میدونم.فقط حواستون باشه سوالات رو میپرسم، اول دستاتونو بالا می‌برید بعد جواب میدینا!
هممون سرمون و به نشونه"باشه" بالا پایین کردیم.
-اون چیه که میشکنی حتی بدون اینکه بهش دست بزنی؟
هممون داشتیم فکر می‌کردیم که آردا دستشو بالا برد:
ناز: خب بگو ببینم.
آردا:دست!
هممون پوکر شدیم.
ناز:آردا؟ یه سوال می پرسم راستشو بگو.
آردا:جانم؟
ناز:چقد فکر کردی که اینو بگی؟
اردا تازه متوجه شد که ناز داره مسخرش میکنه.
هر ۳ تامون زدیم زیر خنده،اردا اول نگامون کرد که بعد خودشم خندید.
ایسو:خب حالا من بگم؟
ناز:بگو ببینیم...
ایسو: قول.
ناز: عاااا آفرین!آردا یکم از ایسو یاد بگیر خواهشا.
ایسو خندید و آردا چشماشو کوچیک کرد و به ناز خیره شد.
" اوف فادیمه کجایی.این یانگاز داره میزنه جلو ها ازت!"
ناز: خب بعدی.اون چیه که باهاش می‌تونیم اون طرف دیوار و نگاه کنیم؟
"بدو فادیمه،بدو باید جواب بدی‌."
تو هپروت بودم و وقتی جواب و پیدا کردم به خودم اومدم که دیدم دارن میخندن،انگار یکی جواب اشتباه داده بود.خلاصه دستمو بالا بردم که ناز گفت:
-بفرما فادیمه‌م.
+پنجره!
-عااا باریکلااا، نخبه ایا!
+بالاخره اون همه کتاب خوندن الکی نبود.
چشمکی واسش زدم.
نیم ساعت گذشته بود و هنوز داشتیم بازی می‌کردیم.
من ۸ تا جواب داده بودم،ایسو ۳ تا و اردا ۷ تا.
ناز: خب من دیگه واقعا خسته شدم. این معما تکلیف برنده رو مشخص می‌کنه دیگه!
ایسو سر جاش صاف نشست و گفت:
-خب زنداداش بفرما.
"داشت می‌باخت. اخ فادیمه اینم جواب بده از این یانگاز یه هفته کار بکش!
اونهمه کتاب خونه برای چی میره این؟ سر جمع ۳ تا معما رو جواب داده بود!"
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗞𝗶𝗿𝗶𝗸 𝗵𝗮𝘁𝗶𝗿𝗮𝗹𝗮𝗿𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

ناز:چی رو میشه دید، ولی نمی‌شه لمس کرد؟
این یکی جوابش خیلی قشنگه..
می‌دونستم!
ولی چند ثانیه صبر کردم.
اردا که چشماش از شدت خواب داشت میرفت.
دستمو بردم بالا که ناز اشاره کرد جواب بدم.
با لحن و لبخند تلخی گفتم:
+رویا...
و با حسرت به ناز نگاه کردم.
لبخند زد.
نباید چشام پر می‌شد...
تو فکر بودم که ایسو هم به حرف اومد: آره، رویا...
اونم لبخند تلخی زد.
اردا دستشو رو شونه ایسو گذاشت.
اون چرا؟
نمی‌دونم..
سرم و رو شونه ناز گذاشتم و چشام‌و بستم.
چند ثانیه فضا همینجوری ساکت بود و منم تو فکر بودم.
چشام پر بود. دوباره رویا..
چشام و باز کردم که ایسو رو دیدم. داشت نگام میکرد.
فکر کنم متوجه اشک تو چشام شد که برای عوض کردن جو شروع به حرف زدن کرد.
-خب...عه اردا جون باختی.
به آردا نگاه کردم و جفتمون زدیم زیر خنده.
ایسو: چیه؟
گفتم: اردا باخت؟
-پس کی؟
+اردا ۷، تو ۳! شما باختی اقا پسر.
لبخند حرص دراری زدم.
تازه متوجه شده بود باخته که پوکر شد.
-یعنی من باختم؟
+خوشبختانه.
با شیطونی نگاش کردم.
-اها.. خب. چیز یعنی.
اردا: وای بچها من دارم میمیرم پاشید بریم دیگه.فادیمه توام فردا به این بدبخت فلک زده میگی میخوای چقد ازش کار بکشی .
فادیمه: باشه داداش.
بلند شدیم و سوار ماشین اردا شدیم.
اول ناز و رسوندیم بعد ایسو گفت:
-داداش همینجا جلوی در کافه من پیاده‌ میشم با ماشین خودم میرم.
اردا باشه ای گفت که لبخند شرورانه ای زدم!
+جناب؟
ایسو جواب داد: بله؟
+نه که باختی، منم اصلا دلم نمیخواد داداشم اذیت شه بی خوابی بکشه، منم برسون دیگه.
کلافه نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که پشیمون شد.
-هوف خدایا! باشه.
پیاده شدیم و سوار ماشینش شدیم که روند سمت خونه‌م.
تو راه چشام و بسته بودم که با سوالی که پرسید چشام و باز کردم:
-میگم.. خانومِ.. اسمتونو نمیدونم. خانومِ؟
+اسمم فادیمه‌ست.
-اها.اسم منم ایسوعه. خلاصه.یه سوال می‌پرسم. یعنی جسارته اگه دوست نداشتی می‌تونی جواب ندی..
+بپرس!
-اونجا.. ام.. گفتی رویا.. چرا حالت بد شد؟
لبخند تلخی زدم. نباید نشون میدادم؟
+یعنی داستانش مفصله و... اصلا فکر نمی‌کنم لازم باشه توضیحش بدم.
پوکر روبه روشو نگاه کرد که ادامه دادم:
+فعلا یعنی. تو چرا حالت بد شد؟
-داستان منم مفصله، اتفاقا خیلیم دوست دارم بگم ولی خب الان خوابتون میاد مادمازل بفرمایید خونه‌تون.
+عه رسیدیم!فعلا.
-شب بخیر.
+شب بخیر.
وارد ساختمون شدم و بالا رفتم.
بعد عوض کردم لباسام و پاک کردن ارایشم رو تختم دراز کشیدم.
فکرامو مرور کردم.
یعنی داستانِ اون چیه؟
شاید اونم مثلِ من داره از یه چیزی فرار می‌کنه و تو ذهنش یه زندگیِ بدون اون داره!
هر چی که هست، اون تو دشمنیِ بزرگی که من هستم نیست...
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم ناز:چی رو میشه دید، ولی نمی‌شه لمس کرد؟ این یکی جوابش خیلی قشنگه.. می‌دونستم! ولی چند ثانیه صبر کردم. اردا که چشماش از شدت خواب داشت میرفت. دستمو بردم بالا که ناز اشاره کرد جواب بدم. با لحن و لبخند تلخی گفتم: +رویا... و با…
«ایسو»
وقتی پیاده شد، به سمت خونه ی خودم راهی شدم، خونه هامون خیلی از هم فاصله نداشت!
راستش نمی‌دونستم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت.
بعد از ۵ دقیقه رسیدم، در خونه رو باز کردم و و نشستم روی مبل.
از اینکه دربرابرش باخته بودم خنده م گرفته بود!
حالا یک هفته قرار بود ازم کار بکشه.
"آخه ایسو احمقی؟چرا همچین شرطی میزاری."
یهو یاد اون لحظه ای افتادم که گفت رویا...
چشماش پر شده بود،یعنی اونم مثل من بود؟ همینطور فکرهای مختلف توی ذهنم پرسه میزدن که از خستگی زیاد چشمام سنگین شد و خوابم برد.
صبح که بیدار شدم دیدم روی مبل خوابم برده!
کمرم بخاطر اینکه روی مبل خوابیده بودم داشت می‌شکست، زیر لب فحشی نثار خودم کردم.
امروز باید میرفتم کتابخونه تا پروژه ی جدیدم رو شروع کنم.
خیلی سریع دوش گرفتم و آماده شدم.
لپتاپ و سوییچم رو برداشتم و به سمت کتابخونه حرکت کردم.
4