𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
بچههای دوتا روستای دشمن که باهم اصلا کنار نمیان،بهخاطر این که دوستای صمیمیشون باهم ازدواج کردن مدام مجبورن تو یه جمع باشن و همدیگهرو تحمل کنن. اما وقتی دوستاشون تو یه تصادف جونشون رو از دست میدن،طبق وصیتی که داشتن،مسئولیت نگهداری از بچهی کوچیکشون،به…
خب ایدهی این فنفیک از اینچنله💘؛
معرفی کارکتر هارو کمکم براتون میزارم و روند پارتگذاری هم اینجوریه که هر شب بهجز جمعهها که روز پخشمونه یهپارت میزارم✨
اگه ایدهای/سوالی هم راجعبهش داشتید توی بات بپرسید🫶🏼:
معرفی کارکتر هارو کمکم براتون میزارم و روند پارتگذاری هم اینجوریه که هر شب بهجز جمعهها که روز پخشمونه یهپارت میزارم✨
اگه ایدهای/سوالی هم راجعبهش داشتید توی بات بپرسید🫶🏼:
@ZarahearsBot
💘7
ایسو فورتونا | ۲۶ ساله
مهندس شرکت “ارک یاشام”؛
پسری که سالها پیش برای ادامهی تحصیل راهی استانبول شد همونجا موندگار شد .
ایسو آدمی نیست که به چیزی یا کسی برای مدت طولانی پایبند بمونه و همیشه راهی برای فاصله گرفتن پیدا د و ترجیح میده بار مشکلاتش رو خودش به دوش بکشه .
گاهی خودش رو بابت اتفاقاتی که شاید حتی تقصیر اون نباشن، گناهکار میدونه و همین احساس، بیشتر از هر چیزی اونو از بقیه دور میکنه.
ظاهرا آروم و بیتفاوته؛ اما پشت ظاهر آرومش، پسری زندگی میکنه که بیشتر از چیزی که نشون میده اهمیت میده.
مهندس شرکت “ارک یاشام”؛
پسری که سالها پیش برای ادامهی تحصیل راهی استانبول شد همونجا موندگار شد .
ایسو آدمی نیست که به چیزی یا کسی برای مدت طولانی پایبند بمونه و همیشه راهی برای فاصله گرفتن پیدا د و ترجیح میده بار مشکلاتش رو خودش به دوش بکشه .
گاهی خودش رو بابت اتفاقاتی که شاید حتی تقصیر اون نباشن، گناهکار میدونه و همین احساس، بیشتر از هر چیزی اونو از بقیه دور میکنه.
ظاهرا آروم و بیتفاوته؛ اما پشت ظاهر آرومش، پسری زندگی میکنه که بیشتر از چیزی که نشون میده اهمیت میده.
#𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
❤🔥25💘2🍓1💋1😭1
فادیمه کوچاری | ۲۳ ساله
طراح شرکت “ارک یاشام”؛
دختری که سالهای تحصیلش رو تو ترابزون گذروند و برای ساختن آیندهای که خودش انتخاب کرده بود، به استانبول اومد.
فادیمه مستقله و همیشه روی پای خودش میایسته .
خشن و جدی به نظر میرسه و تو برخورد با آدمهای ناآشنا، گارد هرچند ضعیف اما مشخصی داره
ولی کسایی که باهاش صمیمی میشن فادیمهی دیگهای رو میبینن،فادیمهای که مهربون،وفادار و عمیقا دلسوزه.
طراح شرکت “ارک یاشام”؛
دختری که سالهای تحصیلش رو تو ترابزون گذروند و برای ساختن آیندهای که خودش انتخاب کرده بود، به استانبول اومد.
فادیمه مستقله و همیشه روی پای خودش میایسته .
خشن و جدی به نظر میرسه و تو برخورد با آدمهای ناآشنا، گارد هرچند ضعیف اما مشخصی داره
ولی کسایی که باهاش صمیمی میشن فادیمهی دیگهای رو میبینن،فادیمهای که مهربون،وفادار و عمیقا دلسوزه.
#𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
❤🔥28💘3🍓1💋1
مرت ییلماز | ایپک کاراچای
مرت مدیر شرکت “ارک یاشام” و یکی از نزدیکترین دوستای ایسو هستش؛
سالهاست ایسو رو میشناسه و از معدود آدمهاییه که میتونه سکوتها و فاصله گرفتنهای اونو بفهمه،حتی وقتی ایسو چیزی توضیح نمیده.
ایپک ، آشپز یکی از هتلهای استانبول و یکی از نزدیکترین دوستای فادیمهست؛
دختر شیرین، مهربون و گرمیه؛
رابطهی اون و فادیمه چیزی فراتر از یه دوستی معمولیه،
سالها کنار هم بودن و ایپک تو خیلی از موقعیتها تکیهگاه فادیمه بوده .
مرت مدیر شرکت “ارک یاشام” و یکی از نزدیکترین دوستای ایسو هستش؛
سالهاست ایسو رو میشناسه و از معدود آدمهاییه که میتونه سکوتها و فاصله گرفتنهای اونو بفهمه،حتی وقتی ایسو چیزی توضیح نمیده.
ایپک ، آشپز یکی از هتلهای استانبول و یکی از نزدیکترین دوستای فادیمهست؛
دختر شیرین، مهربون و گرمیه؛
رابطهی اون و فادیمه چیزی فراتر از یه دوستی معمولیه،
سالها کنار هم بودن و ایپک تو خیلی از موقعیتها تکیهگاه فادیمه بوده .
#𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
❤🔥28🍓5💘3
الیف کایا | بورا اوزتورک
هر جفتشون وکیلن و از نزدیکترین دوستای ایسو و فادیمه؛
الیف آدمِ حمایتگر، باهوش و کمی ریزبینه و معمولا چیزایی رو متوجه میشه که بقیه راحت از کنارشون میگذرن .
بورا نسبت به الیف آروم ترو کمحرفتره و معمولا ترجیح میده قبل از هر تصمیمی، همهی جوانب ماجرا رو بررسی کنه؛
بورا و الیف در کنار هم، برای ایسو و فادیمه شبیه دو نفری هستن که درست وقتی همهچی پیچیده میشه،راهی برای بیرون اومدن از اون پیدا میکنن.
هر جفتشون وکیلن و از نزدیکترین دوستای ایسو و فادیمه؛
الیف آدمِ حمایتگر، باهوش و کمی ریزبینه و معمولا چیزایی رو متوجه میشه که بقیه راحت از کنارشون میگذرن .
بورا نسبت به الیف آروم ترو کمحرفتره و معمولا ترجیح میده قبل از هر تصمیمی، همهی جوانب ماجرا رو بررسی کنه؛
بورا و الیف در کنار هم، برای ایسو و فادیمه شبیه دو نفری هستن که درست وقتی همهچی پیچیده میشه،راهی برای بیرون اومدن از اون پیدا میکنن.
#𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
💘21❤🔥9🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
الیف کایا | بورا اوزتورک هر جفتشون وکیلن و از نزدیکترین دوستای ایسو و فادیمه؛ الیف آدمِ حمایتگر، باهوش و کمی ریزبینه و معمولا چیزایی رو متوجه میشه که بقیه راحت از کنارشون میگذرن . بورا نسبت به الیف آروم ترو کمحرفتره و معمولا ترجیح میده…
یکی از زوجای خوشگلمم آوردیم اینجا🥹😂
به همشون ریاکت بدید عسلا🫶🏼
به همشون ریاکت بدید عسلا🫶🏼
😭15❤🔥1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
بچههای دوتا روستای دشمن که باهم اصلا کنار نمیان،بهخاطر این که دوستای صمیمیشون باهم ازدواج کردن مدام مجبورن تو یه جمع باشن و همدیگهرو تحمل کنن. اما وقتی دوستاشون تو یه تصادف جونشون رو از دست میدن،طبق وصیتی که داشتن،مسئولیت نگهداری از بچهی کوچیکشون،به…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول
«فادیمه»
با عجله سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
مطمئن بودم که ایپک پوستم رو میکنه بهخاطر اینکه برای عروسیش دیر کردم.
نگاهم رو به ساعت روی داشبورد انداختم و زیر لب غر زدم:
- فقط دو ساعت...
دو ساعت برای عروسی صمیمیترین دوستم، قطعا چیزی بیشتر از “فقط دو ساعت” بود.
گوشیم از روی صندلی کناری لرزید و حتی لازم نبود صفحهاش رو ببینم تا حدس بزنم کیه؛
ایپک بود!
دستمو روی فرمون محکمتر کردم و با حرص گفتم:
ــ الان جواب بدم احتمالا عروسی به ختم من تبدیل میشه!
گوشی دوباره لرزید و اینبار پیامی از طرف الیف بود؛
Elif:
فادیمه؟!
Elif:
کجایی دختر..ایپک خیلی عصبیه؟!
براش نوشتم:
Fadime:
نزدیکم...ده دقیقه دیگه! سورپرایز دارم براتون..
پیامو براش فرستادم و فقط امیدوار بودم قبل از اینکه ایپک واقعا تصمیم به کشتن من بگیره،خودمو برسونم.
-
همین که رسیدم، ایپک با قدمهای سریع سمتماومد و مشت محکمی به بازوم زد .
ــ آخ!
بازوم رو گرفتم که با اخم نگاهش کردم؛
سرمو بالا اوردم که ایپک روبهروم ایستاد و شروع به باز جویی کردن کرد.
ــ فادیمه! چرا انقدر دیر کردی؟
+ اوم... یه کار مهم داشتم.
ــ اوها! چه کاری مهمتر از عروسی من؟!
لبخند شیطانیای زدم و به الیف که با دقت داشت به صحبتهای ما گوش میداد، چشمکی زدم.
بعد رو به ایپک گفتم:
+ از عروسیت مهم تر...اوم..بچهات!
هر دوتاشون گیج و منگ نگاهم کردن و قبل از اینکه ایپک چیزی بگه،الیف با تعجب پرسید:
ــ چی داری میگی فادیمه؟!
رو به ایپک کردم و گفتم:
+ یادته قبل از عروسی، همش حالت بد بود و حالت تهوع داشتی؟!
سرش رو به نشونه تایید تکون داد که ادامه دادم:
+ و منم به زور مجبورت کردم آزمایش بدی..
دستامو با ذوق به هم زدم و گفتم:
+خب... امروز از آزمایشگاه زنگ زدن برای نتیجه آزمایش..منم رفتم اونجا و فهمیدم...
چند ثانیه مکث کردم و با لبخندی که هر لحظه عمیقتر از قبل میشد،نتونستم صبر کنم و با ذوق گفتم:
+ تو..باردارییییی!
ایپک خشکش زده بود و حتی پلک هم نمیزد.
اما الیف از خوشحالی بالا و پایین پرید و با ذوق گفت:
ــ یعنی...داری میگی..من و تو داریم خاله میشیم؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
+دقیقا!
الیف با ذوق دستمو گرفت و گفت:
ــ وای فادیمه...باورم نمیشه!
اما ایپک هنوز مات و مبهوت نگاهم میکرد که الیف با مهربونی دستش رو گرفت و گفت:
ــ ایپک...دختر..تو قراره مامان بشی!
این بار لبخند روی صورت ایپک نشست.
دستش رو آروم سمت شکمش برد و با چشمهای پر از ذوق به من نگاه کرد:
ــ واقعا...مامان؟!
خندیدم و سرمو تکون دادم که ایپک از خوشحالی بغلم کرد و با صدایی که از بغض میلرزید گفت:
ــ فادیمه..نمیدونی چقدر خوشحالم کردی!
الیف هم خودش رو انداخت وسط بغلمون که با خنده گفتم:
+ خب دخترا..هنوز یه مشکل کوچیک داریم!
ایپک با تعجب و نگرانی نگاهم کرد و پرسید:
ــ چی؟!
+شوهرت..هنوز خبر نداره!
ایپک متفکرانه سری تکون داد و همزمان که شونهای بالا میانداخت گفت:
ــ خب الان میریم بهش میگم!
+ باهوش! همینجوری؟!
با تعجب شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ اره خب...پس چجوری؟!
از توی کیفم جعبه ای که توی راه اومدن خریده بودم رو برداشتم؛
توش یه جوراب با جواب آزمایش بود که دادمش دست ایپک و گفتم:
+ اینو بده بهش...اما بزار خودش بفهمه ها..نگی بهش!
ایپک سری تکون داد که لبخند ارامشبخشی به روش زدم .
با قدمهای آروم،سمت مرتی که کنار دوستای همیشگیش وایساده بود رفتم.
ایسو فورتونا و بورا اوزتورک!
دوتا آدم به شدت نچسب که هر روز توی شرکت مجبورم تحملشون کنم،مخصوصا اون پسرهی فورتونا که حتی اینکه باهم زیر یه آسمون زندگی میکنیم هم عصبیم میکرد.
❤🔥25🍓2💋1😭1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول «فادیمه» با عجله سوار ماشین شدم و حرکت کردم. مطمئن بودم که ایپک پوستم رو میکنه بهخاطر اینکه برای عروسیش دیر کردم. نگاهم رو به ساعت روی داشبورد انداختم و زیر لب غر زدم: - فقط دو ساعت... دو ساعت برای عروسی صمیمیترین دوستم، قطعا چیزی…
پارت دوم بهشدت پارت سمیه😂)
😭10🤣3