𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
- کجا بودی پسرم؟ خیلی ترسوندیما
+ مامانی من فقط رفتم تفنگارو ببینم...دایی که اون تفنگ واقعیارو بهم نمیده..
- عه مامان..تفنگ و همینجوری برداشتی اوردی؟
+ نه اون اقاهه واسم خرید..راستی اون من و اورد
فادیمه بدون اینکه سرش و بالا بیاره چند قدم جلو رفت که از اون مرد تشکر کنه ، تقریبا چند قدم مونده بود که سرش و بالا اورد.
اول پلک زد و فکر کرد داره اشتباه میبینه...
اما نه...!
با ایسو رو به رو شده بود .
متوجه چشما و صورت بی روح ایسو شده بود .
ایسو نمیتونست به سوالای توی مغزش جواب بده..
داره چه اتفاقی میوفته؟
فادیمه و ایسو همینجوری به هم نگاه میکردن و ادم ها از فاصله ای که بینشون بود رفت و امد میکردن.
فادیمه دلش میخواست بره جلو و ازش بپرسه چرا انقد بی روحی؟ چه بلایی سرت اومده؟
ایسو به تک تک وقتایی که فادیمه رو دیده بود فکر میکرد و ...
به این فکر میکرد که هیچوقت اثری از بارداری توی فادیمه نبوده..
و اگر بچهی اون نیست چرا بهش میگه مامان؟
فاصلهی بینشون رو فادیمه از بین برد و بهش نزدیک شد.
- خواستم ..تشکر کنم. هزینهی تفنگ رو لطف کنید-
+ فادیمه ؟
فادیمه ناخوداگاه سکوت کرد.
چند وقتی بود که اسمشو با این لحن و با این صدا نشنیده بود و حالا متوجه شده بود چقد دلتنگه..
و چرا این صدا انقد بی روح بود؟
فادیمه بر خلاف میل باطنیش پشت کرد و شروع کرد به حرکت سمت ماشین و ایسو دنبالش راه افتاد.
فادیمه ایاز و سوار ماشین کرد و خواست خودشم سوار شه که ایسو رو دید و وایساد.
- فرار نکن فادیمه...
+ چی میخوای بگی؟
ایسو به بچه داخل ماشین که داشت با تفنگ بازی میکرد اشاره کرد و گفت :
- کیه؟
+ باید فهمیده باشی...پسرمه!
ایسو چند ثانیه با دلتنگی و حسرت به چشمای فادیمه نگاه کرد و با لحن مظلومانه ای پرسید:
- تو...ازدواج کردی؟
فادیمه ابروهاش و توهم کشید:
+ نه خیر...این چه سوالیه؟
ایسو شوکه بود.
اگر ازدواج نکرده بود ، پس شباهت های اون بچه به ایسو الکی نبوده...
موهای طلایی و چشمای آبی؟
فادیمه متوجه شد چه چیزی رو لو داده و چشماش و رو هم فشار داد:
- فادیمه...توروخدا واضح بگو! اون...بچهی منم هست؟
فادیمه سمت ماشینش رفت و سوار شد.
ایسو وقتی دید فادیمه بدون توجه بهش ماشین و به حرکت دراورد ، سوار ماشینش شد و پشت فادیمه شروع به حرکت کرد.
وسطای راه فادیمه ماشین و نگه داشت که ایسوهم همینکارو کرد.
فادیمه از ماشین پیاده شد و سمت ماشین ایسو اومد.
- دیگه دنبالم نیا...
به پارکی که کمی ازشون اونور تر بود اشاره زد و گفت:
- برو اونجا ، آیاز و بزارم خونه برمیگردم.
ایسو سر تکون داد و تا دور شدن ماشین فادیمه از چشمش منتظر موند و بعد سمت پارک رفت.
همش فکرای مختلفی توی سرش بودن.
تقریبا همه چیز رو فهمیده بود.
اون بچه، بچهی ایسو و فادیمه بود!
سعی میکرد فکراشو مرتب کنه و چندان هم موفق نبود.
ارنجشو رو زانوش گذشته بود و با موهاش ور میرفت.
چطور میخواد با همچین چیزی رو به رو بشه؟
اینکه یهو بعد از این همه سال موضوعی به این بزرگی رو فهمیده بود ، مسئولیت بزرگی بود و فادیمه این همه مدت ، تنهایی این مسئولیت و به دوش کشیده بود .
دروغ چرا ، بچه هارو خیلی دوست داشت.
مخصوصا اگر بچهی خودش و فادیمه ، زنی که دوسش داره میبود .
با فکر بهش لبخندی روی لبش اومد.
تو همین حال فادیمه اومد که ایسو بلند شد.
بینشون فقط چند سانت فاصله بود.
ایسو ابروهاش و بالا داد که فادیمه شروع کرد:
- اون برگه هارو چیکار کردی؟
ایسو با تعجب پرسید:
+ کدوم برگهها؟
- طلاق. امضاشون کردی؟
+ هیچوقت . توی همون آتیشی که تو لباس حنا و عروسی و ذوقمو سوزوندی ، سوزوندمشون.
- چرا دیگه نیومدی؟
+ من همیشه قایمکی میدیدمت. البته حواسم بود که تو نبینی چون داداشت بهم گفت نمیخوای من و ببینی .
فادیمه رو صندلی نشست که ایسو هم همینکارو کرد.
- نمیخواستم ببینمت ولی دروغ چرا ،منتظر بودم برگردی. داداشم گفت موقع رفتن فقط یه کت دستش بود ولی بازم منتظر بودم از دادگاه صدام بزنن برای نهایی کردن طلاق.ببین...من تموم اون مدت منتظرت بودم. این بچه رو تنهایی بزرگ کردم. الان برای چی پیدات شده؟ حساب چی رو میخوای بگیری؟
+ فادیمه این چه سوالیه تو داری از من میپرسی؟ اون بچه بچهی منم هست در حالی که من الان فهمیدم اصلا بچهای دارم. اون بچه الان نمیفهمه ،وقتی بزرگ بشه نمیگه بابام کجاست؟ امروز همه حواسشون جمعه فردا از یه نفر بشنوه باباش منم چه حالی قراره بشه؟ من بیپدری کشیدم فادیمه...توام کشیدی. اصلا دلم نمیخواد بچهامم مثل خودم باشه...هرچند تا امروزم بوده و نمیدونم چجوری وجدانمو بابتش اروم کنم. چرا بهم نگفتی فادیمه؟ میترسیدی که نکنه من بچهی خودم و پس بزنم؟ الان چجوری میخوایم بهش بگیم؟ من چجوری میخوام تو روی اون بچه نگاه کنم؟ اصلا اون به من بابا میگه؟
+ مامانی من فقط رفتم تفنگارو ببینم...دایی که اون تفنگ واقعیارو بهم نمیده..
- عه مامان..تفنگ و همینجوری برداشتی اوردی؟
+ نه اون اقاهه واسم خرید..راستی اون من و اورد
فادیمه بدون اینکه سرش و بالا بیاره چند قدم جلو رفت که از اون مرد تشکر کنه ، تقریبا چند قدم مونده بود که سرش و بالا اورد.
اول پلک زد و فکر کرد داره اشتباه میبینه...
اما نه...!
با ایسو رو به رو شده بود .
متوجه چشما و صورت بی روح ایسو شده بود .
ایسو نمیتونست به سوالای توی مغزش جواب بده..
داره چه اتفاقی میوفته؟
فادیمه و ایسو همینجوری به هم نگاه میکردن و ادم ها از فاصله ای که بینشون بود رفت و امد میکردن.
فادیمه دلش میخواست بره جلو و ازش بپرسه چرا انقد بی روحی؟ چه بلایی سرت اومده؟
ایسو به تک تک وقتایی که فادیمه رو دیده بود فکر میکرد و ...
به این فکر میکرد که هیچوقت اثری از بارداری توی فادیمه نبوده..
و اگر بچهی اون نیست چرا بهش میگه مامان؟
فاصلهی بینشون رو فادیمه از بین برد و بهش نزدیک شد.
- خواستم ..تشکر کنم. هزینهی تفنگ رو لطف کنید-
+ فادیمه ؟
فادیمه ناخوداگاه سکوت کرد.
چند وقتی بود که اسمشو با این لحن و با این صدا نشنیده بود و حالا متوجه شده بود چقد دلتنگه..
و چرا این صدا انقد بی روح بود؟
فادیمه بر خلاف میل باطنیش پشت کرد و شروع کرد به حرکت سمت ماشین و ایسو دنبالش راه افتاد.
فادیمه ایاز و سوار ماشین کرد و خواست خودشم سوار شه که ایسو رو دید و وایساد.
- فرار نکن فادیمه...
+ چی میخوای بگی؟
ایسو به بچه داخل ماشین که داشت با تفنگ بازی میکرد اشاره کرد و گفت :
- کیه؟
+ باید فهمیده باشی...پسرمه!
ایسو چند ثانیه با دلتنگی و حسرت به چشمای فادیمه نگاه کرد و با لحن مظلومانه ای پرسید:
- تو...ازدواج کردی؟
فادیمه ابروهاش و توهم کشید:
+ نه خیر...این چه سوالیه؟
ایسو شوکه بود.
اگر ازدواج نکرده بود ، پس شباهت های اون بچه به ایسو الکی نبوده...
موهای طلایی و چشمای آبی؟
فادیمه متوجه شد چه چیزی رو لو داده و چشماش و رو هم فشار داد:
- فادیمه...توروخدا واضح بگو! اون...بچهی منم هست؟
فادیمه سمت ماشینش رفت و سوار شد.
ایسو وقتی دید فادیمه بدون توجه بهش ماشین و به حرکت دراورد ، سوار ماشینش شد و پشت فادیمه شروع به حرکت کرد.
وسطای راه فادیمه ماشین و نگه داشت که ایسوهم همینکارو کرد.
فادیمه از ماشین پیاده شد و سمت ماشین ایسو اومد.
- دیگه دنبالم نیا...
به پارکی که کمی ازشون اونور تر بود اشاره زد و گفت:
- برو اونجا ، آیاز و بزارم خونه برمیگردم.
ایسو سر تکون داد و تا دور شدن ماشین فادیمه از چشمش منتظر موند و بعد سمت پارک رفت.
همش فکرای مختلفی توی سرش بودن.
تقریبا همه چیز رو فهمیده بود.
اون بچه، بچهی ایسو و فادیمه بود!
سعی میکرد فکراشو مرتب کنه و چندان هم موفق نبود.
ارنجشو رو زانوش گذشته بود و با موهاش ور میرفت.
چطور میخواد با همچین چیزی رو به رو بشه؟
اینکه یهو بعد از این همه سال موضوعی به این بزرگی رو فهمیده بود ، مسئولیت بزرگی بود و فادیمه این همه مدت ، تنهایی این مسئولیت و به دوش کشیده بود .
دروغ چرا ، بچه هارو خیلی دوست داشت.
مخصوصا اگر بچهی خودش و فادیمه ، زنی که دوسش داره میبود .
با فکر بهش لبخندی روی لبش اومد.
تو همین حال فادیمه اومد که ایسو بلند شد.
بینشون فقط چند سانت فاصله بود.
ایسو ابروهاش و بالا داد که فادیمه شروع کرد:
- اون برگه هارو چیکار کردی؟
ایسو با تعجب پرسید:
+ کدوم برگهها؟
- طلاق. امضاشون کردی؟
+ هیچوقت . توی همون آتیشی که تو لباس حنا و عروسی و ذوقمو سوزوندی ، سوزوندمشون.
- چرا دیگه نیومدی؟
+ من همیشه قایمکی میدیدمت. البته حواسم بود که تو نبینی چون داداشت بهم گفت نمیخوای من و ببینی .
فادیمه رو صندلی نشست که ایسو هم همینکارو کرد.
- نمیخواستم ببینمت ولی دروغ چرا ،منتظر بودم برگردی. داداشم گفت موقع رفتن فقط یه کت دستش بود ولی بازم منتظر بودم از دادگاه صدام بزنن برای نهایی کردن طلاق.ببین...من تموم اون مدت منتظرت بودم. این بچه رو تنهایی بزرگ کردم. الان برای چی پیدات شده؟ حساب چی رو میخوای بگیری؟
+ فادیمه این چه سوالیه تو داری از من میپرسی؟ اون بچه بچهی منم هست در حالی که من الان فهمیدم اصلا بچهای دارم. اون بچه الان نمیفهمه ،وقتی بزرگ بشه نمیگه بابام کجاست؟ امروز همه حواسشون جمعه فردا از یه نفر بشنوه باباش منم چه حالی قراره بشه؟ من بیپدری کشیدم فادیمه...توام کشیدی. اصلا دلم نمیخواد بچهامم مثل خودم باشه...هرچند تا امروزم بوده و نمیدونم چجوری وجدانمو بابتش اروم کنم. چرا بهم نگفتی فادیمه؟ میترسیدی که نکنه من بچهی خودم و پس بزنم؟ الان چجوری میخوایم بهش بگیم؟ من چجوری میخوام تو روی اون بچه نگاه کنم؟ اصلا اون به من بابا میگه؟
❤🔥26❤3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
به محض اینکه ایسو سکوت کرد ، فادیمه شروع به توضیح دادن کرد.
- چند وقت بعد اون مسائل فهمیدم که باردارم.دلم میخواست بیام بهت بگم ولی خب ازم ناراحت بودی و خودمم هنوز نبخشیده بودمت ...انگار نمیتونستم با خودم کنار بیام .
حتی نمیدونم تورو نبخشیده بودم یا خودمو.
داداشم و زنداداشم بهم گفتن که اونم پدر این بچهست و باید بدونه. حتی بارها میخواستن خودشون بیان بهت بگن ولی تو روشون وایسادم. نمیدونم ، شاید اون فادیمه من نبودم ولی گفتم نمیخوام حتی صورتتو ببینم. گفتم زندگی خودمه و بچه هم بچهی منه ، خودم تصمیم میگیرم. بعدم کلِ دوران بارداریم و پیش ایلوه موندم. اونموقع ها به خاطر بچه خیلی میخوابیدم و به هیچی فکر نمیکردم. راستی وقتی فهمیدم بچه پسره ،
خندید و ادامه داد:
- فهمیدم که از دست تو خلاص نمیشم و قراره یه ورژن کوچولد از تو داشته باشم. خوشحال بودم.
لبخند از رو لباش پاک شد.
دستشو روی صورتش گذاشت و بلند شد.
برای ایسو اتفاقات امروز شوکه کننده بود و با همون شوک به حرفای فادیمه گوش میداد.
نمیدونست باید حساب این اتفاقارو از فادیمه ای بگیره که ازش پنهون کرده یا از خودش که حتی یه بار نرفته با فادیمع حرف بزنه ، با بهتره بگیم جرئت نکرده با فادیمه حرف بزنه و نتیجهش شده این.
فادیمه اشفته این طرف و اون طرف میرفت و توضیح میداد
- تا اینکه بچه به دنیا اومد.. داداشم و زنداداشم بازم گفتن که دیر نیست و میتونم بهت بگم ولی بازم قبول نکردم. فکر میکردم همچنان قراره اسون باشه ولی نه. فهمیدم این بچه چقد به بابا احتیاج داره. هر بار که میدیدمش ، چشماشو ، موهاشو ؛ یادتو میوفتادم . یکم که بزرگتر شد و بچه های دیگه رو میدید هربار ازم میپرسید بابای من کجاست و من هیچی نمیگفتم . هر موقع بحث بابا میومد گریه میکرد و گاهی با گریه ازم میپرسید مامانی نکنه بابای منم پیش بابای تو ، توی آسمونا باشه؟ چه میدونم..هربار که میخوابوندمش میرفتم و تا صبح گریه میکردم. نمیدونستم چطور به تو بگم ، اونم بزرگ میشد و به هر حال باید میفهمید.
دیگه اروم حرف نمیزد ، با گریه و تقریلا بلند صحبت میکرد و قلب ایسو هربار تیکه تیکه میشد.
ایسو بلند شد و روبه روش وایساد:
- حق داری عصبی باشی..همونطور که عموی تو بچهی داداشم و دزدید ، منم بچهی تورو دزدیدم...حق میدم بهت ولی...نمیتونی آیاز و بدون مادر بزاری. نمیتونی اذیتش کنی
فادیمه با اشفتگی صحبت میکرد و دستاش میلرزیدن.
ایسو با خودش میگفت چه فکری در مورد من کرده؟
مگه ایسو میتونست با عشق خودش کاری بکنه؟ مگه میتونست به بچهی خودش در حالی که تاحالا اسم "بابا" رو از زبونش نشنیده بود آسیبی بزنه؟
ایسو در حالی که خودش شوکه شده بود و هنوز نتونسته بود هضمش کنه ، نتونست دیدن فادیمه تو این حال و تحمل کنه.
دست فادیمه رو گرفت و توی بغلش کشید.
دستشو سمت موهاش برد ولی قبل از برخورد عقب کشید و به جاش اروم تو گوش فادیمه گفت:
+ آروم باش..میشه گریه نکنی؟
چشمای ایسو ناخوداگاه پر از اشک شده بودن و بعد با لحنی که خودسم متعجب کرد گفت:
+ خیلی سخت بود؟ یعنی...تنهایی بزرگ کردنش؟
فادیمه چیزی نگفت.
چند ثانیه تو همون حالت موندن و بعد روی صندلی نشستن.
فادیمه سرش و رو شونهی ایسو گذاشت که اونم دستشو دور شونهش انداخت.
- یعنی...نمیدونم چجوری باید به آیاز بگم. چجوری خودم کنار بیام . اینکه..بعد این همه سال دوباره...من و تو!
+ منم مثل تو. برای اون بچه فهمیدنش سخته..
- وقتی من اومدم قهر کرد باهام. باید برم پیشش.
ایسو متحیر و متعجب پرسید:
+ فادیمه؟
- هوم
+ آیاز..بچهی منه؟ اون بچهی شیرین..بچهی منه؟
- آره. هوووش! بچهی منم هستا!
بعد یکم فکر کرد و گوشیش و در اورد.
- بیا عکس بچگیاش و نشونت بدم. واقعیشو که ندیدی عکسشو ببینی.
ایسو لبخند تلخی زد.
فادیمه گوشی رو سمت ایسو گرفت
- ببین..اوی مامان قربونت بره پسرممم. چند ساعته ندیدمش و دلم یه ذرهست براش.
ایسو دستشو رو صفحهی گوشی کشید و ناباورانه گفت:
+ هنوزم باورم نمیشه..پسرم! پسرِ من!
فادیمه با دیدن این حالش لبخندی زد که ایسو هم با لبخند ادامه داد:
+ فادیمه..من خیلی نگران و هیجان زدهام. میشه زودتر بهش بگیم؟
فادیمه سری تکون داد و میخواست حرف بزنه که ایسو گفت:
+ اصلا...اگه قبولم نکنه چی؟ اگه بهم بابا نگه چی؟
- اولا که من بچم و اینجوری تربیت نکردم. بعدم که اول به داداشم میگم ، بعدم کم کم باهاش حرف میزنم.توام...یکم برو به سر و وضعت برس. بفهمه باباش این شکلیه ناامید میشه بچم!
ایسو با هیجان سری تکون داد.
+ زودتر...ببینمش!
فادیمه چشم غرهای رفت و زیر لب گفت:
- چند وقت بعد اون مسائل فهمیدم که باردارم.دلم میخواست بیام بهت بگم ولی خب ازم ناراحت بودی و خودمم هنوز نبخشیده بودمت ...انگار نمیتونستم با خودم کنار بیام .
حتی نمیدونم تورو نبخشیده بودم یا خودمو.
داداشم و زنداداشم بهم گفتن که اونم پدر این بچهست و باید بدونه. حتی بارها میخواستن خودشون بیان بهت بگن ولی تو روشون وایسادم. نمیدونم ، شاید اون فادیمه من نبودم ولی گفتم نمیخوام حتی صورتتو ببینم. گفتم زندگی خودمه و بچه هم بچهی منه ، خودم تصمیم میگیرم. بعدم کلِ دوران بارداریم و پیش ایلوه موندم. اونموقع ها به خاطر بچه خیلی میخوابیدم و به هیچی فکر نمیکردم. راستی وقتی فهمیدم بچه پسره ،
خندید و ادامه داد:
- فهمیدم که از دست تو خلاص نمیشم و قراره یه ورژن کوچولد از تو داشته باشم. خوشحال بودم.
لبخند از رو لباش پاک شد.
دستشو روی صورتش گذاشت و بلند شد.
برای ایسو اتفاقات امروز شوکه کننده بود و با همون شوک به حرفای فادیمه گوش میداد.
نمیدونست باید حساب این اتفاقارو از فادیمه ای بگیره که ازش پنهون کرده یا از خودش که حتی یه بار نرفته با فادیمع حرف بزنه ، با بهتره بگیم جرئت نکرده با فادیمه حرف بزنه و نتیجهش شده این.
فادیمه اشفته این طرف و اون طرف میرفت و توضیح میداد
- تا اینکه بچه به دنیا اومد.. داداشم و زنداداشم بازم گفتن که دیر نیست و میتونم بهت بگم ولی بازم قبول نکردم. فکر میکردم همچنان قراره اسون باشه ولی نه. فهمیدم این بچه چقد به بابا احتیاج داره. هر بار که میدیدمش ، چشماشو ، موهاشو ؛ یادتو میوفتادم . یکم که بزرگتر شد و بچه های دیگه رو میدید هربار ازم میپرسید بابای من کجاست و من هیچی نمیگفتم . هر موقع بحث بابا میومد گریه میکرد و گاهی با گریه ازم میپرسید مامانی نکنه بابای منم پیش بابای تو ، توی آسمونا باشه؟ چه میدونم..هربار که میخوابوندمش میرفتم و تا صبح گریه میکردم. نمیدونستم چطور به تو بگم ، اونم بزرگ میشد و به هر حال باید میفهمید.
دیگه اروم حرف نمیزد ، با گریه و تقریلا بلند صحبت میکرد و قلب ایسو هربار تیکه تیکه میشد.
ایسو بلند شد و روبه روش وایساد:
- حق داری عصبی باشی..همونطور که عموی تو بچهی داداشم و دزدید ، منم بچهی تورو دزدیدم...حق میدم بهت ولی...نمیتونی آیاز و بدون مادر بزاری. نمیتونی اذیتش کنی
فادیمه با اشفتگی صحبت میکرد و دستاش میلرزیدن.
ایسو با خودش میگفت چه فکری در مورد من کرده؟
مگه ایسو میتونست با عشق خودش کاری بکنه؟ مگه میتونست به بچهی خودش در حالی که تاحالا اسم "بابا" رو از زبونش نشنیده بود آسیبی بزنه؟
ایسو در حالی که خودش شوکه شده بود و هنوز نتونسته بود هضمش کنه ، نتونست دیدن فادیمه تو این حال و تحمل کنه.
دست فادیمه رو گرفت و توی بغلش کشید.
دستشو سمت موهاش برد ولی قبل از برخورد عقب کشید و به جاش اروم تو گوش فادیمه گفت:
+ آروم باش..میشه گریه نکنی؟
چشمای ایسو ناخوداگاه پر از اشک شده بودن و بعد با لحنی که خودسم متعجب کرد گفت:
+ خیلی سخت بود؟ یعنی...تنهایی بزرگ کردنش؟
فادیمه چیزی نگفت.
چند ثانیه تو همون حالت موندن و بعد روی صندلی نشستن.
فادیمه سرش و رو شونهی ایسو گذاشت که اونم دستشو دور شونهش انداخت.
- یعنی...نمیدونم چجوری باید به آیاز بگم. چجوری خودم کنار بیام . اینکه..بعد این همه سال دوباره...من و تو!
+ منم مثل تو. برای اون بچه فهمیدنش سخته..
- وقتی من اومدم قهر کرد باهام. باید برم پیشش.
ایسو متحیر و متعجب پرسید:
+ فادیمه؟
- هوم
+ آیاز..بچهی منه؟ اون بچهی شیرین..بچهی منه؟
- آره. هوووش! بچهی منم هستا!
بعد یکم فکر کرد و گوشیش و در اورد.
- بیا عکس بچگیاش و نشونت بدم. واقعیشو که ندیدی عکسشو ببینی.
ایسو لبخند تلخی زد.
فادیمه گوشی رو سمت ایسو گرفت
- ببین..اوی مامان قربونت بره پسرممم. چند ساعته ندیدمش و دلم یه ذرهست براش.
ایسو دستشو رو صفحهی گوشی کشید و ناباورانه گفت:
+ هنوزم باورم نمیشه..پسرم! پسرِ من!
فادیمه با دیدن این حالش لبخندی زد که ایسو هم با لبخند ادامه داد:
+ فادیمه..من خیلی نگران و هیجان زدهام. میشه زودتر بهش بگیم؟
فادیمه سری تکون داد و میخواست حرف بزنه که ایسو گفت:
+ اصلا...اگه قبولم نکنه چی؟ اگه بهم بابا نگه چی؟
- اولا که من بچم و اینجوری تربیت نکردم. بعدم که اول به داداشم میگم ، بعدم کم کم باهاش حرف میزنم.توام...یکم برو به سر و وضعت برس. بفهمه باباش این شکلیه ناامید میشه بچم!
ایسو با هیجان سری تکون داد.
+ زودتر...ببینمش!
فادیمه چشم غرهای رفت و زیر لب گفت:
❤🔥22❤1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
- پررو!
بعد از اینکه فادیمه رو به کوچاری رسوند ، خودشم به فورتونا رفت.
اوروچ داخل خونه بود و ایسو هم رسید.
- اوه داداش . شادابی؟
+ اگه بدونی چیشد
- چیشد؟
+ داداش من هیچکدوم از اون ادمارو خانوادم حساب نمیکنم. من قرار نیست برم جلوشون این و اعلام کنم و اصلا هم مهم نیست اینو بفهمن یا نه. به جز تو ، با همشون ارتباطم قطعه و خواهد بود. مخصوصا برای...
- این مقدمه چینیا چیه بگو دیگه
+ داداش تو الان عموی یه بچهای! یعنی بهتر بگیم من بابای یه بچهام!
- با این خبر دادنت! کِی بابا شدی احیانا؟ مطمئنی توهم نزدی؟
+ راستش..نمیدونم چند سال پیش ولی خب...بچهمو دیدم!
- ایسو میشه واضح حرف بزنی؟ تقریبا هیچی از این چیزایی که گفتی و نفهمیدم! بچهی تو و کی؟ یعنی چی که نمیدونی چند سالشه؟
+ داداش خب هنوز خودمم تو شوکم. حتی هنوز باورم نشده.. خب بچهی من و فادیمه..
اوروچ فکر میکرد ایسو انقد خودشو اذیت کرده که دچار بیماری شده و اینا همش توهمن برای همین با نگرانی نگاهش میکرد
+ نگاه کن ، امروز توی بازار دیدمش..اسمش آیازه. داداش انقد شیرینه..ولی به من میگفت عمو...
لبخند تلخی زد و بعد ادامه داد:
+ بعد با فادیمه حرف زدیم . بچهی ماست. نمیدونه باباش منم و فکر میکنه بابا نداره . نمیدونم چجوری باهاش رو به رو شم داداش! اگه بهم نگه بابا چی؟
اوروچ انگار که متوجه شده بود توهم نیست و انگار واقعیته ، شوکه شده بود.
چطور برادرش این همه سال بچه داشته و نمیدونسته؟
اصلا..اون بچه چطور بدون پدر بزرگ شده؟
- ایسو...نمیدونم! خبلی شوکه کننده بود یعنی این چیزی که گفتی!
ایسو با نگرانی نگاهش کرد و اوروچ با وجود تعجب گفت:
- مطمئن باش اونم منتظره تورو ببینه. حالا ما کی میتونیم برادرزادهمونو ببینیم؟
+ فردا!
ایسو حموم رفت و یکم به سر و وضعش رسید.
اون طرف فادیمه ، به داداشش و زنداداشش گفته بود و اوناهم خوشحال شده بودن.
تشویقش کرده بودن و گفته بودن خوبه که این تصمیم و گرفته.
اما بخش سختش برای فادیمه گفتنش به آیاز بود.
وقتی توی اتاق نشسته بودن و ایاز داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد ، فادیمه بر خلاف همهی صداهای تو مغزش شروع به حرف زدن کرد.
- آیاز؟
+ بله مامانی؟
- اون اقاهه که امروز تو بازار دیدی..باهاش دوست شدی؟
+ اره مامانی..
تفنگشو سمت فادیمه گرفت و گفت:
+ اینم اون واسم خرید. نگاه الان میزنم تورو . پووو!
ادای تیر زدن کرد که فادیمه هم خودشو روی تخت انداخت.
ایاز بدو بدو سمت فادیمه رفت و دستشو رو صورتش گذاشت
+ مامانیی؟ چیشد
فادیمه بعد چند ثانیه با لبخند بلند شد و گفت:
- خب تیر زدی دیگه! عه راستی دلت میاد مامانتو بزنی؟
آیاز بامزه سرشو به اینور اونور تکون داد که فادیمه خندید و گونش و بوسید.
نمیدونست چطور بحث باباش و پیش بکشه.
- مامانی..دوست داری باباتو ببینی؟
آیاز خوشحال گفت:
+ آرهه...کجاست باباییم؟
بعد چند ثانیه حالت فکر به خودش گرفت و ناراحت گفت:
+ ولی من که نمیدونم بابام کجاست!
فادیمه دستی رو سرش کشید و گفت:
- مامانی بابات رفته بود سرکار خب..یه جای دور بود و الان برگشته!
+ کجاست مامانی؟ نمیخواد منو بغل کنه؟
- چرا نمیخواد مامانی؟ اتفاقا کلی منتظرته. تورو مرتب میکنم ، فردا میاد میبینیش. باشه پسرم؟
+ باشه!
-
ایسو تموم شب از ذوق خوابش نبرده بود و از صبح زود اوروچ و بیدار کرده بود که اماده بشن.
بعد امادگی با فادیمه هماهنگ کرده بود و راهی کوچاری شده بودن.
به اوروچ گفته بود که از شدت ذوق ، هیجان و استرس نمیتونه رانندگی کنه و اوروچ قبول کرده بود که پشت فرمون بشینه.
فادیمه هم آیاز و حاضر کرده بود.
+ مامان مامان. ببین قلبم تند میزنه!
فادیمه خندید.
وقتی استرس داشت این و میگفت.
- چرا پسرم؟
شیرین و با لحن بچگونهش گفت:
+ خب چون میخوام بابام و ببینم دیگه! مامانی باید چیکار کنم؟
- پسرم وقتی اومد ، برو بغلش کن. راستی.. به من گفت که دوست داره بهش بگی بابا. وقتی بغلش کردی بهش بگو بابا. باشه؟
آیاز با حالت شیرینی سرشو تکون داد.
ایسو و اوروچ از پله ها که بالا اومدن ، اسمه و عادیل و دیدن که جلوی در نشسته بودن.
به ایسو خوش آمد گفتن و هر جفتشون بابا شدنشو تبریک گفتن.
انگار که تازه بابا شده! البته همینطور هم بود.
با اوروچ هم احوال پرسی نه چندان گرمی کردن.
- خب ایسو...داخل منتظرتن.
ایسو به اوروچ نگاهی انداخت و با دیدن نگاه اوروچ دلگرمی گرفت و وارد شد.
وقتی ایسو وارد شد ، فادیمه از جاش بلند شد ایاز هم سمتش برگشت.
چند ثانیه به ایسو نگاه کرد و بعد به مامانش .
فادیمه چشماش و روی هم گذاشت و ایاز ، هم زمان که داشت سمت ایسو میدویید ، گفت:
بعد از اینکه فادیمه رو به کوچاری رسوند ، خودشم به فورتونا رفت.
اوروچ داخل خونه بود و ایسو هم رسید.
- اوه داداش . شادابی؟
+ اگه بدونی چیشد
- چیشد؟
+ داداش من هیچکدوم از اون ادمارو خانوادم حساب نمیکنم. من قرار نیست برم جلوشون این و اعلام کنم و اصلا هم مهم نیست اینو بفهمن یا نه. به جز تو ، با همشون ارتباطم قطعه و خواهد بود. مخصوصا برای...
- این مقدمه چینیا چیه بگو دیگه
+ داداش تو الان عموی یه بچهای! یعنی بهتر بگیم من بابای یه بچهام!
- با این خبر دادنت! کِی بابا شدی احیانا؟ مطمئنی توهم نزدی؟
+ راستش..نمیدونم چند سال پیش ولی خب...بچهمو دیدم!
- ایسو میشه واضح حرف بزنی؟ تقریبا هیچی از این چیزایی که گفتی و نفهمیدم! بچهی تو و کی؟ یعنی چی که نمیدونی چند سالشه؟
+ داداش خب هنوز خودمم تو شوکم. حتی هنوز باورم نشده.. خب بچهی من و فادیمه..
اوروچ فکر میکرد ایسو انقد خودشو اذیت کرده که دچار بیماری شده و اینا همش توهمن برای همین با نگرانی نگاهش میکرد
+ نگاه کن ، امروز توی بازار دیدمش..اسمش آیازه. داداش انقد شیرینه..ولی به من میگفت عمو...
لبخند تلخی زد و بعد ادامه داد:
+ بعد با فادیمه حرف زدیم . بچهی ماست. نمیدونه باباش منم و فکر میکنه بابا نداره . نمیدونم چجوری باهاش رو به رو شم داداش! اگه بهم نگه بابا چی؟
اوروچ انگار که متوجه شده بود توهم نیست و انگار واقعیته ، شوکه شده بود.
چطور برادرش این همه سال بچه داشته و نمیدونسته؟
اصلا..اون بچه چطور بدون پدر بزرگ شده؟
- ایسو...نمیدونم! خبلی شوکه کننده بود یعنی این چیزی که گفتی!
ایسو با نگرانی نگاهش کرد و اوروچ با وجود تعجب گفت:
- مطمئن باش اونم منتظره تورو ببینه. حالا ما کی میتونیم برادرزادهمونو ببینیم؟
+ فردا!
ایسو حموم رفت و یکم به سر و وضعش رسید.
اون طرف فادیمه ، به داداشش و زنداداشش گفته بود و اوناهم خوشحال شده بودن.
تشویقش کرده بودن و گفته بودن خوبه که این تصمیم و گرفته.
اما بخش سختش برای فادیمه گفتنش به آیاز بود.
وقتی توی اتاق نشسته بودن و ایاز داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد ، فادیمه بر خلاف همهی صداهای تو مغزش شروع به حرف زدن کرد.
- آیاز؟
+ بله مامانی؟
- اون اقاهه که امروز تو بازار دیدی..باهاش دوست شدی؟
+ اره مامانی..
تفنگشو سمت فادیمه گرفت و گفت:
+ اینم اون واسم خرید. نگاه الان میزنم تورو . پووو!
ادای تیر زدن کرد که فادیمه هم خودشو روی تخت انداخت.
ایاز بدو بدو سمت فادیمه رفت و دستشو رو صورتش گذاشت
+ مامانیی؟ چیشد
فادیمه بعد چند ثانیه با لبخند بلند شد و گفت:
- خب تیر زدی دیگه! عه راستی دلت میاد مامانتو بزنی؟
آیاز بامزه سرشو به اینور اونور تکون داد که فادیمه خندید و گونش و بوسید.
نمیدونست چطور بحث باباش و پیش بکشه.
- مامانی..دوست داری باباتو ببینی؟
آیاز خوشحال گفت:
+ آرهه...کجاست باباییم؟
بعد چند ثانیه حالت فکر به خودش گرفت و ناراحت گفت:
+ ولی من که نمیدونم بابام کجاست!
فادیمه دستی رو سرش کشید و گفت:
- مامانی بابات رفته بود سرکار خب..یه جای دور بود و الان برگشته!
+ کجاست مامانی؟ نمیخواد منو بغل کنه؟
- چرا نمیخواد مامانی؟ اتفاقا کلی منتظرته. تورو مرتب میکنم ، فردا میاد میبینیش. باشه پسرم؟
+ باشه!
-
ایسو تموم شب از ذوق خوابش نبرده بود و از صبح زود اوروچ و بیدار کرده بود که اماده بشن.
بعد امادگی با فادیمه هماهنگ کرده بود و راهی کوچاری شده بودن.
به اوروچ گفته بود که از شدت ذوق ، هیجان و استرس نمیتونه رانندگی کنه و اوروچ قبول کرده بود که پشت فرمون بشینه.
فادیمه هم آیاز و حاضر کرده بود.
+ مامان مامان. ببین قلبم تند میزنه!
فادیمه خندید.
وقتی استرس داشت این و میگفت.
- چرا پسرم؟
شیرین و با لحن بچگونهش گفت:
+ خب چون میخوام بابام و ببینم دیگه! مامانی باید چیکار کنم؟
- پسرم وقتی اومد ، برو بغلش کن. راستی.. به من گفت که دوست داره بهش بگی بابا. وقتی بغلش کردی بهش بگو بابا. باشه؟
آیاز با حالت شیرینی سرشو تکون داد.
ایسو و اوروچ از پله ها که بالا اومدن ، اسمه و عادیل و دیدن که جلوی در نشسته بودن.
به ایسو خوش آمد گفتن و هر جفتشون بابا شدنشو تبریک گفتن.
انگار که تازه بابا شده! البته همینطور هم بود.
با اوروچ هم احوال پرسی نه چندان گرمی کردن.
- خب ایسو...داخل منتظرتن.
ایسو به اوروچ نگاهی انداخت و با دیدن نگاه اوروچ دلگرمی گرفت و وارد شد.
وقتی ایسو وارد شد ، فادیمه از جاش بلند شد ایاز هم سمتش برگشت.
چند ثانیه به ایسو نگاه کرد و بعد به مامانش .
فادیمه چشماش و روی هم گذاشت و ایاز ، هم زمان که داشت سمت ایسو میدویید ، گفت:
❤🔥19❤1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
+ بابایی
با شنیدن این کلمهی شیرین، ایسو سرشو خم کرد و لبخندی زد.
روی زانوهاش نشست و آغوششو واسش باز کرد.
آیاز دستای کوچولوشو محکم دور گردن ایسو پیچید و با لحن شیرینش گفت:
+ سلام
کلمهی "بابایی" چند بار تو ذهن ایسو چرخ خورد و حس شیرینی سراسر وجودش رو گرفت.
دستشو دور آیاز حلقه کرد و نفس عمیقی کشید
- سلام پسرم!
فادیمه با لبخند بهشون نگاه میکرد.
اونم نفس عمیقی کشید.
بعد از چند سال ، انگار که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود.
عادیل ، اسمه و اوروچ وارد خونه شدن و با لبخند به بغل پدر پسریشون نگاه میکردن.
ایسو ایاز و تو بغلش گرفت و بلندش کرد.
اوروچ و نشونه گرفت و گفت:
- این..عموته! یعنی داداش من
+ مگه داییم نمیشه؟ اخه داداشِ مامانم میشه داییم!
همشون بلند به حرف و لحن شیرین ایاز خندیدن و ایسو محکم گونشو بوسید
- اصلا تو هر چی میخوای بهش بگو!
+ داداش..اخه من که داییش نیستم!
- چند ماه بعد -
تولد آیاز بود و همه تو عمارت کوچاری بودن.
اوروچ،عادیل،اسمه،آلینا و خانوادهی کوچیک ایسو.
خودش،فادیمه و پسرشون.
با گذشت چند ماه حتی شده یکم ایسو و فادیمه باهم کنار اومده بودن.
باید برای پسرشون خانواده میشدن.
فادیمه روی مبل نشسته بود و ایاز هم تو بغلش بود.
قبل از اینکه کیک و بخورن فادیمه گفت:
- خب...امروز تولد آیازه و من به جز هدیهای که بهش دادم، یه هدیهی دیگه هم دارم!
همه با تعجب بهش نگاه میکردن ، حتی ایسو.
هیچکس از چیزی که میخواست بگه خبر نداشت.
- خب پسر مامان همیشه این و بهم میگفت . باید بگم که...
عادیل گفت:
+ چی میخوای بگی دختر جون به لب شدیما!
- آبجی کوچولویِ آیاز توراهه!
با شنیدن این حرف همشون چند دقیقه با تعجب بهش نگاه میکردن و بعد که متوجه شدن خوشحال شدن.
اول از همه آیاز خوشحال پرید و گونهی مامانشو بوسید.
+ یعنی الان تو شکمته؟
- آره مامانی!
بعد ایسو سمتش اومد و گونهشو بوسید.
+دنیز... دخترمون!
شاید خوشبختی همینجا بود.
"خانواده"
با شنیدن این کلمهی شیرین، ایسو سرشو خم کرد و لبخندی زد.
روی زانوهاش نشست و آغوششو واسش باز کرد.
آیاز دستای کوچولوشو محکم دور گردن ایسو پیچید و با لحن شیرینش گفت:
+ سلام
کلمهی "بابایی" چند بار تو ذهن ایسو چرخ خورد و حس شیرینی سراسر وجودش رو گرفت.
دستشو دور آیاز حلقه کرد و نفس عمیقی کشید
- سلام پسرم!
فادیمه با لبخند بهشون نگاه میکرد.
اونم نفس عمیقی کشید.
بعد از چند سال ، انگار که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود.
عادیل ، اسمه و اوروچ وارد خونه شدن و با لبخند به بغل پدر پسریشون نگاه میکردن.
ایسو ایاز و تو بغلش گرفت و بلندش کرد.
اوروچ و نشونه گرفت و گفت:
- این..عموته! یعنی داداش من
+ مگه داییم نمیشه؟ اخه داداشِ مامانم میشه داییم!
همشون بلند به حرف و لحن شیرین ایاز خندیدن و ایسو محکم گونشو بوسید
- اصلا تو هر چی میخوای بهش بگو!
+ داداش..اخه من که داییش نیستم!
- چند ماه بعد -
تولد آیاز بود و همه تو عمارت کوچاری بودن.
اوروچ،عادیل،اسمه،آلینا و خانوادهی کوچیک ایسو.
خودش،فادیمه و پسرشون.
با گذشت چند ماه حتی شده یکم ایسو و فادیمه باهم کنار اومده بودن.
باید برای پسرشون خانواده میشدن.
فادیمه روی مبل نشسته بود و ایاز هم تو بغلش بود.
قبل از اینکه کیک و بخورن فادیمه گفت:
- خب...امروز تولد آیازه و من به جز هدیهای که بهش دادم، یه هدیهی دیگه هم دارم!
همه با تعجب بهش نگاه میکردن ، حتی ایسو.
هیچکس از چیزی که میخواست بگه خبر نداشت.
- خب پسر مامان همیشه این و بهم میگفت . باید بگم که...
عادیل گفت:
+ چی میخوای بگی دختر جون به لب شدیما!
- آبجی کوچولویِ آیاز توراهه!
با شنیدن این حرف همشون چند دقیقه با تعجب بهش نگاه میکردن و بعد که متوجه شدن خوشحال شدن.
اول از همه آیاز خوشحال پرید و گونهی مامانشو بوسید.
+ یعنی الان تو شکمته؟
- آره مامانی!
بعد ایسو سمتش اومد و گونهشو بوسید.
+دنیز... دخترمون!
شاید خوشبختی همینجا بود.
"خانواده"
❤🔥27❤1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
اون...بچهی منم هست؟
قیافهی ایسو فورتونا وقتی داشت از فادیمه میپرسید "آیاز بچهی منم هست؟" :
😭30
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝖠𝗒𝖺𝗓 𝖯𝖺𝗋𝗍 : 𝗈𝗇𝖾𝗌𝗁𝗈𝗍
خوشگلام همونطور که میدونید وانشاته و با اینکه طولانیه ولی نهایتا ۱۰ دقیقه وقتتونو میگیره ، بخونید
ریکت یادتون نره و نظرتونو حتما بهم بگید🩷
* نظر ندید نه من نه شما🥰
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
ریکت یادتون نره و نظرتونو حتما بهم بگید🩷
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
Telegram
Hidden Chat
کانال هیدن چت:
✅ @HidenChat
✅ @HidenChat
❤2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و یکم از اونجا بیرون اومدم . نمیدونستم کجاست ولی هیچ خونهی دیگه ای نبود و مسیرِ طولانی رو پیاده رفتم که به جاده برسم. چه مدتی اونجا بودم؟ امیدوارم اونقدری نبوده باشه که باز فادیمه رو ناراحت کنم... چیزی نخورده بودم و ضعف…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و دوم
تازه چشمام داشت گرم میشد که با چیزی که دیدم پریدم.
تصویر فادیمه با یه دختر کوچولویی که توی بغلش بود و منم داشتم ازشون عکس میگرفتم.
حتی این تصویر رو هم نتونستیم به قاب بکشیم.
آخه چرا فادیمهم؟
-
کل شب و سر جمع ۲ ساعت خوابیده بودم و صبح با زنگ اوروچ ، رفتم برای اینکه ازم اظهارات بگیرن.
کوچاری هم اونجا بود و بعد از اظهارات باهم میخواستیم بیرون بیایم که کوچاری گفت با اوروچ کار داره و منتظرش میمونه.
چیکار میتونست داشته باشه؟
خب بیخیال از داداشم میپرسم دیگه.
خواستم برم که با یاداوری چیزی پیش کوچاری برگشتم.
+ کوچاری؟ حداقل بگو مزار فادیمه کجاست خب؟
همینجور نگاهم کرد و با لبخند و لحن عصبی گفتم:
+ نکنه به خاطر اینکه من و دوست داشت ، مزار هم نداره؟
بدون اینکه بهم توجه کنه سمت اوروچی که داشت میومد رفت.
بدون اهمیت بهشون منم راهی خونه شدم.
چطوره که برای فادیمه حتی مزاری هم درست نکردن؟
حتی نمیتونم برم پیشش و باهاش حرف بزنم؟
چطوره که حتی دیگه خونهای هم نداده و تنها چیزایی که ازش دارم چندتا عکسه؟
تو همین حال نگاهم به مچ دستم افتاد.
ساعتی که هر دومون ازش داشتیم
و دستی که اون باید میگرفت.
میخواستم برم اونجایی که قرار میزاشتیم ، پیش گوسفندا ، اتاقش تو کوچاری ، روی پل سنگی ، حتی شده آنکارا ، خونش ، کافهی آردا ، استودیوی تئاتر ، کافهای که باهم میرفتیم ولی...روم سیاه بود.
حداقل قاتلش دستگیر بشه...بعد میتونم با یه خبر خوش برم پیشش.
ولی چه خبرِ خوشی؟
وقتی فادیمه نیست چه خبر خوشی؟
شاید نمیخواستن مزارشو به من نشون بدن و باید میگشتم که مزار فادیمه رو خودم پیدا کنم.
ولی چون نمیدونستم کجاست، تصمیم گرفتم برم پیش برهمون.
بره ای که با فادیمه به دنیا اوردیمش...
سوار ماشین شدم به سمت گوسفند های کوچاری رفتم.
وقتی که رسیدم ایوبهان اومد و سمتم حمله کرد
ــ اینجا چیکار میکنی هااان ؟
مشتی به صورتم زد
چیزی بهش نگفتم و فقط سرمو انداختم از این فرصت سو افتاده کرد و مشت دوباره ای به صورتم زد و غرید
ــ واقعا خجالت نمیکشی پرو پرو پاشدی اومدی اینجا؟ فادیمه رو تو کشتی تو! اون برای تو هرکاری کرد! حتی پا روی حرف عادل که انقد براش عزیز بود گذاشت، حتی از تئاتر که برای فراموشی این دشمنی بود دست کشید اما تو اوردیش دقیقا وسط این دشمنی و جونشو ازش گرفتی!
حق داشت و راست میگفت .
من همهی اینارو ازش گرفتم.
خوشی رو ازش گرفتم.
اون از دشمنی فاصله گرفته بود من دقیقا اوردمش توی دشمنی.
قطره اشکی از چشمم چکید
+حق داری ، بزن منو.هرچقدر بزنی هیچی نمیگم. حتی اگه منو بکشی هم مشکلی ندارم باهاش.
ایوبهان اول با تعجب نگاهم کرد بعد سرشو تکون داد
ــ نه! این زندگی از مرگ برای تو بدتره. تو باید هرثانیت و هر لحظت بدون فادیمه و با دردش زجر بکشی. من نمیکشمت، تو همینحوریش هم مردی!
بعدش از کنارم رد شد و رفت
حق با اون بود ، من همینجوریم مردم فقط نفس میکشم و چقدر بهتر میشد اگه واقعا میمردم و میرفتم پیش فادیمه.
رفتم کنار گوسفندا.
برهمون داشت شیر میخورد ،بهش نگاه کردم.
منو یاد اون شب میانداخت، نگاهای فادیمه...
با یادآوری اینا بغض کرده به بره نزدیک شدم و سرشو نوازش کردم.
از شیر خوردن دست کشید و به طرفم اومد که بغلش کردم
+چطوری فادیمه کوچولو؟
شاید بهتر بود به اسمی که فادیمه دویت داشت صداش بزنم؟
+ یا..چطوری ایسفاد کوچولو؟
بره سرشو سمتم کج کرد
+چیه.. توام خوشت اومد از اسمی که فادیمهیمن انتخاب کرده؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
+همش بخاطر منه.
من فادیمه رو از دست دادم.. من بدون فادیمه دیگه نمیتونم زندگی کنم.. مزارشو که پیدا کنم میرم پیشش!
نمیدونم چقدر گذشته بود همینجور که بره تو بغلم بود گریه میکردم که صدایی شنیدم
ــ اینجا چیکار میکنی پسر؟
چرخیدم و نگاهی بهش انداختم عادیل بود .
اشکامو پاک کردم سر بره رو نوازش کردم
+ کوچاری این بره رو به من بفروش
ــ برای چی؟
+ این ...برهی ماست. یه یادگاری از فادیمه..با دیدنش یاد اون میوفتم
عادل رو به رو نشست
- مرتیکه با دیدنِ بره یاد خواهر من میوفتی؟ در هر صورت ،گرونه ها!
+ مهم نیست
ــ باشه مال تو. پولم نمیخواد بدی
+چرا؟
ــ خب تو چوپونی کردی برای ما ، هنوز پولتو ندادیم بجاش این بره رو ببر.
سرمو تکون دادم.
چرا حس میکردم عادل نسبت به از دست دادن خواهر عزیزش خیلی خونسرده؟
اون دوتا جونشون به هم بسته بود.
ــ حالا میخوای چیکار کنی؟
+تو که جای مزار فادیمه رو بهم نگفتی، خودم پیداش میکنم بعدش میرم کنارش.
❤🔥16❤2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجاه و یکم از اونجا بیرون اومدم . نمیدونستم کجاست ولی هیچ خونهی دیگه ای نبود و مسیرِ طولانی رو پیاده رفتم که به جاده برسم. چه مدتی اونجا بودم؟ امیدوارم اونقدری نبوده باشه که باز فادیمه رو ناراحت کنم... چیزی نخورده بودم و ضعف…
ــ اگه هیچ وقت پیداش نکردی چی؟
+مگه میشه ؟ بعدم در هر صورت من بدون فادیمه زیاد عمر نمیکنم.
عادل دستی رو شونم گذاشت
ــ سخته پسر خیلی سخته اما تحمل کن و صبر داشته باش. فادیمه هم..شاید همین و ازت میخواد!
بعدش هم رفت.
بره رو بغلم گرفتم و راهی خونه شدم.
خواب راحتی نداشتم .
توی خواب که هیچی ، حتی توی بیداری هم چهرهی فادیمه همش جلوی چشمم بود.
-
قبل از نیمه شب بود که با صدای ماشین پلیس از خونه بیرون زدم.
در عمارت فورتونا رو میکوبیدن.
برای دستگیری عموم اومده بودن و شاید حالا میتونستم برم پیش فادیمه؟
هر فکری میکردم نمیتونستم قبول کنم که اون فادیمه رو کشته و حالا باید به خاطر اینکه زندان میره خوشحال باشم.
حتی لیاقت زنده موندن هم نداشت.
در عمارت باز شد و خود عموم بیرون اومد.
انگار صدای ماشین پلیس و نشنیده بود که شوکه شد؟
- شریف فورتونا؟
عموم سری تکون داد
- دستبند بزنید بهش
+ ببخشید؟ به چه جرمی؟
- به جرم تهدید ، دزدیدن فادیمه کوچاری و تیر زدن بهش با اسلحهای که مجوز نداره!
عموم لبخند رومخی زد و گفت:
+ مدرکی هم دارید که اثباتش کنه؟
- البته! ما بدون مدرک علیه کسی پرونده باز نمیکنیم. فکر نمیکنم لارم باشه ولی اگه بخواید براتون بازش میکنیم اسناد و مدارکمون رو.
انگار که تو پرِ عموم خورده باشه دستی به صورتش کشید.
سعی میکرد عقب بره ولی پلیسا دستبند و بهش زدن.
داشتن میبردنش که مامان و مامانبزرگم اومدن.
مامانبزرگم بدون حرف اشک میریخت و مامانم درست مثل دایه مهربانتر از مادر عمل میکرد.
- آقای پلیس؟ برادرشوهر من به چه جرمی دستبند خورده؟
پوزخندی زدم.
+ به ما گفتن اطلاعات پرونده رو به کسی نگیم.
نهایتا عموم طوری که انگار تسلیم اونا بود شروع به حرکت کرد.
لحظه اخر وقتی منو دید ، چشمکی زد و جوری که اصلا دوست نداشتم گفت:
- برمیگردم!
انگار که روی اتیش بنزین ریخته باشن عصبی شدم.
خواستم سمتش حملهور شم ولی...
فادیمه رو دیدم.
خودش بود.
جلوم وایساده بود و نگاهم میکرد.
مثل همیشه با چشمای براقش.
دستشو روی صورتم گذاشت
+ همهچی تموم شده...آروم باش
درست مثل همهی وقتایی که عصبی میشدم و اون نجاتم میداد.
انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ،
انگار که همهی اینا فقط یه خواب بودن.
دوباره کنارم بود؟
چشمام و روی هم گذاشتم و این لحظهرو نفس کشیدم
ولی وقتی که چشمام رو باز کردم، دیگه فادیمهای نبود!
جاش ماشین پلیسی بود که داشت ازمون دور میشد.
- داداش کجا رفت؟
+ کی کجا رفت؟
- فادیمه!
اوروچ نفس عمیقی کشید و دست رو شونش گذاشت
+ برو خونه داداش. فادیمه اینجا نبود از اول.
ایسو با تقلا و همچنان که دور و اطرافش رو نگاه میکرد به زور وارد خونه شد.
فادیمه رو حسش میکرد ، شاید تو قلبش ، شاید کنارش...
+مگه میشه ؟ بعدم در هر صورت من بدون فادیمه زیاد عمر نمیکنم.
عادل دستی رو شونم گذاشت
ــ سخته پسر خیلی سخته اما تحمل کن و صبر داشته باش. فادیمه هم..شاید همین و ازت میخواد!
بعدش هم رفت.
بره رو بغلم گرفتم و راهی خونه شدم.
خواب راحتی نداشتم .
توی خواب که هیچی ، حتی توی بیداری هم چهرهی فادیمه همش جلوی چشمم بود.
-
قبل از نیمه شب بود که با صدای ماشین پلیس از خونه بیرون زدم.
در عمارت فورتونا رو میکوبیدن.
برای دستگیری عموم اومده بودن و شاید حالا میتونستم برم پیش فادیمه؟
هر فکری میکردم نمیتونستم قبول کنم که اون فادیمه رو کشته و حالا باید به خاطر اینکه زندان میره خوشحال باشم.
حتی لیاقت زنده موندن هم نداشت.
در عمارت باز شد و خود عموم بیرون اومد.
انگار صدای ماشین پلیس و نشنیده بود که شوکه شد؟
- شریف فورتونا؟
عموم سری تکون داد
- دستبند بزنید بهش
+ ببخشید؟ به چه جرمی؟
- به جرم تهدید ، دزدیدن فادیمه کوچاری و تیر زدن بهش با اسلحهای که مجوز نداره!
عموم لبخند رومخی زد و گفت:
+ مدرکی هم دارید که اثباتش کنه؟
- البته! ما بدون مدرک علیه کسی پرونده باز نمیکنیم. فکر نمیکنم لارم باشه ولی اگه بخواید براتون بازش میکنیم اسناد و مدارکمون رو.
انگار که تو پرِ عموم خورده باشه دستی به صورتش کشید.
سعی میکرد عقب بره ولی پلیسا دستبند و بهش زدن.
داشتن میبردنش که مامان و مامانبزرگم اومدن.
مامانبزرگم بدون حرف اشک میریخت و مامانم درست مثل دایه مهربانتر از مادر عمل میکرد.
- آقای پلیس؟ برادرشوهر من به چه جرمی دستبند خورده؟
پوزخندی زدم.
+ به ما گفتن اطلاعات پرونده رو به کسی نگیم.
نهایتا عموم طوری که انگار تسلیم اونا بود شروع به حرکت کرد.
لحظه اخر وقتی منو دید ، چشمکی زد و جوری که اصلا دوست نداشتم گفت:
- برمیگردم!
انگار که روی اتیش بنزین ریخته باشن عصبی شدم.
خواستم سمتش حملهور شم ولی...
فادیمه رو دیدم.
خودش بود.
جلوم وایساده بود و نگاهم میکرد.
مثل همیشه با چشمای براقش.
دستشو روی صورتم گذاشت
+ همهچی تموم شده...آروم باش
درست مثل همهی وقتایی که عصبی میشدم و اون نجاتم میداد.
انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ،
انگار که همهی اینا فقط یه خواب بودن.
دوباره کنارم بود؟
چشمام و روی هم گذاشتم و این لحظهرو نفس کشیدم
ولی وقتی که چشمام رو باز کردم، دیگه فادیمهای نبود!
جاش ماشین پلیسی بود که داشت ازمون دور میشد.
- داداش کجا رفت؟
+ کی کجا رفت؟
- فادیمه!
اوروچ نفس عمیقی کشید و دست رو شونش گذاشت
+ برو خونه داداش. فادیمه اینجا نبود از اول.
ایسو با تقلا و همچنان که دور و اطرافش رو نگاه میکرد به زور وارد خونه شد.
فادیمه رو حسش میکرد ، شاید تو قلبش ، شاید کنارش...
😭16❤3💔2
بفرمایید❤️🩹
* پایان از رگ گردن به ما نزدیک تره و من غمگینم🫠
نظراتونو بگید حتما..سناریوهاتون واسه پایان چین👀؟
* پایان از رگ گردن به ما نزدیک تره و من غمگینم🫠
نظراتونو بگید حتما..سناریوهاتون واسه پایان چین👀؟
😭9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
"𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋"
فقط من میتونستم دیالوگ دنیزو واسه ایسفاد بنویسم🤣
چون که قبل از این سکانس فادیمه گفت ما خونه نداریم و بعد خونهی هم شدن:)
چون که قبل از این سکانس فادیمه گفت ما خونه نداریم و بعد خونهی هم شدن:)
❤10
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
عجیبنا ایسفاد اسم برهشونو گذاشتن ایسفاد😂😔
بچهها معرفی میکنم ، ایسفادِ ما با ایسفادِ خودشون🫠
😭18💘2