𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
240 subscribers
273 photos
10 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
با فادیمه ازشون خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم.
از پله‌ها پایین که اومدیم،فادیمه برگشت و نگاه آشفته‌ای به عمارت انداخت که گفتم:
+ فادیمه‌م؟! چی‌شد؟!
- نمیدونم...انگار..دلم نمیاد برم!
+ فادیمه‌م...برمی‌گردیم دیگه..اینجا خونه‌ی ماست!
سمتم برگشت و پرسید:
- قول؟!
که خندیدم و گفتم:
+ قول!
و باهم سمت ماشین رفتیم.
توی ماشین، سکوت گرم و شیرینی بینمون حاکم بود. فادیمه با لبخندی که از گوشه‌ی لبش پاک نمیشد، به بیرون نگاه میکرد و من هر چند لحظه یکبار نگاهم رو بهش می‌انداختم:
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره گفت:
ــ ایسو...
+ جانم؟
ــ می‌دونی... وقتی زن‌داداشم گفت که بچه دار میشه... یه لحظه فکر کردم...
مکث کرد. نگاهش رو از پنجره برداشت و به سمت من برگشت که کنجکاو نگاهش کردم:
+ چی فکر کردی؟
ـــ به این که...ما هم یه روز...یعنی...شاید...
حرفش رو نصفه گذاشت و دوباره نگاهش رو به پنجره دوخت که دستم رو دراز کردم و انگشتام رو لای انگشتاش قفل کردم و گفتم:
+ یعنی..اگه تو بخوای!
چشمکی بهش زدم که فادیمه خندید و مشتی به بازوم زد.
چند لحظه بعد ، نگاهش رو به سمت من برگردوند و چشمایی که برق میزد جدی پرسید:
ــ تو... دوست داری؟
با لبخند گفتم
+ دوست دارم؟! فادیمه... من با تو همه‌چیز رو دوست دارم...
+ حتی...مامان بچه‌ی من فقط باید تو باشی!
لبخند گرمی بهم زد،انقد گرم که تا عمق وجودم حسش کردم.
چیزی نگذشته بود که متوجه شدم ترمز ماشین کار نمیکنه..
نگاهم به جاده بود و با صدایی که ناخودآگاه جدی شده بود رو به فادیمه گفتم :
+ فادیمه..کمربندت رو ببند...
فادیمه با تعجب بهم نگاه میکرد و گفت:
ــ چی؟چرا؟!
ترمز رو محکم تر فشار دادم ولی فایده ای نداشت...
+ ببند...
+ لعنتی...ترمز کار نمیکنه...
چشمای فادیمه گرد شدن و نگاهش رو به جاده دوخت .
کامیون بزرگی داشت از روبرو میومد و چراغاش، توی تاریکیِ شب مثل دو چشم خشمگین به ما خیره شده بودن .
فادیمه با صدایی که میلرزید گفت:
ــ ایسو...
دندونامو محکم روی هم فشار دادم و فرمونو سمت راست چرخوندم:
+ نترس..نترس فادیمه...
ماشین لیز خورد و تایرها صدایِ جیغِ بلندی کشیدن ..دنیا دور سرم چرخید.
نور چراغ‌های کامیون، داشت هر ثانیه نزدیک و بزرگ‌تر میشد.
دست لرزون فادیمه که توی دستم بود رو فشار دادم و با لحن ارومی گفتم:
+ فادیمه...چیزی نمیشه باشه..؟!خیلی دوست دارم...!
با نگرانی‌ای که داشت لبخندی بهم زد و گفت:
ــ چیزی نمیشه...منم تورو-
هنوز جمله‌اش رو کامل نکرده بود که همه‌جا سیاه شد...
«دانای کل»
عادل، اسمه و الینا هراسون وارد بیمارستان شدن و با دیدن اوروچ که روی صندلی بیمارستان نشسته بود و دستاش روی سرش بودن نزدیکش شدن
ـــ اوروچ..چیشده؟
اوروچ با چشمایی که از گریه سرخ شده بودن ،سرشو بالا آورد که با دیدن عادل دوباره بغض توی گلوش جون گرفت و شروع به گریه کردن کرد..
الینا نگران کنارش نشست و پرسید!
ــ اوروچ...بگو چی شده..
اوروچ خودشو تو بغل الینا انداخت و با گریه گفت:
ــ باور نمیکنم اما..از دستشون دادیم.‌..هم داداشمو..هم زنداداشم!
عادل نگاهی به اوروچ انداخت و با متوجه شدن اینکه چی گفت،به یک‌باره توانش رو از دست داد و با زانو روی زمین افتاد .
از ته دلش فریادی کشید و صدای فریاد عادل، توی راهرویِ سرد و سفید بیمارستان پیچید .
صدایی که نه از گلو، بلکه از ته وجودش بیرون میومد.. همون صدایی که نشون میداد دیگه هیچ‌چیز براش معنی نداره و تنها چیزی که میدید تصویر فادیمه و ایسویی بود که خوشحال و با چهره‌ای خندون،از خونه خارج میشدن..
- تاتارایِ من..
-
«پنج سال بعد»
آسمون آبی بود.
اون روز نه بارون میومد و نه باد سردی میوزید.
انگار خودِ آسمون هم میخواست برای اون روز، آروم باشه؛ برای روزی که قرار بود دو تا بچه برای چندمین بار، به دیدنِ قبر عمو و عمه‌شون بیان.
عادل کنارِ قبرِ فادیمه زانو زد و پسرِ پنج ساله‌اش ایسو کنارش ایستاده بود .
بچه با چشمای درشت قهوه‌ای و موهای مشکی، به سنگِ قبر نگاه میکرد و با دستِ کوچیکش گلی که توی دست داشت رو کنار قاب عکسِ دونفره‌ای که بین دو قبر قرار داشت گذاشت.
ایسو کوچولو با لحن شیرینی گفت:
ــ بابا... عمه فادیمه منو میبینه؟!
عادلبا لبخندی که تهش یه بغضِ کوچیک بود گفت:
ــ آره پسرم اون از اون بالا، همیشه نگاهت میکنه...
ایسو کوچولو نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
ــ پس..حتما میدونه که من دوسش دارم..مگه نه؟!
دستش رو روی موهایِ پسرش کشید و با لبخندی تلخ گفت:
ــ میدونه...
اسمه با لبخند دردناک پسرشو بغل کرد .
کنار قبر ایسو، اوروچ نشسته بود و دختر سه ساله‌اش، فادیمه، روی پاهاش نشسته بود. بچه با موهای بور و چشم‌های آبی، به سنگ قبر نگاه میکرد و با انگشت کوچیکش، اسم ایسو رو روی سنگ میکشید.
😭19💔3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
فادیمه کوچولو با لحن بچگونه‌اش گفت:
ـ بابا... اینجا عمو ایسو خوابیده؟!
اوروچ با بغضی که قورتش داد سخت بود گفت:
ــ اره عزیزم... عمو ایسو اینجا خوابیده!
فادیمه کوچولو با نگاه به سنگ قبر گفت
ــ خوابای خوبی میبینه..مگه نه؟!
الینا کنارشون نشسته بود که به دخترش نگاهی انداخت و گفت:
ــ اره دخترم..
بعد از چند ساعت،همه رفتن و ایسو و فادیمه،توی خونه‌ی ابدیشون تنها شدن.
“اگر روزی همه‌چیز فراموش شود،
اگر نام‌ها، خاطره‌ها و حتی آخرین نگاه‌ها محو شوند...
باز هم جایی در این دنیا ، عشقی باقی خواهد ماند
که هرگز پژمرده نمی‌شود .
پایان”
😭22💔3
بفرمایید اینم مهرِ پایان این یکی فن‌فیک؛
منتظر نظرای قشنگتون راجب این فن‌فیک هم هستم🩶

@ZarahearsBot
😭8💔2
یه اتفاق محال افتاد؛
فادیمه فورتونا شد و
ایسو کوچاری :)
😭17💔3
زهراااااااااااااااا
چرا کشتییییی😭😭😭
ولی یکی از ارزو هام اینه اگه قرار بمیرن باهم بمیرن 😭😭😭😭😭😭
ایسو دوست دارم فادیمه رد نشنید 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
😭9
زهرااا میدونی واقعا گریهه کردممم خیلیییی احساس کردم دارم با پایان ایسفاد مواجه میشممن😭😭😭
😭5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدانکنه پایان ایسفاد این باشه بچه‌ها🙏🏼
🤝11
زهرا گریه ام بند نمیادد زهراااا
🤝3
گوشه‌ای از لطف دوستان🩵
🤣4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
گوشه‌ای از لطف دوستان🩵
این فقط گوشه‌ای از لطف دوستانه کلش نه
🍓3🤣1
زهرا من حالا چیزی ندارم باشه برای بعدا
خب اخه یعنی چی ک مردننننن
لقبای دوستانو‌ داشته باش🤣🤣🤣
کوچاری‌گلینی(اسماعیل)
لقبای دوستانو‌ داشته باش🤣🤣🤣
وای خیلی عجیبن منم نمیدونم کی گذاشته ، تو میدونی؟!
🤣3