𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد . به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم
چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمیشنیدم و جلوی چشمام تار بود.
با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زنداداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم خیره شده بودن.
- ایسو...بیدار شدی؟!
سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت و چشمام رو روی هم فشار دادم.
+ داداش...چیشد؟!
عادل با نگرانی نگاهش رو بین اجزای صورتم چرخوند و گفت:
- تا ما اومدیم فرار کردن...ولی جای فادیمه رو میدونم.!
با فهمیدن اینکه میدونه فادیمه رو کجا برده،به سرعت از جام بلند شدم و بدون توجه به سرگیجهی عجیبم گفتم:
+ جاشو میدونی..؟! بریم..زود بریم!
با اخم دستشو روی شونم فشار داد و گفت:
- سرو وضعت رو دیدی اصلا؟! با این حال و روز کجا میخوای بری؟! خودم میرم!
سرم رو تکون دادم و همزمان که از جام بلند میشدم تو آینهی کنار در نگاهی به خودم انداختم.
پیشونیم،ابروم،لبم،چونهام، همهجام زخمی بود؛ عضلههای صورتم هنوز از درد گزگز میکردن و طعم تلخِ خون رو هنوز میتونستم احساس کنم.
دوباره سعی کرد منو سر جام بنشونه و گفت:
- ایسو...باور کنی،باور نکنی؛ اون دیگه داره با فادیمه ازدواج میکنه...دزدیدنش هم کار اشتباهی بود!
+ داداش...
+ تو فکر کردی...من نمیدونم به زور داشت ازدواج میکرد؟!
ابروهاش بالا رفتن که ادامه دادم:
+ باشه داداش...ولی من وقتی داشت سوار ماشین اون حرومزاده میشد اشکاش رو دیدم...باشه نجاتش بدم...دیگه سر راهش سبز نمیشم!
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد منو بغل کرد که با تلخی چشمام رو روی هم فشار دادم.
- بریم شیرمردم...
با این حرفش سمت زنداداش اسمه برگشتم که با لبخند نگاهمون میکرد.
گوشهی لبهام رو کمی بالا بردم که از شدت درد لبخندم چند ثانیه بیشتر دووم نیاورد.
دستش رو روی شونم فشار داد و گفت:
+ برید به سلامت...حواستون به خودتون باشهها!
بعد رو به داداش عادل کرد و گفت:
+ ببین...اسلحه نمیکشیا...پلیس کارشو میکنه!
داداش عادل با خنده سری تکون داد و بیرون رفتیم.
سوار ماشین شدیم و کمی از مسیر رو که رفتیم پرسیدم:
- کجاان؟!
+ تو همین ترابزونه...تو یه رستوران!
دستم رو مشت کردم و با لحنی که سعی میکردم ریلکس باشه پرسیدم:
- چجوری پیداشون کردی؟!
+ آدمام رو فرستادم دنبالشون..
- اها.پلیس..پلیس چی گفت زنداداش؟!
+ به پلیس خبر دادیم. قرار بود اونروز دستگیر بشن اما فرار کردن..این بار میگیریمشون.
سرم رو تکون دادم و برای چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم.
هنوز هم سرگیجه داشتم و هر چند لحظه یکبار دیدم تار میشد.
با بستن چشمام طولی نکشید که تصویر گریه کردن فادیمه جلوی چشمم اومد و با یادآوری اینکه هیچکاری نتونستم بکنم،لعنتی به خودم فرستادم.
با ایستادن ماشین،چشمام رو باز کردم.
داداش عادل با دست رستورانی رو نشون داد و گفت:
+ ایناها...همینجاست!
چند ثانیه صبر کردم اما طولی نکشید که دیگه نتونستم تحمل کنم و با پیاده شدن از ماشین سمت رستوران رفتم؛
عادل پشت سرم پیاده شد و با صدایی که سعی داشت اروم باشه دستمو کشید و گفت:
+ ایسو...چیکار میکنی پسرم؟! گفتیم که منتظر میمونیم پلیس بیاد!
محکم نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- باشه...داخل نمیرم.فقط از بیرون..
با کلافگی سری تکون داد که سمت رستوران رفتیم.
با دیدن فادیمهای که چشماش هنوز خیس بودن و صورتش از شدت گریه قرمز شده بود و هاکانی که بهش خیره شده بود،خون توی رگهام جوشید اما...خودم رو کنترل کردم.
باید پلیس بیاد...
هیچکس دیگهای توی رستوران نبود.
بهشون خیره شده بودم و سعی میکردم اروم باشم تا زمانی که گارسون سمت میزشون اومد و جلوی هر کدومشون..“سوتلاچ” گذاشت ، جملهی النی توی گوشم پخش شد:
“اول سوتلاچ ، بعد ازدواج”
دیگه نتونستم صبر کنم.
با دست های مشت شدهاز خشم و بدون توجه به عادلی که پشت سرم میاومد،وارد رستوران شدم.
فادیمه با دیدنم،شوکه و ترسیده نگاهش رو بهم دوخت و هاکان هنوز متوجه حضورم نشده بود که سوتلاچ رو سمت فادیمه هول داد.
با این حرکتش ، نفس عمیقی کشیدم و یقهش رو توی دستام گرفتم.
مشت ارومی حوالهی صورتش کردم و گفتم:
- مرتیکه...تو با چه حقی میخوای با زن من سوتلاچ بخوری؟!
هنوز اتفاقات اطرافش رو هضم نکرده بود و با چشمای گرد شده نگاهم میکرد.
عادل کرکرهی رستوران رو پایین کشید.
چند نفر از کارکنان رستوران سعی داشتن مارو از هم جدا کنن.
دستم رو از دور یقهاش شل کردم و روی زمین انداختمش
با سرگیجهای که داشتم،خودم رو به دیوار تکیه دادم.
فادیمه با چشمای نگران بهم خیره شده بود من اما نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم..
شاید..
شاید واقعا نمیخواست منو ببینه؟!
جلوی چشمام رو تار میدیدم و حس میکردم دنیا دور سرم میچرخه که با شنیدن ناگهانیِ صدای اسلحه،سریع چشمام رو باز کردم...
❤🔥36😭6💋1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمیشنیدم و جلوی چشمام تار بود. با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زنداداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم خیره شده بودن. - ایسو...بیدار شدی؟! سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت…
دارای مقدار قابل توجهی ایسدیل 😂😔
😭20
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمیشنیدم و جلوی چشمام تار بود. با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زنداداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم خیره شده بودن. - ایسو...بیدار شدی؟! سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم
صدای اسلحه از بیرون و انگار واسه پلیس بود .
نگاهم رو بین ادمای توی رستوران چرخوندم که صدایی از بیروت با بلندگو گفت:
ـــ هاکان وولکوو! رستوران محاصره شده! اسلحهات رو بنداز زمین و دستات رو بزار پشت سرت!
هاکان نگاهش رو از من برداشت و به در خیره شد . صدای آژیرها خیابون رو پر کرده بود و نورهایِ قرمز و آبی، از لای کرکرهها میدرخشید و روی دیوارهای رستوران سایه میانداخت.
هاکان با خنده ای عصبی گفت:
ــ پلیس؟! تو پلیس خبر کردی؟!
عادل با خونسردی دستش رو توی جیبش گذاشت و با پوزخندی که روی لبش بود بدون توجه به حرفش گفت:
ــ اینبار نمیتونی فرار کنی!
هاکان با نگاهی که بین من و عادل میچرخید اسلحه رو محکمتر گرفت ولی اینبار تردید توی چشماش بود .
ــ اشکالی نداره... اشکالی نداره! تا پلیس بیاد اینجا من هر دوتون رو میکشم!
هاکان اسلحه رو بلند کرد و سمت من گرفت .
انگشتش روی ماشه بود و چشماش از عصبانیت قرمز بودن .
فادیمه با صدایی محکم، قدمی به جلو برداشت و جلوی من ایستاد .
+ اگه بخوای اونو بزنی،اول باید منو بزنی!
نفسم توی سینه حبس شد
هاکان پوزخندی زد که فادیمه رو با دستم به کنار هدایت کردم تا جلوی من نباشه؛
قدمی به جلو برداشتم و فادیمه رو پشت سرم نگه داشتم .
هاکان نگاهش رو بین من و فادیمه چرخوند؛دستش میلرزید و عرق روی پیشونیش نشسته بود .
صدایِ پلیس از بیرون بلندتر شده بود:
ـــ هاکان وولکو...این آخرین هشداره...بیا بیرون!
هاکان اسلحه رو محکمتر گرفت و دوباره سمت من نشونه گرفت .
فادیمه دستش رو روی استین لباسم مشت کرد و با صدایی که از نگرانی میلرزید گفت:
ــ ایسو...
هاکان ماشهرو کشید اما درست قبل از اینکه بتونه کاری بکنه،پلیس ها با اسلحههایی که به سمتش گرفته بودن وارد رستوران شدن.
پلیسی که انگار رئیس همهی اونا بود گفت:
+ اسلحهات رو بنداز وگرنه مجبور میشم شلیک میکنم...
هاکان چند بار نگاهش رو بین من،عادل،فادیمه و پلیس چرخوند و دستش رو روی تفنگ محکمتر کرد.
با جرئتی که نمیدونم از کجا اورده بود،سرش رو بالا گرفت و گفت:
- قبل از شما...من شلیک میکنم-
هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که یکی از پلیسها ضربهای بهش زد که باعث شد صورتش به سمتی خم بشه و اسلحه از دستش پایین بیوفته.
هنوز اتفاقی که افتاد رو هضم نکرده بود که بهش دستبند زدن.
سرش رو که بالا اورد،باهم چشم توی چشم شدیم.
نفس عمیقی کشیدم و با قدم های بلندی سمتش رفتم.
چند ثانیه فقط توی چشماش خیره شدم و بعد با حرصی که تموم این مدت توی وجودم جمع شده بود مشت محکمی به صورتش کوبیدم.
از درد صورتش رو توی هم جمع کرد که لبخندی از روی لذت زدم.
پلیس سعی کرد منو عقب بکشه اما حتی یکقدم هم تکون نخوردم.
با پشت دستم ضربهی محکمی به دهنش زدم و گفتم:
- دفعهی بعدی که خواستی اسم زن منو به زبون بیاری قبلش ازم اجازه بگیر!
اینبار پلیسها اونو از رستوران بیرون بردن که داداش عادل و فادیمه سمتم اومدن.
- ایسو...من با ماشین خودم میرم
سوییچی رو سمتم پرت کرد که تو هوا گرفتمش و ادامه داد:
- این ماشین بچههاست...تو و فادیمه با اون بیاید!
سری تکون دادم و پشت سرش منم راهی شدم که فادیمه هم همینکارو کرد.
فادیمه هر چند ثانیه با نگرانی نگاهی بهم میانداخت و نگاهش رو میدزدید و منم هیچی نمیگفتم.
سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید رو بهم گفت..
❤🔥35😭6💋2🍓1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم صدای اسلحه از بیرون و انگار واسه پلیس بود . نگاهم رو بین ادمای توی رستوران چرخوندم که صدایی از بیروت با بلندگو گفت: ـــ هاکان وولکوو! رستوران محاصره شده! اسلحهات رو بنداز زمین و دستات رو بزار پشت سرت! هاکان نگاهش رو از من برداشت…
ریاکتای خوشگل یادتون نره🩶
🍓10
تنها معیاری که آدمیان را به دو دسته تقسیم میکند، نه خوب یا بد بودنشان است و نه زن یا مرد بودنشان، بلکه تنها معیار این است که شما فنفیک پرسن هستید یا وانشات پرسن.
🍓8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم صدای اسلحه از بیرون و انگار واسه پلیس بود . نگاهم رو بین ادمای توی رستوران چرخوندم که صدایی از بیروت با بلندگو گفت: ـــ هاکان وولکوو! رستوران محاصره شده! اسلحهات رو بنداز زمین و دستات رو بزار پشت سرت! هاکان نگاهش رو از من برداشت…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم
سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت:
- ایسو...صورتت..
سمتش برگشتم که ادامه داد:
- خیلی درد کرد؟!
صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم:
+ یعنی..اونقدراهم نه!
همچنان با نگرانی بهم خیره شده بود که رو برگردوندم و ماشین رو پشت سر داداش عادل به حرکت در اوردم.
تا وقتی به کلانتری برسیم،هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
اظهارات من رو گرفته بودن و روی صندلی نشسته بودم که فادیمه هم بیرون بیاد.
درست وقتی فادیمه از اون اتاق تنگ و کوچیک بیرون اومد،داداش عادل هم سمتم اومد و گفت:
+ ایسو..تو فادیمه رو ببر..فعلا میمونم تا جای تیمورو اعتراف کنه!
جفتمون سری تکون دادیم که من بیرون اومدم و به ماشین تکیه دادم تا فادیمه هم بیاد.
به دست چپم خیره شدم و با انگشت شصتم حلقهام رو لمس کردم
متوجه نشدم کی فادیمه اومده اما سرم رو که بالا گرفتم باهاش مواجه شدم که بهم نگاه میکرد و لبخند خیلی ریزی روی لبش بود.
با دیدنم نگاهش رو از روم برداشت و همزمان که توی موهاش دست میکشید گفت:
- خب...تموم شد! بالاخره...کمکم همهچیز درست میشه!
انگار فادیمه دوباره خوشحال بود که با فهمیدن این لبخندی روی لبم نقش بست که با دیدنش ابروهاشو بالا داد و گفت:
+ خب...فورتوناجوک...بهچیمیخندی؟! بریم؟!
سرمو تکون دادم و سمت ماشین رفتم که اونم سوار شد.
قبل از اینکه استارت ماشین رو بزنم،با یادآوری حرفی که زد سمتش برگشتم و گفتم:
- حتی..ما؟! یعنی ما هم درست میش-
با فهمیدن اینکه دارم چی میگم،حرفم رو نصفه گذاشتم و هول زده ماشینو به حرکت دراوردم که پرسید:
+ ایسو...چی ما؟! نفهمیدم که!
بدون اینکه سمتش برگردم گفتم:
- هیچی...فراموشش کن!
نگاهای سنگینش رو روی خودم حس میکردم اما سمتش برنمیگشتم.
به کوچاری که رسیدیم،آروم گفتم:
- رسیدیم..
از ماشین پیاده شد اما قبل از اینکه درو ببنده خم شد و گفت:
+ میتونه...یعنی میتونیم درست بشیم!
با تعجب بهش نگاه کردم که با لبخند ریزی که روی لبش بود درو بست و از ماشین دور شد.
وقتی فهمیدم چی گفت،لبخند ریزی روی لبم نقش بست.
دوباره نگاهی به حلقهام انداختم و به سمت خونمون روندم.
خونهای که همیشه آرزوشو داشتم و اینبار قراره واقعا خونمون باشه..
-
-یک هفته بعد-
بعد از این مدت طولانی،بالاخره فادیمه قراره به این خونه بیاد.
شاید ماهم درست بشیم...
❤🔥31😭8💋2💘2
هر بار به این فکر میکنم که ایسو با دختر قاتل باباش برای مواظبت ازش ازدواج کرد ، یه دور دیگه تو فکر فرو میرم🥲
😭25🤝1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥11😭3💔1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم/آخر
توی آینه به خودم نگاه کردم.
کبودیهای صورتم کمرنگتر شده بودن و زخم لبم تقریباً خوب شده بود.
تصمیم گرفتم یکم به سر و صورتم برسم ، برای همین دوشی گرفتم،موهامو مرتب کردم و از توی کمد کت و شلوار مشکیمو برای پوشیدن انتخاب کردم.
سوار ماشین شدم و با ذوق ، به سمت کوچاری رفتم .
به جلوی در که رسیدم ، هیجان زیادی داشتم.
همهی اون دوریها..دردها...بالاخره دارن تموم میشن..
بالاخره مغزم فرمان داد که از فکر بیرون اومدم،دستمو بالا بردم و ضربه آرومی به در زدم که همون لحظه در باز شد.
توقع دیدن فادیمه رو داشتم اما با الینا روبه رو شدم و لبخند روی لبم ماسید که الینا خندید و با خنده دستشو به سمت داخل گرفت
ــ داماد..بفرما تو!
لبخندی به روش زدم و رفتم داخل .
حتی برای خواستگاریمون هم انقد استرس نداشتم! چشم چرخوندم و دنبال فادیمه گشتم ولی نبود.
با دیدن داداش عادل که روی مبل نشسته بود ، با لبخند هول زدهای رفتم و کنارش روی مبل نشستم که دستشو گذاشت روی شونم.
ــ خب..داماد! از اول شروع شد..اینبار جدی جدی داری خواهرمو میبریا!
نگاهش کردم و لبخند کوچیکی روی لبم نشست که با خونسردی همیشگی گفتم:
+ یعنی..دیگه رازی که مارو از هم بگیره وجود نداره..
داداش عادل سرشو تکون داد و گفت:
ــ فادیمه توی اتاقه...برو!
آروم از جام بلند شدم و سمت اتاق رفتم.
با استرس ضربه ای به در زدم و با صدای فادیمه که گفت بیا داخل رفتم داخل اتاق.
فادیمه با لباس شب خواستگاریمون روی تخت نشسته بود که باعث شد اون شبو به یاد بیارم.
با یادآوری اینکه فادیمه توی آب هم نمک ریخته بود ، لبخندی روی لبم نشست که فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهی به من انداخت
ــ ایسو...اومدی!
+ اومدم!
سمتم اومد و با گرفتن دستام،منو روی تخت نشوند و از توی کشوری میز یه قاب بیرون آورد.
ــ ایسو...اینو ببین!
قاب رو سمتم گرفت .
عکس من و فادیمه بود..
همون روزی که موهاشو بافتم..
“- تو این پسرو میخوای؟!
+ من...این پسرو میخوام!”
لبخندی زدم و اروم گفتم:
+ چقدر..قشنگه این!
سرشو با ذوق تکون داد
ــ اره...اولین عکسی که میزاریمش خونمون!
+ عکسای عروسیمون چی پس؟!
ــ یعنی..این مهم تره..اینجا همو دوست داشتیم..
نگاهم بین عکس و چهرهی فادیمه چرخید و گفتم:
+ میگم...چه شب خوبی بود..اولین باری که فادیمه کوچاری شوهرشو بوسید!
انگار که خجالت کشید اما من بازم ادامه دادم:
+ میگم..امروزم روز خوبیه ولی انگار یه چیزی کمه..
بعد با انگشت به گونم اشاره کردم که رنگ نگاه فادیمه عوض شد.
با یادآوری اتفاقاتی که این چندوقت افتاد خودم رو با قاب عکس مشغول کردم و اروم گفتم:
+ یعنی..چیزی نیست فادیمه.. خیلی خوب..درکت میکنم-
حرفمو کامل نکرده بودم که یهو فادیمه خم شد و اروم گونم رو بوسید..
چند ثانیه طول کشید تا مغزم پردازش کنه که چه اتفاقی افتاده..وقتی به خودم اومدم لبخند کج و ذوق زدهای روی لبم نشست که نتونستم پنهونش کنم .
فادیمه عکسو ازم گرفت و توی چمدونی که روی تخت باز بود گذاشت و زیپش رو بست.
ــ خب..شوهر تیغ ماهیم! این میشه اولین عکسی که میبریم خونمون..بریم؟!
لبخندی به ذوقش زدم و گفتم:
+ بریم!
فادیمه خندید که وسایل رو برداشتم و از اتاق رفتیم بیرون.
زنداداش اسمه با دیدنمون ابروشو بالا انداخت و گفت:
ــ ایقدر زود میخواین برین؟
ــ نهنه...شامو بمونین...باید یه خبر مهم بهتون بدم!
گیج نگاهی به فادیمه انداختم که اونم شونهای به معنی ندونستن بالا انداخت.
-
شامو خورده بودیم که زن داداش اسمه رفت توی اتاق و گفت قراره با یه سورپرایز برگرده.
همه منتظر به هم نگاه میکردیم و میخواستیم بدونیم چیه که زنداداش با یه جعبه برگشت و با ذوق جعبه رو به داداش عادل داد:
داداش عادل نگاهی بهش انداخت و پرسید:
ــ اسمه..این چیه؟!
دستای زنداداش از هیجان میلرزیدن که روی صورتش کشید و گفت:
ــ باز کن..میفهمی!
داداش عادل جعبه رو باز کرد و یه برگه بیرون آورد.
بعد از چند لحظه که انگار تازه به خودش اومد ، با ذوق،هیجان و تعجب رو به زنداداش اسمه گفت:
ــ واقعیه..؟!
زنداداش با ذوق سرشو تکون داد که داداش عادل محکم بغلش کرد و ما سه تا همچنان با تعجب نگاهشون میکردیم که الینا گفت:
ــ میشه به ماهم بگید چهخبره اینجا؟!
داداش عادل زنداداشو زمین گذاشت و اغوشش رو برای الینا باز کرد و گفت:
ــ بیا ببینم...بیا ببینمت دخترم..خانوادهمون داره بزرگتر میشه..
الینا با ذوق مامان و باباشو بغل کرد که فادیمه هم با ذوق بهشون پیوست و بهشون تبریک گفت.
منم رفتم سمتشون و با ذوق هر دوتاشون بغل کردم و تبریک گفتم.
😭18❤🔥2💔1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
با فادیمه ازشون خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم.
از پلهها پایین که اومدیم،فادیمه برگشت و نگاه آشفتهای به عمارت انداخت که گفتم:
+ فادیمهم؟! چیشد؟!
- نمیدونم...انگار..دلم نمیاد برم!
+ فادیمهم...برمیگردیم دیگه..اینجا خونهی ماست!
سمتم برگشت و پرسید:
- قول؟!
که خندیدم و گفتم:
+ قول!
و باهم سمت ماشین رفتیم.
توی ماشین، سکوت گرم و شیرینی بینمون حاکم بود. فادیمه با لبخندی که از گوشهی لبش پاک نمیشد، به بیرون نگاه میکرد و من هر چند لحظه یکبار نگاهم رو بهش میانداختم:
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره گفت:
ــ ایسو...
+ جانم؟
ــ میدونی... وقتی زنداداشم گفت که بچه دار میشه... یه لحظه فکر کردم...
مکث کرد. نگاهش رو از پنجره برداشت و به سمت من برگشت که کنجکاو نگاهش کردم:
+ چی فکر کردی؟
ـــ به این که...ما هم یه روز...یعنی...شاید...
حرفش رو نصفه گذاشت و دوباره نگاهش رو به پنجره دوخت که دستم رو دراز کردم و انگشتام رو لای انگشتاش قفل کردم و گفتم:
+ یعنی..اگه تو بخوای!
چشمکی بهش زدم که فادیمه خندید و مشتی به بازوم زد.
چند لحظه بعد ، نگاهش رو به سمت من برگردوند و چشمایی که برق میزد جدی پرسید:
ــ تو... دوست داری؟
با لبخند گفتم
+ دوست دارم؟! فادیمه... من با تو همهچیز رو دوست دارم...
+ حتی...مامان بچهی من فقط باید تو باشی!
لبخند گرمی بهم زد،انقد گرم که تا عمق وجودم حسش کردم.
چیزی نگذشته بود که متوجه شدم ترمز ماشین کار نمیکنه..
نگاهم به جاده بود و با صدایی که ناخودآگاه جدی شده بود رو به فادیمه گفتم :
+ فادیمه..کمربندت رو ببند...
فادیمه با تعجب بهم نگاه میکرد و گفت:
ــ چی؟چرا؟!
ترمز رو محکم تر فشار دادم ولی فایده ای نداشت...
+ ببند...
+ لعنتی...ترمز کار نمیکنه...
چشمای فادیمه گرد شدن و نگاهش رو به جاده دوخت .
کامیون بزرگی داشت از روبرو میومد و چراغاش، توی تاریکیِ شب مثل دو چشم خشمگین به ما خیره شده بودن .
فادیمه با صدایی که میلرزید گفت:
ــ ایسو...
دندونامو محکم روی هم فشار دادم و فرمونو سمت راست چرخوندم:
+ نترس..نترس فادیمه...
ماشین لیز خورد و تایرها صدایِ جیغِ بلندی کشیدن ..دنیا دور سرم چرخید.
نور چراغهای کامیون، داشت هر ثانیه نزدیک و بزرگتر میشد.
دست لرزون فادیمه که توی دستم بود رو فشار دادم و با لحن ارومی گفتم:
+ فادیمه...چیزی نمیشه باشه..؟!خیلی دوست دارم...!
با نگرانیای که داشت لبخندی بهم زد و گفت:
ــ چیزی نمیشه...منم تورو-
هنوز جملهاش رو کامل نکرده بود که همهجا سیاه شد...
«دانای کل»
عادل، اسمه و الینا هراسون وارد بیمارستان شدن و با دیدن اوروچ که روی صندلی بیمارستان نشسته بود و دستاش روی سرش بودن نزدیکش شدن
ـــ اوروچ..چیشده؟
اوروچ با چشمایی که از گریه سرخ شده بودن ،سرشو بالا آورد که با دیدن عادل دوباره بغض توی گلوش جون گرفت و شروع به گریه کردن کرد..
الینا نگران کنارش نشست و پرسید!
ــ اوروچ...بگو چی شده..
اوروچ خودشو تو بغل الینا انداخت و با گریه گفت:
ــ باور نمیکنم اما..از دستشون دادیم...هم داداشمو..هم زنداداشم!
عادل نگاهی به اوروچ انداخت و با متوجه شدن اینکه چی گفت،به یکباره توانش رو از دست داد و با زانو روی زمین افتاد .
از ته دلش فریادی کشید و صدای فریاد عادل، توی راهرویِ سرد و سفید بیمارستان پیچید .
صدایی که نه از گلو، بلکه از ته وجودش بیرون میومد.. همون صدایی که نشون میداد دیگه هیچچیز براش معنی نداره و تنها چیزی که میدید تصویر فادیمه و ایسویی بود که خوشحال و با چهرهای خندون،از خونه خارج میشدن..
- تاتارایِ من..
-
«پنج سال بعد»
آسمون آبی بود.
اون روز نه بارون میومد و نه باد سردی میوزید.
انگار خودِ آسمون هم میخواست برای اون روز، آروم باشه؛ برای روزی که قرار بود دو تا بچه برای چندمین بار، به دیدنِ قبر عمو و عمهشون بیان.
عادل کنارِ قبرِ فادیمه زانو زد و پسرِ پنج سالهاش ایسو کنارش ایستاده بود .
بچه با چشمای درشت قهوهای و موهای مشکی، به سنگِ قبر نگاه میکرد و با دستِ کوچیکش گلی که توی دست داشت رو کنار قاب عکسِ دونفرهای که بین دو قبر قرار داشت گذاشت.
ایسو کوچولو با لحن شیرینی گفت:
ــ بابا... عمه فادیمه منو میبینه؟!
عادلبا لبخندی که تهش یه بغضِ کوچیک بود گفت:
ــ آره پسرم اون از اون بالا، همیشه نگاهت میکنه...
ایسو کوچولو نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
ــ پس..حتما میدونه که من دوسش دارم..مگه نه؟!
دستش رو روی موهایِ پسرش کشید و با لبخندی تلخ گفت:
ــ میدونه...
اسمه با لبخند دردناک پسرشو بغل کرد .
کنار قبر ایسو، اوروچ نشسته بود و دختر سه سالهاش، فادیمه، روی پاهاش نشسته بود. بچه با موهای بور و چشمهای آبی، به سنگ قبر نگاه میکرد و با انگشت کوچیکش، اسم ایسو رو روی سنگ میکشید.
از پلهها پایین که اومدیم،فادیمه برگشت و نگاه آشفتهای به عمارت انداخت که گفتم:
+ فادیمهم؟! چیشد؟!
- نمیدونم...انگار..دلم نمیاد برم!
+ فادیمهم...برمیگردیم دیگه..اینجا خونهی ماست!
سمتم برگشت و پرسید:
- قول؟!
که خندیدم و گفتم:
+ قول!
و باهم سمت ماشین رفتیم.
توی ماشین، سکوت گرم و شیرینی بینمون حاکم بود. فادیمه با لبخندی که از گوشهی لبش پاک نمیشد، به بیرون نگاه میکرد و من هر چند لحظه یکبار نگاهم رو بهش میانداختم:
فادیمه بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره گفت:
ــ ایسو...
+ جانم؟
ــ میدونی... وقتی زنداداشم گفت که بچه دار میشه... یه لحظه فکر کردم...
مکث کرد. نگاهش رو از پنجره برداشت و به سمت من برگشت که کنجکاو نگاهش کردم:
+ چی فکر کردی؟
ـــ به این که...ما هم یه روز...یعنی...شاید...
حرفش رو نصفه گذاشت و دوباره نگاهش رو به پنجره دوخت که دستم رو دراز کردم و انگشتام رو لای انگشتاش قفل کردم و گفتم:
+ یعنی..اگه تو بخوای!
چشمکی بهش زدم که فادیمه خندید و مشتی به بازوم زد.
چند لحظه بعد ، نگاهش رو به سمت من برگردوند و چشمایی که برق میزد جدی پرسید:
ــ تو... دوست داری؟
با لبخند گفتم
+ دوست دارم؟! فادیمه... من با تو همهچیز رو دوست دارم...
+ حتی...مامان بچهی من فقط باید تو باشی!
لبخند گرمی بهم زد،انقد گرم که تا عمق وجودم حسش کردم.
چیزی نگذشته بود که متوجه شدم ترمز ماشین کار نمیکنه..
نگاهم به جاده بود و با صدایی که ناخودآگاه جدی شده بود رو به فادیمه گفتم :
+ فادیمه..کمربندت رو ببند...
فادیمه با تعجب بهم نگاه میکرد و گفت:
ــ چی؟چرا؟!
ترمز رو محکم تر فشار دادم ولی فایده ای نداشت...
+ ببند...
+ لعنتی...ترمز کار نمیکنه...
چشمای فادیمه گرد شدن و نگاهش رو به جاده دوخت .
کامیون بزرگی داشت از روبرو میومد و چراغاش، توی تاریکیِ شب مثل دو چشم خشمگین به ما خیره شده بودن .
فادیمه با صدایی که میلرزید گفت:
ــ ایسو...
دندونامو محکم روی هم فشار دادم و فرمونو سمت راست چرخوندم:
+ نترس..نترس فادیمه...
ماشین لیز خورد و تایرها صدایِ جیغِ بلندی کشیدن ..دنیا دور سرم چرخید.
نور چراغهای کامیون، داشت هر ثانیه نزدیک و بزرگتر میشد.
دست لرزون فادیمه که توی دستم بود رو فشار دادم و با لحن ارومی گفتم:
+ فادیمه...چیزی نمیشه باشه..؟!خیلی دوست دارم...!
با نگرانیای که داشت لبخندی بهم زد و گفت:
ــ چیزی نمیشه...منم تورو-
هنوز جملهاش رو کامل نکرده بود که همهجا سیاه شد...
«دانای کل»
عادل، اسمه و الینا هراسون وارد بیمارستان شدن و با دیدن اوروچ که روی صندلی بیمارستان نشسته بود و دستاش روی سرش بودن نزدیکش شدن
ـــ اوروچ..چیشده؟
اوروچ با چشمایی که از گریه سرخ شده بودن ،سرشو بالا آورد که با دیدن عادل دوباره بغض توی گلوش جون گرفت و شروع به گریه کردن کرد..
الینا نگران کنارش نشست و پرسید!
ــ اوروچ...بگو چی شده..
اوروچ خودشو تو بغل الینا انداخت و با گریه گفت:
ــ باور نمیکنم اما..از دستشون دادیم...هم داداشمو..هم زنداداشم!
عادل نگاهی به اوروچ انداخت و با متوجه شدن اینکه چی گفت،به یکباره توانش رو از دست داد و با زانو روی زمین افتاد .
از ته دلش فریادی کشید و صدای فریاد عادل، توی راهرویِ سرد و سفید بیمارستان پیچید .
صدایی که نه از گلو، بلکه از ته وجودش بیرون میومد.. همون صدایی که نشون میداد دیگه هیچچیز براش معنی نداره و تنها چیزی که میدید تصویر فادیمه و ایسویی بود که خوشحال و با چهرهای خندون،از خونه خارج میشدن..
- تاتارایِ من..
-
«پنج سال بعد»
آسمون آبی بود.
اون روز نه بارون میومد و نه باد سردی میوزید.
انگار خودِ آسمون هم میخواست برای اون روز، آروم باشه؛ برای روزی که قرار بود دو تا بچه برای چندمین بار، به دیدنِ قبر عمو و عمهشون بیان.
عادل کنارِ قبرِ فادیمه زانو زد و پسرِ پنج سالهاش ایسو کنارش ایستاده بود .
بچه با چشمای درشت قهوهای و موهای مشکی، به سنگِ قبر نگاه میکرد و با دستِ کوچیکش گلی که توی دست داشت رو کنار قاب عکسِ دونفرهای که بین دو قبر قرار داشت گذاشت.
ایسو کوچولو با لحن شیرینی گفت:
ــ بابا... عمه فادیمه منو میبینه؟!
عادلبا لبخندی که تهش یه بغضِ کوچیک بود گفت:
ــ آره پسرم اون از اون بالا، همیشه نگاهت میکنه...
ایسو کوچولو نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
ــ پس..حتما میدونه که من دوسش دارم..مگه نه؟!
دستش رو روی موهایِ پسرش کشید و با لبخندی تلخ گفت:
ــ میدونه...
اسمه با لبخند دردناک پسرشو بغل کرد .
کنار قبر ایسو، اوروچ نشسته بود و دختر سه سالهاش، فادیمه، روی پاهاش نشسته بود. بچه با موهای بور و چشمهای آبی، به سنگ قبر نگاه میکرد و با انگشت کوچیکش، اسم ایسو رو روی سنگ میکشید.
😭17💔3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت: - ایسو...صورتت.. سمتش برگشتم که ادامه داد: - خیلی درد کرد؟! صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم: + یعنی..اونقدراهم نه! همچنان با نگرانی…
فادیمه کوچولو با لحن بچگونهاش گفت:
ـ بابا... اینجا عمو ایسو خوابیده؟!
اوروچ با بغضی که قورتش داد سخت بود گفت:
ــ اره عزیزم... عمو ایسو اینجا خوابیده!
فادیمه کوچولو با نگاه به سنگ قبر گفت
ــ خوابای خوبی میبینه..مگه نه؟!
الینا کنارشون نشسته بود که به دخترش نگاهی انداخت و گفت:
ــ اره دخترم..
بعد از چند ساعت،همه رفتن و ایسو و فادیمه،توی خونهی ابدیشون تنها شدن.
“اگر روزی همهچیز فراموش شود،
اگر نامها، خاطرهها و حتی آخرین نگاهها محو شوند...
باز هم جایی در این دنیا ، عشقی باقی خواهد ماند
که هرگز پژمرده نمیشود .
پایان”
ـ بابا... اینجا عمو ایسو خوابیده؟!
اوروچ با بغضی که قورتش داد سخت بود گفت:
ــ اره عزیزم... عمو ایسو اینجا خوابیده!
فادیمه کوچولو با نگاه به سنگ قبر گفت
ــ خوابای خوبی میبینه..مگه نه؟!
الینا کنارشون نشسته بود که به دخترش نگاهی انداخت و گفت:
ــ اره دخترم..
بعد از چند ساعت،همه رفتن و ایسو و فادیمه،توی خونهی ابدیشون تنها شدن.
“اگر روزی همهچیز فراموش شود،
اگر نامها، خاطرهها و حتی آخرین نگاهها محو شوند...
باز هم جایی در این دنیا ، عشقی باقی خواهد ماند
که هرگز پژمرده نمیشود .
پایان”
😭21💔3
😭8💔2
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
زهراااااااااااااااا
چرا کشتییییی😭😭😭
ولی یکی از ارزو هام اینه اگه قرار بمیرن باهم بمیرن 😭😭😭😭😭😭
ایسو دوست دارم فادیمه رد نشنید 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
چرا کشتییییی😭😭😭
ولی یکی از ارزو هام اینه اگه قرار بمیرن باهم بمیرن 😭😭😭😭😭😭
ایسو دوست دارم فادیمه رد نشنید 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
😭9
کوچاریگلینی(اسماعیل)
زهراااااااااااااااا چرا کشتییییی😭😭😭 ولی یکی از ارزو هام اینه اگه قرار بمیرن باهم بمیرن 😭😭😭😭😭😭 ایسو دوست دارم فادیمه رد نشنید 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
درست اون لحظهای که فکر میکردن قراره خوشبخت شن همهچی تموم شد :)
😭11