𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
241 subscribers
270 photos
10 videos
18 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود . انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچ‌چیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطه‌ی تماس... بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم

ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد .
به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم گرفتم .
+ ایسو...عزیزم...بیا از اینجا بریم!
تخس سرشو بالا انداخت و عصبی گفت:
ــ نوچ...تا خون این عوضی‌ای که دستتو گرفته رو نریزم..جایی نمیرم...نمیرم!
+ ایسو...ایسو لطفا...به خاطرِ من ایسو..!
به چشمام نگاه کرد.
دریای آبی چشماش طوفانی و متلاطم بود که صورتشو با دستام قاب گرفتم
+ بیا بریم...بزار بریم یه نقشه برای از بین بردنش بکشیم..بیا الان از اینجا بریم!
ایسو لب باز کرد تا جواب بده اما صدای هاکان لعنتی مانع شد:
ــ اوه...چه صحنه رمانتیکی! عروسِ من..داره دامادِ سابقشو آروم می‌کنه!
و بعد آروم اسلحه رو توی دستش تکون داد .
ایسو که تازه یکم آروم شده بود ، با این حرف هاکان انگار آتیش گرفت .
صورتشو از بین دستای من بیرون کشید و حمله کرد سمت هاکان و محکم ، مشتی توی صورتش زد
ــ منو ببین...ببین...اون زن منه! زن من هیچ نسبتی با تو نداره...و نخواهد هم داشت!
هاکان گوشه لبش که خونی شد بود روپاک کرد و با خنده گفت:
ــ از اینجا که فادیمه رو ببرم...میریم دادگاه تا از تو طلاق بگیره...نگران نباش!
با این حرف مشت دیگه ای از ایسو خورد و افتاد روی زمین اما ایسو ، همچنان به مشت زدن ادامه می‌داد.
رفتم سمت ماشین تا گوشی ایسو رو بردارم و به داداشم زنگ بزنم که همون لحظه ، دو تا ماشین مشکی رو پل وایسادن؛ آدمای هاکان بودن...
یکیشون تیر هوایی زد که ایسو متوجهش شد و درست وقتی که هاکان دید ایسو حواسش پرت شده ، مشتی بهش زد و بعد ضربه های بعدی.
خواستم برم سمتشون که یکی از افرادش ، دستمو گرفت و نزاشت حرکت کنم.
- مرتیکه...ولم کن! وللل کن دستمو!
بدون توجه به حرفم ، دو نفره دیگه رفتن و ایسو رو گرفتن که هاکان...بتونه بزنتش!
کل صورت ایسو خونی شده بود...
با دیدن این وضعیتش ، اشکام ناخواسته پایین ریختن با صدایی لرزون ، بلند و عصبی داد زدم:
+ولشششش کنننن...مرتیکه...کاری به اون نداشته باش...ولش کن حرومزاده! خب...خب...منو می‌خوای... باهات میام...ولش کن ایسورو!
هاکان دست از زدن ایسو برداشت و با پوزخند چندشی که روی لبش بود یه قدم سمتم اومد.
ایسو نگاهی بهم انداخت و سرشو به نشونه مخالف تکون داد..
ــ فادیمه..؟! نه.. نه فادیمه..نههههه!
جواب ایسو ، فقط اشکایی بود که تند تند از چشمام پایین می‌ریخت .
هاکان بهم رسید و دست منو گرفت که دستم رو شل کردم و با اکراه نگاهش کردم:
ــ پس بیا بریم برای عروسیمون و “طلاقت” آماده بشیم..!
ایسو فریاد محکمی کشید:
ـ فادیمهه؟!
برگشتم سمتش لبخند تلخی بهش زدم و با بی میلی سوار ماشینی شدم که انگار اکسیژن نداشت ، همونقدر خفه بود و همونقدر نفس کشیدن برام سخت شده بود...
صدای ایسو رو میشنیدم که داشت داد میزد..
ــ میکشمت...میکشم تورو هاکااااان...
« ایسو »
دو نفر از آدمای هاکان ، دستام رو گرفته بودن و هرچی تقلا میکردم ، رها نمیشدم .
صورتِ خونیم می‌سوخت ولی درد زخمای صورتم در برابر دردی که سمت چپِ سینه‌ام حس می‌کردم هیچی نبود..
فادیمه داشت می‌رفت سمت ماشین هاکان و همون لباسِ آبی که توی خونه‌ی ییلاقی بهش داده بودم ، تنش بود...
همون لباسی که گفتم “توی تن تو قشنگ‌ترن” و حالا با همون لباس ، داشت میرفت سمتِ مردی که قرار بود نابودش کنه...
+فادیمهههههه؟!
برگشت سمتم و لبخند تلخی بهم زد و سوار ماشین شد و پشت سرش ، هاکان بود که پوزخندی بهم زد و سوار ماشین شد.
با آخرین توانی که داشتم داد زدم:
+میکشمت...میکشم تورو هاکااااااان..
دستامو هنوز گرفته بودن و بعد از رفتن ماشین هاکان ، ادماش شروع کردن به زدن من که دیگه چیزی رو حس نکردم و چشمام بسته شدن..
😭35❤‍🔥8💔1💋1💘1
- 𝖣𝖺ğ & 𝖣𝖾𝗇𝗂𝗓🩶-
😭15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
- 𝖣𝖺ğ & 𝖣𝖾𝗇𝗂𝗓🩶-
فادیمه رو به دریا نشسته و ایسو رو به کوه🥲
*عکسِ موردعلاقه‌م🫠
😭19
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد . به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم

چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمی‌شنیدم و جلوی چشمام تار بود.
با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زن‌داداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم‌ خیره شده بودن.
- ایسو...بیدار شدی؟!
سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت و چشمام رو روی هم فشار دادم.
+ داداش...چیشد؟!
عادل با نگرانی نگاهش رو بین اجزای صورتم چرخوند و گفت:
- تا ما اومدیم فرار کردن...ولی جای فادیمه رو میدونم.!
با فهمیدن اینکه میدونه فادیمه رو کجا برده،به سرعت از جام بلند شدم و بدون توجه به سرگیجه‌ی عجیبم گفتم:
+ جاشو میدونی..؟! بریم..زود بریم!
با اخم دستشو روی شونم فشار داد و گفت:
- سرو وضعت رو دیدی اصلا؟! با این حال و روز کجا میخوای بری؟! خودم میرم!
سرم رو تکون دادم و هم‌زمان که از جام بلند میشدم تو آینه‌ی کنار در نگاهی به خودم انداختم.
پیشونیم،ابروم،لبم،چونه‌ام، همه‌جام زخمی بود؛ عضله‌های صورتم هنوز از درد گزگز میکردن و طعم تلخِ خون رو هنوز می‌تونستم احساس کنم.
دوباره سعی کرد منو سر جام بنشونه و گفت:
- ایسو...باور کنی،باور نکنی؛ اون دیگه داره با فادیمه ازدواج میکنه...دزدیدنش هم کار اشتباهی بود!
+ داداش...
+ تو فکر کردی...من نمیدونم به زور داشت ازدواج میکرد؟!
ابروهاش بالا رفتن که ادامه دادم:
+ باشه داداش...ولی من وقتی داشت سوار ماشین اون حرومزاده میشد اشکاش رو دیدم...باشه نجاتش بدم‌...دیگه سر راهش سبز نمیشم!
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد منو بغل کرد که با تلخی چشمام رو روی هم فشار دادم.
- بریم شیرمردم...
با این حرفش سمت زن‌داداش اسمه برگشتم که با لبخند نگاهمون میکرد.
گوشه‌ی لب‌هام رو کمی بالا بردم که از شدت درد لبخندم چند ثانیه بیشتر دووم نیاورد.
دستش رو روی شونم فشار داد و گفت:
+ برید به سلامت...حواستون به خودتون باشه‌ها!
بعد رو به داداش عادل کرد و گفت:
+ ببین...اسلحه نمیکشیا...پلیس کارشو میکنه!
داداش عادل با خنده سری تکون داد و بیرون رفتیم.
سوار ماشین شدیم و کمی از مسیر رو که رفتیم پرسیدم:
- کجاان؟!
+ تو همین ترابزونه...تو یه رستوران!
دستم رو مشت کردم و با لحنی که سعی میکردم ریلکس باشه پرسیدم:
- چجوری پیداشون کردی؟!
+ آدمام رو فرستادم دنبالشون..
- اها.پلیس..پلیس چی گفت زن‌داداش؟!
+ به پلیس خبر دادیم. قرار بود اون‌روز دستگیر بشن اما فرار کردن..این بار میگیریمشون‌.
سرم رو تکون دادم و برای چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم.
هنوز هم سرگیجه داشتم و هر چند لحظه یک‌بار دیدم تار میشد.
با بستن چشمام طولی نکشید که تصویر گریه کردن فادیمه جلوی چشمم اومد و با یادآوری اینکه هیچ‌کاری نتونستم بکنم،لعنتی به خودم فرستادم.
با ایستادن ماشین،چشمام رو باز کردم.
داداش عادل با دست رستورانی رو نشون داد و گفت:
+ ایناها...همین‌جاست!
چند ثانیه صبر کردم اما طولی نکشید که دیگه نتونستم تحمل کنم و با پیاده شدن از ماشین سمت رستوران رفتم؛
عادل پشت سرم پیاده شد و با صدایی که سعی داشت اروم باشه دستمو کشید و گفت:
+ ایسو...چیکار میکنی پسرم؟! گفتیم که منتظر میمونیم پلیس بیاد!
محکم نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- باشه...داخل نمیرم.فقط از بیرون..
با کلافگی سری تکون داد که سمت رستوران رفتیم.
با دیدن فادیمه‌ای که چشماش هنوز خیس بودن و صورتش از شدت گریه قرمز شده بود و هاکانی که بهش خیره شده بود،خون توی رگ‌هام جوشید اما...خودم رو کنترل کردم.
باید پلیس بیاد...
هیچکس دیگه‌ای توی رستوران نبود.
بهشون خیره شده بودم و سعی میکردم اروم باشم تا زمانی که گارسون سمت میزشون اومد و جلوی هر کدومشون..“سوتلاچ” گذاشت ، جمله‌ی النی توی گوشم پخش شد:
“اول سوتلاچ ، بعد ازدواج”
دیگه نتونستم صبر کنم.
با دست های مشت شده‌از خشم و بدون توجه به عادلی که پشت سرم می‌اومد،وارد رستوران شدم.
فادیمه با دیدنم،شوکه و ترسیده نگاهش رو بهم دوخت و هاکان هنوز متوجه حضورم نشده بود که سوتلاچ رو سمت فادیمه هول داد.
با این حرکتش ، نفس عمیقی کشیدم و یقه‌ش رو توی دستام گرفتم.
مشت ارومی حواله‌ی صورتش کردم و گفتم:
- مرتیکه...تو با چه‌ حقی میخوای با زن من سوتلاچ بخوری؟!
هنوز اتفاقات اطرافش رو هضم نکرده بود و با چشمای گرد شده نگاهم می‌کرد.
عادل کرکره‌ی رستوران رو پایین کشید.
چند نفر از کارکنان رستوران سعی داشتن مارو از هم جدا کنن.
دستم رو از دور یقه‌اش شل کردم و روی زمین انداختمش
با سرگیجه‌ای که داشتم،خودم رو به دیوار تکیه دادم.
فادیمه با چشمای نگران بهم خیره‌ شده بود من اما نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم..
شاید..
شاید واقعا نمیخواست منو ببینه؟!
جلوی چشمام رو تار میدیدم و حس میکردم دنیا دور سرم میچرخه که با شنیدن ناگهانیِ صدای اسلحه‌،سریع چشمام رو باز کردم...
❤‍🔥33😭6💋1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمی‌شنیدم و جلوی چشمام تار بود. با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زن‌داداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم‌ خیره شده بودن. - ایسو...بیدار شدی؟! سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم

صدای اسلحه از بیرون و انگار واسه پلیس بود .
نگاهم رو بین ادمای توی رستوران چرخوندم که صدایی از بیروت با بلندگو گفت:
ـــ هاکان وولکوو! رستوران محاصره‌ شده! اسلحه‌ات رو بنداز زمین و دستات رو بزار پشت سرت!
هاکان نگاهش رو از من برداشت و به در خیره شد . صدای آژیرها خیابون رو پر کرده بود و نورهایِ قرمز و آبی، از لای کرکره‌ها می‌درخشید و روی دیوارهای رستوران سایه می‌انداخت.
هاکان با خنده ای عصبی گفت:
ــ پلیس؟! تو پلیس خبر کردی؟!
عادل با خونسردی دستش رو توی جیبش گذاشت و با پوزخندی که روی لبش بود بدون توجه به حرفش گفت:
ــ این‌بار نمیتونی فرار کنی!
هاکان با نگاهی که بین من و عادل میچرخید اسلحه رو محکم‌تر گرفت ولی اینبار تردید توی چشماش بود .
ــ اشکالی نداره... اشکالی نداره! تا پلیس بیاد اینجا من هر دوتون رو میکشم!
هاکان اسلحه رو بلند کرد و سمت من گرفت .
انگشتش روی ماشه بود و چشماش از عصبانیت قرمز بودن .
فادیمه با صدایی محکم، قدمی به جلو برداشت و جلوی من ایستاد .
+ اگه بخوای اونو بزنی،اول باید منو بزنی!
نفسم توی سینه حبس شد
هاکان پوزخندی زد که فادیمه رو با دستم به کنار هدایت کردم تا جلوی من نباشه؛
قدمی به جلو برداشتم و فادیمه رو پشت سرم نگه داشتم .
هاکان نگاهش رو بین من و فادیمه چرخوند؛دستش می‌لرزید و عرق روی پیشونیش نشسته بود .
صدایِ پلیس از بیرون بلندتر شده بود:
ـــ هاکان وولکو...این آخرین هشداره...بیا بیرون!
هاکان اسلحه رو محکم‌تر گرفت و دوباره سمت من نشونه گرفت .
فادیمه دستش رو روی استین لباسم مشت کرد و با صدایی که از نگرانی می‌لرزید گفت:
ــ ایسو...
هاکان ماشه‌رو کشید اما درست قبل از اینکه بتونه کاری بکنه،پلیس ها با اسلحه‌هایی که به سمتش گرفته بودن وارد رستوران شدن.
پلیسی که انگار رئیس همه‌ی اونا بود گفت:
+ اسلحه‌ات رو بنداز وگرنه مجبور میشم شلیک میکنم...
هاکان چند بار نگاهش رو بین من،عادل،فادیمه و پلیس چرخوند و دستش رو روی تفنگ محکم‌تر کرد.
با جرئتی که نمیدونم از کجا اورده بود،سرش رو بالا گرفت و گفت:
- قبل از شما...من شلیک میکنم-
هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که یکی از پلیس‌ها ضربه‌ای بهش زد که باعث شد صورتش به سمتی خم بشه و اسلحه از دستش پایین بیوفته.
هنوز اتفاقی که افتاد رو هضم نکرده بود که بهش دستبند زدن.
سرش رو که بالا اورد،باهم چشم توی چشم شدیم.
نفس عمیقی کشیدم و با قدم های بلندی سمتش رفتم.
چند ثانیه فقط توی چشماش خیره شدم و بعد با حرصی که تموم این مدت توی وجودم جمع شده بود مشت محکمی به صورتش کوبیدم.
از درد صورتش رو توی هم جمع کرد که لبخندی از روی لذت زدم.
پلیس سعی کرد منو عقب بکشه اما حتی یک‌قدم هم تکون نخوردم.
با پشت دستم ضربه‌ی محکمی به دهنش زدم و گفتم:
- دفعه‌ی بعدی که خواستی اسم زن منو به زبون بیاری قبلش ازم اجازه بگیر!
این‌بار پلیس‌ها اونو از رستوران بیرون بردن که داداش عادل و فادیمه سمتم اومدن.
- ایسو...من با ماشین خودم میرم
سوییچی رو سمتم پرت کرد که تو هوا گرفتمش و ادامه داد:
- این ماشین بچه‌هاست...تو و فادیمه با اون بیاید!
سری تکون دادم و پشت سرش منم راهی شدم که فادیمه هم همین‌کارو کرد.
فادیمه هر چند ثانیه با نگرانی نگاهی بهم می‌انداخت و نگاهش رو می‌دزدید و منم هیچی نمیگفتم.
سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید رو بهم گفت..
❤‍🔥31😭5💋2🍓1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
اتفاقا پری تیر نوشته بود تصمیم گرفتیم عوضش کنیم😂
حالا اگه خواستید تیرو بخونید ناشناس پیام بدید بفرستم براتون.
❤‍🔥3
یاد خود خودت افتادم🤣🤭
🤝2
کوچاری‌گلینی(اسماعیل)
یاد خود خودت افتادم🤣🤭
یکی با دیدن ظریفه یاد من میوفته یکی با دیدن این زهرا
عجب مملکتیه
🤣6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM