𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همهی…
بهخاطر سکوت اذیت کنندهای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمتهایی ازش کردم.
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar
- Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni...!
متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت.
« فادیمه »
با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد
این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود...
هر موقع که ایسو “فادیمهم” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم.
وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم.
تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم .
با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبهرو شدم.
صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم .
با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم.
مگه نباید الان زندان میبود..؟!
نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید:
- فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟!
چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم:
+ هاکان..
+ ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا!
و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم.
+ مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟!
- در اصل من باید بپرسم تو اون روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟!
چشم غرهای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم:
+ به تو چه مرتیکه...به تو چه!
پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت:
- اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه!
نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم:
+ نهبابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی!
- با تو نه! با تو کاری نمیکنم!
بعد همچنان که اسلحهاش رو بالا میآورد گفت:
- ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..!
با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم.
اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود.
دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم و اروم گفتم:
+ ایسو...برو لطفا...
ایسو به نشونهی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت:
- نمیرم...نمیرم!
- چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازهای...اسم زن منو به زبونت میاری؟!
هاکان دوباره اسلحهاش رو بالا اورد و گفت:
+ زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه!
ایسو سمتش حملهور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم.
همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینهاش گذاشتم.
- ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟!
عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد .
+ اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه!
هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید .
با تمام وجودم محکم وایسادم و ذرهای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته.
+ دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن!
و سمت هاکان حملهور شد که این باعث شد دست منو ول کنه.
با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم.
- ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین!
اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم:
- آروم باش...باشه؟!
دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar
- Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni...!
متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت.
« فادیمه »
با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد
این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود...
هر موقع که ایسو “فادیمهم” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم.
وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم.
تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم .
با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبهرو شدم.
صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم .
با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم.
مگه نباید الان زندان میبود..؟!
نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید:
- فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟!
چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم:
+ هاکان..
+ ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا!
و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم.
+ مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟!
- در اصل من باید بپرسم تو اون روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟!
چشم غرهای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم:
+ به تو چه مرتیکه...به تو چه!
پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت:
- اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه!
نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم:
+ نهبابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی!
- با تو نه! با تو کاری نمیکنم!
بعد همچنان که اسلحهاش رو بالا میآورد گفت:
- ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..!
با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم.
اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود.
دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم و اروم گفتم:
+ ایسو...برو لطفا...
ایسو به نشونهی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت:
- نمیرم...نمیرم!
- چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازهای...اسم زن منو به زبونت میاری؟!
هاکان دوباره اسلحهاش رو بالا اورد و گفت:
+ زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه!
ایسو سمتش حملهور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم.
همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینهاش گذاشتم.
- ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟!
عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد .
+ اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه!
هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید .
با تمام وجودم محکم وایسادم و ذرهای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته.
+ دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن!
و سمت هاکان حملهور شد که این باعث شد دست منو ول کنه.
با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم.
- ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین!
اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم:
- آروم باش...باشه؟!
دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.
😭38❤🔥6🍓2💋2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
بهخاطر سکوت اذیت کنندهای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمتهایی ازش کردم. - Şu karşı ki dağda kandiller yanar - Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da…
AYLETME BENİ
Yüksel Baltacı
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Kandillin şavkına da Fadimem
Sevgilim yazar
Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Kandillin şavkına da Fadimem
Sevgilim yazar
Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
😭11💘2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥10😭2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود . انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچچیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطهی تماس... بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم
ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد .
به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم گرفتم .
+ ایسو...عزیزم...بیا از اینجا بریم!
تخس سرشو بالا انداخت و عصبی گفت:
ــ نوچ...تا خون این عوضیای که دستتو گرفته رو نریزم..جایی نمیرم...نمیرم!
+ ایسو...ایسو لطفا...به خاطرِ من ایسو..!
به چشمام نگاه کرد.
دریای آبی چشماش طوفانی و متلاطم بود که صورتشو با دستام قاب گرفتم
+ بیا بریم...بزار بریم یه نقشه برای از بین بردنش بکشیم..بیا الان از اینجا بریم!
ایسو لب باز کرد تا جواب بده اما صدای هاکان لعنتی مانع شد:
ــ اوه...چه صحنه رمانتیکی! عروسِ من..داره دامادِ سابقشو آروم میکنه!
و بعد آروم اسلحه رو توی دستش تکون داد .
ایسو که تازه یکم آروم شده بود ، با این حرف هاکان انگار آتیش گرفت .
صورتشو از بین دستای من بیرون کشید و حمله کرد سمت هاکان و محکم ، مشتی توی صورتش زد
ــ منو ببین...ببین...اون زن منه! زن من هیچ نسبتی با تو نداره...و نخواهد هم داشت!
هاکان گوشه لبش که خونی شد بود روپاک کرد و با خنده گفت:
ــ از اینجا که فادیمه رو ببرم...میریم دادگاه تا از تو طلاق بگیره...نگران نباش!
با این حرف مشت دیگه ای از ایسو خورد و افتاد روی زمین اما ایسو ، همچنان به مشت زدن ادامه میداد.
رفتم سمت ماشین تا گوشی ایسو رو بردارم و به داداشم زنگ بزنم که همون لحظه ، دو تا ماشین مشکی رو پل وایسادن؛ آدمای هاکان بودن...
یکیشون تیر هوایی زد که ایسو متوجهش شد و درست وقتی که هاکان دید ایسو حواسش پرت شده ، مشتی بهش زد و بعد ضربه های بعدی.
خواستم برم سمتشون که یکی از افرادش ، دستمو گرفت و نزاشت حرکت کنم.
- مرتیکه...ولم کن! وللل کن دستمو!
بدون توجه به حرفم ، دو نفره دیگه رفتن و ایسو رو گرفتن که هاکان...بتونه بزنتش!
کل صورت ایسو خونی شده بود...
با دیدن این وضعیتش ، اشکام ناخواسته پایین ریختن با صدایی لرزون ، بلند و عصبی داد زدم:
+ولشششش کنننن...مرتیکه...کاری به اون نداشته باش...ولش کن حرومزاده! خب...خب...منو میخوای... باهات میام...ولش کن ایسورو!
هاکان دست از زدن ایسو برداشت و با پوزخند چندشی که روی لبش بود یه قدم سمتم اومد.
ایسو نگاهی بهم انداخت و سرشو به نشونه مخالف تکون داد..
ــ فادیمه..؟! نه.. نه فادیمه..نههههه!
جواب ایسو ، فقط اشکایی بود که تند تند از چشمام پایین میریخت .
هاکان بهم رسید و دست منو گرفت که دستم رو شل کردم و با اکراه نگاهش کردم:
ــ پس بیا بریم برای عروسیمون و “طلاقت” آماده بشیم..!
ایسو فریاد محکمی کشید:
ـ فادیمهه؟!
برگشتم سمتش لبخند تلخی بهش زدم و با بی میلی سوار ماشینی شدم که انگار اکسیژن نداشت ، همونقدر خفه بود و همونقدر نفس کشیدن برام سخت شده بود...
صدای ایسو رو میشنیدم که داشت داد میزد..
ــ میکشمت...میکشم تورو هاکااااان...
« ایسو »
دو نفر از آدمای هاکان ، دستام رو گرفته بودن و هرچی تقلا میکردم ، رها نمیشدم .
صورتِ خونیم میسوخت ولی درد زخمای صورتم در برابر دردی که سمت چپِ سینهام حس میکردم هیچی نبود..
فادیمه داشت میرفت سمت ماشین هاکان و همون لباسِ آبی که توی خونهی ییلاقی بهش داده بودم ، تنش بود...
همون لباسی که گفتم “توی تن تو قشنگترن” و حالا با همون لباس ، داشت میرفت سمتِ مردی که قرار بود نابودش کنه...
+فادیمهههههه؟!
برگشت سمتم و لبخند تلخی بهم زد و سوار ماشین شد و پشت سرش ، هاکان بود که پوزخندی بهم زد و سوار ماشین شد.
با آخرین توانی که داشتم داد زدم:
+میکشمت...میکشم تورو هاکااااااان..
دستامو هنوز گرفته بودن و بعد از رفتن ماشین هاکان ، ادماش شروع کردن به زدن من که دیگه چیزی رو حس نکردم و چشمام بسته شدن..
😭35❤🔥8💔1💋1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥13
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد . به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم
چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمیشنیدم و جلوی چشمام تار بود.
با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زنداداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم خیره شده بودن.
- ایسو...بیدار شدی؟!
سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت و چشمام رو روی هم فشار دادم.
+ داداش...چیشد؟!
عادل با نگرانی نگاهش رو بین اجزای صورتم چرخوند و گفت:
- تا ما اومدیم فرار کردن...ولی جای فادیمه رو میدونم.!
با فهمیدن اینکه میدونه فادیمه رو کجا برده،به سرعت از جام بلند شدم و بدون توجه به سرگیجهی عجیبم گفتم:
+ جاشو میدونی..؟! بریم..زود بریم!
با اخم دستشو روی شونم فشار داد و گفت:
- سرو وضعت رو دیدی اصلا؟! با این حال و روز کجا میخوای بری؟! خودم میرم!
سرم رو تکون دادم و همزمان که از جام بلند میشدم تو آینهی کنار در نگاهی به خودم انداختم.
پیشونیم،ابروم،لبم،چونهام، همهجام زخمی بود؛ عضلههای صورتم هنوز از درد گزگز میکردن و طعم تلخِ خون رو هنوز میتونستم احساس کنم.
دوباره سعی کرد منو سر جام بنشونه و گفت:
- ایسو...باور کنی،باور نکنی؛ اون دیگه داره با فادیمه ازدواج میکنه...دزدیدنش هم کار اشتباهی بود!
+ داداش...
+ تو فکر کردی...من نمیدونم به زور داشت ازدواج میکرد؟!
ابروهاش بالا رفتن که ادامه دادم:
+ باشه داداش...ولی من وقتی داشت سوار ماشین اون حرومزاده میشد اشکاش رو دیدم...باشه نجاتش بدم...دیگه سر راهش سبز نمیشم!
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد منو بغل کرد که با تلخی چشمام رو روی هم فشار دادم.
- بریم شیرمردم...
با این حرفش سمت زنداداش اسمه برگشتم که با لبخند نگاهمون میکرد.
گوشهی لبهام رو کمی بالا بردم که از شدت درد لبخندم چند ثانیه بیشتر دووم نیاورد.
دستش رو روی شونم فشار داد و گفت:
+ برید به سلامت...حواستون به خودتون باشهها!
بعد رو به داداش عادل کرد و گفت:
+ ببین...اسلحه نمیکشیا...پلیس کارشو میکنه!
داداش عادل با خنده سری تکون داد و بیرون رفتیم.
سوار ماشین شدیم و کمی از مسیر رو که رفتیم پرسیدم:
- کجاان؟!
+ تو همین ترابزونه...تو یه رستوران!
دستم رو مشت کردم و با لحنی که سعی میکردم ریلکس باشه پرسیدم:
- چجوری پیداشون کردی؟!
+ آدمام رو فرستادم دنبالشون..
- اها.پلیس..پلیس چی گفت زنداداش؟!
+ به پلیس خبر دادیم. قرار بود اونروز دستگیر بشن اما فرار کردن..این بار میگیریمشون.
سرم رو تکون دادم و برای چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم.
هنوز هم سرگیجه داشتم و هر چند لحظه یکبار دیدم تار میشد.
با بستن چشمام طولی نکشید که تصویر گریه کردن فادیمه جلوی چشمم اومد و با یادآوری اینکه هیچکاری نتونستم بکنم،لعنتی به خودم فرستادم.
با ایستادن ماشین،چشمام رو باز کردم.
داداش عادل با دست رستورانی رو نشون داد و گفت:
+ ایناها...همینجاست!
چند ثانیه صبر کردم اما طولی نکشید که دیگه نتونستم تحمل کنم و با پیاده شدن از ماشین سمت رستوران رفتم؛
عادل پشت سرم پیاده شد و با صدایی که سعی داشت اروم باشه دستمو کشید و گفت:
+ ایسو...چیکار میکنی پسرم؟! گفتیم که منتظر میمونیم پلیس بیاد!
محکم نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- باشه...داخل نمیرم.فقط از بیرون..
با کلافگی سری تکون داد که سمت رستوران رفتیم.
با دیدن فادیمهای که چشماش هنوز خیس بودن و صورتش از شدت گریه قرمز شده بود و هاکانی که بهش خیره شده بود،خون توی رگهام جوشید اما...خودم رو کنترل کردم.
باید پلیس بیاد...
هیچکس دیگهای توی رستوران نبود.
بهشون خیره شده بودم و سعی میکردم اروم باشم تا زمانی که گارسون سمت میزشون اومد و جلوی هر کدومشون..“سوتلاچ” گذاشت ، جملهی النی توی گوشم پخش شد:
“اول سوتلاچ ، بعد ازدواج”
دیگه نتونستم صبر کنم.
با دست های مشت شدهاز خشم و بدون توجه به عادلی که پشت سرم میاومد،وارد رستوران شدم.
فادیمه با دیدنم،شوکه و ترسیده نگاهش رو بهم دوخت و هاکان هنوز متوجه حضورم نشده بود که سوتلاچ رو سمت فادیمه هول داد.
با این حرکتش ، نفس عمیقی کشیدم و یقهش رو توی دستام گرفتم.
مشت ارومی حوالهی صورتش کردم و گفتم:
- مرتیکه...تو با چه حقی میخوای با زن من سوتلاچ بخوری؟!
هنوز اتفاقات اطرافش رو هضم نکرده بود و با چشمای گرد شده نگاهم میکرد.
عادل کرکرهی رستوران رو پایین کشید.
چند نفر از کارکنان رستوران سعی داشتن مارو از هم جدا کنن.
دستم رو از دور یقهاش شل کردم و روی زمین انداختمش
با سرگیجهای که داشتم،خودم رو به دیوار تکیه دادم.
فادیمه با چشمای نگران بهم خیره شده بود من اما نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم..
شاید..
شاید واقعا نمیخواست منو ببینه؟!
جلوی چشمام رو تار میدیدم و حس میکردم دنیا دور سرم میچرخه که با شنیدن ناگهانیِ صدای اسلحه،سریع چشمام رو باز کردم...
❤🔥33😭6💋1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمیشنیدم و جلوی چشمام تار بود. با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زنداداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم خیره شده بودن. - ایسو...بیدار شدی؟! سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت…
دارای مقدار قابل توجهی ایسدیل 😂😔
😭19