𝖭𝖺𝗆𝖾:𝗗𝗶𝗻𝗹𝗲 𝗯𝗲𝗻𝗶 𝗯𝗶
𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾 𝗍𝖺ş 𝗄ö𝗉𝗋ü𝗒𝖾 𝗎𝗅𝖺ş𝗍ı 𝗏𝖾 𝖨𝗌𝗈'𝗇𝗎𝗇 𝖺𝗋𝖺𝖻𝖺𝗒𝖺 𝗒𝖺𝗌𝗅𝖺𝗇𝗆ış 𝗈𝗅𝖽𝗎ğ𝗎𝗇𝗎 𝗀ö𝗋𝖽ü.
𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾: 𝖭𝖾?𝗇𝖾 𝗂𝗌𝗍𝗂𝗒𝗈𝗋𝗌𝗎𝗇 𝗅𝖺𝗇? 𝗀𝗂𝗍 𝖽𝖾𝖽𝗂𝗆 𝗌𝖺𝗇𝖺
𝖨𝗌𝗈: 𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾, 𝖽𝗂𝗇𝗅𝖾 𝖻𝖾𝗇𝗂 𝖻𝗂 𝗅ü𝗍𝖿𝖾𝗇.
𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾: 𝖣𝖺𝗁𝖺 ö𝗇𝖼𝖾 𝖽𝖾 𝗌ö𝗒𝗅𝖾𝖽𝗂𝗆, 𝗒𝗂𝗇𝖾 𝗌ö𝗒𝗅ü𝗒𝗈𝗋𝗎𝗆, 𝗒𝖾𝗆𝗂𝗇 𝖾𝖽𝖾𝗋𝗂𝗆, 𝖻𝗎𝗋𝖺𝖽𝖺 𝖻𝖺ş𝗅𝖺𝗒𝖺𝗇 𝖺ş𝗄 𝖻𝗎𝗋𝖺𝖽𝖺, 𝗍𝖺ş 𝗄ö𝗉𝗋ü𝖽𝖾 𝖻𝗂𝗍𝖾𝖼𝖾𝗄.
𝖡𝗂𝗋 𝗒𝖺𝗅𝖺𝗇𝖼ı 𝗂𝗅𝖾 𝗌𝖾𝗏𝖽𝖺 𝗒𝖺ş𝖺𝗆𝖺𝗆.
#𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول
بعد از ظهر که فادیمه از خواب بیدار شد، ایسو رو کنار خودش دید.
لبخند محوی روی لبانش نشست در این شرایط فقط ایسو بود که باعث لبخند زدنش میشد با یادآوری عادل و دلخوریش، دوباره بغض توی گلوش جون گرفت و با تکون خوردنای ایسو سریع چشماشو بست.
ایسو آروم چشماشو باز کرد سردرگم و کلافه بود، نمیدونست چطور باید دل عادل رو به دست بیاره تا فادیمه رو ببخشه همه فکر و ذکر ایسو، فادیمه بود
آرزو میکرد که کاش دیشب عادل او را تا حد مرگ کتک میزد ولی با فادیمه اینجوری رفتار نمیکرد. به فادیمه نگاهی کرد، ظاهراً خواب بود طوری که فادیمه بیدار نشه کنار او نشست. اصلا نمی فهمید عادل چطور دلش آمده خواهر کوچیک شو تا این حد ناراحت کنه.
همینطور که به فادیمه خیره شده بود، ناخودآگاه دستش بالا رفت تا تار موهایی که روی صورت فادیمه افتاده بود رو کنار بزند اما با یادآوری حرف های فادیمه در روز بعد از عروسیشان دستشو در هوا نگه داشت. فادیمه که انگار متوجه شده بود، آروم چشماشو باز کرد و به دست ایسو نگاهی انداخت آروم دست ایسو رو در دست خودش گرفت و روی موهایش قرار داد، ایسو که در شوک حرکت ناگهانی فادیمه بود بعد از چند ثانیه سریع دستشو کنار کشید و گفت: نه،نه من نمیتونم همچین کاری کنم تو دوباره موهاتو کوتاه میکنی .
فادیمه سرجایش نشست و با آرامش گفت: شوهر عزیزم کوتاه نمیکنم من..
من فکر کنم تونستم تورو ببخشم
ایسو از هیجان زیاد پاشد و شروع به راه رفتن کرد.
-فادیمه تو واقعا منو بخشیدی یعنی یعنی اجازه میدی من به موهات دست بزنم؟ نوازششون کنم؟ بوشون کنم؟
ناباورانه به چشم های فادیمه نگاه کرد فادیمه لبخندی به ایسو زد و گفت : البته شوهر عزیزم.
ایسو که دیگه نمیتونست تحمل کنه فادیمه رو بغل کرد و دستشو رو نوازش وار ولی حریصانه روی موهای فادیمه میکشید.
برای چند ثانیه همون کاراشو تکرار میکرد که با زنگ خوردن گوشی ایسو از هم جدا شدن. ایسو تلفن و روی بلندگو گذاشت:
ایسو : جانم زنداداش؟
اسمه : کجایید شما؟ فادیمهام بردار و بیاید سوملا . من و عادیل تو راهیم.
فادیمه نگران و متعجب پرسید: سوملا برای چی؟ اتفاقی که برای داداشم نیوفتاده؟
اسمه چند ثانیهای مکث کرد و ایسو حدس میزد مسئله مربوط به رازه.
تلفن رو از روی بلندگو برداشت و به اسمه گفت که خودشونو میرسونن.
فادیمه رفت که اماده بشه و تو این فاصله ایسو دوتا لقمه خودش خورد و دوتا لقمهام برای فادیمه گرفت لقمه هارو به فادیمه داد و گفت: مثل اینکه زنداداش اینا عجله داشتن، مسیر طولانیه زودتر بریم توی راه میتونی بخوری.
فادیمه به نشونه "باشه" سری تکون داد، ایسو کتشو پوشید و رفتن سمت ماشین.
عجیب بود که نه جلوی در عمارت فورتونا و نه توش هیچکسی نبود!
همین بود که فادیمه رو به استرس انداخت و باعث شد که با چشمای نگران به ایسو نگاه کنه.
ایسو اشاره کرد که فادیمه سوار ماشین بشه و بعد چند ثانیه متوجه چشمای نگرانش شد.
-فادیمهم؟
+هوم؟
-چیزی شده دختر؟
+استرس دارم!اگه داداشم چیزیش شده باشه چی؟
ایسو که خودش کم از فادیمه نداشت سعی کرد کل ارامش وجودشو بریزه تو چشماش و چشماش و به نشونه "همه چیز خوبه" روی هم گذاشت.
راه افتادن و فادیمه بعد از کلی فکر کردن چیزی که توی ذهنش بود و به زبون اورد:
+ایسو؟
-هوم؟
+شوهرِ عزیزم؟(canım kojam)
-اوه.فادیمهم چی میخواد بگه که اینجوری صدام میکنه؟ جانم زنِ عزیزم؟
لبخند محوی روی لبای فادیمه نشست.
+میترسم. اگه اینجایی که میریم به ما مربوط باشه چی؟ استرس دارم ایسو،اگر داداشم بخواد جدامون کنه چی؟
ایسو برخلاف استرسی که خودش داشت گفت:
-فادیمهم الکی نگرانیا. تهِ تهش داداشت میخواد بندازتم زیر گله بزها دیگه. منم که تجربهشو دارم دفعه قبل جون سالم به در بردم اینبارم میتونم. نترس به این راحتیا از دست شوهرِ عزیزت راحت نمیشی.
+اره اره تو بگو استرسمو بیشتر کن کیلچوک. مثلا داره ابراز همدردی میکنه.
فادیمه از پنجره ماشین به بیرون خیره شده بود و ایسو هر چند ثانیه نگاهی بهش میانداخت، متوجه بود که فادیمه خیلی مظطربه و خودشم دست کمی از فادیمه نداشت اما هر چی که بود میدونست باید حواسش به فادیمه باشه.
بعد از چند ساعت، حالا به سوملا رسیده بودن.
ایسو فادیمه رو صدا زد و ازش خواست که پیاده بشه اما فادیمه تو دنیای خودش بود! "اگه از ایسو جدام کنن چی؟"
"اگه مجازاتی براش تعیین کنن چی؟" فکرای توی سرش بودن.
ایسو در ماشین و باز و فادیمه رو پیاده کرد.
-فادیمه من میفهمم که مضطربی. اما این قضیه ربطی به ما نداره، قول میدم بهت. تازهشم دیشب دیدی که داداشت به من چیزی نگفت. حالا اگه قرار باشه کسیرو هم مجازات اون تویی و اونموقع من باید نگران زن عزیزم باشم نه تو.
❤🔥3
فادیمه حالا دلش اروم شد و لبخند گرمی زد، حداقل میدونست که قرار نیست برای شوهرش اتفاقی بیوفته.
ایسو با دستش اشاره کرد که فادیمه جلوتر بره و با خودش "خدایا پناه بر خودت"ی گفت و شروع به حرکت کرد.
حواسش نبود و به خودش که اومد دید فادیمه چند قدم جلوتر وایساده و با چشمای متعجب داره نگاش میکنه، ایسو که جلوتر رفت فادیمه دستشو به سمت ایسو گرفت و ایسو با لبخند محوی دستشو توی دوست فادیمه گذاشت و لبخند ارامش بخشی زد.
ایسو با دستش اشاره کرد که فادیمه جلوتر بره و با خودش "خدایا پناه بر خودت"ی گفت و شروع به حرکت کرد.
حواسش نبود و به خودش که اومد دید فادیمه چند قدم جلوتر وایساده و با چشمای متعجب داره نگاش میکنه، ایسو که جلوتر رفت فادیمه دستشو به سمت ایسو گرفت و ایسو با لبخند محوی دستشو توی دوست فادیمه گذاشت و لبخند ارامش بخشی زد.
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم
همین که حرکت کردن، صدای عادل رو شنیدن که میگفت : اسمه الان دیگه باید اون رازو بهم بگی.
وحشت و نگرانی تمام وجود ایسو رو پر کرده بود. با خودش گفت: "کاش توی ماشین راز رو به فادیمه میگفتم..."
بعد از چندثانیه ای خودشونو به عادل و اسمه رسوندن
فادیمه: داداش اسمه چی باید بگه؟
عادل نگاهی به ایسو و فادیمه انداخت،دلخور روشو از فادیمه برگردوند و رو به ایسو گفت :
لان شما اینجا چیکار میکنین همینجوری
اوضاع اینجا خراب هست!
ایسو:زن داداش اسمه زنگ زد فکر کردیم اتفاق بدی افتاده چیشده داداش؟
اسمه که متوجه ناراحت شدن فادیمه از این رو برگردوندن عادل شده بود فادیمه رو بغل کرد و گفت:
-شیرین و بهجت النی رو گرفتن تا
شریفو پس بگیرن.
ایسو معتجب لب زد: مامان بزرگم؟
اسمه: هنوز نفهمیدی مادر بزرگت برا نجات شریف حتی شما رو هم فدا میکنه؟
فادیمه: آخه چرا باید النی رو بگیرن اون که اصلا ربطی به ما و این ماجراها نداره
ایسو و اسمه نگاهی به هم کردن و سکوت کردند.
عادل با نگاهایی خیره به اسمه سری تکون و گفت : اونم به زودی میفهمیم بریم الان
شیرین فورتونا و بهجت میرسن.
اسمه و عادل جلو حرکت کردند
ایسو هم که حال فادیمه رو دید، دستشو
گذاشت روی شونه فادیمه و پشت سرشون
راه افتادند. همش دودل بود که این راز کوفتی رو زودتر بگه یا نگه.
فادیمه که متوجه رفتار های ایسو شده بود لب زد: ایسو
ایسو چرخید سمت فادیمه
-همسر عزیزم؟
+اتفاقی افتاده؟ انگار میخوای یچیزی بگی ولی نمیتونی.
ایسو آب دهنشو قورت داد و ایستاد
توی چشای فادیمه نگاه کرد و شونه های فادیمه رو توی دستش گرفت
-فادیمه من...
صدای عادل باعث شد ایسو حرفشو قطع کنه و به اونا چشم بدوزه
عادل: شیرین فورتونا تو با این کارت صلحو
زیر پا گذاشتی!
ایسو حواسش پیشِ حرفای عادل و مامان بزرگش بود اما فادیمه میدونست که ایسو داره از یه چیزی فرار میکنه و از اینکه نمیتونست بفهمه اون چیه هم عصبی بود.
کنجکاوی امونش رو بریده بود و به حدی صداهای مغزش بلند و زیاد بودن که نمیشنید داداشش و شیرین چی دارن میگن.
فادیمه بادیدن النی که گوکهان و ظریفه از اون طرف اوردن به خودش و اومد و با نگرانی صداش زد : النی؟
النی چشماشو به نشونه "من خوبم" روی هم گذاشت اما این هم نتونست چیزی از نگرانی فادیمه کم کنه.
با اوردن النی، لبهای عادل و اسمه خندیدن.
همونطور که النی رو ول کردن، شیرین فورتونا منتظر بود عادل هم شریف رو ول کنه اما عادل اینکارو نکرد!
همه متعجب به عادل نگاه میکردند که عادل به حرف اومد:
نه شیرینوم!پسرتو نمیدم.باید بهم بگی اون راز لعنتی چیه؟ النی با من و اسمه چه نسبتی داره که مارو با گرفتن اون تهدید کردی؟
چشمای اهالی فورتونا لرزید و ایسویی که درونش جنگی بین اینکه ایا اونم گناهکاره یا نه راه افتاده بود،به فادیمه چشم دوخت.
تنها کسی که نگرانش بود!
فادیمه با دقت به حرفای داداشش گوش میکرد.
شیرین چشماش و بست و گفت: نه کوچاری! الان وقتش نیست.
عادل اسلحه رو روی سر شریف گذاشت و گفت: یا الان میگید، یا پسرتو میکشم.
گذاشتن اسلحه روی سر شریف همزمان شد با ریختن اشکای فادیمه و داد زدناش: داداش نه, داداش الان وقتش نیست نکن داداش من میمیرم نکن.
عادل بدون توجه به فادیمهای که ازش دلخور بود چشماش روی شیرین بود.
عادل تیری به اسمون زد بلکه فورتونا ها به حرف بیان که همونطورم شد.اما کی حرف زد؟
اسمه!
-کوچاری!نکن.
+راز و میگید یا گلوله حرومش کنم؟
-نکن کوچاری.۲۰ سال دیگهمونو میخوای دو دستی تقدیمشون کنی؟
عادل نگاه خشمگینی به اسمه انداخت و گلوله دیگهای به سمت اسمون شلیک کرد.
اینبار اسمه به حرف اومد و حالا همه متعجب و ترسیده از حرفایی که میزنه..
-میگم کوچاری! ولی به خدا قسم اگر یه گلوله از اون اسلحه بیرون بیاد، حرومِ هرکدوم از این فورتونا ها بشه، خودم و میکشم.
کوچاری! النی..النی..میدونی کوچاری؟بچه ای که من ۲۰ سال با نبودنش زندگی کردم و بچه ای که تو ۲۰ سال ازش خبری نداشتی..اونم دزدیده بودن ازمون،اون راز النیه عادل.....
عادل فهمیده بود! حالا اون دریایی بود که بخواد طغیان کنه؟
❤3
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم
عادل با چشمای پر از اشک و لرزون به اسمه نگاه کرد، اسمه ای که اشکاش ثانیهای برای ریختن درنگ نمیکردن.
دستای عادل میلرزید و انگار اماده شلیک به شریف بود.دشمنش!
ولی اسمه قسم خورده بود،عشقِ ۲۰ سالش قسم خورده بود و نمیتونست حالا دشمنشو بکشه.گلولهی دیگه ای به اسمون شلیک کرد، نزدیک شیرین شد، تمام تلاششو میکرد که جلوی دشمنش اشکی از چشماش نریزه.
خشمگین به شیرین نگاه دوخت و گفت:
-شیرین فورتونا؟صلحی که ازش حرف میزدی این بود؟صلحی که به خاطرش اومده بودی یه جونِ دیگهمو ببری عمارت فورتونا این بود؟ تو میدونستی النی دختر منه و هیچی نگفتی؟ بچهمو ازم گرفتی که پسرِ قاتلتو ازت نگیرم؟
شیرین ناباور اما محکم به چشمای عادل نگاه میکرد. عادل منتظر جواب نبود،برگشت دست اسمه و دخترش و گرفت و خواست از اونجا بره که یادش افتاد جونش هنوز اونجاست.برگشت و به فادیمه ای که فقط جلوشو نگاه میکرد و اشک میریخت نگاه کرد. اما فادیمه اصلا خوب نبود.
تازه فهمیدهبود برادرزادهاش نمرده!
تازه فهمیده بود که برادرزادهاش هم مثل مامان باباش از دست نداده.
اما چیزی درونش درد میکرد.شاید قلبش؟
ایسو؟ایسو کوش؟ فادیمه سرشو بالا اورد و به ایسویی نگاه کرد که قبل اینکه فادیمه سرشو بالا بیاره داشت با چشمایی پر از غم و اشک نگاهش میکرد اما تا فادیمه نگاهش کرد، نگاهشو دزدید!
ایسو از زنش خجالت میکشید.عادل تنها خانواده فادیمه بود و ایسو رازشو از فادیمه قایم کرده بود.
فادیمه مات و ناباور اشک میریخت.
ایسو خواست به سمت فادیمه بیاد که عادل زودتر دست فادیمه رو گرفت.
+فادیمه؟
-داداش؟
+من بخشیدمت.بیا بریم.
فادیمه خوشحال بود؟ یه کم.
به ایسو نگاه کرد و با نگاهش ازش خواست که نزدیکش بیاد و برن اما عادل فادیمه رو به حرکت دراورد و رفتن.
ایسو دنبالشون رفت، دست فادیمه رو گرفت و کشید.عادل با چشمای عصبی به ایسو نگاه کرد.
+چیه؟
-فادیمه..زنم!
+زنت؟ عشق و این وصلت کوچاری و فورتونا همینجا به پایان میرسه.
همین دیشب گفتی خواهرمو دوست داری.عشق با راز؟
فادیمه ناباور به داداشش نگاه میکرد.
ایسو زبون باز کرد که بگه داداش عادل زن خودتم راز و ازت قایم میکرد حالا میخوای زن منو ازم بگیری؟
اما ساکت شد.
عادل فادیمه رو کشون کشون برد و نگاه فادیمه همچنان روی ایسو بود.
توی فکر فادیمه و ایسو یه چیزی میگذشت.
" خوشبختی ما همینقدر زود تموم شد؟"
ایسو که از دید فادیمه خارج شد فادیمه با چشمای پر از اشک و ملتمس به داداشش نگاه کرد. از ایسو دلخور بود اما واقعا میخواست این عشق همینجا تموم شه؟
-داداش؟ شوهرم ...
+فادیمه، من بخشیدمت. حالا یا من یا شوهرت!
تو فکر حرفای داداشش بود و سوار ماشین شد. اسمه پیش عادل بود و النی پیش فادیمه.جفتشون متعجب بودن. دروغ که نبود این راز؟
فادیمه النی رو بغل کرد.
-برادرزادهام؟
با بغض تونست این کلمه رو به زبون بیاره.
النی فقط سکوت کرد و در سکوت اشک ریخت
ناباور از اینکه این همه مدت خانوادشو ازش قایم کرده بودن....
اونطرف اما ایسو، درونش اطمینانی بزرگتر از دشمنی کوچاری و فورتونا بود.
زنشو ول نمیکرد،نمیتونست ول کنه همچین اجازه ای به خودش نمیداد.
عشقی که بعد سالها یه نفر تونسته بود بهش بده رو فراموش نمیکرد. شاید هم نمیتونست عشق دیوونه واری که نسبت به فادیمه داره سرکوب کنه.
❤3
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم
ایسو به طرف مادربزرگ و عمویش قدم برداشت.
دلش میخواست تیری که عادل به شریف نزد رو خودش، درست وسط قلب شریف بزنه.
اما اگر قاتل میشد چه اتفاقی برای فادیمه می افتاد؟
افکار منفی همینطور در ذهنش میچرخیدند
سعی کرد افکارش را کنار بزند و فقط از آنجا خارج شود چون اگر میماند، قطعا قاتل میشد.
به سمت ماشین رفت و سوار شد.
خشم تمام وجودش را فرا گرفته بود،چندین بار با شدت دستش را به فرمان ماشین کوبید و بعد شروع به حرکت کرد.
مقصد مشخصی نداشت اما خوب میدونست که دلش نمیخواهد به خانه ای برگردد که فادیمه در آنجا حضور ندارد.
با خودش میگفت "چرا؟چرا همیشه کسایی که هیچ گناهی ندارند باید تاوان پس بدن؟"
*
و حالا در عمارت کوچاری نوبت حسابرسی بود...
همه نشسته بودند و منتظر شنیدن حرف های عادل بودند.
عادل به سمت النی رفت و اورا در آغوش کشید.
-از الان به بعد دیدن فورتونا ها ممنوعه،هیچ کدومتون اجازه دیدن و صحبت کردن با اونها رو ندارید.
النی و اسمه آروم سر تکون دادند اما فادیمه اشک میریخت،حالا چه اتفاقی برای آنها می افتاد؟
عادل که اشک ریختن فادیمه رو دید گفت: فادیمه توهم همینطور...فردا پرونده طلاق رو باز میکنید. هیچ مخالفتی هم نمیخوام بشنوم.
اسمه که عشق بین ایسو و فادیمه رو خیلی خوب میدونست، میخواست به عادل بگه ایسو نقشی توی این راز نداره که ناگهان با موافقت فادیمه روبرو شد.
-داداش من با دروغگو ها عاشقی نمیکنم.
و بدون منتظر موندن برای جوابی به سمت اتاقش قدم برداشت.
همین که در اتاقو بست، بغضش شکست. با خودش میگفت "ایسو چطور تونسته همچین رازی رو ازم مخفی کنه؟"
هم از ایسو دلخور بود هم دلش نمیخواست از او جدا شود.
اما از اون طرف ایسویی که بخاطر نبود، فادیمه به جنون رسیده بود تصمیم به نابودی شیرین و شریف گرفت.
به سمت دادگستری رفت و از عمویش به جرم سوءقصد به جون فادیمه شکایت کرد،خودش شهادت داد و صدایی که ظریفه ضبط کرده بود رو به عنوان مدرک به پلیس تحویل داد.
با خودش میگفت"حالا که من سوختم شماهم بسوزید"
بعد از شکایت، راهی کوچاری شد اما عادل روی پل سنگی چاکیر و ایوبهانو گذاشته بود تا هیچ فورتونایی از جمله ایسو نتونه وارد روستا بشه.
ایسو با دیدن ایوبهان پوزخندی زد و گفت؛ خوبه،خوبه که خدا تورو گذاشت سر راهم.
از ماشین پیاده شده و گفت: چرا راهو بستین؟ میخوام برم پیش زنم.
ایوبهان خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت: واقعا فکر کردی با گندی که تو و خانوادت زدین دیگه میتونی فادیمه رو ببینی؟
ایسو که دیگه نمیتونست تحمل کنه، به سمت ایوبهان حمله ور شد و به صورتش مشت زد: -لااااان چندبار بهت بگم اسم زن منو نیار؟
چاکیر به زور ایسو رو از ایوبهان جدا کرد و ایسو رو به سمت ماشین هل داد.
چاکیر:برو ایسو برو الان وقتش نیست اینبار دیگه واقعا عادل میکشتت.