𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم -چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم…
بعد از چند دقیقه که با لباس عروس نشستم ، کلافه لباس هارو از روی اُپن برداشتم و وارد یکی از اتاقای خالی شدم.
در اوردن لباس عروس انقدری اذیتم کرد که دلم میخواست گریه کنم اما به هر سختیای بود درش اوردم و لباس هاش رو پوشیدم .
جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم و دستی به لباسا کشیدم ؛ انگار...واقعا راحت شدم و عطرش که هنوزم روی لباساش بود رو با افسوس به سینهام کشیدم.
در اوردن لباس عروس انقدری اذیتم کرد که دلم میخواست گریه کنم اما به هر سختیای بود درش اوردم و لباس هاش رو پوشیدم .
جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم و دستی به لباسا کشیدم ؛ انگار...واقعا راحت شدم و عطرش که هنوزم روی لباساش بود رو با افسوس به سینهام کشیدم.
😭40❤🔥3💋1
😭17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فاصلهی بینمون کمتر از یه وجب بود که دستم رو بالا بردم و ضربهای به سینهاش زدم . + برو کنار ایسو...با این حرفات نمیتونی چیزی رو عوض کنی! - زنِ ع- حرفش رو نصفه خورد و بعد با نفس عمیقی که میکشید گفت: - گربهمون یه کوچولو وحشی شد...آروم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم
با یادآوری بوسهی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم .
انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...
ــ لباسای منن...ولی تو تن تو قشنگترن!
ایسو با فاصلهای خیلی کم پشت سرم ایستاده بود و سرشو نزدیک گوشم خم کرده بود .
هول زده چرخیدم سمتش و اون حتی یه قدم هم عقب نرفت .
فقط چند میلی متر بینمون فاصله بود..
توی چشماش نگاه کردم...دلم برای این رنگ آبی تنگ شده بود...!
لبخند کجی روی لبش نشست و گفت:
ــ انگار دوست داری فاصلمون کمتر باشه..؟!
بعد آهسته زمزمه کرد
ــ الان کلا از بین میبرمش
سرشو آروم جلوتر آورد که سریع و با شتاب دستامو بالا آوردم و هولش دادم عقب .
چند قدم دور شد ولی دستم که بالا بود رو گرفت که با کلافگی و عصبانیتی که کاملا واضح بود گفتم:
+چیکار میکنی...ول کن دستمو!
دستمو گذاشت روی قلبش و آروم شروع به صحبت کردن کرد:
ــ متوجه میشی فادیمه؟
ــ میبینی چقدر تند میزنه؟
ــ همیشه کنار تو مثل دیوونه ها خودشو به اینور و اونور میکوبه..
خفه شده بودم...
قلب منم انگار دیوونه شده بود و خودشو به اینور و اون ور میکوبید و حقیقتا میترسیدم از اینکه صدلش به قدری بلند باشه که ایسو هم بشنوه...
ــ میخوای بگی تو این حسو نداری فادیمه؟!
چشمامو بستم و دستمو محکم از توی دستش بیرون کشیدم.
+چرا باید این حسو داشته باشم؟
بهت که گفتم من..-
چشمامو بستم..
گفتنش برام سخت بود...نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم و بیرحمانه این حرفو بهش بزنم!
+ من هاکانو دوست دارم..
خودمم صدامو به زور شنیدم و با اضطراب ، دوباره نگاهمو به ایسو دوختم که اخمِ بزرگی روی صورتش بود.
منتظرِ یه واکنش ازش بودم ولی فقط سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون..
درِ اتاق با صدایِ آرومی بسته شد وصدایِ قدمهای ایسو توی راهرو ، کمکم محو شد و رفت.
من موندم با دستی که هنوز گرمایِ دستش رو حس میکرد ، با قلبی که هنوز داشت تند تند میزد و با درد دروغی که بهزور از گلوم بیرون اومد...
«ایسو»
عصبی و کلافه رفتم توی اتاق خودمون .
اتاق من و فادیمه...
یه اتاق از این خونه که قرار بود برای ما باشه ولی هیچی اونجور که میخواستم پیش نرفت...
صدای فادیمه ، مدام توی سرم پخش میشد...
“من هاکانو دوست دارم”
“هاکان”
قسم میخورم...اگه هاکان جلوم بود خونشرو میریختم!
با عصبانیتی که دلیلش مشخص بود ، دست بردم و گلدون کنار تخت رو برداشتم .
توی چشم به هم زدن به زمین زدمش و پودر شدنش رو تماشا کردم .
با صدای خورد شدنش چیزی درونم حس کردم و لبخندی که برای خودمم عجیی بود، هرچی توی اتاق بود رو زمین زدم و شکستم...
به خودم که اومدم ، دیگه هیچی توی اتاق نمونده بود که بشکنم و اتاق پر از خورده شیشه شده بود...
فادیمه دم در وایساده بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که همونجا نشستم و دستمو گذاشتم روی زمین.
همون لحظه ، سوزشی رو توی دستم حس کردم و نگاه فادیمه هم روی دست من قفل شد .
خونی که از بریدگیِ انگشتام جاری شده بود، روی کفِ سفید اتاق لکههای قرمزی میانداخت ولی من هیچی حس نمیکردم...نه درد رو حس میکردم و نه سوزش رو...
فقط صدایِ فادیمه رو توی سرم میشنیدم که تکرار میشد:
“من هاکانو دوست دارم... من هاکانو دوست دارم...”
دروغ میگه...نه؟! دروغ میگه..
فادیمه یه قدم جلو اومد و با صدایی که میلرزید گفت:
ــ ایسو... دستت..!
نگرانم بود و با این وضع هاکان نامی رو هم دوست داشت..؟!،
با صدایی گرفته گفتم:
+ نیا جلو...پات رو میبری!
اما اهمیت نداد و یه قدم دیگه اومد جلو .
از جام بلند شدم و تند سمتش رفتم ، با یه دستم بلندش کردم و از اتاق بردمش بیرون.
روی مبل گذاشتمش خواستم برم که دستمو گرفت و نگران گفت:
ــ ایسو...بشین...دستتو پانسمان کنم!
سرد گفتم
+ لازم نیست
منو روی مبل نشوند و محکم گفت:
ــ گفتم بشین!
چند دقیقه بعد با جعبه کمک های اولیه برگشت و کنارم نشست؛ دستمو گرفت و آروم شروع کرد به ضد عفونی کردن .
دستمو فوت میکرد که نسوزه...
با یادآوری دفعه قبلی که محکم روی زخمم فشار میداد ، به این فکر کردم که این آرامش از فادیمه کوچاری بعیده...
در نهایت ، باندی دور دستم پیچید و پچ زد:
ــ تموم شد
با همون اخمی که از روی صورتم کنار نرفته بود ، سرمو تکون دادم و با بیمیلی گفتم:
+ برو لباس عروستو بردار... ببرمت پیش دامادت..!
ــ چی..؟! واقعا؟!
بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم که پاشد و با صورتِ درهم سمت اتاق رفت .
😭33❤🔥5🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم با یادآوری بوسهی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم . انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم
همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد.
ــ الو ایسو..داداش؟!
+ جانم؟!
بلند خندید و با آرامش گفت:
ــ فادیمه رو دزدیدیا
...برش گردون ، همش نقشه بوده!
اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم:
+ یعنی چی..؟!
ــ انگار همهی اینا نقشه بوده که اون پدر و پسر رو بندازن زندان...
اخمام محو شدن و یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
+ باشه داداش قطع کن
که اینطور...
چرا زنمو پیش خودم نگهندارم؟!
فادیمه با لباس عروس توی بغلش از اتاق بیرون اومد و با لب و دهن آویزون گفت:
ــ بریم!
شکل ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
+ فادیمه...میدونم هاکان منتظرته ها..ولی در خراب شده باز نمیشه!
لباسو روی زمین انداخت و سمت در رفت؛
چندچبار دستگیره رو بالا پایین کرد و با شک پرسید:
ــ ایسو میگم... تو مطمئنی که قفل درو باز کردی؟!
حق به جانب گفتم:
+ معلومه باز کردم..چرا دروغ بگم..یعنی تحمل کردن تو و اینا..!
فادیمه با اخم به در نگاه کرد و دوباره دستگیره رو بالا و پایین برد؛
با دیدن اینکه در تکون نمیخوره ، با ناامیدی پیشونیش رو به چوبِ در تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
از دیدنش توی این حال خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و سعی کردم با بی میلی حرف بزنم:
+ چاره ای نیست دیگه...امشبو باید اینجا بمونیم...صبح میگم بیان باز کنن!
ــ هووف..داداشم نگران میشه!
گوشیمو در آوردم و برای داداش عادل نوشتم:
Iso:
زنم امشب پیش من میمونه...نگرانش نباش!
و گوشی رو خاموش کردم
+ خب اون حل شد..دیگه؟!
سری تکون داد و با ناراحتی روی مبل نشست و دستاش رو روی سینهاش قلاب کرد .
نگاهش رو به زمین دوخته بود و لبش رو به نشونهی نارضایتی جمع کرده بود .
چند ثانیه بهش خیره شدم .
با اون لباس راحت من ، با اون موهای نامرتبش ، با اون اخم لعنتیش که حتی زیباترش هم کرده بود ، دلم میخواست بغلش کنم ولی میدونستم اگه اینکارو بکنم ، دوباره پسم میزنه..
با خونسردی ساختگی پرسیدم:
+گرسنهات نیست؟!
تخس لب زد:
ــ نه
شونه ای بالا انداختم و ریلکس گفتم:
+ خب پس..فقط برای خودم درست میکنم!
از داخل یخچال مواد ماکارونی رو برداشتم و شروع کردم به درست کردن .
چند دقیقه گذشت و فادیمه هنوز همونجا نشسته بود و به زمین خیره شده بود؛
انگار که داره به هزار تا چیز فکر میکنه به جز غذایی که دارم درست میکنم .
غذا که آماده شد ، توی دوتا بشقاب کشیدم و بردمشون توی هال ، یکی رو جلو فادیمه گذاشتم.
+ بخور...فردا بتونی بری پیش هاکان جون!
دستمو مشت کرده بودم و فشار میدادم که فادیمه نگاهی به دستم انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم .
آروم شروع به خورد ماکارونی داخل بشقاب کرد و منم کنارش نشستم و در سکوت غذامونو خوردیم .
ــ ایسو؟
ناخودآگاه گفتم:
+ جانم ؟!
برای چند لحظه به چشمام خیره شد و بعد هول زده نگاهشو دزدید:
ــ چطوری از توی انبار اومدی بیرون؟!
ــ یعنی...چطوری نجات پیدا کردی؟!
نگاهم تار شد و به یه نقطه تا معلوم خیره شدم .
+ وقتی داشتم میمردم..فاتیح نجاتم داد...داداشم!
پوزخندی زدم و تلخ گفتم:
+ از زنده موندنم خوشحال نیستی نه؟!
طی یه حرکتی که انتظارشو نداشتم ، آروم دستمو گرفت که با تعجب سمتش برگشتم:
ــ تنها اتفاقِ خوبِ این چند وقت...زنده بودن تو بود ایسو!
❤🔥26😭14💘3🍓1💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همهی…
فادیمهکوچاری قشنگ با تنظیمات شوهرش بازی میکنه🥲❤️🔥
😭23❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥9💋2😭2💔1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همهی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم
نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود .
انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچچیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطهی تماس...
بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید از جاش بلند شد و هول زده گفت:
ــ من...میرم بخوابم!
بعد بدون اینکه به من اجازه بده حرفی بزنم ، سمت اتاق رفت .
دو ساعتی میشد که فادیمه رفت که بخوابه اما من خوابم نمیبرد...
رفتم تا یه لیوان آب بخورم شاید خنکیش باعث شه از فکرام فرار کنم که صدای جیغ فادیمه رو از توی اتاق شنیدم .
هراسون سمت اتاقی که بود دویدم و درو باز کردم . فادیمه روی تخت نشسته بود و گریه میکرد .
ــ نه..نه...من تورو نسوزوندم...نه...نسوزوندم..
جیغ میزد و گریه میکرد و انگار اصلا متوجه حضور من نبود
+ فادیمه آروم باش تو هیچکسی رو نسوزوندی
انگار صدامو نمیشنید چشمانش هنوز به یه نقطهی خالی خیره بود و اشک بیوقفه از گونههاش میریخت دستهاش رو مشت کرده بود و به سینهاش فشار میداد
ــ من .. تورو سوزوندم ایسو آتیش... همهجا آتیش بود... و تو... تو توی آتیش بودی و من...
منظورش من بودم...؟!
دستام رو گرفتم و به آرومی ، مشتهای گره کردهاش رو باز کردم .
انگشتاش سرد و لرزون بودن که با هر دو دست دستهاش رو گرفتم و گذاشتم روی سینهام.
آروم گفتم:
+فادیمهم...به من نگاه کن...من سالمم!
چشماش رو به من دوخت ، هنوز اشک توی چشماش بود و نگاهش پریشون ولی اینبار انگار صدای من رو شنید..
با دیدن نگاه مضطرب و ملتمسانهاش ، آروم و با احتیاط بغلش کردم.
فادیمه همچنان توی آغوشم میلرزید و اشکاش لباسمو خیس کرده بودن..
نفساش تند و بریده بودن..
محکمتر بغلش کردم ، طوری که صدای قلبم رو بشنوه و زمزمهوار شروع به صحبت کردم:
+آروم باش فادیمه...تو منو نسوزوندی.. آروم باش..هیش!
نفس هاش منظم تر شدن ، انگار متوجه شد که فقط یه کابوس بوده..
سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد..
هنوز چشماش و گونه هاش خیس بودن.
دستشو روی صورتم گذاشت و بعد چشماشو با اطمینان بست و نفس راحتی کشید؛
منم دستمو با تردید جلو بردم و اشک روی گونشرو پاک کردم ، آروم و نوازش وارانه.
خودشو توی بغلم مچاله کرد و بعد از چند دقیقه ، صدای نفس های منظمشو شنیدم که متوجه شدم خوابش برده..
خواستم بخوابمونش و برم اما...یهچیزی درونم این اجازه رو بهم نداد! اگه دوباره کابوس میدید چی؟!
برای همین ، سرش رو روی بالشت گذاشتم و خودمهم آروم کنارش دراز کشیدم.
دستم رو اروم لای موهاش فرو بردم و عطرش رو به سینهام کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد..
-
با نوری که مستقیم از پنجره روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم و با چهرهی غرق توی خواب فادیمه مواجه شدم .
دستی که دیشب لای موهاش گذاشته بودم رو هنوز برنداشته بودم .
با یادآوری اینکه دیشب بهش گفتم قفل در خرابه ، برای آخرین بار دستم رو به ارومی توی موهاش کشیدم و اروم از جام بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم ، با یادآوری آشفتگی دیشبش پردهی پنجره رو کشیدم که نور اذیتش نکنه.
همینطور که حواسم بود فادیمه از اتاق بیرون نیاد ، کلیدهارو از زیر گلدون برداشتم و در رو به ارومی باز کردم.
کلید هارو توی جیبم گذاشتم و از در بیرون رفتم که کمی هوای خنک به صورتم بخوره اما خیلی نگذشته بود که صدای قدم های ارومی رو پشت سرم شنیدم.
با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و با فادیمه مواجه شدم:
- بیدار شدی؟!
فقط سرش رو تکون داد و در حالی که گردنش رو ماساژ میداد پرسید:
+ دیشب...
+ یعنی...تو کنارم بودی؟!
- بودم!
+ چرا؟!
- حالت بد بود!
چند ثانیه توی چشمام خیره شد و بعد همزمان که سرش رو به چپ و راست تکون میداد گفت:
+ باشه...دیگه من میرم کوچاری! ماشینم کجاست؟!
- ماشینت؟! کوچاریه!
+ وای..ایسو من الان با چی برم؟!
به لحن کلافهاش لبخند ریزی زدم و گفتم:
- چیزی نشده که...یهچیزی بخور بعد خودم میبرمت!
با شنیدن جملهی اولم ابروهاش دو بالا داد و همزمان که صاف میایستاد کلمه به کلمه گفت:
+ هیچ..چیزی..نمیخورم...!
- فادیمه...کوچاری جای نزدیکی نیست که...چیزی نخوری حالت بد میشه!
با لجبازی سرش رو تکون داد .
با قدم های تقریبا بلند خودش رو به ماشینم رسید و بهش تکیه کرد"
+ شاید نمیخوام بیشتر از اینا کنارت بمونم...زود باش!
کلافه از لجبازی ها و زخمزبون هاش ، سری تکون دادم و وارد خونه شدم.
بعد از برداشتن کت و سوییچ ماشینم ، در رو قفل کردم و سمت ماشین رفتم .
بین راه همش برمیگشتم و با افسوس به فادیمه نگاه میکردم .
😭22💋8❤🔥4🍓3💘2💔1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همهی…
بهخاطر سکوت اذیت کنندهای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمتهایی ازش کردم.
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar
- Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni...!
متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت.
« فادیمه »
با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد
این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود...
هر موقع که ایسو “فادیمهم” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم.
وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم.
تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم .
با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبهرو شدم.
صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم .
با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم.
مگه نباید الان زندان میبود..؟!
نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید:
- فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟!
چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم:
+ هاکان..
+ ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا!
و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم.
+ مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟!
- در اصل من باید بپرسم تو اون روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟!
چشم غرهای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم:
+ به تو چه مرتیکه...به تو چه!
پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت:
- اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه!
نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم:
+ نهبابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی!
- با تو نه! با تو کاری نمیکنم!
بعد همچنان که اسلحهاش رو بالا میآورد گفت:
- ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..!
با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم.
اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود.
دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم و اروم گفتم:
+ ایسو...برو لطفا...
ایسو به نشونهی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت:
- نمیرم...نمیرم!
- چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازهای...اسم زن منو به زبونت میاری؟!
هاکان دوباره اسلحهاش رو بالا اورد و گفت:
+ زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه!
ایسو سمتش حملهور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم.
همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینهاش گذاشتم.
- ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟!
عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد .
+ اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه!
هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید .
با تمام وجودم محکم وایسادم و ذرهای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته.
+ دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن!
و سمت هاکان حملهور شد که این باعث شد دست منو ول کنه.
با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم.
- ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین!
اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم:
- آروم باش...باشه؟!
دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar
- Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni...!
متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت.
« فادیمه »
با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد
این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود...
هر موقع که ایسو “فادیمهم” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم.
وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم.
تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم .
با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبهرو شدم.
صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم .
با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم.
مگه نباید الان زندان میبود..؟!
نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید:
- فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟!
چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم:
+ هاکان..
+ ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا!
و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم.
+ مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟!
- در اصل من باید بپرسم تو اون روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟!
چشم غرهای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم:
+ به تو چه مرتیکه...به تو چه!
پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت:
- اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه!
نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم:
+ نهبابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی!
- با تو نه! با تو کاری نمیکنم!
بعد همچنان که اسلحهاش رو بالا میآورد گفت:
- ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..!
با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم.
اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود.
دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم و اروم گفتم:
+ ایسو...برو لطفا...
ایسو به نشونهی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت:
- نمیرم...نمیرم!
- چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازهای...اسم زن منو به زبونت میاری؟!
هاکان دوباره اسلحهاش رو بالا اورد و گفت:
+ زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه!
ایسو سمتش حملهور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم.
همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینهاش گذاشتم.
- ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟!
عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد .
+ اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه!
هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید .
با تمام وجودم محکم وایسادم و ذرهای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته.
+ دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن!
و سمت هاکان حملهور شد که این باعث شد دست منو ول کنه.
با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم.
- ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین!
اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم:
- آروم باش...باشه؟!
دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.
😭37❤🔥6🍓2💋2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
بهخاطر سکوت اذیت کنندهای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمتهایی ازش کردم. - Şu karşı ki dağda kandiller yanar - Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da…
AYLETME BENİ
Yüksel Baltacı
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Kandillin şavkına da Fadimem
Sevgilim yazar
Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Kandillin şavkına da Fadimem
Sevgilim yazar
Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
😭11💘2
Forwarded from 𝖬𝖺𝗏𝗂 | فنگرلی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینو ببینید🤏🏻😂🥹
😭8❤🔥1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥7😭2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود . انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچچیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطهی تماس... بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم
ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد .
به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم گرفتم .
+ ایسو...عزیزم...بیا از اینجا بریم!
تخس سرشو بالا انداخت و عصبی گفت:
ــ نوچ...تا خون این عوضیای که دستتو گرفته رو نریزم..جایی نمیرم...نمیرم!
+ ایسو...ایسو لطفا...به خاطرِ من ایسو..!
به چشمام نگاه کرد.
دریای آبی چشماش طوفانی و متلاطم بود که صورتشو با دستام قاب گرفتم
+ بیا بریم...بزار بریم یه نقشه برای از بین بردنش بکشیم..بیا الان از اینجا بریم!
ایسو لب باز کرد تا جواب بده اما صدای هاکان لعنتی مانع شد:
ــ اوه...چه صحنه رمانتیکی! عروسِ من..داره دامادِ سابقشو آروم میکنه!
و بعد آروم اسلحه رو توی دستش تکون داد .
ایسو که تازه یکم آروم شده بود ، با این حرف هاکان انگار آتیش گرفت .
صورتشو از بین دستای من بیرون کشید و حمله کرد سمت هاکان و محکم ، مشتی توی صورتش زد
ــ منو ببین...ببین...اون زن منه! زن من هیچ نسبتی با تو نداره...و نخواهد هم داشت!
هاکان گوشه لبش که خونی شد بود روپاک کرد و با خنده گفت:
ــ از اینجا که فادیمه رو ببرم...میریم دادگاه تا از تو طلاق بگیره...نگران نباش!
با این حرف مشت دیگه ای از ایسو خورد و افتاد روی زمین اما ایسو ، همچنان به مشت زدن ادامه میداد.
رفتم سمت ماشین تا گوشی ایسو رو بردارم و به داداشم زنگ بزنم که همون لحظه ، دو تا ماشین مشکی رو پل وایسادن؛ آدمای هاکان بودن...
یکیشون تیر هوایی زد که ایسو متوجهش شد و درست وقتی که هاکان دید ایسو حواسش پرت شده ، مشتی بهش زد و بعد ضربه های بعدی.
خواستم برم سمتشون که یکی از افرادش ، دستمو گرفت و نزاشت حرکت کنم.
- مرتیکه...ولم کن! وللل کن دستمو!
بدون توجه به حرفم ، دو نفره دیگه رفتن و ایسو رو گرفتن که هاکان...بتونه بزنتش!
کل صورت ایسو خونی شده بود...
با دیدن این وضعیتش ، اشکام ناخواسته پایین ریختن با صدایی لرزون ، بلند و عصبی داد زدم:
+ولشششش کنننن...مرتیکه...کاری به اون نداشته باش...ولش کن حرومزاده! خب...خب...منو میخوای... باهات میام...ولش کن ایسورو!
هاکان دست از زدن ایسو برداشت و با پوزخند چندشی که روی لبش بود یه قدم سمتم اومد.
ایسو نگاهی بهم انداخت و سرشو به نشونه مخالف تکون داد..
ــ فادیمه..؟! نه.. نه فادیمه..نههههه!
جواب ایسو ، فقط اشکایی بود که تند تند از چشمام پایین میریخت .
هاکان بهم رسید و دست منو گرفت که دستم رو شل کردم و با اکراه نگاهش کردم:
ــ پس بیا بریم برای عروسیمون و “طلاقت” آماده بشیم..!
ایسو فریاد محکمی کشید:
ـ فادیمهه؟!
برگشتم سمتش لبخند تلخی بهش زدم و با بی میلی سوار ماشینی شدم که انگار اکسیژن نداشت ، همونقدر خفه بود و همونقدر نفس کشیدن برام سخت شده بود...
صدای ایسو رو میشنیدم که داشت داد میزد..
ــ میکشمت...میکشم تورو هاکااااان...
« ایسو »
دو نفر از آدمای هاکان ، دستام رو گرفته بودن و هرچی تقلا میکردم ، رها نمیشدم .
صورتِ خونیم میسوخت ولی درد زخمای صورتم در برابر دردی که سمت چپِ سینهام حس میکردم هیچی نبود..
فادیمه داشت میرفت سمت ماشین هاکان و همون لباسِ آبی که توی خونهی ییلاقی بهش داده بودم ، تنش بود...
همون لباسی که گفتم “توی تن تو قشنگترن” و حالا با همون لباس ، داشت میرفت سمتِ مردی که قرار بود نابودش کنه...
+فادیمهههههه؟!
برگشت سمتم و لبخند تلخی بهم زد و سوار ماشین شد و پشت سرش ، هاکان بود که پوزخندی بهم زد و سوار ماشین شد.
با آخرین توانی که داشتم داد زدم:
+میکشمت...میکشم تورو هاکااااااان..
دستامو هنوز گرفته بودن و بعد از رفتن ماشین هاکان ، ادماش شروع کردن به زدن من که دیگه چیزی رو حس نکردم و چشمام بسته شدن..
😭24❤🔥3💔2