𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فادیمه برای چند لحظه با چشمایی خالی بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد که آلینا سریع گفت: - خب...تموم! خوبه که خوبی ایسو..ما اومده بودیم اوروچ رو ببینیم که دیدیمش..الان میریم! بعد از این حرفش ، زنداداش اسمه سری به نشونه تایید تکون داد…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
-چند روز بعد-
بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری.
از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم.
ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم با ایسویی مواجه شدم که داشت سمت اون ماشین میومد .
با دیدنش انگار پاهام راه رفتن رو فراموش کردن و ناخودآگاه همونجا که بودم وایسادم .
سرعتِ ایسو هم با دیدنم بیشتر شد و سمتم اومد؛
فاصلهی بینمون کمتر از دو وجب شده بود و من سرم رو بالا گرفتم که خوب بتونم ببینمش .
هیچکس نمیدونست ولی دروغ چرا...دلم براش تنگ شده بود...
انقدری که به زور توی چشماش نگاه میکردم و حتی دلم میخواست همینجا بپرم بغلش و فاصله رو به صفر برسونم اما عصبانیتی که ازش داشتم رو اصلا نمیتونستم نادیده بگیرم..
ایسو همچنان داشت نگاهم میکرد و من از این جو کلافه شده بودم که گوشه لب ایسو بالا رفت و با لحن خاصی گفت:
+ چیکار میکنی...دخترِ کوچاری؟!
چیزی که گفت چند بار توی ذهنم تکرار شد و چند بار پلک زدم.
“دخترِ کوچاری”
نگاهم بین چشمها و لبهای ایسو در گردش بود که با دیدن اینکه لبخندش داره عمیقتر میشه ، به یکباره عصبانیتم ازش رو به یاد آوردم؛پوزخندی زدم و با پوزخند گفتم:
- دارم ازدواج میکنم...تو چیکار میکنی ، پسرِ فورتونا؟!
ابروهاش بالا رفتن و با پوزخند گفت:
+ نهبابا...با ایوبهان؟!
+ برای حرص دادن من انقد هم خودتو اذیت نکن دخترِ کوچاری!
ابروهام رو بالا دادم و درست مثل خودش گفتم:
- با پسرِ همون مردی که آوردیش..
رنگِ نگاهش عوض شد و اینبار با تعجب پرسید:
+ چی..؟!
با پوزخندی که رو لبام بود ، برخلاف میل باطنیم دست چپم که حالا بدون حلقه بود رو برای توی هوا تکون دادم و سمت عمارت کردم.
باید اون حلقه رو در میآوردم...
وسط های راه ، چند بار برگشتم و ایسورو نگاه کردم که همچنان همونجوری و بدون تغییری همونجا وایساده بود.
وارد خونه شدم و درو بستم .
چند دقیقه بعد که صدای حرکت ماشینش رو شنیدم ، پشت در نشستم و بغضم ترکید .
بازم درست وقتی که با خوشبختی چند قدم فاصله داشتم ، همهچیز خراب شد...
-
نگاهی توی آینه به خودم انداختم؛
دوباره من و لباسِسفیدِعروسی اما...
بغض گلومو فشرد و باعث شد اشک به چشمام هجوم بیاره .
لبخند تلخی زدم و سعی کردم اون بغض کوفتی رو قورت بدم .
دستی به چشمام کشیدم؛
اینبار کسی خونه نبود و همه محضر بودن .
باید خودم میرفتم...
سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون .
ایسو همش جلوی چشام بود و من سعی کردم پسش بزنم...
سوار ماشین شدم و بدون مکث حرکت کردم تا زمانی که به پلسنگی رسیدم .
روی پل سنگی ماشین قرمز رنگی راهمو بسته بود و کمی که دقت کردم ، با ایسویی مواجه شدم که روی کاپوت دراز کشیده بود و بشکن میزد .
ناخودآگاه روزی که ایسو منو دزدید اومد توی ذهنم...
سرمو از پنجره بیرون بردم و نمیدونم چرا اما...
دلم خواست مثل همون روز صداش بزنم...
با همون لحنی که انگار دوباره برگشته بودیم به دشمنی گفتم:
ــ فورتونا جوک؟!
نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد.
آروم ، خیلی آروم...خودش رو روی کاپوت چرخوند و پاهاش رو پایین گذاشت .
با یه حرکتِ نرم، از روی ماشین پرید پایین و همینطوری که سمتم می اومد گفت:
ــ اوه...چرک مافیا! پس بالاخره اومدی..
تقریبا بهم رسیده بود؛نگاهی به من و داخل ماشین انداخت و مکث کرد .
نگاهش رو دوباره به چشمام دوخت و اینبار ، پوزخندش یه کمکجتر...یهکم سردتر شد..
ــ عه...باید میگفتم عروس خانم! عروسِ ولکوو! نه؟!
با حرص گفتم:
+ برو کنار ایسو...دیرم میشه!
با خونسردیِ کامل ، دستهاش رو توی جیبِ شلوارش فرو کرد اما من اتیش تو وجودش رو مثل کف دستم میتونستم تشخیص بدم..
ــ اشکال نداره...نگران نباش!
یه قدم جلوتر اومد و آهسته زمزمه کرد
ــ آقا داماد که توی انبار زندانی نیست؟!
با اشاره به اون اتفاقات ، خون توی رگام جوشید و با عصبانیتِ سرکوبنشدنی ، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم .
صدایِ بسته شدن در ، توی سکوتِ پل پیچید و من ، چند قدم سریع برداشتم و روبهروش وایسادم .
فاصلهی بینمون ، کمتر از یه وجب بود و...
💔24❤🔥6😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم -چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم…
پارتِ دیرهنگام🤏🏻
همون چیزی که میخواستید ،البته هنوز روزای خوشتونه😔✨
همون چیزی که میخواستید ،
😭22🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥17😭1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم -چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
فاصلهی بینمون کمتر از یه وجب بود که دستم رو بالا بردم و ضربهای به سینهاش زدم .
+ برو کنار ایسو...با این حرفات نمیتونی چیزی رو عوض کنی!
- زنِ ع-
حرفش رو نصفه خورد و بعد با نفس عمیقی که میکشید گفت:
- گربهمون یه کوچولو وحشی شد...آروم باش!
با حرص چشمام رو روی هم فشار دادم و با دستم موهام رو پشت گوش زدم ، ایسو هم با چشماش حرکت دست منو دنبال میکرد.
ایسو دستش رو اروم توی جیبش برد که به ماشینش اشاره زدم و گفتم:
+ ماشینتو بردار ایسو...منتظرمن!
نمیدونم چیشد ولی همزمان که دستمالی رو جلوی دهنم میگرفت از روی زمین بلندم کرد؛
قبل از اینکه اتفاقی که افتاو رو درک کنم شروع کردم به ضربه زدن به پشتش اما طولی نکشید که آخرین جملهاش رو شنیدم و چشمام بسته شدن.
- هیچکس اندازهی من نمیتونه منتظرت باشه فادیمه..!
-
با سردرد شدیدی که توی قسمت جلویی سرم پیچید ، چشمام رو باز کردم .
قبل از اینکه فکری به سرم بیاد دور و اطرافم رو چک کردم و با فهمیدن اینکه توی خونه ییلاقیم ، متعجب از جام بلند شدم .
من چرا اینجام؟!
و سعی کردم اخرین اتفاقاتی که افتاد رو به یاد بیارم
با یادآوری لباس عروس ، نگاهی به تنم کردم و دستی روش کشیدم .
ایسو...منو اورد اینجا؟!
کلافه دستی به سرم کشیدم که تو همین حین ایسو وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست.
- خوبی...؟!
نگاهِ پر از خشمی بهش انداختم و از جام بلند شدم .
+ خوب؟! خوب!! منو واسه چی آوردی اینجا ایسو؟!
از جاش بلند شد و سعی کرد دستام رو بگیره تا اروم بشم اما پسش زدم و در حالی که از خشم بغض کرده بودم داد زدم:
+ ولمکن...ایسو...چرا اینکارو کردی؟!
+ چرا...
« ایسو »
اشکای فادیمه از چشماش جاری شدن و همزمان داد زد:
+ بازم خراب کردی...بازم ایسو..!
+ نگفتم مگه...ازت متنفرم؟! چرا دوباره اومدی..
+ باید چند بار بگم...ازت-
نمیدونم چرا اما با شنیدن دوبارهی اون کلمه ، همهی اتفاقاتی که افتادن از جلوی چشمام رد شدن؛ با یه دستم دستِ لرزونش رو گرفتم ، با دست دیگم چونهاش رو گرفتم و به آرومی فاصلهی بینمون رو به صفر رسوندم .
اون از شوک چشماش بسته شد و من حواسم بود که اذیت نشه .
برای چند لحظه انگار اون هم آروم شد که ابروهاش از هم فاصله گرفتن؛ چشماش رو باز کرد و بعد چند لحظه که به خودش اومد ، منو به عقب هول داد .
+ چیکار میکنی مرتیکه..؟!
دستام رو بالا و پایین کردم و بهش اشاره زدم که نفس عمیقی بکشه اما توجهی نکرد.
- فادیمه...من میدونم اونا داداشت رو تهدید کردن...میدونم تو داری به خاطر تهدید زنِ اون مرتیکه میشی و من نمیزارم همچین اتفاقی بیوفته!
+ چرا..؟! چرا این فکرو میکنی؟! من یه بار بهخاطرِ تهدید زنِ تو شدم که اخرش این شد..چرا فکر میکنی دوباره اینکارو میکنم؟!
+ ایسو تو یه بار منو نجات دادی...
با بغضی که داشت و بعد از این جملهش شدیدتر شد ، حرفش رو ادامه نداد و فقط محکم گفت:
+ به اجبار نیست...من دوسش دارم! نیازی هم نیست نجاتم بدی...
- فادیمه...-
+ تو هیچیِ من نمیشی! میفهمی..؟! ما دوتا دشمنیم...دوتا غریبه!
و بعد بدونِ اینکه پشت سرش رو نگاه کنه از اتاق بیرون رفت.
وقتی احساس کردم دیگه نمیتونم روی پاهام بایستم ، خودمو روی تخت انداختم و به زمین خیره شدم .
با یادآوری اینکه یهروز همینجا بهم گفته بود فکرش درگیرم شده ، لبخندی زدم و حرفاش توی سرم تکرار شدن.
“من دوسش دارم...لازم نیست نجاتم بدی!”
“تو هیچیِ من نمیشی!”
دستی به سرم کشیدم و نفسم رو محکم بیرون دادم که همون لحظه فادیمه آشفته وارد اتاق شد...
+ در چرا بستهست؟!
سرم رو بالا گرفتم اما سعی کردم خیلی توی چشماش نگاه نکنم .
- بستهست...یکم مهمونِ من باش بعد میری!
کلافه سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
+ واای! بحث کردن با تو اصلا جواب نمیده!
لبخند ریزی که روی لبام بود رو پس زدم و بیرون رفتم که فادیمه هم دنبالم اومد و روی مبل نشست.
+ حداقل...لباسی چیزی نیست اینجا؟! با لباس عروس خفه شدم!
با سوالش سرم رو خاروندم و گفتم:
- لباس که...هست! ولی لباسای منن!
بینیش رو جمع کرد و گفت:
+ نه نه...مرسی با همین میشینم!
سرم رو تکون دادم و شونهای بالا انداختم.
- من میرم حموم...کاری داشتی صدام کن!
لباسام و برداشتم و داشتم سمتِ حموم میرفتم که وسطش برگشتم.
در کمد رو باز کردم و پیراهنِ آبی رنگ رو به همراه شلوار سرمهای رنگ رو درشون اوردم و به آرومی ، روی اُپن گذاشتمشون .
« فادیمه »
بعد از اینکه صدای آب از حموم به گوشم رسید ، نگاه کوتاهی به لباسانداختم.
+ نه...مرسی!
چند لحظه نگاهم بین لباس خودم و لباسای راحت تو گردش بود.
😭30❤🔥5💔1💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم -چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم…
بعد از چند دقیقه که با لباس عروس نشستم ، کلافه لباس هارو از روی اُپن برداشتم و وارد یکی از اتاقای خالی شدم.
در اوردن لباس عروس انقدری اذیتم کرد که دلم میخواست گریه کنم اما به هر سختیای بود درش اوردم و لباس هاش رو پوشیدم .
جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم و دستی به لباسا کشیدم ؛ انگار...واقعا راحت شدم و عطرش که هنوزم روی لباساش بود رو با افسوس به سینهام کشیدم.
در اوردن لباس عروس انقدری اذیتم کرد که دلم میخواست گریه کنم اما به هر سختیای بود درش اوردم و لباس هاش رو پوشیدم .
جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم و دستی به لباسا کشیدم ؛ انگار...واقعا راحت شدم و عطرش که هنوزم روی لباساش بود رو با افسوس به سینهام کشیدم.
😭40❤🔥3💋1
😭17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فاصلهی بینمون کمتر از یه وجب بود که دستم رو بالا بردم و ضربهای به سینهاش زدم . + برو کنار ایسو...با این حرفات نمیتونی چیزی رو عوض کنی! - زنِ ع- حرفش رو نصفه خورد و بعد با نفس عمیقی که میکشید گفت: - گربهمون یه کوچولو وحشی شد...آروم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم
با یادآوری بوسهی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم .
انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...
ــ لباسای منن...ولی تو تن تو قشنگترن!
ایسو با فاصلهای خیلی کم پشت سرم ایستاده بود و سرشو نزدیک گوشم خم کرده بود .
هول زده چرخیدم سمتش و اون حتی یه قدم هم عقب نرفت .
فقط چند میلی متر بینمون فاصله بود..
توی چشماش نگاه کردم...دلم برای این رنگ آبی تنگ شده بود...!
لبخند کجی روی لبش نشست و گفت:
ــ انگار دوست داری فاصلمون کمتر باشه..؟!
بعد آهسته زمزمه کرد
ــ الان کلا از بین میبرمش
سرشو آروم جلوتر آورد که سریع و با شتاب دستامو بالا آوردم و هولش دادم عقب .
چند قدم دور شد ولی دستم که بالا بود رو گرفت که با کلافگی و عصبانیتی که کاملا واضح بود گفتم:
+چیکار میکنی...ول کن دستمو!
دستمو گذاشت روی قلبش و آروم شروع به صحبت کردن کرد:
ــ متوجه میشی فادیمه؟
ــ میبینی چقدر تند میزنه؟
ــ همیشه کنار تو مثل دیوونه ها خودشو به اینور و اونور میکوبه..
خفه شده بودم...
قلب منم انگار دیوونه شده بود و خودشو به اینور و اون ور میکوبید و حقیقتا میترسیدم از اینکه صدلش به قدری بلند باشه که ایسو هم بشنوه...
ــ میخوای بگی تو این حسو نداری فادیمه؟!
چشمامو بستم و دستمو محکم از توی دستش بیرون کشیدم.
+چرا باید این حسو داشته باشم؟
بهت که گفتم من..-
چشمامو بستم..
گفتنش برام سخت بود...نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم و بیرحمانه این حرفو بهش بزنم!
+ من هاکانو دوست دارم..
خودمم صدامو به زور شنیدم و با اضطراب ، دوباره نگاهمو به ایسو دوختم که اخمِ بزرگی روی صورتش بود.
منتظرِ یه واکنش ازش بودم ولی فقط سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون..
درِ اتاق با صدایِ آرومی بسته شد وصدایِ قدمهای ایسو توی راهرو ، کمکم محو شد و رفت.
من موندم با دستی که هنوز گرمایِ دستش رو حس میکرد ، با قلبی که هنوز داشت تند تند میزد و با درد دروغی که بهزور از گلوم بیرون اومد...
«ایسو»
عصبی و کلافه رفتم توی اتاق خودمون .
اتاق من و فادیمه...
یه اتاق از این خونه که قرار بود برای ما باشه ولی هیچی اونجور که میخواستم پیش نرفت...
صدای فادیمه ، مدام توی سرم پخش میشد...
“من هاکانو دوست دارم”
“هاکان”
قسم میخورم...اگه هاکان جلوم بود خونشرو میریختم!
با عصبانیتی که دلیلش مشخص بود ، دست بردم و گلدون کنار تخت رو برداشتم .
توی چشم به هم زدن به زمین زدمش و پودر شدنش رو تماشا کردم .
با صدای خورد شدنش چیزی درونم حس کردم و لبخندی که برای خودمم عجیی بود، هرچی توی اتاق بود رو زمین زدم و شکستم...
به خودم که اومدم ، دیگه هیچی توی اتاق نمونده بود که بشکنم و اتاق پر از خورده شیشه شده بود...
فادیمه دم در وایساده بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که همونجا نشستم و دستمو گذاشتم روی زمین.
همون لحظه ، سوزشی رو توی دستم حس کردم و نگاه فادیمه هم روی دست من قفل شد .
خونی که از بریدگیِ انگشتام جاری شده بود، روی کفِ سفید اتاق لکههای قرمزی میانداخت ولی من هیچی حس نمیکردم...نه درد رو حس میکردم و نه سوزش رو...
فقط صدایِ فادیمه رو توی سرم میشنیدم که تکرار میشد:
“من هاکانو دوست دارم... من هاکانو دوست دارم...”
دروغ میگه...نه؟! دروغ میگه..
فادیمه یه قدم جلو اومد و با صدایی که میلرزید گفت:
ــ ایسو... دستت..!
نگرانم بود و با این وضع هاکان نامی رو هم دوست داشت..؟!،
با صدایی گرفته گفتم:
+ نیا جلو...پات رو میبری!
اما اهمیت نداد و یه قدم دیگه اومد جلو .
از جام بلند شدم و تند سمتش رفتم ، با یه دستم بلندش کردم و از اتاق بردمش بیرون.
روی مبل گذاشتمش خواستم برم که دستمو گرفت و نگران گفت:
ــ ایسو...بشین...دستتو پانسمان کنم!
سرد گفتم
+ لازم نیست
منو روی مبل نشوند و محکم گفت:
ــ گفتم بشین!
چند دقیقه بعد با جعبه کمک های اولیه برگشت و کنارم نشست؛ دستمو گرفت و آروم شروع کرد به ضد عفونی کردن .
دستمو فوت میکرد که نسوزه...
با یادآوری دفعه قبلی که محکم روی زخمم فشار میداد ، به این فکر کردم که این آرامش از فادیمه کوچاری بعیده...
در نهایت ، باندی دور دستم پیچید و پچ زد:
ــ تموم شد
با همون اخمی که از روی صورتم کنار نرفته بود ، سرمو تکون دادم و با بیمیلی گفتم:
+ برو لباس عروستو بردار... ببرمت پیش دامادت..!
ــ چی..؟! واقعا؟!
بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم که پاشد و با صورتِ درهم سمت اتاق رفت .
😭33❤🔥5🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم با یادآوری بوسهی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم . انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم
همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد.
ــ الو ایسو..داداش؟!
+ جانم؟!
بلند خندید و با آرامش گفت:
ــ فادیمه رو دزدیدیا
...برش گردون ، همش نقشه بوده!
اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم:
+ یعنی چی..؟!
ــ انگار همهی اینا نقشه بوده که اون پدر و پسر رو بندازن زندان...
اخمام محو شدن و یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
+ باشه داداش قطع کن
که اینطور...
چرا زنمو پیش خودم نگهندارم؟!
فادیمه با لباس عروس توی بغلش از اتاق بیرون اومد و با لب و دهن آویزون گفت:
ــ بریم!
شکل ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
+ فادیمه...میدونم هاکان منتظرته ها..ولی در خراب شده باز نمیشه!
لباسو روی زمین انداخت و سمت در رفت؛
چندچبار دستگیره رو بالا پایین کرد و با شک پرسید:
ــ ایسو میگم... تو مطمئنی که قفل درو باز کردی؟!
حق به جانب گفتم:
+ معلومه باز کردم..چرا دروغ بگم..یعنی تحمل کردن تو و اینا..!
فادیمه با اخم به در نگاه کرد و دوباره دستگیره رو بالا و پایین برد؛
با دیدن اینکه در تکون نمیخوره ، با ناامیدی پیشونیش رو به چوبِ در تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
از دیدنش توی این حال خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و سعی کردم با بی میلی حرف بزنم:
+ چاره ای نیست دیگه...امشبو باید اینجا بمونیم...صبح میگم بیان باز کنن!
ــ هووف..داداشم نگران میشه!
گوشیمو در آوردم و برای داداش عادل نوشتم:
Iso:
زنم امشب پیش من میمونه...نگرانش نباش!
و گوشی رو خاموش کردم
+ خب اون حل شد..دیگه؟!
سری تکون داد و با ناراحتی روی مبل نشست و دستاش رو روی سینهاش قلاب کرد .
نگاهش رو به زمین دوخته بود و لبش رو به نشونهی نارضایتی جمع کرده بود .
چند ثانیه بهش خیره شدم .
با اون لباس راحت من ، با اون موهای نامرتبش ، با اون اخم لعنتیش که حتی زیباترش هم کرده بود ، دلم میخواست بغلش کنم ولی میدونستم اگه اینکارو بکنم ، دوباره پسم میزنه..
با خونسردی ساختگی پرسیدم:
+گرسنهات نیست؟!
تخس لب زد:
ــ نه
شونه ای بالا انداختم و ریلکس گفتم:
+ خب پس..فقط برای خودم درست میکنم!
از داخل یخچال مواد ماکارونی رو برداشتم و شروع کردم به درست کردن .
چند دقیقه گذشت و فادیمه هنوز همونجا نشسته بود و به زمین خیره شده بود؛
انگار که داره به هزار تا چیز فکر میکنه به جز غذایی که دارم درست میکنم .
غذا که آماده شد ، توی دوتا بشقاب کشیدم و بردمشون توی هال ، یکی رو جلو فادیمه گذاشتم.
+ بخور...فردا بتونی بری پیش هاکان جون!
دستمو مشت کرده بودم و فشار میدادم که فادیمه نگاهی به دستم انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم .
آروم شروع به خورد ماکارونی داخل بشقاب کرد و منم کنارش نشستم و در سکوت غذامونو خوردیم .
ــ ایسو؟
ناخودآگاه گفتم:
+ جانم ؟!
برای چند لحظه به چشمام خیره شد و بعد هول زده نگاهشو دزدید:
ــ چطوری از توی انبار اومدی بیرون؟!
ــ یعنی...چطوری نجات پیدا کردی؟!
نگاهم تار شد و به یه نقطه تا معلوم خیره شدم .
+ وقتی داشتم میمردم..فاتیح نجاتم داد...داداشم!
پوزخندی زدم و تلخ گفتم:
+ از زنده موندنم خوشحال نیستی نه؟!
طی یه حرکتی که انتظارشو نداشتم ، آروم دستمو گرفت که با تعجب سمتش برگشتم:
ــ تنها اتفاقِ خوبِ این چند وقت...زنده بودن تو بود ایسو!
❤🔥26😭14💘3🍓1💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همهی…
فادیمهکوچاری قشنگ با تنظیمات شوهرش بازی میکنه🥲❤️🔥
😭23❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥9💋2😭2💔1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همهی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم
نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود .
انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچچیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطهی تماس...
بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید از جاش بلند شد و هول زده گفت:
ــ من...میرم بخوابم!
بعد بدون اینکه به من اجازه بده حرفی بزنم ، سمت اتاق رفت .
دو ساعتی میشد که فادیمه رفت که بخوابه اما من خوابم نمیبرد...
رفتم تا یه لیوان آب بخورم شاید خنکیش باعث شه از فکرام فرار کنم که صدای جیغ فادیمه رو از توی اتاق شنیدم .
هراسون سمت اتاقی که بود دویدم و درو باز کردم . فادیمه روی تخت نشسته بود و گریه میکرد .
ــ نه..نه...من تورو نسوزوندم...نه...نسوزوندم..
جیغ میزد و گریه میکرد و انگار اصلا متوجه حضور من نبود
+ فادیمه آروم باش تو هیچکسی رو نسوزوندی
انگار صدامو نمیشنید چشمانش هنوز به یه نقطهی خالی خیره بود و اشک بیوقفه از گونههاش میریخت دستهاش رو مشت کرده بود و به سینهاش فشار میداد
ــ من .. تورو سوزوندم ایسو آتیش... همهجا آتیش بود... و تو... تو توی آتیش بودی و من...
منظورش من بودم...؟!
دستام رو گرفتم و به آرومی ، مشتهای گره کردهاش رو باز کردم .
انگشتاش سرد و لرزون بودن که با هر دو دست دستهاش رو گرفتم و گذاشتم روی سینهام.
آروم گفتم:
+فادیمهم...به من نگاه کن...من سالمم!
چشماش رو به من دوخت ، هنوز اشک توی چشماش بود و نگاهش پریشون ولی اینبار انگار صدای من رو شنید..
با دیدن نگاه مضطرب و ملتمسانهاش ، آروم و با احتیاط بغلش کردم.
فادیمه همچنان توی آغوشم میلرزید و اشکاش لباسمو خیس کرده بودن..
نفساش تند و بریده بودن..
محکمتر بغلش کردم ، طوری که صدای قلبم رو بشنوه و زمزمهوار شروع به صحبت کردم:
+آروم باش فادیمه...تو منو نسوزوندی.. آروم باش..هیش!
نفس هاش منظم تر شدن ، انگار متوجه شد که فقط یه کابوس بوده..
سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد..
هنوز چشماش و گونه هاش خیس بودن.
دستشو روی صورتم گذاشت و بعد چشماشو با اطمینان بست و نفس راحتی کشید؛
منم دستمو با تردید جلو بردم و اشک روی گونشرو پاک کردم ، آروم و نوازش وارانه.
خودشو توی بغلم مچاله کرد و بعد از چند دقیقه ، صدای نفس های منظمشو شنیدم که متوجه شدم خوابش برده..
خواستم بخوابمونش و برم اما...یهچیزی درونم این اجازه رو بهم نداد! اگه دوباره کابوس میدید چی؟!
برای همین ، سرش رو روی بالشت گذاشتم و خودمهم آروم کنارش دراز کشیدم.
دستم رو اروم لای موهاش فرو بردم و عطرش رو به سینهام کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد..
-
با نوری که مستقیم از پنجره روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم و با چهرهی غرق توی خواب فادیمه مواجه شدم .
دستی که دیشب لای موهاش گذاشته بودم رو هنوز برنداشته بودم .
با یادآوری اینکه دیشب بهش گفتم قفل در خرابه ، برای آخرین بار دستم رو به ارومی توی موهاش کشیدم و اروم از جام بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم ، با یادآوری آشفتگی دیشبش پردهی پنجره رو کشیدم که نور اذیتش نکنه.
همینطور که حواسم بود فادیمه از اتاق بیرون نیاد ، کلیدهارو از زیر گلدون برداشتم و در رو به ارومی باز کردم.
کلید هارو توی جیبم گذاشتم و از در بیرون رفتم که کمی هوای خنک به صورتم بخوره اما خیلی نگذشته بود که صدای قدم های ارومی رو پشت سرم شنیدم.
با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و با فادیمه مواجه شدم:
- بیدار شدی؟!
فقط سرش رو تکون داد و در حالی که گردنش رو ماساژ میداد پرسید:
+ دیشب...
+ یعنی...تو کنارم بودی؟!
- بودم!
+ چرا؟!
- حالت بد بود!
چند ثانیه توی چشمام خیره شد و بعد همزمان که سرش رو به چپ و راست تکون میداد گفت:
+ باشه...دیگه من میرم کوچاری! ماشینم کجاست؟!
- ماشینت؟! کوچاریه!
+ وای..ایسو من الان با چی برم؟!
به لحن کلافهاش لبخند ریزی زدم و گفتم:
- چیزی نشده که...یهچیزی بخور بعد خودم میبرمت!
با شنیدن جملهی اولم ابروهاش دو بالا داد و همزمان که صاف میایستاد کلمه به کلمه گفت:
+ هیچ..چیزی..نمیخورم...!
- فادیمه...کوچاری جای نزدیکی نیست که...چیزی نخوری حالت بد میشه!
با لجبازی سرش رو تکون داد .
با قدم های تقریبا بلند خودش رو به ماشینم رسید و بهش تکیه کرد"
+ شاید نمیخوام بیشتر از اینا کنارت بمونم...زود باش!
کلافه از لجبازی ها و زخمزبون هاش ، سری تکون دادم و وارد خونه شدم.
بعد از برداشتن کت و سوییچ ماشینم ، در رو قفل کردم و سمت ماشین رفتم .
بین راه همش برمیگشتم و با افسوس به فادیمه نگاه میکردم .
😭22💋8❤🔥4🍓3💘2💔1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همهی…
بهخاطر سکوت اذیت کنندهای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمتهایی ازش کردم.
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar
- Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni...!
متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت.
« فادیمه »
با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد
این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود...
هر موقع که ایسو “فادیمهم” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم.
وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم.
تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم .
با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبهرو شدم.
صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم .
با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم.
مگه نباید الان زندان میبود..؟!
نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید:
- فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟!
چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم:
+ هاکان..
+ ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا!
و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم.
+ مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟!
- در اصل من باید بپرسم تو اون روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟!
چشم غرهای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم:
+ به تو چه مرتیکه...به تو چه!
پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت:
- اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه!
نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم:
+ نهبابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی!
- با تو نه! با تو کاری نمیکنم!
بعد همچنان که اسلحهاش رو بالا میآورد گفت:
- ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..!
با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم.
اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود.
دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم و اروم گفتم:
+ ایسو...برو لطفا...
ایسو به نشونهی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت:
- نمیرم...نمیرم!
- چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازهای...اسم زن منو به زبونت میاری؟!
هاکان دوباره اسلحهاش رو بالا اورد و گفت:
+ زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه!
ایسو سمتش حملهور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم.
همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینهاش گذاشتم.
- ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟!
عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد .
+ اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه!
هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید .
با تمام وجودم محکم وایسادم و ذرهای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته.
+ دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن!
و سمت هاکان حملهور شد که این باعث شد دست منو ول کنه.
با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم.
- ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین!
اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم:
- آروم باش...باشه؟!
دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar
- Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar
- Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni
Alçak yüksek tepede
“Fadimem” bekletme beni...!
متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت.
« فادیمه »
با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد
این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود...
هر موقع که ایسو “فادیمهم” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم.
وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم.
تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم .
با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبهرو شدم.
صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم .
با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم.
مگه نباید الان زندان میبود..؟!
نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید:
- فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟!
چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم:
+ هاکان..
+ ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا!
و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم.
+ مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟!
- در اصل من باید بپرسم تو اون روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟!
چشم غرهای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم:
+ به تو چه مرتیکه...به تو چه!
پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت:
- اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه!
نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم:
+ نهبابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی!
- با تو نه! با تو کاری نمیکنم!
بعد همچنان که اسلحهاش رو بالا میآورد گفت:
- ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..!
با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم.
اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود.
دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم.
نگاه ملتمسانهای بهش انداختم و اروم گفتم:
+ ایسو...برو لطفا...
ایسو به نشونهی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت:
- نمیرم...نمیرم!
- چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازهای...اسم زن منو به زبونت میاری؟!
هاکان دوباره اسلحهاش رو بالا اورد و گفت:
+ زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه!
ایسو سمتش حملهور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم.
همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینهاش گذاشتم.
- ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟!
عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد .
+ اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه!
هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید .
با تمام وجودم محکم وایسادم و ذرهای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته.
+ دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن!
و سمت هاکان حملهور شد که این باعث شد دست منو ول کنه.
با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم.
- ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین!
اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم:
- آروم باش...باشه؟!
دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.
😭37❤🔥6🍓2💋2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
بهخاطر سکوت اذیت کنندهای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمتهایی ازش کردم. - Şu karşı ki dağda kandiller yanar - Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da…
AYLETME BENİ
Yüksel Baltacı
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Kandillin şavkına da Fadimem
Sevgilim yazar
Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Şu karşı ki dağda kandiller yanar
Kandillin şavkına da Fadimem
Sevgilim yazar
Ayletme beni, söyletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
Alçak yüksek tepede
Fadimem bekletme beni
😭11💘2