𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
243 subscribers
266 photos
11 videos
17 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
اصلا اینکه فادیمه خودش رفت پیش ایسو خوابید ، خودش اجازه داد موهاش و نوازش کنه و خودش ایسو رو بغل کرد یه چیز خیلی نایسیه😭››
😭16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥10😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم -چند روز پیش- نگاهم به برگه‌ی طلاقی که مچاله شده بود دوختم . چی‌شد که به اینجا رسیدیم؟! به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم . نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید . جلوی چشمام رو تار میدیدم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم

«ایسو»
به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه این‌کارو باهام کرده...
لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری که داشتم دیدم که یه هاله‌ی سیاه رنگی سمتم اومد و کنارم زانو زد‌
برای چند ثانیه وضعیتم رو چک کرد و بعد ضربه ای به صورتم زد و من صداشو خیلی ضعیف میشنیدم:
ــ ایسووووو...ایسو...نخواب داداش...الان میبرمت بیرون!
دست منو دور شونش انداخت و منو کشون کشون از انبار بیرون برد؛
مچ پام به لبه‌ی در گیر کرد و یه دردِ تیز از قوزکم بالا رفت ، ولی حتی نتونستم صدایی دربیارم...
هوای تازه که به صورتم خورد ، نفس عمیقی کشیدم . می‌تونستم واضح تر ببینم...
اون هاله‌ی سیاه ، فاتیح بود!
داداشم‌.‌..فاتیح فورتونا!
صورتش کثیف بود ، پیشونیش عرق کرده بود و رگهای گردنش برآمده بودن .
با نفس‌های سنگین ، منو به دیوار تکیه داد و دستش رو روی شونه‌هام گذاشت .
برای چنو لحظه نگران به چشمام خیره شد؛ انگار که داشت مطمئن میشد هنوز زنده‌ام .
با صدای بریده بریده ولی محکم گفت:
ــ نفس بگیر که باید بریم زنتو نجات بدیم..!
«حال»
نور از لایِ پرده به داخل اتاق می‌تابید و توی چشمام بود.
دستمو گذاشتم روی چشام تا نور اذیتشون نکنه .
گلوم خشک شده بود برای همیم از کنار تخت لیوان آبی برداشتم و کمی خوردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسمِ "فاتیح" روش خودنمایی کرد.
ــ ایسو...خوبی؟! بیدارت که نکردم..؟!
+نه...بیدار بودم.جانم؟
ــ اوروچ‌و امروز بردن خونه...برو بهش سر بزن...به جای منم...-
حرفش رو نصفه گذاشت که گفتم:
+ خب...توهم بیا داداش!
ــ می‌دونی که ایسو...اون نمی‌خواد منو ببینه! یعنی...اونجا هیچکس نمیخواد منو ببینه...
با یادآوری اتفاقی که افتاد ، اروم و تلخ سرم رو تکون دادم.
+ باشه...
-
رو به روی عمارت فورتونا وایسادم و آروم در زدم . محسینه درو باز کرد با دیدنم تعجب کرد ولی چیزی نگفت و هول زده از جلوی در کنار رفت .
رفتم داخل و یکدفعه با اسمه و النی و فادیمه مواجه شدم.
از دیدنشون توی عمارت فورتونا خیلی تعجب کردم اما نشون ندادم .
زنداداش اسمه سمتم اومد و خیلی ناگهانی بغلم کرد.
ــ ایسو؟!خداروشکر...خداروشکر که حالت خوبه!
نگاهی به فادیمه انداختم و با چشمایی مواجه شدم که ازشون آتیش به سمتم پرتاب می‌شد ‌.
+ ممنونم زنداداش..!
مامانم زنداداش اسمه رو ازم جدا کرد و با لحن نه چندان جالبی گفت:
ــ خوبه والا...تو انبار زندانیش کنین بسوزه بعد برای زنده بودنش خوشحال بشین...! درکتون نمیکنم! اوروچ رو هم تیر می‌زنین و الان میاین برای ملاقاتش؟!
بعدش منو بغل کرد و ادامه داد:
ــ پسر عزیزم...خداروشکر که چیزیت نشده!
ازم جدا شد و با مشتی که به بازوم زد گفت:
- خیلی ترسوندیم ایسو...خیلی نگرانت شدم!
بعد رو کرد به فادیمه و ادامه داد:
ــ برو خدارو شکر کن که شوهرت زنده‌ست عروس! برو برای پسرم گوسفند قربونی کن!
فادیمه نگاه پر خشمی بهمون انداخت و با لحن تیکه‌داری گفت:
ــ می‌ارزه ظریفه؟! به نظر من که ارزشِ اون بیشتره..!
حرف مثل پتک توی سرم کوبیده میشد ولی سرکوبش کردم و پوزخندی زدم.
+درسته...یعنی حداقل گوسفند رو توی انبار زندانی نمیکنی که بسوزه..!
❤‍🔥29💔6😭2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥6😭3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم «ایسو» به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه این‌کارو باهام کرده... لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم

فادیمه برای چند لحظه با چشمایی خالی بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد که آلینا سریع گفت:
- خب...تموم! خوبه که خوبی ایسو..ما اومده بودیم اوروچ رو ببینیم که دیدیمش..الان میریم!
بعد از این حرفش ، زنداداش اسمه سری به نشونه‌ تایید تکون داد و دستش رو پشت فادیمه و النی گذاشت .
اول از همه فادیمه با تندی و بدون اینکه به من یا کس دیگه‌ای نگاه بکنه بیرون رفت و بعد النی و زنداداش اسمه باهام خداحدافظی کردن و رفتن .
« فادیمه »
همین‌که زنداداشم در ماشین رو باز کرد ، سوار شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم .
ماشین رو به حرکت در اورد و تا نیمه های راه همه ساکت بودیم که آلینا شروع به صحبت کرد:
- فادیمه...خوبی؟!
ففط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که زنداداشم گفت:
+ فادیمه...حالت خوب نیست نه؟! یعنی گفتی ارزش گوسفند از ایسو بیشتره و اینا...
برای چند لحظه چیزی نگفتم و فقط اتفاقاتی که این چند وقت بین من و ایسو افتاد رو مرور کردم که یکدفعه بغض و خشمی که درونم بود منفجر شد و شروع به صحبت کردم:
- چه‌میدونم آخه...انقد هم از خودم و هم از ایسو عصبیم که نمیدونم چی میگم...نمیدونم چیکار میکنم...همش سیاهیه..
الینا با ناراحتی دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و زنداداشم همینطور که دست دیگه‌ش روی فرمون بود دستش رو روی دستم گذاشت و به ارومی نوازشش کرد .
+ میفهمم...میفهمم دخترم...آروم باش!
چشمام رو روی هم گذاشتم و تا زمانی که برسیم خودم رو با “دخترم“ که خیلی احتیاج به شنیدنش داشتم ، آروم کردم.
با رسیدنمون به کوچاری ، از ماشین پیاده شدیم و با رد شدن از جلوی چاکیر و بقیه از پله ها بالا رفتیم .
پله‌های زیادی رو پشت سر نگذاشته بودیم که با صدای چندتا ماشین ناآشنا و دستوری که چاکیر برای اماده شدن به بقیه داد برگشتیم ‌.
چند تا ماشین مشکی بودن که بعد پارک شدنشون ، چند نفر از ماشین های پشتی پیاده شدن و یک‌نفر درِ اولین ماشین رو باز کرد و مردی که کت‌و‌شلوار مشکی پوشیده بود و عینک مشکی هم روی چشماش بود از ماشین پیاده شد.
به نظر میرسید رئیس بقیه‌شون بود...
با دیدن چاکیر و بقیه که اسلحه به دست بودن دست هاش رو تکون داد و ریلکس گفت:
- اروم باشید...ما غریبه نیستیم!
هیچکس حرکتی نکرد که ادامه داد:
+ عمارت کوچاریه اینجا؟!
من و آلینا اول به هم و بعد به زنداداشم نگاه کردیم .
تو همین حین چاکیر بلند “آره‌“‌ای گفت و داداشم هم از پله‌ها پایین اومد.
چند لحظه دور و اطرافش رو با دقت بررسی کرد و بعد با تعجبی که از توی صداش هم مشخص بود پرسید:
- خیره...شما کی هستید؟!
مردی که کت‌وشلوار مشکی تنش بود ، عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت:
+ عادیل کوچاری..! اول به آدمات بگه اسلحه‌شون رو پایین بیارن!
داداشم ابروهاش رو بالا داد که اون مرد ادامه داد:
+ کوچاری...ما غریبه نیستیم! مطمئن‌ باش نه من...نه تو...نمیخوایم خانواده‌مون رو از دست بدیم!
من ، آلینا و زنداداشم با تعجب داداشم رو نگاه کرویم که اونم همینکار رو کرد و به چاکیر و بقیه اشاره زد که اسلحه‌شون رو پایین بیارن و کمی کنار برن .
بعد از این ، اون مرد به همراه یکی دیگه از آدماش از پله‌ها بالا اومدن
داداشم جلوتر ازشون حرکت کرد و در رو باز کرد که مرد ، دستش رو جلو گرفت و گفت:
- ترجیح میدم همین‌جا صحبت کنیم!
داداشم سری تکون داد و روی کاناپه نشست و اون مرد همون‌جا ایستاده بود که داداشم پرسید:
+ خب؟نگفتی...تو کی هستی؟!
با پوزخندی که روی لبش بود شروع به صحبت کرد:
- خودت رو نجات دادی...ولی بقیه رو نمیتونی!
دستش رو سمت داداشم دراز کرد و گفت:
+ من هاکانم...هاکان وولکوو! پسرِ تیمور...شناختی؟!
با شنیدن اسم تیمور ، چشمام گرد شدن و به یکباره سرم رو بالا گرفتم
داداشم هم بدون اینکه دستش رو بگیره ، سریع از جاش بلند شد که اون هم دستش رو عقب کشید‌ .
- خدایا...پدرش میره پسرش میاد...تو چی میخوای از من؟!
+ گفتم که...بقیه رو نمیتونی نجات بدی! کاری که بابام خواست و ازش قصر در رفتی رو من میخوام و این‌بار انجامش میدی!
+ یا با خواهرت و یا با دخترت ، ازدواج میکنم . حواست باشه که اگه تو انتخاب نکنی ، خودم انتخاب میکنم!
+ تو میدونی که بابای من رو کیا بردن...بهشون بگو بابام رو ول کنن وگرنه این ازدواج خیلی هم خوب پیش نخواهد رفت..
بعد هم‌زمان که دوباره عینکش رو روی چشمش میذاشت ، سمت پله ها اومد و هم‌زمان گفت:
+ فراموش نکن ، تا فردا شب بیشتر وقت نداری!
❤‍🔥19😭9💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فادیمه برای چند لحظه با چشمایی خالی بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد که آلینا سریع گفت: - خب...تموم! خوبه که خوبی ایسو..ما اومده بودیم اوروچ رو ببینیم که دیدیمش..الان میریم! بعد از این حرفش ، زنداداش اسمه سری به نشونه‌ تایید تکون داد…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم

-چند روز بعد-
بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری.
از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم.
ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم با ایسویی مواجه شدم که داشت سمت اون ماشین میومد .
با دیدنش انگار پاهام راه رفتن رو فراموش کردن و ناخودآگاه همونجا که بودم وایسادم .
سرعتِ ایسو هم با دیدنم بیشتر شد و سمتم اومد؛
فاصله‌ی بینمون کمتر از دو وجب شده بود و من سرم رو بالا گرفتم که خوب بتونم ببینمش .
هیچکس نمیدونست ولی دروغ چرا...دلم براش تنگ شده بود...
انقدری که به زور توی چشماش نگاه میکردم و حتی دلم میخواست همینجا بپرم بغلش و فاصله رو به صفر برسونم اما عصبانیتی که ازش داشتم رو اصلا نمیتونستم نادیده بگیرم..
ایسو همچنان داشت نگاهم میکرد و من از این جو کلافه شده بودم که گوشه لب ایسو بالا رفت و با لحن خاصی گفت:
+ چیکار میکنی...دخترِ کوچاری؟!
چیزی که گفت چند بار توی ذهنم تکرار شد و چند بار پلک زدم.
“دخترِ کوچاری”
نگاهم بین چشم‌ها و لب‌های ایسو در گردش بود که با دیدن اینکه لبخندش داره عمیق‌تر میشه ، به یکباره عصبانیتم ازش رو به یاد آوردم؛پوزخندی زدم و با پوزخند گفتم:
- دارم ازدواج میکنم...تو چیکار میکنی ، پسرِ فورتونا؟!
ابروهاش بالا رفتن و با پوزخند گفت:
+ نه‌بابا...با ایوبهان؟!
+ برای حرص دادن من انقد هم خودتو اذیت نکن دخترِ کوچاری!
ابروهام رو بالا دادم و درست مثل خودش گفتم:
- با پسرِ همون مردی که آوردیش..
رنگِ نگاهش عوض شد و این‌بار با تعجب پرسید:
+ چی..؟!
با پوزخندی که رو لبام بود ، برخلاف میل باطنیم دست چپم که حالا بدون حلقه بود رو برای توی هوا تکون دادم و سمت عمارت کردم.
باید اون حلقه رو در می‌آوردم...
وسط های راه ، چند بار برگشتم و ایسورو نگاه کردم که همچنان همونجوری و بدون تغییری همون‌جا وایساده بود.
وارد خونه شدم و درو بستم ‌.
چند دقیقه بعد که صدای حرکت ماشینش رو شنیدم ، پشت در نشستم و بغضم ترکید .
بازم درست وقتی که با خوشبختی چند قدم فاصله داشتم ، همه‌چیز خراب شد...
-
نگاهی توی آینه به خودم انداختم؛
دوباره من و لباسِ‌سفیدِعروسی اما...
بغض گلومو فشرد و باعث شد اشک به چشمام هجوم بیاره .
لبخند تلخی زدم و سعی کردم اون بغض کوفتی رو قورت بدم .
دستی به چشمام کشیدم؛
این‌بار کسی خونه نبود و همه محضر بودن .
باید خودم میرفتم...
سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون .
ایسو همش جلوی چشام بود و من سعی کردم پسش بزنم...
سوار ماشین شدم و بدون مکث حرکت کردم تا زمانی که به پل‌سنگی رسیدم .
روی پل سنگی ماشین قرمز رنگی راهمو بسته بود و کمی که دقت کردم ، با ایسویی مواجه شدم که روی کاپوت دراز کشیده بود و بشکن میزد .
ناخودآگاه روزی که ایسو منو دزدید اومد توی ذهنم...
سرمو از پنجره بیرون بردم و نمی‌دونم چرا اما...
دلم خواست مثل همون روز صداش بزنم...
با همون لحنی که انگار دوباره برگشته بودیم به دشمنی گفتم:
ــ فورتونا جوک؟!
نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد.
آروم ، خیلی آروم...خودش رو روی کاپوت چرخوند و پاهاش رو پایین گذاشت .
با یه حرکتِ نرم، از روی ماشین پرید پایین و همینطوری که سمتم می اومد گفت:
ــ اوه...چرک مافیا! پس بالاخره اومدی..
تقریبا بهم رسیده بود؛نگاهی به من و داخل ماشین انداخت و مکث کرد .
نگاهش رو دوباره به چشمام دوخت و این‌بار ، پوزخندش یه کم‌کج‌تر...یه‌کم سردتر شد..
ــ عه...باید میگفتم عروس خانم! عروسِ ولکوو! نه؟!
با حرص گفتم:
+ برو کنار ایسو...دیرم میشه!
با خونسردیِ کامل ، دست‌هاش رو توی جیبِ شلوارش فرو کرد اما من اتیش تو وجودش رو مثل کف دستم میتونستم تشخیص بدم..
ــ اشکال نداره...نگران نباش!
یه قدم جلوتر اومد و آهسته زمزمه کرد
ــ آقا داماد که توی انبار زندانی نیست؟!
با اشاره به اون اتفاقات ، خون توی رگام جوشید و با عصبانیتِ سرکوب‌نشدنی ، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم .
صدایِ بسته شدن در ، توی سکوتِ پل پیچید و من ، چند قدم سریع برداشتم و روبه‌روش وایسادم .
فاصله‌ی بینمون ، کمتر از یه وجب بود و...
💔24❤‍🔥6😭4
پارت امشب کیس داریم🫴🏼
❤‍🔥9😭2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥17😭1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم -چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم

فاصله‌ی بینمون کمتر از یه وجب بود که دستم رو بالا بردم و ضربه‌ای به سینه‌اش زدم .
+ برو کنار ایسو...با این حرفات نمیتونی چیزی رو عوض کنی!
- زنِ ع-
حرفش رو نصفه خورد و بعد با نفس عمیقی که میکشید گفت:
- گربه‌مون یه کوچولو وحشی شد...آروم باش!
با حرص چشمام رو روی هم فشار دادم و با دستم موهام رو پشت گوش زدم ، ایسو هم با چشماش حرکت دست منو دنبال میکرد.
ایسو دستش رو اروم توی جیبش برد که به ماشینش اشاره زدم و گفتم:
+ ماشینتو بردار ایسو...منتظرمن!
نمیدونم چیشد ولی همزمان که دستمالی رو جلوی دهنم می‌گرفت از روی زمین بلندم کرد؛
قبل از اینکه اتفاقی که افتاو رو درک کنم شروع کردم به ضربه زدن به پشتش اما طولی نکشید که آخرین جمله‌اش رو شنیدم و چشمام بسته شدن.
- هیچ‌کس اندازه‌‌ی من نمیتونه منتظرت باشه فادیمه..!
-
با سردرد شدیدی که توی قسمت جلویی سرم پیچید ، چشمام رو باز کردم .
قبل از اینکه فکری به سرم بیاد دور و اطرافم رو چک کردم و با فهمیدن اینکه توی خونه‌ ییلاقیم ، متعجب از جام بلند شدم .
من چرا اینجام؟!
و سعی کردم اخرین اتفاقاتی که افتاد رو به یاد بیارم
با یادآوری لباس عروس ، نگاهی به تنم کردم و دستی روش کشیدم .
ایسو...منو اورد اینجا؟!
کلافه دستی به سرم کشیدم که تو همین حین ایسو وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست.
- خوبی...؟!
نگاهِ پر از خشمی بهش انداختم و از جام بلند شدم .
+ خوب؟! خوب!! منو واسه چی آوردی اینجا ایسو؟!
از جاش بلند شد و سعی کرد دستام رو بگیره تا اروم بشم اما پسش زدم و در حالی که از خشم بغض کرده بودم داد زدم:
+ ولم‌کن...ایسو...چرا اینکارو کردی؟!
+ چرا...
«‌ ایسو »
اشکای فادیمه از چشماش جاری شدن و هم‌زمان داد زد:
+ بازم خراب کردی...بازم ایسو..!
+ نگفتم مگه...ازت متنفرم؟! چرا دوباره اومدی..
+ باید چند بار بگم...ازت-
نمیدونم چرا اما با شنیدن دوباره‌ی اون کلمه ، همه‌ی اتفاقاتی که افتادن از جلوی چشمام رد شدن؛ با یه دستم دستِ لرزونش رو گرفتم ، با دست دیگم چونه‌اش رو گرفتم و به آرومی فاصله‌ی بینمون رو به صفر رسوندم .
اون از شوک چشماش بسته شد و من حواسم بود که اذیت نشه .
برای چند لحظه انگار اون هم آروم شد که ابروهاش از هم فاصله گرفتن؛ چشماش رو باز کرد و بعد چند لحظه که به خودش اومد ، منو به عقب هول داد ‌.
+ چیکار میکنی مرتیکه..؟!
دستام رو بالا و پایین کردم و بهش اشاره زدم که نفس عمیقی بکشه اما توجهی نکرد.
- فادیمه...من میدونم اونا داداشت رو تهدید کردن...میدونم تو داری به خاطر تهدید زنِ اون مرتیکه میشی و من نمیزارم همچین اتفاقی بیوفته!
+ چرا..؟! چرا این فکرو میکنی؟! من یه بار به‌خاطرِ تهدید زنِ تو شدم که اخرش این شد..چرا فکر میکنی دوباره این‌‌کارو میکنم؟!
+ ایسو تو یه بار منو نجات دادی...
با بغضی که داشت و بعد از این جمله‌ش شدید‌تر شد ، حرفش رو ادامه نداد و فقط محکم گفت:
+ به اجبار نیست...من دوسش دارم! نیازی هم نیست نجاتم بدی...
- فادیمه...-
+ تو هیچیِ من نمیشی! می‌فهمی..؟! ما دوتا دشمنیم...دوتا غریبه!
و بعد بدونِ اینکه پشت سرش رو نگاه کنه از اتاق بیرون رفت.
وقتی احساس کردم دیگه نمیتونم روی پاهام بایستم ، خودمو روی تخت انداختم و به زمین خیره شدم .
با یادآوری این‌که یه‌روز همین‌جا بهم گفته بود فکرش درگیرم شده ، لبخندی زدم و حرفاش توی سرم تکرار شدن.
“من دوسش دارم...لازم نیست نجاتم بدی!”
“تو هیچیِ من نمیشی!”
دستی به سرم کشیدم و نفسم رو محکم بیرون دادم که همون لحظه فادیمه آشفته وارد اتاق شد...
+ در چرا بسته‌ست؟!
سرم رو بالا گرفتم اما سعی کردم خیلی توی چشماش نگاه نکنم .
- بسته‌ست...یکم مهمونِ من باش بعد میری!
کلافه سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
+ واای! بحث کردن با تو اصلا جواب نمیده!
لبخند ریزی که روی لبام بود رو پس زدم و بیرون رفتم که فادیمه هم دنبالم اومد و روی مبل نشست.
+ حداقل...لباسی چیزی نیست اینجا؟! با لباس عروس خفه شدم!
با سوالش سرم رو خاروندم و گفتم:
- لباس که...هست! ولی لباسای منن!
بینیش رو جمع کرد و گفت:
+ نه نه...مرسی با همین میشینم!
سرم رو تکون دادم و شونه‌ای بالا انداختم.
- من میرم حموم...کاری داشتی صدام کن!
لباسام و برداشتم و داشتم سمتِ حموم میرفتم که وسطش برگشتم.
در کمد رو باز کردم و پیراهنِ آبی رنگ رو به همراه شلوار سرمه‌ای رنگ رو درشون اوردم و به آرومی ، روی اُپن گذاشتمشون .
« فادیمه »
بعد از اینکه صدای آب از حموم به گوشم رسید ، نگاه کوتاهی به لباس‌انداختم.
+ نه...مرسی!
چند لحظه نگاهم بین لباس خودم و لباسای راحت تو گردش بود.
😭30❤‍🔥5💔1💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم -چند روز بعد- بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری. از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم. ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم…
بعد از چند دقیقه که با لباس عروس نشستم ، کلافه لباس هارو از روی اُپن برداشتم و وارد یکی از اتاقای خالی شدم.
در اوردن لباس عروس انقدری اذیتم کرد که دلم میخواست گریه کنم اما به هر سختی‌ای بود درش اوردم و لباس هاش رو پوشیدم .
جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم و دستی به لباسا کشیدم ؛ انگار...واقعا راحت شدم و عطرش که هنوزم روی لباساش بود رو با افسوس به سینه‌ام کشیدم.
😭40❤‍🔥3💋1
ببین به معنای‌ِ واقعیِ کلمه رفت تو لیست پارتای موردعلاقه‌م😭))
بدونم نظراتونو؟!
@ZarahearsBot
😭17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فاصله‌ی بینمون کمتر از یه وجب بود که دستم رو بالا بردم و ضربه‌ای به سینه‌اش زدم . + برو کنار ایسو...با این حرفات نمیتونی چیزی رو عوض کنی! - زنِ ع- حرفش رو نصفه خورد و بعد با نفس عمیقی که میکشید گفت: - گربه‌مون یه کوچولو وحشی شد...آروم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم

با یادآوری بوسه‌ی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم .
انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...
ــ لباسای منن...ولی تو تن تو قشنگترن!
ایسو با فاصله‌ای خیلی کم پشت سرم ایستاده بود و سرشو نزدیک گوشم خم کرده بود .
هول زده چرخیدم سمتش و اون حتی یه قدم هم عقب نرفت .
فقط چند میلی متر بینمون فاصله بود..
توی چشماش نگاه کردم...دلم برای این رنگ آبی تنگ شده بود...!
لبخند کجی روی لبش نشست و گفت:
ــ انگار دوست داری فاصلمون کمتر باشه..؟!
بعد آهسته زمزمه کرد
ــ الان کلا از بین میبرمش
سرشو آروم جلوتر آورد که سریع و با شتاب دستامو بالا آوردم و هولش دادم عقب .
چند قدم دور شد ولی دستم که بالا بود رو گرفت که با کلافگی و عصبانیتی که کاملا واضح بود گفتم:
+چیکار می‌کنی...ول کن دستمو!
دستمو گذاشت روی قلبش و آروم شروع به صحبت کردن کرد:
ــ متوجه میشی فادیمه؟
ــ میبینی چقدر تند میزنه؟
ــ همیشه کنار تو مثل دیوونه ها خودشو به این‌ور و اون‌ور میکوبه..
خفه شده بودم...
قلب منم انگار دیوونه شده بود و خودشو به این‌ور و اون ‌ور میکوبید و حقیقتا می‌ترسیدم از اینکه صدلش به قدری بلند باشه که ایسو هم بشنوه...
ــ میخوای بگی تو این حسو نداری فادیمه؟!
چشمامو بستم و دستمو محکم از توی دستش بیرون کشیدم.
+چرا باید این حسو داشته باشم؟
بهت که گفتم من..-
چشمامو بستم..
گفتنش برام سخت بود...نمی‌تونستم توی چشماش نگاه کنم و بی‌رحمانه این حرفو بهش بزنم!
+ من هاکانو دوست دارم..
خودمم صدامو به زور شنیدم و با اضطراب ، دوباره نگاهمو به ایسو دوختم که اخمِ بزرگی روی صورتش بود.
منتظرِ یه واکنش ازش بودم ولی فقط سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون..
درِ اتاق با صدایِ آرومی بسته شد وصدایِ قدم‌های ایسو توی راهرو ، کمکم محو شد و رفت.
من موندم با دستی که هنوز گرمایِ دستش رو حس میکرد ، با قلبی که هنوز داشت تند تند میزد و با درد دروغی که به‌زور از گلوم بیرون اومد...
«ایسو»
عصبی و کلافه رفتم توی اتاق خودمون .
اتاق من و فادیمه...
یه اتاق از این خونه که قرار بود برای ما باشه ولی هیچی اونجور که میخواستم پیش نرفت...
صدای فادیمه ، مدام توی سرم پخش میشد...
“من هاکانو دوست دارم”
“هاکان”
قسم میخورم...اگه هاکان جلوم بود خونش‌رو میریختم!
با عصبانیتی که دلیلش مشخص بود ، دست بردم و گلدون کنار تخت رو برداشتم .
توی چشم به هم زدن به زمین زدمش و پودر شدنش رو تماشا کردم .
با صدای خورد شدنش چیزی درونم حس کردم و لبخندی که برای خودمم عجیی بود، هرچی توی اتاق بود رو زمین زدم و شکستم...
به خودم که اومدم ، دیگه هیچی توی اتاق نمونده بود که بشکنم و اتاق پر از خورده شیشه شده بود‌...
فادیمه دم در وایساده بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که همونجا نشستم و دستمو گذاشتم روی زمین.
همون لحظه ، سوزشی رو توی دستم حس کردم و نگاه فادیمه هم روی دست من قفل شد .
خونی که از بریدگیِ انگشتام جاری شده بود، روی کفِ سفید اتاق لکه‌های قرمزی می‌انداخت ولی من هیچی حس نمیکردم...نه درد رو حس می‌کردم و نه سوزش رو...
فقط صدایِ فادیمه رو توی سرم میشنیدم که تکرار میشد:
“من هاکانو دوست دارم... من هاکانو دوست دارم...”
دروغ میگه...نه؟! دروغ میگه..
فادیمه یه قدم جلو اومد و با صدایی که می‌لرزید گفت:
ــ ایسو... دستت‌..!
نگرانم بود و با این وضع هاکان نامی رو هم دوست داشت..؟!،
با صدایی گرفته گفتم:
+ نیا جلو...پات رو میبری!
اما اهمیت نداد و یه قدم دیگه اومد جلو .
از جام بلند شدم و تند سمتش رفتم ، با یه دستم بلندش کردم و از اتاق بردمش بیرون.
روی مبل گذاشتمش خواستم برم که دستمو گرفت و نگران گفت:
ــ ایسو...بشین...دستتو پانسمان کنم!
سرد گفتم
+ لازم نیست
منو روی مبل نشوند و محکم گفت:
ــ گفتم بشین!
چند دقیقه بعد با جعبه کمک های اولیه برگشت و کنارم نشست؛ دستمو گرفت و آروم شروع کرد به ضد عفونی کردن .
دستمو فوت میکرد که نسوزه...
با یادآوری دفعه قبلی که محکم روی زخمم فشار میداد ، به این فکر کردم که این آرامش از فادیمه کوچاری بعیده...
در نهایت ، باندی دور دستم پیچید و پچ زد:
ــ تموم شد
با همون اخمی که از روی صورتم کنار نرفته بود ، سرمو تکون دادم و با بی‌میلی گفتم:
+ برو لباس عروستو بردار... ببرمت پیش دامادت..!
ــ چی..؟! واقعا؟!
بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم که پاشد و با صورتِ درهم سمت اتاق رفت .
😭33❤‍🔥5🍓1
روبیکامون اگه چیزی شد :
@Evimizz
بیاید کانال جدیدم خوشگلا💞؛
https://t.me/BlueDiariies
💘2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم با یادآوری بوسه‌ی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم . انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم

همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد.
ــ الو ایسو..داداش؟!
+ جانم؟!
بلند خندید و با آرامش گفت:
ــ فادیمه رو دزدیدیا
...برش گردون ، همش نقشه بوده!
اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم:
+ یعنی چی..؟!
ــ انگار همه‌ی اینا نقشه بوده که اون پدر و پسر رو بندازن زندان...
اخمام محو شدن و یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
+ باشه داداش قطع کن
که این‌طور...
چرا زنمو پیش خودم نگه‌ندارم؟!
فادیمه با لباس عروس توی بغلش از اتاق بیرون اومد و با لب و دهن آویزون گفت:
ــ بریم!
شکل ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
+ فادیمه...میدونم هاکان منتظرته ها..ولی در خراب شده باز نمیشه!
لباسو روی زمین انداخت و سمت در رفت؛
چندچبار دستگیره رو بالا پایین کرد و با شک پرسید:
ــ ایسو میگم... تو مطمئنی که قفل درو باز کردی؟!
حق به جانب گفتم:
+ معلومه باز کردم..چرا دروغ بگم..یعنی تحمل کردن تو و اینا..!
فادیمه با اخم به در نگاه کرد و دوباره دستگیره رو بالا و پایین برد؛
با دیدن اینکه در تکون نمیخوره ، با ناامیدی پیشونیش رو به چوبِ در تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
از دیدنش توی این حال خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و سعی کردم با بی میلی حرف بزنم:
+ چاره ای نیست دیگه...امشبو باید اینجا بمونیم...صبح میگم بیان باز کنن!
ــ هووف..داداشم نگران میشه!
گوشیمو در آوردم و برای داداش عادل نوشتم:
Iso:
زنم امشب پیش من میمونه...نگرانش نباش!
و گوشی رو خاموش کردم
+ خب اون حل شد..دیگه؟!
سری تکون داد و با ناراحتی روی مبل نشست و دستاش رو روی سینه‌اش قلاب کرد .
نگاهش رو به زمین دوخته بود و لبش رو به نشونه‌ی نارضایتی جمع کرده بود .
چند ثانیه بهش خیره شدم .
با اون لباس راحت من ، با اون موهای نامرتبش ، با اون اخم لعنتیش که حتی زیباترش هم کرده بود ، دلم میخواست بغلش کنم ولی میدونستم اگه اینکارو بکنم ، دوباره پسم میزنه..
با خونسردی ساختگی پرسیدم:
+گرسنه‌ات نیست؟!
تخس لب زد:
ــ نه
شونه ای بالا انداختم و ریلکس گفتم:
+ خب پس..فقط برای خودم درست میکنم!
از داخل یخچال مواد ماکارونی رو برداشتم و شروع کردم به درست کردن .
چند دقیقه گذشت و فادیمه هنوز همونجا نشسته بود و به زمین خیره شده بود؛
انگار که داره به هزار تا چیز فکر میکنه به جز غذایی که دارم درست میکنم .
غذا که آماده شد ، توی دوتا بشقاب کشیدم و بردمشون توی هال ، یکی رو جلو فادیمه گذاشتم.
+ بخور...فردا بتونی بری پیش هاکان جون!
دستمو مشت کرده بودم و فشار میدادم که فادیمه نگاهی به دستم انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم .
آروم شروع به خورد ماکارونی داخل بشقاب کرد و منم کنارش نشستم و در سکوت غذامونو خوردیم .
ــ ایسو؟
ناخودآگاه گفتم:
+ جانم ؟!
برای چند لحظه به چشمام خیره شد و بعد هول زده نگاهشو دزدید:
ــ چطوری از توی انبار اومدی بیرون؟!
ــ یعنی...چطوری نجات پیدا کردی؟!
نگاهم تار شد و به یه نقطه تا معلوم خیره شدم .
+ وقتی داشتم میمردم..فاتیح نجاتم داد...داداشم!
پوزخندی زدم و تلخ گفتم:
+ از زنده موندنم خوشحال نیستی نه؟!
طی یه حرکتی که انتظارشو نداشتم ، آروم دستمو گرفت که با تعجب سمتش برگشتم:
ــ تنها اتفاقِ خوبِ این چند وقت...زنده بودن تو بود ایسو!
❤‍🔥26😭14💘3🍓1💋1