𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم هیچکس نبود... هیچ صدایی نبود... هیچ اثری از ایسو نبود... با دقت و اشکایی که به سرعت میریختن ، چند بار اطرافم رو بررسی کردم اما باز هم چیزی نبود... چند قدم به عقب برداشتم و با تردد وارد خونه شدم. در رو پشت سرم نبستم... سرم گیج میرفت...…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم
چندثانیه بعد ، دوباره از گوشهی پنجره بیرون رو نگاه کردم.
+ داداش...دارن همه افراد تیمور رو میبرنا
- میدونم...اما دونفری نمیتونیم کاری کنیم!
سرمو تکون دادم که صدایی از بیرون گفت:
- عادیل کوچاری؟!
- میدونم داخلی ، بیا بیرون!
صدا ، صدایِ همون شخصی بود که اون روز روی سر تیمور اسلحه گذاشته بود.
داداشم نگاه کوتاهی بهم انداخت و کلافه گفت:
- تو همینجا بمون...من میرم بیرون.
+ منم میام!
دستش رو جلوم گرفت و محکم گفت:
- فادیمه!
و رفت بیرون.
خب... من هیچوقت خواهر حرف گوش کنی نبودم...
پشتِ سرش رفتم!
مردی که چشمهاش آبی بودن ، انگار با دیدنم شوکه شد ولی زود خودشو جمع کرد و به مردی که کنارش بود نگاه کرد .
ــ کوچاری! دنبال دردسر میگردی؟!
داداشم چند قدم جلو رفت و جواب داد:
+ اینو باید من از تو بپرسم . آدمای تیمور رو چرا بستی؟
مرد نگاه کوتاهی به آدمهای داخل وان انداخت و با خونسردی گفت:
ــ چون لازم بود!
+ لازم بود؟
ــ آره
داداشم اخم کرده و عصبی پرسید:
+ تو اصلا کی هستی؟
هیچ جوابی نداد.
+ چند بار دیگه باید جلوی تیمور پیدات بشه تا بفهمم چه نقشی توی این ماجرا داری؟!
کمی سرش رو به راست کج کرد و ریلکس گفت:
- فقط اینو بدون که نقش من هر چی باشه...به تو مربوط نمیشه!
داداشم یک قدم جلو رفت.
+ اتفاقا به من مربوطه! میخوام بدونم زندگیِ من و خانوادم رو کی نجات داد!
چند لحظه نگاهش بین من و داداشم چرخید و بعد با خونسردی گفت:
ــ اگه جای تو بودم ، بیشتر نگران این بودم که دفعهی بعد نتونم نجاتش بدم !
چشمهای داداشم تیره شد.
+ منظورت چیه؟!
مرد شونهای بالا انداخت و ادامه داد:
- منظورم اینه که تیمور هنوز دست از سرت برنداشته!
تموم مدت نگاهم به مرد چشمآبی بود که ساکت فقط مکالمه بین داداشم و اون مرد رو گوش میداد . ایستاده بود و گاهی نگاهش بین عادل و اون مرد میچرخید .
داداشم نفس عمیقی کشید و بهشون حملهور شد که ناخودآگاه نزدیک شدم و داداشم رو عقب کشیدم.
+ داداش..
تموم مظلومیت و خواهشم رو توی چشمام ریختم و نگاهش کردم.
نفسش رو محکم بیرون داد و نگاهم کرد.
بعد از چند ثانیه مکث ، سمت اون مرد برگشت و گفت:
- یه روز میفهمم کی هستید...و اون روز اصلا براتون روز اسونی نخواهد بود!
بعد چرخید و سمت جایی که ماشینمون بود حرکت کرد.
به گمانم برای بارآخر نگاهِ عصبیم رو بینشون چرخوندم و دنبال داداشم راه افتادم.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که با چیزیکه شنیدم ، ناخودآگاه سر جام وایسادم.
+ میندازتمون زیر گله بُزا!
دوباره تصاویری از گذشته جلوی چشام زنده شدن.
ایسو رو زیر بُزا انداختیم...
صداش...شبیه ایسو بود!
مگه ما کسی رو غیر از ایسو زیرِ بزها انداخته بودیم؟!
پاهام رو حرکت دادم و به عقب برگشتم.
مرد چشمآبی که تا حالا سرش پایین و مشغول تکوندن لباسش بود ، سرش رو بالا گرفت.
با تردید ، تا جایی که فاصله بینمون در حد دو قدم بود نزدیکش شدم.
ابروهام رو بالا دادم و پرسیدم:
- چی...چی گفتی؟!
جوابی نداد و من نمیتونستم پازل های توی ذهنم رو کنار هم بچینم .
انگار اون هم نمیتونست این موقعیت رو هضم کنه که فقط نگاهم میکرد.
ناخودآگاه و با تردید دستم رو آروم بالا بردم و پایین کشیدن اون پارچه همزمان شد با حبس شدن نفسم توی سینه . . .
😭22❤🔥9💋2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم چندثانیه بعد ، دوباره از گوشهی پنجره بیرون رو نگاه کردم. + داداش...دارن همه افراد تیمور رو میبرنا - میدونم...اما دونفری نمیتونیم کاری کنیم! سرمو تکون دادم که صدایی از بیرون گفت: - عادیل کوچاری؟! - میدونم داخلی ، بیا بیرون! صدا…
یکم هم از تروماهاش استفاده ابزاری کنیم😂😔
دیگه فکر کنم فهمیدید چی میشه🤏🏻 .
دیگه فکر کنم فهمیدید چی میشه🤏🏻 .
🤣18
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥10😭4🍓1💋1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم چندثانیه بعد ، دوباره از گوشهی پنجره بیرون رو نگاه کردم. + داداش...دارن همه افراد تیمور رو میبرنا - میدونم...اما دونفری نمیتونیم کاری کنیم! سرمو تکون دادم که صدایی از بیرون گفت: - عادیل کوچاری؟! - میدونم داخلی ، بیا بیرون! صدا…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم
برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم .
نگاهم بین اجزای صورت آدمی که رو به روم بود میچرخید و هر ثانیه بیشتر فکر میکردم این یه خوابه...
چندبار پلک زدم و سرم رو تکون دادم که شاید این هم مثل تصویرای دیگه از جلوی چشمام محو شه اما همچین اتفاقی نیوفتاد .
شوکه به روبهروم خیره بودم که صدای داداشم رو شنیدم:
- فادیمه؟!
جوابی ندادم که صداش نزدیک تر شد و اینبار ، خودش هم مثل من متعجب بود .
- فادیم..-
با همون چشمای پر از تعجب ، برگشتم و به داداشم خیره شدم که اونم همینکار رو کرد.
تو همین حین ، مردی که داخل ون بود ایسورو صدا زد .
ایسو که انگار تازه به خودش اومد ، نگاه آشفته و پریشونی بهمون انداخت و همزمان که دستی به موهاش میکشید سوار ماشین شد.
تا چند لحظه بعد از رفتنش ففط به رو به رومون خیره بودیم .
داداشم نفسش رو محکم و با صدا بیرون داد و دستی به صورتش کشید.
- فادیمه...بریم!
جلوم راه افتاد و بعد چند لحظه که تونستم حرفش رو هضم کنم ، دنبالش رفتم.
سوار ماشین شدیم و قبل از اینکه داداشم ماشین رو به حرکت در بیاره ، سوالی که توی ذهنم چرخ میخورد رو به زبون اوردم:
- داداش..
- اونی که مارو نجات داد...ایسو بوده؟!
داداشم ناباورانه سری به نشونهی ”آره” تکون داد.
- داداش...اونی که پیشش بود..؟
داداشم چند ثانیه به روبهروش خیره بود و بعد انگار که چیزی یادش اومده بود دستش رو روی صورتش کشید.
+ چطور نفهمیدم...فاتیح فورتونا!
با تعجب پرسیدم:
- فاتیح فورتونا؟!
+ انگار داداششونه!
بدون اینکه واکنشی نشون بدم ، فقط سمت پنجره چرخیدم و سرمو بهش تکون دادم.
فاتیح فورتونا...
ایسو...
توی فکر بودم و نفهمیدم چقدر گذشت و وقتی به خودم اومدم که داداشم ماشین رو پارک کرد.
سرم رو بالا اوردم و خواستم کمربندم رو باز کنم که با تابلوی بیمارستان روبهرو شدم.
سمت داداشم برگشتم و با چشماس سوالی نگاهش کردم که با تعجب گفت:
- تو حواست نبود...آلینا زنگ زد!
تو همین حین ، اسمه و آلینا از در بیمارستان بیرون اومدن و با چشماشون دنبال ماشین میگشتن که از ماشین پیاده شدم و دستی براشون تکون دادم.
همزمان که اونا سمتم میومدن ، منم سمتشون قدم برداشتم.
از چشمای آلینا خستگی میبارید و اینو از دور هم میتونستم بفهمم .
نزدیکش شدم و آروم بغلش کردم.
+ کوچولویعمه...خسته نباشی! اوروچ چطوره؟!
با لحنِخستهاش جواب داد:
- بهتره...بههوش اومده..
لبخندی زدم و سمت ماشین هدایتش کردم و با دیدن اسمه ، خودم رو توی بغلش انداختم.
با آرامشی که روی آوارِ طوفان توی دلم حاکم شده بود نفسم رو محکم بیرون دادم.
+ زنداداش...
- فادیمه!
لبخندی زد و دستاش رو دورم حلقه زد.
بعد چند ثانیه از آغوشش بیرون اومدم و دستش رو پشت سرم کشیدم تا سمت ماشین بریم.
همینجور که میرفتیم با استرس گفتم:
+ راستی زنداداش...ما...ایسو رو پیدا کردیم!
با هضم کردن جملهام ، سر جاش وایساد و شوکه شده و با کمی ذوق گفت:
ــ فادیمه..واقعا؟! حالش چطور بود..خوب بود؟!
با یادآوری اینکه این همه مدت صحیح و سالم بوده اما هیچ خبری از خودش نداده ، اخمی کردم و نگاهمو به زمین دوختم.
+ خوب...حتی خوبتر از من و تو!
یکم مکث کردم و همزمان که با سنگریزههای جلوی پام بازی میکردم گفتم:
+ اونایی که نجاتمون دادن...یادته؟! یکیشون ایسو بوده...اون یکیشونم فاتیح!
با شنیدنِ اسم فاتیح ، چند قدم فاصلهای که بینمون بود رو پر کرد و با تعجبی که نمیتونست مخفیش کنه گفت:
ــ فاتیح؟
- مطمئنی فادیمه؟!
شونه ای بالا انداختم که داداشم صدامون زد .
+ دخترا بیاین دیگه!
آروم و با کلی فکرو خیال ، بحثمون رو نصفه گذاشتیم و سمت ماشین رفتیم.
«ایسو»
روی مبل نشسته بودم و به اتفاقی که چند ساعت پیش افتاد فکر میکردم.
قرار بود مخفیانه با فاتیح تیمور رو از عادیل اینا دور کنیم که دیگه مشکلی ایجاد نکنه اما ظاهرا...
اونقدرا هم مخفی نبود!
تصویر فادیمه از جلوی چشمام کنار نمیرفت...
اونی که قرار نبود اونجا باشه ،
اونی که نباید من رو میدید ،
اونی که...
با تصویر انبار و آتیش سوزی ، چشمامو محکم روی هم فشار دادم .
با سردردی که گرفتم ، دستم رو روی صورتم کشیدم.
😭27❤🔥6💋1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم . نگاهم بین اجزای صورت آدمی که رو به روم بود میچرخید و هر ثانیه بیشتر فکر میکردم این یه خوابه... چندبار پلک زدم و سرم رو تکون دادم که شاید این هم مثل تصویرای دیگه از جلوی چشمام محو شه اما…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم
-چند روز پیش-
نگاهم به برگهی طلاقی که مچاله شده بود دوختم .
چیشد که به اینجا رسیدیم؟!
به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم .
نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید .
جلوی چشمام رو تار میدیدم که یکدفعه بوی دود خیلی زیادی مشامم رو پر کرد .
با چشمایی که پر از اشک شده بود دور و اطرافم رو بررسی کردم .
نمیتونستم منشا دود رو تشخیص بدم اما نفس کشیدن کاملا برام سخت بود .
چشمم رو مالیدم و شروع به سرفه کردن کردم.
دستم رو روی گلوم فشار دادم و همزمان با تصویری از بچگیام که جلوی چشمام زنده شد ، با صدای ضعیفم داد زدم:
- هیچ...کس..نی...نیست؟!
"دانایِکل"
« سالها پیش »
همهی بچههای طبقهی سوم بدون اینکه کیفشون رو بردارن ، بدو بدو از پله ها پایین میرفتن اما ایسو ، بر خلاف جهتی که اونها حرکت میکردن به سختی از پلهها بالا میومد .
وقتی به کلاسشون رسید ، صورتش سیاه شده بود و به سختی نفس میکشید.
با سرفههای پیدرپی و پاهایی که سست شده بودن سمت صندلیش رفت.
درست وقتی که کتابهاش رو داخل کیفش گذاشت و سمت در برگشت ، دختری با موهای بافته شده که به سختی راه میرفت رو دید که به ایسو خیره شده بود و همون لحظه ، در کلاس با صدای بدی بسته شد .
ایسو چند قدم به سمت در برداشت و درست وقتی که تو چند قدمی در روی زانوهاش فرود اومد .
دستش رو روی گلوش گذاشته بود و سعی میکرد نفس بکشه اما اون لحظه انگار سخت ترین کار دنیا نفس کشیدن بود .
بالاخره به اشکاش اجازهی فرود اومدن داد و با صدای خیلی ضعیفی اروم داد زد:
- کمک...کسی...نیست؟! کمک...
تو همین حین ، ادمهایی با ماسک روی صورتشون سمت فادیمه اومدن .
+ دخترم...بلند شو!
یکیشون دستی روی صورت فادیمه کشید و ماسکی روی صورتش گذاشت .
فادیمه رو از روی زمین بلندش کردن و خواستن ببرنش اما فادیمه تا زمانی که تونست نفس بکشه و صحبت کنه ، مقاومت کرد.
به کلاس روبهروش اشاره کرد و به سختی گفت:
- اون...جا! حالش..خوب نب...نبود!
+ باشه دخترم..بیا بریم بعد میایم میبریمش!
فادیمه همزمان که اشکاش روی صورتش میریختن سرش رو به چپ و راست تکون داد .
مردی که کنارشون بود هوفی کشید و چند بار در رو به عقب هل داد اما باز نشد .
دود توی راهرو هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد و فادیمه با هر نفس ، سوزش بیشتری توی گلوش احساس میکرد .
همزمان که اون مرد سعی داشت در رو باز کنه ، نگهبان با موهای ژولیده و صورتی که سیاه شده بود ، فریادزنان بهشون رسید:
- کلیدا...کلیدا دست منن!
فادیمه ساکت سرجاش وایساده بود و به درِ کلاس خیره شده بود .
بعد از اینکه معلم کلید رو توی قفل چرخوند ، صدای باز شدن در اومد و فادیمه نامحسوس نفسش رو بیرون داد .
دود غلیظی از کلاس بیرون اومد و کل راهرو رو در بر گرفت که باعث شد فادیمه و بقیه ، صورتشون رو با ارنجشون بپوشونن .
چشمای فادیمه روی زمین دنبال جثهی اون پسرِ ساکت میگشت .
تو همین حین ، مرد ماسک اکسیژنی روی صورت ایسو گذاشت و در حالی که تو بغلش بود از کلاس بیرون دویید .
زنی که اونجا بود ، شروع به دوییدن کرد و دست فادیمه رو محکم پشت خودش کشید .
فادیمه محکم نفسش رو بیرون داد و از پشت ماسک نفس عمیقی کشید .
همزمان با اینکارش ، ایسو در حالی که روی برانکارد بود و به سختی نفس میکشید ، لبخند ریزی به دختری که فقط اسمش رو میدونست زد و آروم چشماش رو بست .
😭41💘3🍓1💋1🤝1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم -چند روز پیش- نگاهم به برگهی طلاقی که مچاله شده بود دوختم . چیشد که به اینجا رسیدیم؟! به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم . نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید . جلوی چشمام رو تار میدیدم…
عاا نظرتون راجب فلشبک؟!
@ZarahearsBot
😭13🤝2❤🔥1
اصلا اینکه فادیمه خودش رفت پیش ایسو خوابید ، خودش اجازه داد موهاش و نوازش کنه و خودش ایسو رو بغل کرد یه چیز خیلی نایسیه😭✨››
😭16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥10😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم -چند روز پیش- نگاهم به برگهی طلاقی که مچاله شده بود دوختم . چیشد که به اینجا رسیدیم؟! به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم . نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید . جلوی چشمام رو تار میدیدم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
«ایسو»
به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه اینکارو باهام کرده...
لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری که داشتم دیدم که یه هالهی سیاه رنگی سمتم اومد و کنارم زانو زد
برای چند ثانیه وضعیتم رو چک کرد و بعد ضربه ای به صورتم زد و من صداشو خیلی ضعیف میشنیدم:
ــ ایسووووو...ایسو...نخواب داداش...الان میبرمت بیرون!
دست منو دور شونش انداخت و منو کشون کشون از انبار بیرون برد؛
مچ پام به لبهی در گیر کرد و یه دردِ تیز از قوزکم بالا رفت ، ولی حتی نتونستم صدایی دربیارم...
هوای تازه که به صورتم خورد ، نفس عمیقی کشیدم . میتونستم واضح تر ببینم...
اون هالهی سیاه ، فاتیح بود!
داداشم...فاتیح فورتونا!
صورتش کثیف بود ، پیشونیش عرق کرده بود و رگهای گردنش برآمده بودن .
با نفسهای سنگین ، منو به دیوار تکیه داد و دستش رو روی شونههام گذاشت .
برای چنو لحظه نگران به چشمام خیره شد؛ انگار که داشت مطمئن میشد هنوز زندهام .
با صدای بریده بریده ولی محکم گفت:
ــ نفس بگیر که باید بریم زنتو نجات بدیم..!
«حال»
نور از لایِ پرده به داخل اتاق میتابید و توی چشمام بود.
دستمو گذاشتم روی چشام تا نور اذیتشون نکنه .
گلوم خشک شده بود برای همیم از کنار تخت لیوان آبی برداشتم و کمی خوردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسمِ "فاتیح" روش خودنمایی کرد.
ــ ایسو...خوبی؟! بیدارت که نکردم..؟!
+نه...بیدار بودم.جانم؟
ــ اوروچو امروز بردن خونه...برو بهش سر بزن...به جای منم...-
حرفش رو نصفه گذاشت که گفتم:
+ خب...توهم بیا داداش!
ــ میدونی که ایسو...اون نمیخواد منو ببینه! یعنی...اونجا هیچکس نمیخواد منو ببینه...
با یادآوری اتفاقی که افتاد ، اروم و تلخ سرم رو تکون دادم.
+ باشه...
-
رو به روی عمارت فورتونا وایسادم و آروم در زدم . محسینه درو باز کرد با دیدنم تعجب کرد ولی چیزی نگفت و هول زده از جلوی در کنار رفت .
رفتم داخل و یکدفعه با اسمه و النی و فادیمه مواجه شدم.
از دیدنشون توی عمارت فورتونا خیلی تعجب کردم اما نشون ندادم .
زنداداش اسمه سمتم اومد و خیلی ناگهانی بغلم کرد.
ــ ایسو؟!خداروشکر...خداروشکر که حالت خوبه!
نگاهی به فادیمه انداختم و با چشمایی مواجه شدم که ازشون آتیش به سمتم پرتاب میشد .
+ ممنونم زنداداش..!
مامانم زنداداش اسمه رو ازم جدا کرد و با لحن نه چندان جالبی گفت:
ــ خوبه والا...تو انبار زندانیش کنین بسوزه بعد برای زنده بودنش خوشحال بشین...! درکتون نمیکنم! اوروچ رو هم تیر میزنین و الان میاین برای ملاقاتش؟!
بعدش منو بغل کرد و ادامه داد:
ــ پسر عزیزم...خداروشکر که چیزیت نشده!
ازم جدا شد و با مشتی که به بازوم زد گفت:
- خیلی ترسوندیم ایسو...خیلی نگرانت شدم!
بعد رو کرد به فادیمه و ادامه داد:
ــ برو خدارو شکر کن که شوهرت زندهست عروس! برو برای پسرم گوسفند قربونی کن!
فادیمه نگاه پر خشمی بهمون انداخت و با لحن تیکهداری گفت:
ــ میارزه ظریفه؟! به نظر من که ارزشِ اون بیشتره..!
حرف مثل پتک توی سرم کوبیده میشد ولی سرکوبش کردم و پوزخندی زدم.
+درسته...یعنی حداقل گوسفند رو توی انبار زندانی نمیکنی که بسوزه..!
❤🔥29💔6😭2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم «ایسو» به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه اینکارو باهام کرده... لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری…
بچهها لطفا بابت کوتاه بودنش عذر منو پذیرا باشید چشمام میسوزن نتونستم بنویسم واقعا🥲👈🏼👉🏼
💔18
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥6😭3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم «ایسو» به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه اینکارو باهام کرده... لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
فادیمه برای چند لحظه با چشمایی خالی بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد که آلینا سریع گفت:
- خب...تموم! خوبه که خوبی ایسو..ما اومده بودیم اوروچ رو ببینیم که دیدیمش..الان میریم!
بعد از این حرفش ، زنداداش اسمه سری به نشونه تایید تکون داد و دستش رو پشت فادیمه و النی گذاشت .
اول از همه فادیمه با تندی و بدون اینکه به من یا کس دیگهای نگاه بکنه بیرون رفت و بعد النی و زنداداش اسمه باهام خداحدافظی کردن و رفتن .
« فادیمه »
همینکه زنداداشم در ماشین رو باز کرد ، سوار شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم .
ماشین رو به حرکت در اورد و تا نیمه های راه همه ساکت بودیم که آلینا شروع به صحبت کرد:
- فادیمه...خوبی؟!
ففط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که زنداداشم گفت:
+ فادیمه...حالت خوب نیست نه؟! یعنی گفتی ارزش گوسفند از ایسو بیشتره و اینا...
برای چند لحظه چیزی نگفتم و فقط اتفاقاتی که این چند وقت بین من و ایسو افتاد رو مرور کردم که یکدفعه بغض و خشمی که درونم بود منفجر شد و شروع به صحبت کردم:
- چهمیدونم آخه...انقد هم از خودم و هم از ایسو عصبیم که نمیدونم چی میگم...نمیدونم چیکار میکنم...همش سیاهیه..
الینا با ناراحتی دستش رو روی شونهام گذاشت و زنداداشم همینطور که دست دیگهش روی فرمون بود دستش رو روی دستم گذاشت و به ارومی نوازشش کرد .
+ میفهمم...میفهمم دخترم...آروم باش!
چشمام رو روی هم گذاشتم و تا زمانی که برسیم خودم رو با “دخترم“ که خیلی احتیاج به شنیدنش داشتم ، آروم کردم.
با رسیدنمون به کوچاری ، از ماشین پیاده شدیم و با رد شدن از جلوی چاکیر و بقیه از پله ها بالا رفتیم .
پلههای زیادی رو پشت سر نگذاشته بودیم که با صدای چندتا ماشین ناآشنا و دستوری که چاکیر برای اماده شدن به بقیه داد برگشتیم .
چند تا ماشین مشکی بودن که بعد پارک شدنشون ، چند نفر از ماشین های پشتی پیاده شدن و یکنفر درِ اولین ماشین رو باز کرد و مردی که کتوشلوار مشکی پوشیده بود و عینک مشکی هم روی چشماش بود از ماشین پیاده شد.
به نظر میرسید رئیس بقیهشون بود...
با دیدن چاکیر و بقیه که اسلحه به دست بودن دست هاش رو تکون داد و ریلکس گفت:
- اروم باشید...ما غریبه نیستیم!
هیچکس حرکتی نکرد که ادامه داد:
+ عمارت کوچاریه اینجا؟!
من و آلینا اول به هم و بعد به زنداداشم نگاه کردیم .
تو همین حین چاکیر بلند “آره“ای گفت و داداشم هم از پلهها پایین اومد.
چند لحظه دور و اطرافش رو با دقت بررسی کرد و بعد با تعجبی که از توی صداش هم مشخص بود پرسید:
- خیره...شما کی هستید؟!
مردی که کتوشلوار مشکی تنش بود ، عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت:
+ عادیل کوچاری..! اول به آدمات بگه اسلحهشون رو پایین بیارن!
داداشم ابروهاش رو بالا داد که اون مرد ادامه داد:
+ کوچاری...ما غریبه نیستیم! مطمئن باش نه من...نه تو...نمیخوایم خانوادهمون رو از دست بدیم!
من ، آلینا و زنداداشم با تعجب داداشم رو نگاه کرویم که اونم همینکار رو کرد و به چاکیر و بقیه اشاره زد که اسلحهشون رو پایین بیارن و کمی کنار برن .
بعد از این ، اون مرد به همراه یکی دیگه از آدماش از پلهها بالا اومدن
داداشم جلوتر ازشون حرکت کرد و در رو باز کرد که مرد ، دستش رو جلو گرفت و گفت:
- ترجیح میدم همینجا صحبت کنیم!
داداشم سری تکون داد و روی کاناپه نشست و اون مرد همونجا ایستاده بود که داداشم پرسید:
+ خب؟نگفتی...تو کی هستی؟!
با پوزخندی که روی لبش بود شروع به صحبت کرد:
- خودت رو نجات دادی...ولی بقیه رو نمیتونی!
دستش رو سمت داداشم دراز کرد و گفت:
+ من هاکانم...هاکان وولکوو! پسرِ تیمور...شناختی؟!
با شنیدن اسم تیمور ، چشمام گرد شدن و به یکباره سرم رو بالا گرفتم
داداشم هم بدون اینکه دستش رو بگیره ، سریع از جاش بلند شد که اون هم دستش رو عقب کشید .
- خدایا...پدرش میره پسرش میاد...تو چی میخوای از من؟!
+ گفتم که...بقیه رو نمیتونی نجات بدی! کاری که بابام خواست و ازش قصر در رفتی رو من میخوام و اینبار انجامش میدی!
+ یا با خواهرت و یا با دخترت ، ازدواج میکنم . حواست باشه که اگه تو انتخاب نکنی ، خودم انتخاب میکنم!
+ تو میدونی که بابای من رو کیا بردن...بهشون بگو بابام رو ول کنن وگرنه این ازدواج خیلی هم خوب پیش نخواهد رفت..
بعد همزمان که دوباره عینکش رو روی چشمش میذاشت ، سمت پله ها اومد و همزمان گفت:
+ فراموش نکن ، تا فردا شب بیشتر وقت نداری!
❤🔥19😭9💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فادیمه برای چند لحظه با چشمایی خالی بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد که آلینا سریع گفت: - خب...تموم! خوبه که خوبی ایسو..ما اومده بودیم اوروچ رو ببینیم که دیدیمش..الان میریم! بعد از این حرفش ، زنداداش اسمه سری به نشونه تایید تکون داد…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
-چند روز بعد-
بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری.
از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم.
ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم با ایسویی مواجه شدم که داشت سمت اون ماشین میومد .
با دیدنش انگار پاهام راه رفتن رو فراموش کردن و ناخودآگاه همونجا که بودم وایسادم .
سرعتِ ایسو هم با دیدنم بیشتر شد و سمتم اومد؛
فاصلهی بینمون کمتر از دو وجب شده بود و من سرم رو بالا گرفتم که خوب بتونم ببینمش .
هیچکس نمیدونست ولی دروغ چرا...دلم براش تنگ شده بود...
انقدری که به زور توی چشماش نگاه میکردم و حتی دلم میخواست همینجا بپرم بغلش و فاصله رو به صفر برسونم اما عصبانیتی که ازش داشتم رو اصلا نمیتونستم نادیده بگیرم..
ایسو همچنان داشت نگاهم میکرد و من از این جو کلافه شده بودم که گوشه لب ایسو بالا رفت و با لحن خاصی گفت:
+ چیکار میکنی...دخترِ کوچاری؟!
چیزی که گفت چند بار توی ذهنم تکرار شد و چند بار پلک زدم.
“دخترِ کوچاری”
نگاهم بین چشمها و لبهای ایسو در گردش بود که با دیدن اینکه لبخندش داره عمیقتر میشه ، به یکباره عصبانیتم ازش رو به یاد آوردم؛پوزخندی زدم و با پوزخند گفتم:
- دارم ازدواج میکنم...تو چیکار میکنی ، پسرِ فورتونا؟!
ابروهاش بالا رفتن و با پوزخند گفت:
+ نهبابا...با ایوبهان؟!
+ برای حرص دادن من انقد هم خودتو اذیت نکن دخترِ کوچاری!
ابروهام رو بالا دادم و درست مثل خودش گفتم:
- با پسرِ همون مردی که آوردیش..
رنگِ نگاهش عوض شد و اینبار با تعجب پرسید:
+ چی..؟!
با پوزخندی که رو لبام بود ، برخلاف میل باطنیم دست چپم که حالا بدون حلقه بود رو برای توی هوا تکون دادم و سمت عمارت کردم.
باید اون حلقه رو در میآوردم...
وسط های راه ، چند بار برگشتم و ایسورو نگاه کردم که همچنان همونجوری و بدون تغییری همونجا وایساده بود.
وارد خونه شدم و درو بستم .
چند دقیقه بعد که صدای حرکت ماشینش رو شنیدم ، پشت در نشستم و بغضم ترکید .
بازم درست وقتی که با خوشبختی چند قدم فاصله داشتم ، همهچیز خراب شد...
-
نگاهی توی آینه به خودم انداختم؛
دوباره من و لباسِسفیدِعروسی اما...
بغض گلومو فشرد و باعث شد اشک به چشمام هجوم بیاره .
لبخند تلخی زدم و سعی کردم اون بغض کوفتی رو قورت بدم .
دستی به چشمام کشیدم؛
اینبار کسی خونه نبود و همه محضر بودن .
باید خودم میرفتم...
سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون .
ایسو همش جلوی چشام بود و من سعی کردم پسش بزنم...
سوار ماشین شدم و بدون مکث حرکت کردم تا زمانی که به پلسنگی رسیدم .
روی پل سنگی ماشین قرمز رنگی راهمو بسته بود و کمی که دقت کردم ، با ایسویی مواجه شدم که روی کاپوت دراز کشیده بود و بشکن میزد .
ناخودآگاه روزی که ایسو منو دزدید اومد توی ذهنم...
سرمو از پنجره بیرون بردم و نمیدونم چرا اما...
دلم خواست مثل همون روز صداش بزنم...
با همون لحنی که انگار دوباره برگشته بودیم به دشمنی گفتم:
ــ فورتونا جوک؟!
نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد.
آروم ، خیلی آروم...خودش رو روی کاپوت چرخوند و پاهاش رو پایین گذاشت .
با یه حرکتِ نرم، از روی ماشین پرید پایین و همینطوری که سمتم می اومد گفت:
ــ اوه...چرک مافیا! پس بالاخره اومدی..
تقریبا بهم رسیده بود؛نگاهی به من و داخل ماشین انداخت و مکث کرد .
نگاهش رو دوباره به چشمام دوخت و اینبار ، پوزخندش یه کمکجتر...یهکم سردتر شد..
ــ عه...باید میگفتم عروس خانم! عروسِ ولکوو! نه؟!
با حرص گفتم:
+ برو کنار ایسو...دیرم میشه!
با خونسردیِ کامل ، دستهاش رو توی جیبِ شلوارش فرو کرد اما من اتیش تو وجودش رو مثل کف دستم میتونستم تشخیص بدم..
ــ اشکال نداره...نگران نباش!
یه قدم جلوتر اومد و آهسته زمزمه کرد
ــ آقا داماد که توی انبار زندانی نیست؟!
با اشاره به اون اتفاقات ، خون توی رگام جوشید و با عصبانیتِ سرکوبنشدنی ، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم .
صدایِ بسته شدن در ، توی سکوتِ پل پیچید و من ، چند قدم سریع برداشتم و روبهروش وایسادم .
فاصلهی بینمون ، کمتر از یه وجب بود و...
💔24❤🔥6😭4