𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
243 subscribers
271 photos
10 videos
27 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥10
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم ظریفه که انگار تازه یادش اومده بود ، رو به ما گفت: ــ ایسو...ایسو کجاست؟! سر ایسو چه بلایی آوردین...؟! - داداششه...داداشش تو اتاق عمله...حداقل بزارید داداششو ببینه! چیزی نگفتم. فقط بهش خیره بودم و سعی میکردم جلویِ ریختنِ اشک هام…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم

هیچکس نبود...
هیچ صدایی نبود...
هیچ اثری از ایسو نبود...
با دقت و اشکایی که به سرعت میریختن ، چند بار اطرافم رو بررسی کردم اما باز هم چیزی نبود...
چند قدم به عقب برداشتم و با تردد وارد خونه شدم.
در رو پشت سرم نبستم...
سرم گیج میرفت...
تصویر چشمای ایسو جلوی چشمام بود..
نگاهِ آخرش...
سوختنش...
روی زانوهام فرو اومدم.
صدای گریه هام بلند شده بودن.
داداشم از اتاقشون بیرون اومد و سراسیمه کنارم نشست
- فادیمه؟!
- چیشد تاتارام؟!
+ داره میسوزه...داره میسوزه داداش..
+ شوهرِ من کجاست؟!
داداشم آشفته نفسش رو بیرون داد و دستش رو روی صورتم کشید.
- فادیمه...آروم باش!
- آروم باش...
دستم رو روی دستش گذاشتم و با گریه سرم رو تکون دادم.
+ نه... نه داداش... من خودم دیدمش...
ــ چی‌رو دیدی؟
+ ایسو رو...
اسمش که از بین لب‌هام بیرون اومد ، دوباره نفسم برید .
داداشم نفسشو بیرون داد و سرمو نوازش کرد
ــ فادیمه‌م...ایسو اینجا نیست!
گریم شدت گرفت و بریده بریده گفتم:
+ می..دونم...آخه چرا نی..نیست؟!
ــ فادیمه... آروم باش...باشه؟!
ــ پاشو دخترم...پاشو...یه آب به دست و صورتت بزن!
سرمو تکون دادم .
منو سمت سرویس بهداشتی برد که با احتیاط رفتم داخل .
چندبار آب به صورتم زدم و سعی کردم بغضمو قورت بدم .
توی آیینه به خودم نگاه میکردم ، ولی...ایسو رو میدیدم..
برای اینکه به خودم بیام ، سرم رو تکون دادم و بیرون اومدم.
زنداداشم با نگرانی گفت:
ــ بهتر شدی؟
سرمو تکون دادم که لبخندی زد .
ــ بیا..ببرمت اتاقت
باهم رفتیم سمت اتاق .
زنداداشم منو روی تخت خوابوند ، پتو رو روم کشید و خودش هم کنارم خوابید.
ــ منم امشب پیشت می‌خوابم...راحت بخوابی!
لبخندی بهش زدم
+ ممنون..
لبخند کوچیکی زد و پتو رو تا روی شونه‌هام کشید .
سعی کردم بخوابم هر چند برای مدت زیادی تلاشم بی‌فایده بود...
-
با صدای داداشم چشمامو باز کردم.
دوباره داشت با زنداداشم بحث میکرد..
نمیدونم دیشب چجوری خوابیدم فقط اینو یادمه که هر بار چشمام رو بستم تصویر ایسو رو دیدم..
از اتاق رفتم بیرون.
ــ اسمه..نگران من نباش! اتفاقی نمیفته ، تو برو پیش الینا منم زود برمیگ...
+ کجا میری داداش؟
برگشتن سمتم و داداشم لبخندی بهم زد .
ــ صبح بخیر تاتارام...بیرون یه کاری دارم میرم زود میام .
زنداداشم چشم غره‌ای بهش رفت و رو به من گفت:
ــ این داداشت تنها میخواد بره یه کارایی علیه تیمور انجام بده..!
+ چه کارایی؟!
ــ هوووف! متوجه شدیم چندتا از آدمای تیمور توی یکی از روستاهای اطرافن...می‌خوام برم بالا سرشون!
+خب...چرا؟!
ــ برای اینکه بفهمم نقشه بعدی تیمور چیه...بازم بلایی سر شما نیاره!
چند لحظه بهش خیره موندم و بعد گفتم:
+منم میام!
داداشم سریع سرش رو به طرفم برگردوند.
ــ نه!
+ چرا ”نه”؟!
ــ فادیمه! این کار شوخی نیست! اونا از آدمای تیمورن!
+دقیقا! به همین خاطر میام!
ــ تاتارام...
زنداداشم سریع گفت:
+ یا من میام همراهت یا فادیمه!
داداشم کلافه سری تکون داد
ــ هوفف! تو برو پیش الینا...فادیمه میاد!
سریع لباسام رو عوض کردم و برای احتیاط...دو تا اسلحه رو پشت کمرم گذاشتم..
از خونه بیرون رفتم که داداشم منتظرم بود
ــ آماده ای؟
+ آماده‌ام!
سوار شدیم و نیم ساعت توی سکوت حرکت کردیم.
از شیشه بیرون رو نگاه میکردم و ذهنم درگیر اتفاقات این چند وقت بود...که با صدای داداشم به خودم اومدم .
ــ فادیمه...رسیدیم!
پیاده شدیم و نگاهی به اطراف انداختم.
یه کلبه توی جنگل و ما هم پشتِ کلبه بودیم.
+ آدمای تیمور اینجا چیکار دارن آخه؟!
داداشم اسلحشو از ماشین برداشت و گفت:
ــ میفهمیم!
+ به چاکیر اینا...خبر دادی؟
ــ آره ، دارن میان!
سری تکون دادم.
داداشم جلوم حرکت کرد و من پشت سرش رفتم . هیچ صدایی نمی اومد..
نزدیک کلبه شدیم و از پنجره داخل رو نگاه کردیم ، کسی داخل نبود و انگار داداشمم متوجه شد .
از در پشتی رفتیم داخل و همه اتاقارو نگاه کردیم ، ولی کسی نبود...
+داداش! این...
صدایی از بیرون اومد که داداشم برای ساکت کردنم دستش رو بالا آورد.
از پنجره بیرون رو نگاه کردیم .
یه ون داشت آدمای تیمور رو دست بسته سوار میکرد ، اما اونی که داشت سوارشون میکرد...
همونی بود که منو نجات داده بود!
بازم پارچه‌ای روی صورتش بسته بود و فقط چشمای ابیش مشخص بود..
با دیدنش نفس توی سینم حبس شد..
برای یک‌لحظه سرش رو بالا آورد که سریع سرمو عقب کشیدم که نتونه ببینتم..
قلبم اونقدر محکم میزد که حس میکردم صداش توی کل کلبه پیچیده .
❤‍🔥34😭2💋1💘1
سینمایی نقاب دار
روایت چهره ای در شب
با چشمان آبی از دل آسمان
و سایه ای از سر انتقام عشق قدیمی
با آتشی از دل یک لجبازی
و نقابی از سر خاک‌ برسری
با حضور جن زده ای در عمارت کوچاری
و با همکاری برادران تیموری
🤣7
عاشقِ وقتاییم که اینجوری بغلش میکرد🥹🤏🏻
حلقه‌هاشون🥲 .
😭21
انقدر محکم بغلش کرده که رگ هاش زده بیرون🥲🤏🏻
😭8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم هیچکس نبود... هیچ صدایی نبود... هیچ اثری از ایسو نبود... با دقت و اشکایی که به سرعت میریختن ، چند بار اطرافم رو بررسی کردم اما باز هم چیزی نبود... چند قدم به عقب برداشتم و با تردد وارد خونه شدم. در رو پشت سرم نبستم... سرم گیج میرفت...…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

چندثانیه بعد ، دوباره از گوشه‌ی پنجره بیرون رو نگاه کردم.
+ داداش...دارن همه افراد تیمور رو میبرنا
- میدونم...اما دونفری نمی‌تونیم کاری کنیم!
سرمو تکون دادم که صدایی از بیرون گفت:
- عادیل کوچاری؟!
- میدونم داخلی ، بیا بیرون!
صدا ، صدایِ همون شخصی بود که اون روز روی سر تیمور اسلحه گذاشته بود.
داداشم نگاه کوتاهی بهم انداخت و کلافه گفت:
- تو همینجا بمون...من میرم بیرون.
+ منم میام!
دستش رو جلوم گرفت و محکم گفت:
- فادیمه!
و رفت بیرون.
خب... من هیچ‌وقت خواهر حرف گوش کنی نبودم...
پشتِ سرش رفتم!
مردی که چشمهاش آبی بودن ، انگار با دیدنم شوکه شد ولی زود خودشو جمع کرد و به مردی که کنارش بود نگاه کرد .
ــ کوچاری! دنبال دردسر میگردی؟!
داداشم چند قدم جلو رفت و جواب داد:
+ اینو باید من از تو بپرسم . آدمای تیمور رو چرا بستی؟
مرد نگاه کوتاهی به آدم‌های داخل وان انداخت و با خونسردی گفت:
ــ چون لازم بود!
+ لازم بود؟
ــ آره
داداشم اخم کرده و عصبی پرسید:
+ تو اصلا کی هستی؟
هیچ جوابی نداد.
+ چند بار دیگه باید جلوی تیمور پیدات بشه تا بفهمم چه نقشی توی این ماجرا داری؟!
کمی سرش رو به راست کج کرد و ریلکس گفت:
- فقط اینو بدون که نقش من هر چی باشه...به تو مربوط نمیشه!
داداشم یک قدم جلو رفت.
+ اتفاقا به من مربوطه! می‌خوام بدونم زندگیِ من و خانوادم رو کی نجات داد!
چند لحظه نگاهش بین من و داداشم چرخید و بعد با خونسردی گفت:
ــ اگه جای تو بودم ، بیشتر نگران این بودم که دفعه‌ی بعد نتونم نجاتش بدم !
چشم‌های داداشم تیره شد.
+ منظورت چیه؟!
مرد شونه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:
- منظورم اینه که تیمور هنوز دست از سرت برنداشته!
تموم مدت نگاهم به مرد چشم‌آبی بود که ساکت فقط مکالمه بین داداشم و اون مرد رو گوش میداد . ایستاده بود و گاهی نگاهش بین عادل و اون مرد می‌چرخید .
داداشم نفس عمیقی کشید و بهشون حمله‌ور شد که ناخودآگاه نزدیک شدم و داداشم رو عقب کشیدم.
+ داداش..
تموم مظلومیت و خواهشم رو توی چشمام ریختم و نگاهش کردم.
نفسش رو محکم بیرون داد و نگاهم کرد.
بعد از چند ثانیه مکث ، سمت اون مرد برگشت و گفت:
- یه روز می‌فهمم کی هستید...و اون روز اصلا براتون روز اسونی نخواهد بود!
بعد چرخید و سمت جایی که ماشینمون بود حرکت کرد.
به گمانم برای بارآخر نگاهِ عصبیم رو بینشون چرخوندم و دنبال داداشم راه افتادم.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که با چیزی‌که شنیدم ، ناخودآگاه سر جام وایسادم.
+ میندازتمون زیر گله بُزا!
دوباره تصاویری از گذشته جلوی چشام زنده شدن.
ایسو رو زیر بُزا انداختیم...
صداش...شبیه ایسو بود!
مگه ما کسی رو غیر از ایسو زیرِ بزها انداخته بودیم؟!
پاهام رو حرکت دادم و به عقب برگشتم.
مرد چشم‌آبی که تا حالا سرش پایین و مشغول تکوندن لباسش بود ، سرش رو بالا گرفت.
با تردید ، تا جایی که فاصله‌ بینمون در حد دو قدم بود نزدیکش شدم.
ابروهام رو بالا دادم و پرسیدم:
- چی...چی گفتی؟!
جوابی نداد و من نمیتونستم پازل های توی ذهنم رو کنار هم بچینم .
انگار اون هم نمیتونست این موقعیت رو هضم کنه که فقط نگاهم میکرد.
ناخودآگاه و با تردید دستم رو آروم بالا بردم و پایین کشیدن اون پارچه هم‌زمان شد با حبس شدن نفسم توی سینه . . .
😭22❤‍🔥9💋2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥10😭4🍓1💋1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم چندثانیه بعد ، دوباره از گوشه‌ی پنجره بیرون رو نگاه کردم. + داداش...دارن همه افراد تیمور رو میبرنا - میدونم...اما دونفری نمی‌تونیم کاری کنیم! سرمو تکون دادم که صدایی از بیرون گفت: - عادیل کوچاری؟! - میدونم داخلی ، بیا بیرون! صدا…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم .
نگاهم بین اجزای صورت آدمی که رو به روم بود میچرخید و هر ثانیه بیشتر فکر میکردم این یه خوابه...
چند‌بار پلک زدم و سرم رو تکون دادم که شاید این هم مثل تصویرای دیگه از جلوی چشمام محو شه اما همچین اتفاقی نیوفتاد .
شوکه به روبه‌روم خیره بودم که صدای داداشم رو شنیدم:
- فادیمه؟!
جوابی ندادم که صداش نزدیک تر شد و این‌بار ، خودش هم مثل من متعجب بود .
- فادیم..-
با همون چشمای پر از تعجب ، برگشتم و به داداشم خیره شدم که اونم همینکار رو کرد.
تو همین حین ، مردی که داخل ون بود ایسورو صدا زد .
ایسو که انگار تازه به خودش اومد ، نگاه آشفته و پریشونی بهمون انداخت و همزمان که دستی به موهاش میکشید سوار ماشین شد.
تا چند لحظه بعد از رفتنش ففط به رو به رومون خیره بودیم .
داداشم نفسش رو محکم و با صدا بیرون داد و دستی به صورتش کشید.
- فادیمه...بریم!
جلوم راه افتاد و بعد چند لحظه که تونستم حرفش رو هضم کنم ، دنبالش رفتم.
سوار ماشین شدیم و قبل از اینکه داداشم ماشین رو به حرکت در بیاره ، سوالی که توی ذهنم چرخ میخورد رو به زبون اوردم:
- داداش..
- اونی که مارو نجات داد...ایسو بوده؟!
داداشم ناباورانه سری به نشونه‌ی ”آره” تکون داد.
- داداش...اونی که پیشش بود..؟
داداشم چند ثانیه به روبه‌روش خیره بود و بعد انگار که چیزی یادش اومده بود دستش رو روی صورتش کشید‌.
+ چطور نفهمیدم...فاتیح فورتونا!
با تعجب پرسیدم:
- فاتیح فورتونا؟!
+ انگار داداششونه!
بدون اینکه واکنشی نشون بدم ، فقط سمت پنجره چرخیدم و سرمو بهش تکون دادم.
فاتیح فورتونا...
ایسو...
توی فکر بودم و نفهمیدم چقدر گذشت و وقتی به خودم اومدم که داداشم ماشین رو پارک کرد.
سرم رو بالا اوردم و خواستم کمربندم رو باز کنم که با تابلوی بیمارستان رو‌به‌رو شدم.
سمت داداشم برگشتم و با چشماس سوالی نگاهش کردم که با تعجب گفت:
- تو حواست نبود...آلینا زنگ زد!
تو همین حین ، اسمه و آلینا از در بیمارستان بیرون اومدن و با چشماشون دنبال ماشین میگشتن که از ماشین پیاده شدم و دستی براشون تکون دادم.
هم‌زمان که اونا سمتم میومدن ، منم سمتشون قدم برداشتم.
از چشمای آلینا خستگی میبارید و اینو از دور هم میتونستم بفهمم .
نزدیکش شدم و آروم بغلش کردم.
+ کوچولوی‌عمه...خسته نباشی! اوروچ چطوره؟!
با لحنِ‌خسته‌اش جواب داد:
- بهتره...به‌هوش اومده..
لبخندی زدم و سمت ماشین هدایتش کردم و با دیدن اسمه ، خودم رو توی بغلش انداختم.
با آرامشی که روی آوارِ طوفان توی دلم حاکم شده بود نفسم رو محکم بیرون دادم.
+ زنداداش...
- فادیمه!
لبخندی زد و دستاش رو دورم حلقه زد.
بعد چند ثانیه از آغوشش بیرون اومدم و دستش رو پشت سرم کشیدم تا سمت ماشین بریم.
همینجور که میرفتیم با استرس گفتم:
+ راستی زنداداش...ما...ایسو رو پیدا کردیم!
با هضم کردن جمله‌ام ، سر جاش وایساد و شوکه شده و با کمی ذوق گفت:
ــ فادیمه..واقعا؟! حالش چطور بود..خوب بود؟!
با یادآوری اینکه این همه مدت صحیح و سالم بوده اما هیچ خبری از خودش نداده ، اخمی کردم و نگاهمو به زمین دوختم.
+ خوب...حتی خوب‌تر از من و تو!
یکم مکث کردم و هم‌زمان که با سنگ‌ریزه‌های جلوی پام بازی می‌کردم گفتم:
+ اونایی که نجاتمون دادن...یادته؟! یکیشون ایسو بوده...اون یکیشونم فاتیح!
با شنیدنِ اسم فاتیح ، چند قدم فاصله‌ای که بینمون بود رو پر کرد و با تعجبی که نمیتونست مخفیش کنه گفت:
ــ فاتیح؟
- مطمئنی فادیمه؟!
شونه ای بالا انداختم که داداشم صدامون زد ‌.
+ دخترا بیاین دیگه!
آروم و با کلی فکرو خیال ، بحثمون رو نصفه گذاشتیم و سمت ماشین رفتیم.
«ایسو»
روی مبل نشسته بودم و به اتفاقی که چند ساعت پیش افتاد فکر میکردم.
قرار بود مخفیانه با فاتیح تیمور رو از عادیل اینا دور کنیم که دیگه مشکلی ایجاد نکنه اما ظاهرا...
اونقدرا هم مخفی نبود!
تصویر فادیمه از جلوی چشمام کنار نمی‌رفت...
اونی که قرار نبود اونجا باشه ،
اونی که نباید من رو میدید ،
اونی که...
با تصویر انبار و آتیش سوزی ، چشمامو محکم روی هم فشار دادم .
با سردردی که گرفتم ، دستم رو روی صورتم کشیدم.
😭27❤‍🔥6💋1💘1
پارت امشب مینیک ایسفاد داریم 🤏🏻 . . .
😭19❤‍🔥8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم . نگاهم بین اجزای صورت آدمی که رو به روم بود میچرخید و هر ثانیه بیشتر فکر میکردم این یه خوابه... چند‌بار پلک زدم و سرم رو تکون دادم که شاید این هم مثل تصویرای دیگه از جلوی چشمام محو شه اما…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم

-چند روز پیش-
نگاهم به برگه‌ی طلاقی که مچاله شده بود دوختم .
چی‌شد که به اینجا رسیدیم؟!
به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم .
نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید .
جلوی چشمام رو تار میدیدم که یکدفعه بوی دود خیلی زیادی مشامم رو پر کرد .
با چشمایی که پر از اشک شده بود دور و اطرافم رو بررسی کردم .
نمیتونستم منشا دود رو تشخیص بدم اما نفس کشیدن کاملا برام سخت بود .
چشمم رو مالیدم و شروع به سرفه کردن کردم.
دستم رو روی گلوم فشار دادم و همزمان با تصویری از بچگیام که جلوی چشمام زنده شد ، با صدای ضعیفم داد زدم:
- هیچ...کس..نی...نیست؟!
"دانایِ‌کل"
« سال‌ها‌ پیش »
همه‌ی بچه‌های طبقه‌ی سوم بدون اینکه کیفشون رو بردارن ، بدو بدو از پله ها پایین میرفتن اما ایسو ، بر خلاف جهتی که اونها حرکت میکردن به سختی از پله‌ها بالا میومد .
وقتی به کلاسشون رسید ، صورتش سیاه شده بود و به سختی نفس میکشید.
با سرفه‌های پی‌در‌پی و پاهایی که سست شده بودن سمت صندلیش رفت.
درست وقتی که کتاب‌هاش رو داخل کیفش گذاشت و سمت در برگشت ، دختری با موهای بافته شده که به سختی راه می‌رفت رو دید که به ایسو خیره شده بود و همون لحظه ، در کلاس با صدای بدی بسته شد .
ایسو چند قدم به سمت در برداشت و درست وقتی که تو چند قدمی در روی زانوهاش فرود اومد .
دستش رو روی گلوش گذاشته بود و سعی میکرد نفس بکشه اما اون لحظه انگار سخت ترین کار دنیا نفس کشیدن بود .
بالاخره به اشکاش اجازه‌ی فرود اومدن داد و با صدای خیلی ضعیفی اروم داد زد:
- کمک...کسی...نیست؟! کمک...
تو همین حین ، ادم‌هایی با ماسک روی صورتشون سمت فادیمه اومدن .
+ دخترم...بلند شو!
یکیشون دستی روی صورت فادیمه کشید و ماسکی روی صورتش گذاشت .
فادیمه رو از روی زمین بلندش کردن و خواستن ببرنش اما فادیمه تا زمانی که تونست نفس بکشه و صحبت کنه ، مقاومت کرد.
به کلاس روبه‌روش اشاره کرد و به سختی گفت:
- اون...جا! حالش..خوب نب...نبود!
+ باشه دخترم..بیا بریم بعد میایم میبریمش!
فادیمه هم‌زمان که اشکاش روی صورتش میریختن سرش رو به چپ و راست تکون داد .
مردی که کنارشون بود هوفی کشید و چند بار در رو به عقب هل داد اما باز نشد .
دود توی راهرو هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد و فادیمه با هر نفس ، سوزش بیشتری توی گلوش احساس میکرد .
هم‌زمان که اون مرد سعی داشت در رو باز کنه ، نگهبان با موهای ژولیده و صورتی که سیاه شده بود ، فریادزنان بهشون رسید:
- کلیدا...کلیدا دست منن!
فادیمه ساکت سرجاش وایساده بود و به درِ کلاس خیره شده بود .
بعد از اینکه معلم کلید رو توی قفل چرخوند ، صدای باز شدن در اومد و فادیمه نامحسوس نفسش رو بیرون داد .
دود غلیظی از کلاس بیرون اومد و کل راه‌رو رو در بر گرفت که باعث شد فادیمه و بقیه ، صورتشون رو با ارنجشون بپوشونن .
چشمای فادیمه روی زمین دنبال جثه‌ی اون پسرِ ساکت میگشت .
تو همین حین ، مرد ماسک اکسیژنی روی صورت ایسو گذاشت و در حالی که تو بغلش بود از کلاس بیرون دویید .
زنی که اونجا بود ، شروع به دوییدن کرد و دست فادیمه رو محکم پشت خودش کشید ‌.
فادیمه محکم نفسش رو بیرون داد و از پشت ماسک نفس عمیقی کشید .
همزمان با اینکارش ، ایسو در حالی که روی برانکارد بود و به سختی نفس میکشید ، لبخند ریزی به دختری که فقط اسمش رو میدونست زد و آروم چشماش رو بست .
😭41💘3🍓1💋1🤝1
اصلا اینکه فادیمه خودش رفت پیش ایسو خوابید ، خودش اجازه داد موهاش و نوازش کنه و خودش ایسو رو بغل کرد یه چیز خیلی نایسیه😭››
😭16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤‍🔥10😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم -چند روز پیش- نگاهم به برگه‌ی طلاقی که مچاله شده بود دوختم . چی‌شد که به اینجا رسیدیم؟! به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم . نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید . جلوی چشمام رو تار میدیدم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم

«ایسو»
به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه این‌کارو باهام کرده...
لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری که داشتم دیدم که یه هاله‌ی سیاه رنگی سمتم اومد و کنارم زانو زد‌
برای چند ثانیه وضعیتم رو چک کرد و بعد ضربه ای به صورتم زد و من صداشو خیلی ضعیف میشنیدم:
ــ ایسووووو...ایسو...نخواب داداش...الان میبرمت بیرون!
دست منو دور شونش انداخت و منو کشون کشون از انبار بیرون برد؛
مچ پام به لبه‌ی در گیر کرد و یه دردِ تیز از قوزکم بالا رفت ، ولی حتی نتونستم صدایی دربیارم...
هوای تازه که به صورتم خورد ، نفس عمیقی کشیدم . می‌تونستم واضح تر ببینم...
اون هاله‌ی سیاه ، فاتیح بود!
داداشم‌.‌..فاتیح فورتونا!
صورتش کثیف بود ، پیشونیش عرق کرده بود و رگهای گردنش برآمده بودن .
با نفس‌های سنگین ، منو به دیوار تکیه داد و دستش رو روی شونه‌هام گذاشت .
برای چنو لحظه نگران به چشمام خیره شد؛ انگار که داشت مطمئن میشد هنوز زنده‌ام .
با صدای بریده بریده ولی محکم گفت:
ــ نفس بگیر که باید بریم زنتو نجات بدیم..!
«حال»
نور از لایِ پرده به داخل اتاق می‌تابید و توی چشمام بود.
دستمو گذاشتم روی چشام تا نور اذیتشون نکنه .
گلوم خشک شده بود برای همیم از کنار تخت لیوان آبی برداشتم و کمی خوردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسمِ "فاتیح" روش خودنمایی کرد.
ــ ایسو...خوبی؟! بیدارت که نکردم..؟!
+نه...بیدار بودم.جانم؟
ــ اوروچ‌و امروز بردن خونه...برو بهش سر بزن...به جای منم...-
حرفش رو نصفه گذاشت که گفتم:
+ خب...توهم بیا داداش!
ــ می‌دونی که ایسو...اون نمی‌خواد منو ببینه! یعنی...اونجا هیچکس نمیخواد منو ببینه...
با یادآوری اتفاقی که افتاد ، اروم و تلخ سرم رو تکون دادم.
+ باشه...
-
رو به روی عمارت فورتونا وایسادم و آروم در زدم . محسینه درو باز کرد با دیدنم تعجب کرد ولی چیزی نگفت و هول زده از جلوی در کنار رفت .
رفتم داخل و یکدفعه با اسمه و النی و فادیمه مواجه شدم.
از دیدنشون توی عمارت فورتونا خیلی تعجب کردم اما نشون ندادم .
زنداداش اسمه سمتم اومد و خیلی ناگهانی بغلم کرد.
ــ ایسو؟!خداروشکر...خداروشکر که حالت خوبه!
نگاهی به فادیمه انداختم و با چشمایی مواجه شدم که ازشون آتیش به سمتم پرتاب می‌شد ‌.
+ ممنونم زنداداش..!
مامانم زنداداش اسمه رو ازم جدا کرد و با لحن نه چندان جالبی گفت:
ــ خوبه والا...تو انبار زندانیش کنین بسوزه بعد برای زنده بودنش خوشحال بشین...! درکتون نمیکنم! اوروچ رو هم تیر می‌زنین و الان میاین برای ملاقاتش؟!
بعدش منو بغل کرد و ادامه داد:
ــ پسر عزیزم...خداروشکر که چیزیت نشده!
ازم جدا شد و با مشتی که به بازوم زد گفت:
- خیلی ترسوندیم ایسو...خیلی نگرانت شدم!
بعد رو کرد به فادیمه و ادامه داد:
ــ برو خدارو شکر کن که شوهرت زنده‌ست عروس! برو برای پسرم گوسفند قربونی کن!
فادیمه نگاه پر خشمی بهمون انداخت و با لحن تیکه‌داری گفت:
ــ می‌ارزه ظریفه؟! به نظر من که ارزشِ اون بیشتره..!
حرف مثل پتک توی سرم کوبیده میشد ولی سرکوبش کردم و پوزخندی زدم.
+درسته...یعنی حداقل گوسفند رو توی انبار زندانی نمیکنی که بسوزه..!
❤‍🔥29💔6😭2