𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه…
نگاهی به اطرافم انداختم.
باریش و دوعا کمی اونطرف تر روی زمین نشسته بودن و بازی میکردن.
دست به کمر جلوی ایسو وایسادم که سرشو بالا اورد و گفت:
- چیشده فادیمهم؟!
با بغضی که از عصبانیت بهم هجوم اورده بود ، بیبیچک رو توی بغلش پرت کردم.
با تعجب به من و بعد به بیبیچک نگاه کرد و گفت:
- این...چیه؟
+ ایسوو!! این بیبیچکه!
- بیبی..چی؟ اون یعنی چی؟
کلافه گفتم:
+ یعنی اینکه..من حاملهام!
اول شوکه شده نگاهم کرد و بعد با تتهپته پرسید:
- چی..چی؟؟
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضمو پس بزنم.
ایسو بلند شد و بهم نزدیکتر شد.
- فادیمه...و..واقعا؟
با تن صدای بلندی گفتم:
+ واقعا ایسو...اما...چرا میخندی تو؟ نمیبینی من..عصبانیم!
ایسو خواست سمتم بیاد و دستاشو روی شونههام بزاره که قبل از اون ، باریش و دوعا در حالی که گوشی دست باریش بود سمتمون دوییدن.
- مامان...داییه!
گوشی رو ازش گرفتم و هول زده جواب دادم.
+ داداش؟!
- فادیمه...چیکار میکنید؟ باریش میگه مامان بابام دعوا میکنن!
با تعجب اول به باریش و بعد به ایسو نگاه کردم.
+ دعوا؟ نه داداش..-
تو همین حین ایسو گوشی رو از دستم بیرون کشید و شروع به حرف زدن کرد.
- دادااش عادیلم..دایی شدنت برای سومین بار رو بهت تبریک میگم!
+ یعنی چی..دایی شدن اینا..برای بار سوم؟
- یعنی...بازم بچه میاد!
+ بچه؟؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن عجیبی گفت:
+ ماشالله به شما!
همون موقع سرم و ناباورانه تکون دادم که ایسو هم تلفن و قطع کرد و با دیدن نگاهم ، مظلومانه بهم خیره شد که کوسن مبل رو برداشتم و دنبالش افتادم که باریش و دوعا هم پشتِ سرم شروع به دوییدن کردن...
پایان
باریش و دوعا کمی اونطرف تر روی زمین نشسته بودن و بازی میکردن.
دست به کمر جلوی ایسو وایسادم که سرشو بالا اورد و گفت:
- چیشده فادیمهم؟!
با بغضی که از عصبانیت بهم هجوم اورده بود ، بیبیچک رو توی بغلش پرت کردم.
با تعجب به من و بعد به بیبیچک نگاه کرد و گفت:
- این...چیه؟
+ ایسوو!! این بیبیچکه!
- بیبی..چی؟ اون یعنی چی؟
کلافه گفتم:
+ یعنی اینکه..من حاملهام!
اول شوکه شده نگاهم کرد و بعد با تتهپته پرسید:
- چی..چی؟؟
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضمو پس بزنم.
ایسو بلند شد و بهم نزدیکتر شد.
- فادیمه...و..واقعا؟
با تن صدای بلندی گفتم:
+ واقعا ایسو...اما...چرا میخندی تو؟ نمیبینی من..عصبانیم!
ایسو خواست سمتم بیاد و دستاشو روی شونههام بزاره که قبل از اون ، باریش و دوعا در حالی که گوشی دست باریش بود سمتمون دوییدن.
- مامان...داییه!
گوشی رو ازش گرفتم و هول زده جواب دادم.
+ داداش؟!
- فادیمه...چیکار میکنید؟ باریش میگه مامان بابام دعوا میکنن!
با تعجب اول به باریش و بعد به ایسو نگاه کردم.
+ دعوا؟ نه داداش..-
تو همین حین ایسو گوشی رو از دستم بیرون کشید و شروع به حرف زدن کرد.
- دادااش عادیلم..دایی شدنت برای سومین بار رو بهت تبریک میگم!
+ یعنی چی..دایی شدن اینا..برای بار سوم؟
- یعنی...بازم بچه میاد!
+ بچه؟؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن عجیبی گفت:
+ ماشالله به شما!
همون موقع سرم و ناباورانه تکون دادم که ایسو هم تلفن و قطع کرد و با دیدن نگاهم ، مظلومانه بهم خیره شد که کوسن مبل رو برداشتم و دنبالش افتادم که باریش و دوعا هم پشتِ سرم شروع به دوییدن کردن...
پایان
😭37❤🔥12
خب درنهایت به پارت خوشگل و پایانیِ این فنفیک هم رسیدیم🫠
خیلی دوسش داشتم و خوشحالم که کنارمون بودید💞
دوست دارم حالا که تموم شده همتون بیاید نظرتونو بگید ، بگید خودتون کجااشو بیشتر دوست داشتیدد🙂↔️
منتظرم :
خیلی دوسش داشتم و خوشحالم که کنارمون بودید💞
دوست دارم حالا که تموم شده همتون بیاید نظرتونو بگید ، بگید خودتون کجااشو بیشتر دوست داشتیدد🙂↔️
منتظرم :
@ZarahearsBot
😭24
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
-𝘈𝘧𝘧𝘦𝘥𝘦𝘳𝘴𝘪𝘯𝘪𝘻, 𝘴𝘪𝘻𝘪 𝘣𝘪𝘳 𝘺𝘦𝘳𝘥𝘦𝘯 𝘵𝘢𝘯ı𝘺𝘰𝘳 𝘮𝘶𝘺𝘶𝘮?
#𝘪𝘴𝘧𝘢𝘥 ┆ #𝘒𝘪𝘳𝘪𝘬_𝘩𝘢𝘵𝘪𝘳𝘢𝘭𝘢𝘳
😭15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
اگر روزی همهچیز فراموش شود، اگر نامها، خاطرهها و حتی آخرین نگاهها محو شوند... باز هم جایی در این دنیا ، عشقی باقی خواهد ماند که هرگز پژمرده نمیشود . روایتِ داستان ایسفاد ، در ادامهی فصلِ اول🩶؛ (طبقِ یکسری از اسپویل هایی که اومده بود) #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 @Evimizz1…
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥19💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول
«فادیمه»
تیمور شروع به شمارش کرد...
واقعا...از ته دلم میخواستم داداشم اسمه یا النی رو نجات بده ، خانواده ای که بعد بیست سال بهشون رسیده...
اشک توی چشمام جمع شده بود.
ــ یک...
- دو...
- سه...
ــ بدو یالا...عادیل کوچاری! بدو یکی رو نجات بده...!
کامیون ها روشن شدن...
با ترس و چشمای اشکی نگاهش میکردم...
با دیدن داداشم که دوید سمت النی ، توی دلم لبخندی زدم و چشمای اشکیم رو بستم.
صدای موتور کامیون هی نزدیک و نزدیک تر میشد و تمام بدنم از استرس میلرزید...
صدای قدمهایی رو شنیدم که بلند و محکم و سریع داشت سمتم می اومد و بعدِ چند لحظه ، من همراه با صندلی کشیده شدم...
با صدای تیری که اومد ، چشمامو باز کردم.
اونور تر از کامیون افتاده بودم...
یکی کنارم بود که پشتش بهم بود...
شبیه ایسو بود یا من اشتباه میکردم..؟!
ولی ایسو که داخل انبار زندانی بود..!
با لبخند تلخی که روی لبم اومد ، دنبال اسمه گشتم. اونم مثل من گوشه ای افتاده بود...
نگاهم افتاد به داداشم که النی رو نجات داده بود و کنار هم ایستاده بودن...
با تعجب به سمتی که تیمور بود نگاه میکردن که منم نگاهمو چرخوندم اونور.
درست نمیتونستم ببینم اما یکنفر که نقابی روی صورتش بود ، اسلحه گذاشته بود روی سر تیمور اما...
اون کی بود؟
نه لباسش شبیه آدمهای تیمور بود...نه کسی رو میشناختم که بتونه اینقدر راحت خودش رو به تیمور برسونه..!
ــ تیمور...! برای خودت بهتره که زن هارو رو وارد بازی های کثیفت نکنی...هر بلایی میخوای بیاری سر عادیل بیار!
+ تو دیگه کی هستی مرتیکه.؟! اصلا تو چرا دخالت میکنی..؟!
مرده اسلحه رو محکم تر روی سر تیمور فشار داد
ــ اونش..دیگه به تو مربوط نیست!
بعد به مردی که کنار من ایستاد بود اشاره زد که مرده چرخید..
پارچه ای به صورتش بسته شده بود که چهرهاش کامل مشخص نبود...
آروم کنارم نشست و شروع به باز کردنم کرد.
چشمایِآبی...شبیه به چشمایِ ایسو داشت..!
یعنی...ممکنه...خود ایسو باشه؟!
نه...نه ممکن نیست...ایسو توی انباره و...نمیتونه بیرون بیاد!
پس...این کیه که منو نجاتم داد..؟
پارچه رو از دهنم باز کرد و جوری نگاهم کرد که نمیتونستم بفهمم...
کمکم کرد بایستم.
هنوز سرم گیج میرفت و زانوهام توان نگه داشتنم رو نداشت برای همین ، دستم رو ناخودآگاه به بازوش چنگ زدم تا نیفتم...
برای چند لحظه فقط به چشمهاش خیره موندم
آبی...!
همون آبیِ آشنایی که هزار بار توی چشمهای ایسو دیده بودم..!
لبهام خشک شده بود
ــ تو...
چیزی نگفت...
فقط دستم رو از بازوش جدا کرد و یک قدم عقب رفت.
نگاهم هنوز روی صورت پوشیدهش بود..
ــ چشمات...
دوباره چیزی نگفت و روشو برگردوند.
رفت سمت مردی که با اسلحه کنار تیمور بود و من همینجوری خشک شده با نگاهم دنبالش کردم تا زمانی که داداشم اومد سمتم و النی رفت سمت اسمه.
ــ فادیمه...خوبی تاتارام؟
سرمو تکون دادم و کمکم کرد با هم رفتیم سمت اسمه و النی.
النی هنوز گیج و وحشتزده بود و اسمه هم روی زمین نشسته بود.
کنارشون زانو زدم.
ــ اسمه...؟!
اسمه با دیدنم دستهاش رو دورم حلقه کرد.
ــ فادیمه!
چشمهام رو بستم و برای چند لحظه فقط به آغوشش پناه بردم.
داداشم رو شنیدم که با عجله گفت:
ــ از اینجا برید!
+ تو چی پس؟
اسمه:
ــ تنهات نمیزاریم
مرد با نقابی که اسلحه داشت گفت:
ــ تیمور...ادماتو بردار و از اینجا برو !
و بعد هولش داد سمت ماشین.
تیمور سوار ماشین شد و گفت:
ــ این قضیه...اینجا...تموم...نمیشه! منتظرم باشید..!
ماشین تیمور از محوطه دور شد و چند لحظه همه ساکت موندیم.
داداشم برگشت سمت دو مرد نقابدار و چند قدم به طرفشون رفت.
ــ شما کی هستید؟
مردی که اسلحه دستش بود ، فقط نگاهش کرد.
ــ چرا...به ما کمک کردید؟
همچنان سکوت.
داداشم اخم کرد
ــ از کجا میدونستید ما اینجاییم؟
باز هم جوابی نشنید...
مردی که اسلحه داشت رو به اون مرد چشم آبی گفت:
+ بریم...کارهای دیگهای داریم!
اونم سرشو تکون داد و بدون هیچ جوابی به ما ، ازمون دور شدن.
چند لحظه فقط به جایی که رفته بودن خیره موندم.
صدای قدمهاشون کمکم دور و محو شد.
ولی اون چشمها...
هنوز جلوی چشمم بودن..!
چشمهایِ آبی!
همون رنگی که بارها...توی چشمهای ایسو دیده بودم!
ــ فادیمه؟
صدای اسمه منو به خودم آورد.
+ جانم؟
ــ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
لب باز کردم چیزی بگم، اما منصرف شدم.
+ هیچی...
داداشم نزدیکمون شد.
ــ باید بریم.
نگاهم افتاد بهش.
+ داداش...
ــ هوم؟
+ تو...اون مرد رو میشناختی؟
داداشم ابروهاشو تو هم کشید.
❤🔥29💋3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
ــ کدوم مرد؟
+ همونی که...اسلحه داشت!
ــ نه..
چند لحظه مکث کردم.
+ اون یکی...چی؟
نگاهم کرد.
ــ نه فادیمه...منم هیچکدومشون رو نمیشناسم!
سرمو پایین انداختم.
+ عجیبه...
ــ چی عجیبه؟
نگاهم رو بالا آوردم
+ هیچی..
یکم بعد ، دوتا ماشین از کوچاری اومد ؛
ایوبهان و بقیه...
ایوبهان از ماشین پیاده شد و رفت سمت داداشم..
ــ رئیس...ما...شنیدیم چی شده...سریع خودمونو رسوندیم! اما...اینجا که خبری نیست؟!
داداشم سری تکون داد
ــ حل شد...فعلا!
ایوبهان به من نگاهی انداخت
ــ فادیمه...تو خوبی؟!
فقط سرمو تکون دادم
ــ راستی رئیس...انبار...آتیش گرفته!
با شدت سرمو بالا آوردم
+چیییییی؟!
چرخیدم سمت داداشم و با بغض گفتم:
+داداش؟ ایسو....
داداشم با خشم زمزمه کرد
ــ ایسو...
اشکام بی اختیار ریختن و دویدم سمت ماشین..
اسمه هم سریع سوار شد..
حرکت کردم سمت کوچاری...
تموم مسیر افکار منفیم از اتفاقایی که ممکن بود افتاده باشه رو پس زدم..
وقتی رسیدم ، انبار سوخته بود و آتیش رو خاموش کرده بودن..
+ همونی که...اسلحه داشت!
ــ نه..
چند لحظه مکث کردم.
+ اون یکی...چی؟
نگاهم کرد.
ــ نه فادیمه...منم هیچکدومشون رو نمیشناسم!
سرمو پایین انداختم.
+ عجیبه...
ــ چی عجیبه؟
نگاهم رو بالا آوردم
+ هیچی..
یکم بعد ، دوتا ماشین از کوچاری اومد ؛
ایوبهان و بقیه...
ایوبهان از ماشین پیاده شد و رفت سمت داداشم..
ــ رئیس...ما...شنیدیم چی شده...سریع خودمونو رسوندیم! اما...اینجا که خبری نیست؟!
داداشم سری تکون داد
ــ حل شد...فعلا!
ایوبهان به من نگاهی انداخت
ــ فادیمه...تو خوبی؟!
فقط سرمو تکون دادم
ــ راستی رئیس...انبار...آتیش گرفته!
با شدت سرمو بالا آوردم
+چیییییی؟!
چرخیدم سمت داداشم و با بغض گفتم:
+داداش؟ ایسو....
داداشم با خشم زمزمه کرد
ــ ایسو...
اشکام بی اختیار ریختن و دویدم سمت ماشین..
اسمه هم سریع سوار شد..
حرکت کردم سمت کوچاری...
تموم مسیر افکار منفیم از اتفاقایی که ممکن بود افتاده باشه رو پس زدم..
وقتی رسیدم ، انبار سوخته بود و آتیش رو خاموش کرده بودن..
❤🔥39💔1💋1
کنکوریای عزیزم امیدوارم که به بهترین شکل آزمون بدید و بهترین نتیجهی ممکن رو بگیرید🩶
💘15🍓5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥19
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول «فادیمه» تیمور شروع به شمارش کرد... واقعا...از ته دلم میخواستم داداشم اسمه یا النی رو نجات بده ، خانواده ای که بعد بیست سال بهشون رسیده... اشک توی چشمام جمع شده بود. ــ یک... - دو... - سه... ــ بدو یالا...عادیل کوچاری! بدو یکی رو…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم
ماشین که ایستاد ، حتی صبر نکردم اسمه کامل پیاده بشه ؛
در رو باز کردم و دویدم سمت انبار.
اما با دیدنش ، قدمهام کند شد...
همهجا سیاه بود...
دود هنوز از بین خرابهها بلند میشد و بوی سوختگی توی هوا پیچیده بود...
خشکم زد.
ــ ایسو...؟
صدام لرزید و هیچجوابی نبود..
اسمه خودش رو بهم رسوند و چشمهاش که به انبار افتاد ، رنگش پرید.
لبهاش لرزید
دستش رو روی قلبش گذاشت و چند قدم جلو رفت.
+ نه...
صدای گریهاش بلند شد...
دستمو روی قلبم گذاشتم و رفتم سمت افرادی که اونجا وایساده بودن.
با گریه داد زدم:
+ ایسو کوووو؟!
+ ایسو رو نجات دادین؟!
+ با شمااااام! ایسورو نجات دادید؟!
سرشونو پایین انداختن.
بغض راه نفسامو بست و بلند تر داد زدم:
+ بلند شید..
+همتون بلند شید...ایسو چیزیش نشده...اونجاست! برید پیداش کنید...سریع!
و خودم با عجله وارد انبار شدم.
پاهام میلرزیدن...
همه جا سوخته بود...
بوی دود اذیتم میکرد ولی دستام حتی توان اینو نداشتن که بالا بیان...
با ترس و اضطراب دور و برم رو نگاه کردم..
هیچ اثری ازش نبود..
نزدیک ستونی شدم که صندلی ایسو اونجا بود.
همه چیز پودر شده بود...
پاهام دیگه توان نگهداشتنم رو نداشتن و بدون اینکه خودم بخوام ، روی زانوهام افتادم..
اشکام بدون لحظهای درنگ میریختن و جلوی چشمام رو تار میدیدم.
دستمو روی زمین کشیدم که یکدفعه تصویری جلوی چشمام جون گرفت...
ایسو...
آخرین بار...
لبخندش...
من...بهش گفتم..ازت متنفرم...
اشکش ریخت...
من...
سوزوندمش؟!
تصویری از ایسو درحالی که توی آتیش بود جلوی چشمام اومد.
نسوزوندمش...
نسوخته...
اون زندهست...
چیزیش نمیشه...
حالش خوبه...
ایسو...منو تنها نمیزاره...
من...یک نفر دیگهرو از دست نمیدم..
- من یکنفر دیگه رو...
-از دست...ندادم..!
- من یکنفر دیگه رو...
- از دست...ندادم..!
پشت سر هم این جمله رو تکرار میکردم و دستم رو روی سر و صورتم میکشیدم.
تصویر ایسو ، یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت...
- من یکنفر دیگه رو...
- از دست...ندادم..!
- شوهرِ من...
- ایسویِ من...
- هیچیش نشده..!
با گفتن این جملات ، دستم رو محکم به سرم میزدم و سعی میکردم اون تصویر رو نادیده بگیرم..
اما...موفق نبودم!
تصویر جلوی چشمم هر لحظه واضح تر میشد...
ایسو داشت جلوی چشمای من میسوخت و...همون لبخند روی لبش بود!
- ایسو..؟
- تو...هیچیت نشده...نه؟!
- کجا رفتی...ایسو..؟!
+ فادیمهم...
با لبخند تلخی که روی لبش بود ادامه داد:
+ تو منو سوزوندی...
+ اما...گریه نکن...تو گریه نکن!
و تصویرش شروع به محو شدن کرد.
- نه...نکردم من...نسوزوندم...تو چیزیت نشده...ایسو..؟!
جلوی چشمام سیاهی میرفت که دستی روی شونم نشست..
صداش رو به زور تشخیص میدادم.
+ فادیمه؟! آروم باش تاتارام..
- هیچی نشد...من تورو نسوزوندم...
+ نسوزوندی فادیمهم...اروم باش!
- داداش...من یکنفر دیگه رو...
از دست...ندادم..!
+ تاتارام...آروم باش!
اینبار اختیار صدام رو از دست دادم.
- ایسووو...کجایی پس؟!
داداشم منو گرفته بود و به خودش تکیهام داده بود.
جلوی چشمام سیاهی بود و سیاهی...
اشکام میریختن و صداهای اطرافم گُنگ بودن...
با سیلی آرومی که داداشم بهم زد ، تصویرهای جلوم واضح شدن...
+ فادیمه...خوبی؟!
سرم و به چپ و راست تکون دادم و سرمو روی سینهش گذاشتم.
چند ثانیه طول کشید که صداهارو کامل بشنوم...
هنوز اتفاقات اطرافم رو درک نمیکردم...
توی یک روز چه اتفاقایی برامون افتاد...؟!
- نیستم...داداش..
- چیشد...ایسو؟!
- شوهرِ من...چیشد؟!
داداشم آروم دستشو روی موهام کشید.
+ میفهمیم تاتارام...میفهمیم...
- داداش...اگه...-
- نه...نمیشه...من...یکی دیگه از کسایی که دوسشون دارم رو..از دست نمیدم..!
+ نمیدی تاتارام...آروم باش ، باشه..؟! مطمئن باش ایسو هم نمیخواد ناراحت باشی...میفهمیم چی شده...
جلوی اشکام رو نمیگرفتم و خودمو به آغوش داداشم سپرده بودم که گوشیش زنگ خورد.
+ بله؟!
-...
+ اوکی...حالش خوبه پس! منو ببین...بدون اینکه اوروچ بفهمه...
بوسهای روی موهام گذاشت و ادامه داد:
+ ببینید...ایسو اون دور و اطراف نمیپلکه..؟!
-...
و قطع کرد.
- چیشد؟!
+ چک میکنن تاتارام...تو بلند شو..حال هیچکدوممون خوب نیست..بریم خونه فعلا..باشه؟!
با بیمیلی سرمو تکون دادم و به کمکش خونه رفتیم.
با دیدن النی که روی مبل دو نفره نشسته بود ، سمتش رفتم.
- النی..؟
با چشمای قرمز از اشکش نگاهم کرد که بغلش کردم.
- کوچولوی عمه...
النی لبخندی زد و گفت:
+ فادیمه...من آلینا کوچاریم!
روی شونهش زدم.
😭32❤🔥4💋3💔1💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول «فادیمه» تیمور شروع به شمارش کرد... واقعا...از ته دلم میخواستم داداشم اسمه یا النی رو نجات بده ، خانواده ای که بعد بیست سال بهشون رسیده... اشک توی چشمام جمع شده بود. ــ یک... - دو... - سه... ــ بدو یالا...عادیل کوچاری! بدو یکی رو…
- باشه...آلینا کوچاری.!
الینا لبخند تلخی زد و خمیازهای کشید که داداشم گفت:
+ دخترام...خستهاید..برید یکم استراحت کنید..تا ببینیم چی میشه!
سری تکون دادم و به آلینا نگاه انداختم که اونم سرشو تکون داد.
آلینا بلند شد و جلوم حرکت کرد و منم پشت سرش رفتم که وارد اتاق داداشم و زنداداشم شد.
این اتاق...
اتاق من و ایسو بود.
الینا لبخند تلخی زد و خمیازهای کشید که داداشم گفت:
+ دخترام...خستهاید..برید یکم استراحت کنید..تا ببینیم چی میشه!
سری تکون دادم و به آلینا نگاه انداختم که اونم سرشو تکون داد.
آلینا بلند شد و جلوم حرکت کرد و منم پشت سرش رفتم که وارد اتاق داداشم و زنداداشم شد.
این اتاق...
اتاق من و ایسو بود.
😭32❤🔥6💔3💋2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥14🍓1💋1