𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم - دکتر گفت خون زیادی از دست داده و به خون احتیاج داره. بعد در حالی که دکمهی استین لباسش رو باز میکرد گفت: - من میرم خون بدم. آروم سرم رو تکون دادم. بعد از رفتن اوروچ ، گوشی داداشم زنگ خورد که بلند شد و کمی اونور تر از ما جواب داد.…
+ زودباش..بخواب!
لبخند ایسو پر رنگ تر شد
ــ یعنی..یبار دیگه بوسم بکنی.. قول میدم همین الان بخوابم !
فادیمه خندید.
بعد از این همه مدت...
خم شد و دوباره گونهشو بوسید.
ایسو لبخندش عمیق تر شد و چشماشو بست
ــ کاش همیشه اینطوری میخوابیدم!
فادیمه دست ایسو رو که هنوز توی دستش بود آروم نوازش کرد تا زمانی که نفس هاس منظم شدن.
آروم دستش رو رها کرد و از اتاق بیرون رفت.
با چشم دنبال عادیل میگشت تا بالاخره کنار اوروچ دیدش.
سمتشون رفت و پرسید:
+ داداش...شریف رو گرفتین؟
عادیل آروم سرشو به نشونه مثبت تکون داد.
+ منو ببرید...میخوام قبل از زندان رفتنش ببینمش!
اوروچ نگران نگاهی به فادیمه انداخت
ــ باشه زنداداش...اما...-
+ میخوام ببینمش!
عادیل سری تکون داد
ــ باشه...بریم تاتارام!
هر سه از بیمارستان بیرون اومدن و به سمت جایی که شریف زندانی بود رفتن.
«فادیمه»
بعد از نیم ساعت به یه کلبه رسیدیم.
وقتی پیاده شدیم چاکیر و چند نفر دیگه دمکلبه وایساده بودن که با دیدن ما سمتمون اومدن و مارو تا کلبه همراهی کردن.
کلبه خالی بود...
فقط یه شومینه گوشه کلبه بود و دوتا صندلی وسط کلبه که شریف و فیدان رو کنار هم به صندلی ها بسته بودن...
با دیدن فیدان، تمام خشم و ترسی که از لحظهی تیر خوردن ایسو توی وجودم جمع شده بود، یکدفعه شعلهور شد.
چند قدم تند سمتش برداشتم و موهاشو توی مشتم جمع کردم.
فیدان با ترس سرشو بالا آورد.
ــ فادیمه...
+اسم منو نیار!
صدام از شدت عصبانیت میلرزید.
موهاشو رها کردم و چند قدم عقب رفتم.
نفسهام سنگین شده بود..
+ تو...چطور تونستی به ایسو تیر بزنی؟
+نه..نه...هدف تو بچههای من بودن...تو چقد پستی که میخواستی دوتا بچهرو بکشی؟
فیدان با گریه گفت:
ــ تقصیر من نبود...شریف گفت...اون منو با مامانم تهدید کرد..
چند قدم رفتم سمت شریف و رو به روش ایستادم
- تو...از خودتم خجالت نمیکشی...میخواستی بچههای برادرزادهتو بکشی؟
و بعد تف کردم توی صورتش.
شریف سرش و بالا آورد و بهم نگاهی انداخت
ــ خودشو که نمیخواستم بکشم و تورو سیاه بخت کنم "عروس فادیمه"...اما خب انگار اون دوست داشت که بمیره که سپر شما شد!
از حرص چشمامو محکم روی هم فشار دادم و مشتی به صورتش زدم...
مشتَم که به صورت شریف خورد، چند لحظه دستم توی هوا موند.
نفسهام تند شده بودن و قلبم اونقدر محکم میزد که انگار میخواست از سینهم بیرون بزنه.
شریف سرش رو به سمت دیگهای چرخوند و پوزخند زد
ــ ضرب دست خوبی داری عروس فادیمه!
خواستم مشت دیگهای به صورتش بزنم که اوروچ مانع شد.
ــ زنداداش...بستشه! قراره چند ساعت دیگه به پلیس تحویلش بدیم!
سرمو تکون دادم و پشتمو کردم به شریف.
روبه روی در ایستادم و بلند گفتم:
+ اما بهنظرِ من... بهتره فردا یه پلیس تحویلش بدین.. امشبو بزارینش توی یه هتل خصوصی!
بعد از کلبه بیرون رفتم و رو به چاکیر گفتم:
- چاکیر...امشب...شریف و توی همون چاه زندانی کن...میشه؟
چاکیر با لبخند سرشو تکون داد و داخل رفت که منم سوار ماشین شدم و منتظر داداشم و اوروچ موندم.
لبخند ایسو پر رنگ تر شد
ــ یعنی..یبار دیگه بوسم بکنی.. قول میدم همین الان بخوابم !
فادیمه خندید.
بعد از این همه مدت...
خم شد و دوباره گونهشو بوسید.
ایسو لبخندش عمیق تر شد و چشماشو بست
ــ کاش همیشه اینطوری میخوابیدم!
فادیمه دست ایسو رو که هنوز توی دستش بود آروم نوازش کرد تا زمانی که نفس هاس منظم شدن.
آروم دستش رو رها کرد و از اتاق بیرون رفت.
با چشم دنبال عادیل میگشت تا بالاخره کنار اوروچ دیدش.
سمتشون رفت و پرسید:
+ داداش...شریف رو گرفتین؟
عادیل آروم سرشو به نشونه مثبت تکون داد.
+ منو ببرید...میخوام قبل از زندان رفتنش ببینمش!
اوروچ نگران نگاهی به فادیمه انداخت
ــ باشه زنداداش...اما...-
+ میخوام ببینمش!
عادیل سری تکون داد
ــ باشه...بریم تاتارام!
هر سه از بیمارستان بیرون اومدن و به سمت جایی که شریف زندانی بود رفتن.
«فادیمه»
بعد از نیم ساعت به یه کلبه رسیدیم.
وقتی پیاده شدیم چاکیر و چند نفر دیگه دمکلبه وایساده بودن که با دیدن ما سمتمون اومدن و مارو تا کلبه همراهی کردن.
کلبه خالی بود...
فقط یه شومینه گوشه کلبه بود و دوتا صندلی وسط کلبه که شریف و فیدان رو کنار هم به صندلی ها بسته بودن...
با دیدن فیدان، تمام خشم و ترسی که از لحظهی تیر خوردن ایسو توی وجودم جمع شده بود، یکدفعه شعلهور شد.
چند قدم تند سمتش برداشتم و موهاشو توی مشتم جمع کردم.
فیدان با ترس سرشو بالا آورد.
ــ فادیمه...
+اسم منو نیار!
صدام از شدت عصبانیت میلرزید.
موهاشو رها کردم و چند قدم عقب رفتم.
نفسهام سنگین شده بود..
+ تو...چطور تونستی به ایسو تیر بزنی؟
+نه..نه...هدف تو بچههای من بودن...تو چقد پستی که میخواستی دوتا بچهرو بکشی؟
فیدان با گریه گفت:
ــ تقصیر من نبود...شریف گفت...اون منو با مامانم تهدید کرد..
چند قدم رفتم سمت شریف و رو به روش ایستادم
- تو...از خودتم خجالت نمیکشی...میخواستی بچههای برادرزادهتو بکشی؟
و بعد تف کردم توی صورتش.
شریف سرش و بالا آورد و بهم نگاهی انداخت
ــ خودشو که نمیخواستم بکشم و تورو سیاه بخت کنم "عروس فادیمه"...اما خب انگار اون دوست داشت که بمیره که سپر شما شد!
از حرص چشمامو محکم روی هم فشار دادم و مشتی به صورتش زدم...
مشتَم که به صورت شریف خورد، چند لحظه دستم توی هوا موند.
نفسهام تند شده بودن و قلبم اونقدر محکم میزد که انگار میخواست از سینهم بیرون بزنه.
شریف سرش رو به سمت دیگهای چرخوند و پوزخند زد
ــ ضرب دست خوبی داری عروس فادیمه!
خواستم مشت دیگهای به صورتش بزنم که اوروچ مانع شد.
ــ زنداداش...بستشه! قراره چند ساعت دیگه به پلیس تحویلش بدیم!
سرمو تکون دادم و پشتمو کردم به شریف.
روبه روی در ایستادم و بلند گفتم:
+ اما بهنظرِ من... بهتره فردا یه پلیس تحویلش بدین.. امشبو بزارینش توی یه هتل خصوصی!
بعد از کلبه بیرون رفتم و رو به چاکیر گفتم:
- چاکیر...امشب...شریف و توی همون چاه زندانی کن...میشه؟
چاکیر با لبخند سرشو تکون داد و داخل رفت که منم سوار ماشین شدم و منتظر داداشم و اوروچ موندم.
😭33❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥24
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم
با صدای زنگ ، درو باز کردم که ایسو و پشت سرش اوروچ بالا اومدن.
ایسو کفشش رو دراورد و وارد خونه شد که اوروچ گفت:
+ خب...ایسو درد داشتی به من زنگ بزن..توام کاری داشتی زنگ بزن زنداداش!
- میومدی تو اوروچ!
سری تکون داد و گفت:
+ نه..دیره. خداحافظ.
من و ایسو هم خداحافظی کردیم که رفت و بعد رفتنش ، درو بستم.
ایسو با لبخند نگاهم میکرد که با خجالت چند تا پلک پشت سر هم زدم و گفتم:
- چیه؟
سرشو به چپ و راست تکون داد.
خواست کتشو دربیاره که سمتش رفتم و کمکش کردم.
- ایسو...چیزی میخوری یا میخوای بخوابی؟
+ گشنم نیست..
- باشه...
ایسو سمت اتاق رفت که بعد چند ثانیه مکث ، پشت سرش رفتم.
روی تخت نشسته بود و انگار...منتظر من بود!
با اومدنم سرشو بالا گرفت و با لبخند محوی گفت:
+ اومدی..!
لبخندی زدم و دستی به کمرم کشیدم.
- اومدم!
ایسو ، مثل قبلا روی تخت دراز کشید و اغوشش رو برام باز کرد.
با تصویری که از همهی روزهای قبل جلوی چشمام جون گرفت ، لبخند پررنگی زدم و کنارش دراز کشیدم.
ایسو دستشو دورم پیچید و سرشو توی موهام فرو برد.
انگار که بعد مدت ها تونسته نفس بکشه ، نفسش رو محکم بیرون داد و اروم گفت:
- دلم برای تو خیلی تنگ شده بود!
با لبخند دستمو سمت چپ سینهش گذاشتم.
+ ایسو...من چیِ توام؟
- زنم!
+ نه...
ایسو برای چند ثانیه فکر کرد و بعد با لبخند گفت:
- تو..."فادیمهی منی"!
با لبخند رضایت بخشی خودمو توی بغلش جمع کردم و چشمام رو با آرامش بستم.
-
با نوری که از پنجرهی اتاق رویچشمام افتاد ، از خواب بیدار شدم.
با دیدن دستی که روی شکمم بود ، سمت ایسو برگشتم .
وقتی چشمای باز ایسورو دیدم ، ترسیده "وایی" گفتم.
+ چیکار میکنی؟
- صبح بخیر!
لبخندی زدم و گفتم:
+ صبح بخیر!
ایسو سریع بلند شد نشست و گفت:
- ام..فادیمهم..خیلی وقته دکتر نرفتی..ببرمت امروز؟
با شنیدن "فادیمهم" لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
بعد خوردن صبحونه ، ایسو به بیمارستان زنگ زد و نوبت گرفت تا وقتی که بریم.
با شنیدن اسممون ، بلند شدیم تا سمت اتاق دکتر بریم.
نمیتونستم هیجانمو کنترل کنم..
این اولین باره که بعد از آشتی باهاش اومدیم سونوگرافی و این دفعه برای اینکه بینیم کوچولوهامون چین...
از هیجان زیاد دست ایسو رو فشار دادم که ایسو برگشت و با لبخند نگاهی بهم کرد
ــ فادیمهم...آروم باش! چرا انقدر استرس داری؟!
با حالت مظلومی گفتم:
+ایسو...اگه دوتاشون پسر باشن تو دوسشون نداری؟
ایسو اول با تعجب بهم نگاه کرد بعد دستشو دورم انداخت و گفت:
+هرچی باشن...دختر...پسر...من عاشقشونم!
اول لبخندی زدم اما بعد که فهمیدم چی گفته ازش جدا شدم و مشتی به بازوش زدم
+ مرتیکه.! پس من چی؟
بازم خندید و این حرصیم میکرد.
ــ تو که جات مشخصه..
و به قلبش اشاره زد که لبخندی بهش زدم و با هم وارد اتاق دکتر شدیم.
دکتر با دیدنمون لبخند گرمی زد
ــ فادیمه خانوم..بفرمایید روی تخت دراز بکشید.
رفتم سمت تخت و ایسو هم روی صندلی نشست.
دکتر لبخندی زد و دستگاه سونوگرافی رو روشن کرد.
ــ خب فادیمه خانم، آمادهاید کوچولوها رو ببینید؟
با ذوق و هیجان گفتم:
+خیلی..
دکتر دستگاه رو روشن کرد
ــ ظاهراً یکی از کوچولوها کمی همکاری بیشتری داره.
ایسو ابروهاشو بالا انداخت.
ــ یعنی چی؟
دکتر صفحه رو به سمتمون چرخوند.
ــ اگر اشتباه نکنم... این کوچولوی اول پسره.
چند لحظه مات موندم.
+ پ... پسر؟
ایسو لبخندش عمیقتر شد و نگاهش روی صفحه موند.
ــ پسرمون...
با شنیدن "پسرمون" قلبم جوری لرزید که لبخندی خودبهخود روی صورتم نشست.
+اون یکی چی...خانم دکتر؟
ــ بزارید ببینم!
ــ این کوچولوتون...یکم شیطونه اجازه نمیده درست ببینم!
ــ آها...صبر کن
دکتر چشماشو ریز کرد و گفت:
ــ خب بنظر میاد این یکی...یه دختر خانم شیطون باشه!
با شنیدن این جمله دستمو روی دهنم گذاشتم و چشمام پر از اشک شد.
+ایسو...
ایسو که از هیجان از روی صندلی بلند شده بود با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد بهم نگاه کرد!
ــ یه پسر...یه دختر...
لبخند گرمی بهش زدم و گفتم:
+ دختر و پسرِ ما..
ایسو با قدم های آروم سمتم اومد و طی یه حرکتی که بهش فکر نکرده بودم ، دستمو گرفت و بوسید.
ــ ممنونم
ایسو چند لحظه دستم رو توی دستش نگه داشت و با لبخند به صفحهی سونوگرافی خیره موند..
انگار که هنوز باورش نمیشد دو تا کوچولوی ما توی اون صفحه بودن.
دکتر با لبخند گفت:
ــ البته..فعلاً جنسیت رو با احتمال خیلی خوبی گفتیم، برای تأیید قطعیتر ممکنه در سونوگرافیهای بعدی دوباره بررسی بشه.
سرمو تکون دادم اما چشم از صفحه برنداشتم.
❤🔥34😭6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه…
+ میشه...دوباره نشونمون بدین؟
دکتر دستگاه رو کمی جابهجا کرد.
ــ اینجا سر کوچولوی پسرمونه... و این قسمت هم کوچولوی دخترمونه.
لبخند روی لبام نشست.
دست ایسو رو محکمتر گرفتم.
+ ایسو... فکر میکنی کدومشون بیشتر شبیه تو میشه؟
ایسو بدون مکث گفت:
ــ امیدوارم هر دوتاشون شبیه تو بشن.
با شیطنت ابرو بالا انداختم.
+ یعنی...حتی اگه یکم لجباز مثل من؟
خندید
ــ چاره ای نیست دیگه..فقط یکم پیر میشم!
مشتی به بازوش زدم که خندش بیشتر شد.
از روی تخت بلند شدم و لباسمو مرتب کردم.
هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود..
ایسو هم از دکتر تشکر کرد و وقتی از اتاق بیرون اومدیم دستمو گرفت و به سمت ماشین رفتیم.
به ماشین که رسیدیم درو برام باز کرد که بهش لبخند زدم و سوار شدیم.
ناخودآگاه بهش نگاه کردم
+ ایسو...تو واقعا دوست داری دوتاشون شبیه من بشن؟
ــ انقد خوشگلی..چرا دوست نداشته باشم؟
لبخندم با شنیدن حرفش عمیقتر شد اما سعی کردم ذوقم رو پنهان کنم.
صورتم رو سمت شیشه برگردوندم تا نفهمه چقدر خوشحال شدم.
دستمو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
+ واریم کوچولو.. بابات توی مطب دکتر گفت که تو اذیتش میکنی!
ایسو همونجوری که رانندگی میکرد با تعجب برگشت سمتم:
ــ کی گفتم اذیتم میکنه..؟ بعدشم واریم نه! دوعا..اسم دختر خوشگلم دوعاست!
+ نخیر...اسمش واریمه..اسم پسرمونم باریش!
باریشه
ــ اصلااااا اسم دخترمون دوعا اسم پسرمونم...
یکم فکر کرد و بعد گفت:
- نمیدونم...سرکانی چیزی!
با ناباوری نگاهش کردم
+چی..؟
ایسو سری تکون داد و دوباره به جاده خیره شد
- اصلا...من از اول باریش رو انتخاب کرده بودم!
ایسو نگاهی به من انداخت.
ــ خب منم از اول برای دخترمون اسم دوعا رو انتخاب کرده بودم!
+ ولی..تو حتی به من نگفتی!
ــ چون نزاشتی فادیمه!
خب...راست میگفت!
حرصی دست به سینه شدم و گفتم:
+ اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم
ایسو با تعجب بهم نگاه کرد
ــ چرا؟
جوابی ندادم
ــ فادیمهم؟
بازم چیزی نگفتم
ــ جانوم کاروم؟
رومو برگردونم سمت شیشه که تک خنده ای کرد .
ـــ یعنی...الان...واقعا...سر اسم بچه هامون قهر کردی؟
دوباره هم جواب ندادم که اونم سکوت کرد و فقط ماشین و به حرکت در اورد.
سرمو به پنجره تکیه داده بودم که ایسو ماشین رو نگهداشت.
بازار؟!
با تعجب سمتش برگشتم.
- منو چرا اوردی اینجا؟
+ فادیمهم...باشه دیگه! پیاده شو.
بعد خودش پیاده شد و منتظر وایساد که من پیاده شم.
کلافه سری به چپ و راست تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
با لبخند نگاهم کرد و ابروهاشو بالا داد.
نزدیکش که شدم ،دستشو بالا اورد و دور شونم انداخت.
توی بازار شروع به حرکت کردیم و بعد از اینکه جلوی یه فروشگاه بزرگ و شلوغ رسیدیم وایسادیم.
+ بریم...
قیل از اینکه وارد شیم ، دستشو سمتم گرفت و گفت:
+ دستمو بگیر...گمت نکنم!
لبخندی به این حرکتش زدم و دستشو گرفتم.
وارد مغازه شدیم و به سختی از میون جعیت از پله ها بالا رفتیم.
سرمو توی فروشگاه چرخوندم.
پر از لباس های کوچولو و رنگارنگ برای بچهها ، پر از اسباب بازی...
وسط فروشگاه وایساده بودیم.
نگاه ایسو روی من بود و من با ذوق اطرافمو نگاه میکردم.
- ایسو...اینجا!
اونم لبخندی زد و دستمو سمت یکی از قفسه ها کشید.
با دیدن دوتا عروسک که رنگ یکیشون صورتی و اونیکی آبی بود ، لبخند روی لبم پررنگ تر شد و حس میکردم ذوقم میخواد از چشمام بیرون بزنه.
ایسو عروسک صورتی رنگ و برداشت و با ذوق گفت:
+ این برای دخترمون..دوع-
با دیدن نگاهم حرفش رو خورد و فقط گفت:
+ هیچی دیگه...برای دخترمون!
لبخندی زدم و عروسک ابی رنگ رو برداشتم.
- اینم..برایِ پسرمون! باریش..
ایسو شاکی گفت:
+ فکر کنم مامانش ساواش رو بیشتر دوست داره ولی...بیخیال!
به این رفتارش خندیدم.
ایسو با دیدن قفسهی جوراب های کوچولو ، سمتشون رفت و چند جفت جوراب برداشت که البته برای هر کدوم نظر من هم میپرسید.
+ فادیمهم..این چطوره؟ واسه دخترمون...
+ فادیمه...اینا خیلی کوچولوان! مطمئنی اندازه پایِ بچهها میشن؟
بعد چند تا لباس هم برداشت..
وقتی برای استراحت روی صندلی نشستیم ، اروم روی شونش زدم و گفتم:
- ایسو...بابا شدن بهت میاد ها!
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد خیلی اروم گوشهی لبش بالا رفت.
+ بابا شدن؟
سرمو تکون دادم که چشماشو روی هم فشار داد.
- اومد! در اصل...مامان شدن به تو خیلی اومد! ایسو فورتونا جز فادیمه کوچاری و کوچولوهاش دیگه از این دنیا چی میخواد؟!
- دو سال بعد -
با عصبانیت از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و سمت ایسو رفتم.
روی مبل نشسته بود و داشت حساب و کتاب های شرکت رو انجام میداد.
دکتر دستگاه رو کمی جابهجا کرد.
ــ اینجا سر کوچولوی پسرمونه... و این قسمت هم کوچولوی دخترمونه.
لبخند روی لبام نشست.
دست ایسو رو محکمتر گرفتم.
+ ایسو... فکر میکنی کدومشون بیشتر شبیه تو میشه؟
ایسو بدون مکث گفت:
ــ امیدوارم هر دوتاشون شبیه تو بشن.
با شیطنت ابرو بالا انداختم.
+ یعنی...حتی اگه یکم لجباز مثل من؟
خندید
ــ چاره ای نیست دیگه..فقط یکم پیر میشم!
مشتی به بازوش زدم که خندش بیشتر شد.
از روی تخت بلند شدم و لباسمو مرتب کردم.
هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود..
ایسو هم از دکتر تشکر کرد و وقتی از اتاق بیرون اومدیم دستمو گرفت و به سمت ماشین رفتیم.
به ماشین که رسیدیم درو برام باز کرد که بهش لبخند زدم و سوار شدیم.
ناخودآگاه بهش نگاه کردم
+ ایسو...تو واقعا دوست داری دوتاشون شبیه من بشن؟
ــ انقد خوشگلی..چرا دوست نداشته باشم؟
لبخندم با شنیدن حرفش عمیقتر شد اما سعی کردم ذوقم رو پنهان کنم.
صورتم رو سمت شیشه برگردوندم تا نفهمه چقدر خوشحال شدم.
دستمو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
+ واریم کوچولو.. بابات توی مطب دکتر گفت که تو اذیتش میکنی!
ایسو همونجوری که رانندگی میکرد با تعجب برگشت سمتم:
ــ کی گفتم اذیتم میکنه..؟ بعدشم واریم نه! دوعا..اسم دختر خوشگلم دوعاست!
+ نخیر...اسمش واریمه..اسم پسرمونم باریش!
باریشه
ــ اصلااااا اسم دخترمون دوعا اسم پسرمونم...
یکم فکر کرد و بعد گفت:
- نمیدونم...سرکانی چیزی!
با ناباوری نگاهش کردم
+چی..؟
ایسو سری تکون داد و دوباره به جاده خیره شد
- اصلا...من از اول باریش رو انتخاب کرده بودم!
ایسو نگاهی به من انداخت.
ــ خب منم از اول برای دخترمون اسم دوعا رو انتخاب کرده بودم!
+ ولی..تو حتی به من نگفتی!
ــ چون نزاشتی فادیمه!
خب...راست میگفت!
حرصی دست به سینه شدم و گفتم:
+ اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم
ایسو با تعجب بهم نگاه کرد
ــ چرا؟
جوابی ندادم
ــ فادیمهم؟
بازم چیزی نگفتم
ــ جانوم کاروم؟
رومو برگردونم سمت شیشه که تک خنده ای کرد .
ـــ یعنی...الان...واقعا...سر اسم بچه هامون قهر کردی؟
دوباره هم جواب ندادم که اونم سکوت کرد و فقط ماشین و به حرکت در اورد.
سرمو به پنجره تکیه داده بودم که ایسو ماشین رو نگهداشت.
بازار؟!
با تعجب سمتش برگشتم.
- منو چرا اوردی اینجا؟
+ فادیمهم...باشه دیگه! پیاده شو.
بعد خودش پیاده شد و منتظر وایساد که من پیاده شم.
کلافه سری به چپ و راست تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
با لبخند نگاهم کرد و ابروهاشو بالا داد.
نزدیکش که شدم ،دستشو بالا اورد و دور شونم انداخت.
توی بازار شروع به حرکت کردیم و بعد از اینکه جلوی یه فروشگاه بزرگ و شلوغ رسیدیم وایسادیم.
+ بریم...
قیل از اینکه وارد شیم ، دستشو سمتم گرفت و گفت:
+ دستمو بگیر...گمت نکنم!
لبخندی به این حرکتش زدم و دستشو گرفتم.
وارد مغازه شدیم و به سختی از میون جعیت از پله ها بالا رفتیم.
سرمو توی فروشگاه چرخوندم.
پر از لباس های کوچولو و رنگارنگ برای بچهها ، پر از اسباب بازی...
وسط فروشگاه وایساده بودیم.
نگاه ایسو روی من بود و من با ذوق اطرافمو نگاه میکردم.
- ایسو...اینجا!
اونم لبخندی زد و دستمو سمت یکی از قفسه ها کشید.
با دیدن دوتا عروسک که رنگ یکیشون صورتی و اونیکی آبی بود ، لبخند روی لبم پررنگ تر شد و حس میکردم ذوقم میخواد از چشمام بیرون بزنه.
ایسو عروسک صورتی رنگ و برداشت و با ذوق گفت:
+ این برای دخترمون..دوع-
با دیدن نگاهم حرفش رو خورد و فقط گفت:
+ هیچی دیگه...برای دخترمون!
لبخندی زدم و عروسک ابی رنگ رو برداشتم.
- اینم..برایِ پسرمون! باریش..
ایسو شاکی گفت:
+ فکر کنم مامانش ساواش رو بیشتر دوست داره ولی...بیخیال!
به این رفتارش خندیدم.
ایسو با دیدن قفسهی جوراب های کوچولو ، سمتشون رفت و چند جفت جوراب برداشت که البته برای هر کدوم نظر من هم میپرسید.
+ فادیمهم..این چطوره؟ واسه دخترمون...
+ فادیمه...اینا خیلی کوچولوان! مطمئنی اندازه پایِ بچهها میشن؟
بعد چند تا لباس هم برداشت..
وقتی برای استراحت روی صندلی نشستیم ، اروم روی شونش زدم و گفتم:
- ایسو...بابا شدن بهت میاد ها!
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد خیلی اروم گوشهی لبش بالا رفت.
+ بابا شدن؟
سرمو تکون دادم که چشماشو روی هم فشار داد.
- اومد! در اصل...مامان شدن به تو خیلی اومد! ایسو فورتونا جز فادیمه کوچاری و کوچولوهاش دیگه از این دنیا چی میخواد؟!
- دو سال بعد -
با عصبانیت از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و سمت ایسو رفتم.
روی مبل نشسته بود و داشت حساب و کتاب های شرکت رو انجام میداد.
❤🔥27😭6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه…
نگاهی به اطرافم انداختم.
باریش و دوعا کمی اونطرف تر روی زمین نشسته بودن و بازی میکردن.
دست به کمر جلوی ایسو وایسادم که سرشو بالا اورد و گفت:
- چیشده فادیمهم؟!
با بغضی که از عصبانیت بهم هجوم اورده بود ، بیبیچک رو توی بغلش پرت کردم.
با تعجب به من و بعد به بیبیچک نگاه کرد و گفت:
- این...چیه؟
+ ایسوو!! این بیبیچکه!
- بیبی..چی؟ اون یعنی چی؟
کلافه گفتم:
+ یعنی اینکه..من حاملهام!
اول شوکه شده نگاهم کرد و بعد با تتهپته پرسید:
- چی..چی؟؟
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضمو پس بزنم.
ایسو بلند شد و بهم نزدیکتر شد.
- فادیمه...و..واقعا؟
با تن صدای بلندی گفتم:
+ واقعا ایسو...اما...چرا میخندی تو؟ نمیبینی من..عصبانیم!
ایسو خواست سمتم بیاد و دستاشو روی شونههام بزاره که قبل از اون ، باریش و دوعا در حالی که گوشی دست باریش بود سمتمون دوییدن.
- مامان...داییه!
گوشی رو ازش گرفتم و هول زده جواب دادم.
+ داداش؟!
- فادیمه...چیکار میکنید؟ باریش میگه مامان بابام دعوا میکنن!
با تعجب اول به باریش و بعد به ایسو نگاه کردم.
+ دعوا؟ نه داداش..-
تو همین حین ایسو گوشی رو از دستم بیرون کشید و شروع به حرف زدن کرد.
- دادااش عادیلم..دایی شدنت برای سومین بار رو بهت تبریک میگم!
+ یعنی چی..دایی شدن اینا..برای بار سوم؟
- یعنی...بازم بچه میاد!
+ بچه؟؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن عجیبی گفت:
+ ماشالله به شما!
همون موقع سرم و ناباورانه تکون دادم که ایسو هم تلفن و قطع کرد و با دیدن نگاهم ، مظلومانه بهم خیره شد که کوسن مبل رو برداشتم و دنبالش افتادم که باریش و دوعا هم پشتِ سرم شروع به دوییدن کردن...
پایان
باریش و دوعا کمی اونطرف تر روی زمین نشسته بودن و بازی میکردن.
دست به کمر جلوی ایسو وایسادم که سرشو بالا اورد و گفت:
- چیشده فادیمهم؟!
با بغضی که از عصبانیت بهم هجوم اورده بود ، بیبیچک رو توی بغلش پرت کردم.
با تعجب به من و بعد به بیبیچک نگاه کرد و گفت:
- این...چیه؟
+ ایسوو!! این بیبیچکه!
- بیبی..چی؟ اون یعنی چی؟
کلافه گفتم:
+ یعنی اینکه..من حاملهام!
اول شوکه شده نگاهم کرد و بعد با تتهپته پرسید:
- چی..چی؟؟
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضمو پس بزنم.
ایسو بلند شد و بهم نزدیکتر شد.
- فادیمه...و..واقعا؟
با تن صدای بلندی گفتم:
+ واقعا ایسو...اما...چرا میخندی تو؟ نمیبینی من..عصبانیم!
ایسو خواست سمتم بیاد و دستاشو روی شونههام بزاره که قبل از اون ، باریش و دوعا در حالی که گوشی دست باریش بود سمتمون دوییدن.
- مامان...داییه!
گوشی رو ازش گرفتم و هول زده جواب دادم.
+ داداش؟!
- فادیمه...چیکار میکنید؟ باریش میگه مامان بابام دعوا میکنن!
با تعجب اول به باریش و بعد به ایسو نگاه کردم.
+ دعوا؟ نه داداش..-
تو همین حین ایسو گوشی رو از دستم بیرون کشید و شروع به حرف زدن کرد.
- دادااش عادیلم..دایی شدنت برای سومین بار رو بهت تبریک میگم!
+ یعنی چی..دایی شدن اینا..برای بار سوم؟
- یعنی...بازم بچه میاد!
+ بچه؟؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن عجیبی گفت:
+ ماشالله به شما!
همون موقع سرم و ناباورانه تکون دادم که ایسو هم تلفن و قطع کرد و با دیدن نگاهم ، مظلومانه بهم خیره شد که کوسن مبل رو برداشتم و دنبالش افتادم که باریش و دوعا هم پشتِ سرم شروع به دوییدن کردن...
پایان
😭37❤🔥12
خب درنهایت به پارت خوشگل و پایانیِ این فنفیک هم رسیدیم🫠
خیلی دوسش داشتم و خوشحالم که کنارمون بودید💞
دوست دارم حالا که تموم شده همتون بیاید نظرتونو بگید ، بگید خودتون کجااشو بیشتر دوست داشتیدد🙂↔️
منتظرم :
خیلی دوسش داشتم و خوشحالم که کنارمون بودید💞
دوست دارم حالا که تموم شده همتون بیاید نظرتونو بگید ، بگید خودتون کجااشو بیشتر دوست داشتیدد🙂↔️
منتظرم :
@ZarahearsBot
😭24
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
-𝘈𝘧𝘧𝘦𝘥𝘦𝘳𝘴𝘪𝘯𝘪𝘻, 𝘴𝘪𝘻𝘪 𝘣𝘪𝘳 𝘺𝘦𝘳𝘥𝘦𝘯 𝘵𝘢𝘯ı𝘺𝘰𝘳 𝘮𝘶𝘺𝘶𝘮?
#𝘪𝘴𝘧𝘢𝘥 ┆ #𝘒𝘪𝘳𝘪𝘬_𝘩𝘢𝘵𝘪𝘳𝘢𝘭𝘢𝘳
😭15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
اگر روزی همهچیز فراموش شود، اگر نامها، خاطرهها و حتی آخرین نگاهها محو شوند... باز هم جایی در این دنیا ، عشقی باقی خواهد ماند که هرگز پژمرده نمیشود . روایتِ داستان ایسفاد ، در ادامهی فصلِ اول🩶؛ (طبقِ یکسری از اسپویل هایی که اومده بود) #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 @Evimizz1…
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥19💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول
«فادیمه»
تیمور شروع به شمارش کرد...
واقعا...از ته دلم میخواستم داداشم اسمه یا النی رو نجات بده ، خانواده ای که بعد بیست سال بهشون رسیده...
اشک توی چشمام جمع شده بود.
ــ یک...
- دو...
- سه...
ــ بدو یالا...عادیل کوچاری! بدو یکی رو نجات بده...!
کامیون ها روشن شدن...
با ترس و چشمای اشکی نگاهش میکردم...
با دیدن داداشم که دوید سمت النی ، توی دلم لبخندی زدم و چشمای اشکیم رو بستم.
صدای موتور کامیون هی نزدیک و نزدیک تر میشد و تمام بدنم از استرس میلرزید...
صدای قدمهایی رو شنیدم که بلند و محکم و سریع داشت سمتم می اومد و بعدِ چند لحظه ، من همراه با صندلی کشیده شدم...
با صدای تیری که اومد ، چشمامو باز کردم.
اونور تر از کامیون افتاده بودم...
یکی کنارم بود که پشتش بهم بود...
شبیه ایسو بود یا من اشتباه میکردم..؟!
ولی ایسو که داخل انبار زندانی بود..!
با لبخند تلخی که روی لبم اومد ، دنبال اسمه گشتم. اونم مثل من گوشه ای افتاده بود...
نگاهم افتاد به داداشم که النی رو نجات داده بود و کنار هم ایستاده بودن...
با تعجب به سمتی که تیمور بود نگاه میکردن که منم نگاهمو چرخوندم اونور.
درست نمیتونستم ببینم اما یکنفر که نقابی روی صورتش بود ، اسلحه گذاشته بود روی سر تیمور اما...
اون کی بود؟
نه لباسش شبیه آدمهای تیمور بود...نه کسی رو میشناختم که بتونه اینقدر راحت خودش رو به تیمور برسونه..!
ــ تیمور...! برای خودت بهتره که زن هارو رو وارد بازی های کثیفت نکنی...هر بلایی میخوای بیاری سر عادیل بیار!
+ تو دیگه کی هستی مرتیکه.؟! اصلا تو چرا دخالت میکنی..؟!
مرده اسلحه رو محکم تر روی سر تیمور فشار داد
ــ اونش..دیگه به تو مربوط نیست!
بعد به مردی که کنار من ایستاد بود اشاره زد که مرده چرخید..
پارچه ای به صورتش بسته شده بود که چهرهاش کامل مشخص نبود...
آروم کنارم نشست و شروع به باز کردنم کرد.
چشمایِآبی...شبیه به چشمایِ ایسو داشت..!
یعنی...ممکنه...خود ایسو باشه؟!
نه...نه ممکن نیست...ایسو توی انباره و...نمیتونه بیرون بیاد!
پس...این کیه که منو نجاتم داد..؟
پارچه رو از دهنم باز کرد و جوری نگاهم کرد که نمیتونستم بفهمم...
کمکم کرد بایستم.
هنوز سرم گیج میرفت و زانوهام توان نگه داشتنم رو نداشت برای همین ، دستم رو ناخودآگاه به بازوش چنگ زدم تا نیفتم...
برای چند لحظه فقط به چشمهاش خیره موندم
آبی...!
همون آبیِ آشنایی که هزار بار توی چشمهای ایسو دیده بودم..!
لبهام خشک شده بود
ــ تو...
چیزی نگفت...
فقط دستم رو از بازوش جدا کرد و یک قدم عقب رفت.
نگاهم هنوز روی صورت پوشیدهش بود..
ــ چشمات...
دوباره چیزی نگفت و روشو برگردوند.
رفت سمت مردی که با اسلحه کنار تیمور بود و من همینجوری خشک شده با نگاهم دنبالش کردم تا زمانی که داداشم اومد سمتم و النی رفت سمت اسمه.
ــ فادیمه...خوبی تاتارام؟
سرمو تکون دادم و کمکم کرد با هم رفتیم سمت اسمه و النی.
النی هنوز گیج و وحشتزده بود و اسمه هم روی زمین نشسته بود.
کنارشون زانو زدم.
ــ اسمه...؟!
اسمه با دیدنم دستهاش رو دورم حلقه کرد.
ــ فادیمه!
چشمهام رو بستم و برای چند لحظه فقط به آغوشش پناه بردم.
داداشم رو شنیدم که با عجله گفت:
ــ از اینجا برید!
+ تو چی پس؟
اسمه:
ــ تنهات نمیزاریم
مرد با نقابی که اسلحه داشت گفت:
ــ تیمور...ادماتو بردار و از اینجا برو !
و بعد هولش داد سمت ماشین.
تیمور سوار ماشین شد و گفت:
ــ این قضیه...اینجا...تموم...نمیشه! منتظرم باشید..!
ماشین تیمور از محوطه دور شد و چند لحظه همه ساکت موندیم.
داداشم برگشت سمت دو مرد نقابدار و چند قدم به طرفشون رفت.
ــ شما کی هستید؟
مردی که اسلحه دستش بود ، فقط نگاهش کرد.
ــ چرا...به ما کمک کردید؟
همچنان سکوت.
داداشم اخم کرد
ــ از کجا میدونستید ما اینجاییم؟
باز هم جوابی نشنید...
مردی که اسلحه داشت رو به اون مرد چشم آبی گفت:
+ بریم...کارهای دیگهای داریم!
اونم سرشو تکون داد و بدون هیچ جوابی به ما ، ازمون دور شدن.
چند لحظه فقط به جایی که رفته بودن خیره موندم.
صدای قدمهاشون کمکم دور و محو شد.
ولی اون چشمها...
هنوز جلوی چشمم بودن..!
چشمهایِ آبی!
همون رنگی که بارها...توی چشمهای ایسو دیده بودم!
ــ فادیمه؟
صدای اسمه منو به خودم آورد.
+ جانم؟
ــ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
لب باز کردم چیزی بگم، اما منصرف شدم.
+ هیچی...
داداشم نزدیکمون شد.
ــ باید بریم.
نگاهم افتاد بهش.
+ داداش...
ــ هوم؟
+ تو...اون مرد رو میشناختی؟
داداشم ابروهاشو تو هم کشید.
❤🔥29💋3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
ــ کدوم مرد؟
+ همونی که...اسلحه داشت!
ــ نه..
چند لحظه مکث کردم.
+ اون یکی...چی؟
نگاهم کرد.
ــ نه فادیمه...منم هیچکدومشون رو نمیشناسم!
سرمو پایین انداختم.
+ عجیبه...
ــ چی عجیبه؟
نگاهم رو بالا آوردم
+ هیچی..
یکم بعد ، دوتا ماشین از کوچاری اومد ؛
ایوبهان و بقیه...
ایوبهان از ماشین پیاده شد و رفت سمت داداشم..
ــ رئیس...ما...شنیدیم چی شده...سریع خودمونو رسوندیم! اما...اینجا که خبری نیست؟!
داداشم سری تکون داد
ــ حل شد...فعلا!
ایوبهان به من نگاهی انداخت
ــ فادیمه...تو خوبی؟!
فقط سرمو تکون دادم
ــ راستی رئیس...انبار...آتیش گرفته!
با شدت سرمو بالا آوردم
+چیییییی؟!
چرخیدم سمت داداشم و با بغض گفتم:
+داداش؟ ایسو....
داداشم با خشم زمزمه کرد
ــ ایسو...
اشکام بی اختیار ریختن و دویدم سمت ماشین..
اسمه هم سریع سوار شد..
حرکت کردم سمت کوچاری...
تموم مسیر افکار منفیم از اتفاقایی که ممکن بود افتاده باشه رو پس زدم..
وقتی رسیدم ، انبار سوخته بود و آتیش رو خاموش کرده بودن..
+ همونی که...اسلحه داشت!
ــ نه..
چند لحظه مکث کردم.
+ اون یکی...چی؟
نگاهم کرد.
ــ نه فادیمه...منم هیچکدومشون رو نمیشناسم!
سرمو پایین انداختم.
+ عجیبه...
ــ چی عجیبه؟
نگاهم رو بالا آوردم
+ هیچی..
یکم بعد ، دوتا ماشین از کوچاری اومد ؛
ایوبهان و بقیه...
ایوبهان از ماشین پیاده شد و رفت سمت داداشم..
ــ رئیس...ما...شنیدیم چی شده...سریع خودمونو رسوندیم! اما...اینجا که خبری نیست؟!
داداشم سری تکون داد
ــ حل شد...فعلا!
ایوبهان به من نگاهی انداخت
ــ فادیمه...تو خوبی؟!
فقط سرمو تکون دادم
ــ راستی رئیس...انبار...آتیش گرفته!
با شدت سرمو بالا آوردم
+چیییییی؟!
چرخیدم سمت داداشم و با بغض گفتم:
+داداش؟ ایسو....
داداشم با خشم زمزمه کرد
ــ ایسو...
اشکام بی اختیار ریختن و دویدم سمت ماشین..
اسمه هم سریع سوار شد..
حرکت کردم سمت کوچاری...
تموم مسیر افکار منفیم از اتفاقایی که ممکن بود افتاده باشه رو پس زدم..
وقتی رسیدم ، انبار سوخته بود و آتیش رو خاموش کرده بودن..
❤🔥39💔1💋1
کنکوریای عزیزم امیدوارم که به بهترین شکل آزمون بدید و بهترین نتیجهی ممکن رو بگیرید🩶
💘15🍓5
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
❤🔥19