𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم - یکهفته بعد- «دانایکل» ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شمارهی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید. اتاقِ 126... در حالی که با چشماش دنبال شماره میگشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد. با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم
«فادیمه»
متعجب و ترسیده به صحنه رو به روم نگاه میکردم.. ایسو ، غرق خون جلوی پام افتاده بود...
انگار زانوهام برای نگهداشتنم ، توانی نداشتن.
یک قدم سمتش برداشتم و با نهایت توانی که داشتم اسمش رو فریاد زدم.
+ ای....ایسووووو
و بعد با زانو کنارش فرود اومدم.
چشماش نیمه باز بودن و با درد نفس میکشید.
با دستای لرزون سرشو گرفتم و روی پام گذاشتم. پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و اشکام ناخودآگاه از روی گونم غلطیدن و روی گونه ایسو ریختن.
+نه...ایسو نه. چیزیت نمیشه. چیزیت نمیشه...نباید منو تنها بزاری اگ...اگه بمیری که...من خودم میکشمت ایسو...!
- گریه...نکن!
با شنیدن صدای ضعیفش ، گریهم شدت گرفت.
توی اون حالش هم..به فکر من بود..!
انگار که کوچولوهام متوجه شده بودن حال باباشون خوب نیست...حرکتشون رو حس کردم.
دست لرزونمو از روی گونه ایسو برداشتم و روی شکمم گذاشتم
+آروم باشین کوچولوهای مامان... چیزی نمیشه..باباتون...چیزیش نمیشه!
دوباره دستمو روی گونه ایسو گذاشتم و شروع کردم به نوازش کردن گونش.
اشک جلوی چشمام باعث شده بود تار ببینم...
وقتی دستی روی شونم نشست تازه متوجه اطرافم شدم..
صدای آژیر آمبولانس همهجا رو پر کرده بود، اما انگار... من هیچچیز رو درست نمیشنیدم!
چاکیر فیدان رو گرفته بود و داداشم کنارم زانو زده بود
ــ تاتارام؟
با بغض و اشک بهش نگاه کردم که سمتم اومد و بغلم کرد.
چند نفر از امدادگرها با عجله خودشونو به ایسو رسوندن.
یکیشون کنارم نشست و با آرامش گفت:
ــ خانم، یه ذره فاصله میگیرید لطفا..
+ نه...
ــ باید بتونیم بهش کمک کنیم..
به ایسو نگاه کردم.
دلم نمیخواست حتی برای یک لحظه دستمو ازش جدا کنم ، دیر که نشده بود..؟
+ایسو...
صدام اونقدر آروم شده بود که خودم هم به سختی شنیدمش.
+من اینجام...باشه؟
با لبخندی که به زور سعی داشت نگهش داره سرش رو اروم تکون داد.
آروم دستم رو از دستش جدا کردم.
داداشم بلندم کرد و از ایسو فاصله گرفتیم.
امدادگرها هم سریع ایسورو توی امبولانس گذاشتن
+ داداش؟ چرا وایسادیم؟ بریم..بریم پیش ایسو!
ــ میریم تاتارام..میریم
با عجله سمت ماشین رفتیم.
هنوز صدای آژیر آمبولانس توی گوشم بود و چشمام فقط دنبال چراغهای قرمزش میگشت.
+ داداش... توروخدا زودتر...
داداشم در ماشین رو برام باز کرد.
ــ آروم باش تاتارام ، منم استرس دارم میبینی که؟
سوار شدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم.
+کوچولوها... باباتون اونجاست...
صدام میلرزید.
+باید بریم پیشش... نباید تنهاش بذاریم ، باشه؟
داداشم بدون حرف ماشین رو روشن کرد و با عجله راه افتاد.
چند دقیقه بعد، آمبولانس از جلوی چشممون ناپدید شد.
+داداش... کجا رفت؟
ــ جلوتره... نگران نباش.
چشمامو بستم و سعی کردم نفس بکشم اما تصویر ایسو از جلوی چشمام کنار نمیرفت...
اشکام دوباره سرازیر شدن.
+ من... من هنوز بهش نگفتم!
ــ چیو؟
+ اینکه... من بخشیدمش.. اینکه چقدر دوسش دارم.. اینکه باید باید کوچولوها رو باهم بزرگ کنیم..داداش!
داداشم چیزی نگفت و فقط دستشو محکم روی فرمون فشار داد.
چند دقیقه بعد جلوی بیمارستان رسیدیم.
همین که ماشین متوقف شد، قبل از اینکه داداشم چیزی بگه پیاده شدم.
ــ فادیمه...اروم باش!
اما من فقط میدویدم.
+ایسو...
وسط بیمارستان داد میزدم
+ایسو..ایسو..کجایی؟
صدام توی راهروی بیمارستان میپیچید و چند نفر با تعجب بهم نگاه میکردن.
پرستار اومد سمتم
ــ چیشده خانم آروم باشید
+ نمیتونم..شوهرم کجاست؟
ــ شوهرتون؟
+ اسماعیل فورتونا
ــ انتهای سالن...اتاق عمل.
داداشم اومد سمتم.
دستم رو گرفت روی صندلی جلوی اتاقِ عمل ، نشستیم.
اشکام بدون اختیار از چشمام سرازیر میشدن، سرم گیج میرفت و تار میدیدم اما نگاهمو از اون در لعنتی نمیگرفتم.
داداشم کلافه توی راهرو قدم میزد.
اون چند ساعت ، به اندازه یک سال گذشت و بالاخره دکتر درو باز کرد و بیرون اومد که با عجله پاشدم و سمتش رفتم.
با ذرهی امیدی که ته دلم داشتم اشکام رو پس زدم و پرسیدم:
+ دکتر...چیشد؟حال شوهرم چطوره؟
ــ همسرش هستین؟ وضعیتشون بد نیست...خطر رو رد کردن ولی فعلا چیز قطعی نمیشه گفت.
صدای دکتر توی سرم میپیچید و سرگیجم بیشتر شد ، تمومِ تلاشم رو کردم که سرپا وایسم و با اینکه برام سخت بود اما موفق شدم..
نفسمو اروم بیرون دادم و با کمک داداشم دوباره روی صندلی نشستم.
اروم دستمو روی شکمم کشیدم و با شنیدن صدای پاهایی که سمتمون میومد سرمو بالا اوردم.
اوروچ ، الینا و زنداداشم.
با دیدن زنداداشم که جلوتر از همشون بود و آغوشش رو برام باز کرده بود ، خودم رو توی بغلش انداختم.
😭27❤🔥13
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم - یکهفته بعد- «دانایکل» ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شمارهی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید. اتاقِ 126... در حالی که با چشماش دنبال شماره میگشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد. با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با…
دستشو با محبت روی موهام کشید و گفت:
- آروم باش دخترم...هیچی نمیشه!
لبخندی که زدم خیلی دووم نیاورد و اشکام شروع به ریختن کردن.
از بغل زنداداشم بیرون اومدم و الینا رو بغل کردم.
+ آروم باش.باشه؟
از بغلش که بیرون اومدم ، اوروچ با تردید قدمی سمتم برداشت.
- زنداداش...خوبی؟
+ خوبم.
- اونی که تیر زد..کی بود؟
+ فی...فیدان. دختر دوست مامانتون..
- فیدان؟
اشفته دستشو روی صورتش کشید.
- باشه...باشه همه چیز درست میشه..نگران نباشید!
اروم سرم رو تکون دادم.
تو همین حین ، با باز شدن در اتاق عمل و دیدن پرستارهایی که بیماری رو روی تخت میاوردن ، از جام بلند شدم و سمتش رفتم.
با دیدن چهرهی رنگ پریدهی ایسو و ماسکی که روی صورتش بود اشکام دوباره شروع به ریختن کردن.
چشماش بسته بودن...
تموم افکار منفیم رو پس زدم..
دست ایسو رو توی دستم گرفتم و همراه با تختش حرکت کردم.
- ایسو؟چشماتو باز میکنی..؟
بعد با خندهی تلخی گفتم:
- فقط بهخاطرِ بچهها!
که گفتن این جملهم ، با ریختن دوبارهی اشکام مساوی شد.
- به خاطرِ من...نمیشه؟
جلوی در اتاق که رسیدیم ، پرستار جلوم رو گرفت و تخت رو به داخل اتاق هدایت کردن.
- چیکار میکنی؟ میخوام ببینمش!
+ نمیشه خانوم ، فعلا باید دکتر بیاد!
دستم از دست ایسو جدا شد و با چشمای اشکی از پشت شیشه بهش خیره شدم.
توان مقاومت نداشتم..
هیچی نخورده بودم و عملا اصلا حواسم به بچهها نبود..!
تو همین حین ، دکتر سمت اتاق ایسو رفت که با استرس سمت داداشم اینا رفتم.
- داداش!
+ آروم باش عزیزِ داداش!
بعد چند دقیقه که نمیدونم چند بار نفس عمیق کشیدم و قدم زدم ، دکتر بیرون اومد.
با استرس سمتش رفتم و داداشم هم پشتم اومد که دکتر با نگاه کردن بهم گفت:
- مثل اینکه حالتون خیلی خوب نیست. شما بشینید.
و رو به بقیه گفت:
- به جز همسرشون کی اینجاست؟
اوروچ سمتش اومد و دکتر با نگاهی اروم ، شروع به حرف زدن باهاش کرد.
نگاهم همش روی اوروچ بود تا اینکه از دکتر تشکر کرد و سمتمون برگشت.
+ اوروچ..چیگفت؟
- آروم باش دخترم...هیچی نمیشه!
لبخندی که زدم خیلی دووم نیاورد و اشکام شروع به ریختن کردن.
از بغل زنداداشم بیرون اومدم و الینا رو بغل کردم.
+ آروم باش.باشه؟
از بغلش که بیرون اومدم ، اوروچ با تردید قدمی سمتم برداشت.
- زنداداش...خوبی؟
+ خوبم.
- اونی که تیر زد..کی بود؟
+ فی...فیدان. دختر دوست مامانتون..
- فیدان؟
اشفته دستشو روی صورتش کشید.
- باشه...باشه همه چیز درست میشه..نگران نباشید!
اروم سرم رو تکون دادم.
تو همین حین ، با باز شدن در اتاق عمل و دیدن پرستارهایی که بیماری رو روی تخت میاوردن ، از جام بلند شدم و سمتش رفتم.
با دیدن چهرهی رنگ پریدهی ایسو و ماسکی که روی صورتش بود اشکام دوباره شروع به ریختن کردن.
چشماش بسته بودن...
تموم افکار منفیم رو پس زدم..
دست ایسو رو توی دستم گرفتم و همراه با تختش حرکت کردم.
- ایسو؟چشماتو باز میکنی..؟
بعد با خندهی تلخی گفتم:
- فقط بهخاطرِ بچهها!
که گفتن این جملهم ، با ریختن دوبارهی اشکام مساوی شد.
- به خاطرِ من...نمیشه؟
جلوی در اتاق که رسیدیم ، پرستار جلوم رو گرفت و تخت رو به داخل اتاق هدایت کردن.
- چیکار میکنی؟ میخوام ببینمش!
+ نمیشه خانوم ، فعلا باید دکتر بیاد!
دستم از دست ایسو جدا شد و با چشمای اشکی از پشت شیشه بهش خیره شدم.
توان مقاومت نداشتم..
هیچی نخورده بودم و عملا اصلا حواسم به بچهها نبود..!
تو همین حین ، دکتر سمت اتاق ایسو رفت که با استرس سمت داداشم اینا رفتم.
- داداش!
+ آروم باش عزیزِ داداش!
بعد چند دقیقه که نمیدونم چند بار نفس عمیق کشیدم و قدم زدم ، دکتر بیرون اومد.
با استرس سمتش رفتم و داداشم هم پشتم اومد که دکتر با نگاه کردن بهم گفت:
- مثل اینکه حالتون خیلی خوب نیست. شما بشینید.
و رو به بقیه گفت:
- به جز همسرشون کی اینجاست؟
اوروچ سمتش اومد و دکتر با نگاهی اروم ، شروع به حرف زدن باهاش کرد.
نگاهم همش روی اوروچ بود تا اینکه از دکتر تشکر کرد و سمتمون برگشت.
+ اوروچ..چیگفت؟
😭41❤🔥12
🤣24💔5
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
من وقتی گوشی رو برمیدارم میبینم زهرا گفته امشب پارت نداریم:
🤝19
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥20
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم «فادیمه» متعجب و ترسیده به صحنه رو به روم نگاه میکردم.. ایسو ، غرق خون جلوی پام افتاده بود... انگار زانوهام برای نگهداشتنم ، توانی نداشتن. یک قدم سمتش برداشتم و با نهایت توانی که داشتم اسمش رو فریاد زدم. + ای....ایسووووو و بعد…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم
- دکتر گفت خون زیادی از دست داده و به خون احتیاج داره.
بعد در حالی که دکمهی استین لباسش رو باز میکرد گفت:
- من میرم خون بدم.
آروم سرم رو تکون دادم.
بعد از رفتن اوروچ ، گوشی داداشم زنگ خورد که بلند شد و کمی اونور تر از ما جواب داد.
زنداداشم کنارم نشست و منو به خودش تکیه داد.
- چیزی میخوای؟
سرم رو به نشونهی "نه" تکون دادم.
تو همین حین،داداشم گوشیش رو قطع کرد و همزمان با اوروچ سمتمون اومد.
+ دختره اعتراف کرده که از طرف شریف تهدید شده..
اوروچ نفسش رو با صدای بلند بیرون داد.
+ فادیمه..تو که موقع تیرزدنش اونجا بودی باید بری اظهاراتت رو بگیرن.
سرم رو تکون دادم.
- میرم...میرم ولی ایسو فعلا حالش خوب نیست! بعدا میرم...
داداشم اروم موهام رو نوازش کرد و سرشو تکون داد.
+ زنداداش..میخوای با دکتر صحبت کنم بری ببینیش؟
با ذوق سرم رو بالا گرفتم.
- میشه؟
اوروچ سرش رو تکون داد و سمت یکی از پرستارا رفت و بعد چند دقیقه صحبت کردن ، سمتم اومد.
با استرس و یهکم خوشحالی از روی صندلی بلند شدم.
+ اول برو اون اتاق گان بپوش بعد..راستی..هر موقع به هوش اومد بگو دکترو صدا بزنم..
اول نگاهی به داداشم و زنداداشم انداختم و با دیدن لبخندشون ، سمت اتاقی که اوروچ با دست نشون داده بود رفتم.
بعد از پوشیدن لباس ، اروم و با پاهای لرزون سمت اتاق ایسو قدم برداشتم.
با بسته شدنِ در اتاق ، سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد.
به تخت ایسو نزدیک شدم.
رنگش پریده بود،ماسک اکسیژن صورتش رو پوشونده بود و دستگاهِ کنار تخت نفساش رو میشمرد.
صندلی رو نزدیک تختش هدایت کردم و روش نشستم.
به آرومی انگشتاش رو بین انگشتام گرفتم و با صدای لرزون شروع به صحبت کردم.
- ایسو...باشه دیگه...میدونی که من خیلی وقته بخشیدمت...کی قراره چشماتو باز کنی؟
اون یکی دستمو روی شکمم کشیدم.
- یهبار دیگه..به خاطر کوچولوهامون..هنوز که اسمشونو انتخاب نکردیم!
جوابی نمیشنیدم...
اشکام روی گونههام خشک شدن.
پلکهام کمکم سنگین شدن و سرمو روی لبهی تخت گذاشتم.
نمیدونم چقدر گذشت که با تکون خوردن دستش که توی دستم بود ، بیدار شدم.
ایسو...به هوش اومده بود!
چشمام دوباره پر از اشک شدن ، این بار از ذوق..
لبخند کوچیکی روی لبام نشست.
دلم میخواست بپرم بغلش و دوباره بگم "فقط به خاطرِ بچههاست".
با یادآوری حرف اوروچ ، خودمو جمع کردم و بلند شدم تا برم بیرون ؛ ولی دنیا دور سرم چرخید.
از صبح هیچی نخورده بودم و حواسم به کوچولوهاهم نبود.
یکی از دستام و به میلهی کنار تخت گرفتم.
پاهام شل شد و داشتم میوفتادم که متوجه دستی دور کمرم شدم.
به سختی سرمو برگردوندم و اخرین چیزی که دیدم ، تصویری از ایسو بود که با درد و نفسنفس زنون در حالی که سرم از دستش دراومده بود، منو محکم گرفته بود که نیوفتم و بعد چشمام بسته شدن...
«دانایِکل»
ایسو در حالی که خودش برای نفس کشیدن تقلا میکرد ، فادیمه رو گرفته بود.
از درد چشماش رو روی هم فشار میداد و با صدایی که ضعیف بود اما توی اتاق پیچید داد زد:
- کمک! فادیمه؟!
تو همین حین در اتاق باز شد و اول عادیل و بعدش پرستار وارد اتاق شدن.
عادیل خواهرش رو بغل کرد و پرستار به ایسو کمک کرد دوباره روی تخت دراز بکشه.
برای چند لحظه چشمهاش رو بست و وقتی باز کرد ، فقط پرستار رو بالای سرش دید.
خبری از فادیمه نبود...
- فاد..یمه کجاست؟
+ همسرتون؟ ضعف کردن ، براشون سرم وصل کردیم.ایسو اروم نفسش رو بیرون داد.
-
نیمههای شب ، فادیمه چشماش رو باز کرد.
سرم هنوز توی دستش بود.
اول فقط متوجه سقف و سکوت بیمارستان بود و بعد توی یک لحظه همهچیز از جلوی چشماش رد شد.
ایسو...
تیر...
عمل...
با سرگیجه از روی تخت بلند شد و بعد از اینکه سرم رو توی دستش گرفت ، از اتاق بیرون رفت.
پرستاری که توی راهروی بیمارستان بود سمتش اومد و جلوشو گرفت.
- عزیزم ضعف داشتی ، فعلا باید استراحت کنی!
ولی فادیمه گوش نکرد و فقط سعی کرد با پس زدن پرستار به راهش ادامه بده.
صدای عادیل از پشت سرش به گوشش رسید:
+ فادیمه ، کجا؟
موهای عادیل به هم ریخته و به خاطر بیخوابی ، چشماش قرمز شده بودن.
- داداش...ایسو کجاست؟ عشق
عادیل فقط نفسش رو بیرون داد و پشت سر فادیمه نگاه کرد.
فادیمه با تعجب و نگاهی پرسشی برگشت که ایسورو دید.ه
با لباس بیمارستان و موهایی که بههم ریخته بودن ، به چهارچوب در تکیه داده بود.
نگاهش به فادیمه نرم بود.
فادیمه با دیدن خونِ خشک شدهی دور زخم سرمش ، با قدم های اروم و کوچیک سمتش رفت.
- ایسو...تو چرا اومدی پایین؟
ایسو بدون اینکه جواب بده لنگ لنگان جلوتر اومد.
+ حالت خوبه؟
فادیمه سرش رو تکون داد.
ایسو دستش رو جلو اورد و اشکِ خشکشدهی گوشهی چشمش رو پاک کرد.
+ کوچولوها چطورن؟
فادیمه اروم دستش رو روی شکمش کشید.
- خوبن...
😭45❤🔥8
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
والا... پسره بیشتر به جای اینکه شبیه اردم شه شبیه بوراک شده ولی خب بپذیرید دیگه🫠🤣خودتون میدونین مقصود چی و کیه🤣بقیه اش، مهم نیست 😭در اصل پارت امشب خیلی وایب این عکس و میده 🫠💔😭
😭17
خب اینجانب به اطلاع میرساند که فردا شب با پارت آخر 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 پذیرایِ شما خوشگلا هستیم👀
حالا فعلا تصمیم نگرفتیم پایانشو جوری تموم کنیم که بخندید یا گریه کنید🙂↕️!
حالا فعلا تصمیم نگرفتیم پایانشو جوری تموم کنیم که بخندید یا گریه کنید🙂↕️!
😭25❤🔥4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم - دکتر گفت خون زیادی از دست داده و به خون احتیاج داره. بعد در حالی که دکمهی استین لباسش رو باز میکرد گفت: - من میرم خون بدم. آروم سرم رو تکون دادم. بعد از رفتن اوروچ ، گوشی داداشم زنگ خورد که بلند شد و کمی اونور تر از ما جواب داد.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم
ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد.
نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه...
به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت.
رنگِ واقعی چشماش رو نه اما یه چیزی رو خوب میفهمید، درسته که آبی نیستن ولی ایسورو توی خودشون غرق میکنن...
هر دو به هم نگاه میکردن و زمان از دستشون در رفته بود.
ایسو با نگاه به سرمِ تموم شدهای که دستِ فادیمه بود ، دستش رو گرفت و بالا اورد.
با احتیاط سوزن سرم رو از دستش بیرون کشید و تمام مدت حواسش بود که فادیمه اذیت نشه.
فادیمه اینبار بی خیال غرورش شد و یکدفعه ایسو رو بغل کرد اما مراقب بود که ایسو اذیت نشه.
ایسو اول تعجب کرد اما بعد آروم دستاش رو دور کمر فادیمه حلقه کرد.
لبخند محوی روی لباش نشست و آروم زمزمه کرد:
ــ بخاطر کوچولوها !
فادیمه دستاشو دور گردن ایسو محکم تر حلقه کرد.
+ نه...اینبار نه! اینبار بخاطر خودم.
و آروم تر گفت:
+ دلم برات تنگ شده بود...شوهر تیغ ماهیم!
عادیل که تا اون لحظه داشت نگاهشون میکرد ، لبخندی به صحنه رو به روش زد و آروم رفت تا کمی استراحت کنه.
ایسو هیچی نگفت.
توی ذهن خودش، حرف فادیمه رو حلاجی میکرد که فادیمه این سکوت ایسو رو به اشتباه چیز دیگه ای برداشت کرد.
آروم دستاشو از دور گردن ایسو باز کرد و ازش فاصله گرفت.
سرش رو پایین انداخت و با بغض گفت:
ــ هنوز دلخوری؟ من که بخشیدمت..تو..؟
ناخواسته قطره اشکی از چشمش چکید که ایسو دستشو زیر چانه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد.
توی چشمای فادیمه نگاه کرد و لبخندی زد.
ــ زنِعزیزم؟ من میتونم از تو دلخور باشم؟
- از تو دلخور نیستم...از خودم دلخور و عصبیم چون شب عروسیمون به خودم قول دادم نزارم گریه کنی و...از همون موقع همش چشمات خیسن...!
فادیمه چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
انگار انتظار شنیدن هر چیزی جز این رو داشت.
لبهاش لرزیدن و با صدای آرومی گفت:
+پس...هنوز دوسم داری...نه؟
لبخند ایسو محوتر شد.
دستش رو آروم از زیر چونهی فادیمه برداشت و روی گونهش گذاشت.
ــ هیچوقت...
با تاکید ادامه داد:
- هیچوقت...از دوست داشتنت دست نکشیدم!
فادیمه با همون چشمای خیس لبخندی زد و دوباره ایسو رو بغل کرد.
متوجه نبود که چقدر دلش برای بغل شوهرش تنگ شده بود...
آروم توی گوش ایسو گفت:
+ منم...هیچوقت از دوست داشتنت دست نکشیدم! ازت عصبی بودم ولی دوست داشتم...
+ حتی از اینکه تورو دوست داشتم هم عصبی بودم!
ایسو یکی از دستاشو دور کمر فادیمه حلقه کرده بود و با دستِ دیگهش موهای فادیمه رو نوازش میکرد.
ــ هنوزم عصبی؟
فادیمه سرشو به چپ و راست تکون داد
+ نه دیگه...عصبانیتی نیست!
و حلقه دستاشو تنگ تر کرد که ایسو کمی دردش گرفت
و ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد.
فادیمه متوجه شد و سریع دستهاشو شل کرد.
+آخ... ببخشید! درد گرفت؟
ایسو لبخند کمرنگی زد و دستش رو روی بازوی فادیمه گذاشت.
ــ یه کم...
فادیمه با نگرانی به ایسو نگاه کرد.
+ نباید این همه مدت اینجا وایسی...تازه عمل شدی!
و بعد دست ایسو رو گرفت و داخل اتاق برد.
کمکش کرد روی تخت بخوابه و خودش هم روی صندلی که کنار تخت بود نشست.
به آرومی دستِ ایسو رو گرفت.
چیزی که میخواست بگه براش خیلی سخت بود اما به هرحال ، اگر نمیگفت آروم نمیگرفت.
+ایسو...من باید ازت معذرت خواهی کنم..
ایسو با تعجب بهش نگاه کرد
ــ بابت چی؟
فادیمه سرشو رو انداخت پایین
+بابت اون روز که بغلم کردی...نباید اون حرفا رو میزدم اص...-
ایسو نزاشت ادامه بده و گفت:
ــ باشه...مهم نیست!،
فادیمه سرش رو تکون داد و همون موقع پرستار وارد اتاق شد.
ــ خب آقای فورتونا..ظاهراً حالتون خوبه!
وقت داروتونه و باید بگم که این دارو خواب اوره احتمالا یه چند ساعتی رو میخوابید.
ایسو همونجوری که فادیمه رو نگاه میکرد سرشو تکون داد.
پرستار دارو به ایسو داد و بعد خواست خون رو از روی دستش پاک کنه که فادیمه با ذوق گفت:
+ میشه من انجام بدم؟
پرستار سری تکون داد و بعد از اینکه پد رو دست فادیمه داد ، از اتاق بیرون رفت.
فادیمه دست ایسو رو گرفت و با احتیاط پاکش کرد و
ایسو هم با لبخند بهش خیره شده بود.
چشماش داشت کم کم سنگین میشد اما با این حال ، پد دیگهای برداشت و خونی که روی دست فادیمه بود هم پاک کرد...
فادیمه سرش رو بالا آورد و با دیدن ایسو که داشت در برابر خوابیدن مقاومت میکرد ، لبخندی زد.
بعد از بلند شدن از روی صندلی ، روی ایسو خم شد و بوسهای روی گونهش گذاشت.
ایسو با تعجب بهش نگاه میکرد
❤🔥30😭6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم - دکتر گفت خون زیادی از دست داده و به خون احتیاج داره. بعد در حالی که دکمهی استین لباسش رو باز میکرد گفت: - من میرم خون بدم. آروم سرم رو تکون دادم. بعد از رفتن اوروچ ، گوشی داداشم زنگ خورد که بلند شد و کمی اونور تر از ما جواب داد.…
+ زودباش..بخواب!
لبخند ایسو پر رنگ تر شد
ــ یعنی..یبار دیگه بوسم بکنی.. قول میدم همین الان بخوابم !
فادیمه خندید.
بعد از این همه مدت...
خم شد و دوباره گونهشو بوسید.
ایسو لبخندش عمیق تر شد و چشماشو بست
ــ کاش همیشه اینطوری میخوابیدم!
فادیمه دست ایسو رو که هنوز توی دستش بود آروم نوازش کرد تا زمانی که نفس هاس منظم شدن.
آروم دستش رو رها کرد و از اتاق بیرون رفت.
با چشم دنبال عادیل میگشت تا بالاخره کنار اوروچ دیدش.
سمتشون رفت و پرسید:
+ داداش...شریف رو گرفتین؟
عادیل آروم سرشو به نشونه مثبت تکون داد.
+ منو ببرید...میخوام قبل از زندان رفتنش ببینمش!
اوروچ نگران نگاهی به فادیمه انداخت
ــ باشه زنداداش...اما...-
+ میخوام ببینمش!
عادیل سری تکون داد
ــ باشه...بریم تاتارام!
هر سه از بیمارستان بیرون اومدن و به سمت جایی که شریف زندانی بود رفتن.
«فادیمه»
بعد از نیم ساعت به یه کلبه رسیدیم.
وقتی پیاده شدیم چاکیر و چند نفر دیگه دمکلبه وایساده بودن که با دیدن ما سمتمون اومدن و مارو تا کلبه همراهی کردن.
کلبه خالی بود...
فقط یه شومینه گوشه کلبه بود و دوتا صندلی وسط کلبه که شریف و فیدان رو کنار هم به صندلی ها بسته بودن...
با دیدن فیدان، تمام خشم و ترسی که از لحظهی تیر خوردن ایسو توی وجودم جمع شده بود، یکدفعه شعلهور شد.
چند قدم تند سمتش برداشتم و موهاشو توی مشتم جمع کردم.
فیدان با ترس سرشو بالا آورد.
ــ فادیمه...
+اسم منو نیار!
صدام از شدت عصبانیت میلرزید.
موهاشو رها کردم و چند قدم عقب رفتم.
نفسهام سنگین شده بود..
+ تو...چطور تونستی به ایسو تیر بزنی؟
+نه..نه...هدف تو بچههای من بودن...تو چقد پستی که میخواستی دوتا بچهرو بکشی؟
فیدان با گریه گفت:
ــ تقصیر من نبود...شریف گفت...اون منو با مامانم تهدید کرد..
چند قدم رفتم سمت شریف و رو به روش ایستادم
- تو...از خودتم خجالت نمیکشی...میخواستی بچههای برادرزادهتو بکشی؟
و بعد تف کردم توی صورتش.
شریف سرش و بالا آورد و بهم نگاهی انداخت
ــ خودشو که نمیخواستم بکشم و تورو سیاه بخت کنم "عروس فادیمه"...اما خب انگار اون دوست داشت که بمیره که سپر شما شد!
از حرص چشمامو محکم روی هم فشار دادم و مشتی به صورتش زدم...
مشتَم که به صورت شریف خورد، چند لحظه دستم توی هوا موند.
نفسهام تند شده بودن و قلبم اونقدر محکم میزد که انگار میخواست از سینهم بیرون بزنه.
شریف سرش رو به سمت دیگهای چرخوند و پوزخند زد
ــ ضرب دست خوبی داری عروس فادیمه!
خواستم مشت دیگهای به صورتش بزنم که اوروچ مانع شد.
ــ زنداداش...بستشه! قراره چند ساعت دیگه به پلیس تحویلش بدیم!
سرمو تکون دادم و پشتمو کردم به شریف.
روبه روی در ایستادم و بلند گفتم:
+ اما بهنظرِ من... بهتره فردا یه پلیس تحویلش بدین.. امشبو بزارینش توی یه هتل خصوصی!
بعد از کلبه بیرون رفتم و رو به چاکیر گفتم:
- چاکیر...امشب...شریف و توی همون چاه زندانی کن...میشه؟
چاکیر با لبخند سرشو تکون داد و داخل رفت که منم سوار ماشین شدم و منتظر داداشم و اوروچ موندم.
لبخند ایسو پر رنگ تر شد
ــ یعنی..یبار دیگه بوسم بکنی.. قول میدم همین الان بخوابم !
فادیمه خندید.
بعد از این همه مدت...
خم شد و دوباره گونهشو بوسید.
ایسو لبخندش عمیق تر شد و چشماشو بست
ــ کاش همیشه اینطوری میخوابیدم!
فادیمه دست ایسو رو که هنوز توی دستش بود آروم نوازش کرد تا زمانی که نفس هاس منظم شدن.
آروم دستش رو رها کرد و از اتاق بیرون رفت.
با چشم دنبال عادیل میگشت تا بالاخره کنار اوروچ دیدش.
سمتشون رفت و پرسید:
+ داداش...شریف رو گرفتین؟
عادیل آروم سرشو به نشونه مثبت تکون داد.
+ منو ببرید...میخوام قبل از زندان رفتنش ببینمش!
اوروچ نگران نگاهی به فادیمه انداخت
ــ باشه زنداداش...اما...-
+ میخوام ببینمش!
عادیل سری تکون داد
ــ باشه...بریم تاتارام!
هر سه از بیمارستان بیرون اومدن و به سمت جایی که شریف زندانی بود رفتن.
«فادیمه»
بعد از نیم ساعت به یه کلبه رسیدیم.
وقتی پیاده شدیم چاکیر و چند نفر دیگه دمکلبه وایساده بودن که با دیدن ما سمتمون اومدن و مارو تا کلبه همراهی کردن.
کلبه خالی بود...
فقط یه شومینه گوشه کلبه بود و دوتا صندلی وسط کلبه که شریف و فیدان رو کنار هم به صندلی ها بسته بودن...
با دیدن فیدان، تمام خشم و ترسی که از لحظهی تیر خوردن ایسو توی وجودم جمع شده بود، یکدفعه شعلهور شد.
چند قدم تند سمتش برداشتم و موهاشو توی مشتم جمع کردم.
فیدان با ترس سرشو بالا آورد.
ــ فادیمه...
+اسم منو نیار!
صدام از شدت عصبانیت میلرزید.
موهاشو رها کردم و چند قدم عقب رفتم.
نفسهام سنگین شده بود..
+ تو...چطور تونستی به ایسو تیر بزنی؟
+نه..نه...هدف تو بچههای من بودن...تو چقد پستی که میخواستی دوتا بچهرو بکشی؟
فیدان با گریه گفت:
ــ تقصیر من نبود...شریف گفت...اون منو با مامانم تهدید کرد..
چند قدم رفتم سمت شریف و رو به روش ایستادم
- تو...از خودتم خجالت نمیکشی...میخواستی بچههای برادرزادهتو بکشی؟
و بعد تف کردم توی صورتش.
شریف سرش و بالا آورد و بهم نگاهی انداخت
ــ خودشو که نمیخواستم بکشم و تورو سیاه بخت کنم "عروس فادیمه"...اما خب انگار اون دوست داشت که بمیره که سپر شما شد!
از حرص چشمامو محکم روی هم فشار دادم و مشتی به صورتش زدم...
مشتَم که به صورت شریف خورد، چند لحظه دستم توی هوا موند.
نفسهام تند شده بودن و قلبم اونقدر محکم میزد که انگار میخواست از سینهم بیرون بزنه.
شریف سرش رو به سمت دیگهای چرخوند و پوزخند زد
ــ ضرب دست خوبی داری عروس فادیمه!
خواستم مشت دیگهای به صورتش بزنم که اوروچ مانع شد.
ــ زنداداش...بستشه! قراره چند ساعت دیگه به پلیس تحویلش بدیم!
سرمو تکون دادم و پشتمو کردم به شریف.
روبه روی در ایستادم و بلند گفتم:
+ اما بهنظرِ من... بهتره فردا یه پلیس تحویلش بدین.. امشبو بزارینش توی یه هتل خصوصی!
بعد از کلبه بیرون رفتم و رو به چاکیر گفتم:
- چاکیر...امشب...شریف و توی همون چاه زندانی کن...میشه؟
چاکیر با لبخند سرشو تکون داد و داخل رفت که منم سوار ماشین شدم و منتظر داداشم و اوروچ موندم.
😭33❤🔥12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥24
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم
با صدای زنگ ، درو باز کردم که ایسو و پشت سرش اوروچ بالا اومدن.
ایسو کفشش رو دراورد و وارد خونه شد که اوروچ گفت:
+ خب...ایسو درد داشتی به من زنگ بزن..توام کاری داشتی زنگ بزن زنداداش!
- میومدی تو اوروچ!
سری تکون داد و گفت:
+ نه..دیره. خداحافظ.
من و ایسو هم خداحافظی کردیم که رفت و بعد رفتنش ، درو بستم.
ایسو با لبخند نگاهم میکرد که با خجالت چند تا پلک پشت سر هم زدم و گفتم:
- چیه؟
سرشو به چپ و راست تکون داد.
خواست کتشو دربیاره که سمتش رفتم و کمکش کردم.
- ایسو...چیزی میخوری یا میخوای بخوابی؟
+ گشنم نیست..
- باشه...
ایسو سمت اتاق رفت که بعد چند ثانیه مکث ، پشت سرش رفتم.
روی تخت نشسته بود و انگار...منتظر من بود!
با اومدنم سرشو بالا گرفت و با لبخند محوی گفت:
+ اومدی..!
لبخندی زدم و دستی به کمرم کشیدم.
- اومدم!
ایسو ، مثل قبلا روی تخت دراز کشید و اغوشش رو برام باز کرد.
با تصویری که از همهی روزهای قبل جلوی چشمام جون گرفت ، لبخند پررنگی زدم و کنارش دراز کشیدم.
ایسو دستشو دورم پیچید و سرشو توی موهام فرو برد.
انگار که بعد مدت ها تونسته نفس بکشه ، نفسش رو محکم بیرون داد و اروم گفت:
- دلم برای تو خیلی تنگ شده بود!
با لبخند دستمو سمت چپ سینهش گذاشتم.
+ ایسو...من چیِ توام؟
- زنم!
+ نه...
ایسو برای چند ثانیه فکر کرد و بعد با لبخند گفت:
- تو..."فادیمهی منی"!
با لبخند رضایت بخشی خودمو توی بغلش جمع کردم و چشمام رو با آرامش بستم.
-
با نوری که از پنجرهی اتاق رویچشمام افتاد ، از خواب بیدار شدم.
با دیدن دستی که روی شکمم بود ، سمت ایسو برگشتم .
وقتی چشمای باز ایسورو دیدم ، ترسیده "وایی" گفتم.
+ چیکار میکنی؟
- صبح بخیر!
لبخندی زدم و گفتم:
+ صبح بخیر!
ایسو سریع بلند شد نشست و گفت:
- ام..فادیمهم..خیلی وقته دکتر نرفتی..ببرمت امروز؟
با شنیدن "فادیمهم" لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
بعد خوردن صبحونه ، ایسو به بیمارستان زنگ زد و نوبت گرفت تا وقتی که بریم.
با شنیدن اسممون ، بلند شدیم تا سمت اتاق دکتر بریم.
نمیتونستم هیجانمو کنترل کنم..
این اولین باره که بعد از آشتی باهاش اومدیم سونوگرافی و این دفعه برای اینکه بینیم کوچولوهامون چین...
از هیجان زیاد دست ایسو رو فشار دادم که ایسو برگشت و با لبخند نگاهی بهم کرد
ــ فادیمهم...آروم باش! چرا انقدر استرس داری؟!
با حالت مظلومی گفتم:
+ایسو...اگه دوتاشون پسر باشن تو دوسشون نداری؟
ایسو اول با تعجب بهم نگاه کرد بعد دستشو دورم انداخت و گفت:
+هرچی باشن...دختر...پسر...من عاشقشونم!
اول لبخندی زدم اما بعد که فهمیدم چی گفته ازش جدا شدم و مشتی به بازوش زدم
+ مرتیکه.! پس من چی؟
بازم خندید و این حرصیم میکرد.
ــ تو که جات مشخصه..
و به قلبش اشاره زد که لبخندی بهش زدم و با هم وارد اتاق دکتر شدیم.
دکتر با دیدنمون لبخند گرمی زد
ــ فادیمه خانوم..بفرمایید روی تخت دراز بکشید.
رفتم سمت تخت و ایسو هم روی صندلی نشست.
دکتر لبخندی زد و دستگاه سونوگرافی رو روشن کرد.
ــ خب فادیمه خانم، آمادهاید کوچولوها رو ببینید؟
با ذوق و هیجان گفتم:
+خیلی..
دکتر دستگاه رو روشن کرد
ــ ظاهراً یکی از کوچولوها کمی همکاری بیشتری داره.
ایسو ابروهاشو بالا انداخت.
ــ یعنی چی؟
دکتر صفحه رو به سمتمون چرخوند.
ــ اگر اشتباه نکنم... این کوچولوی اول پسره.
چند لحظه مات موندم.
+ پ... پسر؟
ایسو لبخندش عمیقتر شد و نگاهش روی صفحه موند.
ــ پسرمون...
با شنیدن "پسرمون" قلبم جوری لرزید که لبخندی خودبهخود روی صورتم نشست.
+اون یکی چی...خانم دکتر؟
ــ بزارید ببینم!
ــ این کوچولوتون...یکم شیطونه اجازه نمیده درست ببینم!
ــ آها...صبر کن
دکتر چشماشو ریز کرد و گفت:
ــ خب بنظر میاد این یکی...یه دختر خانم شیطون باشه!
با شنیدن این جمله دستمو روی دهنم گذاشتم و چشمام پر از اشک شد.
+ایسو...
ایسو که از هیجان از روی صندلی بلند شده بود با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد بهم نگاه کرد!
ــ یه پسر...یه دختر...
لبخند گرمی بهش زدم و گفتم:
+ دختر و پسرِ ما..
ایسو با قدم های آروم سمتم اومد و طی یه حرکتی که بهش فکر نکرده بودم ، دستمو گرفت و بوسید.
ــ ممنونم
ایسو چند لحظه دستم رو توی دستش نگه داشت و با لبخند به صفحهی سونوگرافی خیره موند..
انگار که هنوز باورش نمیشد دو تا کوچولوی ما توی اون صفحه بودن.
دکتر با لبخند گفت:
ــ البته..فعلاً جنسیت رو با احتمال خیلی خوبی گفتیم، برای تأیید قطعیتر ممکنه در سونوگرافیهای بعدی دوباره بررسی بشه.
سرمو تکون دادم اما چشم از صفحه برنداشتم.
❤🔥34😭6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه…
+ میشه...دوباره نشونمون بدین؟
دکتر دستگاه رو کمی جابهجا کرد.
ــ اینجا سر کوچولوی پسرمونه... و این قسمت هم کوچولوی دخترمونه.
لبخند روی لبام نشست.
دست ایسو رو محکمتر گرفتم.
+ ایسو... فکر میکنی کدومشون بیشتر شبیه تو میشه؟
ایسو بدون مکث گفت:
ــ امیدوارم هر دوتاشون شبیه تو بشن.
با شیطنت ابرو بالا انداختم.
+ یعنی...حتی اگه یکم لجباز مثل من؟
خندید
ــ چاره ای نیست دیگه..فقط یکم پیر میشم!
مشتی به بازوش زدم که خندش بیشتر شد.
از روی تخت بلند شدم و لباسمو مرتب کردم.
هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود..
ایسو هم از دکتر تشکر کرد و وقتی از اتاق بیرون اومدیم دستمو گرفت و به سمت ماشین رفتیم.
به ماشین که رسیدیم درو برام باز کرد که بهش لبخند زدم و سوار شدیم.
ناخودآگاه بهش نگاه کردم
+ ایسو...تو واقعا دوست داری دوتاشون شبیه من بشن؟
ــ انقد خوشگلی..چرا دوست نداشته باشم؟
لبخندم با شنیدن حرفش عمیقتر شد اما سعی کردم ذوقم رو پنهان کنم.
صورتم رو سمت شیشه برگردوندم تا نفهمه چقدر خوشحال شدم.
دستمو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
+ واریم کوچولو.. بابات توی مطب دکتر گفت که تو اذیتش میکنی!
ایسو همونجوری که رانندگی میکرد با تعجب برگشت سمتم:
ــ کی گفتم اذیتم میکنه..؟ بعدشم واریم نه! دوعا..اسم دختر خوشگلم دوعاست!
+ نخیر...اسمش واریمه..اسم پسرمونم باریش!
باریشه
ــ اصلااااا اسم دخترمون دوعا اسم پسرمونم...
یکم فکر کرد و بعد گفت:
- نمیدونم...سرکانی چیزی!
با ناباوری نگاهش کردم
+چی..؟
ایسو سری تکون داد و دوباره به جاده خیره شد
- اصلا...من از اول باریش رو انتخاب کرده بودم!
ایسو نگاهی به من انداخت.
ــ خب منم از اول برای دخترمون اسم دوعا رو انتخاب کرده بودم!
+ ولی..تو حتی به من نگفتی!
ــ چون نزاشتی فادیمه!
خب...راست میگفت!
حرصی دست به سینه شدم و گفتم:
+ اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم
ایسو با تعجب بهم نگاه کرد
ــ چرا؟
جوابی ندادم
ــ فادیمهم؟
بازم چیزی نگفتم
ــ جانوم کاروم؟
رومو برگردونم سمت شیشه که تک خنده ای کرد .
ـــ یعنی...الان...واقعا...سر اسم بچه هامون قهر کردی؟
دوباره هم جواب ندادم که اونم سکوت کرد و فقط ماشین و به حرکت در اورد.
سرمو به پنجره تکیه داده بودم که ایسو ماشین رو نگهداشت.
بازار؟!
با تعجب سمتش برگشتم.
- منو چرا اوردی اینجا؟
+ فادیمهم...باشه دیگه! پیاده شو.
بعد خودش پیاده شد و منتظر وایساد که من پیاده شم.
کلافه سری به چپ و راست تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
با لبخند نگاهم کرد و ابروهاشو بالا داد.
نزدیکش که شدم ،دستشو بالا اورد و دور شونم انداخت.
توی بازار شروع به حرکت کردیم و بعد از اینکه جلوی یه فروشگاه بزرگ و شلوغ رسیدیم وایسادیم.
+ بریم...
قیل از اینکه وارد شیم ، دستشو سمتم گرفت و گفت:
+ دستمو بگیر...گمت نکنم!
لبخندی به این حرکتش زدم و دستشو گرفتم.
وارد مغازه شدیم و به سختی از میون جعیت از پله ها بالا رفتیم.
سرمو توی فروشگاه چرخوندم.
پر از لباس های کوچولو و رنگارنگ برای بچهها ، پر از اسباب بازی...
وسط فروشگاه وایساده بودیم.
نگاه ایسو روی من بود و من با ذوق اطرافمو نگاه میکردم.
- ایسو...اینجا!
اونم لبخندی زد و دستمو سمت یکی از قفسه ها کشید.
با دیدن دوتا عروسک که رنگ یکیشون صورتی و اونیکی آبی بود ، لبخند روی لبم پررنگ تر شد و حس میکردم ذوقم میخواد از چشمام بیرون بزنه.
ایسو عروسک صورتی رنگ و برداشت و با ذوق گفت:
+ این برای دخترمون..دوع-
با دیدن نگاهم حرفش رو خورد و فقط گفت:
+ هیچی دیگه...برای دخترمون!
لبخندی زدم و عروسک ابی رنگ رو برداشتم.
- اینم..برایِ پسرمون! باریش..
ایسو شاکی گفت:
+ فکر کنم مامانش ساواش رو بیشتر دوست داره ولی...بیخیال!
به این رفتارش خندیدم.
ایسو با دیدن قفسهی جوراب های کوچولو ، سمتشون رفت و چند جفت جوراب برداشت که البته برای هر کدوم نظر من هم میپرسید.
+ فادیمهم..این چطوره؟ واسه دخترمون...
+ فادیمه...اینا خیلی کوچولوان! مطمئنی اندازه پایِ بچهها میشن؟
بعد چند تا لباس هم برداشت..
وقتی برای استراحت روی صندلی نشستیم ، اروم روی شونش زدم و گفتم:
- ایسو...بابا شدن بهت میاد ها!
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد خیلی اروم گوشهی لبش بالا رفت.
+ بابا شدن؟
سرمو تکون دادم که چشماشو روی هم فشار داد.
- اومد! در اصل...مامان شدن به تو خیلی اومد! ایسو فورتونا جز فادیمه کوچاری و کوچولوهاش دیگه از این دنیا چی میخواد؟!
- دو سال بعد -
با عصبانیت از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و سمت ایسو رفتم.
روی مبل نشسته بود و داشت حساب و کتاب های شرکت رو انجام میداد.
دکتر دستگاه رو کمی جابهجا کرد.
ــ اینجا سر کوچولوی پسرمونه... و این قسمت هم کوچولوی دخترمونه.
لبخند روی لبام نشست.
دست ایسو رو محکمتر گرفتم.
+ ایسو... فکر میکنی کدومشون بیشتر شبیه تو میشه؟
ایسو بدون مکث گفت:
ــ امیدوارم هر دوتاشون شبیه تو بشن.
با شیطنت ابرو بالا انداختم.
+ یعنی...حتی اگه یکم لجباز مثل من؟
خندید
ــ چاره ای نیست دیگه..فقط یکم پیر میشم!
مشتی به بازوش زدم که خندش بیشتر شد.
از روی تخت بلند شدم و لباسمو مرتب کردم.
هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود..
ایسو هم از دکتر تشکر کرد و وقتی از اتاق بیرون اومدیم دستمو گرفت و به سمت ماشین رفتیم.
به ماشین که رسیدیم درو برام باز کرد که بهش لبخند زدم و سوار شدیم.
ناخودآگاه بهش نگاه کردم
+ ایسو...تو واقعا دوست داری دوتاشون شبیه من بشن؟
ــ انقد خوشگلی..چرا دوست نداشته باشم؟
لبخندم با شنیدن حرفش عمیقتر شد اما سعی کردم ذوقم رو پنهان کنم.
صورتم رو سمت شیشه برگردوندم تا نفهمه چقدر خوشحال شدم.
دستمو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
+ واریم کوچولو.. بابات توی مطب دکتر گفت که تو اذیتش میکنی!
ایسو همونجوری که رانندگی میکرد با تعجب برگشت سمتم:
ــ کی گفتم اذیتم میکنه..؟ بعدشم واریم نه! دوعا..اسم دختر خوشگلم دوعاست!
+ نخیر...اسمش واریمه..اسم پسرمونم باریش!
باریشه
ــ اصلااااا اسم دخترمون دوعا اسم پسرمونم...
یکم فکر کرد و بعد گفت:
- نمیدونم...سرکانی چیزی!
با ناباوری نگاهش کردم
+چی..؟
ایسو سری تکون داد و دوباره به جاده خیره شد
- اصلا...من از اول باریش رو انتخاب کرده بودم!
ایسو نگاهی به من انداخت.
ــ خب منم از اول برای دخترمون اسم دوعا رو انتخاب کرده بودم!
+ ولی..تو حتی به من نگفتی!
ــ چون نزاشتی فادیمه!
خب...راست میگفت!
حرصی دست به سینه شدم و گفتم:
+ اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم
ایسو با تعجب بهم نگاه کرد
ــ چرا؟
جوابی ندادم
ــ فادیمهم؟
بازم چیزی نگفتم
ــ جانوم کاروم؟
رومو برگردونم سمت شیشه که تک خنده ای کرد .
ـــ یعنی...الان...واقعا...سر اسم بچه هامون قهر کردی؟
دوباره هم جواب ندادم که اونم سکوت کرد و فقط ماشین و به حرکت در اورد.
سرمو به پنجره تکیه داده بودم که ایسو ماشین رو نگهداشت.
بازار؟!
با تعجب سمتش برگشتم.
- منو چرا اوردی اینجا؟
+ فادیمهم...باشه دیگه! پیاده شو.
بعد خودش پیاده شد و منتظر وایساد که من پیاده شم.
کلافه سری به چپ و راست تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
با لبخند نگاهم کرد و ابروهاشو بالا داد.
نزدیکش که شدم ،دستشو بالا اورد و دور شونم انداخت.
توی بازار شروع به حرکت کردیم و بعد از اینکه جلوی یه فروشگاه بزرگ و شلوغ رسیدیم وایسادیم.
+ بریم...
قیل از اینکه وارد شیم ، دستشو سمتم گرفت و گفت:
+ دستمو بگیر...گمت نکنم!
لبخندی به این حرکتش زدم و دستشو گرفتم.
وارد مغازه شدیم و به سختی از میون جعیت از پله ها بالا رفتیم.
سرمو توی فروشگاه چرخوندم.
پر از لباس های کوچولو و رنگارنگ برای بچهها ، پر از اسباب بازی...
وسط فروشگاه وایساده بودیم.
نگاه ایسو روی من بود و من با ذوق اطرافمو نگاه میکردم.
- ایسو...اینجا!
اونم لبخندی زد و دستمو سمت یکی از قفسه ها کشید.
با دیدن دوتا عروسک که رنگ یکیشون صورتی و اونیکی آبی بود ، لبخند روی لبم پررنگ تر شد و حس میکردم ذوقم میخواد از چشمام بیرون بزنه.
ایسو عروسک صورتی رنگ و برداشت و با ذوق گفت:
+ این برای دخترمون..دوع-
با دیدن نگاهم حرفش رو خورد و فقط گفت:
+ هیچی دیگه...برای دخترمون!
لبخندی زدم و عروسک ابی رنگ رو برداشتم.
- اینم..برایِ پسرمون! باریش..
ایسو شاکی گفت:
+ فکر کنم مامانش ساواش رو بیشتر دوست داره ولی...بیخیال!
به این رفتارش خندیدم.
ایسو با دیدن قفسهی جوراب های کوچولو ، سمتشون رفت و چند جفت جوراب برداشت که البته برای هر کدوم نظر من هم میپرسید.
+ فادیمهم..این چطوره؟ واسه دخترمون...
+ فادیمه...اینا خیلی کوچولوان! مطمئنی اندازه پایِ بچهها میشن؟
بعد چند تا لباس هم برداشت..
وقتی برای استراحت روی صندلی نشستیم ، اروم روی شونش زدم و گفتم:
- ایسو...بابا شدن بهت میاد ها!
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد خیلی اروم گوشهی لبش بالا رفت.
+ بابا شدن؟
سرمو تکون دادم که چشماشو روی هم فشار داد.
- اومد! در اصل...مامان شدن به تو خیلی اومد! ایسو فورتونا جز فادیمه کوچاری و کوچولوهاش دیگه از این دنیا چی میخواد؟!
- دو سال بعد -
با عصبانیت از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و سمت ایسو رفتم.
روی مبل نشسته بود و داشت حساب و کتاب های شرکت رو انجام میداد.
❤🔥27😭6
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه…
نگاهی به اطرافم انداختم.
باریش و دوعا کمی اونطرف تر روی زمین نشسته بودن و بازی میکردن.
دست به کمر جلوی ایسو وایسادم که سرشو بالا اورد و گفت:
- چیشده فادیمهم؟!
با بغضی که از عصبانیت بهم هجوم اورده بود ، بیبیچک رو توی بغلش پرت کردم.
با تعجب به من و بعد به بیبیچک نگاه کرد و گفت:
- این...چیه؟
+ ایسوو!! این بیبیچکه!
- بیبی..چی؟ اون یعنی چی؟
کلافه گفتم:
+ یعنی اینکه..من حاملهام!
اول شوکه شده نگاهم کرد و بعد با تتهپته پرسید:
- چی..چی؟؟
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضمو پس بزنم.
ایسو بلند شد و بهم نزدیکتر شد.
- فادیمه...و..واقعا؟
با تن صدای بلندی گفتم:
+ واقعا ایسو...اما...چرا میخندی تو؟ نمیبینی من..عصبانیم!
ایسو خواست سمتم بیاد و دستاشو روی شونههام بزاره که قبل از اون ، باریش و دوعا در حالی که گوشی دست باریش بود سمتمون دوییدن.
- مامان...داییه!
گوشی رو ازش گرفتم و هول زده جواب دادم.
+ داداش؟!
- فادیمه...چیکار میکنید؟ باریش میگه مامان بابام دعوا میکنن!
با تعجب اول به باریش و بعد به ایسو نگاه کردم.
+ دعوا؟ نه داداش..-
تو همین حین ایسو گوشی رو از دستم بیرون کشید و شروع به حرف زدن کرد.
- دادااش عادیلم..دایی شدنت برای سومین بار رو بهت تبریک میگم!
+ یعنی چی..دایی شدن اینا..برای بار سوم؟
- یعنی...بازم بچه میاد!
+ بچه؟؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن عجیبی گفت:
+ ماشالله به شما!
همون موقع سرم و ناباورانه تکون دادم که ایسو هم تلفن و قطع کرد و با دیدن نگاهم ، مظلومانه بهم خیره شد که کوسن مبل رو برداشتم و دنبالش افتادم که باریش و دوعا هم پشتِ سرم شروع به دوییدن کردن...
پایان
باریش و دوعا کمی اونطرف تر روی زمین نشسته بودن و بازی میکردن.
دست به کمر جلوی ایسو وایسادم که سرشو بالا اورد و گفت:
- چیشده فادیمهم؟!
با بغضی که از عصبانیت بهم هجوم اورده بود ، بیبیچک رو توی بغلش پرت کردم.
با تعجب به من و بعد به بیبیچک نگاه کرد و گفت:
- این...چیه؟
+ ایسوو!! این بیبیچکه!
- بیبی..چی؟ اون یعنی چی؟
کلافه گفتم:
+ یعنی اینکه..من حاملهام!
اول شوکه شده نگاهم کرد و بعد با تتهپته پرسید:
- چی..چی؟؟
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضمو پس بزنم.
ایسو بلند شد و بهم نزدیکتر شد.
- فادیمه...و..واقعا؟
با تن صدای بلندی گفتم:
+ واقعا ایسو...اما...چرا میخندی تو؟ نمیبینی من..عصبانیم!
ایسو خواست سمتم بیاد و دستاشو روی شونههام بزاره که قبل از اون ، باریش و دوعا در حالی که گوشی دست باریش بود سمتمون دوییدن.
- مامان...داییه!
گوشی رو ازش گرفتم و هول زده جواب دادم.
+ داداش؟!
- فادیمه...چیکار میکنید؟ باریش میگه مامان بابام دعوا میکنن!
با تعجب اول به باریش و بعد به ایسو نگاه کردم.
+ دعوا؟ نه داداش..-
تو همین حین ایسو گوشی رو از دستم بیرون کشید و شروع به حرف زدن کرد.
- دادااش عادیلم..دایی شدنت برای سومین بار رو بهت تبریک میگم!
+ یعنی چی..دایی شدن اینا..برای بار سوم؟
- یعنی...بازم بچه میاد!
+ بچه؟؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن عجیبی گفت:
+ ماشالله به شما!
همون موقع سرم و ناباورانه تکون دادم که ایسو هم تلفن و قطع کرد و با دیدن نگاهم ، مظلومانه بهم خیره شد که کوسن مبل رو برداشتم و دنبالش افتادم که باریش و دوعا هم پشتِ سرم شروع به دوییدن کردن...
پایان
😭37❤🔥12