𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
من بازم تا آخر عمر، مواظب هر سهتاتون میمونم "
عادیل سمت فادیمه رفت چشماشو ریز کرد.
ــ کی این موضوع رو فهمیدین و الان به ما میگین؟
+ سه روز پیش
ــ بعد الان به ما میگین؟
فادیمه سرشو انداخت پایین و گفت:
+ داداش.. ببخشید!
عادیل خندید.
دستشو زیر چونه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد
ــ بخاطر خواهر زاده هام...میبخشمتون.
بعد رو به من گفت:
ــ تو که روزا باید کارخونه باشی..فادیمه تنهاست! بهتره کوچاری بمونین اینجا اسمه و آلینا مواظبشن.
خواستم چیزی بگم ولی فادیمه زودتر گفت:
+ نگران نباش داداش ایسو برام پرستار
گرفته!
عادیل ابروهاشو بالا انداخت و دوباره منو مخاطبش قرار داد
ــ کیه؟
+فیدان..دخترِ دوست مامانم
ــ کارش چطوره؟
فادیمه گفت:
+ خوبه داداش..نگران نباش دختر خوبیه!
عادیل چند ثانیه ساکت موند و نگاهش بین من و فادیمه میچرخید.
بعد آروم گفت:
ــ فقط خوب بودن کافی نیست...ایسو!
سرمو بلند کردم.
ــ این روزا فادیمه تنها نیست... دو تا بچه هم همراهشه.
+ میدونم داداش.
ــ شناختی از دختره داری؟
قبل از اینکه جواب بدم، فادیمه با لبخند گفت:
ــ داداش، نگران نباش..خیلی حواسش بهم هست.
عادیل سری تکون داد اما معلوم بود هنوز کامل قانع نشده.
ــ من از روی بدبینی نمیگم... فقط...آدم تو این شرایط باید بیشتر حواسش جمع باشه!
الینا برای عوض کردن جو گفت:
ــ بابا ..نگران نباشیم الکی!
عادیل سرشو کج کرد
ــ بالاخره دارم دایی میشم دیگه.. باید حواسم به خواهر زاده هام باشه!
حق با داداش عادیل بود.
باید راجب فیدان تحقیق کنم..
خوب نیست همینجوری فادیمه و بچه ها رو بهش بسپارم!
عادیل سمت فادیمه رفت چشماشو ریز کرد.
ــ کی این موضوع رو فهمیدین و الان به ما میگین؟
+ سه روز پیش
ــ بعد الان به ما میگین؟
فادیمه سرشو انداخت پایین و گفت:
+ داداش.. ببخشید!
عادیل خندید.
دستشو زیر چونه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد
ــ بخاطر خواهر زاده هام...میبخشمتون.
بعد رو به من گفت:
ــ تو که روزا باید کارخونه باشی..فادیمه تنهاست! بهتره کوچاری بمونین اینجا اسمه و آلینا مواظبشن.
خواستم چیزی بگم ولی فادیمه زودتر گفت:
+ نگران نباش داداش ایسو برام پرستار
گرفته!
عادیل ابروهاشو بالا انداخت و دوباره منو مخاطبش قرار داد
ــ کیه؟
+فیدان..دخترِ دوست مامانم
ــ کارش چطوره؟
فادیمه گفت:
+ خوبه داداش..نگران نباش دختر خوبیه!
عادیل چند ثانیه ساکت موند و نگاهش بین من و فادیمه میچرخید.
بعد آروم گفت:
ــ فقط خوب بودن کافی نیست...ایسو!
سرمو بلند کردم.
ــ این روزا فادیمه تنها نیست... دو تا بچه هم همراهشه.
+ میدونم داداش.
ــ شناختی از دختره داری؟
قبل از اینکه جواب بدم، فادیمه با لبخند گفت:
ــ داداش، نگران نباش..خیلی حواسش بهم هست.
عادیل سری تکون داد اما معلوم بود هنوز کامل قانع نشده.
ــ من از روی بدبینی نمیگم... فقط...آدم تو این شرایط باید بیشتر حواسش جمع باشه!
الینا برای عوض کردن جو گفت:
ــ بابا ..نگران نباشیم الکی!
عادیل سرشو کج کرد
ــ بالاخره دارم دایی میشم دیگه.. باید حواسم به خواهر زاده هام باشه!
حق با داداش عادیل بود.
باید راجب فیدان تحقیق کنم..
خوب نیست همینجوری فادیمه و بچه ها رو بهش بسپارم!
❤🔥49
کوچاریگلینی(اسماعیل)
مامان فادیمه در حال خوشگل کردن موهای ماسالش✨🌱🥹💘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥15🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد. نمیدونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم: +به دل نگیر..زیادی حساس شده. لبخندی زد ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه. سرمو تکون دادم ــ خب..من دیگه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم
- یکهفته بعد-
«دانایکل»
ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شمارهی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید.
اتاقِ 126...
در حالی که با چشماش دنبال شماره میگشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد.
با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با خیال راحت سمت اتاق 126 قدم برداشت ،
اما...
با شنیدنِ صدایی آشنا ، جا خورده پشت دیوار وایساد.
- کِی؟
+ دارم سعی میکنم بی سر و صدا کارو تموم کنم!
+ راستی نگفتی...چرا با برادرزادهی خودت-
- بهت که گفتم. هر خیانتی یه تاوانی داره!
+ چه خیانتی؟ با بچههاشون چیکار داری آخه؟
- با پدرِ بچهها نمیتونم کاری داشته باشم ، بی پدر بودن سخته..!
- وقتت داره کمتر میشه..حواست باشه دقیقه آخری انجامش ندی!
وقتی صدای قدمهایی که به سمت بیرون میومد رو شنید ، سریع پشت دیوار خودش رو پنهان کرد.
شریف...
فیدان...
بچهها...
خیانت...
انتقام..!
نزدیک شدنِ فیدان به فادیمه، بیهدف نبوده!
ایسو نمیتونست آشفتگیش رو کنترل کنه...
سراسیمه و در حالی که سعی میکرد دیده نشه ، از پلهها پایین رفت.
وقتی سوار ماشین شد ، برای چند دقیقه سرش رو روی فرمون گذاشت.
تموم سعیش رو میکرد که اروم باشه...
نترسه و خودش رو به فادیمه برسونه...
با خودش فکر میکرد...میخواد چیکار کنه؟
قطعا...بعد از اینکه میدید فادیمه حالش خوبه ، کار فیدان رو تموم میکرد!
ماشین رو به حرکت دراورد و با سرعتی که توی کنترل کردنش موفق نبود ، سمت خونه روند.
جلوی در ، بعد از پیاده شدن ، برای چند دقیقه سعی کرد نفس عمیق بکشه.
نباید به فادیمه استرس میداد..
همه چیز رو آروم بهش میگفت.
با آرامش در خونه رو باز کرد و وارد شد.
- فادیمه؟
برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنید و بعد فادیمه در حالی که لیوان آبی دستش بود ، از آشپزخونه بیرون اومد.
+ ایسو؟
- خوبی؟..خوبید؟
+ خوبم...خوبیم! زود اومدی..؟
ایسو کلافه دستش رو روی صورتش کشید و روی مبل نشست.
- فادیمه..؟ میای بشینی؟
فادیمه با تعجب از این حال ایسو ، سرشو تکون داد و روی مبل نشست.
+ چیشده؟
- فادیمه..فیدان! تا حالا..سعی کرده کاری باهات بکنه..؟ یعنی...رفتارِ مشکوکی؟
+ ایسو...نمیفهمم!چه جور رفتاری؟
- یعنی..بخواد چیزی تو غذات بریزه...اسلحهای چیزی..قرصی بهت بده؟
+ چی..شده ایسو؟
- بگو...توضیح میدم!
+ یعنی...همش برام چایی میریخت...بوی عجیبی هم میداد...توی لیوانم هم میزد همش.
ایسو کلافه سرشو به این طرف و اون طرف تکون میداد و سعی میکرد نفس بگیره.
+ ولی...من که چایی نمیخورم...چیزی هم ازش نمیدونم!
ایسو سرش رو سریع بالا گرفت.
- نخوردی؟
+ نه..هیچکدوم رو!
ایسو اروم نفسشو بیرون داد.
+ چیشده ایسو؟
ایسو نفس عمیقی کشید که توضیح بده ولی همون لحظه صدایِ زنگ اومد.
ایسو اشارهای به فادیمه زد و سمت در رفت.
با باز کردن در ، فیدان و با لبخند عجیبی جلوش دید.
+ سلااام!
نفسش رو بیرون داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
- اینجا چیکار داری؟
+ ایسو..؟من هر روز میام دیگه!
- هر روز میای! امروزم اومدی! ولی چجوری روت شد هر روز بیای ها؟باشه..چطور قبول کردی به اون بچهها اسیب برسونی ها؟ انتقام اینا..؟
فیدان ناباورانه و با لبخندی که سعی داشت انکار کنه گفتههای ایسورو ، گفت:
+ یع..یعنی چی ایسو..؟ اینا چیه میگی؟
ایسو با دستش بیرون رو نشونه گرفت و در رو محکم بست.
- برو فیدان!
بعد از بستن در ، با قیافهی متعجبِ فادیمه رو به رو شد.
نتونست عصبانیتش رو کنترل کنه ولی با لحن و صدایی که سعی داشت کنترل کنه گفت:
- فادیمه..فادیمه چرا هیچی به من نگفتی...وقتی خودتم یه چیزایی فهمیده بودی؟
فادیمه برای چند ثانیه ، فقط ساکت بود و بعد چند لحظه ،انگار که دیگه نمیتونست بار حرفای توی دلش رو حمل کنه ، با صدای تقریبا بلند شروع به صحبت کرد:
+ چیمیگی ایسو...چیمیگی؟ مگه میتونستم باهات حرف بزنم؟ اصلا میشنیدی منو؟ جوری عقب کشیده بودی که انگار...پشیمون بودی!
- فادیمه...تقصیر من بود؟من هر بار که سمتت قدم برداشتم..تو ازم دور تر شدی! میدونی که...خیلی وقته اون بچهها تنها نخین که مارو به هم وصل نگه داشتن!
- هرکاری کردم واسه تو و بچهها بود...گفتم شاید با دوریم خوشحال تری..!
فادیمه با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه اما چندان هم موفق نبود ، گفت:
+ ولی میبینی نیستم..خوشحال نیستم دیگه!
+ منو...ببر کوچاری!
ایسو با اینکه درونش میخواست فادیمه رو نگهداره ، بازهم اونو انتخاب کرد.
"شاید اگه ببرمش کوچاری راحت تر باشه".
سری تکون داد..فادیمه سریع تر ازش سوار ماشین شد و ایسو هم بعد قفل کردن در ، سوار ماشین شد.
❤🔥31😭5🍓2💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد. نمیدونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم: +به دل نگیر..زیادی حساس شده. لبخندی زد ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه. سرمو تکون دادم ــ خب..من دیگه…
بعد از رسیدن به کوچاری ، فادیمه حتی صبر نکرد ماشین کامل پارک بشه ، سریع پیاده شد و سمت عمارت رفت.
ایسو هم بدون اینکه ماشین رو کامل قفل کنه ، پیاده شد و جلوی ماشین وایساد تا فادیمه بالا بره.
نگاه ایسو به فادیمه بود و فادیمه اروم سمت پله ها میرفت که یکدفعه ، با شنیدن صدای اشنایی هر جفتشون برگشتن.
- فادیمه؟
فیدان بود.
دستش پشتش بود و چهرهش مظطرب.
ایسو ناخودآگاه و خیلی اروم ، چند قدم سمت فادیمه برداشت.
- منو...ببخش. مامانم...شریف...تهدیدم کرد. من...نمیخواستم اینجوری شه..منو ببخش!
فادیمه با تعجب و ایسو با ترس بهش نگاه میکرد.
فیدان با دست های لرزونش ، اسلحه رو از پشتش بالا اورد و...
سمت فادیمه گرفت.
ایسو کاملا خودش رو گم کرده بود.
هیچکس دیگهای اون اطراف نبود .
فادیمه متعجب و اروم لب زد :
- چیکار میکنی..؟
فیدان چشماش رو روی هم فشار داد اما درست چند لحظه قبل از اینکه گلوله از تفنگ خارج بشه ، اتفاقی افتاد که انتظارش رو نداشت..
اتفاقی که تمامِ تلاش هاش رو مساوی با "پوچ" میکرد...!
ایسو هم بدون اینکه ماشین رو کامل قفل کنه ، پیاده شد و جلوی ماشین وایساد تا فادیمه بالا بره.
نگاه ایسو به فادیمه بود و فادیمه اروم سمت پله ها میرفت که یکدفعه ، با شنیدن صدای اشنایی هر جفتشون برگشتن.
- فادیمه؟
فیدان بود.
دستش پشتش بود و چهرهش مظطرب.
ایسو ناخودآگاه و خیلی اروم ، چند قدم سمت فادیمه برداشت.
- منو...ببخش. مامانم...شریف...تهدیدم کرد. من...نمیخواستم اینجوری شه..منو ببخش!
فادیمه با تعجب و ایسو با ترس بهش نگاه میکرد.
فیدان با دست های لرزونش ، اسلحه رو از پشتش بالا اورد و...
سمت فادیمه گرفت.
ایسو کاملا خودش رو گم کرده بود.
هیچکس دیگهای اون اطراف نبود .
فادیمه متعجب و اروم لب زد :
- چیکار میکنی..؟
فیدان چشماش رو روی هم فشار داد اما درست چند لحظه قبل از اینکه گلوله از تفنگ خارج بشه ، اتفاقی افتاد که انتظارش رو نداشت..
اتفاقی که تمامِ تلاش هاش رو مساوی با "پوچ" میکرد...!
😭59🍓2
ریکتاش که با خودتون🤏🏻
بات الان مشکل داره ولی جای هیجانیشه ، بیاید نظراتونو بگید هر موقع اوکی شد بخونم💞
بات الان مشکل داره ولی جای هیجانیشه ، بیاید نظراتونو بگید هر موقع اوکی شد بخونم💞
@ZarahearsBot
😭16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥21💋2🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم - یکهفته بعد- «دانایکل» ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شمارهی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید. اتاقِ 126... در حالی که با چشماش دنبال شماره میگشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد. با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم
«فادیمه»
متعجب و ترسیده به صحنه رو به روم نگاه میکردم.. ایسو ، غرق خون جلوی پام افتاده بود...
انگار زانوهام برای نگهداشتنم ، توانی نداشتن.
یک قدم سمتش برداشتم و با نهایت توانی که داشتم اسمش رو فریاد زدم.
+ ای....ایسووووو
و بعد با زانو کنارش فرود اومدم.
چشماش نیمه باز بودن و با درد نفس میکشید.
با دستای لرزون سرشو گرفتم و روی پام گذاشتم. پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و اشکام ناخودآگاه از روی گونم غلطیدن و روی گونه ایسو ریختن.
+نه...ایسو نه. چیزیت نمیشه. چیزیت نمیشه...نباید منو تنها بزاری اگ...اگه بمیری که...من خودم میکشمت ایسو...!
- گریه...نکن!
با شنیدن صدای ضعیفش ، گریهم شدت گرفت.
توی اون حالش هم..به فکر من بود..!
انگار که کوچولوهام متوجه شده بودن حال باباشون خوب نیست...حرکتشون رو حس کردم.
دست لرزونمو از روی گونه ایسو برداشتم و روی شکمم گذاشتم
+آروم باشین کوچولوهای مامان... چیزی نمیشه..باباتون...چیزیش نمیشه!
دوباره دستمو روی گونه ایسو گذاشتم و شروع کردم به نوازش کردن گونش.
اشک جلوی چشمام باعث شده بود تار ببینم...
وقتی دستی روی شونم نشست تازه متوجه اطرافم شدم..
صدای آژیر آمبولانس همهجا رو پر کرده بود، اما انگار... من هیچچیز رو درست نمیشنیدم!
چاکیر فیدان رو گرفته بود و داداشم کنارم زانو زده بود
ــ تاتارام؟
با بغض و اشک بهش نگاه کردم که سمتم اومد و بغلم کرد.
چند نفر از امدادگرها با عجله خودشونو به ایسو رسوندن.
یکیشون کنارم نشست و با آرامش گفت:
ــ خانم، یه ذره فاصله میگیرید لطفا..
+ نه...
ــ باید بتونیم بهش کمک کنیم..
به ایسو نگاه کردم.
دلم نمیخواست حتی برای یک لحظه دستمو ازش جدا کنم ، دیر که نشده بود..؟
+ایسو...
صدام اونقدر آروم شده بود که خودم هم به سختی شنیدمش.
+من اینجام...باشه؟
با لبخندی که به زور سعی داشت نگهش داره سرش رو اروم تکون داد.
آروم دستم رو از دستش جدا کردم.
داداشم بلندم کرد و از ایسو فاصله گرفتیم.
امدادگرها هم سریع ایسورو توی امبولانس گذاشتن
+ داداش؟ چرا وایسادیم؟ بریم..بریم پیش ایسو!
ــ میریم تاتارام..میریم
با عجله سمت ماشین رفتیم.
هنوز صدای آژیر آمبولانس توی گوشم بود و چشمام فقط دنبال چراغهای قرمزش میگشت.
+ داداش... توروخدا زودتر...
داداشم در ماشین رو برام باز کرد.
ــ آروم باش تاتارام ، منم استرس دارم میبینی که؟
سوار شدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم.
+کوچولوها... باباتون اونجاست...
صدام میلرزید.
+باید بریم پیشش... نباید تنهاش بذاریم ، باشه؟
داداشم بدون حرف ماشین رو روشن کرد و با عجله راه افتاد.
چند دقیقه بعد، آمبولانس از جلوی چشممون ناپدید شد.
+داداش... کجا رفت؟
ــ جلوتره... نگران نباش.
چشمامو بستم و سعی کردم نفس بکشم اما تصویر ایسو از جلوی چشمام کنار نمیرفت...
اشکام دوباره سرازیر شدن.
+ من... من هنوز بهش نگفتم!
ــ چیو؟
+ اینکه... من بخشیدمش.. اینکه چقدر دوسش دارم.. اینکه باید باید کوچولوها رو باهم بزرگ کنیم..داداش!
داداشم چیزی نگفت و فقط دستشو محکم روی فرمون فشار داد.
چند دقیقه بعد جلوی بیمارستان رسیدیم.
همین که ماشین متوقف شد، قبل از اینکه داداشم چیزی بگه پیاده شدم.
ــ فادیمه...اروم باش!
اما من فقط میدویدم.
+ایسو...
وسط بیمارستان داد میزدم
+ایسو..ایسو..کجایی؟
صدام توی راهروی بیمارستان میپیچید و چند نفر با تعجب بهم نگاه میکردن.
پرستار اومد سمتم
ــ چیشده خانم آروم باشید
+ نمیتونم..شوهرم کجاست؟
ــ شوهرتون؟
+ اسماعیل فورتونا
ــ انتهای سالن...اتاق عمل.
داداشم اومد سمتم.
دستم رو گرفت روی صندلی جلوی اتاقِ عمل ، نشستیم.
اشکام بدون اختیار از چشمام سرازیر میشدن، سرم گیج میرفت و تار میدیدم اما نگاهمو از اون در لعنتی نمیگرفتم.
داداشم کلافه توی راهرو قدم میزد.
اون چند ساعت ، به اندازه یک سال گذشت و بالاخره دکتر درو باز کرد و بیرون اومد که با عجله پاشدم و سمتش رفتم.
با ذرهی امیدی که ته دلم داشتم اشکام رو پس زدم و پرسیدم:
+ دکتر...چیشد؟حال شوهرم چطوره؟
ــ همسرش هستین؟ وضعیتشون بد نیست...خطر رو رد کردن ولی فعلا چیز قطعی نمیشه گفت.
صدای دکتر توی سرم میپیچید و سرگیجم بیشتر شد ، تمومِ تلاشم رو کردم که سرپا وایسم و با اینکه برام سخت بود اما موفق شدم..
نفسمو اروم بیرون دادم و با کمک داداشم دوباره روی صندلی نشستم.
اروم دستمو روی شکمم کشیدم و با شنیدن صدای پاهایی که سمتمون میومد سرمو بالا اوردم.
اوروچ ، الینا و زنداداشم.
با دیدن زنداداشم که جلوتر از همشون بود و آغوشش رو برام باز کرده بود ، خودم رو توی بغلش انداختم.
😭27❤🔥13
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم - یکهفته بعد- «دانایکل» ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شمارهی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید. اتاقِ 126... در حالی که با چشماش دنبال شماره میگشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد. با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با…
دستشو با محبت روی موهام کشید و گفت:
- آروم باش دخترم...هیچی نمیشه!
لبخندی که زدم خیلی دووم نیاورد و اشکام شروع به ریختن کردن.
از بغل زنداداشم بیرون اومدم و الینا رو بغل کردم.
+ آروم باش.باشه؟
از بغلش که بیرون اومدم ، اوروچ با تردید قدمی سمتم برداشت.
- زنداداش...خوبی؟
+ خوبم.
- اونی که تیر زد..کی بود؟
+ فی...فیدان. دختر دوست مامانتون..
- فیدان؟
اشفته دستشو روی صورتش کشید.
- باشه...باشه همه چیز درست میشه..نگران نباشید!
اروم سرم رو تکون دادم.
تو همین حین ، با باز شدن در اتاق عمل و دیدن پرستارهایی که بیماری رو روی تخت میاوردن ، از جام بلند شدم و سمتش رفتم.
با دیدن چهرهی رنگ پریدهی ایسو و ماسکی که روی صورتش بود اشکام دوباره شروع به ریختن کردن.
چشماش بسته بودن...
تموم افکار منفیم رو پس زدم..
دست ایسو رو توی دستم گرفتم و همراه با تختش حرکت کردم.
- ایسو؟چشماتو باز میکنی..؟
بعد با خندهی تلخی گفتم:
- فقط بهخاطرِ بچهها!
که گفتن این جملهم ، با ریختن دوبارهی اشکام مساوی شد.
- به خاطرِ من...نمیشه؟
جلوی در اتاق که رسیدیم ، پرستار جلوم رو گرفت و تخت رو به داخل اتاق هدایت کردن.
- چیکار میکنی؟ میخوام ببینمش!
+ نمیشه خانوم ، فعلا باید دکتر بیاد!
دستم از دست ایسو جدا شد و با چشمای اشکی از پشت شیشه بهش خیره شدم.
توان مقاومت نداشتم..
هیچی نخورده بودم و عملا اصلا حواسم به بچهها نبود..!
تو همین حین ، دکتر سمت اتاق ایسو رفت که با استرس سمت داداشم اینا رفتم.
- داداش!
+ آروم باش عزیزِ داداش!
بعد چند دقیقه که نمیدونم چند بار نفس عمیق کشیدم و قدم زدم ، دکتر بیرون اومد.
با استرس سمتش رفتم و داداشم هم پشتم اومد که دکتر با نگاه کردن بهم گفت:
- مثل اینکه حالتون خیلی خوب نیست. شما بشینید.
و رو به بقیه گفت:
- به جز همسرشون کی اینجاست؟
اوروچ سمتش اومد و دکتر با نگاهی اروم ، شروع به حرف زدن باهاش کرد.
نگاهم همش روی اوروچ بود تا اینکه از دکتر تشکر کرد و سمتمون برگشت.
+ اوروچ..چیگفت؟
- آروم باش دخترم...هیچی نمیشه!
لبخندی که زدم خیلی دووم نیاورد و اشکام شروع به ریختن کردن.
از بغل زنداداشم بیرون اومدم و الینا رو بغل کردم.
+ آروم باش.باشه؟
از بغلش که بیرون اومدم ، اوروچ با تردید قدمی سمتم برداشت.
- زنداداش...خوبی؟
+ خوبم.
- اونی که تیر زد..کی بود؟
+ فی...فیدان. دختر دوست مامانتون..
- فیدان؟
اشفته دستشو روی صورتش کشید.
- باشه...باشه همه چیز درست میشه..نگران نباشید!
اروم سرم رو تکون دادم.
تو همین حین ، با باز شدن در اتاق عمل و دیدن پرستارهایی که بیماری رو روی تخت میاوردن ، از جام بلند شدم و سمتش رفتم.
با دیدن چهرهی رنگ پریدهی ایسو و ماسکی که روی صورتش بود اشکام دوباره شروع به ریختن کردن.
چشماش بسته بودن...
تموم افکار منفیم رو پس زدم..
دست ایسو رو توی دستم گرفتم و همراه با تختش حرکت کردم.
- ایسو؟چشماتو باز میکنی..؟
بعد با خندهی تلخی گفتم:
- فقط بهخاطرِ بچهها!
که گفتن این جملهم ، با ریختن دوبارهی اشکام مساوی شد.
- به خاطرِ من...نمیشه؟
جلوی در اتاق که رسیدیم ، پرستار جلوم رو گرفت و تخت رو به داخل اتاق هدایت کردن.
- چیکار میکنی؟ میخوام ببینمش!
+ نمیشه خانوم ، فعلا باید دکتر بیاد!
دستم از دست ایسو جدا شد و با چشمای اشکی از پشت شیشه بهش خیره شدم.
توان مقاومت نداشتم..
هیچی نخورده بودم و عملا اصلا حواسم به بچهها نبود..!
تو همین حین ، دکتر سمت اتاق ایسو رفت که با استرس سمت داداشم اینا رفتم.
- داداش!
+ آروم باش عزیزِ داداش!
بعد چند دقیقه که نمیدونم چند بار نفس عمیق کشیدم و قدم زدم ، دکتر بیرون اومد.
با استرس سمتش رفتم و داداشم هم پشتم اومد که دکتر با نگاه کردن بهم گفت:
- مثل اینکه حالتون خیلی خوب نیست. شما بشینید.
و رو به بقیه گفت:
- به جز همسرشون کی اینجاست؟
اوروچ سمتش اومد و دکتر با نگاهی اروم ، شروع به حرف زدن باهاش کرد.
نگاهم همش روی اوروچ بود تا اینکه از دکتر تشکر کرد و سمتمون برگشت.
+ اوروچ..چیگفت؟
😭41❤🔥12
🤣24💔5
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
من وقتی گوشی رو برمیدارم میبینم زهرا گفته امشب پارت نداریم:
🤝19
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥20
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم «فادیمه» متعجب و ترسیده به صحنه رو به روم نگاه میکردم.. ایسو ، غرق خون جلوی پام افتاده بود... انگار زانوهام برای نگهداشتنم ، توانی نداشتن. یک قدم سمتش برداشتم و با نهایت توانی که داشتم اسمش رو فریاد زدم. + ای....ایسووووو و بعد…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم
- دکتر گفت خون زیادی از دست داده و به خون احتیاج داره.
بعد در حالی که دکمهی استین لباسش رو باز میکرد گفت:
- من میرم خون بدم.
آروم سرم رو تکون دادم.
بعد از رفتن اوروچ ، گوشی داداشم زنگ خورد که بلند شد و کمی اونور تر از ما جواب داد.
زنداداشم کنارم نشست و منو به خودش تکیه داد.
- چیزی میخوای؟
سرم رو به نشونهی "نه" تکون دادم.
تو همین حین،داداشم گوشیش رو قطع کرد و همزمان با اوروچ سمتمون اومد.
+ دختره اعتراف کرده که از طرف شریف تهدید شده..
اوروچ نفسش رو با صدای بلند بیرون داد.
+ فادیمه..تو که موقع تیرزدنش اونجا بودی باید بری اظهاراتت رو بگیرن.
سرم رو تکون دادم.
- میرم...میرم ولی ایسو فعلا حالش خوب نیست! بعدا میرم...
داداشم اروم موهام رو نوازش کرد و سرشو تکون داد.
+ زنداداش..میخوای با دکتر صحبت کنم بری ببینیش؟
با ذوق سرم رو بالا گرفتم.
- میشه؟
اوروچ سرش رو تکون داد و سمت یکی از پرستارا رفت و بعد چند دقیقه صحبت کردن ، سمتم اومد.
با استرس و یهکم خوشحالی از روی صندلی بلند شدم.
+ اول برو اون اتاق گان بپوش بعد..راستی..هر موقع به هوش اومد بگو دکترو صدا بزنم..
اول نگاهی به داداشم و زنداداشم انداختم و با دیدن لبخندشون ، سمت اتاقی که اوروچ با دست نشون داده بود رفتم.
بعد از پوشیدن لباس ، اروم و با پاهای لرزون سمت اتاق ایسو قدم برداشتم.
با بسته شدنِ در اتاق ، سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد.
به تخت ایسو نزدیک شدم.
رنگش پریده بود،ماسک اکسیژن صورتش رو پوشونده بود و دستگاهِ کنار تخت نفساش رو میشمرد.
صندلی رو نزدیک تختش هدایت کردم و روش نشستم.
به آرومی انگشتاش رو بین انگشتام گرفتم و با صدای لرزون شروع به صحبت کردم.
- ایسو...باشه دیگه...میدونی که من خیلی وقته بخشیدمت...کی قراره چشماتو باز کنی؟
اون یکی دستمو روی شکمم کشیدم.
- یهبار دیگه..به خاطر کوچولوهامون..هنوز که اسمشونو انتخاب نکردیم!
جوابی نمیشنیدم...
اشکام روی گونههام خشک شدن.
پلکهام کمکم سنگین شدن و سرمو روی لبهی تخت گذاشتم.
نمیدونم چقدر گذشت که با تکون خوردن دستش که توی دستم بود ، بیدار شدم.
ایسو...به هوش اومده بود!
چشمام دوباره پر از اشک شدن ، این بار از ذوق..
لبخند کوچیکی روی لبام نشست.
دلم میخواست بپرم بغلش و دوباره بگم "فقط به خاطرِ بچههاست".
با یادآوری حرف اوروچ ، خودمو جمع کردم و بلند شدم تا برم بیرون ؛ ولی دنیا دور سرم چرخید.
از صبح هیچی نخورده بودم و حواسم به کوچولوهاهم نبود.
یکی از دستام و به میلهی کنار تخت گرفتم.
پاهام شل شد و داشتم میوفتادم که متوجه دستی دور کمرم شدم.
به سختی سرمو برگردوندم و اخرین چیزی که دیدم ، تصویری از ایسو بود که با درد و نفسنفس زنون در حالی که سرم از دستش دراومده بود، منو محکم گرفته بود که نیوفتم و بعد چشمام بسته شدن...
«دانایِکل»
ایسو در حالی که خودش برای نفس کشیدن تقلا میکرد ، فادیمه رو گرفته بود.
از درد چشماش رو روی هم فشار میداد و با صدایی که ضعیف بود اما توی اتاق پیچید داد زد:
- کمک! فادیمه؟!
تو همین حین در اتاق باز شد و اول عادیل و بعدش پرستار وارد اتاق شدن.
عادیل خواهرش رو بغل کرد و پرستار به ایسو کمک کرد دوباره روی تخت دراز بکشه.
برای چند لحظه چشمهاش رو بست و وقتی باز کرد ، فقط پرستار رو بالای سرش دید.
خبری از فادیمه نبود...
- فاد..یمه کجاست؟
+ همسرتون؟ ضعف کردن ، براشون سرم وصل کردیم.ایسو اروم نفسش رو بیرون داد.
-
نیمههای شب ، فادیمه چشماش رو باز کرد.
سرم هنوز توی دستش بود.
اول فقط متوجه سقف و سکوت بیمارستان بود و بعد توی یک لحظه همهچیز از جلوی چشماش رد شد.
ایسو...
تیر...
عمل...
با سرگیجه از روی تخت بلند شد و بعد از اینکه سرم رو توی دستش گرفت ، از اتاق بیرون رفت.
پرستاری که توی راهروی بیمارستان بود سمتش اومد و جلوشو گرفت.
- عزیزم ضعف داشتی ، فعلا باید استراحت کنی!
ولی فادیمه گوش نکرد و فقط سعی کرد با پس زدن پرستار به راهش ادامه بده.
صدای عادیل از پشت سرش به گوشش رسید:
+ فادیمه ، کجا؟
موهای عادیل به هم ریخته و به خاطر بیخوابی ، چشماش قرمز شده بودن.
- داداش...ایسو کجاست؟ عشق
عادیل فقط نفسش رو بیرون داد و پشت سر فادیمه نگاه کرد.
فادیمه با تعجب و نگاهی پرسشی برگشت که ایسورو دید.ه
با لباس بیمارستان و موهایی که بههم ریخته بودن ، به چهارچوب در تکیه داده بود.
نگاهش به فادیمه نرم بود.
فادیمه با دیدن خونِ خشک شدهی دور زخم سرمش ، با قدم های اروم و کوچیک سمتش رفت.
- ایسو...تو چرا اومدی پایین؟
ایسو بدون اینکه جواب بده لنگ لنگان جلوتر اومد.
+ حالت خوبه؟
فادیمه سرش رو تکون داد.
ایسو دستش رو جلو اورد و اشکِ خشکشدهی گوشهی چشمش رو پاک کرد.
+ کوچولوها چطورن؟
فادیمه اروم دستش رو روی شکمش کشید.
- خوبن...
😭45❤🔥8
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
والا... پسره بیشتر به جای اینکه شبیه اردم شه شبیه بوراک شده ولی خب بپذیرید دیگه🫠🤣خودتون میدونین مقصود چی و کیه🤣بقیه اش، مهم نیست 😭در اصل پارت امشب خیلی وایب این عکس و میده 🫠💔😭
😭17