𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

فادیمه سرشو نزدیک ایسو  کرد و با صدایی نگران گفت:ایسو به هوش اومدی
ایسو لبخند کم رنگی زد.
-زن عزیزم نگرانم شده؟
فادیمه به خودش اومد، سرشو عقب کشید و دستپاچه گفت: نه چه نگرانی ای!
چشمای ایسو رنگ غم گرفت و لبخندی که روی لبش بود از بین رفت...
-یعنی هنوز منو نبخشیدی؟
ایسو که دید فادیمه حرفی نمیزنه و سرش پایینه ادامه داد
-فادیمم من میخواستم بهت بگم،باور کن اما نشد...ترسیدم فادیمه، از اینکه عادل کاری کنه و تو از چشم من ببینی، از اینکه دوباره بیست سال دیگه رو از دست بده و نتونه با اسمه و النی یه زندگی شاد بسازه. اسمه آبلام هم از همین ترسید که بیست سال دیگه النی بدون مهر و محبت بزرگ بشه،بیست سال دیگه هم ازشون بگیرن....
ایسو تمام عشقی که نسبت به فادیمه داشت رو توی نگاهش ریخت و اضافه کرد:
-فادیمه من نمی‌خوام از دستت بدم.
فادیمه دلش نرم شد لحظه ای که ایسو این حرفارو زد بخشیدش، منطقی هم فکر می‌کرد ایسو واقعا تقصیری نداشت، اون همیشه برای نجات عادل تلاش کرده بود، اما فادیمه به روی خودش نیاورد که ایسو رو بخشیده ته دلش دوست داشت کمی برای شوهرش ناز کنه.
پشت چشمی نازک کرد و گفت: کم تر حرف بزن کیلچوک، باید استراحت کنی،میرم پیش داداشم.
بدون اینکه منتظر جواب ایسو باشه از اتاق بیرون رفت اما لحظه ی آخر صدای ایسو رو که می‌گفت : فادیمه من از دستت نمیدم.
شنید و لبخند به لبش اومد با همون لبخند پیش عادل رفت
عادل به فادیمه چشمکی زد و گفت: تا شوهرتو دیدی نیشت باز شدا
اسمه: عادل!چیکار بچه داری؟
عادل: هیچی بابا، به ما که میرسه گریه می‌کنه بعد حالا برای شوهرش لبخند میزنه.
فادیمه معترضانه گفت: دادااااش!
عادل خندید و گفت: من میرم به دامادم سر بزنم،توهم بهتره یه زنگ به اوروچ بزنی بیاد دیدن داداشش. آروم آروم بهش بگو که هول نکنه.
+نه داداش من به اوروچ زنگ نمی‌زنم.
اسمه منتظر نموند که عادل چیزی بگه و گفت: خودم بهش زنگ میزنم.
اسمه به اوروچ زنگ زد و همه چی رو گفت، همینطور تاکید کرد که ایسو حالش خوبه و بهوش اومده.
از اونطرف،فادیمه تصمیم گرفت ایوبهان رو خودش مجازات کنه به هر حال اون داشت جون ایسوش رو میگرفت...
+ زن داداش
-جانم؟
+من میرم خونه لباسامو عوض کنم دوباره برمیگردم.
اسمه سری تکون داد و فادیمه با نهایت سرعتی که داشت به طرف کوچاری رفت.
فادیمه به کوچاری رسید،تفنگشو دستش گرفت و به سمت خونه عامیروم دایی رفت.
درو که باز کرد عامیروم دایی رو دید که داره گریه می‌کنه ولی از ایوبهان خبری نبود.
آروم جلو رفت، تفنگو پشتش گذاشت و کنار عامیروم دایی نشست.
+دایی؟خوبی؟چیشده؟ایوبهان کجاست؟
-بردنش
+چی؟کیا؟فورتونا ها؟
ــ نه، خودش زنگ زد دادستان و خودشو لو داد اومدن بردنش.
+چی؟ چرا اینکارو کرد؟
فادیمه از طرفی هم خوشحال شده بود، هم ناراحت چون نتونسته بود خودش ایوبهان رو مجازات کنه.
-گفت دوست نداره ایسو مجازاتش کنه رفت که تو و عادل با دیدنش اذیت نشین.
فادیمه عامیروم دایی رو بغل کرد.
+عامیروم دایی؟
-هوم؟
+از ما که ناراحت نشدی؟
-از شما چرا؟پسر احمق خودم کرده. اونی که باید ناراحت بشه شمایید نه من..
اشکای فادیمه از چشماش سرازیر شدن.
چند دقیقه بعد، دوباره به بیمارستان برگشت.
+ببخشید ایسو فورتونا کی مرخص میشه؟
-حالشون خوبه ولی گفتم که خون زیادی از دست داده، برادرش بهش خون داد و حداقل تا فردا باید بمونه تا ببینیم وضعیتش چطور میشه.
فادیمه هوفیی کشید و به سمت اتاقی که ایسو بود رفت.
اسمه، عادل و اوروچ جلوی در بودن.
فادیمه زیر لب گفت:
+وای خدایا شکرت اون مادرشوهر ییلانم نیومده.
نزدیک تر که شد اسمه و عادل عجیب نگاهش میکردن.
+سلام.
اوروچ: زنداداش؟
اوروچ بلند شد و فادیمه رو بغل کرد.
فادیمه به خاطر راز خیلی دلخور بود و واکنش سردی نشون داد.
-زنداداش تو که چیزی نشد؟ اون حروم.. هووف. با تو که کاری نکرد؟
+نه خیالت راحت.
-زنداداش میدونم شماهم از من دلخوری ولی اگه اون یارو فوشکی ای خورده من حسابشو میرسم شوهرت که ناکاره!
فادیمه خنده ی آرومی کرد اما سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت
+نه اوروچ همه‌چی اوکیه، نگران نباش.
-باشه.
+داداشت و دیدی اوروچ؟
-اره زنداداش دیدمش. حالا هر چند زنم زنم از دهنش نمیوفته ولی خب هعی.
فادیمه لبخند کوچیکی زد.
حواسش که جمع شد فهمید عادل و اسمه همچنان عجیب نگاهش میکنن.
+وا چیه؟ با نگاهاتون دارید میخورید منو.
عادل:اوهه حالا بخوریمت چی میشه تاتارام؟ شوهرت بدون زن میمونه؟
فادیمه مظلوم نگاهش کرد که اسمه گفت:
-دختر مگه تو نرفتی لباس عوض کنی؟
3
این همه راه رفتی تا کوچاری لباسات همونه که هنوز!
فادیمه که نمیدونست چی بگه یکم در و دیوار و نگاه کرد و گفت:
+رفتم پیش عامیروم دایی،ایوبهان خودشو تحویل داده.
عادل:اوهه رفته انتقام شوهرشو بگیره.
فادیمه انقدری خجالت کشید که دنبال بهونه بود فقط بره.
+عمممم چیزه....چیز، میگم من برم پیش ایسو.
و سریع وارد اتاق شد.
در و پشت سرش بست و پشت در وایساد و نفس عمیقی کشید.
-زن عزیزم؟ چیشده؟
چند ثانیه فکر کرد و گفت:
-هِی؟ نکنه اون ایوبهان کاری کرده باهات.
+اره کیلچوک میخوای چیکار کنی؟ ناکاری اخه.
ایسو با حرص نگاهش میکرد که فادیمه خندید و گفت:
+نترس بابا،خودشو تحویل داده.
نزدیک ایسو شد و رو صندلی کنارش نشست.
-فادیمه‌م؟
+هووم؟
-بخشیدی دیگه منو؟
+هوف.
-نه؟
+یعنی...نمیدونم، به نظر خودت اگه نبخشیده بودمت الان میومدم پیشت؟
-قربون دل کوچیک زن عزیزم برم.
+زبون بریز کیلچوک.
-زن عزیزم؟
+باز چیه؟
-من خوابم میاد.
+اخی اجازه میخوای؟ خب بخواب!
ایسو با لبخند و لحن مظلومانه ای و گفت:
-ادم مگه چند بار تو زندگی شوهرش تیر میخوره، دلش میخواد با زنش بخوابه که اینجوری میگی.
+پوپوپو!میخوای تو بیمارستان بیام بغلت بخوابم؟پرستارم میاد میگه ببخشید مزاحمتون شدم شب بخیر.
-فادیمه‌م.
+نوچ.
-فادیمه‌م.
+نووووچ.
-دخترِ کوچاری.
+نه دیگه ایسو اینجا نمیشه.
-باشه. میتونی بری اونوقت.
ایسو روش و اونور کرد و خودش و به خواب زد.
فادیمه ۲ دقیقه ای همینجوری زل زده بود بهش که بلند شد رفت اون طرف و پیشش دراز کشید.
میدونست نخوابیده و وقتی دید ایسو واکنشی نشون نمیده گفت:
-ای‌بابا،شوهرم خوابید که، دیگه به من چه پس من برم.
نگاهش رو ایسو بود و بلند شد بره که ایسو اونو سمت خودش کشید، یه دستشو رو قلبش گذاشت و موهاشو بوسید.
-ولی اگه زن عزیزم منو تنها بزاره که من میمیرم.
+کیلچوک؟ خفه شو و بخواب لطفا، خوابم میاد.
ایسو زیر لب گفت:
-تا الان ناز میکردا،الان خوابش میاد،شکرت خدایا.
+چیزی گفتی؟
-نه گفتم خدایا مرسی که زن به این خوبی بهم دادی، هیچوقت ازم نگیرش.
+آمین کیلچوک.

"پایان"
خب بچها من 𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾 𝖻𝖾𝗇𝗂 𝖻𝗂 رو از روبیکا انتقال دادم به اینجا، از طرفی یکم سخت میشه وصل شد از طرفی هم پری و ماهی هنوز وصل نیستن، سعی میکنم زودتر هر دوتا فن فیک دیگه‌رو بزارم اینجا
بوس بهتون💋!
💋3
Forwarded from ⋆𓏲ִֶ࣪𝒞𝘢𝘧𝘦 𝖤𝖽𝗂𝗍᭡ (𝐤𝐢𝐦𝐢𝐚)
چنل تلگرام بچه هایی که چنلاشون رو از روبیکا / بله / سروش انتقال دادن تلگرام و یا از قبل اینجا چنل داشتن💕 :
▫️ آوا : @Vawonderland
▫️ساغر : @sagharediit
▫️مبینا : @ilkvesonera
▫️هانا¹ : @halcyon_hana
▫️هلیا : @editeella
▫️مبینا و حنانه : @gunlukgraphy
▫️ نازی : @Uldenvibe
▫️هانا² : @mavihana
▫️ماری: @mariro_z
▫️نگار : @cayikati
▫️اورل هوم : @orelhome
▫️ساروش : @irdenizmix
▫️نیلو : @Soullsyncs
▫️ماریان و سولی : @Tatlibela22
▫️فاطمه : @alishacentral75
▫️مرضیه و پناه : @updatesoffamily
▫️ساجده : @turkish_vibes
▫️هایال دونیاسی/ صبا : @hayal_dunyasi
▫️هایال دونیاسی/ کیمیا : @cafe_videoedit
▫️سارا و غزل : @sensedimchanel
▪️فندوم تاشاجاک:
@AskMasalix | @orelism1 | @dushaedit | @tbdailesi | @TasacakBuDenizii | @dokhtariranie | @tasacakBD | @Mentaahss | @tasacakbudeniz_hilda | @niniaxx | @isfad23 | @mmemoriisee | @carlotaedit | @tbdwave | @Romeoedit_ir | @erdemsanlii | @Evimizz1 | @Ruya_Esdil29 | @yalixxx | @Chaiitrabzon | @seloruya | @baska_dunyasi | @Isfadem | @hayalcore | @tasacakbudenizvibe | @DIXATLI | @Queen_night_tbd | https://t.me/+_D2ej_24l3BmY2Nk

▪️ فندوم سودیم سنسین :
@DicerHome | @Sevdimsensindaily |
@sevdigimsensin_turkmovie | @sevdigim_sensin_tbd7
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 pinned «-𝖤𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𝖾 𝗁𝗈ş 𝗀𝖾𝗅𝖽𝗂𝗇𝗂𝗓 🥹🩷 𝇃𝇂 ˓»
𝖭𝖺𝗆𝖾: 𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇

𝖥𝖺𝖽𝗂𝗆𝖾'𝗇ı𝗇 𝗀ö𝗓𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇𝖽𝖾𝗇 𝗒𝖺ş𝗅𝖺𝗋 𝖺𝗄ı𝗒𝗈𝗋𝖽𝗎. 𝖬𝖾𝗓𝖺𝗋ı𝗇 𝗒𝖺𝗇ı𝗇𝖺 𝗈𝗍𝗎𝗋𝖽𝗎, 𝖻𝖺şı𝗇ı 𝗆𝖾𝗓𝖺𝗋𝖺 𝗒𝖺𝗌𝗅𝖺𝖽ı. 𝖪𝗈𝗇𝗎ş𝗆𝖺𝗄 𝗂ç𝗂𝗇 𝖺ğ𝗓ı𝗇ı 𝖺ç𝗍ı, 𝖺𝗆𝖺 𝗌𝗈𝗇𝗋𝖺 𝖨𝗌𝗈'𝗇𝗎𝗇 𝗇𝖾𝗋𝖾𝖽𝖾 𝗈𝗅𝖽𝗎ğ𝗎𝗇𝗎 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝗅𝖺𝖽ı.
𝖡𝖺şı𝗇ı ç𝖾𝗏𝗂𝗋𝖽𝗂 𝗏𝖾 𝖻𝗎 𝗌ı𝗋𝖺𝖽𝖺 𝖨𝗌𝗈'𝗇𝗎𝗇 𝗍𝖾𝗄𝗋𝖺𝗋 𝗍𝖾𝗄𝗋𝖺𝗋 𝗀ö𝗋ü𝗇𝖾𝗇 𝗀ö𝗋ü𝗇𝗍ü𝗌ü𝗇ü 𝖿𝖺𝗋𝗄 𝖾𝗍𝗍𝗂.
+𝖨𝗌𝗈? 𝖠ğ𝗅𝖺𝗆𝖺...

#𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: اول

فادیمه از پنجره خونه به بیرون خیره شده بود و تو دنیای خودش بود که با صدای رعد و برق به خودش اومد.
+هووف پوسیدم تنهایی تو این خونه.
چند ثانیه به حرف خودش فکر کرد و با خنده ریزی گفت:
+اوه اوه.تنها نیستم که.پسرم باهامه.
مگه نه مامانی؟
دستشو با لبخند روی شکمش گذاشت.
دوباره رعد و برق زد،ترسیده بود.
+این کیلچوک هم که میره شرکت دیگه خونه نمیاد.یه زنی داری بچه‌ای داری!
گوشیشو برداشت و شماره ایسو رو گرفت
-جانم فادیمه‌م؟خوبی؟پسرم چطوره؟
+پسرت؟ تو که دختر میخواستی چیشد؟ رو پسر من میم مالکیت نزار!
-زنِ عزیزم؟ (canım karım) بچه که قرار نیست...
رعد و برق دیگه ای زد و این بار چون شدید تر بود،فادیمه ترسید و جیغ کوچیکی کشید.
-فادیمه؟ چیشده؟
+رعد و برق
-میترسی فادیمه؟
فادیمه جوابی نداد و فقط قطره اشکی از چشمش چکید.
ایسو نگران صداش زد
-فادیمه؟؟
با صدای گریون گفت:
+نه نمیترسم.از چی بترسم. تو بمون کارای شرکتت و بکن. خداحافظ.
میترسید.
ایسو که متوجه ترس فادیمه شده بود، سریع کار و به بچه های شرکت سپرد و سوار ماشین شد.
قبل از اینکه حرکت کنه خواست به فادیمه دلگرمی بده که داره میاد.
شماره فادیمه رو گرفت اما جواب نداد.
با یاداوری تیکه‌ای که بهش انداخته بود متوجه قهرش شد و لبخند کوچیکی رو لبش اومد.
ماشین و روشن کرد و راه افتاد.
فادیمه می‌دونست که ایسو راه افتاده، ولی همچنان نگرانی ته دلش بود. نه برای خودش، برای پسرش.
روی مبل دونفره نشست و به رو به روش خیره شد. دستشو روی شکمش گذاشت که با پسرش حرف بزنه و با گفتن "پسرم" پرت شد به گذشته.
"۸ ماه پیش"
« درست دو هفته بعد از روزی که ایسو و فادیمه فهمیده بودن که دارن پدر و مادر میشن.
+ایسو؟
-جانم؟
+به نظرت اسم پسرمو چی بزارم؟
-پسرت؟ اولا که پسر نیست دختره دوما دختر منه.
+زهی خیال باطل.پسرِ مامانشه‌.اسمشم اصلا با داییش انتخاب میکنیم.مگه نه مامانی؟
-من خودم هم قربون مامانش میرم هم دخترم.
+ایسو؟
اون بیل و میبینی اونجا؟
-اره.چطور؟
+یه بار دیگه به پسر من بگی دخترم،همون بیل رو سرت فرود میاد.
ایسو به نشونه تسلیم دستاشو بالا برد و گفت:
-من که میدونم دختره، ولی زن عزیزم هر چی بگه همون‌.»

با صدای بسته شدن در فادیمه به خودش اومد. فهمید که ایسو رسیده، خودش و به خواب زد.قهر بود و نمیدونست چه واکنشی باید نشون بده.
ایسو بعد در اوردن کتش و شستن دستاش، اومد پیش فادیمه نشست.
می‌دونست که خودشو زده به خواب.
خم شد پیشونی فادیمه رو بوسید و دستشو روی شکم فادیمه گذاشت و با صدای اروم اما جوری که فادیمه بشنوه گفت:
-پسرم خوبی؟ مامانتو که اذیت نکردی؟ کِی خوابید مامانی؟
فادیمه حواسش نبود و چشماش و باز کرده بود و با لبخند به شوهرش نگاه میکرد که ایسو سرشو بالا اورد.
-عه پسرم مامانت بیداره که.
لبخند کوچیکی زد.
-فادیمه‌م ترسیده؟
فادیمه هنوزم قهر بود و بخاطر همین سوالشو بی جواب گذاشت.
-فادیمه‌م باهام قهرم هست که.
حالا ایسو فورتونا بدون زنش چجوری زندگی کنه؟
مثل دفعات قبلی که فادیمه قهر میکرد و با شیرین زبونیای ایسو اشتی میکردن، دوباره داشت شیرین زبونی میکرد.
به فادیمه نزدیکتر شد.
-فادیمه‌م؟
+هوم؟
-پسرمون که چیزی نمیخواد؟
زنم چی؟زنم چیزی نمیخواد؟
فادیمه جوابی نداد. تو کلمه اول محو شده بود.مثل همیشه‌. "پسرمون"
پسرشون؟ فادیمه و ایسو و پسرشون.لبخندی رو لبش نشست.
-کجایی فادیمه‌م؟
+پسرمون؟
لبخند روی لبای ایسو نقش بست.مثل همیشه فادیمه از شنیدن این کلمه خوشحال شده بود.
-اره فادیمه‌م.پسرمون. آیاز فورتونا، پسرِ فادیمه کوچاری و ایسو فورتونا.
+هوشششش آیاز کوچاریه نه فورتونا.
-اگه این باعث میشه مامانِ آیاز با باباش اشتی کنه، باشه آیاز کوچاریه.
+ایسو؟
-جانم؟
+تا روز زایمانم خیلی کم مونده. میترسم اگه بچه یهویی بیاد چی؟ میخوای تنهام بزاری باز بری شرکت؟
-اخه ایسو بدون زنش میتونه زندگی کنه که تنهاش بزاره بره؟ یه هفته بود فقط، الان دیگه داداشم و داداشت از روسیه برگشتن.از این به بعد ۲۴ ساعت ور دل خودتم.
+داداشم برگشت؟وای ایسو دلم براش یه ذره شده کی بریم ببینیمش.
-مرسی واقعا فادیمه. اونم یه هفته‌ست ندیدی منم یه هفته‌ست بین خواب و بیداری میبینی همش.یه بار نگفتی ایسو دلم واست خیلی تنگ شده بیا یه بغلی یه ماچی یه موچی.
با این حرفاش فادیمه خنده‌ش گرفته بود.
+پسرم شبیه باباش بشه که پدرم در اومده‌ست.
ایسو حرصش گرفته بود.
+شوهرِ تیغ‌ماهیم؟
با همون چشمای حرصی به فادیمه نگاه کرد. نمیتونست در مقابل تیغ ماهی گفتنای فادیمه مقاومت کنه.
فادیمه نزدیک ایسو شد.دستشو دور گردنش انداخت، گونه‌ایسو رو بوسید و گفت:
+شوهر عزیزم؟ دلم برات یه ذره شده بود.تازه پسرمم یه هفته‌ست بی قراره.
ایسو از ته دل لبخندی زد.خستگی که کل روز مشکلات شرکت واسش به وجود اورده بودن همش با چند دقیقه حرف زدن با فادیمه از بین رفت.
8
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم

ایسو سر فادیمه رو روی قلبش گذاشت،دستی به موهاش کشید و بوسه ای رو سرش گذاشت.
-هم قربون پسرم میرم هم مامانش‌.
چند ثانیه گذشت و ایسو سکوتی که بینشون بود رو شکست:
-اها داشت یادم می‌رفت،زن عزیزم یچیزی خریدم برات،ازونا که دوسش داری‌.
+چی؟ خوردنیه؟
-اره،خوردنیه.
همونطور که سمت اشپزخونه میرفت گفت:
+توت فرنگیی؟
-توت فرنگی که تویی اون اداتو درمیاره ولی خب اره.
فادیمه لبخندی زد و از دور بوسی براش فرستاد.
+شام خوردی؟
-نه.گشنه‌م نیست فقط خوابم میاد.
میای بخوابیم فادیمه‌م؟
+الان میام.ایسو فردا تولد بچه‌امینه‌ست. صبح باید زود بیدار شیم.
ایسو از اتاق باشه ای گفت و دراز کشید.
فادیمه بعد خوردن چند تا توت فرنگی،رفت پیش ایسو و تو بغلش دراز کشید.
یه هفته بود که این اغوش و درست حسابی نداشت.
به ثانیه نرسیده خوابش برد.
صبح زود بیدار شده بودن، اماده شده بودن.
چیزی به تایم تولد نمونده بود که ایسو طوری که انگار چیزی یادشون رفته گفت:
-فادیمههه؟
+هوم؟
-کادو نخریدیم که ما!
فادیمه چند دقیقه به این وضعیت ایسو خندید و بعد گفت:
+من خریدم کیلچوک.
ایسو خیالش راحت شد و به فادیمه کمک کرد کفشاشو بپوشه و راهی تولد شدن.
وقتی رسیدن هیچکس نبود و فقط هیدیر و بچه بودن و بقیه پی کارای تولد.
ایسو همینکه بچه رو دید سمتش رفت، بغلش کرد،گونه شو بوسید و باهاش بازی کرد.
فادیمه با لذت به روبه‌روش خیره شده بود.
تا چند وقت دیگه،همین تصویر و جلوی چشمش قراره داشته باشه.
شوهرش و پسر کوچولوش آیاز.
ایسو که دید فادیمه اونجوری نگاهش میکنه گفت:
-کجایی فادیمه‌م؟
+ایسو؟ چند ماهِ دیگه تو و پسرمون و اینجوری میبینم، تو باورت میشه؟
ایسو با لبخند و نگاهی پر از عشق نگاهش میکرد.
+وای ایسو، اگه شبیه تو بشه،خام خام میخورمش.
ایسو نزدیک فادیمه شد، بوسه ای رو پیشونیش کاشت و با لبخند گفت:
-واسه همین دوست داشتم بچه‌مون دختر باشه‌‌. فکر کن یه دختر داشته باشم که شبیه تو باشه. چیز دیگه ای از زندگی میخوام فادیمه؟
+من هستم دیگه، اره حالا یه دخترم بیارم بشه هَووم؟واسه اون توت فرنگی بخری اره؟
ایسو به این رفتاراش خندید و بوسه دیگه ای رو موهاش کاشت‌.
کم کم همه اومدن و رفتن سراغ تولد.
9
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم

کمی از جشن گذشته بود که متولد،زمین خورد و شروع کرد به گریه کردن فادیمه زودتر از امینه به سمت بچه رفت و با حتیاط بغلش کرد.
-هیشش آروم باش عزیزم چیزی نیست
بعد بوسه ای روی گونش کاشت.
ایسو با لبخند بهشون نگاه میکرد...
امینه خودشو رسوند بهشون و بچه رو بغل کرد و برد.
ایسو: مادری که تو باشی فادیمه کوچاری فکر کنم باید از الان به آیاز بِی حسودی کنم.
فادیمه قهقه ای زد ایسو با عشق درحال نگاه کردن به زن عزیزش بود عادل بهشون نزدیک شد.
-زن و شوهر خوب خوش و بش می‌کننا
ایسو: داداش خوب شد اومدی بیا جواب خواهرتو بده همش میگه چرا داداشم یه هفته عه که شوهر منو ازم گرفته.
بعدم با شیطنت چشمکی به فادیمه زد؛
فادیمه هم آروم مشتی به بازوی ایسو زد.
فادیمه: داداش بخدا دروغ میگهههه
عادل خندید و فادیمه رو به آغوش کشید.
عادل: خواهر زاده عزیز من چطوره؟
فادیمه با لبخند گفت:خوبه داداش
عادل : اگه بدونه داییش چقدر منتظر اومدنشه همین امشب به دنیا می اومد، راستی فادیمه دیگه این چند وقت اخیرو بیاید کوچاری اینجوری افراد بیشتری مواظبتن
فادیمه: راستش داداش خونه خودمون بهتره راحت تریم ایسو هم هست دیگه مواظبمه
عادل: خب اگه خودتون اینجوری می‌خواین باشه اما حداقل امشبو بیایین کوچاری دل داداش برات خیلی تنگ شده.
فادیمه: چشم داداش
ایسو: خب خب ادامه بدید من از دور تماشا میکنم......
فادیمه زیر لب رو به ایسو گفت: حسود!
دیگه اخرای جشن بود و همه داشتن از هم خداحافظی میکردن.
ایسو درو برای فادیمه باز کرد که سوار بشه
اما خودش موقع سوار شدن یه لحظه انگار شریفو دید یکم با دقت نگاه کرد اما کسی نبود شونه ای بالا انداخت و سوار شد.
-چیزی شده ؟
+یه لحظه فکر کردم عمومو دیدم.
-امکان نداره ایسو اون زندانه و هیچ جوره نمیتونه آزاد بشه.
+ اره درسته، احتمالا اشتباه دیدم
وقتی به کوچاری رسیدن ایسو دست فادیمه رو گرفت و با احتیاط اونو از پله ها بالا برد،
عادل از بالا به اونا نگاه میکرد
عادل: اوه ببین چطوری از زن عزیزش مراقبت می‌کنه.فادیمه خانم شما که برای ما تاتارا بودین چیشد؟
فادیمه خجالت کشید و لبخند کمرنگی زد.
ایسو: والا داداش هنوزم هست منه بیچاره تو خونه همش کتک میخورم ازش
فادیمه مشتی نثار ایسو کرد و گفت: دروغ نگو من کی تورو زدم!
ایسو: بفرما، همین الان زدی دیگه!
بعد به عادل نگاه کرد و گفت: اینم از اثبات حرفم.
عادل خندید و گفت: زود بیایین داخل،بیرون سرده.
6
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم

ایسو و فادیمه یکی یکی و اروم پله هارو پشت سر گذاشتن و بالا رفتن.
وارد خونه که شدن ایسو کفشای فادیمه رو دراورد و دمپایی رو پاش کرد.
ایسو فادیمه رو به سمت مبل ۳ نفره هدایت کرد و خودشم کنارش نشست.
عادل: کوچولوی دایی کِی میاد؟
ایسو: داداش تاریخ نمیده که. احتمالا نزدیک ۲ هفته اینا.
عادل: من اصلا با تو نبودم داماد! با ابجیم بودم.
ایسو لبخند ضایعی زد.
عادل رو به فادیمه گفت:
-فادیمه؟ یادته اون روزی که بهمون خبرش و دادی؟ باورم نمیشه از روزی که ۹ ماه مونده بود رسیدیم به روزی که ۲ هفته مونده.
فادیمه لبخندی زد و پرت شد به گذشته:
°˒۸ ماه پیش˓°
« همه دور هم نشسته بودن.
ایسو، اوروچ، عادل، اسمه، النی، غصب، ایلوه،آکچا، چاکیر و عامیروم دایی.
فادیمه استرس داشت،خبر مهمی و میخواست بده. خبری که تو این جمع فقط ۳ نفر میدونستن. خودش، شوهرش، و اسمه.
همه نگاهاشون روی فادیمه بود و ایسو که میدونست استرس داره دستشو گرفته بود.
با صدای اروم گفت:
+ایسو؟
-هووم؟
+تو بگو من نمیتونم.
-وا فادیمه‌،نمیتونم بگم حامله‌ام که!
فادیمه با حرص نگاهش کرد.
عادل: تاتارام؟بگو دیگه همه منتظرتن!
+اومم...چیزه...داداش میدونی،من یه چیزی فهمیدم.
فادیمه فهمید که اینجوری نمیتونه بگه.
لحنشو شیطون کرد و گفت:
+داداش! مثلا دوست داری دایی بشی؟
چشمکی واسه عادل زد.
-من که دوست دارم ولی حیفه، شما دوتا مامان بابا بشید اون بچه چه گناهی داره؟
فادیمه پوکر لب زد:
+داداش!
عادل خندید.
النی:حالا فادیمه چه خبره؟ خیره؟
چشمکی واسه فادیمه زد.
ایسو که داشت از استرس منفجر میشد.
اوروچ: وای زنداداش جون به لب شدیم،نکنه دارم عمو میشم؟
+نه راستش...
لحنشو غمگین کرد، همه ناراحتیشو تو چشاش ریخت و به جمع نگاه کرد..
اوروچ: زنداداش؟ چیشده؟
فادیمه یهو شاد و خندون گفت:
+من حامله‌امممم.
چند ثانیه همه تو شوک نگاهشون کردن.
چه زود؟
اول از همه النی به حرف اومد:
-بچ..بچه؟
به سمت فادیمه اومد و بغلش کرد:
-تبریک میگم بهت فادیمه.
بعدش ایلوه بغلش کرد و گفت:
-دارم خاله میشممم، خدایا شکرت.
چشمای غضب اشکی شده بودن.
به سمت فادیمه اومد، محکم بغلش کرد و گفت:
-آبجی کوچولوم!خیلی خوشحالم که دارم فادیمه کوچولو رو خوشبخت میبینم.
اشک تو چشای فادیمه جمع شد.
اسمه که از قبل میدونست به سمتش اومد بغلش کرد و گفت:
-تونستی فادیمه‌م!مبارکه قشنگم.
فادیمه لبخندی زد.
بقیه هم به نوبت بهشون تبریک گفتن.
به جز اوروچ و عادیل.
هنوز به خودشون نیومده بودن انگاری.
النی اول اوروچ و صدا زد و بعد عادل.
اوروچ به سمت فادیمه رفت بغلش کرد و گفت:
-زنداداش!نمیدونی چقد خوشحالم کردی.
اشکی از چشمای اوروچ ریخت.
فادیمه: اوروچ؟ چرا گریه میکنی؟
-باورم نمیشه زنداداش.یعنی عمو شدم من؟ ایسو کوچولو بابا میشه؟
بعد به سمت ایسو رفت و بغلش کرد.
عادل یکهو بلند شد و به سمت فادیمه اومد.
عمیق و طولانی بغلش کرد.
-تاتارام؟
+جونم داداش؟
-داری مامان میشی؟
فادیمه کلمه "مامان" و که شنید چشماش پر شدن.
+دارم میشم داداش!
بعد به سمت ایسو رفت و بغلش کرد.
-بابا شدنت مبارک دوماد.
+مرسی داداش.
عادل: خب حالا خواهرزاده‌م کِی میاد؟
ایسو: اِمم. داداش هنوز اولشه ها. ۹ ماه دیگه.
عادل: اوهه...اینقدر یعنی. ۹ ماه! »

با صدا زدن ایسو فادیمه به خودش اومد و چایی که اسمه اورده بود و خورد.
فادیمه خمیازه ای کشید که عادل گفت:
-خوابت میاد، پاشید برید بخوابید فردا وقت هست واسه صحبت و دورهم نشستن.
ایسو فادیمه رو کمک کرد و اتاق رفتن‌.
فادیمه دراز کشیده بود و منتظر ایسو بود.
ایسو تو گوشیش بود.
با اوروچ صحبت میکرد و میخواست مطمئن شه اونی که دیده شریف نبوده.
با صدا زدنای فادیمه ایسو گوشی و زمین گذاشت و پیش فادیمه دراز کشید.
+ایسو؟
-جانم؟
+میترسم.
-از چی فادیمه‌م؟
+ایسو من دارم مامان میشم، ولی مامان نداشتم خودم. اگه نتونم چی؟
ایسو لبخند تلخی زد و گفت:
-منم بابا نداشتم فادیمه‌م. ولی ما می‌تونیم. مگه نه؟
+می‌تونیم؟
-می‌تونیم.
+می‌تونیم.
ایسو بوسه ای رو گونه فادیمه کاشت و فادیمه با لذت به ایسو چشم دوخت.
-فادیمه.بزار بچه بیاد حالا.
فادیمه مشتی به شونه ایسو زد و گفت:
+چیکار میخوای بکنی مثلا؟ تازه یه پسر دارم میارم بشه بادیگارد مامانش.
-همینمون کم بود.
فادیمه کم کم داشت خوابش میبرد و ایسو همینجوری بهش زل زده بود.
+چیه؟
ایسو در جواب بوسه ای رو موهای فادیمه زد و محکم تر بغلش کرد اما حواسش بود اذیت نشه.
+ایسو؟
-هووم؟
+خیلی دوست دارم.
ایسو لبخندی زد.
-منم خیلی دوست دارم.
8
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم

فادیمه آروم چشماشو باز کرد، نور از لای پرده به داخل اتاق میتابید متوجه شد ایسو کنارش نیست آروم از تخت پایین اومد و دنبال ایسو گشت.
+ایسو کجایی؟
صدایی ایسو از آشپزخونه اومد
-ایسو اینجاست
فادیمه رفت توی آشپزخونه ایسو رو دید که داره کویماک درست می‌کنه.
+چیکار می‌کنی کیلچوک؟
-دارم برای زن عزیزم و آیاز بابا کویماک درست میکنم.
فادیمه لبخند گرمی بهش زد تازه متوجه شد که جز ایسو کسی خونه نیست
+ بقیه کجان پس؟
-النی که رفته درمانگاه داداشت و اسمه هم رفتن دنبال یکی از بز ها ظاهراً از گله جدا شده و گم شده.
فادیمه سری تکون داد.
-خیلی خب تا زن عزیزم لباسشو عوض کنه منم میز صبحانه رو براش می‌چینم
فادیمه لباسشو عوض کرد برگشت و نشست پشت میز ایسو هم نشست کنارش و براش لقمه می‌گرفت.
ایسو اما هنوز هم نگران بود میترسید
چیزی که دیشب دیده واقعی باشه؛
میترسید واقعا عموش از زندان آزاد شده باشه
اگه آزاد شده باشه چی؟ اوروچ هم هنوز
خبری بهش نداده بود، خودش باید پیگیرش
میشد. باید می‌رفت پیش ظریفه اگه شریف
آزاد شده باشه قطعا ظریفه خبر داره.
صدای فادیمه، ایسو رو از افکارش بیرون کشید
-ایسو حواست کجاست دوساعته دارم
صدات میزنم؟
+ببخشید...جانمچیزی شده؟
فادیمه مشکوک نگاهش کرد
-هیچی میگم اینجا رو جمع کن بریم بیرون
یکم بگردیم حوصلم سر رفته.
+ چشم
ایسو فادیمه تصمیم گرفتن برن و لباس برای آیاز بخرن.
کافی بود فادیمه از لباسی خوشش بیاد ایسو خیلی سریع اونو برمی‌داشت.
وقتی داشتن از کنار یه اسباب بازی فروشی
رد میشدن فادیمه با ذوق به یکی از ماشین‌های اونجا اشاره کرد و وارد شد.
همین که ایسو میخواست پشت سر فادیمه بره گوشیش زنگ خورد اوروچ بود، تماسو وصل کرد
+جانم دادش چیزی پیدا کردی؟
-ایسو متاسفانه باید بگم چیزی که دیدی توهم یا خطای دید نبوده.
چندتا از اهالی هم ادعا میکنن که
عمو رو دیدن برای همین من خواستم برم
زندان ملاقاتش وقتی رفتم زندان
فهمیدم که فرار کرده.
ایسو نفس عمیقی کشید چشماشو بست
+داداش الان با فادیمه بیرونم بعدا
میایم باهم یه فکری کنیم.
از اوروچ خداحافظی کرد، سعی کرد
عادی رفتار کنه و رفت که برای پسرش
ماشین بخره.
6
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

ایسو کنار فادیمه ایستاد.
فادیمه با ذوق ماشین قرمز کوچولویی
که توی دستش بود رو به ایسو نشون
داد:
-ایسو ببین چقدر قشنگه! من مطمئنم
آیاز هم مثل باباش عاشق ماشینه اینم
میشه اسباب بازی مورد علاقش.
اما ایسو فکرش درگیر بود، متوجه نشد
فادیمه چی میگه فقط سری تکون داد و
لبخند زد.
فادیمه از صبح متوجه رفتارهای
عجیب و غریب ایسو شده بود اما منتظر
بود تا خود ایسو حرف بزنه.
ماشین و چند تا اسباب بازی دیگه خریدند،
کمی هم دور زدن و بعد به خونه برگشتند.
-فادیمم، میگم که کاش حرف داداش عادل رو
گوش داده بودی و چند روز کوچاری میموندیم. چی میشد مگه؟
+جریان چیه که اینقدر دوست داری اونجا
بمونیم؟هان؟
ایسو هول شد و سریع خودشو جمع کرد:
+جریان؟ جریانی نیست جانم.
فادیمه به ایسو نزدیک شد و توی چشمای ایسو نگاه کرد.
-ایسو تو داری یه چیزی رو از من مخفی
میکنی؟
ایسو آب دهنشو قورت داد.
+نه زن عزیزم،چیزی برای مخفی کردن
نیست.
بعد هم از زیر نگاهای فادیمه فرار کرد.
+زن عزیزم من میرم حموم بعدشم آماده شو تورو ببرم کوچاری.
می‌خوام برم پیش مامانم البته
اگه دوست داری توهم بیا خوشحال
میشه عروس عزیزشو ببینه.
-ولی من خوشحال نمیشم مادر عزیزتو ببینم!
.....
ایسو، فادیمه رو رسوند کوچاری و با اوروچ اومد پیش ظریفه تا راجب شریف ازش سوال بپرسه.
ظریفه: به بهه! دوتا برادر چیشده که یاد مادرشون افتادن؟
اوروچ هووفی کشید.
ظریفه هم همینجوری ادامه داد: ایسو این زنت نمی‌خواد بیاد به مادرشوهرش سر بزنه؟به هرحال نوه ی من تو شکمشه!
+مامان خودت خوب می‌دونی اخرای
بارداری فادیمه ست بهتره زیاد اینور و اونور نره اما شما میتونین بیاین بهش سر بزنید.
ظریفه: اره دیگه، همین مونده من بیام
کوچاری به عروس خانم سر بزنم!
اوروچ: بری مامان.مگه چی میشه بری
به عروس حاملت سر بزنی؟
ظریفه چشم غره ای به اوروچ رفت.
ظریفه: بگید ببینم برای چی اومدین؟
ایسو:اومدیم راجب عموم ازت بپرسیم
رنگ از چهره ی ظریفه پرید و چشماش گرد شد.
اوروچ : هان چیشد مامان؟ فکر نمیکردی
بفهمیم که عمو فرار کرده؟
ایسو:مامان باید بهمون بگی کجاست، دلم
نمی‌خواد دوباره جون کسی به خطر
بیفته…
ظریفه: من نمی‌دونم کجاست.
اوروچ: دروغه...باز داری دروغ میگی.
وقتی می‌دونی فرار کرده پس حتما اینم می‌دونی که کجاست!
ظریفه: اوروچ پسرمم میگم نمیدونم
کجاست، فقط چند روز پیش از زندان زنگ زدن و گفتن که فرار کرده.
ایسو:پس چرا بهمون نگفتی مامان؟
ظریفه: نمی‌خواستم نگرانتون کنم.
الانم اصلا نمیدونم کجاست، اگه
خبری ازش رسید میگم بهتون.
اوروچ: بیا بریم ایسو،خودمون دنبالش
میگردیم.
اوروچ و ایسو از خونه بیرون زدند.
گوشی ایسو زنگ خورد.
+جانم داداش عادل؟
-ایسو کجایی؟
+پیش اوروچم.
-خوبه، برای شام با اوروچ بیاین کوچاری.
+چشم داداش.
بعد از قطع کردن تماس ایسو به اوروچ نگاهی کرد و گفت:
-باید یه عادل بگیم.
+اره امشب بهش میگیم.
-به فادیمه هم میگم.
+دیوونه شدی ایسو؟به زن باردارت میخوای
همچین خبری رو بدی؟ نمی‌خواد بهش بگی.
فقط مراقبش باش و هرجوری شده کوچاری
نگهش دار اونجا امن تره.
ایسو سری تکون داد.
شب با اوروچ به عمارت کوچاری رفتند، جلوی درِ خونه وایسادن که برای ایسو پیامکی
اومد.
«سلام برادرزاده بی معرفتم، یه خبر از عمویی
که بهش خیانت کردی نمیگیری؟»
ایسو هم نوشت:
"عمویی که بهش خیانت کردم و از زندون فرار کرده، نمی‌ترسه دوباره بهش خیانت کنم؟"
پیام رو فرستاد و با آشفتگی وارد عمارت شد.
نباید فادیمه چیزی میفهمید...
عادل:سلام دوماد سرخونه!
+سلام داداش
ایسو چشماشو چرخوند،دنبال فادیمه بود.
+فادیمه کجاست؟
-تازه خوابید.
ایسو به اوروچ نگاهی کرد باید به عادل همه چیز رو میگفتن.
+داداش عادل.
-بله؟
+یه مسئله ای هست یعنی خب بهتره بدونی گفتیم تا اتفاقی نیوفتاده بگیم بهت.
-بگو دیگه،مقدمه چینیت واسه چیه؟
اوروچ: عموم!فرار کرده.
عادل شوکه شد ولی بعد چند ثانیه طوری که براش نرمال بود، لب زد:
-هوف خدایا،دردسر تموم نمیشه.
چی میگید؟ نقشه ای تو سرشه؟
-نمیدونیم داداش. هیچی نمیدونیم.
یکم نشستن و بعد حرف زدن راجب نقشه هایی که شریف میتونه داشته باشه، اسمه صداشون زد.
-اقایوون شام حاضره. ایسو توام برو زن و بچه‌تو بیدار کن بیار.
همون موقع فادیمه از اتاق بیرون اومد.
+فادیمه‌م؟صبح بخیر.
-صبح بخیر کیلچوک.
لبخندی زدیم و رفتیم سر سفره...
5
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

«۲ هفته بعد»
فادیمه از خواب بیدار شد، ایسو هم بیدار بود.
-صبحتون بخیر.
فادیمه لبخند کم رنگی زد و بعد شستن صورتش به سمت آشپزخونه رفت و صبحونه خورد.
-چطوری فادیمم؟
+امروز دردم خیلی بیشتره ایسو،فکر کنم نزدیکه.
-اویی یعنی نینیمون میاد؟
+اوفف!متوجهی دارم میگم درد دارم؟
-چرا عصبانی میشی خانوم؟خواستم بخندی حالت بهتر شه.
+مرسی خیلی خندیدم!
ایسو رفت نزدیک فادیمه و دستشو دور گردنش انداخت.
-زنم؟
فادیمه سکوت کرده بود.
-زن خوشگلم؟
باز هم سکوت...
-زن عزیزم؟
وقتی جوابی نگرفت خودشو به فادیمه نزدیک کرد و گونه شو بوسید.
-میخوای بریم دکتر؟
فادیمه فقط ابروهاشو بالا داد.
-پس چیکار کنیم درد زن عزیزم کمتر شه؟
فادیمه سرشو روی شونه ی ایسو گذاشت و گفت:هیچکار.
چند دقیقه تو همون حالت نشسته بودن و ایسو درحال نوازش کردن موهای فادیمه بود که فادیمه احساس کرد دردش خیلی شدیدتر شده، ناخواسته شروع به گریه کرد.
-چرا گریه می‌کنی فادیمه؟خیلی درد داری؟
+ایسوو.
-بریم دکتر.
فادیمه هیچی نمی‌فهمید،خیلی درد داشت.
ایسو فادیمه رو صندلی عقب گذاشت و به سمت بیمارستان روند.
فادیمه همش درحال گریه کردن بود و ایسو هرچند دقیقه برمیگشت و باهاش حرف میزد.
با النی حرف زده بود و بهش گفته بود که نباید بیهوش بشه.
بالاخره به بیمارستان رسیدن....
«چند ساعت بعد»
فادیمه بالاخره چشماشو باز کرد، به شدت درد داشت.
با صدای کم رمقی گفت: اینجا کجاست؟
دستشو روی شکمش گذاشت، دیگه نه اونقدر برآمده بود و نه بچه ای حس میکرد.
+پسرم کجایی؟
فادیمه حتی به اینکه ممکنه بچه به دنیا اومده باشه هم فکر نکرد!
با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن که در باز شد، پرستار و ایسو وارد شدن.
-فادیمم؟چرا گریه میکنی؟درد داری؟
فادیمه جوابی نداد همینجوری گریه میکرد، ایسو دستشو گرفت و آروم بغلش کرد
-فادیمه؟باهام حرف بزن...چیشده؟
+ایسو...بچم!آیاز نیست...
-یعنی چی که نیست فادیمم؟آیاز مگه اینجا بود؟
+پس کجا بود؟
-بچه رو هنوز به ما نشون ندادن که!
+بچ...بچه؟آیازم به دنیا اومد؟
ایسو چشماشو به نشونه ی تأیید روی هم گذاشت که لبخندی روی لب فادیمه اومد.
+به دنیا اومد!
فادیمه اشکاش رو پاک کرد، رو به پرستار کرد و گفت:
+خانم پرستار، بچه مو کی میارید پیشم؟
-اول ببینیم مامان بچه خوبه یا نه.
+من بچمو ببینم خوب میشم.
پرستار بعد از چکاپ و وصل کردن سرم از اتاق خارج شد.
ایسو روی صندلی کنار تخت نشست، دست فادیمه رو گرفت و بوسه ای زد.
-خوبی فادیمم؟
+درد دارم ولی پسرمو می‌خوام.
-عجله نکن،میارنش.
+کسی می‌دونه اینجاییم؟
-اره، داداشم و داداشت اینا می‌دونن، تو راهن.
همون لحظه در اتاق باز شد، عادل،اوروچ اومده بودن.
-تاتارام؟
دست فادیمه رو گرفت، خم شد و سرشو بوسید.
-خوبی عزیز داداش؟
فادیمه لبخند کوچیکی زد و گفت: خوبم داداش.
بعد غضب وارد اتاق شد: آبجی کوچولوم خوبه؟
+خوبم دادش غضب.
اوروچ به سمت فادیمه اومد، دستشو روی شونه ی فادیمه گذاشت.
-خوبی زنداداش؟مبارکه!
+مرسی داداش ایشالا قسمت خودت.
فادیمه چشمکی زد که اوروچ خندید.
+اسمه کوش؟ایلوه و النی؟
-میان اونام.
+وای بگید بیارن دیگه بچه مو. مُردمم!
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در اتاق باز شد، پرستار بود با تخت کوچیکی.
ایسو نگاهی به فادیمه انداخت و لبخندی زد.
پرستار:بفرمایید مامان بی‌قرار. اینم گل پسرتون.
آیاز رو آورده بودن،اول از همه پرستار به سمت فادیمه رفت و آیاز رو گذاشت تو بغلش .
+وای تو چقد کوچولویی!
لبخند بزرگی و پر ذوقی روی صورت فادیمه بود.
+پسرم.
این کلمه رو که به زبون آورد، قطره اشکی از چشماش سرازیر شد.
فادیمه همچنان با لبخند بزرگی روی لباش و اشک توی چشماش،با ذوق به ایسو نگاه میکرد.
اونم می‌خندید
+بیا ببین پسرمونو!هنوز معلوم نیست که کله زرده یا مثل مامانش مشکیه،وای مامانی زودتر چشماتو باز کن ببینیم چشماتو دیگه
6
𝗡𝗮𝗺𝗲:𝗚𝗲𝗻𝗲 𝘆𝗮𝗽𝗮𝗿𝗶𝘇 𓂅 ˓