𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
243 subscribers
271 photos
10 videos
27 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون موقع صدای زنگ خونه اومد. با تعجب به ایسو نگاه کردم. + کسی قرار بود بیاد؟ ــ نه پس کیه؟ ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونه‌ای بالا انداخت و سمت در رفت. هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت می‌شد. چند لحظه بعد،…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم

« فادیمه »
با نوری که از پنجره‌ی اتاق روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم.
آروم از روی تخت بلند شدم و بعد از شستن صورتم ، سمت اشپزخونه رفتم.
با دیدن سفره‌ای که مثل هر روز چیده شده و دمنوشی که حاضر بود لبخند ریزی روی لبام اومد‌.
- شوهرِ تیغ‌مااهیم!
بعد از خوردن دمنوشم ، با صدای در لیوان و توی سینک گذاشتم و سمت در رفتم.
وقتی درو باز کردم ، فیدان و با دستای پر رو‌به‌روم دیدم.
- سلاام فادیمه!
+ سلام. خوش اومدی.
با دیدن وسایل توی دستش پرسیدم:
+ اینا..چیه فیدان؟
- اها...اصلا یادم رفت بپرسم. دلمه دوست داری؟
+ آره..دارم!
- اینارو سر راهم خریدم دلمه درست کنم واست.
لبخند ریزی زدم و ذوق زده گفتم:
+ مرسیی!
فیدان کتش رو اویزون کرد و وارد خونه‌شد.
- صبحونه..خوردی؟
+ ها..اره الان خوردم.
- باشه..تو بشین من برات یه چیزی بیارم بخور تا من وسایل دلمه‌رو اماده کنم.
سرمو تکون دادم و روی صندلی میز ناهاخوری نشستم.
- فادیمه..چای کجاست؟
+ چای؟ تو اون کابینته
بعد از درست کردن چایی ، شروع به درست کردن مواد چای کرد‌.
تو همین حین ، گوشیمو برداشتم.
وقتی گوشی رو باز کردم ، با عکسمون مواجه شدم.
با لبخند بهش نگاه کردم و با یادآوری دیشب ،صدای قلب کوچولوها رو دوباره پخش کردم.
تو همین حین فیدان فنجون چایی رو جلوم گذاشت.
- این..صدای قلب بچه‌هاست؟
با لبخند سرمو تکون دادم.
+ آره!
لبخند ریز و..شاید یکم هول زده‌ای زد و گفت:
- خدا حفظشون کنه...تو..چاییتو بخور من برم سرویس بهداشتی بیام.
متعجب سری به نشونه‌ی "باشه" تکون دادم که از اشپزخونه بیرون رفت.
چایی؟
فنجون چایی رو جلوی بینیم گرفتم.
بوی عجیبی میداد!
بیخیال شونه‌ای بالا انداختم ، من که چایی نمیخورم شاید بوش همینه!
قبل از اینکه فیدان بیاد ، سریع چایی رو توی سینک ریختم و فنجون رو جلوم گذاشتم.
فیدان وارد اشپزخونه شد و با دیدن فنجون خالی رو‌به‌روم ، لبخند محسوسی زد.
بعد از چک کردن مواد روی گاز ، قابلمه رو روی میز گذاشت و گفت:
- خب فادیمه..اینا حاضرن دیگه میخوام بپیچمشون.تو میخوای برو سالن که بوش اذیتت نکنه!
+ نه..منم میخوام بپیچم.همم خیلی وقته اشپزی نکردم.
با تردید سرشو تکون داد و مواد رو وسط میز گذاشت.
یکی یکی دلمه هارو پیچیدیم و توی قابلمه گذاشتیم‌.
یکی از دلمه هارو برداشتم و خام توی دهنم گذاشتم.
- دخترر نخور اونجوری! حالت بد-
توی حرفش پریدم و با لبخند گفتم:
+ باشه باشه.
بعد از اینکه دلمه‌هارو روی گاز گذاشتیم ، سمت سالن رفتیم و روی مبل نشستم.
- خب فادیمه بشینیم تا حاضر شه‌. کاری هست که...من انجام بدم؟
+ نه..
و با خنده ادامه دادم:
+ البته فعلا!
اونم لبخندی زد و روی مبل نشست.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم ، سریع جواب دادم.
- سلام عمهه!
+ سلام کوچولوی عمه‌! خوبی؟
- ما خوبیم. کوچولو چطوره؟
+ کوچولو..؟ اه آلینا!
- چیزی شده عمه؟
+ یعنی...یهه سوپرایزی دارم براتون!
- سوپرایز؟ سوپرایزِ چی؟
+ از پشت تلفن نمیتونم بگم که!
- فادیمهه!، خب بیا اینجا دیگه دلمون هم برات خیلی تنگ شده!
+ منم خیلی دلم براتون تنگ شده. یعنی.‌‌.میام!
- منتظریم..ایسو چطوره؟
+ ایسو.‌.؟ سرکاره الان
آروم گفت:
- هنوز قهری باهاش؟
+ صحبت میکنیم باهم بعدا آلینا!
خنده‌ی شیطونی کرد و بعد از خداحافظی قطع کردیم.
فیدان گوشیش رو زمین گذاشت و با تردید شروع به حرف زدن کرد.
- فادیمه..تو کوچاری‌ای درسته؟ تا جایی که من یادمه..کوچاری و فورتونا دشمن بودن . یعنی...تو و ایسو..عشق..؟
تو دلم پوزخندی به تلاشاش زدم.
+ عشق دوست و دشمن نمیشناسه فیدان جون!
سرشو تکون داد و گفت:
- درسته..نمیشناسه!
لبخندی زدم و با کنجکاوی که سعی میکردم پنهونش کنم پرسیدم:
+ تو ...ایسورو از کجا میشناختی؟
- یعنی..بچگیامون دوست بودیم. وقتی..باباش فوت کرد..
مکث کرد و بعد ادامه داد:
- یعنی تنها بود..بعد از اینکه اون اتفاق افتاد ، به خاطر مامانامون باهم میرفتیم مدرسه.
خیلی دوست نبودم باهاش..یه مدت کوتاه و بعد به اجبار بابام رفتیم استانبول.
- اونجوری فکر نکن. بابام ادم حسابی نبود..تو خرابه‌های استانبول بودیم. فقط مامانم کار میکرد که من بتونم درس بخونم.
بعد جوری که انگار حواسش جمع شده باشه ، سرش رو تکون داد و گفت:
- بیخیال..خلاصه که ایسو بچه‌ی ساکتی بود اون زمان!
با لبخند ریزی سرم رو تکون دادم.
فیدان بلند شد و با نگاه کردن به قابلمه ، گفت:
- غذا حاضره فادیمه ، دستاتو بشور بیا.
سری تکون دادم و بعد شستن دستام ، سر میز رفتم‌‌.
فیدان چند تا از دلمه هارو توی بشقاب کشید و جلوم گذاشت‌‌.
❤‍🔥31🍓3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون موقع صدای زنگ خونه اومد. با تعجب به ایسو نگاه کردم. + کسی قرار بود بیاد؟ ــ نه پس کیه؟ ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونه‌ای بالا انداخت و سمت در رفت. هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت می‌شد. چند لحظه بعد،…
+ میگم..نمیشه وایسیم ایسو بیاد؟
- عا‌..کِی میاد ایسو؟
+ شب..
- نه نه دختر‌..تا اون موقع میخوای گشنه بمونی؟
بعد چند لحظه فکر کردن سرم و اروم تکون دادم.
+ باشه..پس واسه ایسوهم نگه‌داریم!
فیدان لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
بعد از خوردن دلمه ، روی مبل نشستم و سرم و پشت مبل تکیه دادم که نمیدونم چجوری ، خوابم برد.
-
با صدای در ، از خواب بیدار شدم.
فیدان پتو روم انداخته بود و روی مبل روبه‌روم نشسته بود.
وقتی دید بیدارم ، دستشو تکون داد و سمت در رفت.
درو باز کرد و ایسو وارد شد.
- سلام.
+ سلام.
وقتی وارد سالن شد از جام بلند شدم‌ که اون اول گفت:
- خوبی؟ کوچولوها...؟
با لبخند محوی جوابشو دادم:
+ خوبیم. ایسو...واست دلمه نگه داشتم!
برای چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد گفت:
- خب...دستت درد نکنه...منم گشنمه!
به یکباره حس کردم که معده‌م به هم پیچید‌.
سمت سرویس بهداشتی دوییدم و تقریبا هر چیزی که توی معده‌م بود رو بالا اوردم.
صدای در و پشت بندش صدای نگران ایسو میومد.
- فادیمه؟ فادیمه درو باز کن. حالت خوبه؟
بعد صدای ترسیده‌ی فیدان.
+ فادیمه...چیشد؟
چند ثانیه سر جام وایسادم که بتونم نفس بگیرم.
تو همین حین ، ایسو صحبت میکرد.
- فادیمه...باز کن درو دختر! فیدان..چی خورده؟ چیزی که ندادی بهش نه؟
تقریبا صداش بلند بود و هیچ صدایی از فیدان نمیومد.
درو باز کردم و با احتیاط بیرون اومدم.
با نگاه به ایسو اروم سمتش قدم برداشتم.
+ هیچی نشده...یکم از دلمه‌ی خام خوردم واسه همین حالم بد شد.
خسته و اشفته نگاهم کرد که با صدای خیلی آروم گفتم:
+ آروم باش.
نفسشو محکم و با صدا بیرون داد.
❤‍🔥44🍓4
ریکت یادتون نره👀
این پارتو بخونید بریم پارتِ بعدی🤏🏻
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥18🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم

ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد.
نمی‌دونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم:
+به دل نگیر..زیادی حساس شده.
لبخندی زد
ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه.
سرمو تکون دادم
ــ خب..من دیگه میرم.
ایسو هم که اومده...دیگه تنها نیستی. مواظب خودت باش.
- خداحافظ
+ خداحافظ
در که پشت سر فیدان بسته شد، چند ثانیه سکوت خونه رو پر کرد.
«ایسو»
نگاهم تا چند لحظه روی در موند و بعد آروم به سمت فادیمه برگشتم.
رنگش هنوز کمی پریده بود.
آروم پرسیدم:
+ الان حالت بهتره؟
لبخند کم‌رنگی زد.
- آره...خوبم!
هنوز نگران بودم...اما مثل اینکه مشکلی نبود.
نشستم رو به روی تلویزیون و روشنش کردم.
یکم که گذشت ، فادیمه یه بشقاب دلمه گذاشت جلوم. نگاهمو از بشقاب برداشتم و برای چند لحظه به چشمای فادیمه دوختم.
تو نگاهش هیچ اثری از دلخوری و ناراحتی وجود نداشت...
میخواستم دوباره امیدوار بشم که دوباره صدای فادیمه با همون لحن توی سرم پخش شد.
" دست از این رفتارات بردار"
نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به بشقاب خیره شدم.
فادیمه با لحن دلخوری گفت:
ــ امروز دلمه درست کردیم...یکم برات نگه داشتم. بخور!
با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم:
+ممنون
داشت می‌رفت که به یکباره با یادآوری زنگ آلینا ، گفتم:
+آلینا گفت دلت براشون تنگ شده..میخوای بریم کوچاری؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با ذوق پرسید:
- واقعا؟
+ واقعا!
آروم گفت:
ــ آماده بشم..سریع!
سری تکون دادم که سمت اتاق رفت.
با اینکه خیلی خسته بودم ولی سوییچ ماشین رو برداشتم و دم در منتظر فادیمه وایسادم.
بعد از چند دقیقه فادیمه اومد و بی اختیار ، نگاهم سمت شکمش کشیده شد .
کوچولو هامون...
دلم میخواست برم جلو...
دستمو بزارم روی شکمش و از کوچولوهامون بپرسم امروز...شیطونی کردن؟
مامانشونو اذیت کردن؟
دلشون برای باباشون تنگ شده یا نه ولی...
اهی کشیدم و بی حرف سمت ماشین رفتیم.
سوار شدیم و به طرف کوچاری حرکت کردیم.
به کوچاری رسیدیم پیاده شدم و در سمت فادیمه رو باز کردم.
کمکش کردم از پله ها بالا بیاد و درو زدم که الینا با خنده درو باز کرد.
لبخند گرمی بهمون زد
ــ بیاین داخل
سمت فادیمه رفت و بغلش کرد .
رفتیم داخل و داداش عادیل هم سمتمون اومد و فادیمه رو بغل کرد.
ــ چطوری تاتارام؟
فادیمه لبخندی بهش زد
ــ خوبم داداش!
عادیل فادیمه رو سمت مبل برد و اونجا نشوندش. زن‌داداش اسمه از آشپزخونه اومد بیرون و با دیدنمون لبخند زد .
اول سمت من اومد و بغلم کرد که لبخندی بهش زدم و بعد رفت سمت فادیمه و اونم بغل کرد.
عادیل: ایسو..چرا وایسادی؟ بیا!
به مبل اشاره زد.
سرمو تکون دادم و روی مبل رو به روی فادیمه نشستم‌.
زنداداش اسمه: خب فادیمه...کوچولو چطوره؟اذیتت نمیکنه؟
فادیمه ریز خندید و نگاهی به من انداخت
ــ در اصل..باید بگین کوچولوها!
عادیل اخم ریزی کرد و با تعجب گفت:
ــ متوجه نمیشم؟
فادیمه دستشو گرفت و گفت:
ــ داداش..یعنی اینکه بچهای من دوقلوان!
زن داداش اسمه دستشو گذاشت جلوی دهنش ، الینا خندید و عادیل با تعجب نگاهش بین من و فادیمه می‌چرخید.
برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت و داداش عادیل انگار هنوز باورش نمی‌شد.
ــ یعنی... دوقلو؟
فادیمه با لبخند سری تکون داد.
ــ آره...
یهو داداش عادیل با صدای بلند خندید.
ــ یا خدا... دو تا؟!
همه با خنده بهش نگاه کردن.
زن‌داداش اسمه با ذوق کنار فادیمه نشست و دستش رو روی شکمش گذاشت.
ــ وای دخترر! خیلی خوشحال شدم..مبارک باشه!
عادیل سمتم اومد و محکم بغلم کرد..
با تعجب بهش نگاه کردم!
با خنده دستش رو پشت کمرم زد و گفت:
ــ مبارک باشه ایسو... بابای دوقلوها!
لبخند کم‌رنگی زدم.
+ ممنون داداش...
آروم ازم جدا شد، اما هنوز لبخند از روی صورتش نمی‌رفت.
الینا با ذوق گفت:
- بی صبرانه منتظر اومدنشونم!
زن‌داداش اسمه هم با ذوق گفت:
+ یعنی..خونه‌تون دیگه از الان شلوغ میشه!
آلینا خندید.
ــ شلوغ؟ اینا هنوز به دنیا نیومدن، من از الان دارم واسه لباساشون ذوق می‌کنم!
همه خندیدن و بی‌اختیار نگاهم سمت فادیمه کشیده شد.
سرش پایین بود و با لبخند، دستش رو روی شکمش گذاشته بود.
لبخندی که مدت‌ها بود خیلی کم روی صورتش میدیدم...
همون لحظه عادیل دوباره رو به من کرد و گفت:
ــ ایسو...
سری بلند کردم.
ــ از این به بعد دیگه فقط مسئول فادیمه نیستی...
مسئول سه نفری!
سنگینی حرفش رو با تمام وجودم حس کردم
و آروم سری تکون دادم.
+ می‌دونم داداش..
و توی دلم، بی‌صدا ادامه دادم:
" حتی اگه مامانتون هیچ‌وقت منو نبخشه...
❤‍🔥33
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
من بازم تا آخر عمر، مواظب هر سه‌تاتون می‌مونم "
عادیل سمت فادیمه رفت چشماشو ریز کرد.
ــ کی این موضوع رو فهمیدین و الان به ما میگین؟
+ سه روز پیش
ــ بعد الان به ما میگین؟
فادیمه سرشو انداخت پایین و گفت:
+ داداش.. ببخشید!
عادیل خندید.
دستشو زیر چونه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد
ــ بخاطر خواهر زاده هام...میبخشمتون.
بعد رو به من گفت:
ــ تو که روزا باید کارخونه باشی..فادیمه تنهاست! بهتره کوچاری بمونین اینجا اسمه و آلینا مواظبشن.
خواستم چیزی بگم ولی فادیمه زودتر گفت:
+ نگران نباش داداش ایسو برام پرستار
گرفته!
عادیل ابروهاشو بالا انداخت و دوباره منو مخاطبش قرار داد
ــ کیه؟
+فیدان..دخترِ دوست مامانم
ــ کارش چطوره؟
فادیمه گفت:
+ خوبه داداش..نگران نباش دختر خوبیه!
عادیل چند ثانیه ساکت موند و نگاهش بین من و فادیمه می‌چرخید.
بعد آروم گفت:
ــ فقط خوب بودن کافی نیست...ایسو!
سرمو بلند کردم.
ــ این روزا فادیمه تنها نیست... دو تا بچه هم همراهشه.
+ می‌دونم داداش.
ــ شناختی از دختره داری؟
قبل از اینکه جواب بدم، فادیمه با لبخند گفت:
ــ داداش، نگران نباش..خیلی حواسش بهم هست.
عادیل سری تکون داد اما معلوم بود هنوز کامل قانع نشده.
ــ من از روی بدبینی نمیگم... فقط...آدم تو این شرایط باید بیشتر حواسش جمع باشه!
الینا برای عوض کردن جو گفت:
ــ بابا ..نگران نباشیم الکی!
عادیل سرشو کج کرد
ــ بالاخره دارم دایی میشم دیگه.. باید حواسم به خواهر زاده هام باشه!
حق با داداش عادیل بود.
باید راجب فیدان تحقیق کنم..
خوب نیست همینجوری فادیمه و بچه ها رو بهش بسپارم!
❤‍🔥49
ریکتای هر دو پارت و بالای ۳۰ برسونید🫶🏼
بخونید ک بیام پیاماتونو بزارم👀
❤‍🔥18
زهرا🫠؛))))
من و از دست دادین💘😭
😭26
مامان فادیمه در حال خوشگل کردن موهای ماسالش🌱🥹💘
😭19
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥15🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد. نمی‌دونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم: +به دل نگیر..زیادی حساس شده. لبخندی زد ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه. سرمو تکون دادم ــ خب..من دیگه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم

- یک‌هفته بعد-
«دانای‌کل»
ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شماره‌ی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید‌.
اتاقِ 126...
در حالی که با چشماش دنبال شماره می‌گشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد.
با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با خیال راحت سمت اتاق 126 قدم برداشت ،
اما...
با شنیدنِ صدایی آشنا ، جا خورده پشت دیوار وایساد.
- کِی؟
+ دارم سعی میکنم بی سر و صدا کارو تموم کنم!
+ راستی نگفتی...چرا با برادرزاده‌ی خودت-
- بهت که گفتم. هر خیانتی یه تاوانی داره!
+ چه خیانتی؟ با بچه‌هاشون چیکار داری آخه؟
- با پدرِ بچه‌ها نمیتونم کاری داشته باشم ، بی پدر بودن سخته..!
- وقتت داره کمتر میشه..حواست باشه دقیقه آخری انجامش ندی!
وقتی صدای قدم‌هایی که به سمت بیرون میومد رو شنید ، سریع پشت دیوار خودش رو پنهان کرد.
شریف...
فیدان...
بچه‌ها...
خیانت...
انتقام..!
نزدیک شدنِ فیدان به فادیمه، بی‌هدف نبوده!
ایسو نمیتونست آشفتگیش رو کنترل کنه...
سراسیمه و در حالی که سعی میکرد دیده نشه ، از پله‌ها پایین رفت.
وقتی سوار ماشین شد ، برای چند دقیقه سرش رو روی فرمون گذاشت.
تموم سعیش رو میکرد که اروم باشه...
نترسه و خودش رو به فادیمه برسونه...
با خودش فکر میکرد...میخواد چیکار کنه؟
قطعا...بعد از اینکه میدید فادیمه حالش خوبه ، کار فیدان رو تموم میکرد!
ماشین رو به حرکت دراورد و با سرعتی که توی کنترل کردنش موفق نبود ، سمت خونه روند.
جلوی در ، بعد از پیاده شدن ، برای چند دقیقه سعی کرد نفس عمیق بکشه.
نباید به فادیمه استرس میداد..
همه چیز رو آروم بهش میگفت.
با آرامش در خونه رو باز کرد و وارد شد.
- فادیمه؟
برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنید و بعد فادیمه در حالی که لیوان آبی دستش بود ، از آشپزخونه بیرون اومد.
+ ایسو؟
- خوبی؟..خوبید؟
+ خوبم...خوبیم! زود اومدی..؟
ایسو کلافه دستش رو روی صورتش کشید و روی مبل نشست.
- فادیمه..؟ میای بشینی؟
فادیمه با تعجب از این حال ایسو ، سرشو تکون داد و روی مبل نشست.
+ چیشده؟
- فادیمه..فیدان! تا حالا..سعی کرده کاری باهات بکنه..؟ یعنی...رفتارِ مشکوکی؟
+ ایسو...نمیفهمم!چه جور رفتاری؟
- یعنی..بخواد چیزی تو غذات بریزه...اسلحه‌ای چیزی..قرصی بهت بده؟
+ چی..شده ایسو؟
- بگو...توضیح میدم!
+ یعنی...همش برام چایی میریخت...بوی عجیبی هم میداد...توی لیوانم هم میزد همش.
ایسو کلافه سرشو به این طرف و اون طرف تکون میداد و سعی میکرد نفس بگیره.
+ ولی...من که چایی نمیخورم...چیزی هم ازش نمیدونم!
ایسو سرش رو سریع بالا گرفت.
- نخوردی؟
+ نه..هیچکدوم رو!
ایسو اروم نفسشو بیرون داد.
+ چیشده ایسو؟
ایسو نفس عمیقی کشید که توضیح بده ولی همون لحظه صدایِ زنگ اومد.
ایسو اشاره‌ای به فادیمه زد و سمت در رفت.
با باز کردن در ، فیدان و با لبخند عجیبی جلوش دید.
+ سلااام!
نفسش رو بیرون داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
- اینجا چیکار داری؟
+ ایسو..؟من هر روز میام دیگه!
- هر روز میای! امروزم اومدی! ولی چجوری روت شد هر روز بیای ها؟باشه‌.‌.چطور قبول کردی به اون بچه‌ها اسیب برسونی ها؟ انتقام اینا..؟
فیدان ناباورانه و با لبخندی که سعی داشت انکار کنه گفته‌های ایسورو ، گفت:
+ یع..یعنی چی ایسو..؟ اینا چیه میگی؟
ایسو با دستش بیرون رو نشونه گرفت و در رو محکم بست.
- برو فیدان!
بعد از بستن در ، با قیافه‌ی متعجبِ فادیمه رو به رو شد.
نتونست عصبانیتش رو کنترل کنه ولی با لحن و صدایی که سعی داشت کنترل کنه گفت:
- فادیمه‌..فادیمه چرا هیچی به من نگفتی...وقتی خودتم یه چیزایی فهمیده بودی؟
فادیمه برای چند ثانیه ، فقط ساکت بود و بعد چند لحظه ،انگار که دیگه نمیتونست بار حرفای توی دلش رو حمل کنه ، با صدای تقریبا بلند شروع به صحبت کرد:
+ چی‌میگی ایسو...چی‌میگی؟ مگه میتونستم باهات حرف بزنم؟ اصلا میشنیدی منو؟ جوری عقب کشیده بودی که انگار...پشیمون بودی!
- فادیمه...تقصیر من بود؟من هر بار که سمتت قدم برداشتم..تو ازم دور تر شدی! میدونی که...خیلی وقته اون بچه‌ها تنها نخین که مارو به هم وصل نگه داشتن!
- هرکاری کردم واسه تو و بچه‌ها بود...گفتم شاید با دوریم خوشحال تری..!
فادیمه با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه اما چندان هم موفق نبود ، گفت:
+ ولی میبینی نیستم..خوشحال نیستم دیگه!
+ منو...ببر کوچاری!
ایسو با اینکه درونش میخواست فادیمه رو نگه‌داره ، بازهم اونو انتخاب کرد.
"شاید اگه ببرمش کوچاری راحت تر باشه".
سری تکون داد..فادیمه سریع تر ازش سوار ماشین شد و ایسو هم بعد قفل کردن در ، سوار ماشین شد.
❤‍🔥31😭5🍓2💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد. نمی‌دونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم: +به دل نگیر..زیادی حساس شده. لبخندی زد ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه. سرمو تکون دادم ــ خب..من دیگه…
بعد از رسیدن به کوچاری ، فادیمه حتی صبر نکرد ماشین کامل پارک بشه ، سریع پیاده شد و سمت عمارت رفت.
ایسو هم بدون اینکه ماشین رو کامل قفل کنه ، پیاده شد و جلوی ماشین وایساد تا فادیمه بالا بره.
نگاه ایسو به فادیمه بود و فادیمه اروم سمت پله ها میرفت که یکدفعه ، با شنیدن صدای اشنایی هر جفتشون برگشتن.
- فادیمه؟
فیدان بود.
دستش پشتش بود و چهره‌ش مظطرب.
ایسو ناخودآگاه و خیلی اروم ، چند قدم سمت فادیمه برداشت.
- منو...ببخش. مامانم...شریف...تهدیدم کرد. من...نمیخواستم اینجوری شه..منو ببخش!
فادیمه با تعجب و ایسو با ترس بهش نگاه میکرد.
فیدان با دست های لرزونش ، اسلحه‌ رو از پشتش بالا اورد و...
سمت فادیمه گرفت.
ایسو کاملا خودش رو گم کرده بود.
هیچکس دیگه‌ای اون اطراف نبود .
فادیمه متعجب و اروم لب زد :
- چیکار میکنی..؟
فیدان چشماش رو روی هم فشار داد اما درست چند لحظه قبل از اینکه گلوله از تفنگ خارج بشه ، اتفاقی افتاد که انتظارش رو نداشت..
اتفاقی که تمامِ تلاش هاش رو مساوی با "پوچ" میکرد...!
😭59🍓2
ریکتاش که با خودتون🤏🏻
بات الان مشکل داره ولی جای هیجانیشه ، بیاید نظراتونو بگید هر موقع اوکی شد بخونم💞
@ZarahearsBot
😭16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥21💋2🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم - یک‌هفته بعد- «دانای‌کل» ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شماره‌ی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید‌. اتاقِ 126... در حالی که با چشماش دنبال شماره می‌گشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد. با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم

«فادیمه»
متعجب و ترسیده به صحنه رو به روم نگاه میکردم.. ایسو ، غرق خون جلوی پام افتاده بود...
انگار زانوهام برای نگه‌داشتنم ، توانی نداشتن.
یک قدم سمتش برداشتم و با نهایت توانی که داشتم اسمش رو فریاد زدم.
+ ای‌....ایسووووو
و بعد با زانو کنارش فرود اومدم.
چشماش نیمه باز بودن و با درد نفس میکشید.
با دستای لرزون سرشو گرفتم و روی پام گذاشتم. پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و اشکام ناخودآگاه از روی گونم غلطیدن و روی گونه ایسو ریختن.
+نه...ایسو نه. چیزیت نمیشه. چیزیت نمیشه...نباید منو تنها بزاری اگ...اگه بمیری که...من خودم میکشمت ایسو...!
- گریه...نکن!
با شنیدن صدای ضعیفش ، گریه‌م شدت گرفت.
توی اون حالش هم..به فکر من بود..!
انگار که کوچولوهام متوجه شده بودن حال باباشون خوب نیست...حرکتشون رو حس کردم.
دست لرزونمو از روی گونه ایسو برداشتم و روی شکمم گذاشتم
+آروم باشین کوچولوهای مامان... چیزی نمیشه..باباتون...چیزیش نمیشه!
دوباره دستمو روی گونه ایسو گذاشتم و شروع کردم به نوازش کردن گونش.
اشک جلوی چشمام باعث شده بود تار ببینم...
وقتی دستی روی شونم نشست تازه متوجه اطرافم شدم..
صدای آژیر آمبولانس همه‌جا رو پر کرده بود، اما انگار... من هیچ‌چیز رو درست نمی‌شنیدم!
چاکیر فیدان رو گرفته بود و داداشم کنارم زانو زده بود
ــ تاتارام؟
با بغض و اشک بهش نگاه کردم که سمتم اومد و بغلم کرد.
چند نفر از امدادگرها با عجله خودشونو به ایسو رسوندن.
یکی‌شون کنارم نشست و با آرامش گفت:
ــ خانم، یه ذره فاصله میگیرید لطفا..
+ نه...
ــ باید بتونیم بهش کمک کنیم..
به ایسو نگاه کردم.
دلم نمی‌خواست حتی برای یک لحظه دستمو ازش جدا کنم ، دیر که نشده بود..؟
+ایسو...
صدام اونقدر آروم شده بود که خودم هم به سختی شنیدمش.
+من اینجام...باشه؟
با لبخندی که به زور سعی داشت نگهش داره سرش رو اروم تکون داد.
آروم دستم رو از دستش جدا کردم.
داداشم بلندم کرد و از ایسو فاصله گرفتیم.
امدادگرها هم سریع ایسورو توی امبولانس گذاشتن
+ داداش؟ چرا وایسادیم؟ بریم..بریم پیش ایسو!
ــ میریم تاتارام..میریم
با عجله سمت ماشین رفتیم.
هنوز صدای آژیر آمبولانس توی گوشم بود و چشمام فقط دنبال چراغ‌های قرمزش می‌گشت.
+ داداش... توروخدا زودتر...
داداشم در ماشین رو برام باز کرد.
ــ آروم باش تاتارام ، منم استرس دارم میبینی که؟
سوار شدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم.
+کوچولوها... باباتون اونجاست...
صدام می‌لرزید.
+باید بریم پیشش... نباید تنهاش بذاریم ، باشه؟
داداشم بدون حرف ماشین رو روشن کرد و با عجله راه افتاد.
چند دقیقه بعد، آمبولانس از جلوی چشممون ناپدید شد.
+داداش... کجا رفت؟
ــ جلوتره... نگران نباش.
چشمامو بستم و سعی کردم نفس بکشم اما تصویر ایسو از جلوی چشمام کنار نمی‌رفت...
اشکام دوباره سرازیر شدن.
+ من... من هنوز بهش نگفتم!
ــ چیو؟
+ اینکه... من بخشیدمش.. اینکه چقدر دوسش دارم.. اینکه باید باید کوچولوها رو باهم بزرگ کنیم‌..داداش!
داداشم چیزی نگفت و فقط دستشو محکم روی فرمون فشار داد.
چند دقیقه بعد جلوی بیمارستان رسیدیم.
همین که ماشین متوقف شد، قبل از اینکه داداشم چیزی بگه پیاده شدم.
ــ فادیمه...اروم باش!
اما من فقط می‌دویدم.
+ایسو...
وسط بیمارستان داد میزدم
+ایسو..ایسو..کجایی؟
صدام توی راهروی بیمارستان می‌پیچید و چند نفر با تعجب بهم نگاه میکردن.
پرستار اومد سمتم
ــ چیشده خانم آروم باشید
+ نمیتونم..شوهرم کجاست؟
ــ شوهرتون؟
+ اسماعیل فورتونا
ــ انتهای سالن...اتاق عمل.
داداشم اومد سمتم.
دستم رو گرفت روی صندلی جلوی اتاقِ عمل ، نشستیم.
اشکام بدون اختیار از چشمام سرازیر میشدن، سرم گیج می‌رفت و تار میدیدم اما نگاهمو از اون در لعنتی نمیگرفتم.
داداشم کلافه توی راهرو قدم میزد.
اون چند ساعت ، به اندازه یک سال گذشت و بالاخره دکتر درو باز کرد و بیرون اومد که با عجله پاشدم و سمتش رفتم.
با ذره‌ی امیدی که ته دلم داشتم اشکام رو پس زدم و پرسیدم:
+ دکتر...چیشد؟حال شوهرم چطوره؟
ــ همسرش هستین؟ وضعیتشون بد نیست...خطر رو رد کردن ولی فعلا چیز قطعی نمیشه گفت.
صدای دکتر توی سرم می‌پیچید و سرگیجم بیشتر شد ، تمومِ تلاشم رو کردم که سرپا وایسم و با اینکه برام سخت بود اما موفق شدم..
نفسمو اروم بیرون دادم و با کمک داداشم دوباره روی صندلی نشستم.
اروم دستمو روی شکمم کشیدم و با شنیدن صدای پاهایی که سمتمون میومد سرمو بالا اوردم.
اوروچ ، الینا و زنداداشم.
با دیدن زنداداشم که جلوتر از همشون بود و آغوشش رو برام باز کرده بود ، خودم رو توی بغلش انداختم.
😭27❤‍🔥13
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم - یک‌هفته بعد- «دانای‌کل» ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شماره‌ی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید‌. اتاقِ 126... در حالی که با چشماش دنبال شماره می‌گشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد. با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با…
دستشو با محبت روی موهام کشید و گفت:
- آروم باش دخترم...هیچی نمیشه!
لبخندی که زدم خیلی دووم نیاورد و اشکام شروع به ریختن کردن.
از بغل زنداداشم بیرون اومدم و الینا رو بغل کردم.
+ آروم باش.باشه؟
از بغلش که بیرون اومدم ، اوروچ با تردید قدمی سمتم برداشت.
- زنداداش...خوبی؟
+ خوبم.
- اونی که تیر زد..کی بود؟
+ فی...فیدان. دختر دوست مامانتون..
- فیدان؟
اشفته دستشو روی صورتش کشید.
- باشه...باشه همه‌ چیز درست میشه..نگران نباشید!
اروم سرم رو تکون دادم.
تو همین حین ، با باز شدن در اتاق عمل و دیدن پرستارهایی که بیماری رو روی تخت میاوردن ، از جام بلند شدم و سمتش رفتم.
با دیدن چهره‌ی رنگ پریده‌ی ایسو و ماسکی که روی صورتش بود اشکام دوباره شروع به ریختن کردن.
چشماش بسته بودن...
تموم افکار منفیم رو پس زدم..
دست ایسو رو توی دستم گرفتم و همراه با تختش حرکت کردم.
- ایسو؟چشماتو باز میکنی..؟
بعد با خنده‌‌ی تلخی گفتم:
- فقط به‌خاطرِ بچه‌ها!
که گفتن این جمله‌م ، با ریختن دوباره‌ی اشکام مساوی شد.
- به خاطرِ من...نمیشه؟
جلوی در اتاق که رسیدیم ، پرستار جلوم رو گرفت و تخت رو به داخل اتاق هدایت کردن.
- چیکار میکنی؟ میخوام ببینمش!
+ نمیشه خانوم ، فعلا باید دکتر بیاد!
دستم از دست ایسو جدا شد و با چشمای اشکی از پشت شیشه بهش خیره شدم.
توان مقاومت نداشتم..
هیچی نخورده بودم و عملا اصلا حواسم به بچه‌ها نبود..!
تو همین حین ، دکتر سمت اتاق ایسو رفت که با استرس سمت داداشم اینا رفتم.
- داداش!
+ آروم باش عزیزِ داداش!
بعد چند دقیقه که نمیدونم چند بار نفس عمیق کشیدم و قدم زدم ، دکتر بیرون اومد.
با استرس سمتش رفتم و داداشم هم پشتم اومد که دکتر با نگاه کردن بهم گفت:
- مثل اینکه حالتون خیلی خوب نیست. شما بشینید.
و رو به بقیه گفت:
- به جز همسرشون کی اینجاست؟
اوروچ سمتش اومد و دکتر با نگاهی اروم ، شروع به حرف زدن باهاش کرد.
نگاهم همش روی اوروچ بود تا اینکه از دکتر تشکر کرد و سمتمون برگشت.
+ اوروچ..چی‌گفت؟
😭41❤‍🔥12
ریکت یادتون نره🤏🏻
نظراتونم بگید ببینم ، کیا میخواستن ایسوی بدبختو تیر بزنیم😔😂؟
@ZarahearsBot
🤣24💔5
باریش و مامانش رفتن خرید
😭20