𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود. سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم: - کمربندتو ببند چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم
همون موقع صدای زنگ خونه اومد.
با تعجب به ایسو نگاه کردم.
+ کسی قرار بود بیاد؟
ــ نه
پس کیه؟
ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت.
هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد.
چند لحظه بعد، صدای خندهی یه دختر توی خونه پیچید.
چقدر این صدا آشنا بود...
از جام بلند شدم و سمت در رفتم.
با دیدن فیدان حس کردم خون با سرعت توی صورتم دوید!
این... اینجا چیکار میکرد؟
فیدان با دیدنم لبخند کوتاهی زد.
ــ سلام
جواب سلامش رو ندادم و فقط نگاهم بین اون و ایسو میچرخید.
با یادآوری چیزی توی دلم گفتم
"یعنی... ایسو هم وقتی ایوبهان رو کنار من میبینه، همین...حس لعنتی رو تجربه میکنه؟"
ایسو رو به فیدان کرد و گفت:
ــ فیدان؟کاری داشتی که تا اینجا اومدی؟
فیدان موهاش رو پشت گوشش زد، هول زده و با خندهی مصنوعی گفت:
ــ راستش... از این طرفا رد میشدم...گفتم حال شما و کوچولوهاتون هم رو بپرسم!
با حرص لبخند زدم و دستم که ناخودآگاه مشت شده بود رو پشتم قایم کردم.
+ چه کار خوبی کردی...فقط...آدرس خونهمون رو از کجا آوردی؟
فیدان چند لحظه مکث کرد و بعد انگار جواب آمادهای پیدا کرده باشه، گفت:
ــ خاله ظریفه...آره..دفعهی قبل که رفته بودم پیشش، آدرس خونتون رو بهم داده بود.
بعد بستهی شکلاتی که دستش بود رو سمت ایسو گرفت
ــ آقای محترم ، نمیخوای اینا رو از دستم بگیری؟
ایسو بدون هیچ واکنش خاصی بسته رو گرفت و گفت:
ــ ممنون
و بعد سمت آشپزخونه رفت.
من هم رو به فیدان لبخند زدم
+ بیا بشین..
و کلمهای که گفتنش برام خیلی عجیب بود رو به زبون اوردم:
+ عزیزم
فیدان نشست و چند دقیقه بعد ایسو با دو فنجون قهوه و یه لیوان ایلهامور برگشت.
ایلهامور رو آروم جلوی من گذاشت و بعد خواست روی مبل یهنفرهی کنار فیدان بشینه اما قبل از اینکه بشینه، مچ دستش رو گرفتم.
انگشتام دور دستش حلقه شد و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه گفتم:
+پیشم..بشین!
نگاهم از صورتش برداشته نمیشد اما اون به دستامون نگاه میکرد نه به من.
بدون هیچ حرفی سری تکون داد و کنارم نشست.
فیدان نگاهشو از فنجون قهوه گرفت و به شکمم دوخت و گفت:
ــ دکتر گفته بود بارداریت یکم حساسه... الان بهتر شدی؟
سرمو تکون دادم
+ فقط..ضعف و حال تهوع دارم.
ــ طبیعیه..مخصوصا برای دوقلوها
ایسو چیزی نمیگفت و در سکوت به ما نگاه میکرد.
سری تکون دادم که رو به ایسو گفت:
ــ ایسو تو که بیشتر وقتا سر کاری زنت خونه تنهاست؟ خطرناکه ها!
قبل از اینکه ایسو بخواد جواب بده سریع گفتم:
ــ مشکلی ندارم من!
لبخند حرصی زد.
ایسو آروم گفت:
ــ مشکل هست
با تعجب بهش نگاه کردم ، هرچند اون به من نگاه نمیکرد .
ــ سرکار...همش نگرانم و فکرم اینجاست
مثلا همین امروز انقد فکرم اینجا بود که حسابا رو جا به جا نوشتم!
ته دلم خوشحال شدم ،فکرش پیش منه!
ایسو ادامه داد
ــ میخواستم نرم..ولی چون اوروچ برای یه کاری رفته روسیه تا برگشتنش باید به جاش برم.
فیدان سری تکون داد
ــ خب من..میتونم تا مرخصی میگیری از فادیمه مراقبت کنم. البته..اگه راحتید یعنی!
ایسو سرشو بالا آورد و به فیدان نگاه کرد
ــ کارت چی؟
فیدان دوباره به فنجونش چشم دوخت
ــ حقیقتا...اخراج شدم.
یه دعوایی پیش اومد با یکی از بیمارا و تهش..من اخراج شدم.
سری تکون دادم
+ متاسفم
ــ نه عزیزم..مشکلی نیست قسمت بوده دیگه.
سرمو تکون دادم.
دوست نداشتم فیدان ازم مراقبت کنه..یعنی به مراقبتش احتیاجی ندارم.. اما اگه اینجوری از نگرانی ایسو کم میشد.. باهاش راه میام!
نگاه ایسو بین منو فیدان میچرخید
ــ نمیدونم..نمیخوام زحمت بشه!
فیدان شونه ای بالا انداخت
ــ چه زحمتی، من که بیکارم. تازه دیگه نه حوصله من سر میره نه فادیمه.
نگاهی به من انداخت
ــ مگه نه فادیمه
تو همین حین ، ایسو سمت من برگشت و با نگاهی آروم پرسید:
- فادیمه؟تو راحتی؟مشکلی که نداری؟
سرم و تکون دادم و گفتم.
+ نه..فکر بدی نیست!
ایسو نگاهی به من انداخت
ــ اگه تو موافقی که...باشه.
سرمو تکون دادم
ــ ولی فیدان.. من حقوق میدم بهت!
فیدان دستاشو تکون داد و گفت:
ــ نه..نه لازم نیست!
+ اینجوری ما راحت تریم فیدان جون!
بعد چند ثانیه سرشو تکون داد و گفت:
ــ باشه.
حدود نیم ساعت ، بعد فیدان رفت.
قرار بود از فردا بیاد کنارم .
ایسو نشسته بود فوتبال میدید و طبق معمول اصلا بهم نگاه نمیکرد
+ایسو..؟من میرم بخوابم.
فقط سرشو تکون داد که ناخودآگاه بغض کردم ، ولی اهمیت ندادم و رفتم سمت اتاق.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم.
یهو یاد اون روزی که ایسو موهامو بافت و بهشون مهره زد افتادم.
❤🔥25🍓4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود. سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم: - کمربندتو ببند چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و…
گوشیمو در آوردم و عکسا رو نگاه کردم.
با نگاه کردن بهشون و یادآوری خندههاموم ، قطره اشکی از چشمم چکید.
بعد از پاک کردن اشکام ، صدای ضبط شدهی ضربان قلب کوچولوها رو گذاشتم و چشامو بستم.
این صدا ...بهم آرامش عجیبی میداد!
«ایسو»
صدای بسته شدن در اتاق پیچید.
نگاهم هنوز روی تلویزیون بود...اما حتی نمیدونستم چی دارم میبینم.
کنترلو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم.
سکوت خونه بیشتر از هر صدایی آزارم میداد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
چند وقت بود که خودم رو مجبور کرده بودم از فادیمه فاصله بگیرم؛نه به خاطر اینکه دلم نمیخواست کنارش باشم...
اتفاقاً هر لحظه بیشتر از قبل دلم براش تنگ میشد...
اما بعد از اون صبح...بعد از اینکه بیاجازه بغلش کرده بودم و اون با اون لحن ازم خواسته بود دست از رفتارهای احمقانهم بردارم...فهمیده بودم هر بار نزدیک شدنم فقط بیشتر اذیتش میکنه.
نمیتونم بگم دلخور نشدم ولی به هرحال... فادیمه مهم تره!
برای همین فقط از دور مراقبش بودم ؛
غذاش ،
داروهاش ،
ایلهامورش ،
همهچی رو آماده میکردم.
اما خودم...ازش فاصله میگرفتم...
شاید این تنها کاری بود که از دستم برمیاومد.
توی فکر بودم که به خاطر سکوت خونه ، صدای خیلی آرومی از اتاق به گوشم رسید.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم...اما چند ثانیه بعد دوباره همون صدا اومد.
صدای ضربان قلب دوقلوها...
بیاختیار از جام بلند شدم و آروم تا جلوی در اتاق رفتم.
گوشیش روی بالش کنارش بود و صدای تند و منظم قلب کوچولوها توی اتاق پیچیده بود.
آروم زیر لب گفتم:
ــ برای خوابیدن هم... به صدای بچههامون احتیاج داری؟
بیاختیار یک قدم جلو رفتم...اما همون لحظه یاد حرفاش افتادم.
"ایسو... دست از این کارا بردار."
پاهام همونجا خشک شد..
فقط خم شدم خیلی آروم گوشی رو برداشتم و صدا رو قطع کردم که فادیمه رو اذیت نکنه.
چند ثانیه دیگه نگاهش کردم.
پتورو روی فادیمه کشیدم و بعد بیصدا از اتاق بیرون رفتم
نمیدونستم این فاصله...بالاخره یه روز تموم میشه یا نه؟
بعد دراز کشیدن توی جام ، گوشیمو در آوردم و به تصویر زمینهش خیره شدم.
عکسِ منو فادیمه...
شاید هم یه روزی ، عکسِ منو و فادیمه و بچههامون..!
با نگاه کردن بهشون و یادآوری خندههاموم ، قطره اشکی از چشمم چکید.
بعد از پاک کردن اشکام ، صدای ضبط شدهی ضربان قلب کوچولوها رو گذاشتم و چشامو بستم.
این صدا ...بهم آرامش عجیبی میداد!
«ایسو»
صدای بسته شدن در اتاق پیچید.
نگاهم هنوز روی تلویزیون بود...اما حتی نمیدونستم چی دارم میبینم.
کنترلو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم.
سکوت خونه بیشتر از هر صدایی آزارم میداد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
چند وقت بود که خودم رو مجبور کرده بودم از فادیمه فاصله بگیرم؛نه به خاطر اینکه دلم نمیخواست کنارش باشم...
اتفاقاً هر لحظه بیشتر از قبل دلم براش تنگ میشد...
اما بعد از اون صبح...بعد از اینکه بیاجازه بغلش کرده بودم و اون با اون لحن ازم خواسته بود دست از رفتارهای احمقانهم بردارم...فهمیده بودم هر بار نزدیک شدنم فقط بیشتر اذیتش میکنه.
نمیتونم بگم دلخور نشدم ولی به هرحال... فادیمه مهم تره!
برای همین فقط از دور مراقبش بودم ؛
غذاش ،
داروهاش ،
ایلهامورش ،
همهچی رو آماده میکردم.
اما خودم...ازش فاصله میگرفتم...
شاید این تنها کاری بود که از دستم برمیاومد.
توی فکر بودم که به خاطر سکوت خونه ، صدای خیلی آرومی از اتاق به گوشم رسید.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم...اما چند ثانیه بعد دوباره همون صدا اومد.
صدای ضربان قلب دوقلوها...
بیاختیار از جام بلند شدم و آروم تا جلوی در اتاق رفتم.
گوشیش روی بالش کنارش بود و صدای تند و منظم قلب کوچولوها توی اتاق پیچیده بود.
آروم زیر لب گفتم:
ــ برای خوابیدن هم... به صدای بچههامون احتیاج داری؟
بیاختیار یک قدم جلو رفتم...اما همون لحظه یاد حرفاش افتادم.
"ایسو... دست از این کارا بردار."
پاهام همونجا خشک شد..
فقط خم شدم خیلی آروم گوشی رو برداشتم و صدا رو قطع کردم که فادیمه رو اذیت نکنه.
چند ثانیه دیگه نگاهش کردم.
پتورو روی فادیمه کشیدم و بعد بیصدا از اتاق بیرون رفتم
نمیدونستم این فاصله...بالاخره یه روز تموم میشه یا نه؟
بعد دراز کشیدن توی جام ، گوشیمو در آوردم و به تصویر زمینهش خیره شدم.
عکسِ منو فادیمه...
شاید هم یه روزی ، عکسِ منو و فادیمه و بچههامون..!
❤🔥34😭5🍓1🤝1
بچها پارتو نتونستم آماده کنم🫠
اگه اماده شد که تا اخر شب میزارمش اگه نه فردا دوتا پارت میدم بهتون🫶🏼
اگه اماده شد که تا اخر شب میزارمش اگه نه فردا دوتا پارت میدم بهتون🫶🏼
😭15💋5🤝1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فادیمه وقتی میبینه ایسو به خاطر قهری که خودش باعثش شده بهش بیتوجهی میکنه:
🤣34
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون موقع صدای زنگ خونه اومد. با تعجب به ایسو نگاه کردم. + کسی قرار بود بیاد؟ ــ نه پس کیه؟ ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت. هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد. چند لحظه بعد،…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم
« فادیمه »
با نوری که از پنجرهی اتاق روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم.
آروم از روی تخت بلند شدم و بعد از شستن صورتم ، سمت اشپزخونه رفتم.
با دیدن سفرهای که مثل هر روز چیده شده و دمنوشی که حاضر بود لبخند ریزی روی لبام اومد.
- شوهرِ تیغمااهیم!
بعد از خوردن دمنوشم ، با صدای در لیوان و توی سینک گذاشتم و سمت در رفتم.
وقتی درو باز کردم ، فیدان و با دستای پر روبهروم دیدم.
- سلاام فادیمه!
+ سلام. خوش اومدی.
با دیدن وسایل توی دستش پرسیدم:
+ اینا..چیه فیدان؟
- اها...اصلا یادم رفت بپرسم. دلمه دوست داری؟
+ آره..دارم!
- اینارو سر راهم خریدم دلمه درست کنم واست.
لبخند ریزی زدم و ذوق زده گفتم:
+ مرسیی!
فیدان کتش رو اویزون کرد و وارد خونهشد.
- صبحونه..خوردی؟
+ ها..اره الان خوردم.
- باشه..تو بشین من برات یه چیزی بیارم بخور تا من وسایل دلمهرو اماده کنم.
سرمو تکون دادم و روی صندلی میز ناهاخوری نشستم.
- فادیمه..چای کجاست؟
+ چای؟ تو اون کابینته
بعد از درست کردن چایی ، شروع به درست کردن مواد چای کرد.
تو همین حین ، گوشیمو برداشتم.
وقتی گوشی رو باز کردم ، با عکسمون مواجه شدم.
با لبخند بهش نگاه کردم و با یادآوری دیشب ،صدای قلب کوچولوها رو دوباره پخش کردم.
تو همین حین فیدان فنجون چایی رو جلوم گذاشت.
- این..صدای قلب بچههاست؟
با لبخند سرمو تکون دادم.
+ آره!
لبخند ریز و..شاید یکم هول زدهای زد و گفت:
- خدا حفظشون کنه...تو..چاییتو بخور من برم سرویس بهداشتی بیام.
متعجب سری به نشونهی "باشه" تکون دادم که از اشپزخونه بیرون رفت.
چایی؟
فنجون چایی رو جلوی بینیم گرفتم.
بوی عجیبی میداد!
بیخیال شونهای بالا انداختم ، من که چایی نمیخورم شاید بوش همینه!
قبل از اینکه فیدان بیاد ، سریع چایی رو توی سینک ریختم و فنجون رو جلوم گذاشتم.
فیدان وارد اشپزخونه شد و با دیدن فنجون خالی روبهروم ، لبخند محسوسی زد.
بعد از چک کردن مواد روی گاز ، قابلمه رو روی میز گذاشت و گفت:
- خب فادیمه..اینا حاضرن دیگه میخوام بپیچمشون.تو میخوای برو سالن که بوش اذیتت نکنه!
+ نه..منم میخوام بپیچم.همم خیلی وقته اشپزی نکردم.
با تردید سرشو تکون داد و مواد رو وسط میز گذاشت.
یکی یکی دلمه هارو پیچیدیم و توی قابلمه گذاشتیم.
یکی از دلمه هارو برداشتم و خام توی دهنم گذاشتم.
- دخترر نخور اونجوری! حالت بد-
توی حرفش پریدم و با لبخند گفتم:
+ باشه باشه.
بعد از اینکه دلمههارو روی گاز گذاشتیم ، سمت سالن رفتیم و روی مبل نشستم.
- خب فادیمه بشینیم تا حاضر شه. کاری هست که...من انجام بدم؟
+ نه..
و با خنده ادامه دادم:
+ البته فعلا!
اونم لبخندی زد و روی مبل نشست.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم ، سریع جواب دادم.
- سلام عمهه!
+ سلام کوچولوی عمه! خوبی؟
- ما خوبیم. کوچولو چطوره؟
+ کوچولو..؟ اه آلینا!
- چیزی شده عمه؟
+ یعنی...یهه سوپرایزی دارم براتون!
- سوپرایز؟ سوپرایزِ چی؟
+ از پشت تلفن نمیتونم بگم که!
- فادیمهه!، خب بیا اینجا دیگه دلمون هم برات خیلی تنگ شده!
+ منم خیلی دلم براتون تنگ شده. یعنی..میام!
- منتظریم..ایسو چطوره؟
+ ایسو..؟ سرکاره الان
آروم گفت:
- هنوز قهری باهاش؟
+ صحبت میکنیم باهم بعدا آلینا!
خندهی شیطونی کرد و بعد از خداحافظی قطع کردیم.
فیدان گوشیش رو زمین گذاشت و با تردید شروع به حرف زدن کرد.
- فادیمه..تو کوچاریای درسته؟ تا جایی که من یادمه..کوچاری و فورتونا دشمن بودن . یعنی...تو و ایسو..عشق..؟
تو دلم پوزخندی به تلاشاش زدم.
+ عشق دوست و دشمن نمیشناسه فیدان جون!
سرشو تکون داد و گفت:
- درسته..نمیشناسه!
لبخندی زدم و با کنجکاوی که سعی میکردم پنهونش کنم پرسیدم:
+ تو ...ایسورو از کجا میشناختی؟
- یعنی..بچگیامون دوست بودیم. وقتی..باباش فوت کرد..
مکث کرد و بعد ادامه داد:
- یعنی تنها بود..بعد از اینکه اون اتفاق افتاد ، به خاطر مامانامون باهم میرفتیم مدرسه.
خیلی دوست نبودم باهاش..یه مدت کوتاه و بعد به اجبار بابام رفتیم استانبول.
- اونجوری فکر نکن. بابام ادم حسابی نبود..تو خرابههای استانبول بودیم. فقط مامانم کار میکرد که من بتونم درس بخونم.
بعد جوری که انگار حواسش جمع شده باشه ، سرش رو تکون داد و گفت:
- بیخیال..خلاصه که ایسو بچهی ساکتی بود اون زمان!
با لبخند ریزی سرم رو تکون دادم.
فیدان بلند شد و با نگاه کردن به قابلمه ، گفت:
- غذا حاضره فادیمه ، دستاتو بشور بیا.
سری تکون دادم و بعد شستن دستام ، سر میز رفتم.
فیدان چند تا از دلمه هارو توی بشقاب کشید و جلوم گذاشت.
❤🔥31🍓3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون موقع صدای زنگ خونه اومد. با تعجب به ایسو نگاه کردم. + کسی قرار بود بیاد؟ ــ نه پس کیه؟ ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت. هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد. چند لحظه بعد،…
+ میگم..نمیشه وایسیم ایسو بیاد؟
- عا..کِی میاد ایسو؟
+ شب..
- نه نه دختر..تا اون موقع میخوای گشنه بمونی؟
بعد چند لحظه فکر کردن سرم و اروم تکون دادم.
+ باشه..پس واسه ایسوهم نگهداریم!
فیدان لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
بعد از خوردن دلمه ، روی مبل نشستم و سرم و پشت مبل تکیه دادم که نمیدونم چجوری ، خوابم برد.
-
با صدای در ، از خواب بیدار شدم.
فیدان پتو روم انداخته بود و روی مبل روبهروم نشسته بود.
وقتی دید بیدارم ، دستشو تکون داد و سمت در رفت.
درو باز کرد و ایسو وارد شد.
- سلام.
+ سلام.
وقتی وارد سالن شد از جام بلند شدم که اون اول گفت:
- خوبی؟ کوچولوها...؟
با لبخند محوی جوابشو دادم:
+ خوبیم. ایسو...واست دلمه نگه داشتم!
برای چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد گفت:
- خب...دستت درد نکنه...منم گشنمه!
به یکباره حس کردم که معدهم به هم پیچید.
سمت سرویس بهداشتی دوییدم و تقریبا هر چیزی که توی معدهم بود رو بالا اوردم.
صدای در و پشت بندش صدای نگران ایسو میومد.
- فادیمه؟ فادیمه درو باز کن. حالت خوبه؟
بعد صدای ترسیدهی فیدان.
+ فادیمه...چیشد؟
چند ثانیه سر جام وایسادم که بتونم نفس بگیرم.
تو همین حین ، ایسو صحبت میکرد.
- فادیمه...باز کن درو دختر! فیدان..چی خورده؟ چیزی که ندادی بهش نه؟
تقریبا صداش بلند بود و هیچ صدایی از فیدان نمیومد.
درو باز کردم و با احتیاط بیرون اومدم.
با نگاه به ایسو اروم سمتش قدم برداشتم.
+ هیچی نشده...یکم از دلمهی خام خوردم واسه همین حالم بد شد.
خسته و اشفته نگاهم کرد که با صدای خیلی آروم گفتم:
+ آروم باش.
نفسشو محکم و با صدا بیرون داد.
- عا..کِی میاد ایسو؟
+ شب..
- نه نه دختر..تا اون موقع میخوای گشنه بمونی؟
بعد چند لحظه فکر کردن سرم و اروم تکون دادم.
+ باشه..پس واسه ایسوهم نگهداریم!
فیدان لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
بعد از خوردن دلمه ، روی مبل نشستم و سرم و پشت مبل تکیه دادم که نمیدونم چجوری ، خوابم برد.
-
با صدای در ، از خواب بیدار شدم.
فیدان پتو روم انداخته بود و روی مبل روبهروم نشسته بود.
وقتی دید بیدارم ، دستشو تکون داد و سمت در رفت.
درو باز کرد و ایسو وارد شد.
- سلام.
+ سلام.
وقتی وارد سالن شد از جام بلند شدم که اون اول گفت:
- خوبی؟ کوچولوها...؟
با لبخند محوی جوابشو دادم:
+ خوبیم. ایسو...واست دلمه نگه داشتم!
برای چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد گفت:
- خب...دستت درد نکنه...منم گشنمه!
به یکباره حس کردم که معدهم به هم پیچید.
سمت سرویس بهداشتی دوییدم و تقریبا هر چیزی که توی معدهم بود رو بالا اوردم.
صدای در و پشت بندش صدای نگران ایسو میومد.
- فادیمه؟ فادیمه درو باز کن. حالت خوبه؟
بعد صدای ترسیدهی فیدان.
+ فادیمه...چیشد؟
چند ثانیه سر جام وایسادم که بتونم نفس بگیرم.
تو همین حین ، ایسو صحبت میکرد.
- فادیمه...باز کن درو دختر! فیدان..چی خورده؟ چیزی که ندادی بهش نه؟
تقریبا صداش بلند بود و هیچ صدایی از فیدان نمیومد.
درو باز کردم و با احتیاط بیرون اومدم.
با نگاه به ایسو اروم سمتش قدم برداشتم.
+ هیچی نشده...یکم از دلمهی خام خوردم واسه همین حالم بد شد.
خسته و اشفته نگاهم کرد که با صدای خیلی آروم گفتم:
+ آروم باش.
نفسشو محکم و با صدا بیرون داد.
❤🔥44🍓4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥18🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم
ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد.
نمیدونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم:
+به دل نگیر..زیادی حساس شده.
لبخندی زد
ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه.
سرمو تکون دادم
ــ خب..من دیگه میرم.
ایسو هم که اومده...دیگه تنها نیستی. مواظب خودت باش.
- خداحافظ
+ خداحافظ
در که پشت سر فیدان بسته شد، چند ثانیه سکوت خونه رو پر کرد.
«ایسو»
نگاهم تا چند لحظه روی در موند و بعد آروم به سمت فادیمه برگشتم.
رنگش هنوز کمی پریده بود.
آروم پرسیدم:
+ الان حالت بهتره؟
لبخند کمرنگی زد.
- آره...خوبم!
هنوز نگران بودم...اما مثل اینکه مشکلی نبود.
نشستم رو به روی تلویزیون و روشنش کردم.
یکم که گذشت ، فادیمه یه بشقاب دلمه گذاشت جلوم. نگاهمو از بشقاب برداشتم و برای چند لحظه به چشمای فادیمه دوختم.
تو نگاهش هیچ اثری از دلخوری و ناراحتی وجود نداشت...
میخواستم دوباره امیدوار بشم که دوباره صدای فادیمه با همون لحن توی سرم پخش شد.
" دست از این رفتارات بردار"
نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به بشقاب خیره شدم.
فادیمه با لحن دلخوری گفت:
ــ امروز دلمه درست کردیم...یکم برات نگه داشتم. بخور!
با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم:
+ممنون
داشت میرفت که به یکباره با یادآوری زنگ آلینا ، گفتم:
+آلینا گفت دلت براشون تنگ شده..میخوای بریم کوچاری؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با ذوق پرسید:
- واقعا؟
+ واقعا!
آروم گفت:
ــ آماده بشم..سریع!
سری تکون دادم که سمت اتاق رفت.
با اینکه خیلی خسته بودم ولی سوییچ ماشین رو برداشتم و دم در منتظر فادیمه وایسادم.
بعد از چند دقیقه فادیمه اومد و بی اختیار ، نگاهم سمت شکمش کشیده شد .
کوچولو هامون...
دلم میخواست برم جلو...
دستمو بزارم روی شکمش و از کوچولوهامون بپرسم امروز...شیطونی کردن؟
مامانشونو اذیت کردن؟
دلشون برای باباشون تنگ شده یا نه ولی...
اهی کشیدم و بی حرف سمت ماشین رفتیم.
سوار شدیم و به طرف کوچاری حرکت کردیم.
به کوچاری رسیدیم پیاده شدم و در سمت فادیمه رو باز کردم.
کمکش کردم از پله ها بالا بیاد و درو زدم که الینا با خنده درو باز کرد.
لبخند گرمی بهمون زد
ــ بیاین داخل
سمت فادیمه رفت و بغلش کرد .
رفتیم داخل و داداش عادیل هم سمتمون اومد و فادیمه رو بغل کرد.
ــ چطوری تاتارام؟
فادیمه لبخندی بهش زد
ــ خوبم داداش!
عادیل فادیمه رو سمت مبل برد و اونجا نشوندش. زنداداش اسمه از آشپزخونه اومد بیرون و با دیدنمون لبخند زد .
اول سمت من اومد و بغلم کرد که لبخندی بهش زدم و بعد رفت سمت فادیمه و اونم بغل کرد.
عادیل: ایسو..چرا وایسادی؟ بیا!
به مبل اشاره زد.
سرمو تکون دادم و روی مبل رو به روی فادیمه نشستم.
زنداداش اسمه: خب فادیمه...کوچولو چطوره؟اذیتت نمیکنه؟
فادیمه ریز خندید و نگاهی به من انداخت
ــ در اصل..باید بگین کوچولوها!
عادیل اخم ریزی کرد و با تعجب گفت:
ــ متوجه نمیشم؟
فادیمه دستشو گرفت و گفت:
ــ داداش..یعنی اینکه بچهای من دوقلوان!
زن داداش اسمه دستشو گذاشت جلوی دهنش ، الینا خندید و عادیل با تعجب نگاهش بین من و فادیمه میچرخید.
برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت و داداش عادیل انگار هنوز باورش نمیشد.
ــ یعنی... دوقلو؟
فادیمه با لبخند سری تکون داد.
ــ آره...
یهو داداش عادیل با صدای بلند خندید.
ــ یا خدا... دو تا؟!
همه با خنده بهش نگاه کردن.
زنداداش اسمه با ذوق کنار فادیمه نشست و دستش رو روی شکمش گذاشت.
ــ وای دخترر! خیلی خوشحال شدم..مبارک باشه!
عادیل سمتم اومد و محکم بغلم کرد..
با تعجب بهش نگاه کردم!
با خنده دستش رو پشت کمرم زد و گفت:
ــ مبارک باشه ایسو... بابای دوقلوها!
لبخند کمرنگی زدم.
+ ممنون داداش...
آروم ازم جدا شد، اما هنوز لبخند از روی صورتش نمیرفت.
الینا با ذوق گفت:
- بی صبرانه منتظر اومدنشونم!
زنداداش اسمه هم با ذوق گفت:
+ یعنی..خونهتون دیگه از الان شلوغ میشه!
آلینا خندید.
ــ شلوغ؟ اینا هنوز به دنیا نیومدن، من از الان دارم واسه لباساشون ذوق میکنم!
همه خندیدن و بیاختیار نگاهم سمت فادیمه کشیده شد.
سرش پایین بود و با لبخند، دستش رو روی شکمش گذاشته بود.
لبخندی که مدتها بود خیلی کم روی صورتش میدیدم...
همون لحظه عادیل دوباره رو به من کرد و گفت:
ــ ایسو...
سری بلند کردم.
ــ از این به بعد دیگه فقط مسئول فادیمه نیستی...
مسئول سه نفری!
سنگینی حرفش رو با تمام وجودم حس کردم
و آروم سری تکون دادم.
+ میدونم داداش..
و توی دلم، بیصدا ادامه دادم:
" حتی اگه مامانتون هیچوقت منو نبخشه...
❤🔥33
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
من بازم تا آخر عمر، مواظب هر سهتاتون میمونم "
عادیل سمت فادیمه رفت چشماشو ریز کرد.
ــ کی این موضوع رو فهمیدین و الان به ما میگین؟
+ سه روز پیش
ــ بعد الان به ما میگین؟
فادیمه سرشو انداخت پایین و گفت:
+ داداش.. ببخشید!
عادیل خندید.
دستشو زیر چونه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد
ــ بخاطر خواهر زاده هام...میبخشمتون.
بعد رو به من گفت:
ــ تو که روزا باید کارخونه باشی..فادیمه تنهاست! بهتره کوچاری بمونین اینجا اسمه و آلینا مواظبشن.
خواستم چیزی بگم ولی فادیمه زودتر گفت:
+ نگران نباش داداش ایسو برام پرستار
گرفته!
عادیل ابروهاشو بالا انداخت و دوباره منو مخاطبش قرار داد
ــ کیه؟
+فیدان..دخترِ دوست مامانم
ــ کارش چطوره؟
فادیمه گفت:
+ خوبه داداش..نگران نباش دختر خوبیه!
عادیل چند ثانیه ساکت موند و نگاهش بین من و فادیمه میچرخید.
بعد آروم گفت:
ــ فقط خوب بودن کافی نیست...ایسو!
سرمو بلند کردم.
ــ این روزا فادیمه تنها نیست... دو تا بچه هم همراهشه.
+ میدونم داداش.
ــ شناختی از دختره داری؟
قبل از اینکه جواب بدم، فادیمه با لبخند گفت:
ــ داداش، نگران نباش..خیلی حواسش بهم هست.
عادیل سری تکون داد اما معلوم بود هنوز کامل قانع نشده.
ــ من از روی بدبینی نمیگم... فقط...آدم تو این شرایط باید بیشتر حواسش جمع باشه!
الینا برای عوض کردن جو گفت:
ــ بابا ..نگران نباشیم الکی!
عادیل سرشو کج کرد
ــ بالاخره دارم دایی میشم دیگه.. باید حواسم به خواهر زاده هام باشه!
حق با داداش عادیل بود.
باید راجب فیدان تحقیق کنم..
خوب نیست همینجوری فادیمه و بچه ها رو بهش بسپارم!
عادیل سمت فادیمه رفت چشماشو ریز کرد.
ــ کی این موضوع رو فهمیدین و الان به ما میگین؟
+ سه روز پیش
ــ بعد الان به ما میگین؟
فادیمه سرشو انداخت پایین و گفت:
+ داداش.. ببخشید!
عادیل خندید.
دستشو زیر چونه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد
ــ بخاطر خواهر زاده هام...میبخشمتون.
بعد رو به من گفت:
ــ تو که روزا باید کارخونه باشی..فادیمه تنهاست! بهتره کوچاری بمونین اینجا اسمه و آلینا مواظبشن.
خواستم چیزی بگم ولی فادیمه زودتر گفت:
+ نگران نباش داداش ایسو برام پرستار
گرفته!
عادیل ابروهاشو بالا انداخت و دوباره منو مخاطبش قرار داد
ــ کیه؟
+فیدان..دخترِ دوست مامانم
ــ کارش چطوره؟
فادیمه گفت:
+ خوبه داداش..نگران نباش دختر خوبیه!
عادیل چند ثانیه ساکت موند و نگاهش بین من و فادیمه میچرخید.
بعد آروم گفت:
ــ فقط خوب بودن کافی نیست...ایسو!
سرمو بلند کردم.
ــ این روزا فادیمه تنها نیست... دو تا بچه هم همراهشه.
+ میدونم داداش.
ــ شناختی از دختره داری؟
قبل از اینکه جواب بدم، فادیمه با لبخند گفت:
ــ داداش، نگران نباش..خیلی حواسش بهم هست.
عادیل سری تکون داد اما معلوم بود هنوز کامل قانع نشده.
ــ من از روی بدبینی نمیگم... فقط...آدم تو این شرایط باید بیشتر حواسش جمع باشه!
الینا برای عوض کردن جو گفت:
ــ بابا ..نگران نباشیم الکی!
عادیل سرشو کج کرد
ــ بالاخره دارم دایی میشم دیگه.. باید حواسم به خواهر زاده هام باشه!
حق با داداش عادیل بود.
باید راجب فیدان تحقیق کنم..
خوب نیست همینجوری فادیمه و بچه ها رو بهش بسپارم!
❤🔥49
کوچاریگلینی(اسماعیل)
مامان فادیمه در حال خوشگل کردن موهای ماسالش✨🌱🥹💘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥15🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد. نمیدونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم: +به دل نگیر..زیادی حساس شده. لبخندی زد ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه. سرمو تکون دادم ــ خب..من دیگه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم
- یکهفته بعد-
«دانایکل»
ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شمارهی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید.
اتاقِ 126...
در حالی که با چشماش دنبال شماره میگشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد.
با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با خیال راحت سمت اتاق 126 قدم برداشت ،
اما...
با شنیدنِ صدایی آشنا ، جا خورده پشت دیوار وایساد.
- کِی؟
+ دارم سعی میکنم بی سر و صدا کارو تموم کنم!
+ راستی نگفتی...چرا با برادرزادهی خودت-
- بهت که گفتم. هر خیانتی یه تاوانی داره!
+ چه خیانتی؟ با بچههاشون چیکار داری آخه؟
- با پدرِ بچهها نمیتونم کاری داشته باشم ، بی پدر بودن سخته..!
- وقتت داره کمتر میشه..حواست باشه دقیقه آخری انجامش ندی!
وقتی صدای قدمهایی که به سمت بیرون میومد رو شنید ، سریع پشت دیوار خودش رو پنهان کرد.
شریف...
فیدان...
بچهها...
خیانت...
انتقام..!
نزدیک شدنِ فیدان به فادیمه، بیهدف نبوده!
ایسو نمیتونست آشفتگیش رو کنترل کنه...
سراسیمه و در حالی که سعی میکرد دیده نشه ، از پلهها پایین رفت.
وقتی سوار ماشین شد ، برای چند دقیقه سرش رو روی فرمون گذاشت.
تموم سعیش رو میکرد که اروم باشه...
نترسه و خودش رو به فادیمه برسونه...
با خودش فکر میکرد...میخواد چیکار کنه؟
قطعا...بعد از اینکه میدید فادیمه حالش خوبه ، کار فیدان رو تموم میکرد!
ماشین رو به حرکت دراورد و با سرعتی که توی کنترل کردنش موفق نبود ، سمت خونه روند.
جلوی در ، بعد از پیاده شدن ، برای چند دقیقه سعی کرد نفس عمیق بکشه.
نباید به فادیمه استرس میداد..
همه چیز رو آروم بهش میگفت.
با آرامش در خونه رو باز کرد و وارد شد.
- فادیمه؟
برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنید و بعد فادیمه در حالی که لیوان آبی دستش بود ، از آشپزخونه بیرون اومد.
+ ایسو؟
- خوبی؟..خوبید؟
+ خوبم...خوبیم! زود اومدی..؟
ایسو کلافه دستش رو روی صورتش کشید و روی مبل نشست.
- فادیمه..؟ میای بشینی؟
فادیمه با تعجب از این حال ایسو ، سرشو تکون داد و روی مبل نشست.
+ چیشده؟
- فادیمه..فیدان! تا حالا..سعی کرده کاری باهات بکنه..؟ یعنی...رفتارِ مشکوکی؟
+ ایسو...نمیفهمم!چه جور رفتاری؟
- یعنی..بخواد چیزی تو غذات بریزه...اسلحهای چیزی..قرصی بهت بده؟
+ چی..شده ایسو؟
- بگو...توضیح میدم!
+ یعنی...همش برام چایی میریخت...بوی عجیبی هم میداد...توی لیوانم هم میزد همش.
ایسو کلافه سرشو به این طرف و اون طرف تکون میداد و سعی میکرد نفس بگیره.
+ ولی...من که چایی نمیخورم...چیزی هم ازش نمیدونم!
ایسو سرش رو سریع بالا گرفت.
- نخوردی؟
+ نه..هیچکدوم رو!
ایسو اروم نفسشو بیرون داد.
+ چیشده ایسو؟
ایسو نفس عمیقی کشید که توضیح بده ولی همون لحظه صدایِ زنگ اومد.
ایسو اشارهای به فادیمه زد و سمت در رفت.
با باز کردن در ، فیدان و با لبخند عجیبی جلوش دید.
+ سلااام!
نفسش رو بیرون داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
- اینجا چیکار داری؟
+ ایسو..؟من هر روز میام دیگه!
- هر روز میای! امروزم اومدی! ولی چجوری روت شد هر روز بیای ها؟باشه..چطور قبول کردی به اون بچهها اسیب برسونی ها؟ انتقام اینا..؟
فیدان ناباورانه و با لبخندی که سعی داشت انکار کنه گفتههای ایسورو ، گفت:
+ یع..یعنی چی ایسو..؟ اینا چیه میگی؟
ایسو با دستش بیرون رو نشونه گرفت و در رو محکم بست.
- برو فیدان!
بعد از بستن در ، با قیافهی متعجبِ فادیمه رو به رو شد.
نتونست عصبانیتش رو کنترل کنه ولی با لحن و صدایی که سعی داشت کنترل کنه گفت:
- فادیمه..فادیمه چرا هیچی به من نگفتی...وقتی خودتم یه چیزایی فهمیده بودی؟
فادیمه برای چند ثانیه ، فقط ساکت بود و بعد چند لحظه ،انگار که دیگه نمیتونست بار حرفای توی دلش رو حمل کنه ، با صدای تقریبا بلند شروع به صحبت کرد:
+ چیمیگی ایسو...چیمیگی؟ مگه میتونستم باهات حرف بزنم؟ اصلا میشنیدی منو؟ جوری عقب کشیده بودی که انگار...پشیمون بودی!
- فادیمه...تقصیر من بود؟من هر بار که سمتت قدم برداشتم..تو ازم دور تر شدی! میدونی که...خیلی وقته اون بچهها تنها نخین که مارو به هم وصل نگه داشتن!
- هرکاری کردم واسه تو و بچهها بود...گفتم شاید با دوریم خوشحال تری..!
فادیمه با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه اما چندان هم موفق نبود ، گفت:
+ ولی میبینی نیستم..خوشحال نیستم دیگه!
+ منو...ببر کوچاری!
ایسو با اینکه درونش میخواست فادیمه رو نگهداره ، بازهم اونو انتخاب کرد.
"شاید اگه ببرمش کوچاری راحت تر باشه".
سری تکون داد..فادیمه سریع تر ازش سوار ماشین شد و ایسو هم بعد قفل کردن در ، سوار ماشین شد.
❤🔥31😭5🍓2💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد. نمیدونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم: +به دل نگیر..زیادی حساس شده. لبخندی زد ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه. سرمو تکون دادم ــ خب..من دیگه…
بعد از رسیدن به کوچاری ، فادیمه حتی صبر نکرد ماشین کامل پارک بشه ، سریع پیاده شد و سمت عمارت رفت.
ایسو هم بدون اینکه ماشین رو کامل قفل کنه ، پیاده شد و جلوی ماشین وایساد تا فادیمه بالا بره.
نگاه ایسو به فادیمه بود و فادیمه اروم سمت پله ها میرفت که یکدفعه ، با شنیدن صدای اشنایی هر جفتشون برگشتن.
- فادیمه؟
فیدان بود.
دستش پشتش بود و چهرهش مظطرب.
ایسو ناخودآگاه و خیلی اروم ، چند قدم سمت فادیمه برداشت.
- منو...ببخش. مامانم...شریف...تهدیدم کرد. من...نمیخواستم اینجوری شه..منو ببخش!
فادیمه با تعجب و ایسو با ترس بهش نگاه میکرد.
فیدان با دست های لرزونش ، اسلحه رو از پشتش بالا اورد و...
سمت فادیمه گرفت.
ایسو کاملا خودش رو گم کرده بود.
هیچکس دیگهای اون اطراف نبود .
فادیمه متعجب و اروم لب زد :
- چیکار میکنی..؟
فیدان چشماش رو روی هم فشار داد اما درست چند لحظه قبل از اینکه گلوله از تفنگ خارج بشه ، اتفاقی افتاد که انتظارش رو نداشت..
اتفاقی که تمامِ تلاش هاش رو مساوی با "پوچ" میکرد...!
ایسو هم بدون اینکه ماشین رو کامل قفل کنه ، پیاده شد و جلوی ماشین وایساد تا فادیمه بالا بره.
نگاه ایسو به فادیمه بود و فادیمه اروم سمت پله ها میرفت که یکدفعه ، با شنیدن صدای اشنایی هر جفتشون برگشتن.
- فادیمه؟
فیدان بود.
دستش پشتش بود و چهرهش مظطرب.
ایسو ناخودآگاه و خیلی اروم ، چند قدم سمت فادیمه برداشت.
- منو...ببخش. مامانم...شریف...تهدیدم کرد. من...نمیخواستم اینجوری شه..منو ببخش!
فادیمه با تعجب و ایسو با ترس بهش نگاه میکرد.
فیدان با دست های لرزونش ، اسلحه رو از پشتش بالا اورد و...
سمت فادیمه گرفت.
ایسو کاملا خودش رو گم کرده بود.
هیچکس دیگهای اون اطراف نبود .
فادیمه متعجب و اروم لب زد :
- چیکار میکنی..؟
فیدان چشماش رو روی هم فشار داد اما درست چند لحظه قبل از اینکه گلوله از تفنگ خارج بشه ، اتفاقی افتاد که انتظارش رو نداشت..
اتفاقی که تمامِ تلاش هاش رو مساوی با "پوچ" میکرد...!
😭59🍓2