𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم « فادیمه » خیلی سریع این چند روز گذشت. کمکم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد. با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یهسری شبا از شدت بیقراری…
ــ اگه آمادهای... بریم که دیر نرسیم.
همین؟
فقط همین؟
نمیدونم... شاید من زیادی حساس شدم!
ناخودآگاه بغض کردم.
یجورایی دلم گرفت.
میدونم...رفتار خودم بد بود..اصلا دست خودم نبود.. اما بازم.. عادت ندارم ایسو اینجوری باهام رفتار کنه !
سوار ماشین شدم و ایسو..اصلا بهم نگاه نکرد .
ناراحت بودم و عصبی.
رسیدیم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز نوبتمون نبود و روی صندلی ها نشسته بودیم.
تو همین حال ، منشی اومد سمت ایسو و من ، زیر چشمی داشتم بهش نگاه میکردم.
ــ عااا ایسووو! باورم نمیشه اینجا میبینمت!
با تعجب چرخیدم سمتشون .
ایسو هم با تعجب اول نگاهی به من انداخت و بعد سمتش برگشت.
ــ شما؟ ببخشید نشناختم!
ــ وا! دختر شادیه دیگه ، فیدان! کل بچگیمونو باهم گذروندیم ،چطور یادت نمیاد! اینجا چیکار میکنی؟
ایسو لبخند فیکی زد و با بی میلی تمام گفت:
ــ زنمو.. آوردم پیش دکتر.
ــ زنت؟ ازدواج کردی؟
ــ آره
دلم میخواست یه کاری با دختره بکنم ولی خب متاسفانه خیلی وقت بود که اسلحه هارو پشتم حمل نمیکردم!
نفس عمیقی کشیدم و با تمام سعی که برای کنترل لحنم داشتم نزدیک ایسو شدم و گفتم:
+ایسو..نوبتمون شد!
ایسو سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد.
دختره که اسمش"فیدان" بود ، خیلی مسخره دندوناشو بیرون انداخت و گفت:
ــ زنت اینه؟
+ نپسندیدی عزیزم؟
دختره لبخند پر حرصی زد و دستشو گرفت طرفم
ــ من فیدانم. دخترِ دوست خاله ظریفه. دوست بچگی ایسو!
دستشو گرفتم و محکم فشار دادم،
جوری که چشماشو تنگ کرد.
خب..من اگه میتونستم که انگشتاشو خورد میکردم!
+ خوشبختم عزیزم.منم همسر ایسو. اسمم فادیمهست.
و بعد رو به ایسو گفتم:
+بریم؟
هنوزم سرد بود.
سری تکون داد و رفتیم سمت اتاق دکتر .
«ایسو»
از دیدن فیدان ، اصلا خوشحال نشدم.
اما از حسودی فادیمه ، بدم نیومد.
رو به روی دکتر نشستیم.
دکتر با لبخند گرمی نگاهمون کرد و گفت:
ــ خب... مامان و بابای کوچولو چطورن؟
لبخند کمرنگی زدم.
فادیمه آروم گفت:
+ خوبیم.
دکتر پرونده رو بست و گفت:
ــ خیلی خب... حالا ببینیم کوچولوی ما چطوره.
فادیمه سری تکون داد و روی تخت دراز کشید.
دکتر ژل سرد رو روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم حرکت داد.
نگاهم از روی فادیمه سر خورد و روی مانیتور ثابت موند.
چیزی از تصویر سر درنمیآوردم و فقط منتظر بودم دکتر یه چیزی بگه.
چند ثانیه گذشت و دکتر یهدفعه لبخند زد.
با نگرانی گفتم:
+ چیزی شده خانم دکتر؟
نگاهی بین من و فادیمه انداخت و خندید.
ــ آقای فورتونا... ظاهراً یه مهمون دیگه هم دارین.
اخمام از تعجب تو هم رفت.
+ متوجه نمیشم...؟
دکتر نوک دستگاه رو روی مانیتور گرفت.
ــ این یکی...
بعد چند سانتیمتر اونطرفتر اشاره کرد.
ــ و این یکی.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:
ــ تبریک میگم... تا جایی که الان مشخصه، همسرتون دوقلو بارداره.
یعنی...
شما قراره دوبار مامان بابا بشین.
برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد و من..
فقط به دکتر خیره شده بودم.
بعد نگاهم آروم سمت فادیمه رفت که اونم با ناباوری به مانیتور نگاه میکرد.
لباش از تعجب کمی باز مونده بود .
نفسمو آروم بیرون دادم.
دو تا...
من و فادیمه...
قراره دو تا بچه داشته باشیم...
یه لبخند کوتاه و ناباورانه روی لبام نشست.
دستام از هیجان میلرزید.
ترس...
نگرانی...
شوق...
همهی احساسها ، باهم بهم هجوم آورده بودن.
آروم زیر لب گفتم:
+ دوقلو...؟
دکتر با خنده سری تکون داد.
ــ آره... البته توی سونوگرافیهای بعدی هم دوباره بررسی میکنیم، ولی فعلاً همهچیز نشون میده که قراره دو تا نینی مهمون خونتون بشن.
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد.
لبخند زدم و فقط تونستم زیر لب بگم:
+ خدایا... شکرت...
فادیمه هم داشت لبخند میزد
فادیمه با همون لبخند گفت:
ـ الان چی...میتونیم صدای قلبشونو گوش بدیم؟
خانم دکتر با لبخند سر تکون داد و بعد صدای دل نشینی توی فضا پخش شد ، صدای تند و منظم دو تا قلب کوچولو!
هیچ وقت فکر نمیکردم صدای ضربان قلب دوتا موجود کوچولو، اشک به چشمام بیاره.
چشام پر شده بودن که پاکشون کردم.
لبخند از روی لبم کنار نمیرفت.
به فادیمه نگاه کردم؛ لبخند داشت اما چشاش خیس بودن.
+ خانم دکتر... میتونم ضبط کنم صدا رو؟
ـ بله بله حتما
فوری گوشیمو دراوردم و صدا رو ضبط کردم.
خانم دکتر هم ژل روی شکم فادیمه رو پاک کرد.
بعد از اینکارش ، فادیمه دستشو روی شکمش گذاشت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. میتونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم..
هنوز ازش دلخور بودم و به خاطرِ همین ، نگاهمو ازش گرفتم .
اما باز هم نمیتونستم ذوقی که داشتم رو انکار کنم.
سمتش رفتم و اروم کمکش کردم بلند شه.
با ذوق بهم نگاه میکرد و حقیقتا دیدن ذوقش خوشحالی به قلبم میاورد.
همین؟
فقط همین؟
نمیدونم... شاید من زیادی حساس شدم!
ناخودآگاه بغض کردم.
یجورایی دلم گرفت.
میدونم...رفتار خودم بد بود..اصلا دست خودم نبود.. اما بازم.. عادت ندارم ایسو اینجوری باهام رفتار کنه !
سوار ماشین شدم و ایسو..اصلا بهم نگاه نکرد .
ناراحت بودم و عصبی.
رسیدیم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز نوبتمون نبود و روی صندلی ها نشسته بودیم.
تو همین حال ، منشی اومد سمت ایسو و من ، زیر چشمی داشتم بهش نگاه میکردم.
ــ عااا ایسووو! باورم نمیشه اینجا میبینمت!
با تعجب چرخیدم سمتشون .
ایسو هم با تعجب اول نگاهی به من انداخت و بعد سمتش برگشت.
ــ شما؟ ببخشید نشناختم!
ــ وا! دختر شادیه دیگه ، فیدان! کل بچگیمونو باهم گذروندیم ،چطور یادت نمیاد! اینجا چیکار میکنی؟
ایسو لبخند فیکی زد و با بی میلی تمام گفت:
ــ زنمو.. آوردم پیش دکتر.
ــ زنت؟ ازدواج کردی؟
ــ آره
دلم میخواست یه کاری با دختره بکنم ولی خب متاسفانه خیلی وقت بود که اسلحه هارو پشتم حمل نمیکردم!
نفس عمیقی کشیدم و با تمام سعی که برای کنترل لحنم داشتم نزدیک ایسو شدم و گفتم:
+ایسو..نوبتمون شد!
ایسو سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد.
دختره که اسمش"فیدان" بود ، خیلی مسخره دندوناشو بیرون انداخت و گفت:
ــ زنت اینه؟
+ نپسندیدی عزیزم؟
دختره لبخند پر حرصی زد و دستشو گرفت طرفم
ــ من فیدانم. دخترِ دوست خاله ظریفه. دوست بچگی ایسو!
دستشو گرفتم و محکم فشار دادم،
جوری که چشماشو تنگ کرد.
خب..من اگه میتونستم که انگشتاشو خورد میکردم!
+ خوشبختم عزیزم.منم همسر ایسو. اسمم فادیمهست.
و بعد رو به ایسو گفتم:
+بریم؟
هنوزم سرد بود.
سری تکون داد و رفتیم سمت اتاق دکتر .
«ایسو»
از دیدن فیدان ، اصلا خوشحال نشدم.
اما از حسودی فادیمه ، بدم نیومد.
رو به روی دکتر نشستیم.
دکتر با لبخند گرمی نگاهمون کرد و گفت:
ــ خب... مامان و بابای کوچولو چطورن؟
لبخند کمرنگی زدم.
فادیمه آروم گفت:
+ خوبیم.
دکتر پرونده رو بست و گفت:
ــ خیلی خب... حالا ببینیم کوچولوی ما چطوره.
فادیمه سری تکون داد و روی تخت دراز کشید.
دکتر ژل سرد رو روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم حرکت داد.
نگاهم از روی فادیمه سر خورد و روی مانیتور ثابت موند.
چیزی از تصویر سر درنمیآوردم و فقط منتظر بودم دکتر یه چیزی بگه.
چند ثانیه گذشت و دکتر یهدفعه لبخند زد.
با نگرانی گفتم:
+ چیزی شده خانم دکتر؟
نگاهی بین من و فادیمه انداخت و خندید.
ــ آقای فورتونا... ظاهراً یه مهمون دیگه هم دارین.
اخمام از تعجب تو هم رفت.
+ متوجه نمیشم...؟
دکتر نوک دستگاه رو روی مانیتور گرفت.
ــ این یکی...
بعد چند سانتیمتر اونطرفتر اشاره کرد.
ــ و این یکی.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:
ــ تبریک میگم... تا جایی که الان مشخصه، همسرتون دوقلو بارداره.
یعنی...
شما قراره دوبار مامان بابا بشین.
برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد و من..
فقط به دکتر خیره شده بودم.
بعد نگاهم آروم سمت فادیمه رفت که اونم با ناباوری به مانیتور نگاه میکرد.
لباش از تعجب کمی باز مونده بود .
نفسمو آروم بیرون دادم.
دو تا...
من و فادیمه...
قراره دو تا بچه داشته باشیم...
یه لبخند کوتاه و ناباورانه روی لبام نشست.
دستام از هیجان میلرزید.
ترس...
نگرانی...
شوق...
همهی احساسها ، باهم بهم هجوم آورده بودن.
آروم زیر لب گفتم:
+ دوقلو...؟
دکتر با خنده سری تکون داد.
ــ آره... البته توی سونوگرافیهای بعدی هم دوباره بررسی میکنیم، ولی فعلاً همهچیز نشون میده که قراره دو تا نینی مهمون خونتون بشن.
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد.
لبخند زدم و فقط تونستم زیر لب بگم:
+ خدایا... شکرت...
فادیمه هم داشت لبخند میزد
فادیمه با همون لبخند گفت:
ـ الان چی...میتونیم صدای قلبشونو گوش بدیم؟
خانم دکتر با لبخند سر تکون داد و بعد صدای دل نشینی توی فضا پخش شد ، صدای تند و منظم دو تا قلب کوچولو!
هیچ وقت فکر نمیکردم صدای ضربان قلب دوتا موجود کوچولو، اشک به چشمام بیاره.
چشام پر شده بودن که پاکشون کردم.
لبخند از روی لبم کنار نمیرفت.
به فادیمه نگاه کردم؛ لبخند داشت اما چشاش خیس بودن.
+ خانم دکتر... میتونم ضبط کنم صدا رو؟
ـ بله بله حتما
فوری گوشیمو دراوردم و صدا رو ضبط کردم.
خانم دکتر هم ژل روی شکم فادیمه رو پاک کرد.
بعد از اینکارش ، فادیمه دستشو روی شکمش گذاشت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. میتونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم..
هنوز ازش دلخور بودم و به خاطرِ همین ، نگاهمو ازش گرفتم .
اما باز هم نمیتونستم ذوقی که داشتم رو انکار کنم.
سمتش رفتم و اروم کمکش کردم بلند شه.
با ذوق بهم نگاه میکرد و حقیقتا دیدن ذوقش خوشحالی به قلبم میاورد.
❤🔥39😭2
خب این پارت یه موازی از پارتای قبلی داشتیم ، ببینم چند نفرتون درست میگید🙂↔️!
شما جای ایسو بودید چیکار میکردید؟
شما جای ایسو بودید چیکار میکردید؟
@ZarahearsBot
😭20❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥13🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم. ایسو با احتیاط مراقبم بود. بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ، رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم. یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم
همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود.
سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم:
- کمربندتو ببند
چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و بعد هول زده سرشو تکون داد و کمربند و بست.
قبل از اینکه شروع به حرکت کنم ، فادیمه گفت:
+ ایسو..؟ گوشیتو میدی؟
گوشیمو از جیبم دراوردم و بهش دادم و بعدش ماشینو به حرکت دراوردم.
رمز گوشی رو میدونست و بعد باز کردنش ، صدای قلب کوچولوهارو پلی کرد.
اول با ذوق بهم نگاه کرد.
باوجود دلخوری ، نمیتونستم توی ذوقش بزنم.
لبخند محوی زدم و سرم رو اروم برگردوندم.
سرشو به صندلی تکیه داده بود و با لبخند ، به صدای قلبشون که پشت هم تکرار میشد گوش میکرد.
سعی میکردم آروم و در امن ترین حالت ممکن ، رانندگی کنم.
به خونه که رسیدیم ، ماشین و پارک کردم و هر جفتمون پیاده شدیم.
وارد خونهشدیم و بعد از برداشتن مدارک ، رو به فادیمه گفتم:
- من دارم میرم کارخونه ، شاید..دیر بیام ، ولی اگه چیزی لازم داشتی..حتما بهم زنگ بزن. حله؟
مظلومانه سری تکون داد .
داشتم سمت در میرفتم که فادیمه دویید سمتم و هول زده گوشی رو سمتم گرفت.
- ندو دختر!
+گوشیت نمونه..
گوشی رو از دستش گرفتم و سمت ماشین رفتم.
« دانایِکل »
بعد از تموم شدن تایم کاری ، فیدان روپوشش رو دراورد و سمت اتاقی که مامانش بستری بود رفت.
خمیازهای از روی خستگی زیاد کشید و چشماش رو روی هم مالید.
وقتی چشاشو باز کرد با جای خالی مامانش روی تخت مواجه شد.
سریع نگاهی به سرویس بهداشتی انداخت.
- مامان؟
- مامان کجایی؟
- مامااان؟
قطرهاشکی که از گوشهی چشماش پایین افتاده بود رو با دستش پس زد و از اتاق بیرون رفت.
- مامانم؟ مامانم و ندیدید؟
همکارش توی پذیرش سمتش اومد :
+ فیدان؟ چیشده؟
- نورای...مامانم! نیست..
+ خیلی خب نفس بگیر. من الان میرم بگم دوربینارو چک کنن! حالت خوبه؟
- خوبم. برو..
با دور شدن دوستش ، تلفنش زنگ خورد.
با دیدن شماره ناشناس ابروهاشو بالا داد و جواب داد:
- بله؟
+ مامانت حالش خوبه-
- ما..مانم؟ تو کی هستی مرتیکه؟ مامانم کجاست؟جواب ب-
+ آروم باش دختر! بدون اینکه کسی بفهمه بیا اتاق 160.
و بعد بدون اینکه فرصت صحبت کردن به فیدان بده ،تلفن رو قطع کرد.
فیدان با عجله ، اما با احتیاط سمت اتاق 160 رفت.
سریع درو باز کرد و وارد اتاق شد و بدون توجه به اطراف ، سمت تختی که مامانش روش خوابیده بود رفت.
- مامان ؟ خوبی؟ چیزیت که نشده؟
ماسک روی صورتش رو پایین داد و گفت:
+ خوبم..دخترم!
فیدان با یادآوری صدای اون مرد ، برگشت و با مردی که کت شلوار مشکی پوشیده بود و روی صندلی نشسته بود مواجه شد.
- شما؟ با مامان من چیکار داری مرتیکه؟
+ تند نرو شاید..پشیمون شدی!
فیدان با تعجب و یه ذره ترسی که توی وجودش بود ابروهاش رو بالا داد.
+ میگن وضعیت مامانت وخیمه..یعنی همین امروز و فرداست..
+ نمیخوای عمل بشه؟
- به تو چه مرتیکه؟
+ هزینهی بالایی داره! مثلا...هنوز هزینهی بیمارستانم ندادی!
- به تو چههه؟
+ دوست نداری که...مامانت..به هر نحوی ،بمیره؟
- یعنی چی؟ تو کی هستی؟
+ من...
+ شریف فورتونا!
- ف..فورتونا؟
+ اره. فورتونا! عموی ایسو..الان در ازای جونِ مادرت..فقط یه چیز ازت میخوام.
فیدان ترسیده و متعجب سرشو تکون داد.
شریف ، اول اسلحه و بعد صدا خفه کنی رو از جیب کتش دراورد و سمتش گرفت.
+ نمیخوام کسیو بکشی..فقط تا دم مرگ ببرشون. هیچی اندازه جون بچهی آدم واسه آدم عزیز نیست..میدونی که؟
فیدان ناباورانه سرش رو تکون داد.
- نم..نمیتونم!
+ نگو نمیتونم! مامانت چی میشه؟
- هیچ..کاری! هیچکاری نمیتونی..بکنی!
+ میخوای..امتحانش کنی؟
فیدان نگاهی به مامانش انداخت.
کلافه دستشو روی صورتش کشید و روی صندلی نشست.
همراه با اشکایی که از چشماش میریختن گفت:
- کیه؟
+ ایسو فورتونا!
فیدان سریع سرشو بالا اورد و با چشمای گرد شده از تعجب گفت:
- ایسو..؟
- چرا؟
+ هر خیانتی یه تاوانی داره. یادت نره..این واسه توهم صدق میکنه!
اسلحه رو روی میز گذاشت و با گفتن کلام آخرش ، از اتاق بیرون رفت:
+ دو هفته!..وقت داری!
فیدان کلافه و سرگردون ، قبل از اینکه ادمای دیگه بیان و اون اسلحه رو ببینن ، برش داشت و زیر لباسش قایمش کرد.
با نگرانی و اظطراب سمت مادرش رفت و دستشو روی صورتش گذاشت:
- مامان ؟ کاری که باهات نکرد؟ الان میبرمت اتاق خود-
+ دخترم؟ نکن...به خاطر من..اینکارو نکن!
- بریم اتاقت مامان.
با گریه و اشکایی که سعی میکرد به مادرش نشون نده ، تخت مادرش رو به حرکت دراورد.
❤🔥26🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم. ایسو با احتیاط مراقبم بود. بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ، رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم. یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم…
« فادیمه »
بعد از رفتن ایسو ، قرصی که دکتر بهم داده بود رو خورده بودم و فکر کنم به خاطر همون خوابم برده بود.
وقتی بیدار شدم ، بوی توت فرنگی توی بینیم پیچید.
با خیال اینکه ایسو اومده و توت فرنگی خریده ، بلند شدم و سمت یخچال رفتم.
بعد از زیر و رو کردن یخچال و پیدا نکردن هیچ توتفرنگیای ، کلافه روی زمین نشستم.
با نگاه به ساعت و فهمیدن اینکه ایسو هنوز نیومده ، اشک توی چشمام جمع شد.
ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به گریه کردم.
با شنیدن صدای پیامی که به گوشیم اومد ، گوشی رو برداشتم و شماره ایسورو گرفتم.
- ایسو؟
+ فادیمه؟ داری گریه میکنی؟ چیشده؟
با شنیدن صداش ناخودآگاه بغضم بیشتر شد که اروم گفتم:
- نه..چیزی نشده. ایسو؟ کجایی..؟
+ میخوام راه بیوفتم سمت خونه. چیزی شده فادیمه؟
- میشه..میشه توتفرنگی بخری واسم؟ توی یخچال نداریم!
+ واسه این گریه میکنی؟ چرا نخرم! منتظر باش سریع خودمو میرسونم.
- باشه.
تلفن و قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سمت یکی از مبلا رفتم.
تا وقتی ایسو بیاد ،دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به حرف زدن باهاشون کردم.
- کوچولوهام..چطورید؟ مامانتون خیلی بیقراره..کی میاید پس شما؟
- مثلا یکیتون دختر باشید ، یکیتون پسر. موهای یکیتونو من شونه کنم ، موهای اون یکیتونو باباتون.
- موهای دختر کوچولومو باباش ببافه...منم با پسرم ماشین بازی کنم!
- خیلی میترسما..مامانتون مامان نداشته.. باباتونم-
- نه مهم نیست ، ما میشیم بهترین مامان بابای دنیا!
بعد با یادآوری فاصلهی بینمون صاف نشستم و ادامه دادم:
- البته..فعلا با باباتون قهریم! میگم..شما میدونید چجوری باهاش آشتی کنم؟ باید یه نقشهی سه نفری بکشیم!
توی همین حال ، با صدای در سریع خودمو جمع کردم و گوشهی مبل نشستم.
ایسو از در وارد شد و بعد دراوردن کتش، اول سمت من اومد.
- خوبی؟
+ خوبیم!
بدون اینکه به چشمام نگاه کنه ، لبخند ریزی زد و با برداشتن توتفرنگی ها سمت آشپزخونه رفت.
بعد شستنشون ، روی مبل یه نفره نشست و بشقاب توتفرنگی رو جلوم گذاشت.
با ذوق و لبخند توتفرنگی هارو برداشتم و شروع به خوردن کردم.
+ به خاطر این گریه میکردی؟
با تعجب سرمو بالا اوردم.
ایسو با چشمای پر از ارامش بهم نگاه میکرد ولی به محض اینکه سمتش برگشتم نگاهشو ازم گرفت.
- خب دلم میخواست!
بعد خوردن چند تا دونه ، بشقاب و روی میز گذاشتم .
+ تو...نمیخوری؟
دستشو دراز کرد که با خوشحالی بشقابو سمتش فرستادم.
بعد از رفتن ایسو ، قرصی که دکتر بهم داده بود رو خورده بودم و فکر کنم به خاطر همون خوابم برده بود.
وقتی بیدار شدم ، بوی توت فرنگی توی بینیم پیچید.
با خیال اینکه ایسو اومده و توت فرنگی خریده ، بلند شدم و سمت یخچال رفتم.
بعد از زیر و رو کردن یخچال و پیدا نکردن هیچ توتفرنگیای ، کلافه روی زمین نشستم.
با نگاه به ساعت و فهمیدن اینکه ایسو هنوز نیومده ، اشک توی چشمام جمع شد.
ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به گریه کردم.
با شنیدن صدای پیامی که به گوشیم اومد ، گوشی رو برداشتم و شماره ایسورو گرفتم.
- ایسو؟
+ فادیمه؟ داری گریه میکنی؟ چیشده؟
با شنیدن صداش ناخودآگاه بغضم بیشتر شد که اروم گفتم:
- نه..چیزی نشده. ایسو؟ کجایی..؟
+ میخوام راه بیوفتم سمت خونه. چیزی شده فادیمه؟
- میشه..میشه توتفرنگی بخری واسم؟ توی یخچال نداریم!
+ واسه این گریه میکنی؟ چرا نخرم! منتظر باش سریع خودمو میرسونم.
- باشه.
تلفن و قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سمت یکی از مبلا رفتم.
تا وقتی ایسو بیاد ،دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به حرف زدن باهاشون کردم.
- کوچولوهام..چطورید؟ مامانتون خیلی بیقراره..کی میاید پس شما؟
- مثلا یکیتون دختر باشید ، یکیتون پسر. موهای یکیتونو من شونه کنم ، موهای اون یکیتونو باباتون.
- موهای دختر کوچولومو باباش ببافه...منم با پسرم ماشین بازی کنم!
- خیلی میترسما..مامانتون مامان نداشته.. باباتونم-
- نه مهم نیست ، ما میشیم بهترین مامان بابای دنیا!
بعد با یادآوری فاصلهی بینمون صاف نشستم و ادامه دادم:
- البته..فعلا با باباتون قهریم! میگم..شما میدونید چجوری باهاش آشتی کنم؟ باید یه نقشهی سه نفری بکشیم!
توی همین حال ، با صدای در سریع خودمو جمع کردم و گوشهی مبل نشستم.
ایسو از در وارد شد و بعد دراوردن کتش، اول سمت من اومد.
- خوبی؟
+ خوبیم!
بدون اینکه به چشمام نگاه کنه ، لبخند ریزی زد و با برداشتن توتفرنگی ها سمت آشپزخونه رفت.
بعد شستنشون ، روی مبل یه نفره نشست و بشقاب توتفرنگی رو جلوم گذاشت.
با ذوق و لبخند توتفرنگی هارو برداشتم و شروع به خوردن کردم.
+ به خاطر این گریه میکردی؟
با تعجب سرمو بالا اوردم.
ایسو با چشمای پر از ارامش بهم نگاه میکرد ولی به محض اینکه سمتش برگشتم نگاهشو ازم گرفت.
- خب دلم میخواست!
بعد خوردن چند تا دونه ، بشقاب و روی میز گذاشتم .
+ تو...نمیخوری؟
دستشو دراز کرد که با خوشحالی بشقابو سمتش فرستادم.
❤🔥37🍓4
❤🔥11🍓3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥15🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود. سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم: - کمربندتو ببند چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم
همون موقع صدای زنگ خونه اومد.
با تعجب به ایسو نگاه کردم.
+ کسی قرار بود بیاد؟
ــ نه
پس کیه؟
ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت.
هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد.
چند لحظه بعد، صدای خندهی یه دختر توی خونه پیچید.
چقدر این صدا آشنا بود...
از جام بلند شدم و سمت در رفتم.
با دیدن فیدان حس کردم خون با سرعت توی صورتم دوید!
این... اینجا چیکار میکرد؟
فیدان با دیدنم لبخند کوتاهی زد.
ــ سلام
جواب سلامش رو ندادم و فقط نگاهم بین اون و ایسو میچرخید.
با یادآوری چیزی توی دلم گفتم
"یعنی... ایسو هم وقتی ایوبهان رو کنار من میبینه، همین...حس لعنتی رو تجربه میکنه؟"
ایسو رو به فیدان کرد و گفت:
ــ فیدان؟کاری داشتی که تا اینجا اومدی؟
فیدان موهاش رو پشت گوشش زد، هول زده و با خندهی مصنوعی گفت:
ــ راستش... از این طرفا رد میشدم...گفتم حال شما و کوچولوهاتون هم رو بپرسم!
با حرص لبخند زدم و دستم که ناخودآگاه مشت شده بود رو پشتم قایم کردم.
+ چه کار خوبی کردی...فقط...آدرس خونهمون رو از کجا آوردی؟
فیدان چند لحظه مکث کرد و بعد انگار جواب آمادهای پیدا کرده باشه، گفت:
ــ خاله ظریفه...آره..دفعهی قبل که رفته بودم پیشش، آدرس خونتون رو بهم داده بود.
بعد بستهی شکلاتی که دستش بود رو سمت ایسو گرفت
ــ آقای محترم ، نمیخوای اینا رو از دستم بگیری؟
ایسو بدون هیچ واکنش خاصی بسته رو گرفت و گفت:
ــ ممنون
و بعد سمت آشپزخونه رفت.
من هم رو به فیدان لبخند زدم
+ بیا بشین..
و کلمهای که گفتنش برام خیلی عجیب بود رو به زبون اوردم:
+ عزیزم
فیدان نشست و چند دقیقه بعد ایسو با دو فنجون قهوه و یه لیوان ایلهامور برگشت.
ایلهامور رو آروم جلوی من گذاشت و بعد خواست روی مبل یهنفرهی کنار فیدان بشینه اما قبل از اینکه بشینه، مچ دستش رو گرفتم.
انگشتام دور دستش حلقه شد و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه گفتم:
+پیشم..بشین!
نگاهم از صورتش برداشته نمیشد اما اون به دستامون نگاه میکرد نه به من.
بدون هیچ حرفی سری تکون داد و کنارم نشست.
فیدان نگاهشو از فنجون قهوه گرفت و به شکمم دوخت و گفت:
ــ دکتر گفته بود بارداریت یکم حساسه... الان بهتر شدی؟
سرمو تکون دادم
+ فقط..ضعف و حال تهوع دارم.
ــ طبیعیه..مخصوصا برای دوقلوها
ایسو چیزی نمیگفت و در سکوت به ما نگاه میکرد.
سری تکون دادم که رو به ایسو گفت:
ــ ایسو تو که بیشتر وقتا سر کاری زنت خونه تنهاست؟ خطرناکه ها!
قبل از اینکه ایسو بخواد جواب بده سریع گفتم:
ــ مشکلی ندارم من!
لبخند حرصی زد.
ایسو آروم گفت:
ــ مشکل هست
با تعجب بهش نگاه کردم ، هرچند اون به من نگاه نمیکرد .
ــ سرکار...همش نگرانم و فکرم اینجاست
مثلا همین امروز انقد فکرم اینجا بود که حسابا رو جا به جا نوشتم!
ته دلم خوشحال شدم ،فکرش پیش منه!
ایسو ادامه داد
ــ میخواستم نرم..ولی چون اوروچ برای یه کاری رفته روسیه تا برگشتنش باید به جاش برم.
فیدان سری تکون داد
ــ خب من..میتونم تا مرخصی میگیری از فادیمه مراقبت کنم. البته..اگه راحتید یعنی!
ایسو سرشو بالا آورد و به فیدان نگاه کرد
ــ کارت چی؟
فیدان دوباره به فنجونش چشم دوخت
ــ حقیقتا...اخراج شدم.
یه دعوایی پیش اومد با یکی از بیمارا و تهش..من اخراج شدم.
سری تکون دادم
+ متاسفم
ــ نه عزیزم..مشکلی نیست قسمت بوده دیگه.
سرمو تکون دادم.
دوست نداشتم فیدان ازم مراقبت کنه..یعنی به مراقبتش احتیاجی ندارم.. اما اگه اینجوری از نگرانی ایسو کم میشد.. باهاش راه میام!
نگاه ایسو بین منو فیدان میچرخید
ــ نمیدونم..نمیخوام زحمت بشه!
فیدان شونه ای بالا انداخت
ــ چه زحمتی، من که بیکارم. تازه دیگه نه حوصله من سر میره نه فادیمه.
نگاهی به من انداخت
ــ مگه نه فادیمه
تو همین حین ، ایسو سمت من برگشت و با نگاهی آروم پرسید:
- فادیمه؟تو راحتی؟مشکلی که نداری؟
سرم و تکون دادم و گفتم.
+ نه..فکر بدی نیست!
ایسو نگاهی به من انداخت
ــ اگه تو موافقی که...باشه.
سرمو تکون دادم
ــ ولی فیدان.. من حقوق میدم بهت!
فیدان دستاشو تکون داد و گفت:
ــ نه..نه لازم نیست!
+ اینجوری ما راحت تریم فیدان جون!
بعد چند ثانیه سرشو تکون داد و گفت:
ــ باشه.
حدود نیم ساعت ، بعد فیدان رفت.
قرار بود از فردا بیاد کنارم .
ایسو نشسته بود فوتبال میدید و طبق معمول اصلا بهم نگاه نمیکرد
+ایسو..؟من میرم بخوابم.
فقط سرشو تکون داد که ناخودآگاه بغض کردم ، ولی اهمیت ندادم و رفتم سمت اتاق.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم.
یهو یاد اون روزی که ایسو موهامو بافت و بهشون مهره زد افتادم.
❤🔥25🍓4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود. سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم: - کمربندتو ببند چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و…
گوشیمو در آوردم و عکسا رو نگاه کردم.
با نگاه کردن بهشون و یادآوری خندههاموم ، قطره اشکی از چشمم چکید.
بعد از پاک کردن اشکام ، صدای ضبط شدهی ضربان قلب کوچولوها رو گذاشتم و چشامو بستم.
این صدا ...بهم آرامش عجیبی میداد!
«ایسو»
صدای بسته شدن در اتاق پیچید.
نگاهم هنوز روی تلویزیون بود...اما حتی نمیدونستم چی دارم میبینم.
کنترلو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم.
سکوت خونه بیشتر از هر صدایی آزارم میداد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
چند وقت بود که خودم رو مجبور کرده بودم از فادیمه فاصله بگیرم؛نه به خاطر اینکه دلم نمیخواست کنارش باشم...
اتفاقاً هر لحظه بیشتر از قبل دلم براش تنگ میشد...
اما بعد از اون صبح...بعد از اینکه بیاجازه بغلش کرده بودم و اون با اون لحن ازم خواسته بود دست از رفتارهای احمقانهم بردارم...فهمیده بودم هر بار نزدیک شدنم فقط بیشتر اذیتش میکنه.
نمیتونم بگم دلخور نشدم ولی به هرحال... فادیمه مهم تره!
برای همین فقط از دور مراقبش بودم ؛
غذاش ،
داروهاش ،
ایلهامورش ،
همهچی رو آماده میکردم.
اما خودم...ازش فاصله میگرفتم...
شاید این تنها کاری بود که از دستم برمیاومد.
توی فکر بودم که به خاطر سکوت خونه ، صدای خیلی آرومی از اتاق به گوشم رسید.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم...اما چند ثانیه بعد دوباره همون صدا اومد.
صدای ضربان قلب دوقلوها...
بیاختیار از جام بلند شدم و آروم تا جلوی در اتاق رفتم.
گوشیش روی بالش کنارش بود و صدای تند و منظم قلب کوچولوها توی اتاق پیچیده بود.
آروم زیر لب گفتم:
ــ برای خوابیدن هم... به صدای بچههامون احتیاج داری؟
بیاختیار یک قدم جلو رفتم...اما همون لحظه یاد حرفاش افتادم.
"ایسو... دست از این کارا بردار."
پاهام همونجا خشک شد..
فقط خم شدم خیلی آروم گوشی رو برداشتم و صدا رو قطع کردم که فادیمه رو اذیت نکنه.
چند ثانیه دیگه نگاهش کردم.
پتورو روی فادیمه کشیدم و بعد بیصدا از اتاق بیرون رفتم
نمیدونستم این فاصله...بالاخره یه روز تموم میشه یا نه؟
بعد دراز کشیدن توی جام ، گوشیمو در آوردم و به تصویر زمینهش خیره شدم.
عکسِ منو فادیمه...
شاید هم یه روزی ، عکسِ منو و فادیمه و بچههامون..!
با نگاه کردن بهشون و یادآوری خندههاموم ، قطره اشکی از چشمم چکید.
بعد از پاک کردن اشکام ، صدای ضبط شدهی ضربان قلب کوچولوها رو گذاشتم و چشامو بستم.
این صدا ...بهم آرامش عجیبی میداد!
«ایسو»
صدای بسته شدن در اتاق پیچید.
نگاهم هنوز روی تلویزیون بود...اما حتی نمیدونستم چی دارم میبینم.
کنترلو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم.
سکوت خونه بیشتر از هر صدایی آزارم میداد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
چند وقت بود که خودم رو مجبور کرده بودم از فادیمه فاصله بگیرم؛نه به خاطر اینکه دلم نمیخواست کنارش باشم...
اتفاقاً هر لحظه بیشتر از قبل دلم براش تنگ میشد...
اما بعد از اون صبح...بعد از اینکه بیاجازه بغلش کرده بودم و اون با اون لحن ازم خواسته بود دست از رفتارهای احمقانهم بردارم...فهمیده بودم هر بار نزدیک شدنم فقط بیشتر اذیتش میکنه.
نمیتونم بگم دلخور نشدم ولی به هرحال... فادیمه مهم تره!
برای همین فقط از دور مراقبش بودم ؛
غذاش ،
داروهاش ،
ایلهامورش ،
همهچی رو آماده میکردم.
اما خودم...ازش فاصله میگرفتم...
شاید این تنها کاری بود که از دستم برمیاومد.
توی فکر بودم که به خاطر سکوت خونه ، صدای خیلی آرومی از اتاق به گوشم رسید.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم...اما چند ثانیه بعد دوباره همون صدا اومد.
صدای ضربان قلب دوقلوها...
بیاختیار از جام بلند شدم و آروم تا جلوی در اتاق رفتم.
گوشیش روی بالش کنارش بود و صدای تند و منظم قلب کوچولوها توی اتاق پیچیده بود.
آروم زیر لب گفتم:
ــ برای خوابیدن هم... به صدای بچههامون احتیاج داری؟
بیاختیار یک قدم جلو رفتم...اما همون لحظه یاد حرفاش افتادم.
"ایسو... دست از این کارا بردار."
پاهام همونجا خشک شد..
فقط خم شدم خیلی آروم گوشی رو برداشتم و صدا رو قطع کردم که فادیمه رو اذیت نکنه.
چند ثانیه دیگه نگاهش کردم.
پتورو روی فادیمه کشیدم و بعد بیصدا از اتاق بیرون رفتم
نمیدونستم این فاصله...بالاخره یه روز تموم میشه یا نه؟
بعد دراز کشیدن توی جام ، گوشیمو در آوردم و به تصویر زمینهش خیره شدم.
عکسِ منو فادیمه...
شاید هم یه روزی ، عکسِ منو و فادیمه و بچههامون..!
❤🔥34😭5🍓1🤝1
بچها پارتو نتونستم آماده کنم🫠
اگه اماده شد که تا اخر شب میزارمش اگه نه فردا دوتا پارت میدم بهتون🫶🏼
اگه اماده شد که تا اخر شب میزارمش اگه نه فردا دوتا پارت میدم بهتون🫶🏼
😭15💋5🤝1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فادیمه وقتی میبینه ایسو به خاطر قهری که خودش باعثش شده بهش بیتوجهی میکنه:
🤣34
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون موقع صدای زنگ خونه اومد. با تعجب به ایسو نگاه کردم. + کسی قرار بود بیاد؟ ــ نه پس کیه؟ ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت. هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد. چند لحظه بعد،…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم
« فادیمه »
با نوری که از پنجرهی اتاق روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم.
آروم از روی تخت بلند شدم و بعد از شستن صورتم ، سمت اشپزخونه رفتم.
با دیدن سفرهای که مثل هر روز چیده شده و دمنوشی که حاضر بود لبخند ریزی روی لبام اومد.
- شوهرِ تیغمااهیم!
بعد از خوردن دمنوشم ، با صدای در لیوان و توی سینک گذاشتم و سمت در رفتم.
وقتی درو باز کردم ، فیدان و با دستای پر روبهروم دیدم.
- سلاام فادیمه!
+ سلام. خوش اومدی.
با دیدن وسایل توی دستش پرسیدم:
+ اینا..چیه فیدان؟
- اها...اصلا یادم رفت بپرسم. دلمه دوست داری؟
+ آره..دارم!
- اینارو سر راهم خریدم دلمه درست کنم واست.
لبخند ریزی زدم و ذوق زده گفتم:
+ مرسیی!
فیدان کتش رو اویزون کرد و وارد خونهشد.
- صبحونه..خوردی؟
+ ها..اره الان خوردم.
- باشه..تو بشین من برات یه چیزی بیارم بخور تا من وسایل دلمهرو اماده کنم.
سرمو تکون دادم و روی صندلی میز ناهاخوری نشستم.
- فادیمه..چای کجاست؟
+ چای؟ تو اون کابینته
بعد از درست کردن چایی ، شروع به درست کردن مواد چای کرد.
تو همین حین ، گوشیمو برداشتم.
وقتی گوشی رو باز کردم ، با عکسمون مواجه شدم.
با لبخند بهش نگاه کردم و با یادآوری دیشب ،صدای قلب کوچولوها رو دوباره پخش کردم.
تو همین حین فیدان فنجون چایی رو جلوم گذاشت.
- این..صدای قلب بچههاست؟
با لبخند سرمو تکون دادم.
+ آره!
لبخند ریز و..شاید یکم هول زدهای زد و گفت:
- خدا حفظشون کنه...تو..چاییتو بخور من برم سرویس بهداشتی بیام.
متعجب سری به نشونهی "باشه" تکون دادم که از اشپزخونه بیرون رفت.
چایی؟
فنجون چایی رو جلوی بینیم گرفتم.
بوی عجیبی میداد!
بیخیال شونهای بالا انداختم ، من که چایی نمیخورم شاید بوش همینه!
قبل از اینکه فیدان بیاد ، سریع چایی رو توی سینک ریختم و فنجون رو جلوم گذاشتم.
فیدان وارد اشپزخونه شد و با دیدن فنجون خالی روبهروم ، لبخند محسوسی زد.
بعد از چک کردن مواد روی گاز ، قابلمه رو روی میز گذاشت و گفت:
- خب فادیمه..اینا حاضرن دیگه میخوام بپیچمشون.تو میخوای برو سالن که بوش اذیتت نکنه!
+ نه..منم میخوام بپیچم.همم خیلی وقته اشپزی نکردم.
با تردید سرشو تکون داد و مواد رو وسط میز گذاشت.
یکی یکی دلمه هارو پیچیدیم و توی قابلمه گذاشتیم.
یکی از دلمه هارو برداشتم و خام توی دهنم گذاشتم.
- دخترر نخور اونجوری! حالت بد-
توی حرفش پریدم و با لبخند گفتم:
+ باشه باشه.
بعد از اینکه دلمههارو روی گاز گذاشتیم ، سمت سالن رفتیم و روی مبل نشستم.
- خب فادیمه بشینیم تا حاضر شه. کاری هست که...من انجام بدم؟
+ نه..
و با خنده ادامه دادم:
+ البته فعلا!
اونم لبخندی زد و روی مبل نشست.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم ، سریع جواب دادم.
- سلام عمهه!
+ سلام کوچولوی عمه! خوبی؟
- ما خوبیم. کوچولو چطوره؟
+ کوچولو..؟ اه آلینا!
- چیزی شده عمه؟
+ یعنی...یهه سوپرایزی دارم براتون!
- سوپرایز؟ سوپرایزِ چی؟
+ از پشت تلفن نمیتونم بگم که!
- فادیمهه!، خب بیا اینجا دیگه دلمون هم برات خیلی تنگ شده!
+ منم خیلی دلم براتون تنگ شده. یعنی..میام!
- منتظریم..ایسو چطوره؟
+ ایسو..؟ سرکاره الان
آروم گفت:
- هنوز قهری باهاش؟
+ صحبت میکنیم باهم بعدا آلینا!
خندهی شیطونی کرد و بعد از خداحافظی قطع کردیم.
فیدان گوشیش رو زمین گذاشت و با تردید شروع به حرف زدن کرد.
- فادیمه..تو کوچاریای درسته؟ تا جایی که من یادمه..کوچاری و فورتونا دشمن بودن . یعنی...تو و ایسو..عشق..؟
تو دلم پوزخندی به تلاشاش زدم.
+ عشق دوست و دشمن نمیشناسه فیدان جون!
سرشو تکون داد و گفت:
- درسته..نمیشناسه!
لبخندی زدم و با کنجکاوی که سعی میکردم پنهونش کنم پرسیدم:
+ تو ...ایسورو از کجا میشناختی؟
- یعنی..بچگیامون دوست بودیم. وقتی..باباش فوت کرد..
مکث کرد و بعد ادامه داد:
- یعنی تنها بود..بعد از اینکه اون اتفاق افتاد ، به خاطر مامانامون باهم میرفتیم مدرسه.
خیلی دوست نبودم باهاش..یه مدت کوتاه و بعد به اجبار بابام رفتیم استانبول.
- اونجوری فکر نکن. بابام ادم حسابی نبود..تو خرابههای استانبول بودیم. فقط مامانم کار میکرد که من بتونم درس بخونم.
بعد جوری که انگار حواسش جمع شده باشه ، سرش رو تکون داد و گفت:
- بیخیال..خلاصه که ایسو بچهی ساکتی بود اون زمان!
با لبخند ریزی سرم رو تکون دادم.
فیدان بلند شد و با نگاه کردن به قابلمه ، گفت:
- غذا حاضره فادیمه ، دستاتو بشور بیا.
سری تکون دادم و بعد شستن دستام ، سر میز رفتم.
فیدان چند تا از دلمه هارو توی بشقاب کشید و جلوم گذاشت.
❤🔥31🍓3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون موقع صدای زنگ خونه اومد. با تعجب به ایسو نگاه کردم. + کسی قرار بود بیاد؟ ــ نه پس کیه؟ ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت. هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد. چند لحظه بعد،…
+ میگم..نمیشه وایسیم ایسو بیاد؟
- عا..کِی میاد ایسو؟
+ شب..
- نه نه دختر..تا اون موقع میخوای گشنه بمونی؟
بعد چند لحظه فکر کردن سرم و اروم تکون دادم.
+ باشه..پس واسه ایسوهم نگهداریم!
فیدان لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
بعد از خوردن دلمه ، روی مبل نشستم و سرم و پشت مبل تکیه دادم که نمیدونم چجوری ، خوابم برد.
-
با صدای در ، از خواب بیدار شدم.
فیدان پتو روم انداخته بود و روی مبل روبهروم نشسته بود.
وقتی دید بیدارم ، دستشو تکون داد و سمت در رفت.
درو باز کرد و ایسو وارد شد.
- سلام.
+ سلام.
وقتی وارد سالن شد از جام بلند شدم که اون اول گفت:
- خوبی؟ کوچولوها...؟
با لبخند محوی جوابشو دادم:
+ خوبیم. ایسو...واست دلمه نگه داشتم!
برای چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد گفت:
- خب...دستت درد نکنه...منم گشنمه!
به یکباره حس کردم که معدهم به هم پیچید.
سمت سرویس بهداشتی دوییدم و تقریبا هر چیزی که توی معدهم بود رو بالا اوردم.
صدای در و پشت بندش صدای نگران ایسو میومد.
- فادیمه؟ فادیمه درو باز کن. حالت خوبه؟
بعد صدای ترسیدهی فیدان.
+ فادیمه...چیشد؟
چند ثانیه سر جام وایسادم که بتونم نفس بگیرم.
تو همین حین ، ایسو صحبت میکرد.
- فادیمه...باز کن درو دختر! فیدان..چی خورده؟ چیزی که ندادی بهش نه؟
تقریبا صداش بلند بود و هیچ صدایی از فیدان نمیومد.
درو باز کردم و با احتیاط بیرون اومدم.
با نگاه به ایسو اروم سمتش قدم برداشتم.
+ هیچی نشده...یکم از دلمهی خام خوردم واسه همین حالم بد شد.
خسته و اشفته نگاهم کرد که با صدای خیلی آروم گفتم:
+ آروم باش.
نفسشو محکم و با صدا بیرون داد.
- عا..کِی میاد ایسو؟
+ شب..
- نه نه دختر..تا اون موقع میخوای گشنه بمونی؟
بعد چند لحظه فکر کردن سرم و اروم تکون دادم.
+ باشه..پس واسه ایسوهم نگهداریم!
فیدان لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
بعد از خوردن دلمه ، روی مبل نشستم و سرم و پشت مبل تکیه دادم که نمیدونم چجوری ، خوابم برد.
-
با صدای در ، از خواب بیدار شدم.
فیدان پتو روم انداخته بود و روی مبل روبهروم نشسته بود.
وقتی دید بیدارم ، دستشو تکون داد و سمت در رفت.
درو باز کرد و ایسو وارد شد.
- سلام.
+ سلام.
وقتی وارد سالن شد از جام بلند شدم که اون اول گفت:
- خوبی؟ کوچولوها...؟
با لبخند محوی جوابشو دادم:
+ خوبیم. ایسو...واست دلمه نگه داشتم!
برای چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد گفت:
- خب...دستت درد نکنه...منم گشنمه!
به یکباره حس کردم که معدهم به هم پیچید.
سمت سرویس بهداشتی دوییدم و تقریبا هر چیزی که توی معدهم بود رو بالا اوردم.
صدای در و پشت بندش صدای نگران ایسو میومد.
- فادیمه؟ فادیمه درو باز کن. حالت خوبه؟
بعد صدای ترسیدهی فیدان.
+ فادیمه...چیشد؟
چند ثانیه سر جام وایسادم که بتونم نفس بگیرم.
تو همین حین ، ایسو صحبت میکرد.
- فادیمه...باز کن درو دختر! فیدان..چی خورده؟ چیزی که ندادی بهش نه؟
تقریبا صداش بلند بود و هیچ صدایی از فیدان نمیومد.
درو باز کردم و با احتیاط بیرون اومدم.
با نگاه به ایسو اروم سمتش قدم برداشتم.
+ هیچی نشده...یکم از دلمهی خام خوردم واسه همین حالم بد شد.
خسته و اشفته نگاهم کرد که با صدای خیلی آروم گفتم:
+ آروم باش.
نفسشو محکم و با صدا بیرون داد.
❤🔥44🍓4