𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم نگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش میرفت. سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن. آروم گفتم: - اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت میکنم! بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت: + گفتی نخوابم... بیاختیار لبخند تلخی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
« فادیمه »
خیلی سریع این چند روز گذشت.
کمکم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد.
با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یهسری شبا از شدت بیقراری خوابم نمیبرد.
با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم.
مهمونا کمکم تکمیل شده بودن.
داداشم و زنداداشم جلومون میرفتن و ماهم پشت سرشون.
وقتی به صندلیها رسیدیم ، داداشم و زنداداشم نشستن و ماهم کنار وایسادیم.
خیلی محسوس با چشمام دنبال ایسو گشتم...
همچنان که داشتم چشم میگردوندم ، کنارِ چاکیر و یه عدهی دیگه ، چشمم بهش خورد.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود که عجیب بهش میومد و...
منو یاد عروسیمون مینداخت.
همچنان که نگاهم روش بود ، اونم نگاهش به من افتاد و برای چند ثانیه ، بدون اینکه صداهای اطرافم رو بشنوم خودم رو به دریای چشماش که از دور هم میدرخشید سپردم.
هر ثانیه ، بیشتر و بیشتر متوجه میشدم که چقدر دلم برای اون چشما ،برای اون بغل ها و برای اون بوسه ها تنگ شده.
همچنان که دلتنگی تو تکتک رگ هام جریان پیدا کرده بود ؛ بعد چند ثانیه چشم تو چشم شدن، برخلاف میل باطنیم اخم الکی کردم و نگاهمو از روش برداشتم.
همینکارم مصادف شد با احساس حالت تهوعی که توی معدهام پیچید و به سرعت سمت سرویس بهداشتی دوییدم.
« ایسو »
نگاهمون قفل هم بود.
هر لحظه بیشتر از قبل متوجه این میشدم که چیزی از دلتنگیم کم نشده..
لباسش ساده بود ولی مثل همهی لباسای دیگهش بهش میومد .
خندهی واقعی روی لباش بود و چشماش از خوشحالی میدرخشیدن.
صداهای درونمو نمیتونستم خاموش کنم .
منم قبلا میتونستم لبخند به لبش بیارم و کاری کنم چشماش خوشحال باشن ولی الان..؟
اون کوچولو تنها نخی بود که مارو بههم وصل نگهداشته بود.
اینکه مدتها بود بغلش نکرده بودم ، نتونسته بودم عطر موهاشو تو سینهم حبس کنم و دستشو هر بار محکم تر از قبل بگیرم داشت دیوونم میکرد.
توی همین فکرا بودم که فادیمه با اخم نگاهشو از روم برداشت.
لبخند ریزی که روی لبم بود کنار رفت اما قبل از اینکه بتونم نگاهم رو از روش بردارم ، به سرعت شروع به حرکت کرد.
آلینا پشت سرش رفت و منم اروم از میان جمعیت کمی که اونجا بود ، راهی که رفته بود رو رفتم.
الینا جلوی سرویس بهداشتی بود که سمتش رفتم و تو همون حال ، فادیمه بیرون اومد.
نگران لب زدم:
- فادیمه؟ حالت خوبه؟
نگاه آرومی بهم کرد و در جوابم گفت:
+ خوبم...حالت تهوع داشتم.
بعد بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده،به آلینا اشاره زد و جفتشون شروع به حرکت کردن.
چند ثانیه به مسیری که داشت و میرفت و بعد به جای خالیش نگاه کردم.
چیمیشد اگر اجازه میداد فقط بهش بگم چقد قشنگ شده؟ فقط میگفتم چقدر لباسش بهش میاد...
چیمیشد جای اینکه لباسمو بغل کنه و سعی کنه اینو ازم پنهان کنه ، به خودم بگه؟
بعد چند دقیقه با صدای آهنگ هورون ، نفسمو محکم بیرون دادم و سمت جایی که بودم رفتم.
داداش عادیل دست زنداداش اسمه رو گرفته بود ، فادیمه ، آلینا و چاکیر هم کنار اونها داشتن میرقصیدن.
با لبخند نگاهشون میکردم و برای اونا..از ته دلم خوشحال بودم.
وقتی نگاه داداش عادیل بهم افتاد ،
صدام زد و با سرش بهم اشاره کرد که بهشون اضافه بشم.
- ایسوو!
همهی نگاها سمت من بود و با تردد سمتشون رفتم.
داداش عادیل با دیدنم ابروشو بالا انداخت و گفت:
- دست منو که قرار نیست بگیری ، برو دست زنتو بگیر.
با چیزی که شنیدم...نفسمو بیرون دادم و با خجالت سمت فادیمه رفتم.
کنارش وایسادم و دستمو سمتش گرفتم که با میل خودش ، دستشو بگیرم.
با تامل دستشو توی دستم گذاشت که شروع کردم به رقصیدن.
تموم مدت ، جای اینکه نگاهم به روبهرو باشه به فادیمه بود.
با ریتم اهنگ شونهش رو تکون میداد و موهاش توی هوا تاب میخوردن.
هر چند ثانیه یکبار نگاهش بهم میوفتاد و طی چند ثانیه بدون اینکه تونسته باشم نگاهش رو بخونم ، چشمش رو از روم برمیداشت.
به خودم لعنت میفرستادم.
نفسم بالا نمیومد و قرمز شدن صورتم رو کاملا حس میکردم.
با تموم شدن اهنگ ، فادیمه سریع دستمو ول کرد و سمت دیگهای رفت.
دلم میخواست از این فضا فرار کنم.
هیچکس دیگهای از فورتونا ها نبود و تنها فورتونای بین کوچاریا بودم.
حداقل...شاید اگر داداشم بود ، میرفتم پیش اون..
بعد چند دقیقه که به زور صبر کرده بودم ، دیگه نتونستم و به سمتی دور از جمعیت رفتم.
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم کمی نفس بکشم.
دکمهی اول پیراهنم رو باز کردم ، شاید تنفس برام اسون تر بشه..
پاهام دیگه توان نگهداشتنم رو نداشتن که روی تخته سنگی نشستم.
❤🔥36
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم نگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش میرفت. سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن. آروم گفتم: - اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت میکنم! بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت: + گفتی نخوابم... بیاختیار لبخند تلخی…
فادیمه...خیلی خوشگل شده بود...مثلِ همیشه..
ولی من...جرئت نداشتم حتی چندثانیه بیشتر نگاهش کنم.
حتی گرفتن دستش هم برایِ من ، درست مثل یه آرزوعه.
آرزویی که شیرینی لحظهی براورده شدنش به تلخی بعدش..شاید نمیارزید!
تو همین فکرا بودم که صدای قدمهایی رو پشت سرم شنیدم.
توانش رو نداشتم که برگردم و ببینم کیه..
کنارم روی تخته سنگ نشست و دستشو روی شونم گذاشت.
سرم و اروم بالا اوردم و داداش عادیل رو کنارم دیدم.
- خوبی پسر؟
سرمو به طرفین تکون دادم.
- قرمز شدی! به خاطر فادیمهست؟
بالاخره هوا وارد ریههام شد که دستای لرزونم روی صورتم کشیدم.
+ داداش...حتی دستشم نمیتونم بگیرم.. انگار هر بار که نزدیکش میشم ازم دورتر میشه...وقتی دستشو موقع رقص گرفتم ، سریع ول کرد رفت..اصلا نگاهم نمیکنه!
دستشو روی شونم فشار داد که ادامه دادم:
+ داداش...میدونی جای اینکه چیزی بهم بگه...
حرفمو خوردم و به جاش ادامه دادم :
+ من هر چقدرم ازش فرار میکنم...از جلوی چشمم کنار نمیره!
قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین افتاد رو پاک کردم.
- آروم باش پسر! فادیمه ازت ناراحته..نه اینکه دوست نداشته باشه!
- الانم پاشو برو که یکم دیگه نباشی فادیمه دنبالت میگرده!
« فادیمه »
داداشم از پیشش بلند شد و همزمان با اومدنش به سمت من ، ایسو هم سمت مخالف رفت.
وقتی ایسو دور شد ، از پشت دیوار بیرون اومدم و با داداشم رو به رو شدم.
- فادیمه..؟
+ داداش...
- شنیدی فکر کنم..!
چند قدم نزدیک تر اومد و بعد گفت:
- فادیمه...تا کی میخوای مجازاتش کنی؟ فکر نکن تنها کسی که درد کشیده تویی ، اونم نفس کم آورد . اون کوچولویی که به خاطرش کنار ایسو موندی هم وقتی میاد نیاز به یه خانواده داره ، نه مامان بابایی که باهم دشمنن!
ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست.
بچهمون..
باباش...
ایسوهم درست مثل من از این دوری ناراحت بود.
شاید برای اولین بار بعد از این مدت ، دردِ اونم دیدم .
جلوی ریختن اشکی که توی چشمام بود رو گرفتم.
دلم براش تنگ بود ،
اما انگار هنوز بلد نبودم دوباره بهش اعتماد کنم...
ولی من...جرئت نداشتم حتی چندثانیه بیشتر نگاهش کنم.
حتی گرفتن دستش هم برایِ من ، درست مثل یه آرزوعه.
آرزویی که شیرینی لحظهی براورده شدنش به تلخی بعدش..شاید نمیارزید!
تو همین فکرا بودم که صدای قدمهایی رو پشت سرم شنیدم.
توانش رو نداشتم که برگردم و ببینم کیه..
کنارم روی تخته سنگ نشست و دستشو روی شونم گذاشت.
سرم و اروم بالا اوردم و داداش عادیل رو کنارم دیدم.
- خوبی پسر؟
سرمو به طرفین تکون دادم.
- قرمز شدی! به خاطر فادیمهست؟
بالاخره هوا وارد ریههام شد که دستای لرزونم روی صورتم کشیدم.
+ داداش...حتی دستشم نمیتونم بگیرم.. انگار هر بار که نزدیکش میشم ازم دورتر میشه...وقتی دستشو موقع رقص گرفتم ، سریع ول کرد رفت..اصلا نگاهم نمیکنه!
دستشو روی شونم فشار داد که ادامه دادم:
+ داداش...میدونی جای اینکه چیزی بهم بگه...
حرفمو خوردم و به جاش ادامه دادم :
+ من هر چقدرم ازش فرار میکنم...از جلوی چشمم کنار نمیره!
قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین افتاد رو پاک کردم.
- آروم باش پسر! فادیمه ازت ناراحته..نه اینکه دوست نداشته باشه!
- الانم پاشو برو که یکم دیگه نباشی فادیمه دنبالت میگرده!
« فادیمه »
داداشم از پیشش بلند شد و همزمان با اومدنش به سمت من ، ایسو هم سمت مخالف رفت.
وقتی ایسو دور شد ، از پشت دیوار بیرون اومدم و با داداشم رو به رو شدم.
- فادیمه..؟
+ داداش...
- شنیدی فکر کنم..!
چند قدم نزدیک تر اومد و بعد گفت:
- فادیمه...تا کی میخوای مجازاتش کنی؟ فکر نکن تنها کسی که درد کشیده تویی ، اونم نفس کم آورد . اون کوچولویی که به خاطرش کنار ایسو موندی هم وقتی میاد نیاز به یه خانواده داره ، نه مامان بابایی که باهم دشمنن!
ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست.
بچهمون..
باباش...
ایسوهم درست مثل من از این دوری ناراحت بود.
شاید برای اولین بار بعد از این مدت ، دردِ اونم دیدم .
جلوی ریختن اشکی که توی چشمام بود رو گرفتم.
دلم براش تنگ بود ،
اما انگار هنوز بلد نبودم دوباره بهش اعتماد کنم...
❤🔥42😭5💋2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥18🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم « فادیمه » خیلی سریع این چند روز گذشت. کمکم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد. با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یهسری شبا از شدت بیقراری…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم.
ایسو با احتیاط مراقبم بود.
بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ،
رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم.
یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم بهونشو میگرفت.
روی تخت نشستم .
یادم اومد که امشب ایسو چقدر شکسته بود و چقدر اذیت شد...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ناخودآگاه ، شروع کردم گریه کردن.
تموم سعیمو میکردم که صدای گریهم از اتاق بیرون نره اما انگار موفق نبودم.
نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در و پشت بندش ، صدای ایسو اومد.
ــ فادیمه؟ فادیمه...چیشده؟
با همون چشای اشکی نگاهش کردم.
توی درگاه در وایساده بود.
با دیدنش گریهم شدت گرفت.
با نگرانی جلوی پام زانو زد و دستش اومد بالا که موهامو کنار بزنه اما همونجا متوقف شد !
اشکام هر ثانیه بیشتر میریختن و خودمم نمیدونستم چم شده!
ایسو دستشو کشید و گفت:
ــ فادیمه...بهم بگو چی شده؟
چیزی نگفتم.
ایسو بادرموندگی نگاهم میکرد.
نگاهش بین صورتم و چشام میچرخید.
دوباره دستشو آورد با اما مشتش کرد آوردنش پایین و
با صدایی که نگرانی ازش میبارید، دوباره گفت:
ــ فادیمه... خواهش میکنم یه چیزی بگو... درد داری؟ حال کوچولو خوبه؟
+نه...خوبم...خوبیم!
ــ پس چی شده؟
+ ایسو میشه...؟
+ میشه...بغلم کنی؟ نمیتونم..بخوابم!
بعد با یادآوری چیزی و انگار ناخودآگاه ،چشامو بستم و تند گفتم:
+ بخاطر بچه..فقط!
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
انگار مطمئن نبود که درست شنیده...
لباش کمی از هم باز موند، اما هیچ کلمهای بیرون نیومد.
بعد خیلی آروم پرسید:
ــ ...مطمئنی؟
چشمامو باز نکردم و فقط سرمو آروم تکون دادم.
ــ فقط... بخاطر بچه؟
بغضم دوباره ترکید.
با صدای لرزونی گفتم:
+آره...
چند ثانیه سکوت بینمون برقرار بود و بعد صدای نفس عمیقش رو شنیدم.
آروم از جاش بلند شد، چراغ اتاق رو خاموش کرد و برگشت.
سمت تخت اومد، اما قبل از اینکه کنارم دراز بکشه با احتیاط پرسید:
ــ اینجا خوبه...؟
یه ذره جا باز کردم.
کنارم دراز کشید.
سمتش رفتم و سرمو گذاشتم رو سینش.
کوچولو هم... انگار آروم گرفت که از تقلا دست کشید. لبخندی زدم و چشمامو بستم.
«ایسو»
با لبخند به فادیمه نگاه کردم.
سرمو به موهاش نزدیک کردم و با تموم وجودم موهاشو بو کردم.
چقدر دلم تنگ شده بود...
بعد از چند وقت ، انگار تازه دارم نفس میکشم..
شاید هنوز راه خیلی زیادی تا جبران اشتباهاتم مونده بود؛ اما همین که امشب، برای آروم شدن منو انتخاب کرده بود...
برای من از هر بخششی باارزشتر بود.
ولی..همش بخاطر کوچولومونه که فادیمه هنوزم کنارمه!
خب منم وقتی به دنیا بیاد..براش جبران میکنم!
از شدت ذوق، تمام شبو خوابم نبرد.
صبح شده بود و من هنوز داشتم به فادیمه نگاه میکردم.
فادیمه تکون ریزی خورد که زود چشامو بستم.
یکم تکون خورد و بعد با سرعت از کنارم بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
با فکر اینکه شاید حالش بد شده ، چشمامو باز کردم و رفتم دنبالش.
پشت در دستشویی منتظر موندم تا بیاد بیرون.
وقتی اومد بیرون انگار با دیدن من هول کرد و من پرسیدم:
+ فادیمه خوبی؟
چیزی نگفت و سرشو تکون داد
+ بیا بریم برات صبحانه درست کنم
رفتم سمت آشپزخونه
+راستی فادیمه...تو...منو...بخشیدی؟
چیزی نگفت که برگشتم.
فکر کردم این سکوت یعنی بخشیده...
با ذوق سمتش رفتم و آروم بغلش کردم.
+ ممنونم فادیمهم..من...م-
نزاشت حرفمو کامل کنم و سریع و باتندی منو از خودش جدا کرد.
با لحن عصبی گفت:
ــ ایسو...دست از اینکارا بردار.بهت که گفتم فقط به خاطر بچهست!
گلوم خشک شد و سرم رو پایین انداختم.
میدونم کارم اشتباه بوده.. اما این رفتار فادیمه... دیگه زیاده روی بود!
بدون هیچ حرفی، سمت آشپزخونه رفتم.
صبحانه رو آماده کردم و رفتم بیرون.
-چند وقت بعد-
«فادیمه»
از اون شب ایسو انگار ازم دور تر شده.
کمتر میبینمش..
ولی هرچیزی که لازم دارمو آماده میکنه و بدون هیچ حرفی میره.
تقریبا...اصلا باهام حرف نمیزنه و این اذیتم میکنه! امروز وقت سونوگرافیمه.
آماده شدم و رفتم صبحانه بخورم.
ایسو مثل همیشه صبحانه رو روی میز چیده بود و خودش نبود.
با دل گرفته نشستم و چند لقمه خوردم.
شاید... ندیدن ایسو باعث شده بود اشتها نداشته باشم. از پشت میز بلند شدم و رفتم داخل پذیرایی.
ایسو توی گوشیش بود و همون لحظه که حضورمو حس کرد، گوشی رو کنار گذاشت و از جاش بلند شد.
ــ صبحونه خوردی؟
سرمو تکون دادم.
+آره...
چند لحظه سکوت بینمون موند.
بعد کلید ماشینو از روی میز برداشت و با همون لحن سردی گفت:
❤🔥30
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم « فادیمه » خیلی سریع این چند روز گذشت. کمکم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد. با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یهسری شبا از شدت بیقراری…
ــ اگه آمادهای... بریم که دیر نرسیم.
همین؟
فقط همین؟
نمیدونم... شاید من زیادی حساس شدم!
ناخودآگاه بغض کردم.
یجورایی دلم گرفت.
میدونم...رفتار خودم بد بود..اصلا دست خودم نبود.. اما بازم.. عادت ندارم ایسو اینجوری باهام رفتار کنه !
سوار ماشین شدم و ایسو..اصلا بهم نگاه نکرد .
ناراحت بودم و عصبی.
رسیدیم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز نوبتمون نبود و روی صندلی ها نشسته بودیم.
تو همین حال ، منشی اومد سمت ایسو و من ، زیر چشمی داشتم بهش نگاه میکردم.
ــ عااا ایسووو! باورم نمیشه اینجا میبینمت!
با تعجب چرخیدم سمتشون .
ایسو هم با تعجب اول نگاهی به من انداخت و بعد سمتش برگشت.
ــ شما؟ ببخشید نشناختم!
ــ وا! دختر شادیه دیگه ، فیدان! کل بچگیمونو باهم گذروندیم ،چطور یادت نمیاد! اینجا چیکار میکنی؟
ایسو لبخند فیکی زد و با بی میلی تمام گفت:
ــ زنمو.. آوردم پیش دکتر.
ــ زنت؟ ازدواج کردی؟
ــ آره
دلم میخواست یه کاری با دختره بکنم ولی خب متاسفانه خیلی وقت بود که اسلحه هارو پشتم حمل نمیکردم!
نفس عمیقی کشیدم و با تمام سعی که برای کنترل لحنم داشتم نزدیک ایسو شدم و گفتم:
+ایسو..نوبتمون شد!
ایسو سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد.
دختره که اسمش"فیدان" بود ، خیلی مسخره دندوناشو بیرون انداخت و گفت:
ــ زنت اینه؟
+ نپسندیدی عزیزم؟
دختره لبخند پر حرصی زد و دستشو گرفت طرفم
ــ من فیدانم. دخترِ دوست خاله ظریفه. دوست بچگی ایسو!
دستشو گرفتم و محکم فشار دادم،
جوری که چشماشو تنگ کرد.
خب..من اگه میتونستم که انگشتاشو خورد میکردم!
+ خوشبختم عزیزم.منم همسر ایسو. اسمم فادیمهست.
و بعد رو به ایسو گفتم:
+بریم؟
هنوزم سرد بود.
سری تکون داد و رفتیم سمت اتاق دکتر .
«ایسو»
از دیدن فیدان ، اصلا خوشحال نشدم.
اما از حسودی فادیمه ، بدم نیومد.
رو به روی دکتر نشستیم.
دکتر با لبخند گرمی نگاهمون کرد و گفت:
ــ خب... مامان و بابای کوچولو چطورن؟
لبخند کمرنگی زدم.
فادیمه آروم گفت:
+ خوبیم.
دکتر پرونده رو بست و گفت:
ــ خیلی خب... حالا ببینیم کوچولوی ما چطوره.
فادیمه سری تکون داد و روی تخت دراز کشید.
دکتر ژل سرد رو روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم حرکت داد.
نگاهم از روی فادیمه سر خورد و روی مانیتور ثابت موند.
چیزی از تصویر سر درنمیآوردم و فقط منتظر بودم دکتر یه چیزی بگه.
چند ثانیه گذشت و دکتر یهدفعه لبخند زد.
با نگرانی گفتم:
+ چیزی شده خانم دکتر؟
نگاهی بین من و فادیمه انداخت و خندید.
ــ آقای فورتونا... ظاهراً یه مهمون دیگه هم دارین.
اخمام از تعجب تو هم رفت.
+ متوجه نمیشم...؟
دکتر نوک دستگاه رو روی مانیتور گرفت.
ــ این یکی...
بعد چند سانتیمتر اونطرفتر اشاره کرد.
ــ و این یکی.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:
ــ تبریک میگم... تا جایی که الان مشخصه، همسرتون دوقلو بارداره.
یعنی...
شما قراره دوبار مامان بابا بشین.
برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد و من..
فقط به دکتر خیره شده بودم.
بعد نگاهم آروم سمت فادیمه رفت که اونم با ناباوری به مانیتور نگاه میکرد.
لباش از تعجب کمی باز مونده بود .
نفسمو آروم بیرون دادم.
دو تا...
من و فادیمه...
قراره دو تا بچه داشته باشیم...
یه لبخند کوتاه و ناباورانه روی لبام نشست.
دستام از هیجان میلرزید.
ترس...
نگرانی...
شوق...
همهی احساسها ، باهم بهم هجوم آورده بودن.
آروم زیر لب گفتم:
+ دوقلو...؟
دکتر با خنده سری تکون داد.
ــ آره... البته توی سونوگرافیهای بعدی هم دوباره بررسی میکنیم، ولی فعلاً همهچیز نشون میده که قراره دو تا نینی مهمون خونتون بشن.
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد.
لبخند زدم و فقط تونستم زیر لب بگم:
+ خدایا... شکرت...
فادیمه هم داشت لبخند میزد
فادیمه با همون لبخند گفت:
ـ الان چی...میتونیم صدای قلبشونو گوش بدیم؟
خانم دکتر با لبخند سر تکون داد و بعد صدای دل نشینی توی فضا پخش شد ، صدای تند و منظم دو تا قلب کوچولو!
هیچ وقت فکر نمیکردم صدای ضربان قلب دوتا موجود کوچولو، اشک به چشمام بیاره.
چشام پر شده بودن که پاکشون کردم.
لبخند از روی لبم کنار نمیرفت.
به فادیمه نگاه کردم؛ لبخند داشت اما چشاش خیس بودن.
+ خانم دکتر... میتونم ضبط کنم صدا رو؟
ـ بله بله حتما
فوری گوشیمو دراوردم و صدا رو ضبط کردم.
خانم دکتر هم ژل روی شکم فادیمه رو پاک کرد.
بعد از اینکارش ، فادیمه دستشو روی شکمش گذاشت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. میتونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم..
هنوز ازش دلخور بودم و به خاطرِ همین ، نگاهمو ازش گرفتم .
اما باز هم نمیتونستم ذوقی که داشتم رو انکار کنم.
سمتش رفتم و اروم کمکش کردم بلند شه.
با ذوق بهم نگاه میکرد و حقیقتا دیدن ذوقش خوشحالی به قلبم میاورد.
همین؟
فقط همین؟
نمیدونم... شاید من زیادی حساس شدم!
ناخودآگاه بغض کردم.
یجورایی دلم گرفت.
میدونم...رفتار خودم بد بود..اصلا دست خودم نبود.. اما بازم.. عادت ندارم ایسو اینجوری باهام رفتار کنه !
سوار ماشین شدم و ایسو..اصلا بهم نگاه نکرد .
ناراحت بودم و عصبی.
رسیدیم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز نوبتمون نبود و روی صندلی ها نشسته بودیم.
تو همین حال ، منشی اومد سمت ایسو و من ، زیر چشمی داشتم بهش نگاه میکردم.
ــ عااا ایسووو! باورم نمیشه اینجا میبینمت!
با تعجب چرخیدم سمتشون .
ایسو هم با تعجب اول نگاهی به من انداخت و بعد سمتش برگشت.
ــ شما؟ ببخشید نشناختم!
ــ وا! دختر شادیه دیگه ، فیدان! کل بچگیمونو باهم گذروندیم ،چطور یادت نمیاد! اینجا چیکار میکنی؟
ایسو لبخند فیکی زد و با بی میلی تمام گفت:
ــ زنمو.. آوردم پیش دکتر.
ــ زنت؟ ازدواج کردی؟
ــ آره
دلم میخواست یه کاری با دختره بکنم ولی خب متاسفانه خیلی وقت بود که اسلحه هارو پشتم حمل نمیکردم!
نفس عمیقی کشیدم و با تمام سعی که برای کنترل لحنم داشتم نزدیک ایسو شدم و گفتم:
+ایسو..نوبتمون شد!
ایسو سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد.
دختره که اسمش"فیدان" بود ، خیلی مسخره دندوناشو بیرون انداخت و گفت:
ــ زنت اینه؟
+ نپسندیدی عزیزم؟
دختره لبخند پر حرصی زد و دستشو گرفت طرفم
ــ من فیدانم. دخترِ دوست خاله ظریفه. دوست بچگی ایسو!
دستشو گرفتم و محکم فشار دادم،
جوری که چشماشو تنگ کرد.
خب..من اگه میتونستم که انگشتاشو خورد میکردم!
+ خوشبختم عزیزم.منم همسر ایسو. اسمم فادیمهست.
و بعد رو به ایسو گفتم:
+بریم؟
هنوزم سرد بود.
سری تکون داد و رفتیم سمت اتاق دکتر .
«ایسو»
از دیدن فیدان ، اصلا خوشحال نشدم.
اما از حسودی فادیمه ، بدم نیومد.
رو به روی دکتر نشستیم.
دکتر با لبخند گرمی نگاهمون کرد و گفت:
ــ خب... مامان و بابای کوچولو چطورن؟
لبخند کمرنگی زدم.
فادیمه آروم گفت:
+ خوبیم.
دکتر پرونده رو بست و گفت:
ــ خیلی خب... حالا ببینیم کوچولوی ما چطوره.
فادیمه سری تکون داد و روی تخت دراز کشید.
دکتر ژل سرد رو روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم حرکت داد.
نگاهم از روی فادیمه سر خورد و روی مانیتور ثابت موند.
چیزی از تصویر سر درنمیآوردم و فقط منتظر بودم دکتر یه چیزی بگه.
چند ثانیه گذشت و دکتر یهدفعه لبخند زد.
با نگرانی گفتم:
+ چیزی شده خانم دکتر؟
نگاهی بین من و فادیمه انداخت و خندید.
ــ آقای فورتونا... ظاهراً یه مهمون دیگه هم دارین.
اخمام از تعجب تو هم رفت.
+ متوجه نمیشم...؟
دکتر نوک دستگاه رو روی مانیتور گرفت.
ــ این یکی...
بعد چند سانتیمتر اونطرفتر اشاره کرد.
ــ و این یکی.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:
ــ تبریک میگم... تا جایی که الان مشخصه، همسرتون دوقلو بارداره.
یعنی...
شما قراره دوبار مامان بابا بشین.
برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد و من..
فقط به دکتر خیره شده بودم.
بعد نگاهم آروم سمت فادیمه رفت که اونم با ناباوری به مانیتور نگاه میکرد.
لباش از تعجب کمی باز مونده بود .
نفسمو آروم بیرون دادم.
دو تا...
من و فادیمه...
قراره دو تا بچه داشته باشیم...
یه لبخند کوتاه و ناباورانه روی لبام نشست.
دستام از هیجان میلرزید.
ترس...
نگرانی...
شوق...
همهی احساسها ، باهم بهم هجوم آورده بودن.
آروم زیر لب گفتم:
+ دوقلو...؟
دکتر با خنده سری تکون داد.
ــ آره... البته توی سونوگرافیهای بعدی هم دوباره بررسی میکنیم، ولی فعلاً همهچیز نشون میده که قراره دو تا نینی مهمون خونتون بشن.
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد.
لبخند زدم و فقط تونستم زیر لب بگم:
+ خدایا... شکرت...
فادیمه هم داشت لبخند میزد
فادیمه با همون لبخند گفت:
ـ الان چی...میتونیم صدای قلبشونو گوش بدیم؟
خانم دکتر با لبخند سر تکون داد و بعد صدای دل نشینی توی فضا پخش شد ، صدای تند و منظم دو تا قلب کوچولو!
هیچ وقت فکر نمیکردم صدای ضربان قلب دوتا موجود کوچولو، اشک به چشمام بیاره.
چشام پر شده بودن که پاکشون کردم.
لبخند از روی لبم کنار نمیرفت.
به فادیمه نگاه کردم؛ لبخند داشت اما چشاش خیس بودن.
+ خانم دکتر... میتونم ضبط کنم صدا رو؟
ـ بله بله حتما
فوری گوشیمو دراوردم و صدا رو ضبط کردم.
خانم دکتر هم ژل روی شکم فادیمه رو پاک کرد.
بعد از اینکارش ، فادیمه دستشو روی شکمش گذاشت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. میتونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم..
هنوز ازش دلخور بودم و به خاطرِ همین ، نگاهمو ازش گرفتم .
اما باز هم نمیتونستم ذوقی که داشتم رو انکار کنم.
سمتش رفتم و اروم کمکش کردم بلند شه.
با ذوق بهم نگاه میکرد و حقیقتا دیدن ذوقش خوشحالی به قلبم میاورد.
❤🔥39😭2
خب این پارت یه موازی از پارتای قبلی داشتیم ، ببینم چند نفرتون درست میگید🙂↔️!
شما جای ایسو بودید چیکار میکردید؟
شما جای ایسو بودید چیکار میکردید؟
@ZarahearsBot
😭20❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥13🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم. ایسو با احتیاط مراقبم بود. بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ، رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم. یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم
همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود.
سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم:
- کمربندتو ببند
چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و بعد هول زده سرشو تکون داد و کمربند و بست.
قبل از اینکه شروع به حرکت کنم ، فادیمه گفت:
+ ایسو..؟ گوشیتو میدی؟
گوشیمو از جیبم دراوردم و بهش دادم و بعدش ماشینو به حرکت دراوردم.
رمز گوشی رو میدونست و بعد باز کردنش ، صدای قلب کوچولوهارو پلی کرد.
اول با ذوق بهم نگاه کرد.
باوجود دلخوری ، نمیتونستم توی ذوقش بزنم.
لبخند محوی زدم و سرم رو اروم برگردوندم.
سرشو به صندلی تکیه داده بود و با لبخند ، به صدای قلبشون که پشت هم تکرار میشد گوش میکرد.
سعی میکردم آروم و در امن ترین حالت ممکن ، رانندگی کنم.
به خونه که رسیدیم ، ماشین و پارک کردم و هر جفتمون پیاده شدیم.
وارد خونهشدیم و بعد از برداشتن مدارک ، رو به فادیمه گفتم:
- من دارم میرم کارخونه ، شاید..دیر بیام ، ولی اگه چیزی لازم داشتی..حتما بهم زنگ بزن. حله؟
مظلومانه سری تکون داد .
داشتم سمت در میرفتم که فادیمه دویید سمتم و هول زده گوشی رو سمتم گرفت.
- ندو دختر!
+گوشیت نمونه..
گوشی رو از دستش گرفتم و سمت ماشین رفتم.
« دانایِکل »
بعد از تموم شدن تایم کاری ، فیدان روپوشش رو دراورد و سمت اتاقی که مامانش بستری بود رفت.
خمیازهای از روی خستگی زیاد کشید و چشماش رو روی هم مالید.
وقتی چشاشو باز کرد با جای خالی مامانش روی تخت مواجه شد.
سریع نگاهی به سرویس بهداشتی انداخت.
- مامان؟
- مامان کجایی؟
- مامااان؟
قطرهاشکی که از گوشهی چشماش پایین افتاده بود رو با دستش پس زد و از اتاق بیرون رفت.
- مامانم؟ مامانم و ندیدید؟
همکارش توی پذیرش سمتش اومد :
+ فیدان؟ چیشده؟
- نورای...مامانم! نیست..
+ خیلی خب نفس بگیر. من الان میرم بگم دوربینارو چک کنن! حالت خوبه؟
- خوبم. برو..
با دور شدن دوستش ، تلفنش زنگ خورد.
با دیدن شماره ناشناس ابروهاشو بالا داد و جواب داد:
- بله؟
+ مامانت حالش خوبه-
- ما..مانم؟ تو کی هستی مرتیکه؟ مامانم کجاست؟جواب ب-
+ آروم باش دختر! بدون اینکه کسی بفهمه بیا اتاق 160.
و بعد بدون اینکه فرصت صحبت کردن به فیدان بده ،تلفن رو قطع کرد.
فیدان با عجله ، اما با احتیاط سمت اتاق 160 رفت.
سریع درو باز کرد و وارد اتاق شد و بدون توجه به اطراف ، سمت تختی که مامانش روش خوابیده بود رفت.
- مامان ؟ خوبی؟ چیزیت که نشده؟
ماسک روی صورتش رو پایین داد و گفت:
+ خوبم..دخترم!
فیدان با یادآوری صدای اون مرد ، برگشت و با مردی که کت شلوار مشکی پوشیده بود و روی صندلی نشسته بود مواجه شد.
- شما؟ با مامان من چیکار داری مرتیکه؟
+ تند نرو شاید..پشیمون شدی!
فیدان با تعجب و یه ذره ترسی که توی وجودش بود ابروهاش رو بالا داد.
+ میگن وضعیت مامانت وخیمه..یعنی همین امروز و فرداست..
+ نمیخوای عمل بشه؟
- به تو چه مرتیکه؟
+ هزینهی بالایی داره! مثلا...هنوز هزینهی بیمارستانم ندادی!
- به تو چههه؟
+ دوست نداری که...مامانت..به هر نحوی ،بمیره؟
- یعنی چی؟ تو کی هستی؟
+ من...
+ شریف فورتونا!
- ف..فورتونا؟
+ اره. فورتونا! عموی ایسو..الان در ازای جونِ مادرت..فقط یه چیز ازت میخوام.
فیدان ترسیده و متعجب سرشو تکون داد.
شریف ، اول اسلحه و بعد صدا خفه کنی رو از جیب کتش دراورد و سمتش گرفت.
+ نمیخوام کسیو بکشی..فقط تا دم مرگ ببرشون. هیچی اندازه جون بچهی آدم واسه آدم عزیز نیست..میدونی که؟
فیدان ناباورانه سرش رو تکون داد.
- نم..نمیتونم!
+ نگو نمیتونم! مامانت چی میشه؟
- هیچ..کاری! هیچکاری نمیتونی..بکنی!
+ میخوای..امتحانش کنی؟
فیدان نگاهی به مامانش انداخت.
کلافه دستشو روی صورتش کشید و روی صندلی نشست.
همراه با اشکایی که از چشماش میریختن گفت:
- کیه؟
+ ایسو فورتونا!
فیدان سریع سرشو بالا اورد و با چشمای گرد شده از تعجب گفت:
- ایسو..؟
- چرا؟
+ هر خیانتی یه تاوانی داره. یادت نره..این واسه توهم صدق میکنه!
اسلحه رو روی میز گذاشت و با گفتن کلام آخرش ، از اتاق بیرون رفت:
+ دو هفته!..وقت داری!
فیدان کلافه و سرگردون ، قبل از اینکه ادمای دیگه بیان و اون اسلحه رو ببینن ، برش داشت و زیر لباسش قایمش کرد.
با نگرانی و اظطراب سمت مادرش رفت و دستشو روی صورتش گذاشت:
- مامان ؟ کاری که باهات نکرد؟ الان میبرمت اتاق خود-
+ دخترم؟ نکن...به خاطر من..اینکارو نکن!
- بریم اتاقت مامان.
با گریه و اشکایی که سعی میکرد به مادرش نشون نده ، تخت مادرش رو به حرکت دراورد.
❤🔥26🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم. ایسو با احتیاط مراقبم بود. بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ، رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم. یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم…
« فادیمه »
بعد از رفتن ایسو ، قرصی که دکتر بهم داده بود رو خورده بودم و فکر کنم به خاطر همون خوابم برده بود.
وقتی بیدار شدم ، بوی توت فرنگی توی بینیم پیچید.
با خیال اینکه ایسو اومده و توت فرنگی خریده ، بلند شدم و سمت یخچال رفتم.
بعد از زیر و رو کردن یخچال و پیدا نکردن هیچ توتفرنگیای ، کلافه روی زمین نشستم.
با نگاه به ساعت و فهمیدن اینکه ایسو هنوز نیومده ، اشک توی چشمام جمع شد.
ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به گریه کردم.
با شنیدن صدای پیامی که به گوشیم اومد ، گوشی رو برداشتم و شماره ایسورو گرفتم.
- ایسو؟
+ فادیمه؟ داری گریه میکنی؟ چیشده؟
با شنیدن صداش ناخودآگاه بغضم بیشتر شد که اروم گفتم:
- نه..چیزی نشده. ایسو؟ کجایی..؟
+ میخوام راه بیوفتم سمت خونه. چیزی شده فادیمه؟
- میشه..میشه توتفرنگی بخری واسم؟ توی یخچال نداریم!
+ واسه این گریه میکنی؟ چرا نخرم! منتظر باش سریع خودمو میرسونم.
- باشه.
تلفن و قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سمت یکی از مبلا رفتم.
تا وقتی ایسو بیاد ،دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به حرف زدن باهاشون کردم.
- کوچولوهام..چطورید؟ مامانتون خیلی بیقراره..کی میاید پس شما؟
- مثلا یکیتون دختر باشید ، یکیتون پسر. موهای یکیتونو من شونه کنم ، موهای اون یکیتونو باباتون.
- موهای دختر کوچولومو باباش ببافه...منم با پسرم ماشین بازی کنم!
- خیلی میترسما..مامانتون مامان نداشته.. باباتونم-
- نه مهم نیست ، ما میشیم بهترین مامان بابای دنیا!
بعد با یادآوری فاصلهی بینمون صاف نشستم و ادامه دادم:
- البته..فعلا با باباتون قهریم! میگم..شما میدونید چجوری باهاش آشتی کنم؟ باید یه نقشهی سه نفری بکشیم!
توی همین حال ، با صدای در سریع خودمو جمع کردم و گوشهی مبل نشستم.
ایسو از در وارد شد و بعد دراوردن کتش، اول سمت من اومد.
- خوبی؟
+ خوبیم!
بدون اینکه به چشمام نگاه کنه ، لبخند ریزی زد و با برداشتن توتفرنگی ها سمت آشپزخونه رفت.
بعد شستنشون ، روی مبل یه نفره نشست و بشقاب توتفرنگی رو جلوم گذاشت.
با ذوق و لبخند توتفرنگی هارو برداشتم و شروع به خوردن کردم.
+ به خاطر این گریه میکردی؟
با تعجب سرمو بالا اوردم.
ایسو با چشمای پر از ارامش بهم نگاه میکرد ولی به محض اینکه سمتش برگشتم نگاهشو ازم گرفت.
- خب دلم میخواست!
بعد خوردن چند تا دونه ، بشقاب و روی میز گذاشتم .
+ تو...نمیخوری؟
دستشو دراز کرد که با خوشحالی بشقابو سمتش فرستادم.
بعد از رفتن ایسو ، قرصی که دکتر بهم داده بود رو خورده بودم و فکر کنم به خاطر همون خوابم برده بود.
وقتی بیدار شدم ، بوی توت فرنگی توی بینیم پیچید.
با خیال اینکه ایسو اومده و توت فرنگی خریده ، بلند شدم و سمت یخچال رفتم.
بعد از زیر و رو کردن یخچال و پیدا نکردن هیچ توتفرنگیای ، کلافه روی زمین نشستم.
با نگاه به ساعت و فهمیدن اینکه ایسو هنوز نیومده ، اشک توی چشمام جمع شد.
ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به گریه کردم.
با شنیدن صدای پیامی که به گوشیم اومد ، گوشی رو برداشتم و شماره ایسورو گرفتم.
- ایسو؟
+ فادیمه؟ داری گریه میکنی؟ چیشده؟
با شنیدن صداش ناخودآگاه بغضم بیشتر شد که اروم گفتم:
- نه..چیزی نشده. ایسو؟ کجایی..؟
+ میخوام راه بیوفتم سمت خونه. چیزی شده فادیمه؟
- میشه..میشه توتفرنگی بخری واسم؟ توی یخچال نداریم!
+ واسه این گریه میکنی؟ چرا نخرم! منتظر باش سریع خودمو میرسونم.
- باشه.
تلفن و قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سمت یکی از مبلا رفتم.
تا وقتی ایسو بیاد ،دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به حرف زدن باهاشون کردم.
- کوچولوهام..چطورید؟ مامانتون خیلی بیقراره..کی میاید پس شما؟
- مثلا یکیتون دختر باشید ، یکیتون پسر. موهای یکیتونو من شونه کنم ، موهای اون یکیتونو باباتون.
- موهای دختر کوچولومو باباش ببافه...منم با پسرم ماشین بازی کنم!
- خیلی میترسما..مامانتون مامان نداشته.. باباتونم-
- نه مهم نیست ، ما میشیم بهترین مامان بابای دنیا!
بعد با یادآوری فاصلهی بینمون صاف نشستم و ادامه دادم:
- البته..فعلا با باباتون قهریم! میگم..شما میدونید چجوری باهاش آشتی کنم؟ باید یه نقشهی سه نفری بکشیم!
توی همین حال ، با صدای در سریع خودمو جمع کردم و گوشهی مبل نشستم.
ایسو از در وارد شد و بعد دراوردن کتش، اول سمت من اومد.
- خوبی؟
+ خوبیم!
بدون اینکه به چشمام نگاه کنه ، لبخند ریزی زد و با برداشتن توتفرنگی ها سمت آشپزخونه رفت.
بعد شستنشون ، روی مبل یه نفره نشست و بشقاب توتفرنگی رو جلوم گذاشت.
با ذوق و لبخند توتفرنگی هارو برداشتم و شروع به خوردن کردم.
+ به خاطر این گریه میکردی؟
با تعجب سرمو بالا اوردم.
ایسو با چشمای پر از ارامش بهم نگاه میکرد ولی به محض اینکه سمتش برگشتم نگاهشو ازم گرفت.
- خب دلم میخواست!
بعد خوردن چند تا دونه ، بشقاب و روی میز گذاشتم .
+ تو...نمیخوری؟
دستشو دراز کرد که با خوشحالی بشقابو سمتش فرستادم.
❤🔥37🍓4
❤🔥11🍓3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥15🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود. سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم: - کمربندتو ببند چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم
همون موقع صدای زنگ خونه اومد.
با تعجب به ایسو نگاه کردم.
+ کسی قرار بود بیاد؟
ــ نه
پس کیه؟
ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت.
هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد.
چند لحظه بعد، صدای خندهی یه دختر توی خونه پیچید.
چقدر این صدا آشنا بود...
از جام بلند شدم و سمت در رفتم.
با دیدن فیدان حس کردم خون با سرعت توی صورتم دوید!
این... اینجا چیکار میکرد؟
فیدان با دیدنم لبخند کوتاهی زد.
ــ سلام
جواب سلامش رو ندادم و فقط نگاهم بین اون و ایسو میچرخید.
با یادآوری چیزی توی دلم گفتم
"یعنی... ایسو هم وقتی ایوبهان رو کنار من میبینه، همین...حس لعنتی رو تجربه میکنه؟"
ایسو رو به فیدان کرد و گفت:
ــ فیدان؟کاری داشتی که تا اینجا اومدی؟
فیدان موهاش رو پشت گوشش زد، هول زده و با خندهی مصنوعی گفت:
ــ راستش... از این طرفا رد میشدم...گفتم حال شما و کوچولوهاتون هم رو بپرسم!
با حرص لبخند زدم و دستم که ناخودآگاه مشت شده بود رو پشتم قایم کردم.
+ چه کار خوبی کردی...فقط...آدرس خونهمون رو از کجا آوردی؟
فیدان چند لحظه مکث کرد و بعد انگار جواب آمادهای پیدا کرده باشه، گفت:
ــ خاله ظریفه...آره..دفعهی قبل که رفته بودم پیشش، آدرس خونتون رو بهم داده بود.
بعد بستهی شکلاتی که دستش بود رو سمت ایسو گرفت
ــ آقای محترم ، نمیخوای اینا رو از دستم بگیری؟
ایسو بدون هیچ واکنش خاصی بسته رو گرفت و گفت:
ــ ممنون
و بعد سمت آشپزخونه رفت.
من هم رو به فیدان لبخند زدم
+ بیا بشین..
و کلمهای که گفتنش برام خیلی عجیب بود رو به زبون اوردم:
+ عزیزم
فیدان نشست و چند دقیقه بعد ایسو با دو فنجون قهوه و یه لیوان ایلهامور برگشت.
ایلهامور رو آروم جلوی من گذاشت و بعد خواست روی مبل یهنفرهی کنار فیدان بشینه اما قبل از اینکه بشینه، مچ دستش رو گرفتم.
انگشتام دور دستش حلقه شد و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه گفتم:
+پیشم..بشین!
نگاهم از صورتش برداشته نمیشد اما اون به دستامون نگاه میکرد نه به من.
بدون هیچ حرفی سری تکون داد و کنارم نشست.
فیدان نگاهشو از فنجون قهوه گرفت و به شکمم دوخت و گفت:
ــ دکتر گفته بود بارداریت یکم حساسه... الان بهتر شدی؟
سرمو تکون دادم
+ فقط..ضعف و حال تهوع دارم.
ــ طبیعیه..مخصوصا برای دوقلوها
ایسو چیزی نمیگفت و در سکوت به ما نگاه میکرد.
سری تکون دادم که رو به ایسو گفت:
ــ ایسو تو که بیشتر وقتا سر کاری زنت خونه تنهاست؟ خطرناکه ها!
قبل از اینکه ایسو بخواد جواب بده سریع گفتم:
ــ مشکلی ندارم من!
لبخند حرصی زد.
ایسو آروم گفت:
ــ مشکل هست
با تعجب بهش نگاه کردم ، هرچند اون به من نگاه نمیکرد .
ــ سرکار...همش نگرانم و فکرم اینجاست
مثلا همین امروز انقد فکرم اینجا بود که حسابا رو جا به جا نوشتم!
ته دلم خوشحال شدم ،فکرش پیش منه!
ایسو ادامه داد
ــ میخواستم نرم..ولی چون اوروچ برای یه کاری رفته روسیه تا برگشتنش باید به جاش برم.
فیدان سری تکون داد
ــ خب من..میتونم تا مرخصی میگیری از فادیمه مراقبت کنم. البته..اگه راحتید یعنی!
ایسو سرشو بالا آورد و به فیدان نگاه کرد
ــ کارت چی؟
فیدان دوباره به فنجونش چشم دوخت
ــ حقیقتا...اخراج شدم.
یه دعوایی پیش اومد با یکی از بیمارا و تهش..من اخراج شدم.
سری تکون دادم
+ متاسفم
ــ نه عزیزم..مشکلی نیست قسمت بوده دیگه.
سرمو تکون دادم.
دوست نداشتم فیدان ازم مراقبت کنه..یعنی به مراقبتش احتیاجی ندارم.. اما اگه اینجوری از نگرانی ایسو کم میشد.. باهاش راه میام!
نگاه ایسو بین منو فیدان میچرخید
ــ نمیدونم..نمیخوام زحمت بشه!
فیدان شونه ای بالا انداخت
ــ چه زحمتی، من که بیکارم. تازه دیگه نه حوصله من سر میره نه فادیمه.
نگاهی به من انداخت
ــ مگه نه فادیمه
تو همین حین ، ایسو سمت من برگشت و با نگاهی آروم پرسید:
- فادیمه؟تو راحتی؟مشکلی که نداری؟
سرم و تکون دادم و گفتم.
+ نه..فکر بدی نیست!
ایسو نگاهی به من انداخت
ــ اگه تو موافقی که...باشه.
سرمو تکون دادم
ــ ولی فیدان.. من حقوق میدم بهت!
فیدان دستاشو تکون داد و گفت:
ــ نه..نه لازم نیست!
+ اینجوری ما راحت تریم فیدان جون!
بعد چند ثانیه سرشو تکون داد و گفت:
ــ باشه.
حدود نیم ساعت ، بعد فیدان رفت.
قرار بود از فردا بیاد کنارم .
ایسو نشسته بود فوتبال میدید و طبق معمول اصلا بهم نگاه نمیکرد
+ایسو..؟من میرم بخوابم.
فقط سرشو تکون داد که ناخودآگاه بغض کردم ، ولی اهمیت ندادم و رفتم سمت اتاق.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم.
یهو یاد اون روزی که ایسو موهامو بافت و بهشون مهره زد افتادم.
❤🔥25🍓4