❤🔥7
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
جنین در زمان رشد تموم احساسات مادر رو دریافت میکنه
تموم این میل های فادیمه و قهر فادیمه به بچه هم قطعا رسیده که وقتی فادیمه به ایسو واکنش میده اونم سریع حرکت میکنه و خوشحالی خودش رو نشون میده
این موارد ، جزئیات داستانت رو به شدت بالا برده و مخاطب رو جذب کرده و میتونم بگم بی نظیره !
تموم این میل های فادیمه و قهر فادیمه به بچه هم قطعا رسیده که وقتی فادیمه به ایسو واکنش میده اونم سریع حرکت میکنه و خوشحالی خودش رو نشون میده
این موارد ، جزئیات داستانت رو به شدت بالا برده و مخاطب رو جذب کرده و میتونم بگم بی نظیره !
❤🔥24
کوچاریگلینی(اسماعیل)
جنین در زمان رشد تموم احساسات مادر رو دریافت میکنه تموم این میل های فادیمه و قهر فادیمه به بچه هم قطعا رسیده که وقتی فادیمه به ایسو واکنش میده اونم سریع حرکت میکنه و خوشحالی خودش رو نشون میده این موارد ، جزئیات داستانت رو به شدت بالا برده و مخاطب رو جذب…
خیلی خوشحالم که تا این حد میتونید باهاش ارتباط بگیرید ، ذوقِ فراوان🫠💞
🍓8😭4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم بعد از راهی کردن اوروچ ، توی خونه نشسته بودم و سعی میکردم افکارمو یه جا جمع کنم تا بتونم با فادیمه صحبت کنم و به خاطر همین سردرد بدی توی سرم پیچیده بود. سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و سعی داشتم ارومش کنم که فادیمه از اتاق بیرون…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم
نگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش میرفت.
سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن.
آروم گفتم:
- اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت میکنم!
بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت:
+ گفتی نخوابم...
بیاختیار لبخند تلخی زدم.
- اون موقع حالت خوب نبود... الان سرم زدن برات، حالت بهتره
چیزی نگفت و چند دقیقه بعد، سکوت ماشین با نفسهای آرومش پر شد.
نگاه کوتاهی بهش انداختم.
خوابش برده بود.
سرش با هر دستانداز آروم تکون میخورد.
دستم روی فرمون محکمتر شد.
کاش...
کاش میشد دستمو زیر سرش بذارم که راحتتر بخوابه...
کاش هنوز اجازه داشتم موهاشو کنار بزنم..
اما دیگه هیچ کدوم از اون حقها رو نداشتم.
شاید فعلا...شایدهم هیچوقت دلش نرم نشه...
به خونه رسیدیم .
خیلی قشنگ خوابیده بود و دلم نمی اومد بیدارش کنم.
برای همین پیاده شدم و از اون طرف فادیمه رو بغل کردم و داخل خونه بردم.
روی تخت خوابوندمش و دستمو از زیر سرش بیرون کشیدم.
یکم بهش نگاه کردم و خواست برم بیرون که دستمو گرفت
ــ ایسو
برگشتم و نگاهش کردم
+ چی شده فادیمه؟ حالت دوباره بد شده؟
دستمو آروم روی پیشونیش گذاشتم و گرمای تنش رو حس کردم.
سرشو به نشونه مخالفت تکون داد
ــ میشه...میشه...دستمو ول نکنی؟
فکر کردم شاید...درست نشنیدم.
+ چی؟
نگاهشو ازم دزدید و آرومتر گفت:
ــ میشه... امشب دستمو ول نکنی؟
قلبم یه لحظه از تپش ایستاد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، با عجله ادامه داد:
ــ بخاطر بچهست...
لبخندم داشت بیاختیار روی لبم مینشست، اما سریع خودمو جمع کردم.
نمیخواستم فکر کنه دارم از این حرفش سوءاستفاده میکنم.
آروم پرسیدم:
+ مطمئنی...؟
سرشو آروم تکون داد که بدون ول کردن دستش ، آروم کنار تخت روی زمین نشستم.
دستشو از دستم دراوردم که چشماشو باز کرد و با تعجب نگاه کرد.
لبخند آرومی زدم و انگشتاشو محکم تر بین انگشات گرفتم.
نفس عمیقی کشید و چشماشو دوباره بست.
دلم میخواست مثل دفعه های قبلی که دستشو میبوسیدم ، بازم همینکارو بکنم و اون با ذوق نگاهم بکنه...
میترسیدم حتی یک میلی متر تکون بخورم و فادیمه بیدارشه.
نگاهم روی شکم فادیمه ثابت موند.
چقدر دلم میخواست دستمو آروم روی شکمش بذارم...
با کوچولومون حرف بزنم...
بهش بگم باباش چقدر دوستش داره.
اما هنوز اون حق رو نداشتم.
برای همین فقط خیلی آروم، طوری که حتی فادیمه هم نشنوه، زمزمه کردم:
+ مرسی... کوچولوی بابا...
+ مرسی که با اومدنت باعث شدی هنوز کنار مامانت جا داشته باشم..
+ معلومه تو تیمِ باباتی کوچولوم!
اشک ریزی گوشهی چشمم جمع شد.
هیچوقت فکر نمیکردم گرفتن دست زنی که دوسش دارم و همسرمه ، یه آرزوی دستنیافتنی باشه..
نفس عمیقی کشیدم و بوی عطرش که از همینجا هم میتونستم حس کنم رو توی سینهم حبس کردم.
سرم و کنار دستامون گذاشتم، چشمامو بستم و خواب رفتم...
-
چشمهامو آروم باز کردم.
برای چند ثانیه فقط به رو به روم خیره موندم.
بعد بیاختیار دستم و بالا اوردم ،
دیگه خبری از دست فادیمه توی دستم نبود.
آروم نشستم.
نگاهم دور اتاق چرخید.
تخت مرتب نبود اما فادیمه هم اونجا نبود.
با این حال،لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
میتونستم قسم بخورم بعد از اون همه اتفاق،این اولین باری بود که مثل قبل خوابیده بودم.
از رویِ خستگی نه،از رویِ ارامش..
انگار فقط چند ساعت کنار فادیمه بودن، تمام بیخوابیهای این مدت رو از تنم بیرون کشیده بود.
دستم بیاختیار روی بالشی کشیده شد که چند دقیقه پیش سرش روی اون بود،
هنوز گرماش مونده بود.
لبخندم پررنگتر شد.
از جام بلند شدم و بیرون اتاق دنبال فادیمه میگشتم. پیداش نکردم ،انگار اصلا خونه نبود.
روی یخچال یاداشت بود که نوشته بود:
ــ با الینا رفتیم خرید
فقط همین .
یه یادداشت بدون خداحافظی ، بدون هیچ توصیهای ، بدون اینکه بگه کی برمیگرده..
اما با این حال بازم لبخند زدم
چون به هرحال بهم خبر داده و همین هم از سمت فادیمه کوچاری، خودش کار بزرگیه.
شاید...من انتظار چیز زیادی داشتم!
یه صبحانه سریع خوردم و تصمیم گرفتم تا قبل از اومدن فادیمه خونه رو تمیز کنم.
این چند روز واقعا افتضاح شده بود !
در حین تمیز کردن خونه نگاهم افتاد به اتاقی که گذاشته بودیم برای بچهمون..
درو باز کردم و رفتم داخل.
اتاق هنوز خالی بود ،
خیلی خالی...
چند لحظه همونجا دم در اتاق ایستادم.
نگاهم دور اتاق خالی چرخید.
یه پنجره و چهار تا دیوار سفید...
چند ماه دیگه ، قرار بود این اتاق پر از صدای خنده و گریهی یه کوچولو بشه.
لبخند محوی روی لبم نشست.
زیر لب گفتم:
+انگار بابات خیلی عقب افتاده...
❤🔥31
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم بعد از راهی کردن اوروچ ، توی خونه نشسته بودم و سعی میکردم افکارمو یه جا جمع کنم تا بتونم با فادیمه صحبت کنم و به خاطر همین سردرد بدی توی سرم پیچیده بود. سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و سعی داشتم ارومش کنم که فادیمه از اتاق بیرون…
همهی این مدت، اونقدر درگیر خرابکاریهایی که کرده بودم و به دست آوردن دوبارهی اعتماد فادیمه بودم که حتی یادم رفته بود باید برای بچهم آماده بشم...
دستم رو به دیوار کشیدم.
یه تخت کوچولو ، کنارش یه کمد و
یه صندلی برای وقتایی که فادیمه شبها بیدار میمونه.
بیاختیار خندیدم.
+البته... اول باید از مامانت اجازه بگیرم !
اگه بدون نظر اون چیزی میخریدم، شاید اصلاً خوشش نمیاومد!
چند ثانیه فکر کردم.
نه...
+وسایل اصلی رو باید با خودش میخریم!
اون حق داشت برای وسایل بچه نظر بده
اما...چند تا وسیلهی کوچیک که مشکلی نداشت !
گوشیم و کلید ماشین رو از روی میز برداشتم.
تو راه خروج، دوباره نگاهم به اتاق افتاد.
با ذوقی که مدتها بود فراموشش کرده بودم زیر لب گفتم:
+بابا زود برمیگرده کوچولو...
«فادیمه»
صبح زود با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم.
نگاهی به ایسو انداختم که راحت خوابیده بود.
انگار اونم مثل من...دیشب با آرامش خوابیده بود! لبخندی زدم و گوشی رو جواب دادم
ــ سلام عمه کوچولو! خوبی؟ کوچولو خوبه؟
+ سلام عزیزدلم ،خوبم. کوچولوهم خوبه، تو خوبی؟
ــ خوبم . فادیمه تا نیم ساعت دیگه درخونتونم بریم خرید، آماده باش.
+باشه
قطع کردیم و منم آروم آماده شدم .
اومدم برم اما فکر کردم وقتی ایسو بیدار شه و منو نبینه قطعا نگران میشه برای همین روی برگه نوشتم "با الینا میرم خرید"و چسبوندمش به یخچال .
از خونه بیرون رفتم.
-
بعد طی کردن مسیر برگشت تا خونه ، به شدت توی فکر بچه و اوضاعمون بودم که با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم.
ــ فادیمه فادیمه
+جانم ؟
ــ کجایی؟ این همه صدات زدم!
چشمک شیطونی زد
ــ دلتنگ ایسو شدی؟
اخم کردم
+ نه بابا چه دلتنگی
الینا خندید
ــ خیله خب رسیدیم
پیاده شدم
+ بیا تو توهم
ــ نه دیگه من برم خریدا رو برسونم خونه بعد برم درمانگاه
بوسی برام فرستاد
ــ مواظب خودت باش
منم متقابل بوسی فرستادم و گفتم:
+ توهم
رفتم داخل.
هیچ صدایی نمی اومد ..
یعنی...ایسو هنوز خوابه؟
داخل اتاقو نگاه کردم و نبود.
خریدا رو روی زمین گذاشتم و تازه چشمم به خونهای افتاد که ایسو تمیزش کرده بود.
سمت آشپزخونه رفتم تا یه لیوان ایلهامور بخورم.
روی کابینت یه لیوان چای نیمهخورده بود که معلوم بود با عجله ولش کرده..
گوشهی لبم دوباره بالا رفت.
+معلومه از صبح بیکار نبوده...
داشتم ایلهامور میخوردم که ایسو با کلی خرید توی دستش اومد خونه!
با تعجب بهش نگاه میکردم
با دیدن من لبخند زد
ــ سلام
با چشمام به خریدا اشاره کردم
+ سلام. اینا چین؟
ــ چیزه...داشتم فکر میکردم که اتاق بچه خالیه...یعنی دست نخوردس دیگه.. وقتشه یواش یواش پرش کنیم برای همین...رفتم خرید!
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه تند تند گفت
ــ البته من وسایل اصلی رو نخریدم که با سلیقه تو بخریم ، الان یکم چیزای کوچولو و لباس خریدم برای رنگ اتاقم گفتم بعد از اینکه فهمیدم بچه چیه رنگش کنیم..
سرمو تکون دادم.
با اینکه نشون ندادم ولی تهدلم خیلی خوشحال شدم.
بابا شدن بهش میومد!
میخواستم برم توی اتاق که ایسو گفت:
ــ نمیخوای ببینی چی خریدم؟
خیلی...دلم میخواست ببینم چی خریده ولی...جلوی خودمو گرفتم همونجور که پشتم بهش بود گفتم:
+نه.
ناراحت شدنشو از توی صداش حس کردم
ــ باشه
رفتم توی اتاق و درو بستم.
چند ساعت گذشت و آروم رفتم بیرون.
ایسو روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود.
فرصت مناسبی دیدم و رفتم سمت اتاق بچه.
خریدا کف اتاق بودن.
یکی یکی درشون آوردم و نگاهشون کردم.
چندتا اسباب بازی بود..
هم پسرونه، هم دخترونه...
لبخند زدم.
حتما چون نمیدونیم جنسیتش چیه هر دوتا رو خریده ..
عروسک، ماشین،جغجغه ، توپ و لباس هم خریده بود، هم دخترونه و هم پسرونه.
دستی به شکمم کشیدم
+ مامانی میبینی...بابات خیلی ذوق اومدنت رو داره! تازه چون نمیدونسته تو یه دخترخانم خوشگلی یا یه آقا پسر گوگولی، برات هردوتاشونو خریده!
یکی از لباسا رو برداشتم انقد ریز بود که توی دوتا کف دستم جا میشد
از شدت کوچولو بودنش دلم برای ضعف رفت که تو همین حال ، چشمم افتاد به یه جفت جوراب.
+ واییی چقدر کوچولوعه! یعنی پاهای تو انقد کوچولوان مامانی؟
با لبخند به وسیله ها نگاه کردم
+انگار بابات دلش نمیخواسته هیچ احتمالی رو از دست بده!
«ایسو»
همین که فادیمه از کنارم رد شد ، چشمامو باز کردم. رفت سمت اتاق بچه که منم آروم پشت سرش رفتم و از در اتاق نگاهش کردم.
وسایل و دونه دونه بیرون میاورد،برای همشون ذوق میکرد و با بچمون حرف میزد.
یه طرف دلم ، از دیدن این لحظه خوشحال بودم اما از طرف دیگه ، نمیتونستم ناراحتیم رو پنهان کنم.
دستم رو به دیوار کشیدم.
یه تخت کوچولو ، کنارش یه کمد و
یه صندلی برای وقتایی که فادیمه شبها بیدار میمونه.
بیاختیار خندیدم.
+البته... اول باید از مامانت اجازه بگیرم !
اگه بدون نظر اون چیزی میخریدم، شاید اصلاً خوشش نمیاومد!
چند ثانیه فکر کردم.
نه...
+وسایل اصلی رو باید با خودش میخریم!
اون حق داشت برای وسایل بچه نظر بده
اما...چند تا وسیلهی کوچیک که مشکلی نداشت !
گوشیم و کلید ماشین رو از روی میز برداشتم.
تو راه خروج، دوباره نگاهم به اتاق افتاد.
با ذوقی که مدتها بود فراموشش کرده بودم زیر لب گفتم:
+بابا زود برمیگرده کوچولو...
«فادیمه»
صبح زود با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم.
نگاهی به ایسو انداختم که راحت خوابیده بود.
انگار اونم مثل من...دیشب با آرامش خوابیده بود! لبخندی زدم و گوشی رو جواب دادم
ــ سلام عمه کوچولو! خوبی؟ کوچولو خوبه؟
+ سلام عزیزدلم ،خوبم. کوچولوهم خوبه، تو خوبی؟
ــ خوبم . فادیمه تا نیم ساعت دیگه درخونتونم بریم خرید، آماده باش.
+باشه
قطع کردیم و منم آروم آماده شدم .
اومدم برم اما فکر کردم وقتی ایسو بیدار شه و منو نبینه قطعا نگران میشه برای همین روی برگه نوشتم "با الینا میرم خرید"و چسبوندمش به یخچال .
از خونه بیرون رفتم.
-
بعد طی کردن مسیر برگشت تا خونه ، به شدت توی فکر بچه و اوضاعمون بودم که با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم.
ــ فادیمه فادیمه
+جانم ؟
ــ کجایی؟ این همه صدات زدم!
چشمک شیطونی زد
ــ دلتنگ ایسو شدی؟
اخم کردم
+ نه بابا چه دلتنگی
الینا خندید
ــ خیله خب رسیدیم
پیاده شدم
+ بیا تو توهم
ــ نه دیگه من برم خریدا رو برسونم خونه بعد برم درمانگاه
بوسی برام فرستاد
ــ مواظب خودت باش
منم متقابل بوسی فرستادم و گفتم:
+ توهم
رفتم داخل.
هیچ صدایی نمی اومد ..
یعنی...ایسو هنوز خوابه؟
داخل اتاقو نگاه کردم و نبود.
خریدا رو روی زمین گذاشتم و تازه چشمم به خونهای افتاد که ایسو تمیزش کرده بود.
سمت آشپزخونه رفتم تا یه لیوان ایلهامور بخورم.
روی کابینت یه لیوان چای نیمهخورده بود که معلوم بود با عجله ولش کرده..
گوشهی لبم دوباره بالا رفت.
+معلومه از صبح بیکار نبوده...
داشتم ایلهامور میخوردم که ایسو با کلی خرید توی دستش اومد خونه!
با تعجب بهش نگاه میکردم
با دیدن من لبخند زد
ــ سلام
با چشمام به خریدا اشاره کردم
+ سلام. اینا چین؟
ــ چیزه...داشتم فکر میکردم که اتاق بچه خالیه...یعنی دست نخوردس دیگه.. وقتشه یواش یواش پرش کنیم برای همین...رفتم خرید!
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه تند تند گفت
ــ البته من وسایل اصلی رو نخریدم که با سلیقه تو بخریم ، الان یکم چیزای کوچولو و لباس خریدم برای رنگ اتاقم گفتم بعد از اینکه فهمیدم بچه چیه رنگش کنیم..
سرمو تکون دادم.
با اینکه نشون ندادم ولی تهدلم خیلی خوشحال شدم.
بابا شدن بهش میومد!
میخواستم برم توی اتاق که ایسو گفت:
ــ نمیخوای ببینی چی خریدم؟
خیلی...دلم میخواست ببینم چی خریده ولی...جلوی خودمو گرفتم همونجور که پشتم بهش بود گفتم:
+نه.
ناراحت شدنشو از توی صداش حس کردم
ــ باشه
رفتم توی اتاق و درو بستم.
چند ساعت گذشت و آروم رفتم بیرون.
ایسو روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود.
فرصت مناسبی دیدم و رفتم سمت اتاق بچه.
خریدا کف اتاق بودن.
یکی یکی درشون آوردم و نگاهشون کردم.
چندتا اسباب بازی بود..
هم پسرونه، هم دخترونه...
لبخند زدم.
حتما چون نمیدونیم جنسیتش چیه هر دوتا رو خریده ..
عروسک، ماشین،جغجغه ، توپ و لباس هم خریده بود، هم دخترونه و هم پسرونه.
دستی به شکمم کشیدم
+ مامانی میبینی...بابات خیلی ذوق اومدنت رو داره! تازه چون نمیدونسته تو یه دخترخانم خوشگلی یا یه آقا پسر گوگولی، برات هردوتاشونو خریده!
یکی از لباسا رو برداشتم انقد ریز بود که توی دوتا کف دستم جا میشد
از شدت کوچولو بودنش دلم برای ضعف رفت که تو همین حال ، چشمم افتاد به یه جفت جوراب.
+ واییی چقدر کوچولوعه! یعنی پاهای تو انقد کوچولوان مامانی؟
با لبخند به وسیله ها نگاه کردم
+انگار بابات دلش نمیخواسته هیچ احتمالی رو از دست بده!
«ایسو»
همین که فادیمه از کنارم رد شد ، چشمامو باز کردم. رفت سمت اتاق بچه که منم آروم پشت سرش رفتم و از در اتاق نگاهش کردم.
وسایل و دونه دونه بیرون میاورد،برای همشون ذوق میکرد و با بچمون حرف میزد.
یه طرف دلم ، از دیدن این لحظه خوشحال بودم اما از طرف دیگه ، نمیتونستم ناراحتیم رو پنهان کنم.
❤🔥42😭7🍓2💋1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥16
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم نگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش میرفت. سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن. آروم گفتم: - اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت میکنم! بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت: + گفتی نخوابم... بیاختیار لبخند تلخی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
« فادیمه »
خیلی سریع این چند روز گذشت.
کمکم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد.
با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یهسری شبا از شدت بیقراری خوابم نمیبرد.
با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم.
مهمونا کمکم تکمیل شده بودن.
داداشم و زنداداشم جلومون میرفتن و ماهم پشت سرشون.
وقتی به صندلیها رسیدیم ، داداشم و زنداداشم نشستن و ماهم کنار وایسادیم.
خیلی محسوس با چشمام دنبال ایسو گشتم...
همچنان که داشتم چشم میگردوندم ، کنارِ چاکیر و یه عدهی دیگه ، چشمم بهش خورد.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود که عجیب بهش میومد و...
منو یاد عروسیمون مینداخت.
همچنان که نگاهم روش بود ، اونم نگاهش به من افتاد و برای چند ثانیه ، بدون اینکه صداهای اطرافم رو بشنوم خودم رو به دریای چشماش که از دور هم میدرخشید سپردم.
هر ثانیه ، بیشتر و بیشتر متوجه میشدم که چقدر دلم برای اون چشما ،برای اون بغل ها و برای اون بوسه ها تنگ شده.
همچنان که دلتنگی تو تکتک رگ هام جریان پیدا کرده بود ؛ بعد چند ثانیه چشم تو چشم شدن، برخلاف میل باطنیم اخم الکی کردم و نگاهمو از روش برداشتم.
همینکارم مصادف شد با احساس حالت تهوعی که توی معدهام پیچید و به سرعت سمت سرویس بهداشتی دوییدم.
« ایسو »
نگاهمون قفل هم بود.
هر لحظه بیشتر از قبل متوجه این میشدم که چیزی از دلتنگیم کم نشده..
لباسش ساده بود ولی مثل همهی لباسای دیگهش بهش میومد .
خندهی واقعی روی لباش بود و چشماش از خوشحالی میدرخشیدن.
صداهای درونمو نمیتونستم خاموش کنم .
منم قبلا میتونستم لبخند به لبش بیارم و کاری کنم چشماش خوشحال باشن ولی الان..؟
اون کوچولو تنها نخی بود که مارو بههم وصل نگهداشته بود.
اینکه مدتها بود بغلش نکرده بودم ، نتونسته بودم عطر موهاشو تو سینهم حبس کنم و دستشو هر بار محکم تر از قبل بگیرم داشت دیوونم میکرد.
توی همین فکرا بودم که فادیمه با اخم نگاهشو از روم برداشت.
لبخند ریزی که روی لبم بود کنار رفت اما قبل از اینکه بتونم نگاهم رو از روش بردارم ، به سرعت شروع به حرکت کرد.
آلینا پشت سرش رفت و منم اروم از میان جمعیت کمی که اونجا بود ، راهی که رفته بود رو رفتم.
الینا جلوی سرویس بهداشتی بود که سمتش رفتم و تو همون حال ، فادیمه بیرون اومد.
نگران لب زدم:
- فادیمه؟ حالت خوبه؟
نگاه آرومی بهم کرد و در جوابم گفت:
+ خوبم...حالت تهوع داشتم.
بعد بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده،به آلینا اشاره زد و جفتشون شروع به حرکت کردن.
چند ثانیه به مسیری که داشت و میرفت و بعد به جای خالیش نگاه کردم.
چیمیشد اگر اجازه میداد فقط بهش بگم چقد قشنگ شده؟ فقط میگفتم چقدر لباسش بهش میاد...
چیمیشد جای اینکه لباسمو بغل کنه و سعی کنه اینو ازم پنهان کنه ، به خودم بگه؟
بعد چند دقیقه با صدای آهنگ هورون ، نفسمو محکم بیرون دادم و سمت جایی که بودم رفتم.
داداش عادیل دست زنداداش اسمه رو گرفته بود ، فادیمه ، آلینا و چاکیر هم کنار اونها داشتن میرقصیدن.
با لبخند نگاهشون میکردم و برای اونا..از ته دلم خوشحال بودم.
وقتی نگاه داداش عادیل بهم افتاد ،
صدام زد و با سرش بهم اشاره کرد که بهشون اضافه بشم.
- ایسوو!
همهی نگاها سمت من بود و با تردد سمتشون رفتم.
داداش عادیل با دیدنم ابروشو بالا انداخت و گفت:
- دست منو که قرار نیست بگیری ، برو دست زنتو بگیر.
با چیزی که شنیدم...نفسمو بیرون دادم و با خجالت سمت فادیمه رفتم.
کنارش وایسادم و دستمو سمتش گرفتم که با میل خودش ، دستشو بگیرم.
با تامل دستشو توی دستم گذاشت که شروع کردم به رقصیدن.
تموم مدت ، جای اینکه نگاهم به روبهرو باشه به فادیمه بود.
با ریتم اهنگ شونهش رو تکون میداد و موهاش توی هوا تاب میخوردن.
هر چند ثانیه یکبار نگاهش بهم میوفتاد و طی چند ثانیه بدون اینکه تونسته باشم نگاهش رو بخونم ، چشمش رو از روم برمیداشت.
به خودم لعنت میفرستادم.
نفسم بالا نمیومد و قرمز شدن صورتم رو کاملا حس میکردم.
با تموم شدن اهنگ ، فادیمه سریع دستمو ول کرد و سمت دیگهای رفت.
دلم میخواست از این فضا فرار کنم.
هیچکس دیگهای از فورتونا ها نبود و تنها فورتونای بین کوچاریا بودم.
حداقل...شاید اگر داداشم بود ، میرفتم پیش اون..
بعد چند دقیقه که به زور صبر کرده بودم ، دیگه نتونستم و به سمتی دور از جمعیت رفتم.
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم کمی نفس بکشم.
دکمهی اول پیراهنم رو باز کردم ، شاید تنفس برام اسون تر بشه..
پاهام دیگه توان نگهداشتنم رو نداشتن که روی تخته سنگی نشستم.
❤🔥36
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم نگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش میرفت. سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن. آروم گفتم: - اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت میکنم! بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت: + گفتی نخوابم... بیاختیار لبخند تلخی…
فادیمه...خیلی خوشگل شده بود...مثلِ همیشه..
ولی من...جرئت نداشتم حتی چندثانیه بیشتر نگاهش کنم.
حتی گرفتن دستش هم برایِ من ، درست مثل یه آرزوعه.
آرزویی که شیرینی لحظهی براورده شدنش به تلخی بعدش..شاید نمیارزید!
تو همین فکرا بودم که صدای قدمهایی رو پشت سرم شنیدم.
توانش رو نداشتم که برگردم و ببینم کیه..
کنارم روی تخته سنگ نشست و دستشو روی شونم گذاشت.
سرم و اروم بالا اوردم و داداش عادیل رو کنارم دیدم.
- خوبی پسر؟
سرمو به طرفین تکون دادم.
- قرمز شدی! به خاطر فادیمهست؟
بالاخره هوا وارد ریههام شد که دستای لرزونم روی صورتم کشیدم.
+ داداش...حتی دستشم نمیتونم بگیرم.. انگار هر بار که نزدیکش میشم ازم دورتر میشه...وقتی دستشو موقع رقص گرفتم ، سریع ول کرد رفت..اصلا نگاهم نمیکنه!
دستشو روی شونم فشار داد که ادامه دادم:
+ داداش...میدونی جای اینکه چیزی بهم بگه...
حرفمو خوردم و به جاش ادامه دادم :
+ من هر چقدرم ازش فرار میکنم...از جلوی چشمم کنار نمیره!
قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین افتاد رو پاک کردم.
- آروم باش پسر! فادیمه ازت ناراحته..نه اینکه دوست نداشته باشه!
- الانم پاشو برو که یکم دیگه نباشی فادیمه دنبالت میگرده!
« فادیمه »
داداشم از پیشش بلند شد و همزمان با اومدنش به سمت من ، ایسو هم سمت مخالف رفت.
وقتی ایسو دور شد ، از پشت دیوار بیرون اومدم و با داداشم رو به رو شدم.
- فادیمه..؟
+ داداش...
- شنیدی فکر کنم..!
چند قدم نزدیک تر اومد و بعد گفت:
- فادیمه...تا کی میخوای مجازاتش کنی؟ فکر نکن تنها کسی که درد کشیده تویی ، اونم نفس کم آورد . اون کوچولویی که به خاطرش کنار ایسو موندی هم وقتی میاد نیاز به یه خانواده داره ، نه مامان بابایی که باهم دشمنن!
ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست.
بچهمون..
باباش...
ایسوهم درست مثل من از این دوری ناراحت بود.
شاید برای اولین بار بعد از این مدت ، دردِ اونم دیدم .
جلوی ریختن اشکی که توی چشمام بود رو گرفتم.
دلم براش تنگ بود ،
اما انگار هنوز بلد نبودم دوباره بهش اعتماد کنم...
ولی من...جرئت نداشتم حتی چندثانیه بیشتر نگاهش کنم.
حتی گرفتن دستش هم برایِ من ، درست مثل یه آرزوعه.
آرزویی که شیرینی لحظهی براورده شدنش به تلخی بعدش..شاید نمیارزید!
تو همین فکرا بودم که صدای قدمهایی رو پشت سرم شنیدم.
توانش رو نداشتم که برگردم و ببینم کیه..
کنارم روی تخته سنگ نشست و دستشو روی شونم گذاشت.
سرم و اروم بالا اوردم و داداش عادیل رو کنارم دیدم.
- خوبی پسر؟
سرمو به طرفین تکون دادم.
- قرمز شدی! به خاطر فادیمهست؟
بالاخره هوا وارد ریههام شد که دستای لرزونم روی صورتم کشیدم.
+ داداش...حتی دستشم نمیتونم بگیرم.. انگار هر بار که نزدیکش میشم ازم دورتر میشه...وقتی دستشو موقع رقص گرفتم ، سریع ول کرد رفت..اصلا نگاهم نمیکنه!
دستشو روی شونم فشار داد که ادامه دادم:
+ داداش...میدونی جای اینکه چیزی بهم بگه...
حرفمو خوردم و به جاش ادامه دادم :
+ من هر چقدرم ازش فرار میکنم...از جلوی چشمم کنار نمیره!
قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین افتاد رو پاک کردم.
- آروم باش پسر! فادیمه ازت ناراحته..نه اینکه دوست نداشته باشه!
- الانم پاشو برو که یکم دیگه نباشی فادیمه دنبالت میگرده!
« فادیمه »
داداشم از پیشش بلند شد و همزمان با اومدنش به سمت من ، ایسو هم سمت مخالف رفت.
وقتی ایسو دور شد ، از پشت دیوار بیرون اومدم و با داداشم رو به رو شدم.
- فادیمه..؟
+ داداش...
- شنیدی فکر کنم..!
چند قدم نزدیک تر اومد و بعد گفت:
- فادیمه...تا کی میخوای مجازاتش کنی؟ فکر نکن تنها کسی که درد کشیده تویی ، اونم نفس کم آورد . اون کوچولویی که به خاطرش کنار ایسو موندی هم وقتی میاد نیاز به یه خانواده داره ، نه مامان بابایی که باهم دشمنن!
ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست.
بچهمون..
باباش...
ایسوهم درست مثل من از این دوری ناراحت بود.
شاید برای اولین بار بعد از این مدت ، دردِ اونم دیدم .
جلوی ریختن اشکی که توی چشمام بود رو گرفتم.
دلم براش تنگ بود ،
اما انگار هنوز بلد نبودم دوباره بهش اعتماد کنم...
❤🔥42😭5💋2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥18🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم « فادیمه » خیلی سریع این چند روز گذشت. کمکم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد. با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یهسری شبا از شدت بیقراری…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم.
ایسو با احتیاط مراقبم بود.
بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ،
رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم.
یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم بهونشو میگرفت.
روی تخت نشستم .
یادم اومد که امشب ایسو چقدر شکسته بود و چقدر اذیت شد...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ناخودآگاه ، شروع کردم گریه کردن.
تموم سعیمو میکردم که صدای گریهم از اتاق بیرون نره اما انگار موفق نبودم.
نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در و پشت بندش ، صدای ایسو اومد.
ــ فادیمه؟ فادیمه...چیشده؟
با همون چشای اشکی نگاهش کردم.
توی درگاه در وایساده بود.
با دیدنش گریهم شدت گرفت.
با نگرانی جلوی پام زانو زد و دستش اومد بالا که موهامو کنار بزنه اما همونجا متوقف شد !
اشکام هر ثانیه بیشتر میریختن و خودمم نمیدونستم چم شده!
ایسو دستشو کشید و گفت:
ــ فادیمه...بهم بگو چی شده؟
چیزی نگفتم.
ایسو بادرموندگی نگاهم میکرد.
نگاهش بین صورتم و چشام میچرخید.
دوباره دستشو آورد با اما مشتش کرد آوردنش پایین و
با صدایی که نگرانی ازش میبارید، دوباره گفت:
ــ فادیمه... خواهش میکنم یه چیزی بگو... درد داری؟ حال کوچولو خوبه؟
+نه...خوبم...خوبیم!
ــ پس چی شده؟
+ ایسو میشه...؟
+ میشه...بغلم کنی؟ نمیتونم..بخوابم!
بعد با یادآوری چیزی و انگار ناخودآگاه ،چشامو بستم و تند گفتم:
+ بخاطر بچه..فقط!
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
انگار مطمئن نبود که درست شنیده...
لباش کمی از هم باز موند، اما هیچ کلمهای بیرون نیومد.
بعد خیلی آروم پرسید:
ــ ...مطمئنی؟
چشمامو باز نکردم و فقط سرمو آروم تکون دادم.
ــ فقط... بخاطر بچه؟
بغضم دوباره ترکید.
با صدای لرزونی گفتم:
+آره...
چند ثانیه سکوت بینمون برقرار بود و بعد صدای نفس عمیقش رو شنیدم.
آروم از جاش بلند شد، چراغ اتاق رو خاموش کرد و برگشت.
سمت تخت اومد، اما قبل از اینکه کنارم دراز بکشه با احتیاط پرسید:
ــ اینجا خوبه...؟
یه ذره جا باز کردم.
کنارم دراز کشید.
سمتش رفتم و سرمو گذاشتم رو سینش.
کوچولو هم... انگار آروم گرفت که از تقلا دست کشید. لبخندی زدم و چشمامو بستم.
«ایسو»
با لبخند به فادیمه نگاه کردم.
سرمو به موهاش نزدیک کردم و با تموم وجودم موهاشو بو کردم.
چقدر دلم تنگ شده بود...
بعد از چند وقت ، انگار تازه دارم نفس میکشم..
شاید هنوز راه خیلی زیادی تا جبران اشتباهاتم مونده بود؛ اما همین که امشب، برای آروم شدن منو انتخاب کرده بود...
برای من از هر بخششی باارزشتر بود.
ولی..همش بخاطر کوچولومونه که فادیمه هنوزم کنارمه!
خب منم وقتی به دنیا بیاد..براش جبران میکنم!
از شدت ذوق، تمام شبو خوابم نبرد.
صبح شده بود و من هنوز داشتم به فادیمه نگاه میکردم.
فادیمه تکون ریزی خورد که زود چشامو بستم.
یکم تکون خورد و بعد با سرعت از کنارم بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
با فکر اینکه شاید حالش بد شده ، چشمامو باز کردم و رفتم دنبالش.
پشت در دستشویی منتظر موندم تا بیاد بیرون.
وقتی اومد بیرون انگار با دیدن من هول کرد و من پرسیدم:
+ فادیمه خوبی؟
چیزی نگفت و سرشو تکون داد
+ بیا بریم برات صبحانه درست کنم
رفتم سمت آشپزخونه
+راستی فادیمه...تو...منو...بخشیدی؟
چیزی نگفت که برگشتم.
فکر کردم این سکوت یعنی بخشیده...
با ذوق سمتش رفتم و آروم بغلش کردم.
+ ممنونم فادیمهم..من...م-
نزاشت حرفمو کامل کنم و سریع و باتندی منو از خودش جدا کرد.
با لحن عصبی گفت:
ــ ایسو...دست از اینکارا بردار.بهت که گفتم فقط به خاطر بچهست!
گلوم خشک شد و سرم رو پایین انداختم.
میدونم کارم اشتباه بوده.. اما این رفتار فادیمه... دیگه زیاده روی بود!
بدون هیچ حرفی، سمت آشپزخونه رفتم.
صبحانه رو آماده کردم و رفتم بیرون.
-چند وقت بعد-
«فادیمه»
از اون شب ایسو انگار ازم دور تر شده.
کمتر میبینمش..
ولی هرچیزی که لازم دارمو آماده میکنه و بدون هیچ حرفی میره.
تقریبا...اصلا باهام حرف نمیزنه و این اذیتم میکنه! امروز وقت سونوگرافیمه.
آماده شدم و رفتم صبحانه بخورم.
ایسو مثل همیشه صبحانه رو روی میز چیده بود و خودش نبود.
با دل گرفته نشستم و چند لقمه خوردم.
شاید... ندیدن ایسو باعث شده بود اشتها نداشته باشم. از پشت میز بلند شدم و رفتم داخل پذیرایی.
ایسو توی گوشیش بود و همون لحظه که حضورمو حس کرد، گوشی رو کنار گذاشت و از جاش بلند شد.
ــ صبحونه خوردی؟
سرمو تکون دادم.
+آره...
چند لحظه سکوت بینمون موند.
بعد کلید ماشینو از روی میز برداشت و با همون لحن سردی گفت:
❤🔥30
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم « فادیمه » خیلی سریع این چند روز گذشت. کمکم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد. با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یهسری شبا از شدت بیقراری…
ــ اگه آمادهای... بریم که دیر نرسیم.
همین؟
فقط همین؟
نمیدونم... شاید من زیادی حساس شدم!
ناخودآگاه بغض کردم.
یجورایی دلم گرفت.
میدونم...رفتار خودم بد بود..اصلا دست خودم نبود.. اما بازم.. عادت ندارم ایسو اینجوری باهام رفتار کنه !
سوار ماشین شدم و ایسو..اصلا بهم نگاه نکرد .
ناراحت بودم و عصبی.
رسیدیم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز نوبتمون نبود و روی صندلی ها نشسته بودیم.
تو همین حال ، منشی اومد سمت ایسو و من ، زیر چشمی داشتم بهش نگاه میکردم.
ــ عااا ایسووو! باورم نمیشه اینجا میبینمت!
با تعجب چرخیدم سمتشون .
ایسو هم با تعجب اول نگاهی به من انداخت و بعد سمتش برگشت.
ــ شما؟ ببخشید نشناختم!
ــ وا! دختر شادیه دیگه ، فیدان! کل بچگیمونو باهم گذروندیم ،چطور یادت نمیاد! اینجا چیکار میکنی؟
ایسو لبخند فیکی زد و با بی میلی تمام گفت:
ــ زنمو.. آوردم پیش دکتر.
ــ زنت؟ ازدواج کردی؟
ــ آره
دلم میخواست یه کاری با دختره بکنم ولی خب متاسفانه خیلی وقت بود که اسلحه هارو پشتم حمل نمیکردم!
نفس عمیقی کشیدم و با تمام سعی که برای کنترل لحنم داشتم نزدیک ایسو شدم و گفتم:
+ایسو..نوبتمون شد!
ایسو سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد.
دختره که اسمش"فیدان" بود ، خیلی مسخره دندوناشو بیرون انداخت و گفت:
ــ زنت اینه؟
+ نپسندیدی عزیزم؟
دختره لبخند پر حرصی زد و دستشو گرفت طرفم
ــ من فیدانم. دخترِ دوست خاله ظریفه. دوست بچگی ایسو!
دستشو گرفتم و محکم فشار دادم،
جوری که چشماشو تنگ کرد.
خب..من اگه میتونستم که انگشتاشو خورد میکردم!
+ خوشبختم عزیزم.منم همسر ایسو. اسمم فادیمهست.
و بعد رو به ایسو گفتم:
+بریم؟
هنوزم سرد بود.
سری تکون داد و رفتیم سمت اتاق دکتر .
«ایسو»
از دیدن فیدان ، اصلا خوشحال نشدم.
اما از حسودی فادیمه ، بدم نیومد.
رو به روی دکتر نشستیم.
دکتر با لبخند گرمی نگاهمون کرد و گفت:
ــ خب... مامان و بابای کوچولو چطورن؟
لبخند کمرنگی زدم.
فادیمه آروم گفت:
+ خوبیم.
دکتر پرونده رو بست و گفت:
ــ خیلی خب... حالا ببینیم کوچولوی ما چطوره.
فادیمه سری تکون داد و روی تخت دراز کشید.
دکتر ژل سرد رو روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم حرکت داد.
نگاهم از روی فادیمه سر خورد و روی مانیتور ثابت موند.
چیزی از تصویر سر درنمیآوردم و فقط منتظر بودم دکتر یه چیزی بگه.
چند ثانیه گذشت و دکتر یهدفعه لبخند زد.
با نگرانی گفتم:
+ چیزی شده خانم دکتر؟
نگاهی بین من و فادیمه انداخت و خندید.
ــ آقای فورتونا... ظاهراً یه مهمون دیگه هم دارین.
اخمام از تعجب تو هم رفت.
+ متوجه نمیشم...؟
دکتر نوک دستگاه رو روی مانیتور گرفت.
ــ این یکی...
بعد چند سانتیمتر اونطرفتر اشاره کرد.
ــ و این یکی.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:
ــ تبریک میگم... تا جایی که الان مشخصه، همسرتون دوقلو بارداره.
یعنی...
شما قراره دوبار مامان بابا بشین.
برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد و من..
فقط به دکتر خیره شده بودم.
بعد نگاهم آروم سمت فادیمه رفت که اونم با ناباوری به مانیتور نگاه میکرد.
لباش از تعجب کمی باز مونده بود .
نفسمو آروم بیرون دادم.
دو تا...
من و فادیمه...
قراره دو تا بچه داشته باشیم...
یه لبخند کوتاه و ناباورانه روی لبام نشست.
دستام از هیجان میلرزید.
ترس...
نگرانی...
شوق...
همهی احساسها ، باهم بهم هجوم آورده بودن.
آروم زیر لب گفتم:
+ دوقلو...؟
دکتر با خنده سری تکون داد.
ــ آره... البته توی سونوگرافیهای بعدی هم دوباره بررسی میکنیم، ولی فعلاً همهچیز نشون میده که قراره دو تا نینی مهمون خونتون بشن.
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد.
لبخند زدم و فقط تونستم زیر لب بگم:
+ خدایا... شکرت...
فادیمه هم داشت لبخند میزد
فادیمه با همون لبخند گفت:
ـ الان چی...میتونیم صدای قلبشونو گوش بدیم؟
خانم دکتر با لبخند سر تکون داد و بعد صدای دل نشینی توی فضا پخش شد ، صدای تند و منظم دو تا قلب کوچولو!
هیچ وقت فکر نمیکردم صدای ضربان قلب دوتا موجود کوچولو، اشک به چشمام بیاره.
چشام پر شده بودن که پاکشون کردم.
لبخند از روی لبم کنار نمیرفت.
به فادیمه نگاه کردم؛ لبخند داشت اما چشاش خیس بودن.
+ خانم دکتر... میتونم ضبط کنم صدا رو؟
ـ بله بله حتما
فوری گوشیمو دراوردم و صدا رو ضبط کردم.
خانم دکتر هم ژل روی شکم فادیمه رو پاک کرد.
بعد از اینکارش ، فادیمه دستشو روی شکمش گذاشت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. میتونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم..
هنوز ازش دلخور بودم و به خاطرِ همین ، نگاهمو ازش گرفتم .
اما باز هم نمیتونستم ذوقی که داشتم رو انکار کنم.
سمتش رفتم و اروم کمکش کردم بلند شه.
با ذوق بهم نگاه میکرد و حقیقتا دیدن ذوقش خوشحالی به قلبم میاورد.
همین؟
فقط همین؟
نمیدونم... شاید من زیادی حساس شدم!
ناخودآگاه بغض کردم.
یجورایی دلم گرفت.
میدونم...رفتار خودم بد بود..اصلا دست خودم نبود.. اما بازم.. عادت ندارم ایسو اینجوری باهام رفتار کنه !
سوار ماشین شدم و ایسو..اصلا بهم نگاه نکرد .
ناراحت بودم و عصبی.
رسیدیم و از ماشین پیاده شدم.
هنوز نوبتمون نبود و روی صندلی ها نشسته بودیم.
تو همین حال ، منشی اومد سمت ایسو و من ، زیر چشمی داشتم بهش نگاه میکردم.
ــ عااا ایسووو! باورم نمیشه اینجا میبینمت!
با تعجب چرخیدم سمتشون .
ایسو هم با تعجب اول نگاهی به من انداخت و بعد سمتش برگشت.
ــ شما؟ ببخشید نشناختم!
ــ وا! دختر شادیه دیگه ، فیدان! کل بچگیمونو باهم گذروندیم ،چطور یادت نمیاد! اینجا چیکار میکنی؟
ایسو لبخند فیکی زد و با بی میلی تمام گفت:
ــ زنمو.. آوردم پیش دکتر.
ــ زنت؟ ازدواج کردی؟
ــ آره
دلم میخواست یه کاری با دختره بکنم ولی خب متاسفانه خیلی وقت بود که اسلحه هارو پشتم حمل نمیکردم!
نفس عمیقی کشیدم و با تمام سعی که برای کنترل لحنم داشتم نزدیک ایسو شدم و گفتم:
+ایسو..نوبتمون شد!
ایسو سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد.
دختره که اسمش"فیدان" بود ، خیلی مسخره دندوناشو بیرون انداخت و گفت:
ــ زنت اینه؟
+ نپسندیدی عزیزم؟
دختره لبخند پر حرصی زد و دستشو گرفت طرفم
ــ من فیدانم. دخترِ دوست خاله ظریفه. دوست بچگی ایسو!
دستشو گرفتم و محکم فشار دادم،
جوری که چشماشو تنگ کرد.
خب..من اگه میتونستم که انگشتاشو خورد میکردم!
+ خوشبختم عزیزم.منم همسر ایسو. اسمم فادیمهست.
و بعد رو به ایسو گفتم:
+بریم؟
هنوزم سرد بود.
سری تکون داد و رفتیم سمت اتاق دکتر .
«ایسو»
از دیدن فیدان ، اصلا خوشحال نشدم.
اما از حسودی فادیمه ، بدم نیومد.
رو به روی دکتر نشستیم.
دکتر با لبخند گرمی نگاهمون کرد و گفت:
ــ خب... مامان و بابای کوچولو چطورن؟
لبخند کمرنگی زدم.
فادیمه آروم گفت:
+ خوبیم.
دکتر پرونده رو بست و گفت:
ــ خیلی خب... حالا ببینیم کوچولوی ما چطوره.
فادیمه سری تکون داد و روی تخت دراز کشید.
دکتر ژل سرد رو روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم حرکت داد.
نگاهم از روی فادیمه سر خورد و روی مانیتور ثابت موند.
چیزی از تصویر سر درنمیآوردم و فقط منتظر بودم دکتر یه چیزی بگه.
چند ثانیه گذشت و دکتر یهدفعه لبخند زد.
با نگرانی گفتم:
+ چیزی شده خانم دکتر؟
نگاهی بین من و فادیمه انداخت و خندید.
ــ آقای فورتونا... ظاهراً یه مهمون دیگه هم دارین.
اخمام از تعجب تو هم رفت.
+ متوجه نمیشم...؟
دکتر نوک دستگاه رو روی مانیتور گرفت.
ــ این یکی...
بعد چند سانتیمتر اونطرفتر اشاره کرد.
ــ و این یکی.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:
ــ تبریک میگم... تا جایی که الان مشخصه، همسرتون دوقلو بارداره.
یعنی...
شما قراره دوبار مامان بابا بشین.
برای چند ثانیه انگار زمان ایستاد و من..
فقط به دکتر خیره شده بودم.
بعد نگاهم آروم سمت فادیمه رفت که اونم با ناباوری به مانیتور نگاه میکرد.
لباش از تعجب کمی باز مونده بود .
نفسمو آروم بیرون دادم.
دو تا...
من و فادیمه...
قراره دو تا بچه داشته باشیم...
یه لبخند کوتاه و ناباورانه روی لبام نشست.
دستام از هیجان میلرزید.
ترس...
نگرانی...
شوق...
همهی احساسها ، باهم بهم هجوم آورده بودن.
آروم زیر لب گفتم:
+ دوقلو...؟
دکتر با خنده سری تکون داد.
ــ آره... البته توی سونوگرافیهای بعدی هم دوباره بررسی میکنیم، ولی فعلاً همهچیز نشون میده که قراره دو تا نینی مهمون خونتون بشن.
بیاختیار اشک توی چشمام جمع شد.
لبخند زدم و فقط تونستم زیر لب بگم:
+ خدایا... شکرت...
فادیمه هم داشت لبخند میزد
فادیمه با همون لبخند گفت:
ـ الان چی...میتونیم صدای قلبشونو گوش بدیم؟
خانم دکتر با لبخند سر تکون داد و بعد صدای دل نشینی توی فضا پخش شد ، صدای تند و منظم دو تا قلب کوچولو!
هیچ وقت فکر نمیکردم صدای ضربان قلب دوتا موجود کوچولو، اشک به چشمام بیاره.
چشام پر شده بودن که پاکشون کردم.
لبخند از روی لبم کنار نمیرفت.
به فادیمه نگاه کردم؛ لبخند داشت اما چشاش خیس بودن.
+ خانم دکتر... میتونم ضبط کنم صدا رو؟
ـ بله بله حتما
فوری گوشیمو دراوردم و صدا رو ضبط کردم.
خانم دکتر هم ژل روی شکم فادیمه رو پاک کرد.
بعد از اینکارش ، فادیمه دستشو روی شکمش گذاشت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
فادیمه سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. میتونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم..
هنوز ازش دلخور بودم و به خاطرِ همین ، نگاهمو ازش گرفتم .
اما باز هم نمیتونستم ذوقی که داشتم رو انکار کنم.
سمتش رفتم و اروم کمکش کردم بلند شه.
با ذوق بهم نگاه میکرد و حقیقتا دیدن ذوقش خوشحالی به قلبم میاورد.
❤🔥39😭2
خب این پارت یه موازی از پارتای قبلی داشتیم ، ببینم چند نفرتون درست میگید🙂↔️!
شما جای ایسو بودید چیکار میکردید؟
شما جای ایسو بودید چیکار میکردید؟
@ZarahearsBot
😭20❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥13🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم با خستگی از عروسی داداشم برگشتیم. ایسو با احتیاط مراقبم بود. بعد عوض کردن لباسم و شستن صورتم ، رفتم توی اتاق و مثل همیشه، لباس ایسو رو برداشتم و بغل کردم تا بخوابم. یکم روی تخت دراز کشیدم ، اما اینبار انگار پیراهنش کافی نبود و...دلم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم
همین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود.
سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم:
- کمربندتو ببند
چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و بعد هول زده سرشو تکون داد و کمربند و بست.
قبل از اینکه شروع به حرکت کنم ، فادیمه گفت:
+ ایسو..؟ گوشیتو میدی؟
گوشیمو از جیبم دراوردم و بهش دادم و بعدش ماشینو به حرکت دراوردم.
رمز گوشی رو میدونست و بعد باز کردنش ، صدای قلب کوچولوهارو پلی کرد.
اول با ذوق بهم نگاه کرد.
باوجود دلخوری ، نمیتونستم توی ذوقش بزنم.
لبخند محوی زدم و سرم رو اروم برگردوندم.
سرشو به صندلی تکیه داده بود و با لبخند ، به صدای قلبشون که پشت هم تکرار میشد گوش میکرد.
سعی میکردم آروم و در امن ترین حالت ممکن ، رانندگی کنم.
به خونه که رسیدیم ، ماشین و پارک کردم و هر جفتمون پیاده شدیم.
وارد خونهشدیم و بعد از برداشتن مدارک ، رو به فادیمه گفتم:
- من دارم میرم کارخونه ، شاید..دیر بیام ، ولی اگه چیزی لازم داشتی..حتما بهم زنگ بزن. حله؟
مظلومانه سری تکون داد .
داشتم سمت در میرفتم که فادیمه دویید سمتم و هول زده گوشی رو سمتم گرفت.
- ندو دختر!
+گوشیت نمونه..
گوشی رو از دستش گرفتم و سمت ماشین رفتم.
« دانایِکل »
بعد از تموم شدن تایم کاری ، فیدان روپوشش رو دراورد و سمت اتاقی که مامانش بستری بود رفت.
خمیازهای از روی خستگی زیاد کشید و چشماش رو روی هم مالید.
وقتی چشاشو باز کرد با جای خالی مامانش روی تخت مواجه شد.
سریع نگاهی به سرویس بهداشتی انداخت.
- مامان؟
- مامان کجایی؟
- مامااان؟
قطرهاشکی که از گوشهی چشماش پایین افتاده بود رو با دستش پس زد و از اتاق بیرون رفت.
- مامانم؟ مامانم و ندیدید؟
همکارش توی پذیرش سمتش اومد :
+ فیدان؟ چیشده؟
- نورای...مامانم! نیست..
+ خیلی خب نفس بگیر. من الان میرم بگم دوربینارو چک کنن! حالت خوبه؟
- خوبم. برو..
با دور شدن دوستش ، تلفنش زنگ خورد.
با دیدن شماره ناشناس ابروهاشو بالا داد و جواب داد:
- بله؟
+ مامانت حالش خوبه-
- ما..مانم؟ تو کی هستی مرتیکه؟ مامانم کجاست؟جواب ب-
+ آروم باش دختر! بدون اینکه کسی بفهمه بیا اتاق 160.
و بعد بدون اینکه فرصت صحبت کردن به فیدان بده ،تلفن رو قطع کرد.
فیدان با عجله ، اما با احتیاط سمت اتاق 160 رفت.
سریع درو باز کرد و وارد اتاق شد و بدون توجه به اطراف ، سمت تختی که مامانش روش خوابیده بود رفت.
- مامان ؟ خوبی؟ چیزیت که نشده؟
ماسک روی صورتش رو پایین داد و گفت:
+ خوبم..دخترم!
فیدان با یادآوری صدای اون مرد ، برگشت و با مردی که کت شلوار مشکی پوشیده بود و روی صندلی نشسته بود مواجه شد.
- شما؟ با مامان من چیکار داری مرتیکه؟
+ تند نرو شاید..پشیمون شدی!
فیدان با تعجب و یه ذره ترسی که توی وجودش بود ابروهاش رو بالا داد.
+ میگن وضعیت مامانت وخیمه..یعنی همین امروز و فرداست..
+ نمیخوای عمل بشه؟
- به تو چه مرتیکه؟
+ هزینهی بالایی داره! مثلا...هنوز هزینهی بیمارستانم ندادی!
- به تو چههه؟
+ دوست نداری که...مامانت..به هر نحوی ،بمیره؟
- یعنی چی؟ تو کی هستی؟
+ من...
+ شریف فورتونا!
- ف..فورتونا؟
+ اره. فورتونا! عموی ایسو..الان در ازای جونِ مادرت..فقط یه چیز ازت میخوام.
فیدان ترسیده و متعجب سرشو تکون داد.
شریف ، اول اسلحه و بعد صدا خفه کنی رو از جیب کتش دراورد و سمتش گرفت.
+ نمیخوام کسیو بکشی..فقط تا دم مرگ ببرشون. هیچی اندازه جون بچهی آدم واسه آدم عزیز نیست..میدونی که؟
فیدان ناباورانه سرش رو تکون داد.
- نم..نمیتونم!
+ نگو نمیتونم! مامانت چی میشه؟
- هیچ..کاری! هیچکاری نمیتونی..بکنی!
+ میخوای..امتحانش کنی؟
فیدان نگاهی به مامانش انداخت.
کلافه دستشو روی صورتش کشید و روی صندلی نشست.
همراه با اشکایی که از چشماش میریختن گفت:
- کیه؟
+ ایسو فورتونا!
فیدان سریع سرشو بالا اورد و با چشمای گرد شده از تعجب گفت:
- ایسو..؟
- چرا؟
+ هر خیانتی یه تاوانی داره. یادت نره..این واسه توهم صدق میکنه!
اسلحه رو روی میز گذاشت و با گفتن کلام آخرش ، از اتاق بیرون رفت:
+ دو هفته!..وقت داری!
فیدان کلافه و سرگردون ، قبل از اینکه ادمای دیگه بیان و اون اسلحه رو ببینن ، برش داشت و زیر لباسش قایمش کرد.
با نگرانی و اظطراب سمت مادرش رفت و دستشو روی صورتش گذاشت:
- مامان ؟ کاری که باهات نکرد؟ الان میبرمت اتاق خود-
+ دخترم؟ نکن...به خاطر من..اینکارو نکن!
- بریم اتاقت مامان.
با گریه و اشکایی که سعی میکرد به مادرش نشون نده ، تخت مادرش رو به حرکت دراورد.
❤🔥26🍓1