𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
247 subscribers
278 photos
10 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
« فاتیح فورتونا »
همیشه از دور مراقب خانوادش بوده اما به دلایلی از خانواده طرد شده.
حالا بعد از سالها برگشته و باید به عموش تو یسری نقشه ها کمک کنه.
ولی ایا تا اخرش کمک میکنه؟
#‌𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
🔥51
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هشتم تو همین فکرا بودم که اسمه و آلینا هم رسیدن. هر کدومشون یه گوشه نشسته بودن ولی من مدام راه میرفتم. - عمه میشه بشینی؟ + خودمم میخوام ولی نمیتونم..ایسو هنوز نرسیده! زنداداشم گفت: - شاید بیخیال شده و برگشته فادیمه +ن..نه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و نهم

هر جوری شده بود ارومم کردن.
دیگه ساکت شده بودم .
هیچی نمی‌گفتم.
همه داشتن حرف میزدن و من سرم داشت می‌ترکید.
دست خودم نبود و ناخودآگاه داد زدم:
+ ساکت شید...سرِ من داره می‌ترکه.
همشون با تاسف و ترحم نگاهم کردن.
برای چی اینجوری نگاهم میکنن؟
+ به من اینجوری نگاه نکنیددد!
نگاهشونو دزدیدن.
داداشم گفت:
- خب دیگه فادیمه ، بریم خونه.
+ من نمیرم. تا نبینمش جایی نمیرم.
- فعلا نمیتونی ببینیش ، هیچکس و نمیزارن کنارش‌.
از صبح هیچی نخورده بودم و بعد از این حرفش، دیگه جون نداشتم باهاشون مخالفت کنم.
البته که نمیرفتم ولی به زور هم که شده بردنم.

« یک هفته بعد »

« ایسو »
یه هفته گذاشته بود.
داداشم ،یعنی فاتیح، همه چیز و برام تعریف کرده بود.
بهم گفت که من تو یه دشمنیِ بزرگبه دنیا اومدم و بزرگ شدم ، گفت که بابام به خاطر همین دشمنی مرده .
این دشمنی اصلا به دلم ننشست.
انگار که تازه به دنیا اومدم و اصلا نمیخوام تو همچین جایی زندگی کنم ، دلم میخواست فرار کنم.
ولی باید کنار خانوادم باشم.
البته که ، گفتش که خانوادم چیکار باهام کردن..
به حرفای این کسی که میگفت داداشمه هم شک داشتم. واقعا داداشمه؟
گفتش که چندین ساله رفته بود و هیچکس سراغی ازش نگرفته بود ، الانم که دیده بود دارن زندگی من و خراب میکنن برای نجات من اومده بود که این اتفاقا افتاد و الان کمکم میکنه دیگه به اون زندگی برنگردم.
امروز قرار بود از اینجایی که هستیم بریم به روستای خودمون و بهم گفته بود احتمالا از کوچاریا ، یعنی دشمن یسریا رو ببینم و بهم معرفیشون کرد.
« فادیمه »
یه هفته گذشته بود .
هر روز به امید دیدنش میرفتم بیمارستان و اوناهم هر ردز به یه بهونه ای نمیزاشتن ببینمش.
میگفتن دست و پاش شکستن فقط ولی خب ..؟ نه انگاری‌.
اتفاق یا اتفاقای دیگه ای هم افتاده بود ولی مگه چقد بزرگ بود که نمیزاشتن حتی ببینمش؟
هر چیزی که بود،مطمئنا داداشم اینا میدونستن.
امروز داداشم گفت قراره بریم جایی و فورتونا هارو ببینیم.
بی قرار بودم و همش میپرسیدم ایسو هم حالش خوبه و میاد ولی خب هیچ جوابی نمیگرفتم...
در نهایت اماده شدیم و سوار ماشین راهی شدیم.
بعد از چند دقیقه مسیر جایی که چند تا ماشین که گمونم از ماشینای فورتوناها بود وایساده بودن پارک کرد‌.
از ماشین پیاده شدیم و همین که پیاده شدیم یه ماشین دیگه هم اومد‌.
شیشه هاش دودی بودن و نمیشد داخلشو دید ، صبر کردم که پیاده شن.
در سمت راننده باز نشد ولی تا در شاگرد باز شد اوروچ بدو بدو اومد و بهش کمک کرد که پیاده بشه.
باورم نمیشد...
ایسو بود و .. به این وضع افتاده بود.
دست چپ و پای راستش توی گچ بودن و سرش هم باند پیچی کرده بودن.
چشمام پر شدن و با قدم های اروم و لرزون سمتش رفتم..
هنوز نگاهش به من نیوفتاده بود و حواسش به اوروچ بود که گفت:
+ تو اوروچی اره؟
واسه چی اینو میپرسید؟
اوروچ هم طوری که انگار نمیخواست ما ، یا شایدم من متوجه بشم سرش و تکون داد.
چیشده؟
نگاهش به من افتاد.
با گریه گفتم:
+ ایسو ..؟
زیاد نزدیکش نرفتم ، که مبادا بغلش کنم و اون نتونه....
- فادیمه کوچاری؟
هم زمان که اشکام میریختن لبخندی زدم.
نگاهش تیز بود و انگار...چی بود تو چشماش؟
+ ایس...ایسو؟ چرا وایسادی اخ..اخه . بیا بشین اذیت میشی!
صندلی رو نشون دادم که اهمیتی نداد.
این چه رفتاری بود؟ اون..اون ایسو بود؟
تو همین حین در سمت راننده هم باز شد و یه مرد بور پیاده شد‌.
نگاه من روی ایسو بود و به خاطر اشکام تار میدیدم و نتونستم خیلی خوب قیافش و به خاطر بسپارم ولی همه ادمای اطرافمون با توجه یه اسمی رو به زبون اوردن.
"فاتیح"!
اسمش..اسمشو یادم اومد.
داداشِ بزرگتر ایسو بود که چند سال پیش رفته بود و... هیچوقت نگفت چرا رفته بود.
ایسو رفت و نشست...ولی نه رو صندلی که من نشون دادم.
همه نشستن و صندلی که من به ایسو نشون داده بودم خالی موند.
همه داشتن صحبتاشونو میکردن و انگار نه انگار که من اینجا مات و مبهوت وایسادم..
انگار وجود نداشتم.
آلینا دستم و کشید و من و سوار ماشین کرد.
خودشم سوار شد و به سمت کوچاری روند‌.
اشکام خشک نشده بودن.
به کوچاری که رسیدیم در و واسم باز کرد و پیادم کرد.
از پله ها هدایتم کرد که برم بالا.
به زور خودم و روی مبل انداختم.
آلینا یه لیوان اب واسم اورد و کنارم نشست‌.
- فادیمه؟ اینو بخور..حالت بد میشه!
+ آلی..آلینا ؟ ایسو..چش شده؟ چرا اونجوری رفتار کرد؟ تو..تو میدونی چیشده...نه؟
- آب بخور فادیمه . بخور بهت میگم.
مجبورا فقط برای اینکه بگه چیشده آب و از دستش گرفتم و خوردم.
2🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هشتم تو همین فکرا بودم که اسمه و آلینا هم رسیدن. هر کدومشون یه گوشه نشسته بودن ولی من مدام راه میرفتم. - عمه میشه بشینی؟ + خودمم میخوام ولی نمیتونم..ایسو هنوز نرسیده! زنداداشم گفت: - شاید بیخیال شده و برگشته فادیمه +ن..نه…
+ خب...بگو!
- میگم...آروم باش
کلافه چشمام و رو هم فشار دادم.
- فراموشی گرفته..هیچی یادش نمیاد...
"فراموشی گرفته"
"هیچی یادش نمیاد"
باورم نمیشد.
تو یه هفته چه بلاها که سرمون نیومد.
منم یادش نمیومد؟
یعنی برای همین بود اونجوری باهام رفتار کرد؟
حتما همین بوده. دلیل دیگه ای نداشته!
باید کمک کنم ایسو خاطراتشو به دست بیاره.
اما خودش میخواد اینو یعنی؟
ما خاطرات قشنگی با هم داشتیم ،
درسته از گذشتش چیز زیادی نمیدونم اما حداقل این چند وقت اخیر سختی های زیادی کشیده. یعنی راضیه اونارو دوباره به یاد بیاره؟ باید باهاش حرف بزنم....
«ایسو»
خواهر کوچاری اومد.
توی راهم حتی برام صندلی کشید احتمالا فکر می‌کنه من نمی‌دونم که بازیم داده .
خوبه داداش فاتیح همه چیزو برام توضیح داد.
توی فکر بودم که فاتیح صدام زد.
فاتیح:ایسو بیا عمو شریف کارت داره
با کمک فاتیح توی اتاقی رفتم که یه مرد روی مبل نشسته بود.
چندباری توی بیمارستان دیده بودمش و خودشو عموی من معرفی کرد ؛ کسی که انتقام خون پدرمو گرفته.
با دیدن من پاشد و بغلم کرد
عموشریف:ایسو برادر زاده عزیزم ببین این کوچاری های از خدا بی خبر چه بلایی سرت آوردن! اما...نگران نباش انتقامتو ازشون میگیریم .
ازم جدا شد و نشست اشاره کرد که ماهم بشینیم .
عمو شریف: همونطور که فاتیح برات تعریف کرد می‌دونی کوچاریا چه بلایی سرت آوردن و فادیمه کوچاری همچنان داره نقش بازی می‌کنه!
دست سالممو مشت کردم
فاتیح:عمو میگی چطوری انتقام بگیریم؟
شریف لبخندی زد
عموشریف:میگم بهتون
«دانای کل»
روزی که ایسو بهوش اومد:
فاتیح:عمو تو از اینکار مطمئنی؟
شریف: اگه دستکاری کردن حافظه ایسو منظورته البته کاملا مطمئنم فاتیحم . بزار روشنت کنم؛فادیمه کیه؟
خواهر عادل. کسی که عادل جونش بستس به جونش. فادیمه زجر بکشه عادل هم زجر میکشه.
علاوه بر اون کوچاری باید تقاص زمینایی که آتیش زده و نصف کارخونه رو به عنوان خون بها گرفته رو پس بده!
فاتیح:اما اینجوری ایسو اذیت میشه.
شریف:فاتیحم فاتیحممم! ایسو که چیزی یادش نمیاد بخواد اذیت بشه!
فاتیح:این یعنی سواستفاده از ایسو عمو!
شریف: نه این یعنی انتقام گرفتن به وسیله ایسو . بدش نمیاد مطمئن باش.

«فادیمه»
با اوروچ تماس گرفتم ، قرار شد با هم به ایسو کمک کنیم تا حافظه‌شو دوباره به دست بیاره.
اوروچ گفت باید خاطراتمونو دوباره براش تکرار کنم اما چطوری؟
داداشم صدام زد
+بله داداش
ــ فادیمه بیا باهم حرف بزنیم
به کنارش اشاره کرد.
بعد از اون اتفاقات این اولین بار بود که داداشم میخواست باهام حرف بزنه.
اشاره کرد کنارش بشینم نشستم کنارش بغلم کرد بغض کردم
ــ تاتارام منو ببخش که به حرف گوش ندادم. که تو این مدت مخالفت کردم با عشقتون، زیادی دشمنی رو بزرگ کردم اینطوری هم تو‌ و هم ایسو اذیت شدین.
اشکام ریختن قطره اشکی از چشم داداشمم چکید که فورا پاکش کردم
+اشکال نداره داداش تو همیشه خوب منو خواستی مهم اینه الان دیگه باهامون مخالفت نمیکنی .
ــ فادیمه‌م تو شوهرت میتونین جشن بگیرین و باهم زندگی کنین ، چرا انقد اذیت میکنی خودتو!
لبخندی زدم با یادآوری حافظه ایسو غم به دلم نشست
+اما داداش ایسو...
حرفمو قطع کرد
ــ میدونم حافظشو از دست داده اما نگران نباش تاتارام با کمک هم حافظه ایسو رو بر میگردونیم!
❤‍🔥52
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و نهم هر جوری شده بود ارومم کردن. دیگه ساکت شده بودم . هیچی نمی‌گفتم. همه داشتن حرف میزدن و من سرم داشت می‌ترکید. دست خودم نبود و ناخودآگاه داد زدم: + ساکت شید...سرِ من داره می‌ترکه. همشون با تاسف و ترحم نگاهم کردن. برای چی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهلم

از خواب که بیدار شدم ، بدون خوردن صبحونه موهام و شونه کردم.
داداشم قرار بود بره کارخونه و منم باید میرفتم.
اونجا میتونستم ایسو رو ببینم!
دوروز بود که ندیدمش و امروز، تصمیم گرفتم همه چیز و براش توضیح بدم و کمکش کنم حافظه‌ش رو به دست بیاره.
یه عالمه راجبش توی گوگل و سایتای مختلف خوندم و اکثرشون گفته بودن که بعد از چند وقت و با یاداوری یه سری چیزا از گذشته ، همه چیز یادش میاد.
باید تلاشمو میکردم!
لباسام و پوشیدم و دفترچه ازدواج و پشتم گذاشتم طوری که دیده نشه.
زنداداشم صدام کرد که بیرون رفتم:
- اوو فادیمه خانوم همیشه با حال خوب ببینیمت.
خندیدم.
- خب بشین صبحونه بخور.
+ اها ..زنداداش داداشم رفت؟
- کارخونه؟ داره اماده میشه بره
+ خبب...منم میرم
- واسهه چی؟
نگاهش کردم که خودشهمه چیزو فهمید و اروم گفت:
- خب چه بهونه ای داری؟
+ زنداداش...تو بهش بگو من فادیمه رو اماده کردم که باهات بیاد یه بادی به کلش بخوره دیگه
- هوووف از دست تو .
بوسی رو گونش گذاشتم که الینا با موهای شلخته و چشمایی که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده اومد.
+ صبحت بخیر عزیزممم
- اوهه..عمم خوشگل کرده که
خندیدم و چند تا لقمه خوردم.
داداشم صبحونه خورده بود که اومد و به زنداداشم گفت که داره میره‌.
- میگم عادیل
زن داداشم صداش کرد که سریع قیافه خودم و ناراحت کردم.
- فادیمه رو...من اماده‌ش کردم،ببرش با خودت یه بادی به کلش بخوره.
داداشم جوری که انگار نمیخواست قبول کنه نگاهمون کرد ولی بعد چند ثانیه گفت که میتونم باهاش برم‌.
بیرون که رفت سریع پریدم اسمه رو بوس کردم:
+ قربونت برم منن
- خدانکنه دختر. برو داداشت منتظره.
من بی خانواده نیستم.
اسمه رو دارم ، آلینا ، داداشم و...
یه دونه ایسو کمه!
اونم درستش میکنیم.
بدو بدو از پله ها پایین رفتم و البته حواسم بود که دفترچه سرجاش باشه.
توی ماشین هم اذیت بودم به خاطرش ولی خب حواسم بود...
وقتی رسیدیم ، پیاده شدیم و داداشم دستشو دور گردنم انداخت.
به سمت پله ها رفتیم و قلبِ من تند تند میتپید.
وقتی رسیدیم بالا ، دونفر بودن فقط.
اوروچ و ایسو و این؟
خوشحال کننده بود.
وقتی رسیدیم ، بلند شدن و سلام دادن.
اصلا نمیتونستم نگاهش کنم ولی اون همش نگاهش روی من بود. ولی نه نگاه همیشگی.
از این‌نگاهش چیزای خوبی نمیشد خوند...
به خودم تلنگر زدم.
فادیمه چیزی نیست...خب حافظه‌شو از دست داده!
با صدای اوروچ از فکر بیرون اومدم.
- خب کوچاری..بریم پایین ببین چیزایی که گفتم و .
داداشم نگران نگاهم کرد که چشمام و روی هم گذاشتم ، نفس عمیقی کشیدم که رفت.
تپش قلبم بیشتر شد‌.
گوشیش و برداشت و رفت توی گوشی.
چند دقیقه نشستم و بعد بلند شدم.
رفتم به سمت اون یکی میز و رو صندلی نشستم.
اول پشتمو بهش کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم که اروم بشم.
بعد چند تا چرخ با صندلی زدم که انگار عصابش خورد شد‌.
- نکن
شاکی بلند شدم که اونم بلند شد.هنوز کتم و در نیاورده بودم و دفترچه هم زیرش بود.
یکم اومدم جلوتر .
نگاهش هنوزم همون بود!
پوزخندی زد و جلو اومد..
اون جلو میومد و من هم عقب میرفتم..
تا جایی که دیگه به دیوار رسیدم.
بازم پوزخند زد و نگاهش...؟
دستشو کنارم رو دیوار گذاشت.
قلبم و حس نمیکردم.
با دستای لرزون دفترچه رو از پشتم در اوردم.
نگاه ریزی به دفترچه انداخت بعد زل تو چشمام..
به این نگاه ها عادت نداشتم و نتونستم به چشماش نگاه کنم.
+ای‌‌‌..ایسو
- هوم
+م...ما
- ما چی؟
نفس عمیقی کشیدم.
چشمام پر از اشک شد.
دفترچه رو بالا اوردم .
+ ما...یادت نمیاد؟
گوشیش زنگ خورد.
نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت:
- یادم نمیاد ... نمیخوام هم که یادم بیاد .
به گوشیش اشاره کرد.
- کارای مهم تری دارم ، فادیمه کوچاری!
بعد خیلی راحت پشت کرد بهم و..؟ رفت.
واقعا هم جوری رفت که انگار براش راحت ترین کار دنیا بود.
چرا اینجوری رفتار میکرد؟
مگه بهش چی گفتن؟
اشکام بی اختیار میریختن که صدای قدم های یه نفر و شنیدم.
سریع اشکام و پاک کردم و دفترچه رو دوباره قایم کردم.
داداشم و اوروچ اومدن.
داداشم نگاهی بهم کرد و ابروهاشو بالا داد.
سرم و پایین انداختم و هیچی نگفت.
اوروچ پرسید:
- ایسو رفت؟
نگاهم و دزدیدم و بازم سرم و پایین انداختم.
اوروچ نزدیکم اومد.
- فادیمه...یعنی بهتره بگم زن داداش
سرم و با شدت بالا اوردم و لبخند زدم.
بعد انگار که اشتباهی کردم به داداشم نگاه کردم که اونم ناراضی به نطر نمیومد.
اوروچ هم لبخندی زد و ادامه داد:
- همه چیز درست میشه. کم کم یادش میاد . دکتر بهش قرص داده و گفت خوب میشه. الکی خودت و ناراحت نکن که وقتی حافظه اون برگشت تو تموم نشده باشی.
❤‍🔥51
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و نهم هر جوری شده بود ارومم کردن. دیگه ساکت شده بودم . هیچی نمی‌گفتم. همه داشتن حرف میزدن و من سرم داشت می‌ترکید. دست خودم نبود و ناخودآگاه داد زدم: + ساکت شید...سرِ من داره می‌ترکه. همشون با تاسف و ترحم نگاهم کردن. برای چی…
سرم و به نشونه تایید تکون دادم.
هنوز غم تو وجودم بود ولی کلمه‌ی "زن‌داداش" ، زیادی قشنگ نبود؟
«ایسو»
بیرون از کارخونه وایسادم.
این دختره ول کن نیست!
حقیقتا وقتی کنارمه به حس آشنایی دارم آرامش دارم انگار برای همین عصبی میشم.
نباید کنار اون احساس آرامش کنم، آخه کی کنار دشمنش احساس آرامش می‌کنه؟ برعکسیا ایسو.
رفتم سوار ماشین شدم عمو زنگ زده بود برم خونه کارم داشت.
برای پیام اومد نگاه کردم مثل این چند روز شخصی بود به اسم آردا همش پیام میداد و ابراز نگرانی میکرد؛ اما اصلا یادم نمی اومد که کیه!
Arda:
ایسو داداش کجایی چرا جوابمو نمیدی؟ بخدا از نگرانی دارم دیوونه میشم حالتون خوبه؟
جوابشو ندادم که دوباره پیام داد
Arda:
تونستی فادیمه رو ببینی؟ حالش چطوره؟!ناز نمیتونه باهاش تماس بگیره!
اون فادیمه رو میشناخت؟! یعنی چی می‌دونه؟
این حرفا چه معنی میده؟
نمیدونم چرا حس کردم باید جوابشو بدم حتما من براش مهمم دیگه ، برای همین براش نوشتم
Iso:
متاسفانه من نمیتونم شما رو به یاد بیارم و حافظمو از دست دادم .
تا پیام ارسال شد همون شخص آردا نام زنگ زد با تردید جواب دادم
صداش خیلی نگران بود
_ ایسووو این چه چرت و پرتیه که میگی؟خیلی شوخیه مسخره ایه
+ولی من شوخی نمیکنم
ــ ایسو بسته اینو تمومش کن اصلا بامزه نیست
+آقای محترم من اصلا شما رو نمیشناسم که بخوام باهاتون شوخی کنم!
صداش رنگ غم گرفت
ــ واقعا منو نمیشناسی؟
+نه
ــ ایسو منم آردا رفیق صمیمیت
+چیزی یادم نمیاد ، نمیخوام هم که بادم بیاد
تماس قطع شد با تعجب به گوشی نگاه کردم چیشد یهو
یعنی من رفیق صمیمی داشتم؟یعنی یه زندگی به دور از دشمنی داشتم؟ همینجوری توی فکر بودم که یکی ضربه زد به شیشه ماشین نگاه کردم. اوروچ بود.
شیشه رو دادم پایین
ــ چیزی شده ایسو حالت خوبه سرت درد میکنه؟
+نه نه چیزی نیست خوبم
ــ میخوای بیام همرات تا خونه؟
+ خودم میرم تو برو درمانگاه
ــ باشه
اوروچ دکتر بود، انگار اصلا توی دنیای این دشمنی نبود.
رابطش با کوچاری ها خوب بود و اونا هم بیشتر از بقیه فورتوناها قبولش داشتن.
دیگه بی خیال فکر کردن شدم و راه افتادم سمت خونه.
-
روبه روی عمو نشستم منتظر فاتیح. ظاهراً عمو یه نقشه داره بالاخره فاتیح میاد و کنار من میشینه.
فاتیح:خب عمو بگو کارت چیه؟
عموشریف: می‌خوام کارخونه رو از چنگ کوچاریا در بیارم!
+چطوری؟
عمو لبخندی میزنه و به من نگاه می‌کنه.
عمو شریف:ببخشید برادرزاده عزیزم ولی زحمتاش با توعه
فاتیح:ایسو باید چیکار کنه؟
عمو شریف:فادیمه کوچاری رو بدزده
-
«دانای کل»
فاتیح کلافه تو اتاق راه می‌رفت. حس میکرد عموش داره زیاده روی می‌کنه، اگه ایسو فادیمه کوچاری رو بدزده عادل ایسو رو زنده نمیزاره، اگر هم بزارن وقتی ایسو حافظش برگرده داغون میشه!
نتونست توی اتاق بمونه رفت پیش شریف.
+عمو
ــ چیشده فاتیح؟
+این کار نمیشه بی خیال این شو
ــ چرا؟
+ایسو حافظش برگرده داغون میشه
ــ چرا انقد بزرگش میکنی فاتیح نگران نباش چیزی نمیشه
+اما کوچاری میکشتش
ــ کوچاری شوهر خواهرش و نمی‌کشه نگران نباش! الان هم برو بیرون فاتیح کلی کار دارم حوصله چرت و پرت گفتن تورو ندارم.
فاتیح از اتاق اومد بیرون اما حس کرد ایسو تند تند از پله ها می‌ره پایین.
چیزی شنیده بود؟
به خودش بیخیالی گفت.
یعنی باید بزاره ایسو این اشتباه رو بکنه؟
6🔥2
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهلم از خواب که بیدار شدم ، بدون خوردن صبحونه موهام و شونه کردم. داداشم قرار بود بره کارخونه و منم باید میرفتم. اونجا میتونستم ایسو رو ببینم! دوروز بود که ندیدمش و امروز، تصمیم گرفتم همه چیز و براش توضیح بدم و کمکش کنم حافظه‌ش…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و یکم

« ایسو »
حرفای عموم و فاتیح رو شنیدم ، ولی خب نمیفهمیدم راجب چی صحبت میکنن.
خب به راحتی میدزدمش.
بعدم چرا باید بعد برگشتن حافظم داغون بشم به خاطر این کار؟
افکارم و پس زدم.
اومده بودم فورتونا و اوروچ پیشم بود که پرسید :
- چرا تو فکری داداش کوچیکه؟
+ هیچ...یعنی..میتونم بهت اعتماد کنم؟
خندید که بعد چند ثانیه خنده‌ش جاشو به لبخند تلخی داد :
- هعی..یه زمانی تنها کسی که بهش اعتماد داشتی من بودم ..الان اینو میپرسی.
دستمو رو شونش گذاشتم.
+ خب...عموم گفته فادیمه کوچاری و بدزدم برای اینکه کارخونه رو ازشون بگیره..
- چی؟ عمو گفته؟ تو که اینکارو نمیکنی؟
+ چرا نباید بکنم؟ دشمنمونه!واسش دل نمیسوزونیم که!
تازه یادم افتاد که رابطه اوروچ با کوچاریا همچین بد نیست و ممکنه نقشمونو خراب کنه.
ولی هیچی به عموم نگفتم. هر چی باشه اوروچ داداشمه .
هوفی کشیدم و بلند شدم.
« فادیمه »
طبق معمول نشسته بودم و توی فکر بودم.
فکرای تکراری که بعضی وقتا ازشون قسر در میرفتم ،بعضی وقتا واسم تبدیل به جنگ میشدن ، حتی بعضی وقتا راه حلی هم براشون پیدا میکردم اما تموم نمیشدن که نمیشدن.
با صدای داداشم به خودم اومدم.
- دمنوشت سرد میشه
سرو تکون دادم و یکی از دمنوشم و خوردم.
+ اهه اینکه داغه
داداشم خندید.
گوشی داداشم زنگ خورد و از اونجایی که رو میز بود ، دیدم که اوروچه‌.
به خیال اینکه میخواد راجب ایسو چیزی بگه نزدیک داداشم شدم.
داداشم جواب داد ولی روی بلند گو نزاشت.
تموم سعیمو کردم که بشنوم چی میگه و انگاری موفق هم شدم.
- کوچاری ، عموم به ایسو گفته فادیمه رو بدزده برای اینکه کارخونه رو ازت بگیره.
ایسو ؟ منو بدزده؟
لبخندی از سر حرص و عصبانیت زدم.
داداشم تلفن و که قطع کردگفت:
- فهمیدم که شنیدی. فادیمه این چند روز تنهایی هیچ جا نمیری!
+ خب...
نتونستم بگم ولی خب...قطعا میرفتم.
فرصتی برای دیدن ایسو بود و نباید از دستش بدم!
بلند شدم و بدو بدو سمت اتاق الینا رفتم.
+ عشق عمه‌ش
الینا خندید
- چیزی شده؟
+ میرم سر اصل مطلب . ایسو به دستور عموش میخواد منو بدزده که کارخونه رو پس بگیره.بابات هم گفت که بیرون نرم که نتونه منو بدزده ولی خب نمیتونم نرم.. یعنی..خب میتونم ایسورو ببینم!
ولی ازطرفی هم نمیخوام داداشم کارخونه رو از دست بده.. من میرم بیرون ؛ توام مارو تعقیب کن و ببین من و کجا میبره... به داداشم بگو بیاد خودش نجاتم بده که کارخونه هم از دست نده.
- عمه..خطرناکه! اگه بفهمن چی؟ اگه بابام ببینه هم من و هم تو توی خطریم نمیتونه طاقت بیاره که!
+ هیچی نمیشه دختر! با احتیاط عمل میکنیم کسی نمیفهمه‌
آلینا هوفی کشید
- از دست تو!
یکم نشستیم و بعد از اینکه داداشم رفت ، تصمیم گرفتیم کم کم بریم.
وقتی دیدیم زنداداشم تو اشپزخونه‌ست و دیدی بهمون نداره ، قایمکی از در بیرون رفتیم و پله هارو بدو بدو پایین اومدیم .
با ماشین تا نزدیکی پل سنگی رفتیم.
+ خب ببین ، من الان میرم و احتمالا با ماشین میبرمت ، با فاصله زیادی توام بیا پشت سرمون ، تو ماشین سرشو گرم میکنم.
با استرس باشه ای گفت.
پیاده شدم و نزدیک پل سنگی رفتم‌‌.
ماشین خودش بود . سرم و پایین انداختم طوری که انگار حواسم نیست.
- هیی . دخترِ کوچاری‌ .اینجاها تنها واست خطرناکه ها.
طوری که انگار تازه متوجهش شدم سرم و بالا اوردم و تازه متوجه شدم چقد دلم براش تنگ شده‌‌.
« ایسو »
خودش با پای خودش اومده بود تو تله‌.
انگاری چشماش پر اشک بود ‌.
- ای بابا کارم سخت شد توام که همش اشکت دم مشکته! بیخیال دختر کوچاری.
با قدم های اروم سمتش رفتم و محکم بازشو گرفتم که مقاومتی نکرد ، پس یکم اروم تر گرفتم.
کشیدمش سمت ماشین اما هیچ مقاومتی نمی‌کرد.
این عادی بود یعنی؟
آها نیست که فکر می‌کنه من هنوز نفهمیدم حتما برای همونه.
سوار ماشین شد دروبستم فکر میکردم سخت تر باشه ، فاتیح خیلی شلوغش کرده بود کلی هم پیام داده بود که اینکارو نکن .
خودمم سوار ماشین شدم و راه افتادم.
جایی که عمو ادرسشو فرستاده بود مسیر خیلی برام اشنا بود.
ــ ایسو میتونم باهات حرف بزنم؟
+نه ترجیح میدم ساکت باشی .
ــ اما من می‌خوام باهات حرف بزنم
+خب من نمی‌خوام باهات حرف بزنم !
ــ چرا نمیخوای؟ ایسو ما همدیگه رو دوست داشتیم!
پوزخندی زدم
+داشتیم یا فقط من داشتم
ــ منظورت چیه؟
+ببین دختر کوچاری الان من تورو دزدیدم ،در واقع دلم نمی‌خواد دست و پاها و دهنتو ببندم و توام مجبورم نکن اینکارو بکنم ، تا میرسیم ساکت باش .
ــ ایسو ولی من باید بفهمم چرا ازم دوری میکنی!
8
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهلم از خواب که بیدار شدم ، بدون خوردن صبحونه موهام و شونه کردم. داداشم قرار بود بره کارخونه و منم باید میرفتم. اونجا میتونستم ایسو رو ببینم! دوروز بود که ندیدمش و امروز، تصمیم گرفتم همه چیز و براش توضیح بدم و کمکش کنم حافظه‌ش…
با شتاب سمتش برگشتم و تقریبا توی صورتش غریدم
+دلیلی محکم تر از این که دختر قاتل بابامی؟
حس کردم بغض کرد.
روشو برگردوند سمت شیشه و دیگه هیچی نگفت.
شاید تند رفتم ، اما مهم نیست.
اگه مهم نیست واسه چی ناراحت شدم؟ واسه چی از دست خودم عصبیم؟
چشمامو روی هم گذاشتم.
این مسیر چقدر آشناست!
یهو تصویر یه کامیون توی سرم شکل گرفت که با شتاب خورد به ماشینم.
مثل یه خاطره!
ماجرای همون تصادفم بود !
سردرد بدی گرفتم.
زدم کنار و با دو دستم سرمو گرفته بودم و فشار میدادم.
فادیمه برگشت سمتم نگران بهم نگاه کرد
ــ چیشدی ایسو؟
محو چشماش بودم. چقدر قشنگن! ولی نگرانن. الان برای من نگرانه؟ یعنی این هم ساختگیه؟
ولی خیلی واقعیه!
فادیمه با نگرانی داشت حرف میزد و من انگار متوجه هیچ کدوم نمیشدم.
ـــ ایسو چی شده سرت درد می‌کنه؟بیا بریم دکتر اصلا برو اونور خودم میرسونمت بیمارستان!
دستاشو گذاشته بود روی دستام تازه متوجه شدم دستاشو پس زدم و اخم کردم.
+لازم نیست تو نگران من بشی!
خواستم ماشینو روشن کنم ولی با این سردرد وحشتناک مگه میشد رانندگی کرد؟
باید چیکار کنم
ــ میخوای من بشینم؟
+تو بشینی فکر کردی من خرم؟
ــ چرا اینجوری میگی؟
+کدوم گروگانی رو دیدی که خودش خودشو ببره جایی که گروگان گیر میخواد؟
ــ خب من میشم اولیش!
پیاده شد و در سمت منو باز کرد دستمو گرفت و منو کشوند بیرون و خودش نشست پشت فرمون!
ناچار رفتم اون طرف نشستم
+چرا اینکارو میکنی
لبخند تلخی زد
ــ شاید چون گروگان عاشق گروگان گیره
این همه صداقت توی حرفاش دروغه دیگه اره؟
ــ بزار ادرسو بهت بگم
+لازم نیست می‌دونم این راه به کجا میرسه
«فادیمه»
داشت می‌رفت ییلاق.
یعنی امکان داره چیزی یادش اومده باشه که حالش اونجوری شد؟!
من و؟!
چقد طول میکشید که یادش بیاد؟
مدت زمان زیادی نگذشته ولی همچنان نمیتونم صبر کنم .
دارم اذیت میشم.
بیخیال به سمت ییلاق روندم .
8
خب بریم وانشات؟
😭21💔1
𝖭𝖺𝗆𝖾 : #𝗌𝗂𝗋𝗋𝗂𝗇_𝗂𝗌𝗆𝗂_𝖣𝖾𝗆𝗂𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍 : وانشات

نور صبح مثل یه تکه شیشه‌ی شکسته از پنجره‌ی اتاق تئومان لغزید و افتاد روی زخمی که تا بازوی چپش کشیده بود؛ یادگار تصادف موتورسیکلت سه هفته پیش که نزدیک بود زندگیش تموم شه.
از نظر جسمی خوب شده بود؛ دکترا گفته بودن «خوش شانسی، فقط چند تا بخیه مونده و گچی که الان دیگه بازش کردی».
ولی یه چیزی توی وجودش داشت پاره‌ش می‌کرد، نخ به نخ جدا می‌شد.
هنوز اون شب تصادف رو واضح یادش بود. دعواش با باباش.
اینکه دست هاکان چطور بالا اومد، اون واکنش غریزی که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه ولی بهش عادت کرده بود؛ و بعد اون خشم داغ و وحشی که وجودش رو می‌سوزوند.
اولین بار توی زندگیش بود که جلوش وایساده بود.
"دیگه ازت نمی‌ترسم بابا"این رو با صدای لرزون ولی محکم گفته بود. و درست گفته بود ؛ چون یه جسارت لحظه ای پیدا نکرده بود ، طعم چیزی رو چشیده بود که تا قبلش نمی‌شناخت. عشق برادری!
آراس. بچه‌ای که اولش برای اذیت کردن، له کردن، تبدیل کردنش به یه اسباب‌بازی درجه یک توی جنگ بی‌پایانش با دنیا نزدیکش شده بود . ولی یه جایی همه چیز وارونه شد. آراس بهش مثل یه دشمن نگاه نکرده بود، نه برای تسخیر، بلکه به عنوان یه خانواده.
وقتی بچه‌های مدرسه‌های دیگه دعوا راه می‌نداختن، ازش محافظت کرده بود.
وقتی می‌گفت «برادرم»، با اون گرما توی صداش، تا عمق جاهایی که تئومان سال‌ها توی درونش قفل کرده بود نفوذ می‌کرد.
"این فقط یه بازیه"
تئومان صدها بار خودش رو قانع کرده بود.
داری یه نقش بازی می‌کنی تا اعصابش رو بهم بریزی.
ولی هر دروغ سنگین‌تر از قبلی می‌شد، چون وقتی با آراس بود، احساس می‌کرد بالاخره می‌تونه اون کسی باشه که واقعاً هست ؛ کسی که براش ارزش قائلن، دوستش دارن، بدون اینکه چیزی توقع داشته باشن. تفاوت بین این احساس و زندگی خودش، مثل یه چاقو توی سینه‌ش بود: پدری که بدون هیچ دلیلی دوستش نداشت، کتکش می‌زد، تحقیرش می‌کرد، انگار که وجودش خودش یه گناه بود.
خانواده‌ای که مجبورش کرده بود دیوارهایی بسازه به بلندی که برای همه دست نیافتنی باشن.
اون شب سوار موتور شده بود و رونده بود تا وقتی که دنیا تبدیل به نوارهایی از نور و سایه شده بود. سریع‌تر، سریع‌تر، موتور رو تا مرز توانایی‌ش حرکت داده بود، کنترل رو از دست داده بود و به یه ماشین پارک شده کوبیده بود.
حالا هفته‌ها گذشته بود، درد جسمی رفته بود ولی چیزای عجیبی شروع شده بود. صداها ؛ صداهایی که نمی‌شناخت ولی به طرز باورنکردنی گرم بودن .
توی لحظه‌های تصادفی توی ذهنش می‌پیچیدن.
"دمیـر، بیا اینجا عزیزم."
"دمیر، نهار رو میز هست."
"لباسات رو کثیف نکن."
" بازم توی گِل بازی کردی دمیر؟" وقتی توی راهرو مدرسه راه می‌رفت، موقع شام خوردن، وقتی توی تاریکی به سقف خیره می‌شد، این صداها می‌اومدن.
با خودش گفته بود «این عذاب وجدانه».
چون نقش برادر گم‌شده‌ی آراس رو اونقدر باورپذیر بازی کرده که ذهنش داره تنبیه‌ش می‌کنه.
"دمیر" اسم برادر گم‌شده‌ی آراس بود. برای همین تئومان یه تصمیم گرفته بود، بازی رو تموم می‌کنه، ارتباطش با آراس رو قطع می‌کنه و برمی‌گرده به همون آدم قوی و نشکن همیشگی. چون ضعیف بودن خطرناکه ؛ این رو از بچگی یاد گرفته بود، وقتی نمی‌تونست از خودش در مقابل باباش دفاع کنه، تبدیل به یه قلعه برای بقیه شده بود.
ولی آراس توی این دیوارها ترک پیدا کرده بود و تئومان از خودش متنفر بود که اجازه داده این اتفاق بیافته.
بعد صداها قطع شدن.
اولش خیالش راحت شد ؛ بعد از هفته‌ها نجواهای مداوم، سکوت یه نعمت بود.
ولی زود متوجه شد که داره دلش براشون تنگ می‌شه، اون گرمایی که مثل یه پتو دورش می‌پیچید رو از دست داده بود.
اون موقع بود که خواب‌ها شروع شدن.
اولش یه پسر کوچولو با موهای قهوه‌ای ، آراسِ کوچیک‌تر، با اون چشم‌هایی که انگار ماه رو از آسمون پایین کشیده.
بعد یه زن با موهای بلند مشکی، صورتش توی سایه پنهان بود ولی صداش مثل عسل و ستاره بود، پر از عشقی که تئومان حتی وقتی می‌دونست برادر آراسه هیچوقت حس نکرده بود.
بعدش یه مرد با موهای بلوند مثل خودش، صورتش دیده نمی‌شد ولی مهربون بود، با لبخندی که توی تاریکی حس می‌شد، با صدای محکم و آروم.
توی هر خواب تئومان خودش رو کوچیک حس می‌کرد، مثل یه بچه که به غول‌هایی نگاه می‌کنه که بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستشون داره.
"شماها کی هستید لعنتیا؟"
هر بار که بیدار می‌شد زمزمه می‌کرد، بالشتی رو که از اشک‌هایی که نمی‌دونست چرا می‌ریزه خیس شده بود، محکم می‌فشرد.
"چرا اینقدر دلتنگتون میشم؟"
6❤‍🔥1
داشت تیکه‌پاره‌ش می‌کرد ولی هنوز نمی‌دونست.
فردا توی مدرسه، آراس اون رو کنار حوض حیاط پیدا کرد که داشت سنگ پرت می‌کرد توی آب.
«یعنی چی... هیچوقت تا حالا اینقدر آروم و ساکت ندیدمت!»
گفت و نشست کنارش.
«یادته اون روزا که می‌رفتیم پشت مدرسه از اون درخت بلوط قدیمی بالا می‌رفتیم؟ تو همیشه می‌گفتی گردنم می‌شکنه ولی هیچوقت نشکست، نه؟»
تئومان با تعجب بهش نگاه کرد. نه درخت بلوط رو یادش می‌اومد، نه هیچ ماجراجویی‌ای با آراس. ولی توی سینه‌ش یه دلتنگی عجیب حس می‌کرد ؛ نه حسادت، نه میل به تصاحب چیزی که آراس داره، یه چیز عمیق‌تر، چیزی که مثل برگشتن به خونه بود.
«از پدر و مادرمون برام بگو،»
تئومان گفت، انگار که صداش مال خودش نیست.
صورت آراس برق زد.
«بابا... مثل تو بود. آروم، پر از عشق اگه صبح زود بدون اینکه بهش بگیم می‌رفتیم بیرون کلاغ‌ها رو تماشا کنیم، یه کم سخت‌ میگرفت ولی همیشه با اون لبخندش می‌بخشید. موهاش مثل موهات بود ، بلوندی که توی آفتاب می‌درخشید.
ولی تو چشم‌هات و حالت رو از مامان گرفتی؛ نرم‌، مهربون‌. اون مثل یه فرشته بود، موهاش مثل من تیره بود، صداش می‌تونست هرکسی رو آروم کنه. حتی اگه سخت‌گیر بود، می‌دونستی که چون خیلی دوستت داره این کارو می‌کنه. هردوشون ما رو از هر چیزی توی دنیا بیشتر دوست داشتن، خیلی خیلی زیاد.»
تئومان به زور لبخند زد، ولی توی وجودش یه امید مثل سیل داشت بالا می‌اومد، امیدی که همیشه سرکوبش کرده بود.
"چی میشد اگه واقعاً برادرش باشم؟ چی میشد اگه ظلم بابام به خاطر من نباشه، به خاطر این باشه که من اصلاً پسرش نیستم؟"
اون شب به سمتی رفت که همیشه ازش فرار کرده بود، اتاق باباش. دستاش اونقدر می‌لرزید که نتونست دستگیره‌ی در رو بچرخونه، سه بار برگشت و دوباره اومد تا وقتی که فهمید نیاز به جواب داره و اون رو هل داد جلو.
اتاق بوی چرم و فلز سرد می‌داد، بوی قدرت و کنترل.
توی کمد، پشت کت‌های هاکان، یه چیزی پیدا کرد ، یه گاوصندوق فلزی سنگین.
همه رمزهایی رو که به ذهنش رسید امتحان کرد؛ تولد مامانش، سالگرد عروسیشون، تولد باباش.
هیچکدوم درست نبود. بعد یه چیزی به ذهنش رسید. لیلا. تولد خواهرش.
هاکان همیشه مثل یه شاهزاده خانم باهاش رفتار می‌کرد، در حالی که تئومان تقریباً فراموش شده بود. تاریخ رو وارد کرد و با یه کلیک آروم، گاوصندوق باز شد.
وقت خوندن همه چیز رو نداشت . هاکان مثل همیشه بی‌صدا حرکت می‌کرد، هر لحظه ممکن بود برگرده. تئومان گوشیش رو درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن از مدارک داخل. بعد اون رو دید؛ یه عکس.
دو تا بزرگ‌سال، با صورت‌هایی که گرمای غیرقابل توضیحش داشت سینه‌ش رو می‌سوزوند، کنارشون دو تا بچه که دقیقاً خودش و آراس رو تداعی می‌کردن.
با دستای لرزان عکس رو گذاشت توی جیبش، همراه با یه گردنبند نقره‌ای که دقیقاً مثل همونی بود که آراس هر روز می‌انداخت!
همون موقع صدای مامانش رو از راهرو شنید: «هاکان، چرا اینقدر زود اومدی؟»
تئومان گاوصندوق رو کوبید و سعی کرد همه چیز رو سرجاش بذاره. وقتی برگشت که بره بیرون، نزدیک بود به باباش که مثل یه سایه‌ی سنگی جلوی در ایستاده بود، بخوره.
«توی اتاق من چیکار می‌کنی؟» صدای هاکان تیز و خطرناک بود ، همون صدایی که همیشه قبل از درد می‌اومد.
چشم‌های تئومان به زمین افتاد، خاطرات سال‌ها آزار توی شکمش پیچ می‌خورد.
«من... کلید ماشین جدید رو می‌گشتم بابا. می‌خواستم برونم.» صداش اونقدر می‌لرزید که گفتن کلمات واسش سخت بودن.
«بهت نگفتم اون ماشین مال تولد هجده سالگی لیلاست؟»
هاکان با صدای بلند فریاد زد، چشم‌هاش مثل تکه‌های یخ بود. تئومان آماده‌ی ضربه شد ، می‌دونست میاد، یاد گرفته بود منتظرش بمونه.
ولی هاکان فقط بهش نگاه کرد، دستش می‌لرزید انگار دیگه قدرت کتک زدن نداره.
«برو گمشو بیرون. و اگه دوباره اینجا گیر بیفتی یا حتی به اون ماشین دست بزنی، می‌کشمت!»
تئومان با عذرخواهی به اتاقش فرار کرد و در رو پشت سرش قفل کرد. عکس و گردنبند رو پهن کرد و عکس‌های مدارک رو باز کرد.
وقتی به صورت‌های توی عکس نگاه کرد، یه چیزی توی وجودش پاره شد.
خاطرات مثل آتش توی مغزش منفجر شدن ؛ درخشان، دردناک و غیرقابل انکار.
دویدن توی مزرعه با بچه‌ای که شبیه آراس بود.
دستای یه زن که موها رو از پیشونیش کنار می‌زد.
یه مرد که بستن بند کفش رو بهش یاد می‌داد.
"دمیر، آروم راه برو عزیزم."
"دمیر، بهت افتخار می‌کنم."
بعد خاطرات نزدیک‌تر ؛ داد زدن، درد، صدای فلزی که داشت خرد می‌شد.
"بیدار شو خواهش می‌کنم بیدار شو عزیزم."
"کمکش کنید، خیلی زخمی شده." تئومان سرش رو گرفت، مطمئن بود داره می‌ترکه، اشک از صورتش می‌ریخت، صداش از درد می‌لرزید. «چرا؟ چرا؟ چرا؟»
3🔥2❤‍🔥1
همونطور که سرش رو گرفته بود، افتاد روی زمین، در با صدای بلند باز شد.
مامانش، شبنم، اونجا ایستاده بود، لیلا پشتش، هردوشون با وحشت بهش نگاه می‌کردن.
«تئومان؟ عزیزم، چی شد؟»
شبنم یه قدم جلو رفت ولی تئومان عقب کشید.
«به من نزدیک نشو!» داد زد، لرزید.
«پسرم...» اشک از چشم های شبنم جاری شد.
لیلا پشتش خشکش زده بود، دستش روی دهنش بود، چشم‌هاش از تعجب گرد شده بود ؛ هیچوقت قُلش رو اینطوری ندیده بود، اینقدر تکه‌پاره، حتی بعد از بدترین عصبانیت‌های باباش.
«دیگه منو اون صدا نکن!»
تئومان فریاد زد و به دیوار تکیه داد و عقب رفت.
«من کیم؟ اونا کین؟ تو کی؟»
شبنم به زانو افتاد، انگار که داره خفه می‌شه، دستش رو به سمتش دراز کرد.
«چی می‌گی تو پسرم؟ من مادرتم ! تو اون پسر قشنگی هستی که توی رحمم حملش کردم، تا جایی که تونستم بزرگش کردم!»
تئومان با شدت سرش رو تکون داد، همچنان سرش رو گرفته بود.
«نه!»
«تو نیستی، اون بابام نیست، اونم دوقلوم نیست!»
«نه؟ اینا همه دروغه ! همه‌ش!»
«دروغ»
«همه‌ش»
«همه چیز دروغه»
همچنان کلمات رو تکرار می‌کرد، می‌لرزید، انکار می‌کرد، در حالی که روحش داشت فریاد می‌زد که این جا هیچوقت خونه‌ش نبوده.
شبنم التماس می‌کرد، گریه می‌کرد، پسرش رو صدا می‌کرد تا اینکه یه کلمه اون رو از مرز عبور داد.
«پسرم»
«بس کن! فقط بس کن!»
اون موقع بود که بهش نگاه کرد، مثل یه بچه‌ی گم‌شده توی دنیایی که نمی‌فهمید و برای یه لحظه شبنم ساکت شد.
توی اتاق صدای تیک‌تاک ساعت دیواری به گوش می‌رسید.
«اسم من چیه؟»
صداش تقریباً شنیده نمی‌شد، شکسته و توخالی.
شبنم بدون معطلی جواب داد: «پسرم تو تئومانی-»

«نه!»
کلمه رو تا وقتی که گلوش سوخت فریاد زد.
«نه، نه، نه!» گفت و به سرش می‌کوبید.
«نه!»
«اسم من تئومان نیست!»
«اسم من تئومان نیست!»
«نیست!»
«نیست!»
«نیست!»
با هر کلمه‌ای که می‌گفت، محکم‌تر به سرش می‌کوبید.
دوباره فریاد زد، خشمی که با نیاز ناامیدانه به حقیقت قاطی شده بود. شبنم بهش نگاه کرد، صورتش کاملاً فرو ریخت و بالاخره شکست.
«دمیر!»
اسم مثل زخم از لباش بیرون پرید و جلو خم شد و دستاش رو روی دهنش گذاشت، گریه می‌کرد.
لیلا توی شوک بود، چشم‌هاش پر از اشک، نگاه می‌کرد.
دمیر؟ دمیر دیگه کی بود؟ چرا به دوقلوش با یه اسم دیگه خطاب می‌شد؟ نمی‌فهمید چرا، ولی احساس می‌کرد نیمی از روحش کنده شده.
تئومان بی‌حرکت موند، همه‌ی جنگ درونش تموم شده بود. چشم‌هاش خالی و توخالی، بلند شد و بدون اینکه کلمه‌ای بگه از کنار مامان و خواهرش رد شد.
نمی‌دونست کجا داره می‌ره - فقط باید از این زندگی که روی دروغ ساخته شده بود فرار می‌کرد، از خانواده‌ای که چیزی رو که حتی نمی‌تونست اسمش رو ببره ازش دزدیده بودن.
ساعت‌ها راه رفت، پاها خودشون حرکت می‌کردن، از خیابون‌هایی که همیشه می‌شناخت ولی الان غریب دیده می‌شدن گذشت. بعد ایستاد. جلوش یه دری بود که هیچوقت بهش نزده بود، ولی دستش مثل اینکه فکر خودش رو داره حرکت کرد، به در کوبید، با نیرویی فروتن که شنیده بشه.
در باز شد و بالا نگاه کرد. موهای بلند قهوه‌ای تیره که مثل چوب براق می‌درخشید. چشم‌های قهوه‌ای گرمی که انگار مستقیم توی قلب شکسته‌ش نگاه می‌کردن. پوست روشن نرم و صورتی که انگار جواب همه‌ی سوالهاش بود.
«Deniz kizi !»
از وقتی خونه رو ترک کرده بود، اولین بار قلبش یه ضربان محکم و یه‌دست زد و فقط برای یه لحظه، به چشم‌های خالیش جان بخشید.
❤‍🔥51
بفرمایید🙂‍↔️
خودم که دلم واسه مظلومیت تئومان سوخت😂😭
دیدید رفت پیش دنیز؟!

حیف ادامه‌شو ننوشته و نصفه گذاشته تقریبا🫠
بفرمایید نظراتتون ، و اینکه واسه ترجمه فن‌فیک اگه چیزی مدنظرتون هست بگید👀
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
2😭1
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
❤‍🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و یکم « ایسو » حرفای عموم و فاتیح رو شنیدم ، ولی خب نمیفهمیدم راجب چی صحبت میکنن. خب به راحتی میدزدمش. بعدم چرا باید بعد برگشتن حافظم داغون بشم به خاطر این کار؟ افکارم و پس زدم. اومده بودم فورتونا و اوروچ پیشم بود که پرسید…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و دوم

«دانای کل»
الینا ماشین ایسو رو تعقیب میکرد‌. وقتی فهمید به سمت ییلاق میرن به اوروچ خبر داد و با خودش فکر میکرد که شاید باید اول به باباش بگه؟
تا اوروچ خودشو برسونه ایسو و فادیمه رسیدن ییلاق رفتن داخل.
الینا بیرون منتظر اشاره فادیمه بود
تا عادل رو خبر کنه؛البته نمیدونست ایسو دست و پاشو واقعا بسته یا نه؟
وقتی منتظر بود سرشو گذاشت روی فرمون و چون طولانی شد خوابش برد.
اوروچ ماشین الینا رو دید، با لبخند سمت ماشین الینا رفت.
خوشحال بود از اینکه همون دکتر باهوش و زیبا الان کنارشه،البته نه اونجوری که میخواد‌
این موضوع ایسو و فادیمه باعث نزدیکیشون شده بود.
شاید یه روز بتونه حرف دلش رو به الینا بزنه!
از شیشه نگاهی به داخل انداخت، با دیدن آلینا که خوابش برده لبخندش عمیق تر شد.
با احتیاط درو باز کرد و سوار شد آروم ، طوری که الینا بیدار نشه موهاشو از توی صورتش کنار زد.
یه دفعه الینا چشماشو باز کرد و اوروچ هول زده دستشو کنار کشید. الینا نگاهشو از اوروچ برنداشت
اوروچ سعی می‌کرد جو رو عوض کنه .
ــ بنظرت فکر فادیمه موثر بوده؟ ایسو چیزی یادش اومده؟
الینا صاف نشست و نگاهشو به در خونه دوخت
+امیدوارم چیزی یادش اومده باشه
«ایسو»
باور اینکه فادیمه واقعا با پای خودشاومد به همون آدرس سخت بود.
یعنی از اینکه گروگانه ناراحت نیست؟
نگاهی بهش انداختم، بی صدا روی مبل نشسته بود.
و چقدر عجیب ، با تعریفای داداشم نباید انقدر اروم میبود!
انگاری آروم بودنش هم برای من عذابه!
+گشنت نیست؟
ــ مگه گروگانا هم چیزی میخورن؟
دلخوره الان؟ مگه راضی نبود؟
چیزی نگفتم رفتم توی آشپزخونه و تنها موادی که برای درست کردن بود مواد دلمه بود ، فکر کنم داداشم گذاشته بود.
+دلمه دوست داری؟
حس کردم رنگ نگاهش عوض شد
+دیگه چه دوست داشته باشی چه نداشته باشی تنها چیزی که میشه درست کرد دلمه‌ست!
شروع کردم به درست کردن مواد که فادیمه هم اومد کنارم
ـ گوشیتو بده
+برای چیته میخوای داداشتو خبر کنی؟
ــ نترس داداشمو خبر نمیکنم
گوشی رو دادم دستش.
سرک کشیدم ببینم داره چیکار می‌کنه، دنبال یه آهنگ بود ظاهراً پیداش کرد و گذاشتش.
چقدر اشناست!
اومد کمکم دلمه ها رو پیچید یهو شروع کرد به خوندن.
یه تصویر آشنا ، یه تصویر مبهم دوباره توی سرم شکل گرفت!
توی خونه فادیمه داشت آهنگ میخوند منم همراهیش میکردم و...
دوباره اون سردرد اومد سراغم!
با عصبانیت به فادیمه گفتم
+میشه نخونیییییی
حس کردم ناراحت شد، برای یه لحظه از خودم متنفر شدم.
با اون حال باز هم نگران من بود توی جعبه قرص برام دنبال مسکن میگشت.
انگار که پیدا کرد به سمتم اومد قرصو داخل دهنم گذاشت و لیوان ابو روی لبم گذاشت.
این همه نزدیکی باعث شده بود تپش قلب بگیرم. چه مرگم شده؟
سرمو بهش نزدیک تر کردم متوجه شد تکون نخورد؛ به فرمان مغزم نه به فرمان قلبم انگار داشتم پیش میرفتم. قلبم چی میخواست؟
فاصله خیلی کمی باهاش داشتم اگه حرف میزدم صورتمون به هم برخورد میکرد، چشماشو بست یهو گوشیم زنگ خورد، به خودم اومدم.
با نهایت سرعتی که داشتم ازش فاصله گرفتم.
ایسوی احمق!
چه مرگته میخواستی دشمنتو ببوسی؟ اونم وقتی دزدیدیش؟ گوشی رو از جیبم در آوردم عمو شریف بود ، تماسو وصل کردم .
+جانم عمو
ــ چیکار کردی ایسوم؟
+دختره رو دزدیدم اوردمش جایی که گفتی
ــ آفرین ایسوم حالا باید عادیل رو در جریان بزاریم
+چطوری؟
ــ به عکس از دختره برام بفرست دست و پاش که بستس درسته دیگه!؟
نگاهی به فادیمه انداختم که دلمه ها رو میچید توی قابلمه ، دستاش میلرزیدن!
+اره اره عمو خیالت راحت
یعنی الان باید دست و پاها شو میبستم؟
ایسو چرا انقدر دلرحمی به خرج میدی، اصلا باید از همون اول دست و پاها شو میبستی؛ نه که بگی بیا باهم دلمه درست کنیم!
با لحنی که خودمم از سردیش تعجب کردم گفتم:
-بشین رو صندلی می‌خوام دست و پاهاتو ببندم عکس بفرستم برای داداشت.
«فادیمه»
با این حرفش دستام یخ کردن! داداشم اینجوری اذیت میشه.
بفرما فادیمه خانم اینم نتیجه بدون هماهنگی کار کردنت!
حالا چیکار کنم وقتی دید من حرکت نمیکنم خودش اومد نزدیک دستمو گرفت نشوندم روی صندلی.
از یکی از اتاقا طناب اورد و روی صندلی نشوندم.
باید به الینا خبر بدم!
+ میگم...چیزه..قبلش دستشویی میتونم برم؟
هوفی کشید‌.
- گروگان گرفتیم یا پرنسس! بیرونه ، پاشو برو زود بیا.
بلند شدم و بدو بدو رفتم،حواسم بود پشت سرم نیاد و نیومد.
کله پوک تر از این حرفا بود!
ماشین الینا رو دیدم و.. پشتشم یه ماشین بود.
ماشینِ اوروچ.
🔥61
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهل و یکم « ایسو » حرفای عموم و فاتیح رو شنیدم ، ولی خب نمیفهمیدم راجب چی صحبت میکنن. خب به راحتی میدزدمش. بعدم چرا باید بعد برگشتن حافظم داغون بشم به خاطر این کار؟ افکارم و پس زدم. اومده بودم فورتونا و اوروچ پیشم بود که پرسید…
او اووو!
وقتی فهمیدم دارن نگاهم میکنن ، با دستم اشاره کردم وقتشه که به داداشم زنگ بزنه و هماهنگ کنه.
منم باید وقت تلف میکردم که اول الینا به داداشم بگه!
ابی به دستم زدم و اومدم داخل.
دستم و به لباسم کشیدم تا خشک بشه و سمت صندلی رفتم ولی روش ننشستم.
مظلوم گفتم:
+ عومم...قبلش..نمیشه دلمه رو بخوریم بعد؟
پوزخندی زد:
- زیادی ازت پذیرایی کردم !
واقعا خورد توی ذوقم و لبخندم از بین رفت‌.
انگار متوجه شد ، پرسید:
- دلمه دوست داری؟
چه سوال عجیبی!
چه حیف که داره اینو ازم میپرسه‌.
حیف اونهمه خاطره مون که فراموش کرد‌...
چشمام پر از اشک شده بودن و منم جلوی خودم و نمیگرفتم.
+ آره..زیاد!
روش و اونوری کرد . نمیدونم خندید یا چیکار کرد .
- هنوز که نپخته. یکم باید منتظر بمونی..
+ خب میمونم
سرش و تکون و داد و رفت تو گوشیش..
ایول ، یادش رفت که باید دست و پام و ببنده و وقت خریدم!
ساعت و که نمیدیدم ، ولی فکر کنم حدود نیم ساعت نشستیم .
نه حرفی میزدیم ، نه صدایی بود و نه..هیچی.
+ اهم..خب پخت به نظرم
بلند شد رفت توی ظرف چید و با قاشق و چنگال برگشت‌.
ظرف و جلوم گذاشت.
خودش...انگاری داشت اذیت میشد.
چند تا دونه از دلمه رو خوردم...
+ تو..نمیخوری؟
با این حرفم نزدیک اومد و اونم چندتا خورد.
- اوم ...دست پخت و! چه کرده ایسو فورتونا. زن اینده‌م باید خداشو شکر کنه.
برای خنده گفت ، یا برای تیکه؟
زنِ آینده‌ش؟
چرا باهام بازی میکرد؟
بازم چشام پر از بغض شدن‌‌.
قاشق و چنگال و محکم پرت کردم زمین و روی صندلی نشستم‌.
متعجب به کارام نگاه میکرد‌.
+ بلند شو ببند زود عکستو بگیر.
بلند شد ، دست و پام و بست.
گوشیشو دراورد که عکس بگیره ولی قبلش ،با دستش موهام و بهم ریخت و گفت:
- اومم.حالا بهتره.
با چشمای عصبی به دوربین نگاه کردم و اونم عکس و گرفت.
❤‍🔥6