𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
243 subscribers
269 photos
10 videos
20 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
خب خودتون که میدونید دیگه ریکتاشو بالای ۳۰ برسونید ،
نظراتونم اینجا بگید🫶🏼
@ZarahearsBot
از سری عکس های باریش فورتونا و آبجی کوچولوش تو گالریِ مامان باباش💘٫٫
😭15❤‍🔥3
- فادیمه؟
+ ایسو
- زن عزیزم ، زن خوشگلم
+ جانم شوهر تیغ ماهیِ من
قسمتِ ۱۶ / اولین "جانوم کاروم" و "کیلچوک کوجام"💞
😭23
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
- فادیمه؟ + ایسو - زن عزیزم ، زن خوشگلم + جانم شوهر تیغ ماهیِ من قسمتِ ۱۶ / اولین "جانوم کاروم" و "کیلچوک کوجام"💞
وقتی میرم ریواچ میکنم تازه میفهمم چقد دلم براشون تنگ شده ، واقعا تاشاجاک یه جهان دیگه‌ست برایِ من🫠:)
🤝17😭7
"فکر کنم اسمِ باباشو شنید خوشحال شد . . .!"
😭17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
"فکر کنم اسمِ باباشو شنید خوشحال شد . . .!"
اینم از اسپویل پارتِ امشب👀 . . .
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم خوشحال بودم از اینکه بالاخره یه چیزی پیدا شده بود که فادیمه با دیدنش لبخند بزنه. برگشت و نگاهی بهم انداخت. سریع لبخندمو جمع کردم که نبینه. چیزی نگفت و به خونه رسیدیم. یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود اما.. جرعت بیان کردنشو نداشتم. + فادیمه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

بعد از راهی کردن اوروچ ، توی خونه نشسته بودم و سعی میکردم افکارمو یه جا جمع کنم تا بتونم با فادیمه صحبت کنم و به خاطر همین سردرد بدی توی سرم پیچیده بود.
سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و سعی داشتم ارومش کنم که فادیمه از اتاق بیرون اومد.
- ایسو؟
سریع صاف نشستم و سوالی نگاهش کردم که گفت:
- میخوام برم خونه داداشم!
+ غذا...نخوردی! اول بخور بعد میریم
سرشو تکون داد و سمت اشپزخونه رفت..
بعد خوردن غذاش ، رفت اتاق و منم بعد پوشیدن کتم سوییچ و برداشتم و ماشینو روشن کردم.
وقتی فادیمه از در بیرون اومد ،درو براش باز کردم که نشست و شروع به حرکت کردم.
وقتی رسیدیم ، سریع درو براش باز کردم و پیاده شد.
از پله ها بالا رفتیم و با داداش عادیل و زنداداش اسمه که بیرون بودن ، سلام و احوال پرسی کردیم.
+ خب..فادیمه من میرم
داشت با آلینا صحبت میکرد که با این حرفم برگشت سمتم
- کجا؟
+ میرم شرکت..داداش عادیل میدونه.
رو به عادیل ادامه دادم:
+ مدارکی که لازمه رو میارم شب کاراشو بکنیم.
جفتشون سرشونو تکون دادن.
+ فادیمه...چیزی خواستی بهم زنگ بزنا!
لبخند ریز روی لبش از چشمم دور نموند و از پله ها پایین اومدم.
« فادیمه »
تموم روزو یه جوری سر کرده بودم تا شب بشه و روز طولانی‌ای بود.
تو فکر بودم که صدای در اومد.
با خوشحالی بلند شدم سمتش رفتم و همونطور که انتظار داشتم ، ایسو بود.
درو باز کردم که باهم چشم تو چشم شدیم.
اول لبخند ریزی زدم ولی بعد سریع خودمو جمع کردم و از جلوی در کنار رفتم.
ایسو وارد شد و روی مبل کنار داداشم نشست.
سمتم برگشت و آروم گفت:
+ فادیمه..حالت خوبه؟ کوچولو...چطوره؟
با شنیدن "کوچولو" برای چندمین بار در طول روز ، لگد زدنشو حس کردم.
چشمامو روی هم فشار دادم و خم شدم که نگران نزدیکم شد و گفت:
+ فادیمه؟ چیشد؟
- هیچی...جفتمون خوبیم! کوچولو کم کم داره لگد میزنه...
لبخند کوچیکی روی لباش اومد و چند ثانیه به دستم که روی شکمم بود نگاه کرد.
بعدش با داداشم مدارکی که برای شرکت بود رو کامل و مرتب کردن.
تقریبا نیمه شب بود که کاراشون تموم شد.
+ خب فادیمه...بریم؟
قبل از اینکه حرفی بزنم ، داداشم گفت:
- بمونید خب ، صبحم قراره باهم بریم شرکت.
ایسو اول نگاهشو به من دوخت که شونه‌ای بالا انداختم.
+ آخه داداش..اون مدارکی که باید بیارمشون توی خونه‌ست. من باید برم..
- خب باشه. فادیمه میمونه..
سریع برگشتم و گفتم:
+ نه داداش..میرم خونمون!
هر چقدر هم که بینمون سرد بود ، بازم نبودنش اذیتم میکرد.
اینو امروز که ایسو نبود فهمیدم.
کوچولوهم انگار خیلی باباشو دوست داره که تو نبودش ، بیشتر اذیتم کرد.
داداشم چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:
- هر جور راحتید.
ایسو کتمو جلوم گرفت که پوشیدمش و مثل همیشه ، کفشمو جلوی پام گذاشت.
با لبخند محسوسی کفشام و پوشیدم و بیرون اومدیم.
-
خونه که رسیدیم ،لباسامو عوض کردم و یه لیوان دمنوش برای خودم ریختم.
روی مبل نشستم و کانالای تلویزیون و بالا پایین میکردم که با یادآوری چیزی سمت ایسو برگشتم.
+ ایسو
با لگد های پشت سر همی که کوچولو زد ، دوباره چشمام و روی هم فشار دادم و لیوان و روی میز گذاشتم‌.
- فادیمه؟ چیزی شد؟
دستمو جلوش گرفتم و گفتم:
+ چیزی نیست..لگد زد.
لبخند ریزی زدم و خواسته یا ناخواسته ، فکری که توی سرم بود رو به زبون اوردم:
+ فکرکنم اسم باباشو شنید خوشحال شد..!
وقتی فهمیدم چی گفتم ، چشامو باز کردم.
ایسو لبخند کاملا واضحی روی لبش بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد.
سرفه‌ی الکی کردم و شروع به حرف زدن کردم
+ چیزه..میخواستم بگم داداشم اینا هفته‌ی دیگه قراره حنا و عروسی بگیرن..
بدون اینکه لبخند از رو لباش کنار بره سرشو تکون داد
+ چند روز دیگه با آلینا میریم خرید
بازم سرشو تکون داد.
بعد خوردن دمنوشم لیوان و توی سینک گذاشتم و سمت اتاق رفتم.
ایسو پتو و بالشتشو برداشته بود و هم زمان که از اتاق بیرون میرفت گفت:
- اگه حالت بد شد..یا چیزی خواستی،بیدارم کن
سری واسش تکون دادم.
در اتاق و اروم بستم.
خب کوچولوی ما انگاری خیلی دلش بابا و بغل میخواد ، ولی...
قرار نیست بغلش کنم!
روی تخت نشسته بودم و ناچار به زمین زل زده بودم.
میل عجیبی به این داشتم که ایسورو بغل کنم و عطرشو بو بکشم.
ولی نمیتونستم اینکارو بکنم!
دستمو روی صورتم کشیدم و اومدم دراز بکشم که نگاهم به کمد افتاد.
با خوشحالی بلند شدم و سمتش رفتم.
از بین لباساش ، لباس آبی موردعلاقه‌م رو برداشتم‌.
همونجوری که محکم لباس و بغل کرده بودم ،چراغ و خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
با بغل کردن لباسش و بوی عطر مهربونش که حتی از لباسش هم به مشام میرسید ، تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده..
❤‍🔥36😭3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم خوشحال بودم از اینکه بالاخره یه چیزی پیدا شده بود که فادیمه با دیدنش لبخند بزنه. برگشت و نگاهی بهم انداخت. سریع لبخندمو جمع کردم که نبینه. چیزی نگفت و به خونه رسیدیم. یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود اما.. جرعت بیان کردنشو نداشتم. + فادیمه…
چقد دلم میخواد بازم بهم بگه "فادیمه‌م"، دستمو روی قلبش بزاره و بخوابیم..
با لبخند ریزی که روی لبم بود ،دستمو روی شکمم کشیدم و گفتم:
+ دلِ جفتمون واسش تنگه ها! ولی کوچولو منو ببخش که حالا حالا ها قرار نیست با بابات اشتی کنیم!
« ایسو »
مثل کاری که هر شب میکردم ، بلند شدم تا ببینم فادیمه حالش خوبه یا نه.
در اتاق و باز کردم و بدون روشن کردن چراغ نزدیکش شدم.
چشماش بسته بودن.
یه دستش روی شکمش بود و با دست دیگه‌ش..
لباسمو محکم بغل کرده بود!
با تعجب به منظره‌ی روبه‌روم نگاه میکردم.
درو بستم و بیرون اومدم.
مانع اومدن لبخند روی لبم شدم.
چرا وقتی من هستم باید لباسمو بغل کنه؟
با یادآوری اون راز و پنهان کاری که کردم ، بر خودم لعنت فرستادم.
قرار نبود به روی فادیمه بیارم...
روی مبل نشسته بودم که در اتاق باز شد و فادیمه بدو بدو سمت سرویس بهداشتی رفت.
منم سریع دنبالش دوییدم و اروم درو کوبیدم:
- فادیمه؟
- تو..خوبی؟
صدای شیر اب اومد و بعد فادیمه بیرون اومد.
از جلوی در کنار رفتم که اروم و با قدم های کوچیک جلو رفت.
سریع دوییدم و جلوش وایسادم.
حواسم بود که بهش دست نزنم تا اذیت نشه ، سرمو آروم خم کردم و با صدای ضعیفی گفتم:
- فادیمه..خوبی؟
دستشو جلوم گرفت و با صدای آروم ، مظلومانه و با نگاهی که پر بود از احساسات ولی نمیتونستم بخونمش گفت:
+ خوبم..حالت تهوع-
قبل از اینکه ادامه‌ی جمله‌ش رو بگه ، انگار سرش گیج رفت که دستشو به سرش گرفت
+ دارم..
- خوب نیستی فادیمه..بیا ببرمت دکتر!
حالش بد بود و معلوم بود که جون مخالفت کردن نداشت.
سرشو تکون داد که سمت در رفتم ولی وقتی برگشتم ، فادیمه سر جاش وایساده بود.
برگشتم سمتش.
- فادیمه..راه رفتن سختته؟
سرشو اروم تکون داد.
- بزار کمکت کنم..میشه..الان...دستتو بگیرم؟
بازم سرشو اروم تکون داد‌.
اروم دستشو گرفتم و به خودم تکیه دادمش.
کمکش کردم تا دم در اومد و بعد ، کت و کفششو براش پوشوندم.
نگاهی به ساعت انداختم و سوییچم و برداشتم.
بازم دستشو گرفتم و تا ماشین بردمش‌.
سوار ماشین شدم و شروع به روندن کردم.
البته فکر اینکه دستشو گرفته بودم ولم نمیکرد..
با نگرانی چند بار وسط راه پرسیدم:
- فادیمه..حالت خوبه؟ سعی کن نخوابی فقط..باشه؟
و اونم فقط سرشو تکون میداد.
جلوی بیمارستان که رسیدیم ، اروم پیادش کردم و با تکیه به خودم بردمش داخل.
روی تخت خوابوندمش که دکتر اومد و بعد معاینه ، براش سرم وصل کرد.
- خانم دکتر..چیزیش که نیست؟
+ نگران نباشید چیز خاصی نیست. همسرتون باردارن درسته؟
- بله
+ فعلا ماهای اولشونه...خیلی اذیت ندارن ولی به نظر میرسه بارداری سختی دارن. حواستون خیلی بهش باشه کارای سنگین انجام نده‌.
سرمو تکون دادم که چند قدم جلو رفت و باز برگشت:
+ راستی...چیزی ویار کرد زود براش فراهم کنید. الانم به خاطر ارامبخش سرم خوابش برده ، بیدار شد میتونید ببریدش.
سرمو تکون دادم و سمت صندلی کنار تختش رفتم.
با یادآوری اینکه دستشو گرفته بودم ،دوباره دستشو گرفتم.
- چرا به خودم نمیگی فادیمه..؟
حدود نیم ساعت بعد ، مقدار کمی از سرمش مونده بود که بیدار شد.
اول کمی گُنگ این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و بعد نگاهش به من افتاد.
با اطمینان و ارامش نگاهش کردم و لبخندی زدم که اونم اول لبخند زد اما بعد چند ثانیه،سریع دستشو از دستم بیرون کشید و روشو برگردوند.
لبخندم اروم از رو لبام محو شد و بلند شدم.
با صدا زدن پرستار برگشتم و پرستار هم سمتمون اومد.
وقتی داشت سرم رو از دست فادیمه بیرون کشید ، فادیمه چشماشو روی هم فشار داد که رو برگردوندم.
- خانوم پرستار..یکم آرومتر خب..!
پرستار چسبی روی زخم فادیمه زد و بیرون رفت.
فادیمه بلند شد و اروم جلوی من شروع به حرکت کرد.
- فادیمه..بشین رو صندلی من برم پذیرش بیام.
بدون حرف نشست که بعد انجام کاراش ، سمتش رفتم و باهم سمت ماشین رفتیم.
در و واسش باز کردم که نشست و خودمم همینکارو کردم.
- فادیمه..دکتر گفت ویار هر چی داشتی زود برات فراهم کنم. هر چی خواستی بهم بگو ، خب..؟
کلافه سرشو تکون داد.
+ باشه..میگم.
+ میشه یکم زودتر برسیم خونه؟ من خوابم میاد..
سرمو تکون دادم و با سرعت بیشتری به رانندگیم ادامه دادم.
❤‍🔥48😭7🍓2
خب طبق معمول ریکتاشو بالای ۳۰ برسونید ،
منتظر نظرای قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
❤‍🔥7
جنین در زمان رشد تموم احساسات مادر رو دریافت میکنه
تموم این میل های فادیمه و قهر فادیمه به بچه هم قطعا رسیده که وقتی فادیمه به ایسو واکنش میده اونم سریع حرکت میکنه و خوشحالی خودش رو نشون میده
این موارد ، جزئیات داستانت رو به شدت بالا برده و مخاطب رو جذب کرده و میتونم بگم بی نظیره !
❤‍🔥24
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم بعد از راهی کردن اوروچ ، توی خونه نشسته بودم و سعی میکردم افکارمو یه جا جمع کنم تا بتونم با فادیمه صحبت کنم و به خاطر همین سردرد بدی توی سرم پیچیده بود. سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و سعی داشتم ارومش کنم که فادیمه از اتاق بیرون…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم

نگاهم هر چند ثانیه یه بار سمتش می‌رفت.
سرشو به شیشه تکیه داده بود و پلکاش به زور باز مونده بودن.
آروم گفتم:
- اگه خوابت میاد، بخواب... رسیدیم بیدارت می‌کنم!
بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت:
+ گفتی نخوابم...
بی‌اختیار لبخند تلخی زدم.
- اون موقع حالت خوب نبود... الان سرم زدن برات، حالت بهتره
چیزی نگفت و چند دقیقه بعد، سکوت ماشین با نفس‌های آرومش پر شد.
نگاه کوتاهی بهش انداختم.
خوابش برده بود.
سرش با هر دست‌انداز آروم تکون می‌خورد.
دستم روی فرمون محکم‌تر شد.
کاش...
کاش می‌شد دستمو زیر سرش بذارم که راحت‌تر بخوابه...
کاش هنوز اجازه داشتم موهاشو کنار بزنم..
اما دیگه هیچ کدوم از اون حق‌ها رو نداشتم.
شاید فعلا...شایدهم هیچوقت دلش نرم نشه...
به خونه رسیدیم .
خیلی قشنگ خوابیده بود و دلم نمی اومد بیدارش کنم.
برای همین پیاده شدم و از اون طرف فادیمه رو بغل کردم و داخل خونه بردم.
روی تخت خوابوندمش و دستمو از زیر سرش بیرون کشیدم.
یکم بهش نگاه کردم و خواست برم بیرون که دستمو گرفت
ــ ایسو
برگشتم و نگاهش کردم
+ چی شده فادیمه؟ حالت دوباره بد شده؟
دستمو آروم روی پیشونیش گذاشتم و گرمای تنش رو حس کردم.
سرشو به نشونه مخالفت تکون داد
ــ میشه...میشه...دستمو ول نکنی؟
فکر کردم شاید...درست نشنیدم.
+ چی؟
نگاهشو ازم دزدید و آروم‌تر گفت:
ــ میشه... امشب دستمو ول نکنی؟
قلبم یه لحظه از تپش ایستاد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، با عجله ادامه داد:
ــ بخاطر بچه‌ست...
لبخندم داشت بی‌اختیار روی لبم می‌نشست، اما سریع خودمو جمع کردم.
نمی‌خواستم فکر کنه دارم از این حرفش سوءاستفاده می‌کنم.
آروم پرسیدم:
+ مطمئنی...؟
سرشو آروم تکون داد که بدون ول کردن دستش ، آروم کنار تخت روی زمین نشستم.
دستشو از دستم دراوردم که چشماشو باز کرد و با تعجب نگاه کرد.
لبخند آرومی زدم و انگشتاشو محکم تر بین انگشات گرفتم‌.
نفس عمیقی کشید و چشماشو دوباره بست.
دلم میخواست مثل دفعه های قبلی که دستشو میبوسیدم ، بازم همینکارو بکنم و اون با ذوق نگاهم بکنه...
میترسیدم حتی یک میلی متر تکون بخورم و فادیمه بیدارشه.
نگاهم روی شکم فادیمه ثابت موند.
چقدر دلم می‌خواست دستمو آروم روی شکمش بذارم...
با کوچولومون حرف بزنم...
بهش بگم باباش چقدر دوستش داره.
اما هنوز اون حق رو نداشتم.
برای همین فقط خیلی آروم، طوری که حتی فادیمه هم نشنوه، زمزمه کردم:
+ مرسی... کوچولوی بابا...
+ مرسی که با اومدنت باعث شدی هنوز کنار مامانت جا داشته باشم..
+ معلومه تو تیمِ باباتی کوچولوم!
اشک ریزی گوشه‌ی چشمم جمع شد.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم گرفتن دست زنی که دوسش دارم و همسرمه ، یه آرزوی دست‌نیافتنی باشه..
نفس عمیقی کشیدم و بوی عطرش که از همینجا هم میتونستم حس کنم رو توی سینه‌م حبس ‌کردم.
سرم و کنار دستامون گذاشتم، چشمامو بستم و خواب رفتم...
-
چشم‌هامو آروم باز کردم.
برای چند ثانیه فقط به رو به روم خیره موندم.
بعد بی‌اختیار دستم و بالا اوردم ،
دیگه خبری از دست فادیمه‌ توی دستم نبود.
آروم نشستم.
نگاهم دور اتاق چرخید.
تخت مرتب نبود اما فادیمه هم اونجا نبود.
با این حال،لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
می‌تونستم قسم بخورم بعد از اون همه اتفاق،این اولین باری بود که مثل قبل خوابیده بودم.
از رویِ خستگی نه،از رویِ ارامش..
انگار فقط چند ساعت کنار فادیمه بودن، تمام بی‌خوابی‌های این مدت رو از تنم بیرون کشیده بود.
دستم بی‌اختیار روی بالشی کشیده شد که چند دقیقه پیش سرش روی اون بود،
هنوز گرماش مونده بود.
لبخندم پررنگ‌تر شد.
از جام بلند شدم و بیرون اتاق دنبال فادیمه می‌گشتم. پیداش نکردم ،انگار اصلا خونه نبود.
روی یخچال یاداشت بود که نوشته بود:
ــ با الینا رفتیم خرید
فقط همین .
یه یادداشت بدون خداحافظی ، بدون هیچ توصیه‌ای ، بدون اینکه بگه کی برمیگرده..
اما با این حال بازم لبخند زدم
چون به هرحال بهم خبر داده و همین هم از سمت فادیمه کوچاری، خودش کار بزرگیه.
شاید...من انتظار چیز زیادی داشتم!
یه صبحانه سریع خوردم و تصمیم گرفتم تا قبل از اومدن فادیمه خونه رو تمیز کنم.
این چند روز واقعا افتضاح شده بود !
در حین تمیز کردن خونه نگاهم افتاد به اتاقی که گذاشته بودیم برای بچه‌مون..
درو باز کردم و رفتم داخل.
اتاق هنوز خالی بود ،
خیلی خالی...
چند لحظه همون‌جا دم در اتاق ایستادم.
نگاهم دور اتاق خالی چرخید.
یه پنجره و چهار تا دیوار سفید...
چند ماه دیگه ، قرار بود این اتاق پر از صدای خنده و گریه‌ی یه کوچولو بشه.
لبخند محوی روی لبم نشست.
زیر لب گفتم:
+انگار بابات خیلی عقب افتاده...
❤‍🔥31
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم بعد از راهی کردن اوروچ ، توی خونه نشسته بودم و سعی میکردم افکارمو یه جا جمع کنم تا بتونم با فادیمه صحبت کنم و به خاطر همین سردرد بدی توی سرم پیچیده بود. سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و سعی داشتم ارومش کنم که فادیمه از اتاق بیرون…
همه‌ی این مدت، اون‌قدر درگیر خرابکاری‌هایی که کرده بودم و به دست آوردن دوباره‌ی اعتماد فادیمه بودم که حتی یادم رفته بود باید برای بچه‌م آماده بشم...
دستم رو به دیوار کشیدم.
یه تخت کوچولو ، کنارش یه کمد و
یه صندلی برای وقتایی که فادیمه شب‌ها بیدار می‌مونه.
بی‌اختیار خندیدم.
+البته... اول باید از مامانت اجازه بگیرم !
اگه بدون نظر اون چیزی می‌خریدم، شاید اصلاً خوشش نمی‌اومد!
چند ثانیه فکر کردم.
نه...
+وسایل اصلی رو باید با خودش می‌خریم!
اون حق داشت برای وسایل بچه نظر بده
اما...چند تا وسیله‌ی کوچیک که مشکلی نداشت !
گوشیم و کلید ماشین رو از روی میز برداشتم.
تو راه خروج، دوباره نگاهم به اتاق افتاد.
با ذوقی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم زیر لب گفتم:
+بابا زود برمی‌گرده کوچولو...
«فادیمه»
صبح زود با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم.
نگاهی به ایسو انداختم که راحت خوابیده بود.
انگار اونم مثل من...دیشب با آرامش خوابیده بود! لبخندی زدم و گوشی رو جواب دادم
ــ سلام عمه کوچولو! خوبی؟ کوچولو خوبه؟
+ سلام عزیزدلم ،خوبم. کوچولوهم خوبه، تو خوبی؟
ــ‌ خوبم . فادیمه تا نیم ساعت دیگه درخونتونم بریم خرید، آماده باش.
+باشه
قطع کردیم و منم آروم آماده شدم .
اومدم برم اما فکر کردم وقتی ایسو بیدار شه و منو نبینه قطعا نگران میشه برای همین روی برگه نوشتم "با الینا میرم خرید"و چسبوندمش به یخچال .
از خونه بیرون رفتم.
-
بعد طی کردن مسیر برگشت تا خونه ، به شدت توی فکر بچه و اوضاعمون بودم که با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم.
ــ فادیمه فادیمه
+جانم ؟
ــ کجایی؟ این همه صدات زدم!
چشمک شیطونی زد
ــ دلتنگ ایسو شدی؟
اخم کردم
+ نه بابا چه دلتنگی
الینا خندید
ــ خیله خب رسیدیم
پیاده شدم
+ بیا تو توهم
ــ نه دیگه من برم خریدا رو برسونم خونه بعد برم درمانگاه
بوسی برام فرستاد
ــ مواظب خودت باش
منم متقابل بوسی فرستادم و گفتم:
+ توهم
رفتم داخل.
هیچ صدایی نمی اومد ..
یعنی...ایسو هنوز خوابه؟
داخل اتاقو نگاه کردم و نبود.
خریدا رو روی زمین گذاشتم و تازه چشمم به خونه‌ای افتاد که ایسو تمیزش کرده بود.
سمت آشپزخونه رفتم تا یه لیوان ایلهامور بخورم.
روی کابینت یه لیوان چای نیمه‌خورده بود که معلوم بود با عجله ولش کرده..
گوشه‌ی لبم دوباره بالا رفت.
+معلومه از صبح بیکار نبوده...
داشتم ایلهامور می‌خوردم که ایسو با کلی خرید توی دستش اومد خونه!
با تعجب بهش نگاه میکردم
با دیدن من لبخند زد
ــ سلام
با چشمام به خریدا اشاره کردم
+ سلام. اینا چین؟
ــ چیزه...داشتم فکر میکردم که اتاق بچه خالیه...یعنی دست نخوردس دیگه.. وقتشه یواش یواش پرش کنیم برای همین...رفتم خرید!
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه تند تند گفت
ــ البته من وسایل اصلی رو نخریدم که با سلیقه تو بخریم ، الان یکم چیزای کوچولو و لباس خریدم برای رنگ اتاقم گفتم بعد از اینکه فهمیدم بچه چیه رنگش کنیم..
سرمو تکون دادم.
با اینکه نشون ندادم ولی ته‌دلم خیلی خوشحال شدم.
بابا شدن بهش میومد!
میخواستم برم توی اتاق که ایسو گفت:
ــ نمی‌خوای ببینی چی خریدم؟
خیلی...دلم میخواست ببینم چی خریده ولی...جلوی خودمو گرفتم همونجور که پشتم بهش بود گفتم:
+نه.
ناراحت شدنشو از توی صداش حس کردم
ــ باشه
رفتم توی اتاق و درو بستم.
چند ساعت گذشت و آروم رفتم بیرون.
ایسو روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود.
فرصت مناسبی دیدم و رفتم سمت اتاق بچه.
خریدا کف اتاق بودن.
یکی یکی درشون آوردم و نگاهشون کردم.
چندتا اسباب بازی بود..
هم پسرونه، هم دخترونه...
لبخند زدم.
حتما چون نمی‌دونیم جنسیتش چیه هر دوتا رو خریده ..
عروسک، ماشین،جغجغه ، توپ و لباس هم خریده بود، هم دخترونه و هم پسرونه.
دستی به شکمم کشیدم
+ مامانی میبینی...بابات خیلی ذوق اومدنت رو داره! تازه چون نمی‌دونسته تو یه دخترخانم خوشگلی یا یه آقا پسر گوگولی، برات هردوتاشونو خریده!
یکی از لباسا رو برداشتم انقد ریز بود که توی دوتا کف دستم جا میشد
از شدت کوچولو بودنش دلم برای ضعف رفت که تو همین حال ، چشمم افتاد به یه جفت جوراب.
+ واییی چقدر کوچولوعه! یعنی پاهای تو انقد کوچولوان مامانی؟
با لبخند به وسیله ها نگاه کردم
+انگار بابات دلش نمی‌خواسته هیچ احتمالی رو از دست بده!
«ایسو»
همین که فادیمه از کنارم رد شد ، چشمامو باز کردم. رفت سمت اتاق بچه که منم آروم پشت سرش رفتم و از در اتاق نگاهش کردم.
وسایل و دونه دونه بیرون میاورد،برای همشون ذوق میکرد و با بچمون حرف میزد.
یه طرف دلم ، از دیدن این لحظه خوشحال بودم اما از طرف دیگه ، نمیتونستم ناراحتیم رو پنهان کنم.
❤‍🔥42😭7🍓2💋1
ریکتاشو این بار بالای ۴۰ برسونید ، منتظر نظرای قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
- دختر تو کی عاشق ایسو شدی؟
+ چه‌میدونم...اون منو دزدید من اونو دزدیدم ، تو کارخونه همش جلوی راهم سبز شد حتما یه‌جایی اینجاها عاشقش شدم دیگه...
14. bölüm / Adil ve Fadime
😭28❤‍🔥1