𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
مرسیی پریِ نازم کلی بوس و بغل واسه توو🥹🫂💋
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
+ من گفتم...گفتم نرفت بیش از حد آشفته بودم. اینم از تولد امسالم! از صبح هم دلم شور میزد ، ولی به هر دری چنگ زدم که فراموشش کنم. تو فکر ایسو بودم که داداشم سوار ماشین شد. نیم ساعت بود که پیاده شده بود و..؟ چیکار میکرد؟ نکنه گفته با ایسو کاری بکنن؟ استارت ماشین…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و سوم
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا.
به داداشم نزدیک شدم
+داداش حرف بزنیم؟
بهم توجی نکرد توی و رفت توی
اتاقشون .
ناراحت روی مبل نشستم که اسمه بغلم کرد.
اسمه:درست میشه نگران نباش
الینا:بابا زیاد نمیتونه با تاتاراش قهر باشه
اسمه:میخوای برای ما تعریف کنی؟
همه چیز رو از همون اول برای اسمه
تعریف کردم .
«دانای کل»
+الو فاتح حدس بزن کی راننده ها رو راضی کرده بار عادل رو ببرن
ــ کی عمو شریف؟
+داداشت ایسو
ــ ایسو برای چی باید همچین کاری بکنه؟
+باید بفهمیم فاتحم باید بفهمیم
ــ من راجبش پرس و جو میکنم عمو
+آفرین فاتح آفرین
شریف گوشی رو قطع کرد و از دور
به ماشین ایسو که روی پل سنگی بود خیره شد.
ایسو اینجا چیکار میکرد؟ اینقدر نزدیک به کوچاری ها؟
میفهمید ایسو دل خوشی ازشون نداره میفهمید ، بخاطر دشمنی
ترکشون کرده اما فکر نمیکرد ایسو رو بعد از چندین سال روی پل سنگی ،نزدیک به دشمن ببینه!
«ایسو»
سردردگم و پریشون روی پل سنگی
بودم .
یعنی برم داخل روستای دشمن ؟
اگه کوچاری بلایی سر فادیمه بیاره چی؟
سوار ماشین شدم اومدم حرکت کنم
که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود،
جواب دادم
+بله
ــ سلام ایسو منم الینا
+سلام الینا بگو حال فادیمه چطوره؟
ــ ایسو حالش خوبه نگران نباش
+عادیل بلایی سرش نیاورده که؟
ــ دستت درد نکنه ایسو بابای من بلایی سر خواهرش میاره یعنی؟
+نمیاره؟
ــ خب پس نگران نباش زنگ زدم همینو بهت بگم، و لطفا و لطفا فعلا کوچاری نیا نزار اوضاع از اینی که هست بدتر بشه!
+اما میام برای عادیل توضیح بدم!
ــ فعلا وقتش نیست بابام الان خیلی
عصبیه
+باشه بزار با فادیمه حرف بزنم
ــ مامان بهش مسکن داده خواب رفته فردا بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه.
+باشه
ــ خداحافظ
+خداحافظ
دوباره فکرای قدیمی بهم هجوم اوردن، "باید برم خونه یعنی"
همون لحظه اوروچ زنگ زد تماسو وصل کردم
ـــ لاااان تو اومدی ترابزون به من خبر ندادی؟
+از کجا فهمیدی داداش؟
ــ بچه ها ماشینتو دیده بودن الان کجایی؟
+رو پل سنگی
ــ مردک اونجا چیکار میکنییی؟
+داستانش طولانیه
ــ بیا خونه من برام تعریف کن
+الان میان داداش
قطع کردم و به طرف خونه اوروچ راهی شدم.
به جز داداشم،هیچ خاطرهی خوبی از اون عمارت و ادماش ندارم.
حتی نمیخواستم یکبار دیگه اتفاقی مجبور باشم خاطرات اونجارو مرور کنم.
خوبه که حداقل خونهی داداشم هست.
جلوی خونهش که رسیدم در و زدم که سریع،انگار که پشت در خوابیده بود در و باز کرد.
منم سریع قبل از اینکه کسی ببینتم خودم و انداختم داخل.
اوروچ دستاشو باز کرد و گفت:
- داداش
بغلش کردم.
یه پس گردنی بهم زد و به سمت مبلا هدایتم کرد.
- خب تعریف کن ببینم؟
+ نمیدونم چجوری بهت بگم
با تعجب نگام کرد
-مگه چی میخوای بگی؟
+ خب داستان اینه که ... اهم، عشق و عاشقی و این حرفا
- خب داداشم این که بد نیست.بعدم چه ربطی به ترابزون اومدنت داره؟
+ خب اونی که عاشقش شدم-
وسط حرفم پرید:
- از دخترای کوچاریه؟
+ نه داداش،آبجیه خودِ کوچاریه.
قیافش حالت متجعب قبل و نداشت.
انگار تا یه جایی قضیه رو گرفته بود ولی توضیح دادم
+ خب اینکه امروز تولد فادیمه بود و من سوپرایزش کردم،ولی خب نمیدونم چیشد که عادیل رسید،فادیمه رو برداشت اورد کوچاری و منم دنبالش اومدم.
- سر و صورتت
+ چیزی نیست! یه دوش میگیرم اوکی میشه.
« چند ساعت بعد »
بعد از اینکه دوش گرفتم روی مبل دراز کشیدم که خوابم برد ولی با کابوسی که دیدم خوابم برد.
فادیمه رو کجا میبردن؟
بی قرار بودم و این کاملا از احوالاتم مشخص بود.
بلند شدم ابی به صورتم زدم و دیدم که نمیتونم تحمل کنم.
سریع خودم و به ماشین رسوندم و به سمت کوچاری روندم.
تهش مرگه،ولی فادیمه عشقی و بهم داد که ارزش جنگیدن داره.
جلوی عمارت کوچاری که رسیدم،یکی از ادمایی که اونجا بودن تیری به سمت اسمون زد و بلند گفت:
- هِی! اینجا چیکار میکنی ایسو فورتونا؟ رئیس ورود فورتوناها مخصوصا تورو ممنوع کرده!
وقتی داشت حرف میزد فادیمه از عمارت بیرون اومده بود و پشت سرش عادیل،و مشخصا نزاشته بود از پله ها پایین بیاد.
چشماش و کل صورتش قرمز بودن و مشخص بود کل روز و گریه کرده.
الان هم از ساعت ۱۲ گذشته و همیشه این ساعتا میخوابید.
چقد اذیتش کردن؟
عادیل شروع به حرف زدن کرد:
- خیره؟ از کی تاحالا انقد راحت سرتونو میندازید پایین میاید کوچاری،فورتونا ها؟
+ فادیمه؟خوبی؟
شروع به گریه کرد.
- برو..برو ایسو چیزیت نشه..
+ گریه نکن تو...من هیچیم نمیشه!
تو همین حالا بود که الینا اومد و فادیمه رو برد تو.
+ نبرش..نبرش!میخوام ببینمش
- خفه شو مرتیکه. تو چرا باید خواهر من و ببینی؟
به سمتم اومد و دوباره مثل صبح،شاید حتی محکم تر مشتی به صورتم زد.
❤8❤🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و سوم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا. به داداشم نزدیک شدم +داداش حرف بزنیم؟ بهم توجی نکرد توی و رفت توی اتاقشون . ناراحت روی مبل نشستم که اسمه بغلم کرد. اسمه:درست میشه نگران نباش الینا:بابا زیاد نمیتونه با تاتاراش قهر باشه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و چهارم
+کوچاری..بزار حرف بزنم باهاش
- تو چه حرفی با خواهرِ من داری این تو کتم نمیره!
+ دوسش دارم کوچاری دوسش دارم
- برو بچه..برو از اینجا پشت سرت هم نگاه نکن!
بعدم بی تفاوت ، گذاشت و رفت.
چند ساعتی نشستم تا شاید اتفاقی هم شده فادیمه رو ببینم ولی نشد،تصمیم گرفتم بلند شم و خونه برم.
« دوهفته بعد »
« فادیمه »
دو هفته به سختی از اون روز کذایی،که تولدم هم بود گذشته بود.
تو این دو هفته،ایسو همش میومد کوچاری و به شکلی که بقیه نفهمن ، همو میدیدیم.
هر چقد من،اسمه و حتی ایسو به داداشم اصرار میکردیم،حتی اجازه نمیداد که ببینمش!
اصلا دلم نمیخواست داداشم و ناراحت کنم ولی خب اونم باید اجازه میداد ، نباید؟
یعنی عشق انقد چیزِ سختیه؟
بیخیال افکارم شدم،گوشی نداشتم ولی هر روز ساعت ۲ هم و میدیدیم.
از اتاق بیرون رفتم ، کتم و تنم کردم و خواستم بیرون برم که اسمه گفت:
- فادیمه؟ حالت بهتره؟
سوال هرروزش.البته که خوب نبودم.
اون دیدنای نصفه و نیمه که با کلی استرس همراه بود و اگه حتی یه نفر هم میدید تهش به مرگِ یکیمون ، خصوصا ایسو ختم میشد،نه تنها حالم و بهتر نه بلکه بدتر هم کرده بود.
با این حال لبخند بی جونی زدم و گفتم:
+ بد نیستم!
- رنگ به رو نداری،ضعیف شدی!
دلمه پختم بااید بخوری!
خندیدم.
تو این شرایط، هم اسمه و هم آلینا سعی میکردن حالم و خوب کنن،هرچند بی جواب بود.
+ تهدید نکن زنداداش!
خواستم بشینم بخورم که یادم افتاد باید برم!
با لحن مظلوم گفتم:
+ اوم..زنداداش؟
- هوم؟
+ میشه..بزاری تو ظرف؟ من میرم همین دور و اطراف یکم قدم بردارم تو راه بخورم؟
- نهه خیر.دختر تو راه چجوری میخوای بخوری؟
+ زنداداااش
ابروهاشو بالا داد
+زنداداش
- هوف.
دلمه هارو توی ظرف کوچیکی گذاشت و داد دستم.
بلند شدم گونش و بوسیدم و بدو بدو از خونه بیرون رفتم.
جایی که قرار داشتیم،فاصله زیادی با خونه نداشت.
بعد ۱۰ یا شاید ۱۵ دقیقه رسیدم که ایسو منتظرم بود.
تا من و دید دستاش و باز کرد.
سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.
- هووف فادیمهم!
سرم و بوسید.
- میدونی چقد دلتنگت شدم؟
خندیدم
+همین دیروز من و دیدیا!
- نمیدونی چقد نگرانتم!
دستم و رو صورتش گذاشتم
+ منم نگرانِ توام!
لبخند الکی زد و برای عوض کردن بحث گفت:
- خب خب این چیه دستت؟
+ دلمههه! بدون تو از گلوم پایین نرفت. یادته درست کرده بودم؟
- اها اره! همونجا که بدون اجازه من و بوسیدی
یدونه زدم تو سرش.
+ هوووش
دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد.
- باشه! حالا میشه یدونه بدی خیلی گشنمه
+ هعییی.اون ظریفه ام که به تو غذا نمیده.
یدونه از دلمه هارو برداشتم و تو دهنش گذاشتم،اونم با لذت میخورد.
خودمم چند تا دلمه خوردم .
حواسم به دور و اطراف بود و وقتی ظزف و نگاه کردم دیدم که فقط یدونه دلمه مونده.
با چشمای ریز به ایسو نگاه کردم و اونم مظلوم بهم نگاه کرد.
- خب نصفش میکنیم!
+ نههه!
- خب تو بری خونه میتونی بخوری ولی به من غذا نمیدن!
+ ای بابا! دلم سوخت . نصفش کن ولی بزرگه واسه من هاا!
ایسو دلمه رو نصف کرد،نصفشو به من داد و نصفشو خودش خورد.
دوباره نگرانی به دلم هجوم اورد.
+ایسو؟
-هوم؟
+یعنی چی میشه؟ قرار نیست من با خیال راحت تورو ببینم؟ نمیشه ماام مثل بقیه عاشقی کنیم؟
موهام و از صورتم کنار زد و نوازششون کرد.
- چرا نتونیم فادیمهم؟ میتونیم ماام! نگران هیچی نباش، به دلت هم بد راه نده . خدا همهی عاشقارو بهم میرسونه،میدونی که؟
با حرفاش لبخندی زدم.
ولی خوب میدونستم اونم از درون آشفتهست،اگه بیشتر از من نگران نباشه کمتر هم نیست.
ولی اینکه سعی میکرد همچنان من و اروم کنه برام ارزشمند بود.
+ ایسو ... اصلا دلم نمیخواد ازت جدا شم ولی به زنداداشم گفتم میرم یکم قدم بزنم..دیر میشه.من برم باشه؟
دیدم که چشماش رنگ غم گرفت، شایدم رنگ تلخی؛ولی گفت:
- آره..مواظب خودت باش.
نمیتونستم ناراحتش بزارم.
اول بوسی رو گونش گذاشتم و بعد محکم بغلش کردم.
+ ازم ناراحت نباش.
- آدم نمیتونه از کسی که دوسش داره ناراحت باشه که...
+ آره..ایسو؟
- هوم؟
+ بدون که هر چی بشه، من بازم عاشقتم..عاشقت میمونم.
- ولی من انقد دوست دارم که نمیتونم بگم چقدر..
با خنده ازش جدا شدم.
+ خب دیگه من برم..
- مواظب خودت باش.
توی مسیر همچنان ایسو دنبالم میومد،ولی بازم همش برمیگشتم عقب و نگاه میکردم که زیاد نزدیک نشه و کسی ببینه...
بلخره به خونه رسیدم،درو باز کردم و رفتم داخل.
داداشم روی مبل نشسته بود سلام کردم که جوابمو نداد.
تو این دو هفته اصلاً باهام حرف نزد و حتی راضی نشده که حرفای منو بشنوه .
❤9
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و سوم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا. به داداشم نزدیک شدم +داداش حرف بزنیم؟ بهم توجی نکرد توی و رفت توی اتاقشون . ناراحت روی مبل نشستم که اسمه بغلم کرد. اسمه:درست میشه نگران نباش الینا:بابا زیاد نمیتونه با تاتاراش قهر باشه…
غمگین نگاهی بهش انداختم و رفتم توی اتاقم،همین که درو بستم آلینا درو باز کرد و اومد داخل
+چته دختر؟
ــ عمه میخوام یه چیزی بهت بگم
+چیشده؟
ــ امروز یه دکتری رو دیدم تو بیمارستان
+واو آلینا! چه چیز عجیبی دیدی! دکتر توی بیمارستان چقدر عجیب
ــ فادیمه مسخره نکن بزار بگم چی شده خب
+خب باشه بگو
ــ وقتی صداش زدن فهمیدم داداش ایسوعه! اوروچ فورتونا
خودمو صاف کردم
+خب؟
ــ ببین فادیمه میتونیم از طریق آقای دکتر با ایسو هماهنگ کنیم هر کاری که داشتیم!
+فکر بدی نیست اما از کجا بفهمیم که قابل اعتماده این آقای دکتر؟
ــ خب میتونیم امتحانش کنیم
+چطوری؟
ــ مثلاً یه چیزی میرم بهش میگم ببینم به ایسو میرسونه یا نه
+آلینا توی دردسر نیفتی!
ــ میخوام وقتی ازدواج کردین و بچهدار شدین برای بچههاتون تعریف کنم که قهرمان رابطه مامان باباشونم
خندیدم اما یه ناراحتی ته دلم بود یعنی به اونجا میرسیم؟ تا موقع شام با آلینا حرف زدیم بعدش اسمه صدامون کرد بریم شام .
سر میز رفتار اسمه عجیب بود انگار دستپاچه بود و نگران
+چیزی شده زنداداش؟
ــ نه چی میخواد بشه
شونه ای بالا انداختم زیاد میل نداشتم ، داداشمم که باهام حرف نمیزد پس زود از سر میز پاشدم .
+دستت درد نکنه زنداداش
ــ چیزی نخوردی که
لبخند بی جونی زدم
+میل ندارم
از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای درو شنیدم رفتم درو باز کردم که ایوبهان بود .
+چته دختر؟
ــ عمه میخوام یه چیزی بهت بگم
+چیشده؟
ــ امروز یه دکتری رو دیدم تو بیمارستان
+واو آلینا! چه چیز عجیبی دیدی! دکتر توی بیمارستان چقدر عجیب
ــ فادیمه مسخره نکن بزار بگم چی شده خب
+خب باشه بگو
ــ وقتی صداش زدن فهمیدم داداش ایسوعه! اوروچ فورتونا
خودمو صاف کردم
+خب؟
ــ ببین فادیمه میتونیم از طریق آقای دکتر با ایسو هماهنگ کنیم هر کاری که داشتیم!
+فکر بدی نیست اما از کجا بفهمیم که قابل اعتماده این آقای دکتر؟
ــ خب میتونیم امتحانش کنیم
+چطوری؟
ــ مثلاً یه چیزی میرم بهش میگم ببینم به ایسو میرسونه یا نه
+آلینا توی دردسر نیفتی!
ــ میخوام وقتی ازدواج کردین و بچهدار شدین برای بچههاتون تعریف کنم که قهرمان رابطه مامان باباشونم
خندیدم اما یه ناراحتی ته دلم بود یعنی به اونجا میرسیم؟ تا موقع شام با آلینا حرف زدیم بعدش اسمه صدامون کرد بریم شام .
سر میز رفتار اسمه عجیب بود انگار دستپاچه بود و نگران
+چیزی شده زنداداش؟
ــ نه چی میخواد بشه
شونه ای بالا انداختم زیاد میل نداشتم ، داداشمم که باهام حرف نمیزد پس زود از سر میز پاشدم .
+دستت درد نکنه زنداداش
ــ چیزی نخوردی که
لبخند بی جونی زدم
+میل ندارم
از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای درو شنیدم رفتم درو باز کردم که ایوبهان بود .
🔥7❤2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و چهارم +کوچاری..بزار حرف بزنم باهاش - تو چه حرفی با خواهرِ من داری این تو کتم نمیره! + دوسش دارم کوچاری دوسش دارم - برو بچه..برو از اینجا پشت سرت هم نگاه نکن! بعدم بی تفاوت ، گذاشت و رفت. چند ساعتی نشستم تا شاید اتفاقی هم شده…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم
از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل
ــ چطوری فادیمه؟
+تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم
ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه
جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو از توی دستش بیرون کشیدم.
ــ نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی؟
+چی میخوای بگی ایوبهان درست حرف بزن
ــ حالا که تو میخوای بشنویش باشه فادیمه میگم
چشماشو بست نفس عمیقی کشید
ــ دوست دارم
همیشه غیر مستقیم میگفت منم زیاد توجه نمیکردم اما الان؟
+ایوبهان من چرا الان ترابزونم؟
ــ عادل آوردت
+برای چی آوردم؟
جواب نداد با صدایی که از عصبانیت میلرزید
تقریبا داد زدم: جواب بدهههه
آب دهنشو قورت داد
ـــ عشق و عاشقی با دشمن
+درستهههه پس باید بفهمی من کیو دوست دارم!
داداشم اینا هم با صدای من از آشپزخونه اومده بودن بیرون.
از کنارشون رد شدم رفتم توی اتاقم درو بستم و بی صدا گریه کردم.
....
با گردن درد بدی از خواب بیدار شدم.
پشت در خوابم برده بود.
رفتم بیرون و آبی به دست صورتم زدم ، میخواستم دوباره برگردم توی اتاق که زن داداش صدام زد
ــ فادیمه
+بله زنداداش
ــ بیا صبحانه بخور
+میل ندارم
ــ بیا میخوام باهات حرف بزنم
رفتم سر میز نشستم یه لقمه کویماک گرفت و دستم داد
ــ فادیمه بدون مقدمه بهت میگم ایوبهان تورو از عادل خواستگاری کرده!
لقمه از دستم افتاد
+زنداداش میدونی که من راضی نیستم
ــ میدونم اما عادل اجازه داده که فردا شب بیان خواستگاری
+پس نظر من چی میشه؟پس خواسته من چی میشه؟
ــ بهتره با عادل حرف بزنی مشخصه که لج کرده مطمئن باش بدون رضایتت نمیذاره عروس بشی .
سریع رفتم توی اتاق الینا داشت آماده میشد بره بیمارستان
+الینا به اوروچ بگو ایسو رو حتما باید ببینم امروز ساعت سه همونجای همیشگی
ــ چیشده فادیمه
+ایوبهان داره میادخواستگاری
ــ چییی؟
+نباید بزاریم
....
سردردگم داشتم قدم میزدم که یکی از پشت بغل کرد خواستم بزنم توی شکمش که متوجه شدم ایسوعه
توی گوشم پچ زد
ــ دلم برات تنگ شده بود
چرخیدم سمتش
+منم اما باید یه چیز مهم بهت بگم
نگران ازم جدا شد
ــ چیشده؟
یکم این پا و اون پا کردم
+ایوبهان... فردا شب میاد خواستگاریم
ــ چییییی؟
بعد که متوجه شد چی گفتم عصبی گفت:
- من گردن ایوبهان رومیشکنممم!
داشت میرفت که دستشو گرفتم
+ایسو آروم باش من قرار نیست جواب مثبت بدم . منم راضی نباشم داداشم کسی رو دامادش نمیکنه!
ــ چیکار کنیم فادیمهم؟
+بیا ازدواج کنیم
شوکه بهم نگاه میکرد
ــ مطمئنی فادیمه؟
+اره
« چند ساعت بعد »
به دفترچهی توی دستم خیره شدم.
ازدواج کردیم!
چقد برای این صحنه رویاپردازی کرده بودم. قرار بود خوشحال باشم اما..؟
-فادیمه؟
با صدای ایسو به خودم اومدم و لبخندی زدم.
الانم خوشحالم! با ایسو از همه این سختیا رد میشیم.مگه نه؟
+ هوم؟
- الان زنمی!
خندیدم.
دستم و گرفت و من و سمت ماشین کشید.
+ کجا؟
- بریم کوچاری دیگه
+ بریم؟ یعنی...توام؟
- خب..ازدواج کردیم! نباید بهشون بگیم؟
+ ایسو..میترسم از داداشم! درکم کن. خودم بهش میگم. بلایی سر من نمیاره،تو مواظب خودت باش!
- فادیمه!
عاجزانه نگاهش کردم که چشماش و روی هم گذاشت.
- باشه!
سوار ماشین که شدم،تا یه جایی از مسیری که کسی نبینه من و برد و بقیشو خودم رفتم.
خونه که رسیدم،اسمه و آلینا حاضر بودن.
انکاری که واقعا قراره بله رو بگم.البته که گفتم؛ولی نه به ایوبهان!
دمنوش درست کرده بودن،زنداداشم شیرینی درست کرده بود.
- فادیمه؟ کجا بودی دختر؟ شب مهمون داریما!
لبخند الکی زدم.
+ من دعوت نکردم که!
- نکن دختر نکن.داداشت عصبی میشه.
بیخیال به سمت اتاقم رفتم.
استرس شدیدی داشتم.
جدی جدی داشتن میومدن خواستگاریم؟ و اگر داداشم واقعا منو شوهر میداد؟
اگه قبل از اینکه بگم زن ایسو شدم کار از کار میگذشت؟
اصلا چجوری میخواستم بگم که با ایسو ازدواج کردم؟
افکارمو کنار زدم و به دفترچه نگاه کردم.
یه صفحه ورق زدم.
عکسِ من و ایسو،کنار هم.
الان میتونستم استرش نداشته باشم ولی خب نباید فراموش کنم که من وسط یه دشمنی به دنیا اومدم.
چیزی که باعث میشد نتونم مثل ادمای عادی خیلی چیزارو انجام بدم؛مثلا عاشقی.
صدای داداشم اومد که داشت با اسمه و الینا صحبت میکرد.
خواستم برم بیرون ولی یادم اومد اون هنوزم باهام صحبت نمیکنه.
بیخیال به سمت حموم رفتم و دوشی گرفتم،بلکه از استرس و افکارم کم کنه.
بیرون که اومدم،موهام و خشک کردم و یه لباس معمولی پوشیدم.
روی تختم دراز کشیدم که نمیدونم چجوری خوابم برد.
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم
از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل
ــ چطوری فادیمه؟
+تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم
ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه
جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو از توی دستش بیرون کشیدم.
ــ نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی؟
+چی میخوای بگی ایوبهان درست حرف بزن
ــ حالا که تو میخوای بشنویش باشه فادیمه میگم
چشماشو بست نفس عمیقی کشید
ــ دوست دارم
همیشه غیر مستقیم میگفت منم زیاد توجه نمیکردم اما الان؟
+ایوبهان من چرا الان ترابزونم؟
ــ عادل آوردت
+برای چی آوردم؟
جواب نداد با صدایی که از عصبانیت میلرزید
تقریبا داد زدم: جواب بدهههه
آب دهنشو قورت داد
ـــ عشق و عاشقی با دشمن
+درستهههه پس باید بفهمی من کیو دوست دارم!
داداشم اینا هم با صدای من از آشپزخونه اومده بودن بیرون.
از کنارشون رد شدم رفتم توی اتاقم درو بستم و بی صدا گریه کردم.
....
با گردن درد بدی از خواب بیدار شدم.
پشت در خوابم برده بود.
رفتم بیرون و آبی به دست صورتم زدم ، میخواستم دوباره برگردم توی اتاق که زن داداش صدام زد
ــ فادیمه
+بله زنداداش
ــ بیا صبحانه بخور
+میل ندارم
ــ بیا میخوام باهات حرف بزنم
رفتم سر میز نشستم یه لقمه کویماک گرفت و دستم داد
ــ فادیمه بدون مقدمه بهت میگم ایوبهان تورو از عادل خواستگاری کرده!
لقمه از دستم افتاد
+زنداداش میدونی که من راضی نیستم
ــ میدونم اما عادل اجازه داده که فردا شب بیان خواستگاری
+پس نظر من چی میشه؟پس خواسته من چی میشه؟
ــ بهتره با عادل حرف بزنی مشخصه که لج کرده مطمئن باش بدون رضایتت نمیذاره عروس بشی .
سریع رفتم توی اتاق الینا داشت آماده میشد بره بیمارستان
+الینا به اوروچ بگو ایسو رو حتما باید ببینم امروز ساعت سه همونجای همیشگی
ــ چیشده فادیمه
+ایوبهان داره میادخواستگاری
ــ چییی؟
+نباید بزاریم
....
سردردگم داشتم قدم میزدم که یکی از پشت بغل کرد خواستم بزنم توی شکمش که متوجه شدم ایسوعه
توی گوشم پچ زد
ــ دلم برات تنگ شده بود
چرخیدم سمتش
+منم اما باید یه چیز مهم بهت بگم
نگران ازم جدا شد
ــ چیشده؟
یکم این پا و اون پا کردم
+ایوبهان... فردا شب میاد خواستگاریم
ــ چییییی؟
بعد که متوجه شد چی گفتم عصبی گفت:
- من گردن ایوبهان رومیشکنممم!
داشت میرفت که دستشو گرفتم
+ایسو آروم باش من قرار نیست جواب مثبت بدم . منم راضی نباشم داداشم کسی رو دامادش نمیکنه!
ــ چیکار کنیم فادیمهم؟
+بیا ازدواج کنیم
شوکه بهم نگاه میکرد
ــ مطمئنی فادیمه؟
+اره
« چند ساعت بعد »
به دفترچهی توی دستم خیره شدم.
ازدواج کردیم!
چقد برای این صحنه رویاپردازی کرده بودم. قرار بود خوشحال باشم اما..؟
-فادیمه؟
با صدای ایسو به خودم اومدم و لبخندی زدم.
الانم خوشحالم! با ایسو از همه این سختیا رد میشیم.مگه نه؟
+ هوم؟
- الان زنمی!
خندیدم.
دستم و گرفت و من و سمت ماشین کشید.
+ کجا؟
- بریم کوچاری دیگه
+ بریم؟ یعنی...توام؟
- خب..ازدواج کردیم! نباید بهشون بگیم؟
+ ایسو..میترسم از داداشم! درکم کن. خودم بهش میگم. بلایی سر من نمیاره،تو مواظب خودت باش!
- فادیمه!
عاجزانه نگاهش کردم که چشماش و روی هم گذاشت.
- باشه!
سوار ماشین که شدم،تا یه جایی از مسیری که کسی نبینه من و برد و بقیشو خودم رفتم.
خونه که رسیدم،اسمه و آلینا حاضر بودن.
انکاری که واقعا قراره بله رو بگم.البته که گفتم؛ولی نه به ایوبهان!
دمنوش درست کرده بودن،زنداداشم شیرینی درست کرده بود.
- فادیمه؟ کجا بودی دختر؟ شب مهمون داریما!
لبخند الکی زدم.
+ من دعوت نکردم که!
- نکن دختر نکن.داداشت عصبی میشه.
بیخیال به سمت اتاقم رفتم.
استرس شدیدی داشتم.
جدی جدی داشتن میومدن خواستگاریم؟ و اگر داداشم واقعا منو شوهر میداد؟
اگه قبل از اینکه بگم زن ایسو شدم کار از کار میگذشت؟
اصلا چجوری میخواستم بگم که با ایسو ازدواج کردم؟
افکارمو کنار زدم و به دفترچه نگاه کردم.
یه صفحه ورق زدم.
عکسِ من و ایسو،کنار هم.
الان میتونستم استرش نداشته باشم ولی خب نباید فراموش کنم که من وسط یه دشمنی به دنیا اومدم.
چیزی که باعث میشد نتونم مثل ادمای عادی خیلی چیزارو انجام بدم؛مثلا عاشقی.
صدای داداشم اومد که داشت با اسمه و الینا صحبت میکرد.
خواستم برم بیرون ولی یادم اومد اون هنوزم باهام صحبت نمیکنه.
بیخیال به سمت حموم رفتم و دوشی گرفتم،بلکه از استرس و افکارم کم کنه.
بیرون که اومدم،موهام و خشک کردم و یه لباس معمولی پوشیدم.
روی تختم دراز کشیدم که نمیدونم چجوری خوابم برد.
❤6💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل ــ چطوری فادیمه؟ +تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو…
بیدار که شدم،الینا بالای سرم نشسته بود.
- بابام گفت بیدارت کنم..مهمونا کم کم میان.
+ داداشم گفت؟
ناخوداگاه خوشحال شدم. همینم واسم خوب بود.
بلند شدم و به امید اینکه قراره باهام حرف بزنه بیرون رفتم و روی مبل کنارش نشستم.
ولی اصلا توجهی بهم نکرد!
یچیزی درونم میگفت داد بزن فادیمه،داد بزن بگو داداش تو همه خانوادهی من بودی،تو همه خانوادهی من هستی،چرا باهام اینجوری میکنی؟
ولی یه صدای دیگه درونم میگفت،تقصیرِ خودته فادیمه!
میونِ هردوتا صدا به روبهروم زل زده بودم که گوشی داداشم زنگ خورد.
نمیدونم کی بود و چی گفت ولی داداشم عصبی و یکمم متعجب شد.
قطع که کرد اسمه پرسید :
- کی بود؟
+ عامیروم دایی. میگه ایوبهان نیستش!
چند ثانیه وایساد و بعد عصبی و شایدم یکم ناامید نگاهم کرد.
+ اون پسره که کاری نکرده نه؟
اون پسره؟ ایسو رو میگه؟ یعنی اون کاری کرده؟
- نه...نه داداش! من خبر ندارم ولی...امکان نداره!
+ دعا کن همینجوری باشه!
« ایسو »
به ایوبهانی که رو به روم بود نگاه کردم.
+ رفتی خواستگاریِ زنِ من؟
پوزخند زد.
- زنت؟
+ زنم.
منم پوزخند زدم؛
+ لطف کردم بهت،اگه الان اینجا نبودی،میرفتی خونه کوچاری و اونجا فادیمه با دفترچه ازدواجمون سوپرایز..شایدم ناامیدت میکرد!
- مرتیکه!
+ خب دیگه..حرف نزن.سرم درد میکنه.
- بابام گفت بیدارت کنم..مهمونا کم کم میان.
+ داداشم گفت؟
ناخوداگاه خوشحال شدم. همینم واسم خوب بود.
بلند شدم و به امید اینکه قراره باهام حرف بزنه بیرون رفتم و روی مبل کنارش نشستم.
ولی اصلا توجهی بهم نکرد!
یچیزی درونم میگفت داد بزن فادیمه،داد بزن بگو داداش تو همه خانوادهی من بودی،تو همه خانوادهی من هستی،چرا باهام اینجوری میکنی؟
ولی یه صدای دیگه درونم میگفت،تقصیرِ خودته فادیمه!
میونِ هردوتا صدا به روبهروم زل زده بودم که گوشی داداشم زنگ خورد.
نمیدونم کی بود و چی گفت ولی داداشم عصبی و یکمم متعجب شد.
قطع که کرد اسمه پرسید :
- کی بود؟
+ عامیروم دایی. میگه ایوبهان نیستش!
چند ثانیه وایساد و بعد عصبی و شایدم یکم ناامید نگاهم کرد.
+ اون پسره که کاری نکرده نه؟
اون پسره؟ ایسو رو میگه؟ یعنی اون کاری کرده؟
- نه...نه داداش! من خبر ندارم ولی...امکان نداره!
+ دعا کن همینجوری باشه!
« ایسو »
به ایوبهانی که رو به روم بود نگاه کردم.
+ رفتی خواستگاریِ زنِ من؟
پوزخند زد.
- زنت؟
+ زنم.
منم پوزخند زدم؛
+ لطف کردم بهت،اگه الان اینجا نبودی،میرفتی خونه کوچاری و اونجا فادیمه با دفترچه ازدواجمون سوپرایز..شایدم ناامیدت میکرد!
- مرتیکه!
+ خب دیگه..حرف نزن.سرم درد میکنه.
❤8💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و پنجم از جلوی در کنار رفتم ایوبهان با لبخند اومد داخل ــ چطوری فادیمه؟ +تا قبل از اینکه درو باز کنم خوب بودم ــ اینجوری نکن دیگه فادیمه جوابشو ندادم خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت ،برگشتم بهش نگاه کردم و با شدت دستمو…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و ششم
« دانای کل »
عادیل و آدماش،ایوبهان و پیدا کرده بودن و میدونستن که ایسو دزدیدتش.
عادیل به همشون گفته بود صبر کنن تا خودش برسه.
وقتی رسید به ادماش اشاره کرد که جمع بشن.
- اون پسرهی فورتونا رو میگیرید میبرید کوچاری،ایوبهانم با من. فادیمه هیچ بویی از این قضیه نمیبره!
« چند ساعت بعد »
حالا ایوبهان توی خونشون بود و عادیل به عامیروم دایی سپرده بود که ایوبهان فعلا بیرون نیاد.
اون طرف،فادیمه خوشحال بود که خواستگاری صورت نگرفته بود و هنوز مجبور نبود به داداشش بگه ازدواج کرده؛ در حالی که نمیدونست آدمای داداشش ایسو رو، چند تا خونه اون ور تر از خودش به صندلی بسته بودن و داداشش داشت فکر میکرد چه مجازاتی براش تعیین کنه.
« فادیمه »
داداشم به شیرین،ظریفه و شریف فورتونا گفته بود که بیان کوچاری.
قبل از اینکه اونا بیان،عامیروم دایی،غضپ،ایوبهان و چاکیرم اومده بودن.
نمیدونستم برای چیه؟ فورتونا ها و کوچاریا؟ اصلا ایوبهان کجا بوده؟
فکرای منفیِ تو سرم و کنار زدم.
فورتوناها اومده بودن.
بعد از چند دقیقه،داداشم به چاکیر و غضپ اشاره زد که برن.
نه درواقع،اشاره زد که کارشونو انجام بدن ولی چه کاری؟
- خب فورتوناها! یه نفر از روستای من توسط یه نفر از روستای شما دزدیده شده و این مجازات داره.
منظورش ایسو نبود نه؟ اون که به ایسو نمیگفت "یه نفر"! حداقل میگفت پسرتون!
+ چی میگی کوچاری؟ کی کیو دزدیده؟
به ایوبهان اشاره کرد:
- ایسو فورتونا!
ناباور به داداشم خیره شدم! ایسو؟
میخواست مجازاتش هم بکنه؟
در خونه باز شد و غضپ و چاکیر ایسو رو ،در حالی که گوشه لبش خونی بود و معلوم بود کتک خورده اوردنش.
سریع بلند شدم.
+ ایسو؟
از فورتونا هیچکس نمیدونست که ما حتی هم و میشناسیم!
شریف گفت:
- کوچاری؟ به نظرت حرفایی ته میزنی مضخرف نیستن؟ برادرزاده من چرا باید ایوبهان و بدزده؟
+ شاید چون اومده خواستگاری فادیمه!
اونا حرف میزدن ولی من نمیشنیدم.
فکرایی مختلفی تو سرم بودن.
الینا که دستم و کشید به خودم اومدم:
-بدو دختر! رفتنا! ایسوام بردن! بدو!
افکارم و کنار زدم.
با قاطعیت دفترچه ای که لحظه اخر یادم افتاد رو برداشتم.
برای اینکه من اسیبی نبینم ازدواج کردیم، ولی اونم نباید اسیبی ببینه.
الینا متوجه نشد چی توی دستمه.
رفتیم سوار ماشینش شدیم و پشت سرشون رفتیم.
اسمه با داداشم بود که الینا زنگ زد ازشون پرسید کجاان.
تا برسیم سرم پایین بود و داشتم فکرامو کنکاش میکردم.
وقتی پیاده شدیم،نگران بالارو نگاه کردم.
یه چیزی درونم شکست!
ایسو بود اون؟ اصلا کی وقت کرده بودن اینکارو باهاش بکنن؟
دست و پاش و دهنش و بسته بودن و اماده بودن که پرتش کنن زیر بزا!
ناخوداگاه شروع به دوییدن کردم:
+ داداش؟ داداش نکن توروخدا . نکن داداش قربونت بشم نکن..اذیتم نکن داداش
داداشم فقط نگاهم میکرد.
الان وقتش بود؟
دفترچه رو از جیب پشتیم در اوردم.
همه متعجب نگاهم میکردن که دفترچه رو بالاگرفتم و با صدای بلند اما پراز بغض و نگرانی و شاید ترس گفتم:
+ اونی که دارید میندازیدش زیرِ بزا،شوهرِ منه ، ما ازدواج کردیم و به نظر من اونی که باید مجازات بشه ایوبهانیه که از زن یکی دیگه خواستگاری کرده!
داداشم با شوک دفترچه رو از دستم گرفت و بهش نگاهی انداخت:
- فادیمه تو با این ازدواج کردی؟
با گریه سرمو تکون دادم
- چرا؟
+داداشم...گفتم که دوسش دارم
داداشم نفس عمیقی کشید و به چاکیر اشاره داد که ایسو رو بیارن پایین.
خواستم بدوم سمت ایسو اما اگه داداشم خوشش نیاد چی؟
برگشتم نگاه کردم بهش که چشاشو روی هم گذاشت.
این یعنی الان به من اجازه داد برم سمت ایسو؟
تعلل نکردم دویدم سمت ایسو و با گریه بغلش کردم.
ایسو موهامو نوازش کرد و با صدایی پر از آرامش گفت:
- فادیمهم؟ گریه نکن من که چیزیم نشده!نگران نباش
+اما...
نتونستم ادامه بدم و دوباره اشکام ریختن .
ایسو اشکامو پاک کرد
ــ مهم اینه سالمم فادیمهم گریه نکن دیگه
یهو ایسو با شدت کشیده شد، ایوبهان بود!
مشتی به صورت ایسو زد
ایوبهان:بگو مرتیکه بگو که با زور باهاش ازدواج کردی
ایسو هم مشتی به ایوبهان زد که روی زمین افتاد بعد افتاد به جون ایوبهان و داد میزد:
-من مثل تو نیستم کسی رو مجبور کنمممم! من و فادیمه عاشق هممم و تو حق نداشتی بری خواستگاری زن من!
چاکیر و اوروچ ایسو و ایوبهان رو از هم جدا کردن ایسو کنار من ایستاد و دستمو گرفت.
شیرین فورتونا عصا زنون نزدیک داداشم شد
-عادیل ظاهراً بچه ها تصمیم خودشونو گرفتن مخالفت باهاشون درست نیست !
+داری میگی نوهات رو به عنوان داماد بپذیرم؟
-این وصلت میتونه باعث صلح بشه
+ صلح با قاتل باباااامم؟
❤🔥10
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و ششم « دانای کل » عادیل و آدماش،ایوبهان و پیدا کرده بودن و میدونستن که ایسو دزدیدتش. عادیل به همشون گفته بود صبر کنن تا خودش برسه. وقتی رسید به ادماش اشاره کرد که جمع بشن. - اون پسرهی فورتونا رو میگیرید میبرید کوچاری،ایوبهانم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هفتم
شیرین چشماش و روی هم گذاشت و برگشت.
داداشم بهمون نگاه کرد و گفت:
- شمادوتا! بریم صحبت کنیم. هیچکس پشت سرمون نمیاد!هیچکس.
بعد به سمت ماشینش رفت.
خوشحال به ایسو نگاه کردم.یعنی تمومه؟
اونم با لبخند پر از ارامشی نگاهم کرد.
خواستیم بریم که یادمون افتاد هیچکدوممون ماشین نداریم و هرکدوم با یکی از ماشینا اومدیم.
آلینا متوجه این شد که سریع سوییچ ماشینشو بهم داد.
به نشونه قدردانی لبخندی زدم که اونم خندید و اشاره کرد که برم.
باهم سمت ماشین الینا رفتیم وسوییچشو به ایسو دادم.
وقتی سوار ماشین شدیم داداشم استارت ماشینشو زد و شروع به حرکت کرد.
ایسو هم پشت سرش شروع به حرکت کرد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+ فکر کنم به خوشبختی نزدیکیم!
- امیدوارم فادیمهم
لبخندی زدم و دستم و روی دستش گذاشتم.
به پل سنگی که رسیدیم داداشم ماشینشو نگه داشت و ایسوهم همینکارو کرد.
وقتی پیاده شد ماهم پیاده شدیم.
- خب جوونا! واسه خودتون بریدید و دوختید بعد مارو در جریان گذاشتید!
بعد عصبی شد و ادامه داد:
- در صورتی که میدونید بین کوچاری و فورتونا عشقی وجود نداره!
+ داداش ... نکن دیگه!
- چی نکنم فادیمه ها؟ تو بدون اجازه من رفتی ازدواج کردی!
سرم و پایین انداختم که ایسو شروع به حرف زدن کرد :
+ کوچاری تو چطور میتونی با یه فورتونا عاشقی کنی ولی فادیمه نمیتونه؟
داداشم چند ثانیه به ایسو زل زد.
- کِی ازدواج کردید؟
+ دیروز داداش
- یعنی هم و میدیدید دیگه؟
من سرم و پایین انداختم و ایسو؟ نمیدونم!
داداشم چند ثانیه وایساد و بعد دستم و گرفت
- اینبار فادیمه رو جایی میبرم که نتونی تا اخر عمرت ببینیش!
هنوز حرفاشو هضم نکرده بودم که من و پشت خودش کشید.
داشتیم میرفتیم که ایسو داداشم و صدا کرد.
+ کوچاری!
هر دومون برگشتیم و کاش برنمیگشتم..
ایسو جلوی داداشم زانو زد.
عشق انقد سختی داشت؟
+ نکن کوچاری...ما هم و دوست داریم..بیا اصلا برگردیم من و زیرِ بُزا بنداز ولی اینکارو نکن!
آشفته بود و این هم از چشماش و هم از لحنش مشخص بود.
بی اختیار اشکام روی گونه هام ریختن.
چند دقیقه همونجوری وایسادیم که داداشم دستم و کشید.
دنبالش رفتم و سوار ماشین شدیم.
دور زد و راه افتاد.
دیدم که ماشین ایسو هم دنبالمون اومد.
نمیتونستم چیزی بگم.
چرا باید مردی که دوسش دارم به خاطرم به این حال بیوفته؟
سوالی که این چندروز همش توی ذهنم بود دوباره تکرار شد.
"عشق انقد سختی داشت؟"
چشمام و بستم و فقط به اتفاقایی که پیش روم بود فکر کردم.
فهمیدم که داداشم داره به سمت ییلاق میرونه و مسیرش واقعا خطرناک بود.
وقتی چشمام و باز کردم،ماشین ایسو نبود و این نگرانم میکرد.
البته ماشینای دیگه ای هم پشت سرمون بودن و ممکن بود که ایسو عقب تر باشه!
«ایسو»
داشتن مسیر ییلاق رو میرفتن و منم پشت سرشون بودم؛یهو نمیدونم یه کامیون از کجا اومد و نزدیک بود بخوره بهم که فرمون روپیچیدم ،
کنترل فرمون از دستم در رفت و لبه پرتگاه ماشین وایساد.
نفسی از سر آسودگی کشیدم
که کامیون هم تعادلشو از دست داد خورد به ماشین من و ماشین با سرعت زیاد رفت ته دره.
با سر رفتم تو فرمون و چشام روی هم افتادن و ...
«دانای کل»
راننده کامیون با حالتی پریشون توی سرش زد .
سریع گوشیشوبرداشت و با اورژانس تماس گرفت .
یه ماشین مشکی کنار راننده کامیون نگه داشت، یه مرد خوش پوش سر تا پا مشکی از ماشین پیاده شد به سمت راننده کامیون حمله کرد یقه راننده رو گرفت و داد زد:
+چیکاررررر کردیییی مرتیکههههه؟داداشمو فرستادی ته درهههه!
ــ بخدا نفهمیدم اصلا چیشد
+دعا کن بلایی سرش نیاد اگه یه تار مو ازش کم بشه روزگارتو سیاه میکنم
از راننده کامیون جدا شد و بدو بدو از دره پایین رفت ، هر لحظه امکان داشت ماشین منفجر شه.
سریع به ماشین نزدیک شد و ایسو رو دید که بی هوش شده.
سمتش رفت درو باز کرد و سعی کرد ایسو رو بیرون بیاره
ــ طاقت بیار ایسو داداشت نجاتت میده
ایسو از ماشین به زحمت بیرون کشید و گذاشتش روی شونش تا از ماشین دور شن.
چند قدم از ماشین فاصله گرفتن که ماشین منفجر شد و موج انفجار باعث زمین افتادنشون شد.
بالاخره آمبولانس رسید و هردو رو به بیمارستان بردن .
«فادیمه»
یه ساعتی بود رسیده بودیم ییلاق و خبری از ایسو که پشت سرمون می اومد نبود.
دلم شور میزد!
چرا نیومد؟
😭9❤2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هفتم شیرین چشماش و روی هم گذاشت و برگشت. داداشم بهمون نگاه کرد و گفت: - شمادوتا! بریم صحبت کنیم. هیچکس پشت سرمون نمیاد!هیچکس. بعد به سمت ماشینش رفت. خوشحال به ایسو نگاه کردم.یعنی تمومه؟ اونم با لبخند پر از ارامشی نگاهم کرد.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و هشتم
تو همین فکرا بودم که اسمه و آلینا هم رسیدن.
هر کدومشون یه گوشه نشسته بودن ولی من مدام راه میرفتم.
- عمه میشه بشینی؟
+ خودمم میخوام ولی نمیتونم..ایسو هنوز نرسیده!
زنداداشم گفت:
- شاید بیخیال شده و برگشته فادیمه
+ن..نه زنداداش مگه میشه؟ بیخیال من نمیشه اون..
- خب حالا نگران نباش.ولی این چه حرکتی بود؟ ازدواج یهویی و پنهونی و ؟
+ من فقط فکر کردم اینجوری داداشم عشقمونو باور میکنه..
بعد اروم زمزمه کردم
+نمیدونستم از هم جدامون میکنه.
زنداداشم از پنجره نگاهی به داداشم که بیرون نشسته بود کرد و گفت:
- هوف از دست شما.من برم یه دمنوش درست کنم.
بعد از رفتن زنداداشم آروم به آلینا گفتم:
+ آلینا؟ میشه الان زنگ بزنی از اوروچ بپرسی ببینی میدونه کجاست؟
الینا گوشیشو برداشت و شماره اوروچ رو گرفت اما جواب نداد.
دلم هوری ریخت.
نفس عمیقی کشیدم.
آروم باش فادیمه چیزی نیست!
+دوباره زنگ بزن
ــ باشه
اما بازم جواب نداده تقریبا پنج بار الینا زنگ زد و اوروچ جواب نداد! دیگه مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده. پاشدم شروع کردم به راه رفتن کلافه دستمو توی موهام میکشیدم .
ــ عمه اوروچ پیام داده
گوشی رو از دستش کشیدیم نوشته بود:
"ایسو نیست داریم دنبالش میگردیم بعدا زنگ میزنم"
گوشی از دستم افتاد یعنی چی که ایسو نیست کجا میتونه رفته باشه؟ ایسو منو ول نمیکنه نه؟نه!
-
« ایسو »
چشمام و که باز کردم نورِ لامپ به چشام خورد و اذیتم کرد.
هر چقدر فکر کردم یادم نیومد که من کجام و چه اتفاقی افتاده؟
خواستم دستم و تکون بدم که درد کرد.
دستم شکسته!
چیشده؟
تو همین فکرا بودم که یه خانوم که لباس پرستاری تنش بود با یه مرد وارد اتاق شد.
+ من چرا اینجام؟ چیشده؟ چرا من هیچی یادم نمیاد؟
- آروم باشید جناب.حافظتون و از دست دادید. همه چیز درست میشه.فعلا باید ببینیم وضعیت جسمانی تون چطوره.
حافظم پاک شده؟
چرا باید این اتفاق بیوفته اخه واسم؟
برای یاداوری خیلی داشتم به مغزم فشار می اوردم و این کاملا اذیتم میکرد.
اون مردی که حتی یادم نمیومد کیه پرسید:
- منم یادت نمیاد؟
+ حافظمو از دست دادم، شنیدی که!
- البته . ولی خب من و هیچکس یادش نمیاد.
کیه مگه؟
« فادیمه »
سرم داشت میترکید.یه قرص خوردم که اگه تونستم یکم چشمام و روی هم بزارم که گوشیِ داداشم زنگ خورد.
اوروچ بود.
داداشم بیرون رفت و بعد برگشت.
اسمه که کنارم نشسته بود و صدا زد و یچیزی بهش گفت.
چهره زنداداشم حالت نگران گرفت.
سمت من و آلینا اومد و گفت:
- دخترا لباساتونو بپوشید میریم یجایی
+ کجا زنداداش؟ ایسو..به ایسو که مربوط نیست؟
- لباستو بپوش بیا
سریع کتم و تنم کردم و رفتم.
نزدیک نیم ساعت بود که توراه بودیم و هیچکس هیچی نمیگفت.
چرا چیزی نمیگن؟
نکنه مسئله واقعا ایسوعه و اتفاقی براش افتاده؟
نگرانی حتی شده برای ۱ ثانیه هم ولم نمیکرد.
جلوی بیمارستان ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم.
وارد بیمارستان که شدیم اوروچ و دیدیم.
تنها بود .
داداشم رفت و باهاش صحبت کرد.
مطمئن شدم این مسئله یه ربطی به ایسو داره وگرنه اینقدر حرف زدن های قایمکی؟
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و جلو رفتم.
+ اوروچ؟ چیشده؟ اینا به من نمیگن تو بگو اوروچ..ایسو چیزیش شده؟
مشخص بود نمیخواست بگه.نفس عمیقی کشید.
- آروم باش. یعنی..تصادف کرده..حالش خوبه نگران نباش.
+ حالش خوبه...خوبه؟ میتونم ببینمش؟ کجاست میخوام ببینمش
داداشم جلوم و گرفت که اوروچ گفت:
- نمیتونیم ببینیمش. فقط دست د پاش یکمی اسیب دیده و-
+ اگه حالش خوبه چرا نمیزارید ببینمش؟
❤🔥7
این پارت و از من پذیرا باشیدد؛از این به بعد پارتارو طولانی تر مینویسیم♥️
💋4
« فاتیح فورتونا »
همیشه از دور مراقب خانوادش بوده اما به دلایلی از خانواده طرد شده.
حالا بعد از سالها برگشته و باید به عموش تو یسری نقشه ها کمک کنه.
ولی ایا تا اخرش کمک میکنه؟
همیشه از دور مراقب خانوادش بوده اما به دلایلی از خانواده طرد شده.
حالا بعد از سالها برگشته و باید به عموش تو یسری نقشه ها کمک کنه.
ولی ایا تا اخرش کمک میکنه؟
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
🔥5❤1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
« فاتیح فورتونا » همیشه از دور مراقب خانوادش بوده اما به دلایلی از خانواده طرد شده. حالا بعد از سالها برگشته و باید به عموش تو یسری نقشه ها کمک کنه. ولی ایا تا اخرش کمک میکنه؟ #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
اونایی که میگفتید فاتیح باید توزکوپاران باشه کجایید😂🤓🔥؟
❤🔥4