𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
242 subscribers
279 photos
10 videos
24 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
-💙-
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم سریع دستمو عقب کشیدم؛ انگار که دستم آتیش گرفته باشه. دو قدم ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول برداشتن یه لیوان کردم. شیر آب رو باز کردم، اما صدای جریان آب هم نتونست صدای تند تپیدن قلبمو بپوشونه. همون لحظه صدای گرفته‌ی ایسو از پشت سرم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

خوشحال بودم از اینکه بالاخره یه چیزی پیدا شده بود که فادیمه با دیدنش لبخند بزنه.
برگشت و نگاهی بهم انداخت.
سریع لبخندمو جمع کردم که نبینه.
چیزی نگفت و به خونه رسیدیم.
یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود اما.. جرعت بیان کردنشو نداشتم.
+ فادیمه
داشت می‌رفت سمت اتاق که برگشت سمتم و بهم نگاه کرد.
از گفتن حرفم پشیمون شدم و به جاش گفتم:
+ اممم..چیزی دلت نمی‌خواد برم برات بخرم و بیام؟
ــ نه
برگشت سمت اتاق اما مکث کرد و همونجوری که پشتش بهم بود گفت: -شاید... یکم بستی شکلاتی!
لبخند زدم.
اخیش... بالاخره یه چیزی ازم درخواست کرد!
با خوشحالی گفتم:
+ زود میگیرم و میام
«فادیمه»
در خونه که بسته شد، چند ثانیه همون‌جا وایسادم.
صدای روشن شدن ماشینش اومد و چند لحظه بعد، سکوت همه‌ی خونه رو گرفت.
آروم رفتم سمت اتاق و روی تخت نشستم. بی‌اختیار روی شکمم نشست.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم اومد.
آروم زیر لب گفتم:
+ سلام کوچولوی مامان...
اشکام آروم روی گونه‌هام سرازیر شدن.
نه از غصه...
از یه حس عجیب.
حسی که تا چند هفته پیش حتی تصورشم نمی‌کردم.
همون موقع پیام ایسو اومد.
Iso:
اگه چیز دیگه‌ای هم هوس کردی، هر ساعتی بود بهم بگو.
چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره موندم.
انگشتم روی صفحه مکث کرد.
آخرش فقط یه کلمه نوشتم.
Fadime:
باشه.
پیامو فرستادم و سریع گوشی رو کنار گذاشتم.
نمی‌خواستم فکر کنه همه‌چی مثل قبل شده.
هنوز ازش دلخور بودم...
اما نمی‌تونستم انکار کنم که وقتی با اون ذوق برای خرید بستنی رفت...
یه گوشه‌ی کوچیک از دلم، آروم‌تر شده بود.
+کوچولوی مامان...
دستم رو آروم روی شکمم کشیدم و لبخند کمرنگی زدم.
+می‌دونم که از بابات دلخورم... خیلی هم دلخورم. هنوز نتونستم دروغشو فراموش کنم.
چند ثانیه سکوت کردم.
+ولی... دلم براش هم می‌سوزه. این چند روز هر بار نگاش کردم، انگار یه تیکه از خودش کم شده. هی سعی می‌کنه ازم فاصله بگیره که ناراحت نشم... حتی حاضر شد روی زمین بخوابه.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
+تو فکر نکنی مامانت سنگدله‌ها... فقط قلبش شکسته.
اشکی که گوشه‌ی چشمم جمع شده بود رو پاک کردم.
+کاش زودتر بزرگ بشی... نه برای اینکه عجله داشته باشم، برای اینکه بابات دیگه این‌قدر تنها نباشه.
لبخند تلخی روی لبم نشست.
+البته نه... بهتره عجله نکنی. آروم آروم بزرگ شو. مامان طاقت نداره یه اتفاقی بران بیفته.
همون لحظه صدای باز شدن در خونه اومد.
بی‌اختیار سرم رو بلند کردم.
زیر لب گفتم:
+بابات اومد...
و قبل از اینکه خودم متوجه بشم، لبخند خیلی کوچیکی گوشه‌ی لبم نشست؛ لبخندی که سریع جمعش کردم و از روی تخت بلند شدم.
وقتی ایسو رو دیدم نزدیک بودم چشام از تعجب در بیان!
من فقط گفته بودم بستنی شکلاتی میخوام و
به اندازه‌ی دو هفته بستنی گرفته بود !
طعمای مختلفی که من دوست داشتم...
پسته فندوق گرفته بود و کلی لواشک!
انقدری که دستاش جای نگه داشتن هیچ چیز دیگه رو نداشت.
انقدر وسیله دستش بود که حتی نمی‌تونست در رو درست ببنده.
با زحمت در رو با آرنجش هل داد و وارد شد.
همین که چشمش به من افتاد، لبخند خسته‌ای زد.
ــ اممم... فکر کردم شاید نظرت عوض بشه...
نگاهم بین کیسه‌ها می‌چرخید.
+ایسو... من فقط یه بستنی شکلاتی خواسته بودم.
با دستپاچگی پشت گردنش رو خاروند.
ــ می‌دونم... ولی فروشنده گفت خانم‌های باردار ممکنه هر لحظه یه چیز دیگه هوس کنن... منم گفتم... خب... همه‌شونو برمی‌دارم که کم نیاد.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
این مرد... واقعاً رفته بود هر چیزی که احتمال می‌داد من دلم بخواد خریده بود!
بی‌اختیار گوشه‌ی لبم بالا رفت.
همون لحظه یکی از کیسه‌ها پاره شد.
بستنی‌ها یکی‌یکی روی زمین پخش شدن.
ایسو با دستپاچگی نشست روی زمین تا جمعشون کنه.
منم ناخودآگاه خم شدم که کمکش کنم.
هم‌زمان دستمون به یه بستنی رسید.
هر دومون مکث کردیم.
چند لحظه فقط به دست‌هامون نگاه کردیم.
اول من دستمو عقب کشیدم.
ایسو بستنی رو برداشت و خیلی آروم گفت:
ــ ببخشید...
با تعجب نگاهش کردم.
+ بابت بستنی؟
سرشو به نشونه‌ی منفی تکون داد.
ــ نه...
ــ بابت همه‌چی...
این بار هیچ جوابی نداشتم.
فقط آروم از جام بلند شدم، بستنی شکلاتی رو از دستش گرفتم و گفتم:
+قبل از اینکه آب بشن، بذارشون توی فریزر...
اما قبلش خودم دوتا بستنی برداشتم .
ایسو که بستنی ها رو گذاشت فریزر ،
یکیشونو گرفتم جلوش.
با تعجب نگاهش بین بستنی و چشای من می‌چرخید
+نمی‌گیری؟
سرشو تکون داد و بستنی رو گرفت
منم بستنی خودمو باز کردم و مشغول خوردن شدم،خوشمزه بود.
«ایسو»
❤‍🔥29
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم سریع دستمو عقب کشیدم؛ انگار که دستم آتیش گرفته باشه. دو قدم ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول برداشتن یه لیوان کردم. شیر آب رو باز کردم، اما صدای جریان آب هم نتونست صدای تند تپیدن قلبمو بپوشونه. همون لحظه صدای گرفته‌ی ایسو از پشت سرم…
وقتی بستنی رو از دستش گرفتم، چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
اولین چیزی بود که بعد از اون همه اتفاق... خودش با اختیار خودش به من داده بود.
یه بستنی ساده بود... ولی برای من، از باارزش‌ترین هدیه‌ی دنیا بیشتر ارزش داشت.
آروم بازش کردم.
نگاه کوتاهی به فادیمه انداختم.
همون‌طور که مشغول خوردن بستنیش بود، سعی می‌کرد نگاهم نکنه.
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
شاید هنوز ازم متنفر بود...
شاید هنوز حاضر نبود منو ببخشه...
اما حداقل...
دیگه همه‌چیزِ بینمون فقط سکوت و درد نبود.
همین برام کافی بود.
صدای زنگ گوشیم اومد، سمتش رفتم که اوروچ بود
+جانم داداش
ــ داداش‌...خونه این؟
+اره چطور؟
ــ نزدیک خونتونم ،می‌خوام بیام از فادیمه معذرت خواهی کنم..
+ باشه منتظرتم
نیم ساعت بعد زنگ خونه خورد اوروچ رسید
درو باز کردم و لبخندی بهش زدم
ــ سلام داداش
+ سلام
ــ فادیمه کجاست؟
+توی اتاقه
فادیمه با صدای ما از اتاق اومد بیرون و با دیدن اوروچ اخم کرد
اوروچ لبخندی بهش زد
ــ سلام زن داداش
اخم فادیمه پر رنگ تر شد
+ بهم زنداداش نگو. اصلا هیچی نگو! چطور روت میشه بیای اینجا بعد از آزمایش دی‌ان‌ای تقلبی؟بعد از آوردن مادر تقلبی برای الینا؟ بعد از...
نفس عمیقی کشید
+ از اینجا برو اوروچ!
اوروچ لبخند دردناکی زد
- میدونم زنداداش.همه کارام اشتباه بوده. اومدم برای معذرت خواهی.. نمیخوامم منو ببخشی ، فقط می‌خوام عذر خواهی کنم ازت، حتی..
چرخید سمت من و ادامه داد
ـ از توهم ایسو. من زندگیتو خراب کردم..
حرف آخرش مثل پتک توی سرم کوبیده میشد..
+ داداش...اینو نگو. من خودم پنهان کردم...
اوروچ آروم سرشو تکون داد
ــ اگه من اون بازی کثیف رو راه نمی انداختم توهم مجبور نمیشدی دروغ بگی.
فادیمه با صدای بلندی گفت:
- بسهههههه تمومش کنین
- اوروچ هر وقت داداشم و الینا تورو بخشیدن منم میبخشمت!
اینو گفت و دوباره رفت داخل اتاق.
داداشم نفسشو بیرون داد و با چشمای پر از پشیمونی نگاهم کرد.
هر چیزی هم که میشد ، من طاقت دیدن ناراحتیِ داداشم ،تنها دوست بچگیم رو نداشتم.
نمیدونستم چطور باید جو سنگین بینمون رو عوض کنم که با یادآوری بستنی ها سمت فریزر رفتم و یکیشو براش اوردم.
- بخور خنک شی!
+ من دارم میرم ، بعدم تو این سرما بستنی واسه چی؟
بستنی رو سمتش پرت کردم که وسط راه گرفتش و از در بیرون رفت.
فکر کردم رفته ولی چند لحظه بعد صدام کرد.
+ ایسو؟
از خونه بیرون رفتم
- بله داداش؟
+ بینتون..خیلی خراب شد؟
با لبخند ریزی سرمو تکون دادم.
- داداش...هنوز تو فکر مایی! ما یه کوچولو تو راه داریما ، بینمون خراب نمیشه...
+ امیدوارم! کاری بود بهم زنگ بزن.
سری تکون دادم که سوار ماشینش شد و راه افتاد.
❤‍🔥39😭4
خب خودتون که میدونید دیگه ریکتاشو بالای ۳۰ برسونید ،
نظراتونم اینجا بگید🫶🏼
@ZarahearsBot
از سری عکس های باریش فورتونا و آبجی کوچولوش تو گالریِ مامان باباش💘٫٫
😭15❤‍🔥3
- فادیمه؟
+ ایسو
- زن عزیزم ، زن خوشگلم
+ جانم شوهر تیغ ماهیِ من
قسمتِ ۱۶ / اولین "جانوم کاروم" و "کیلچوک کوجام"💞
😭23
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
- فادیمه؟ + ایسو - زن عزیزم ، زن خوشگلم + جانم شوهر تیغ ماهیِ من قسمتِ ۱۶ / اولین "جانوم کاروم" و "کیلچوک کوجام"💞
وقتی میرم ریواچ میکنم تازه میفهمم چقد دلم براشون تنگ شده ، واقعا تاشاجاک یه جهان دیگه‌ست برایِ من🫠:)
🤝17😭7
"فکر کنم اسمِ باباشو شنید خوشحال شد . . .!"
😭17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
"فکر کنم اسمِ باباشو شنید خوشحال شد . . .!"
اینم از اسپویل پارتِ امشب👀 . . .
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم خوشحال بودم از اینکه بالاخره یه چیزی پیدا شده بود که فادیمه با دیدنش لبخند بزنه. برگشت و نگاهی بهم انداخت. سریع لبخندمو جمع کردم که نبینه. چیزی نگفت و به خونه رسیدیم. یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود اما.. جرعت بیان کردنشو نداشتم. + فادیمه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

بعد از راهی کردن اوروچ ، توی خونه نشسته بودم و سعی میکردم افکارمو یه جا جمع کنم تا بتونم با فادیمه صحبت کنم و به خاطر همین سردرد بدی توی سرم پیچیده بود.
سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و سعی داشتم ارومش کنم که فادیمه از اتاق بیرون اومد.
- ایسو؟
سریع صاف نشستم و سوالی نگاهش کردم که گفت:
- میخوام برم خونه داداشم!
+ غذا...نخوردی! اول بخور بعد میریم
سرشو تکون داد و سمت اشپزخونه رفت..
بعد خوردن غذاش ، رفت اتاق و منم بعد پوشیدن کتم سوییچ و برداشتم و ماشینو روشن کردم.
وقتی فادیمه از در بیرون اومد ،درو براش باز کردم که نشست و شروع به حرکت کردم.
وقتی رسیدیم ، سریع درو براش باز کردم و پیاده شد.
از پله ها بالا رفتیم و با داداش عادیل و زنداداش اسمه که بیرون بودن ، سلام و احوال پرسی کردیم.
+ خب..فادیمه من میرم
داشت با آلینا صحبت میکرد که با این حرفم برگشت سمتم
- کجا؟
+ میرم شرکت..داداش عادیل میدونه.
رو به عادیل ادامه دادم:
+ مدارکی که لازمه رو میارم شب کاراشو بکنیم.
جفتشون سرشونو تکون دادن.
+ فادیمه...چیزی خواستی بهم زنگ بزنا!
لبخند ریز روی لبش از چشمم دور نموند و از پله ها پایین اومدم.
« فادیمه »
تموم روزو یه جوری سر کرده بودم تا شب بشه و روز طولانی‌ای بود.
تو فکر بودم که صدای در اومد.
با خوشحالی بلند شدم سمتش رفتم و همونطور که انتظار داشتم ، ایسو بود.
درو باز کردم که باهم چشم تو چشم شدیم.
اول لبخند ریزی زدم ولی بعد سریع خودمو جمع کردم و از جلوی در کنار رفتم.
ایسو وارد شد و روی مبل کنار داداشم نشست.
سمتم برگشت و آروم گفت:
+ فادیمه..حالت خوبه؟ کوچولو...چطوره؟
با شنیدن "کوچولو" برای چندمین بار در طول روز ، لگد زدنشو حس کردم.
چشمامو روی هم فشار دادم و خم شدم که نگران نزدیکم شد و گفت:
+ فادیمه؟ چیشد؟
- هیچی...جفتمون خوبیم! کوچولو کم کم داره لگد میزنه...
لبخند کوچیکی روی لباش اومد و چند ثانیه به دستم که روی شکمم بود نگاه کرد.
بعدش با داداشم مدارکی که برای شرکت بود رو کامل و مرتب کردن.
تقریبا نیمه شب بود که کاراشون تموم شد.
+ خب فادیمه...بریم؟
قبل از اینکه حرفی بزنم ، داداشم گفت:
- بمونید خب ، صبحم قراره باهم بریم شرکت.
ایسو اول نگاهشو به من دوخت که شونه‌ای بالا انداختم.
+ آخه داداش..اون مدارکی که باید بیارمشون توی خونه‌ست. من باید برم..
- خب باشه. فادیمه میمونه..
سریع برگشتم و گفتم:
+ نه داداش..میرم خونمون!
هر چقدر هم که بینمون سرد بود ، بازم نبودنش اذیتم میکرد.
اینو امروز که ایسو نبود فهمیدم.
کوچولوهم انگار خیلی باباشو دوست داره که تو نبودش ، بیشتر اذیتم کرد.
داداشم چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:
- هر جور راحتید.
ایسو کتمو جلوم گرفت که پوشیدمش و مثل همیشه ، کفشمو جلوی پام گذاشت.
با لبخند محسوسی کفشام و پوشیدم و بیرون اومدیم.
-
خونه که رسیدیم ،لباسامو عوض کردم و یه لیوان دمنوش برای خودم ریختم.
روی مبل نشستم و کانالای تلویزیون و بالا پایین میکردم که با یادآوری چیزی سمت ایسو برگشتم.
+ ایسو
با لگد های پشت سر همی که کوچولو زد ، دوباره چشمام و روی هم فشار دادم و لیوان و روی میز گذاشتم‌.
- فادیمه؟ چیزی شد؟
دستمو جلوش گرفتم و گفتم:
+ چیزی نیست..لگد زد.
لبخند ریزی زدم و خواسته یا ناخواسته ، فکری که توی سرم بود رو به زبون اوردم:
+ فکرکنم اسم باباشو شنید خوشحال شد..!
وقتی فهمیدم چی گفتم ، چشامو باز کردم.
ایسو لبخند کاملا واضحی روی لبش بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد.
سرفه‌ی الکی کردم و شروع به حرف زدن کردم
+ چیزه..میخواستم بگم داداشم اینا هفته‌ی دیگه قراره حنا و عروسی بگیرن..
بدون اینکه لبخند از رو لباش کنار بره سرشو تکون داد
+ چند روز دیگه با آلینا میریم خرید
بازم سرشو تکون داد.
بعد خوردن دمنوشم لیوان و توی سینک گذاشتم و سمت اتاق رفتم.
ایسو پتو و بالشتشو برداشته بود و هم زمان که از اتاق بیرون میرفت گفت:
- اگه حالت بد شد..یا چیزی خواستی،بیدارم کن
سری واسش تکون دادم.
در اتاق و اروم بستم.
خب کوچولوی ما انگاری خیلی دلش بابا و بغل میخواد ، ولی...
قرار نیست بغلش کنم!
روی تخت نشسته بودم و ناچار به زمین زل زده بودم.
میل عجیبی به این داشتم که ایسورو بغل کنم و عطرشو بو بکشم.
ولی نمیتونستم اینکارو بکنم!
دستمو روی صورتم کشیدم و اومدم دراز بکشم که نگاهم به کمد افتاد.
با خوشحالی بلند شدم و سمتش رفتم.
از بین لباساش ، لباس آبی موردعلاقه‌م رو برداشتم‌.
همونجوری که محکم لباس و بغل کرده بودم ،چراغ و خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
با بغل کردن لباسش و بوی عطر مهربونش که حتی از لباسش هم به مشام میرسید ، تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده..
❤‍🔥36😭3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم خوشحال بودم از اینکه بالاخره یه چیزی پیدا شده بود که فادیمه با دیدنش لبخند بزنه. برگشت و نگاهی بهم انداخت. سریع لبخندمو جمع کردم که نبینه. چیزی نگفت و به خونه رسیدیم. یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود اما.. جرعت بیان کردنشو نداشتم. + فادیمه…
چقد دلم میخواد بازم بهم بگه "فادیمه‌م"، دستمو روی قلبش بزاره و بخوابیم..
با لبخند ریزی که روی لبم بود ،دستمو روی شکمم کشیدم و گفتم:
+ دلِ جفتمون واسش تنگه ها! ولی کوچولو منو ببخش که حالا حالا ها قرار نیست با بابات اشتی کنیم!
« ایسو »
مثل کاری که هر شب میکردم ، بلند شدم تا ببینم فادیمه حالش خوبه یا نه.
در اتاق و باز کردم و بدون روشن کردن چراغ نزدیکش شدم.
چشماش بسته بودن.
یه دستش روی شکمش بود و با دست دیگه‌ش..
لباسمو محکم بغل کرده بود!
با تعجب به منظره‌ی روبه‌روم نگاه میکردم.
درو بستم و بیرون اومدم.
مانع اومدن لبخند روی لبم شدم.
چرا وقتی من هستم باید لباسمو بغل کنه؟
با یادآوری اون راز و پنهان کاری که کردم ، بر خودم لعنت فرستادم.
قرار نبود به روی فادیمه بیارم...
روی مبل نشسته بودم که در اتاق باز شد و فادیمه بدو بدو سمت سرویس بهداشتی رفت.
منم سریع دنبالش دوییدم و اروم درو کوبیدم:
- فادیمه؟
- تو..خوبی؟
صدای شیر اب اومد و بعد فادیمه بیرون اومد.
از جلوی در کنار رفتم که اروم و با قدم های کوچیک جلو رفت.
سریع دوییدم و جلوش وایسادم.
حواسم بود که بهش دست نزنم تا اذیت نشه ، سرمو آروم خم کردم و با صدای ضعیفی گفتم:
- فادیمه..خوبی؟
دستشو جلوم گرفت و با صدای آروم ، مظلومانه و با نگاهی که پر بود از احساسات ولی نمیتونستم بخونمش گفت:
+ خوبم..حالت تهوع-
قبل از اینکه ادامه‌ی جمله‌ش رو بگه ، انگار سرش گیج رفت که دستشو به سرش گرفت
+ دارم..
- خوب نیستی فادیمه..بیا ببرمت دکتر!
حالش بد بود و معلوم بود که جون مخالفت کردن نداشت.
سرشو تکون داد که سمت در رفتم ولی وقتی برگشتم ، فادیمه سر جاش وایساده بود.
برگشتم سمتش.
- فادیمه..راه رفتن سختته؟
سرشو اروم تکون داد.
- بزار کمکت کنم..میشه..الان...دستتو بگیرم؟
بازم سرشو اروم تکون داد‌.
اروم دستشو گرفتم و به خودم تکیه دادمش.
کمکش کردم تا دم در اومد و بعد ، کت و کفششو براش پوشوندم.
نگاهی به ساعت انداختم و سوییچم و برداشتم.
بازم دستشو گرفتم و تا ماشین بردمش‌.
سوار ماشین شدم و شروع به روندن کردم.
البته فکر اینکه دستشو گرفته بودم ولم نمیکرد..
با نگرانی چند بار وسط راه پرسیدم:
- فادیمه..حالت خوبه؟ سعی کن نخوابی فقط..باشه؟
و اونم فقط سرشو تکون میداد.
جلوی بیمارستان که رسیدیم ، اروم پیادش کردم و با تکیه به خودم بردمش داخل.
روی تخت خوابوندمش که دکتر اومد و بعد معاینه ، براش سرم وصل کرد.
- خانم دکتر..چیزیش که نیست؟
+ نگران نباشید چیز خاصی نیست. همسرتون باردارن درسته؟
- بله
+ فعلا ماهای اولشونه...خیلی اذیت ندارن ولی به نظر میرسه بارداری سختی دارن. حواستون خیلی بهش باشه کارای سنگین انجام نده‌.
سرمو تکون دادم که چند قدم جلو رفت و باز برگشت:
+ راستی...چیزی ویار کرد زود براش فراهم کنید. الانم به خاطر ارامبخش سرم خوابش برده ، بیدار شد میتونید ببریدش.
سرمو تکون دادم و سمت صندلی کنار تختش رفتم.
با یادآوری اینکه دستشو گرفته بودم ،دوباره دستشو گرفتم.
- چرا به خودم نمیگی فادیمه..؟
حدود نیم ساعت بعد ، مقدار کمی از سرمش مونده بود که بیدار شد.
اول کمی گُنگ این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و بعد نگاهش به من افتاد.
با اطمینان و ارامش نگاهش کردم و لبخندی زدم که اونم اول لبخند زد اما بعد چند ثانیه،سریع دستشو از دستم بیرون کشید و روشو برگردوند.
لبخندم اروم از رو لبام محو شد و بلند شدم.
با صدا زدن پرستار برگشتم و پرستار هم سمتمون اومد.
وقتی داشت سرم رو از دست فادیمه بیرون کشید ، فادیمه چشماشو روی هم فشار داد که رو برگردوندم.
- خانوم پرستار..یکم آرومتر خب..!
پرستار چسبی روی زخم فادیمه زد و بیرون رفت.
فادیمه بلند شد و اروم جلوی من شروع به حرکت کرد.
- فادیمه..بشین رو صندلی من برم پذیرش بیام.
بدون حرف نشست که بعد انجام کاراش ، سمتش رفتم و باهم سمت ماشین رفتیم.
در و واسش باز کردم که نشست و خودمم همینکارو کردم.
- فادیمه..دکتر گفت ویار هر چی داشتی زود برات فراهم کنم. هر چی خواستی بهم بگو ، خب..؟
کلافه سرشو تکون داد.
+ باشه..میگم.
+ میشه یکم زودتر برسیم خونه؟ من خوابم میاد..
سرمو تکون دادم و با سرعت بیشتری به رانندگیم ادامه دادم.
❤‍🔥48😭7🍓2
خب طبق معمول ریکتاشو بالای ۳۰ برسونید ،
منتظر نظرای قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
❤‍🔥7
جنین در زمان رشد تموم احساسات مادر رو دریافت میکنه
تموم این میل های فادیمه و قهر فادیمه به بچه هم قطعا رسیده که وقتی فادیمه به ایسو واکنش میده اونم سریع حرکت میکنه و خوشحالی خودش رو نشون میده
این موارد ، جزئیات داستانت رو به شدت بالا برده و مخاطب رو جذب کرده و میتونم بگم بی نظیره !
❤‍🔥24