𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
242 subscribers
269 photos
10 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
05/05/05
❤‍🔥12
یه اسپویل سردرگم کننده بدم🙂‍↔️؟
❤‍🔥8🤝1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
یه اسپویل سردرگم کننده بدم🙂‍↔️؟
"من..میبخشمت. به خاطر اون کوچولو،به خاطرِ.‌.‌."
😭12
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥17
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم با داداشم صحبت کرده بودیم و تصمیمم رو گرفته بودم. منتظر ایسو نشسته بودیم که اومد و به جمعمون ملحق شد. هر دوتامون روی مبل های جدا روبه‌روی داداشم نشسته بودیم. میتونستم پشیمونی، خجالت و التماس رو توی چشماش ببینم ولی سعی میکردم اصلا…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم

سریع دستمو عقب کشیدم؛ انگار که دستم آتیش گرفته باشه.
دو قدم ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول برداشتن یه لیوان کردم.
شیر آب رو باز کردم، اما صدای جریان آب هم نتونست صدای تند تپیدن قلبمو بپوشونه.
همون لحظه صدای گرفته‌ی ایسو از پشت سرم اومد.
+ فادیمه...؟
برگشتم.
تازه از خواب بیدار شده بود.
چند ثانیه نگاهم کرد، بعد انگار یادش افتاد دیشب چه قولی به خودش داده بود.
لبخند خیلی کم‌رنگی زد و آروم گفت:
+ ببخشید...فکر کردم حالت دوباره بد شده.
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، پتو رو جمع کرد و از کنارم رد شد تا فاصله‌ای که خودم خواسته بودم رو حفظ کنه.
یکم بعد ایسو دوباره اومد داخل آشپزخونه و بدون هیچ حرفی شروع به درست کردن صبحانه کرد.
اول کویماک درست کرد و بعد چندتا تخم مرغ برداشت که املت درست کنه؛اما وقتی بوی تخم مرغ توی فضا پیچید، معده‌ی منم به هم پیچید. دستمو گرفتم جلوی دهنم و بدو بدو سمت دستشویی رفتم و شروع کردم به عوق زدن.
صدای نگران ایسو از پشت در می اومد که می‌گفت:
ــ فادیمه؟ چیشدی تو؟ حالت خوبه؟
جوابی بهش ندادم که دوباره گفت:
ــ اگه چیزی نیاز داشتی من پشت درم
آبی به صورتم زدم و درو باز کردم. ایسو پشت در بود با دیدنم نگران نگاهی بهم انداخت
ــ چیزی میخوای برات بیارم؟
سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم.
بوی سوختگی توی خونه پیچیده بود
+ بهتر نیست اول به املتت سر بزنی؟
ایسو یکم بو کشید و بعد با عجله رفت طرف آشپزخونه.
خندم گرفته بود اما خودمو کنترل کردم.
منم آروم رفتم و به چارچوب در تکیه دادم.
ایسو با ناراحتی به تابه‌ی سوخته نگاه می‌کرد.
زیر لب گفت: ــ خرابش کردم...
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
ــ مهم نیست.
همین یه جمله باعث شد سرشو بلند کنه.
نگاهش به صورتم گره خورد، اما من چشمامو ازش گرفتم.
چند لحظه بعد آروم گفت:
ــ دکتر گفته نباید گرسنه بمونی... الان یه چیز دیگه درست می‌کنم.
+لازم نیست کویماک هست همونو میخورم
سرشو تکون داد .
سمت یخچال رفت و پاکت شیر رو برداشت.
نشستم پشت میز که لیوان شیری ریخت و جلوم گذاشت، بعد هم بی سرو صدا از آشپزخونه رفت بیرون .
مگه خودش صبحانه نمی‌خورد؟
اره...احتمالا بخاطر اینکه نزدیکم نباشه رفته..!
«ایسو»
از آشپزخونه بیرون اومدم و تو اتاق نشیمن نشستم.
دستمو بین موهام کشیدم و نفسمو محکم بیرون دادم.
نزدیکش بودن سخت بود...
دور بودن ازش سخت‌تر..
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم.
تا چند روز پیش، صبح‌هامون با خنده‌های فادیمه شروع می‌شد.
ولی حالا برای اینکه اذیتش نکنم، مجبور بودم ازش فاصله بگیرم.
یه نگاه به حلقه‌ی ازدواجم انداختم و با انگشتم روش کشیدم.
آروم زیر لب گفتم:
+ کاش فقط یه بار...فقط یه بار دیگه بهم اعتماد می‌کردی فادیمه..
رفتم توی اتاق خواب تا لباس بردارم و برم دوش بگیرم.
همچنان مشغول برداشتن لباس بودم که فادیمه اومد داخل اتاق.
لباسامو برداشتم و سریع اومدم از اتاق برم بیرون.
برگشتم سمتشو گفتم:
+ من میرم دوش بگیرم..کاری داشتی صدام کن
چیزی نگفت! منم منتظر جواب نبودم به هر حال...
داخل حموم رفتم و دوشی گرفتم.
از حموم اومدم بیرون که صدای النی رو شنیدم.
احتمالا اومده کنار فادیمه که تنها نباشه.
داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن.
از خنده فادیمه لبخند به لبم اومد اما سریع جمعش کردم.
از النی... خجالت می‌کشیدم.در حقش بد کرده بودم.
کنارشون رفتم. لبخند بی‌جونی زدم و آروم گفتم:
+ سلام...
هر دوتاشون برگشتن سمتم.
فادیمه فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و دوباره نگاهشو ازم گرفت.
النی هم با لحن سردی جواب داد:
ــ سلام.
نفسمو آروم بیرون دادم.
+ النی... راستش...
چند لحظه مکث کردم.
+ بابت همه‌ی اتفاقایی که افتاد... شرمندم. می‌دونم شاید حق داشته باشی هیچ‌وقت منو نبخشی... ولی فقط خواستم بگم من..معذرت میخوام.
النی چیزی نگفت و حقم بود.
دیگه منتظر هیچ جوابی نموندم.
آروم از کنارشون رد شدم، در خونه رو باز کردم و بیرون اومدم.
هوای بیرون از هوای خفه‌ی خونه هم سنگین‌تر بود.
انگار دیوارهای اون خونه داشتن روی سرم آوار می‌شدن.
چند قدم بیشتر نتونستم راه برم.
روی پله‌ی جلوی خونه نشستم، آرنجامو روی زانوهام گذاشتم و صورتمو بین دستام گرفتم.
برای اولین بار، حس کردم شاید بعضی اشتباها هیچ‌وقت جبران نمی‌شن.
«فادیمه»
چند ثانیه به دری که پشت سر ایسو بسته شده بود خیره موندم.
آلینا آروم صدام زد:
ــ فادیمه...
جوابی ندادم.
نمی‌دونستم چرا وقتی دیدم سرشو پایین انداخت و رفت، یه چیزی توی دلم تیر کشید.
هنوز ازش عصبانی بودم...
هنوز از دروغش نمی‌گذشتم...
❤‍🔥30
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم با داداشم صحبت کرده بودیم و تصمیمم رو گرفته بودم. منتظر ایسو نشسته بودیم که اومد و به جمعمون ملحق شد. هر دوتامون روی مبل های جدا روبه‌روی داداشم نشسته بودیم. میتونستم پشیمونی، خجالت و التماس رو توی چشماش ببینم ولی سعی میکردم اصلا…
اما دیدن اون حالش هم آرومم نمی‌کرد.
با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم که دستشو رو دستم گذاشت
- فادیمه...اذیتش نکن ، من میدونم که وقتی اونو اذیت میکنی خودت بیشتر اذیت میشی. درسته که اون یه فورتوناست ولی الان دیگه بابای اون کوچولوعه...
با چشماش به شکمم اشاره کرد و لبخندی زد
- من میرم باهاش صحبت میکنم بعدم میرم .
بوسی رو گونش گذاشتم و محکم بغلش کردم
+ کوچولویِ مهربون عمه‌ش
خنده‌ی شیرینی کرد و وقتی داشت میرفت گفت:
- مراقب کوچولو باش!
"کوچولو"
ناخودآگاه دستم سمت شکمم رفت.
همچنان که دستم رو شکمم بود شروع به حرف زدن باهاش کردم.
+ کوچولو...من با بابات قهرم فکر نکنی تورو دوست ندارما...
«ایسو»
جلوی در نشسته بودم که با شنیدن صدای باز شدن در ، بلند شدم.
الینا بیرون اومد و جلوم وایساد.
- ایسو..تو توی اون راز نقشی نداشتی. البته پنهان کردنتو نادیده نمیگیرم. ولی من..میبخشمت. به خاطر اون کوچولو ، به خاطر اینکه میدونم مامان بابای خودم چقد تو و فادیمه رو دوست دارن.
با لبخند و خجالت سرمو بالا اوردم و نگاهش کردم
+ جدی هستی؟
- اره
+ من..مرسی النی!
- النی نه ، آلینا!
خندیدم.
+ مرسی آلینا
لبخندی زد و سمت ماشینش رفت.
منتظر موندم حرکت کنه و تو همین حین ، به فکرم رسید که فادیمه رو ببرم دکتر‌.
وارد خونه شدم و فادیمه‌ای رو دیدم که دستش روی شکمش بود و انگار قبل از دیدن من ، داشت صحبت میکرد.
لبخندی روی لبم اومد.
سوالی نگاهم کرد که با تردید گفتم:
- اِم..فادیمه..؟ دکتر ببرمت؟
+ چه دکتری؟
- واسه..بچه
یکم فکر کرد و بعد سرشو تکون داد.
+ الان آماده میشم
سمت اتاق رفت و بعد عوض کردن لباسش ، من وارد شدم.
کمدمو باز کردم بافت سرمه‌ای رنگمو بیرون کشیدم که فادیمه گفت:
- آبیه رو بپوش خب
با تعجب نگاهش کردم که هول زده نگاهشو از روم برداشت و از اتاق بیرون رفت.
لبخند ریزی روی لبام اومد و لباس آبی که گفت رو پوشیدم و بیرون رفتم.
جلوی در منتظرم بود که رفتم در ماشین و باز کردم و نشست.
خودمم نشستم و بعد ماشینو به حرکت دراوردم.
-
جلوی بیمارستان ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم.
اشاره کردم که جلوتر راه بره و خودمم پشتش شروع به حرکت کردم.
روی یکی از صندلی ها نشوندمش و سمت پذیرش رفتم.
+ سلام...ببخشید زن من بارداره..دکتر هستن؟
- نوبت گرفتین؟
+ نوبت‌؟
- بله باید از قبل نوبت بگیرید دیگه!
کلافه نگاهی به فادیمه انداختم
+ یعنی هیچ جوره نمیشه الان بریم پیش دکتر؟ اگه ببرمش خونه و دوباره بیارمش اذیت میشه!
لبخندی زد و گفت:
- صبر کنید با دکتر صحبت کنم
چند دقیقه با تلفن صحبت کرد و گفت:
- بفرمایید بشینید. از شانس خوبتون کنسلی دارن ، بعد دونفر نوبت شماست.
سرم و تکون دادم و سمت فادیمه رفتم.
+ اذیت که نیستی؟ دونفر دیگه نوبت ماست
- خوبم.
حدود ۲۰ دقیقه بعد نوبتمون رسید که بازم درو برای فادیمه باز کردم و منتظر موندم بره داخل.
-
توی راه ، یاد حرفای دکتر افتادم و با تردید شروع به حرف زدن کردم:
- فادیمه...تو چیزی هوس نکردی؟
+ نه..
- هر موقع چیزی خواستی بهم بگو..
سرشو تکون داد.
عکسی که موقع سونوگرافی دکتر گرفته بود رو از پوشه‌ دراورد و توی دستش گرفت.
با ذوق نگاهش میکرد و لبخندی روی لبش بود که با دیدن این لحظه، منم لبخند زدم.
❤‍🔥47
بچها بابت اسپویل دیگه قرار شد فوشم ندید😔
ریکتاشو بالای ۳۰ برسونید،
منتظر نظراتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
❤‍🔥4
یه چیز دلی بهتون بگم
بچه ها شما و این فن فیکا تموم تابستون منین تنها سرگرمی من برای
فاصله گرفتن از همه چی
هم از شما و هم از زهرا ممنونم که این پیشنهادو داد🙂❤️
😭16💘1
-💙-
❤‍🔥15
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤‍🔥11
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم سریع دستمو عقب کشیدم؛ انگار که دستم آتیش گرفته باشه. دو قدم ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول برداشتن یه لیوان کردم. شیر آب رو باز کردم، اما صدای جریان آب هم نتونست صدای تند تپیدن قلبمو بپوشونه. همون لحظه صدای گرفته‌ی ایسو از پشت سرم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم

خوشحال بودم از اینکه بالاخره یه چیزی پیدا شده بود که فادیمه با دیدنش لبخند بزنه.
برگشت و نگاهی بهم انداخت.
سریع لبخندمو جمع کردم که نبینه.
چیزی نگفت و به خونه رسیدیم.
یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود اما.. جرعت بیان کردنشو نداشتم.
+ فادیمه
داشت می‌رفت سمت اتاق که برگشت سمتم و بهم نگاه کرد.
از گفتن حرفم پشیمون شدم و به جاش گفتم:
+ اممم..چیزی دلت نمی‌خواد برم برات بخرم و بیام؟
ــ نه
برگشت سمت اتاق اما مکث کرد و همونجوری که پشتش بهم بود گفت: -شاید... یکم بستی شکلاتی!
لبخند زدم.
اخیش... بالاخره یه چیزی ازم درخواست کرد!
با خوشحالی گفتم:
+ زود میگیرم و میام
«فادیمه»
در خونه که بسته شد، چند ثانیه همون‌جا وایسادم.
صدای روشن شدن ماشینش اومد و چند لحظه بعد، سکوت همه‌ی خونه رو گرفت.
آروم رفتم سمت اتاق و روی تخت نشستم. بی‌اختیار روی شکمم نشست.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم اومد.
آروم زیر لب گفتم:
+ سلام کوچولوی مامان...
اشکام آروم روی گونه‌هام سرازیر شدن.
نه از غصه...
از یه حس عجیب.
حسی که تا چند هفته پیش حتی تصورشم نمی‌کردم.
همون موقع پیام ایسو اومد.
Iso:
اگه چیز دیگه‌ای هم هوس کردی، هر ساعتی بود بهم بگو.
چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره موندم.
انگشتم روی صفحه مکث کرد.
آخرش فقط یه کلمه نوشتم.
Fadime:
باشه.
پیامو فرستادم و سریع گوشی رو کنار گذاشتم.
نمی‌خواستم فکر کنه همه‌چی مثل قبل شده.
هنوز ازش دلخور بودم...
اما نمی‌تونستم انکار کنم که وقتی با اون ذوق برای خرید بستنی رفت...
یه گوشه‌ی کوچیک از دلم، آروم‌تر شده بود.
+کوچولوی مامان...
دستم رو آروم روی شکمم کشیدم و لبخند کمرنگی زدم.
+می‌دونم که از بابات دلخورم... خیلی هم دلخورم. هنوز نتونستم دروغشو فراموش کنم.
چند ثانیه سکوت کردم.
+ولی... دلم براش هم می‌سوزه. این چند روز هر بار نگاش کردم، انگار یه تیکه از خودش کم شده. هی سعی می‌کنه ازم فاصله بگیره که ناراحت نشم... حتی حاضر شد روی زمین بخوابه.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
+تو فکر نکنی مامانت سنگدله‌ها... فقط قلبش شکسته.
اشکی که گوشه‌ی چشمم جمع شده بود رو پاک کردم.
+کاش زودتر بزرگ بشی... نه برای اینکه عجله داشته باشم، برای اینکه بابات دیگه این‌قدر تنها نباشه.
لبخند تلخی روی لبم نشست.
+البته نه... بهتره عجله نکنی. آروم آروم بزرگ شو. مامان طاقت نداره یه اتفاقی بران بیفته.
همون لحظه صدای باز شدن در خونه اومد.
بی‌اختیار سرم رو بلند کردم.
زیر لب گفتم:
+بابات اومد...
و قبل از اینکه خودم متوجه بشم، لبخند خیلی کوچیکی گوشه‌ی لبم نشست؛ لبخندی که سریع جمعش کردم و از روی تخت بلند شدم.
وقتی ایسو رو دیدم نزدیک بودم چشام از تعجب در بیان!
من فقط گفته بودم بستنی شکلاتی میخوام و
به اندازه‌ی دو هفته بستنی گرفته بود !
طعمای مختلفی که من دوست داشتم...
پسته فندوق گرفته بود و کلی لواشک!
انقدری که دستاش جای نگه داشتن هیچ چیز دیگه رو نداشت.
انقدر وسیله دستش بود که حتی نمی‌تونست در رو درست ببنده.
با زحمت در رو با آرنجش هل داد و وارد شد.
همین که چشمش به من افتاد، لبخند خسته‌ای زد.
ــ اممم... فکر کردم شاید نظرت عوض بشه...
نگاهم بین کیسه‌ها می‌چرخید.
+ایسو... من فقط یه بستنی شکلاتی خواسته بودم.
با دستپاچگی پشت گردنش رو خاروند.
ــ می‌دونم... ولی فروشنده گفت خانم‌های باردار ممکنه هر لحظه یه چیز دیگه هوس کنن... منم گفتم... خب... همه‌شونو برمی‌دارم که کم نیاد.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
این مرد... واقعاً رفته بود هر چیزی که احتمال می‌داد من دلم بخواد خریده بود!
بی‌اختیار گوشه‌ی لبم بالا رفت.
همون لحظه یکی از کیسه‌ها پاره شد.
بستنی‌ها یکی‌یکی روی زمین پخش شدن.
ایسو با دستپاچگی نشست روی زمین تا جمعشون کنه.
منم ناخودآگاه خم شدم که کمکش کنم.
هم‌زمان دستمون به یه بستنی رسید.
هر دومون مکث کردیم.
چند لحظه فقط به دست‌هامون نگاه کردیم.
اول من دستمو عقب کشیدم.
ایسو بستنی رو برداشت و خیلی آروم گفت:
ــ ببخشید...
با تعجب نگاهش کردم.
+ بابت بستنی؟
سرشو به نشونه‌ی منفی تکون داد.
ــ نه...
ــ بابت همه‌چی...
این بار هیچ جوابی نداشتم.
فقط آروم از جام بلند شدم، بستنی شکلاتی رو از دستش گرفتم و گفتم:
+قبل از اینکه آب بشن، بذارشون توی فریزر...
اما قبلش خودم دوتا بستنی برداشتم .
ایسو که بستنی ها رو گذاشت فریزر ،
یکیشونو گرفتم جلوش.
با تعجب نگاهش بین بستنی و چشای من می‌چرخید
+نمی‌گیری؟
سرشو تکون داد و بستنی رو گرفت
منم بستنی خودمو باز کردم و مشغول خوردن شدم،خوشمزه بود.
«ایسو»
❤‍🔥29
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجم سریع دستمو عقب کشیدم؛ انگار که دستم آتیش گرفته باشه. دو قدم ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول برداشتن یه لیوان کردم. شیر آب رو باز کردم، اما صدای جریان آب هم نتونست صدای تند تپیدن قلبمو بپوشونه. همون لحظه صدای گرفته‌ی ایسو از پشت سرم…
وقتی بستنی رو از دستش گرفتم، چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
اولین چیزی بود که بعد از اون همه اتفاق... خودش با اختیار خودش به من داده بود.
یه بستنی ساده بود... ولی برای من، از باارزش‌ترین هدیه‌ی دنیا بیشتر ارزش داشت.
آروم بازش کردم.
نگاه کوتاهی به فادیمه انداختم.
همون‌طور که مشغول خوردن بستنیش بود، سعی می‌کرد نگاهم نکنه.
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
شاید هنوز ازم متنفر بود...
شاید هنوز حاضر نبود منو ببخشه...
اما حداقل...
دیگه همه‌چیزِ بینمون فقط سکوت و درد نبود.
همین برام کافی بود.
صدای زنگ گوشیم اومد، سمتش رفتم که اوروچ بود
+جانم داداش
ــ داداش‌...خونه این؟
+اره چطور؟
ــ نزدیک خونتونم ،می‌خوام بیام از فادیمه معذرت خواهی کنم..
+ باشه منتظرتم
نیم ساعت بعد زنگ خونه خورد اوروچ رسید
درو باز کردم و لبخندی بهش زدم
ــ سلام داداش
+ سلام
ــ فادیمه کجاست؟
+توی اتاقه
فادیمه با صدای ما از اتاق اومد بیرون و با دیدن اوروچ اخم کرد
اوروچ لبخندی بهش زد
ــ سلام زن داداش
اخم فادیمه پر رنگ تر شد
+ بهم زنداداش نگو. اصلا هیچی نگو! چطور روت میشه بیای اینجا بعد از آزمایش دی‌ان‌ای تقلبی؟بعد از آوردن مادر تقلبی برای الینا؟ بعد از...
نفس عمیقی کشید
+ از اینجا برو اوروچ!
اوروچ لبخند دردناکی زد
- میدونم زنداداش.همه کارام اشتباه بوده. اومدم برای معذرت خواهی.. نمیخوامم منو ببخشی ، فقط می‌خوام عذر خواهی کنم ازت، حتی..
چرخید سمت من و ادامه داد
ـ از توهم ایسو. من زندگیتو خراب کردم..
حرف آخرش مثل پتک توی سرم کوبیده میشد..
+ داداش...اینو نگو. من خودم پنهان کردم...
اوروچ آروم سرشو تکون داد
ــ اگه من اون بازی کثیف رو راه نمی انداختم توهم مجبور نمیشدی دروغ بگی.
فادیمه با صدای بلندی گفت:
- بسهههههه تمومش کنین
- اوروچ هر وقت داداشم و الینا تورو بخشیدن منم میبخشمت!
اینو گفت و دوباره رفت داخل اتاق.
داداشم نفسشو بیرون داد و با چشمای پر از پشیمونی نگاهم کرد.
هر چیزی هم که میشد ، من طاقت دیدن ناراحتیِ داداشم ،تنها دوست بچگیم رو نداشتم.
نمیدونستم چطور باید جو سنگین بینمون رو عوض کنم که با یادآوری بستنی ها سمت فریزر رفتم و یکیشو براش اوردم.
- بخور خنک شی!
+ من دارم میرم ، بعدم تو این سرما بستنی واسه چی؟
بستنی رو سمتش پرت کردم که وسط راه گرفتش و از در بیرون رفت.
فکر کردم رفته ولی چند لحظه بعد صدام کرد.
+ ایسو؟
از خونه بیرون رفتم
- بله داداش؟
+ بینتون..خیلی خراب شد؟
با لبخند ریزی سرمو تکون دادم.
- داداش...هنوز تو فکر مایی! ما یه کوچولو تو راه داریما ، بینمون خراب نمیشه...
+ امیدوارم! کاری بود بهم زنگ بزن.
سری تکون دادم که سوار ماشینش شد و راه افتاد.
❤‍🔥39😭4
خب خودتون که میدونید دیگه ریکتاشو بالای ۳۰ برسونید ،
نظراتونم اینجا بگید🫶🏼
@ZarahearsBot
از سری عکس های باریش فورتونا و آبجی کوچولوش تو گالریِ مامان باباش💘٫٫
😭15❤‍🔥3