𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥11🍓3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم آروم و بی صدا وارد اتاقی که توش بود شدم. روی تخت خوابیده بود. رنگش هنوز پریده بود. رفتم کنارش نشستم و دستشو آروم توی دستم گرفتم. بخاطر یه رازی که هیچ دخالتی توش نداشتم،زندگیمونو نابود کرده بودم. یعنی فادیمه قراره چیکار کنه؟ مطمئن بودم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم
با داداشم صحبت کرده بودیم و تصمیمم رو گرفته بودم.
منتظر ایسو نشسته بودیم که اومد و به جمعمون ملحق شد.
هر دوتامون روی مبل های جدا روبهروی داداشم نشسته بودیم.
میتونستم پشیمونی، خجالت و التماس رو توی چشماش ببینم ولی سعی میکردم اصلا نگاهش نکنم.
بالاخره داداشم شروع به حرف زدن کرد:
+ خب فادیمه تصمیمشو گرفته. بیشترین چیزی که بهش فکر کرده آیندهس اون بچهست. میرید خونهی خودتون.
با این حرفش ایسو سرشو بالا اورد و با لبخند محوی نگاهش کرد که داداشم تهدیدوارانه ادامه داد:
+ ولی...هر جوری که اون بخواد رفتار میکنی! فادیمه با بچه یا بدونِ بچه خواهر منه و میتونه برگرده به این خونه.
ایسو با اطمینان سرشو تکون داد.
چند لحظه سکوت برقرار بود که در نهایت ایسو گفت:
- میتونیم بریم؟
داداشم نگاهشو به من دوخت که ایسوهم همینکارو کرد.
سرم و تکون دادم و هر سه تامون بلند شدیم.
ایسو سمتم اومد و پرسید:
- چمدونت..کجاست؟
+ اتاق
ایسو رفت داخل اتاق و چمدون و اورد و تو این حین که نگاهم به داداشم بود لبخند گرمابخشی بهم زد.
جلوی در ایسو خم شد و کفشامو جلوی پام گذاشت و من بدون اینکه نگاهش کنم پوشیدم.
از در بیرون رفتم و منتظر بودم ایسوهم بیاد که با تردید سمت داداشم برگشت
- دادا-..یعنی..اگه خواستی مجازاتی چیزی بکنی..گردن من از مو نازک تره!
داداشم اول نگاهی به من انداخت و بعد رو به ایسو گفت:
+ اتفاقا بُزا ایسو فورتونا رو دوست دارن ، ولی فعلا بابای خواهرزادهمی.
ایسو لبخند کوچیکی زد و بیرون اومد.
با دستش اشاره زد که من جلوتر حرکت کنم و خودش هم با چمدون پشت سرم راه افتاد.
جلوی ماشین که رسیدیم ، تقریبا دویید و درو واسم باز کرد که نفسمو بیرون دادم و نشستم.
هنوز اول بارداریمه و اینطور رفتار میکنه!
بعد از اینکه چمدون و پشت گذاشت سوار ماشین شد و به سمت خونه راهی شد.
سرمو به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم که نفهمیدم چطور ، اما خوابم برد.
چشامو که باز کردم ، توی اتاقمون و روی تخت بودم.
به ساعتی که روی میز بود نگاه انداختم.
ساعت ۲ شب بود.
ایسو توی اتاق نبود.
بلند شدم و در حالی که چشمامو میمالیدم از اتاق بیرون رفتم.
چراغ و روشن کردم و ایسویی رو دیدم که روی مبل خوابیده بود.
حالت تهوع داشتم ولی مقاومت میکردم.
به چهرهی ایسو خیره بودم و درست لحظهای که چشماش رو باز کرد ، سمت سرویس بهداشتی دوییدم.
هر چی که توی معدم بود رو بالا اوردم و به صورتم ابی زدم.
به انعکاس چهرهم توی آینه نگاه کردم.
رنگم به شدت پریده بود و نفس کشیدن برام سخت بود.
صدای در و پشت بندش صدای نگران ایسو به گوشم رسید:
- فادیمه؟ حالت خوبه؟
درو باز کردم و بدون اینکه نگاهش کنم بیرون رفتم و روی مبل نشستم.
نفسم به سختی بالا میومد.
سرم و به مبل تکیه دادم و دستمو روی قفسهی سینم گذاشتم.
ایسو اومد و جلوم روی زانوهاش نشست.
زمانی که میخواست دستشو جلو بیاره ، سرمو جلو اوردم که از وسط راه دستشو عقب کشید.
- خوبی فادیمهم؟
دست خودم نبود اما از کوره در رفتم.
+ به من نگو فادیمهم..با من اینجوری حرف نزن..چرا بغلم کردی؟ حال من خوبه..اگر اون بچه نبود اصلا برنمیگشتم اینجا...من هنوزم ازت متنفرم.یادت نره...ایسو فورتونا!
متوجه شدم که امید توی چشماش به یکباره محو شد.
نگاهشو از روم برداشت و سرشو اروم تکون داد.
پتو و بالشتشو از روی مبل برداشت و بدون اینکه حرفی بزنه سمت اشپزخونه رفت.
«ایسو»
برای اینکه نبینتم و اذیت نشه ، توی اشپزخونه دراز کشیدم.
فکر حرفاش نمیزاشتن بخوابم و حدس میزدم که رفته باشه بخوابه.
درد شدیدی توی سرم حس میکردم و زمانی که خواستم بلند شم قرص بخورم ، صدای گریهی ریزی به گوشم رسید.
با تعجب بیرون و نگاه کردم که دیدم دستای فادیمه روی صورتشه.
آروم سمتش رفتم و با فاصلهی زیادی ازش نشستم.
- باشه دیگه. ما از هم متنفریم ولی نمیخوایم بچهمون اذیت بشه. منم به خاطر اینکه تو ناراحت نشی سعی میکنم خیلی تو دیدت نباشم تا بچه به دنیا بیاد و تصممونو بگیریم. گریه نکن.
صدای گریهش قطع شده بود و نگاهم میکرد ، ولی من به یه گوشه نگاه میکردم و حرف میزدم؛ مبادا چشم تو چشم بشیم.
سمتش رفتم و اروم گفتم:
- برو بخواب...
بلند شد و جلوم شروع به حرکت کرد که پشت سرش رفتم.
وقتی روی تخت دراز کشید ، قبل از اینکه پتورو روش بکشم بهم خیره شد .
نمیتونستم نگاهشو بخونم.
پتورو روش کشیدم و با خاموش کردن چراغ بیرون اومدم.
درو آروم پشت سرم بستم و دوباره روی همون مبل دراز کشیدم.
سقف رو نگاه میکردم، اما هیچی نمیدیدم.
فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد...
"هنوزم ازت متنفرم..."
چشمامو بستم اما خواب به چشمام نمیومد.
کاش میشد زمان برگرده... فقط همون یک روز... همون روزی که باید حقیقتو بهش میگفتم.
«فادیمه»
صدای بسته شدن آروم در رو شنیدم.
به سقف خیره موندم و بیاختیار دستم رو روی شکمم گذاشتم.
😭22❤🔥7🍓1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم آروم و بی صدا وارد اتاقی که توش بود شدم. روی تخت خوابیده بود. رنگش هنوز پریده بود. رفتم کنارش نشستم و دستشو آروم توی دستم گرفتم. بخاطر یه رازی که هیچ دخالتی توش نداشتم،زندگیمونو نابود کرده بودم. یعنی فادیمه قراره چیکار کنه؟ مطمئن بودم…
هنوز ازش عصبانی بودم... هنوز از دروغش دلم شکسته بود...
اما وقتی دیدم برای اینکه من ناراحت نشم، حاضر شد روی مبل، بعد هم روی زمین آشپزخونه بخوابه... قلبم برای اولین بار بعد از اون روز یه ذره لرزید.
سریع چشمامو بستم.
اصلا....نباید دلم نرم میشد.
هنوز برای بخشیدنش خیلی زود بود.
-
صبح، وقتی خورشید تصمیم گرفته بود نورشو مستقیم بزنه توی چشمام، بیدار شدم.
بیاختیار دستی به جای خالی ایسو کشیدم.
با یادآوری دیشب، چشامو محکم روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.
آروم از تخت پایین اومدم و از اتاق بیرون رفتم.
سمت آشپزخونه که رفتم، ایسو همونجا، روی زمین، با همون پتو خوابش برده بود.
گردنش توی اون حالت کج شده بود و از قیافهش معلوم بود اصلاً راحت نخوابیده.
چند ثانیه بیاختیار نگاش کردم.
زیر لب گفتم:
ــ اینجوری گردنت خشک میشه...
خودمم نفهمیدم چرا این حرف از دهنم بیرون اومد.
آروم چند قدم جلو رفتم.
دستم بیاختیار بالا اومد تا گردنشو یه کم صاف کنم.
فقط چند سانتیمتر مونده بود دستم بهش برسه که ایسو توی خواب تکون ریزی خورد.
اما وقتی دیدم برای اینکه من ناراحت نشم، حاضر شد روی مبل، بعد هم روی زمین آشپزخونه بخوابه... قلبم برای اولین بار بعد از اون روز یه ذره لرزید.
سریع چشمامو بستم.
اصلا....نباید دلم نرم میشد.
هنوز برای بخشیدنش خیلی زود بود.
-
صبح، وقتی خورشید تصمیم گرفته بود نورشو مستقیم بزنه توی چشمام، بیدار شدم.
بیاختیار دستی به جای خالی ایسو کشیدم.
با یادآوری دیشب، چشامو محکم روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.
آروم از تخت پایین اومدم و از اتاق بیرون رفتم.
سمت آشپزخونه که رفتم، ایسو همونجا، روی زمین، با همون پتو خوابش برده بود.
گردنش توی اون حالت کج شده بود و از قیافهش معلوم بود اصلاً راحت نخوابیده.
چند ثانیه بیاختیار نگاش کردم.
زیر لب گفتم:
ــ اینجوری گردنت خشک میشه...
خودمم نفهمیدم چرا این حرف از دهنم بیرون اومد.
آروم چند قدم جلو رفتم.
دستم بیاختیار بالا اومد تا گردنشو یه کم صاف کنم.
فقط چند سانتیمتر مونده بود دستم بهش برسه که ایسو توی خواب تکون ریزی خورد.
😭37❤🔥9🍓1💋1
خب نظرتون چیه😂😔؟
راجب ایوبهان که باید بگم مثل فاتیحه هنوز ظهور نکرده😂
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، به نظرتون ادامهش چی میشه..؟
راجب ایوبهان که باید بگم مثل فاتیحه هنوز ظهور نکرده😂
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، به نظرتون ادامهش چی میشه..؟
@ZarahearsBot
💘6🤣2🍓2
Forwarded from کوچاریگلینی(اسماعیل)
وای عررررر از این پارت
ایسو عشقشو با چنگ و دندون حفظ کرد و همیشه به تردید و ترس های فادیمه آروم جواب داد😭✨
ایسو عشقشو با چنگ و دندون حفظ کرد و همیشه به تردید و ترس های فادیمه آروم جواب داد😭✨
😭13
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥17