𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
19 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و چهارم اسمه نزدیکم شد و محکم بغلم کرد،چند بار موهام رو بوسید. +داداشم بهتره؟ -آره خوبه،ولی نمی‌دونم این خوب بودنش تا کی قراره ادامه داشته باشه! +هوم. دلم میخواست درمورد ایسو از اسمه بپرسم ولی از طرفی هم مطمئن بودم قراره کلی…
همینجوری توی ماشین نشسته بود و فکر می‌کرد. آردا که رفته بود بنزین بزنه، سوار ماشین شد.
— نازم، به چی فکر می‌کنی؟
+ به نظرت رفتار فادیمه و ایسو عجیب نبود؟
— آره، انگار یه چیزی شده.
+من نمی‌تونم ببینم فادیمه اینجوریه. باید یه کاری بکنم.
— چیکار؟
+فردا از فادیمه می‌پرسم ببینم می‌گه جریان چیه یا نه. بعدش فکر می‌کنیم ببینم چیکار می‌تونیم انجام بدیم.
آردا سری به نشانه موافقت تکون داد.
— بریم خونه من؟
+نه، منو برسون خونه.
آردا قیافش آویزون کرد.
ناز خندید.
— باشه، بریم خونه تو.
ناز گوشیشو برداشت و برای فادیمه نوشت: «بهتر شدی؟»
«فادیمه»
صدای پیامک گوشی اومد. برداشتمش، فکر کردم ایسوه. ولی ناز بود.
Naz:
بهتر شدی؟
Fadime:
خوبم.
Naz:
خداروشکر. خیالم راحت شد. فردا بیا کافه آردا، می‌خوام راجب یه موضوعی باهات حرف بزنم.
یعنی چی می‌خواد بگه؟
Fadime:
باشه.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و پنجم از این جو خسته شده بودم و البته ترسیده بودم. -میخوای وصل بشی به ظبط؟ حتی نگاهمم نکرد. کلافه نگاهش کردم. -فادیمه؟ بازم جواب نداد‌. -اینکه اینجوری بهم بی محلی میکنی داره کلافم میکنه. فادیمه من چیکار میکردم؟مگه من این…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و ششم

بعد از اینکه با ناز احوال پرسی کردیم،قهوه‌شو برداشت و پیشنهاد داد که توی فضای باز بشینیم.
فادیمه: عا عا خب چرا داخل ننشستیم؟
ناز: میخواستم ازت یه سوال بپرسم، دلم نمیخواست آردا بشنوه.
خودم و صاف کردم و پرسیدم
-چه سوالی؟بپرس.
+تو با ایسو داستانی داری؟از قبل میشناختیش؟ یعنی، دوسش داری؟
از سوالای ناز تعجب کردم و با اخم کوچیکی گفتم: یاااا دختر ، یکم ترمز بگیر ،اینا چیه میپرسی. چه داستانی؟چرا باید از اون خوشم بیاد؟
ناز دستاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت : باشه جانم، چیزی نپرسیدم که. چرا انقد گارد میگیری.
اما تو ذهن من هزارتا سوال چرخید
یعنی ایسو به ناز چیزی گفته؟درمورد دشمنی حرفی زده؟یا درمورد اون بوسه....
یعنی بوسه که نه،باید بگم بوسه ها.
افکارم و کنار زدم و به روبه روم زل زدم.
ناز گفت:
-ولی به هم میایدا!
+کوفت!
-یجوری رفتار میکنی با بچه انگار اضافیه!من خیلی وقته میشناسمش پسر خوبیه انقد سخت نگیر بهش.
+خب چون اضافیه.بعد من کجا سخت گرفتم بهش؟
ناز لبخند مسخره ای زد و گفت:
-باشه باشه!تموم کنیم این بحث و .
همونجا نشسته بودیم ک اردا با عجله از کافه بیرون اومد.
اردا: ناز؟
-بله؟
+باید بریم بیمارستان.
-چرا؟کسی چیزیش شده؟
+ایسو..تصادف کرده!
سریع از جام بلند شدم.
ناز هم بعد از من بلند شد و ازم پرسید:
-توام میای؟
نگاه کلافه ای بهش کردم و گفتم:
+میام!
سوار ماشین اردا شدیم و راه افتادیم.
راه تموم نمیشد.
وقتی رسیدیم،گفتن که ایسو طبقه سومه و باید بریم بالا.
نگران روی صندلی نشسته بودیم که دکتر اومد.
زودتر از همه من بلند شدم و از دکتر پرسیدم:
+آقای دکتر حالش چطوره؟
-چه نسبتی باهاش دارید؟
میخواستم بگم دشمنشم ولی خب جلوی خودم و گرفتم.
+هیچی...دوستیم فقط.
همون لحظه آردا اومد و به من اشاره زد که برم بشینم.
منم مقاومت نکردم و نشستم.
هر چقد سعی کردم بشنوم دکتر چی میگه نتونستم بفهمم.
بعد چند دقیقه اردا اومد و گفت میره اتاق که ایسورو ببینه.
میخواستم بگم بزار من برم ولی خب برای چی باید برم؟جواب سوالم و خودمم نمیدونستم!
بعد تقریبا ۵ دقیقه اردا با قیافه‌ای پرشون بیرون اومد.
من و ناز نگران پرسیدیم :
-چیشد؟
+به هوش نیومده هنوز!دکترم میگه وضعیت جالبی نداره..یعنی جزئیاتشو بهتون نمیگم.
نگران به ناز نگاه کردم که هوفی کشید.
آردا گفت:
-من میرم یه آبی چیزی بخرم.
همینکه اردا رفت ناز شروع به گریه کرد:
+ناز ؟ چیشده؟
-ایسو...خیلی تنهاست..خانوادشم نمیشناسم ...فقط یه داداشش چندباری اومده اینجا.اگه چیزیش بشه؟
ناخوداگاه اشکام سرازیر شدن و بغلش کردم.
به چهرم نگاه کرد و با خنده کوچیکی گفت:
-تو چرا گریه میکنی دختر؟میگفتی اضافیه که!
سرم و پایین انداختم.
سرم و روی شونش گذاشت .
اردا با سه تا بطری اب توی دستش اومد.
یکیش و سمت من و یکیش و سمت ناز گرفت.
-واسه چی گریه کردید حالا؟
قبل از اینکه ناز حرف بزنه من گفتم:
+واسه ایسو دیگه.
اردا مشکوک نگاهم کرد.
فادیمههه!بازم خراب کردی.واسه ایسو اخهه؟
لبخند ضایعی زدم و سمت ناز برگشتم.
اردا واسه ناز چشمکی زد و به من اشاره کرد که بلند بشم.
یکم که از ناز فاصله گرفتیم گفت:
+ایسو حالش از من عالی تره.گفت گولتون بزنم.برو ببینش!
-وا!من چرا؟
+اون خواست دیگه.
بعد در اتاق و باز کرد و هولم داد تو .
خودشم پشت سرم اومد.
-فادیمه اومد.
ایسو لبخندی زد که اردا با شیطنت گفت:
-اشکاش داشتن خشک میش-
یدونه تو سرش زدم که دستاش و به نشونه تسلیم بالا برد و از اتاق بیرون رفت.
برای تغییر جو سرفه الکی کردم که گفت:
-گریه کردی؟
+نه واسه چی؟
-چشمات یجوریه.
+نه..یجوری نیست..یعنی چشمات یجوری میبینه‌.
بلند خندید.
-میدونم واسه من گریه کردی.
یدونه محکم تو بازوش زدم که اخ بلندی گفت.
نگران بازوشو گرفتم:
+چیشدد؟محکم زدم؟درد کرد؟
من همینجوری نگران بهش نگاه میکردم که شروع به خنده کرد.
-آره خیلی
+دلقکک
جدی شد.
-خب فادیمه خانوم یه ذره دیگه با این ایسوی فلک زده اشتی نکنی میره کُما
+به خاطر قهر من چرا بره کما؟
-خودتو نزن به اون راه.میدونی که حسمو...
+نهه..نمیدونم.چیه حست؟
-نمیدونی؟
+نمیدونم
- یه حسایی مثل دوست داشتن و اینا.
شوکه شده از چیزی که شنیدم سرم و انداختم پایین.
برای جمع کردن اوضاع گفتم:
+آب میخوری؟
خندید
-بحث و نپیچون دیگه!آشتی؟
+فقط به عنوان دوتا دوست،آشتی!
قیافش پوکر شد .
چند دقیقه سکوت بود که بعدش گفت اردا رو صدا بزنم.
بیرون اومدم و پیش ناز نشستم.
-چی گفت؟
+هیچی. چی بگه.
با نگاهی که میگفت "مسخره" نگاهم کرد و گفت:
-آها.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و پنجم از این جو خسته شده بودم و البته ترسیده بودم. -میخوای وصل بشی به ظبط؟ حتی نگاهمم نکرد. کلافه نگاهش کردم. -فادیمه؟ بازم جواب نداد‌. -اینکه اینجوری بهم بی محلی میکنی داره کلافم میکنه. فادیمه من چیکار میکردم؟مگه من این…
« دوروز بعد »
دو روز از روزی که تصادف کرده بود گذشت.
تو این دوروز هم توی کتابخونه،هم کافه و هم خونه آردا دیدمش ولی تنها مکالمه بینمون "سلام" بود.
دیگه تو چشمام هم نگاه نمیکرد!
متعجب بودم از اینکاراش.
یعنی همش به خاطر اون چیزی بود که گفتم؟
از فکر بیرون اومدم و به دلمه هایی که روی گاز گذاشته بودم سر زدم.
تقریبا پخته بودن.
رفتم بشینم که فکری به سرم زد.
سریع لباسام و پوشیدم و دلمه هارو توی ظرف چیدم.
از پله ها پایین رفتم و یکم جلوتر یه تاکسی گرفتم.
زنگ در خونشو که زدم تازه به خودم اومدم.
من اینجا چیکار میکنم؟ وای فادیمه برا چی دلمه هارو برداشتی اومدی اینجا؟
تو همین فکرا بودم که در و باز کرد.
لبخند ضایعی زدم و گفتم:
+سلام
متعجب گفت :
-سلام!
و از جلوی در کنار رفت که با خجالت وارد شدم.
+چخبر!
فقط گفت مرسی و جواب دیگه ای نداد.
دلمه هارو روی اپن گذاشتم و گفتم:
+خبب!دلمه درست کردم..برای اولین باره البته تنهایی درستش میکنم ولی بد نشده.آوردم باهم بخوریم.
با تعجب بهم نگاه کرد و فقط سرشو تکون داد.
این چرا انقد رو مخه؟
با تندی به سمتش رفتم و دقیقا کنارش نشستم.
+لالی؟
-نه!
+یعنی همش به خاطر اون یه جمله ای که اون روز گفتم باهام تو قیافه‌ای؟
-تو قیافه نیستم که..دوستیم دیگه چجوری باشم؟
دوستیم و با تاکید و تیکه به حرفای اون روزم گفته بود‌.
سرم و بردم بالا و به صورتش نزدیک شدم.
+دوست نداری دوست باشیم؟
ابروهاش و به نشونه تعجب بالا داد.
-هومم؟
+پس نمیخوای!
نمیدونم با اختیار خودم بود یا هر چیز دیگه‌‌ای،نمیتونستم اون بی محلیارو تحمل کنم.شاید بهش عادت کرده بودم؟شایدم منم یه حسی داشتم؟
نفهمیدم،به خودم که اومدم بینمون فاصله ای نبود.
چشمای جفتمون بسته بود.
از هم جدا شدیم که چشماش و باز کرد و با خنده گفت:
-من که مهم نیستم!تو دوست داری چی باشیم؟
+همینی که الان بودیم!
ناباورانه خندید.
-فادیمه!
منم خندیدم.
-الان دیگه منم میتونم بگم تو بدون اجازه من و بوسیدی‌
بعد با شیطنت ادامه داد:
-البته من ۲ بار بوسیدم تو یه بار.یکی دیگه ببوس مساوی شیم!
یدونه به بازوش زدم و گفتم:
-پررو نشو!
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و ششم بعد از اینکه با ناز احوال پرسی کردیم،قهوه‌شو برداشت و پیشنهاد داد که توی فضای باز بشینیم. فادیمه: عا عا خب چرا داخل ننشستیم؟ ناز: میخواستم ازت یه سوال بپرسم، دلم نمیخواست آردا بشنوه. خودم و صاف کردم و پرسیدم -چه سوالی؟بپرس.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و هفتم

ایسو دلمه‌ها رو روی میز گذاشت. صندلی رو برای من کشید تا بشینم. خودش روبروی من نشست.
یکی از دلمه‌ها رو برداشت و گرفت جلوی صورتم. دستمو بردم جلو که از دستش بگیرم، دستش رو کشید.
— عاعا، حالا که فادیمه کوچاری زحمت کشیدن دلمه درست کردن برامون، خودم می‌ذارم دهنش.
حس کردم گونه‌هام قرمز شدن. دوباره دلمه رو گرفت جلوم. دهنمو باز کردم و گازی به دلمه زدم. ایسو خیره نگاهم می‌کرد. از اون نگاه‌هایی که باعث می‌شه تپش قلب بگیرم.
خجالت کشیدم، دلمه رو از دستش گرفتم.
+خب بسه دیگه، خودم می‌خورم.
ایسو لبخندی زد و خودش رو کشید کنار، ولی نگاهش رو ازم نگرفت. سرم رو بالا آوردم و سوالی بهش نگاه کردم.
+چیزی می‌خوای بگی؟
— آره، یه سوالی ذهنمو مشغول کرده، اما...
+ اما چی؟
— دوست دارم از منظره لذت ببرم. اگه سوالمو بپرسم، دیگه نمی‌تونم از این منظره لذت ببرم.
هول شدم و شروع به سرفه کردن کردم. ایسو ترسید، سریع پاشد و با یه لیوان آب کنارم وایساد و کمکم کرد آب بخورم.
— چی شد یهو؟
+ آروم بگیر ایسو، یواش یواش برو جلو. من عادت به شنیدن همچین چیزایی ندارم.
ایسو خندید.
لیوان آب رو روی میز گذاشتم. نمی‌دونم این درسته یا نه، ولی دست ایسو رو گرفتم. خنده‌اش قطع شد و بهم نگاه کرد.
+ ایسو، سوالت رو بپرس.
ایسو هم دستمو گرفت و روبروی من زانو زد. یه کم مکث کرد.
— فادیمه... الان از ما چیزی در میاد یعنی؟
شوکه شدم از سوالش. حقیقتاً خودم هم جوابش رو نمی‌دونستم. اگه داداشم می‌فهمید، واکنشش چی بود؟ این اجازه رو بهمون می‌داد؟ خودم می‌تونستم با خانواده قاتل پدرم کنار بیام؟ می‌تونستم دشمنی رو کنار بذارم؟
+ نمی‌دونم... من هیچ وقت فکر نمی‌کردم از این دشمنی چیزی بتونه در بیاد. اما ایسو، تو برای اولین بار باعث شدی من به دشمنی فکر نکنم. به اینکه خودم چی می‌خوام فکر کنم، نه به دشمنی. از الان هم نمی‌خوام به آخرش فکر کنم، ایسو.
ایسو دستمو محکم‌تر فشار داد.
— فادیمه، آخرش هر چی که بشه، هر چی... من کنارتم. تنهات نمی‌ذارم. تا تو نخوای، دستت رو خالی نمی‌ذارم.
لبخندی بهش زدم. از روی صندلی پاشدم. ایسو با تعجب نگاهم کرد. خم شدم و ایسو رو بغل کردم. ایسو یه کم مکث کرد، انگار انتظارش رو نداشت. بعد دستاش رو محکم حلقه کرد دورم.
+ ایسو، دلمه‌ها از دهن افتادن.
دستاش رو از دورم باز کرد. ایستاد و گفت:
— نه، نمی‌شه که دلمه‌های فادیمه از دهن بیفتن.
بعد از خوردن دلمه‌ها، با کمک ایسو ظرفا رو شستم.
+خب دیگه، من برم.
— بیشتر می‌موندی.
+ نه دیگه، پررو می‌شی.
خندید.
— اشکال نداره. بازم که می‌آیی؟
+ میام.
— فادیمه... کی به آردا و ناز بگیم؟
+ هنوز زوده. بذار تو یه موقعیت مناسب.
— باشه.
+خب دیگه، خداحافظ.
— خداحافظ.
---
تقریباً دو ساعتی بود رسیده بودم خونه که گوشیم زنگ خورد. ایسو بود. خندیدم، اما قبل از وصل کردن، صدامو صاف کردم که معلوم نشه.
+ بله؟
— بیا پایین فادیمه.
+ چیییی؟ تو پایینی؟
— آره.
+ ایسو، من همین الان برگشتم خونه.
— نه تو دو ساعته برگشتی خونه‌ت.
خندیدم.
— یه لحظه بیا پایین، کارت دارم.
+ اومدم.
تماس قطع شد. اومدم برم پایین، اما اول برگشتم و یه نگاهی به خودم توی آینه انداختم. خوب بودم، ولی بذار یه رژ به لبام بزنم.
رژ رو زدم و رفتم پایین. ایسو با یه دسته گل بزرگ کنار ماشین وایساده بود. تعجب کردم.
+ ایسو، این چیه؟
— گل برای تو.
+ به چه مناسبت؟
— می‌تونیم جایگزین اون شاخه گلی که انداختی، کنیمش.
لبخندی بهش زدم و گل رو از دستش گرفتم.
2
خب خوشگلا به پارتایی که تو روبیکا گذاشته بودیم رسیدیم و از این به بعد پارتای جدید و اینجا هم میزاریم
کسی هم مایل بود تب بزنیم اینجا پیام بده :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8124466113
💋2
- پشتِ صحنه‌ی پارت ها😂🫠
😭2
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و هفتم ایسو دلمه‌ها رو روی میز گذاشت. صندلی رو برای من کشید تا بشینم. خودش روبروی من نشست. یکی از دلمه‌ها رو برداشت و گرفت جلوی صورتم. دستمو بردم جلو که از دستش بگیرم، دستش رو کشید. — عاعا، حالا که فادیمه کوچاری زحمت کشیدن…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #‌‌𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و هشتم

بعد از خداحافظی با ایسو منتظر موندم که ماشینش به حرکت در بیاد که بعدش برم خونه.
وقتی ماشینش حرکت کرد براش دستی تکون دادم و چرخیدم که برم خونه که گوشیم زنگ خورد.
ناز بود.
+الو
-سلام فادیمه‌.کجایی؟
صداش نزدیک بود ولی وقتی دور و برم و نگاه کردم کسی نبود پس بیخیال شدم.
+من...هیچی خونه‌ام چطور؟
-یه چیزی میخواستم بهت بگم ..
متعجب گفتم :
+سکته کردم خب! چی؟
-برگرد
+واسه چی؟
-همونجایی ک وایسادی برگرد پشتتو نگاه کن!
برگشتم پشت سرم و نگاه کردم که ناز و دیدم.
+عه
-که خونه‌ای؟
لبخند ضایعی زدم.
+خونمه دیگه!
-مبارکا باشه!آقای اضافی که هیچی هم بینتون نیست واست گل اورده
+نه...یعنی..این گل چیزه
-چیز چیه،نپیچون دیگه دیدم همه چی و .
سرم و پایین انداختم
-بریم بالا همه چیز و واسم تعریف کن.
بعد دستم و گرفت و به سمت خونه کشید .
-
بعد از اینکه همه چیز و واسه ناز تعریف کردم باهم نشستیم که نوشیدنی مونو بخوریم.
-خب از اون دلمه واسه من نگه نداشتی؟
+اوم...نه!
-خاک تو سرت کنم.هنوز یه روز نشده رفتی تو رابطه رفیقتو اینجوری یادت رفته
خندیدم .
+خودت و یادت نمیاد؟ با اردا اوکی شده بودی تولدم و یادت رفته بود
-یادم نرفته بود! گذاشتم دوروز بعدش سوپرایز بشی
+تا جایی که من میدونم سوپرایز و قبل تولد میکنن نه بعدش
- ول کن دیگه دختر!
« یک ماه و نیم بعد »
تو این چند وقتی که گذشت، بیشتر با ایسو وقت گذروندم.
ولی این چند وقت به خاطر اینکه دارم واسه اجرای جدیدم اماده میشم خیلی کمتر میبینمش.
تصمیم داشتم امروز تمرینم و زودتر تموم کنم که ببینمش.
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
+الوو
- سلام خانومِ پنهان از دیده
+ سلامم
- میرم سر اصل مطلب . ما که دلمون واست یذره شده، کی میتونم ببینم اعلی‌حضرت و؟
+ منم دلم واست یه ذره شده. اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم . امروز تمرینم زودتر تموم میشه ساعت ۵ بیا دنبالم بریم بیرون.
- وای خدایا شکرت بالاخره
خندیدم.
+خب دیگهه میبوسمت از دور. دیرم میشه قطع میکنم
- از دور قبول نیست باید از نزدیک ببوسی
+ قطع کن قطع کن پررو
بعد قطع کردن تلفون اماده شدم و راهی استودیو شدم.
بعد از برداشتن وسایلام از پله ها پایین اومدم که یادم اومد ماشینم خرابه!
هوفی کشیدم و پیاده راهی شدم.
بعد از ۱۵ دقیقه که میتونم بگم رسما داشتم میدوییدم رسیدم.
سرم و بالا اوردم که همون پسره‌ی نچسب و دیدم.
خواستم بی توجه بهش وارد شم که بازوم و گرفت:
- شمارت و بده دیگه
+ ولم کن مرتیکه‌ی همیشه مست
محکم بازوم و از دستش بیرون کشیدم و از در داخل رفتم.
- تا شمارت و نگیرم از اینجا نمیرم.
نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم.
تنها کسی که اینارو بهش میگفت من نبودم و تقریبا به همه دخترایی که میومدن استودیو این حرفارو زده بود.
بیخیال افکارم شدم و بعد تعویض لباسام، سریع دیالوگامو برداشتم و رفتم سراغ تمرین.
« چند ساعت بعد »
بعد از تموم شدن تمرینم سریع لباسامو عوض کردم و آبی به صورتم زدم.
از اونجایی که میدونستم قراره بریم بیرون، لباسا و لوازم ارایشیمو با خودم اورده بودم.
اول موهام و با دستم مرتب کردم و بعد ارایش کردم.
ارایشم چیز ساده ای بود؛ریمل،رژ و یکم رژگونه.
بعد از پله ها پایین اومدم و یکم اون ور تر از جلوی در استودیو وایسادم.
بعد چند دقیقه ایسو نیومد که بهش پیام دادم:
Fadime:
کجایی تو؟
به ثانیه نکشیده جواب داد.
iso:
نزدیکم
داشتم پیامشو میخوندم که گوشی از دستم کشیده شد.
با خیال اینکه ایسوعه و خواسته باهام شوخی کنه سرم و بالا اوردم ولی همون پسره بود.
- اواو با کی پیامک بازی میکنی؟
+ مرتیکه ... گوشیمو بده
6
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #‌‌𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و هشتم بعد از خداحافظی با ایسو منتظر موندم که ماشینش به حرکت در بیاد که بعدش برم خونه. وقتی ماشینش حرکت کرد براش دستی تکون دادم و چرخیدم که برم خونه که گوشیم زنگ خورد. ناز بود. +الو -سلام فادیمه‌.کجایی؟ صداش نزدیک بود ولی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #‌‌𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و نهم

- نمیدم
دستم و بلند کردم که گوشی و بگیرم ولی قبل از من یکی دیگه گوشیو و گرفت.
ایسو!
یعنی فرشته‌ی نجاتم!
با لبخند نگاهش کردم که به سمت پسره حمله ور شد و مشتی به صورتش زد.
از ترس اینکه بزنتش و چیزی بشه سمتش رفتم و عاجزانه نگاهش کردم.
ایسو نفس عمیقی کشید.
دستم و گرفت و منو تا جلوی ماشین دنبال خودش کشید.
جلوی ماشین دستم و ول کرد و به سمت صندلی راننده رفت؛ همیشه در و واسم باز میکرد .. ولی این بار؟
بیخیال روی صندلی شاگرد نشستم.
+خب ایسوووم؟چه خبر؟
بهم نگاهم نکرد و استارت ماشین و زد.
-خبرا که دست شماست
تیکه مینداخت.
هووف!
+ایسو من اصلا طرف و نمیشناسم بعد من تنها-
- من که چیزی نگفتم
توی سکوت ماشین و به سمت کافه ای شب تولد ناز رفته بودیم روند.
توی راه همش توی ذهنم سناریو میچیدم که چجوری قانعش کنم!
وقتی رسیدیم، بی حرف پیاده شد و منم دنبالش راه افتادم تا رسیدیم به قسمت پشت کافه که هیچکس نبود.
روی تاب بزرگی که بود نشستیم.
چند دقیقه ای تو سکوت گذشت که شاکی بلند شدم و گفتم:
+ایسوو؟ مگه دلت تنگ نشده بود؟
اونم از جاش بلند شد و انگار که روی اتیش بنزین ریخته باشم شروع به حرف زدن کرد:
- اره عزیز دلم دلم واست تنگ شده بود.ولی اینو میدونی که من میدونم اون پسره چند وقته مزاحمت میشه و تو هیچی بهم نمیگی؟حتی یه اشاره کوچیک؟من غریبه-
نزاشتم حرفش و کامل کنه.
روی نوک پاهام بلند شدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم.
حالا فاصله به صفر رسیده بود.
اولش هیچ حرکتی انجام نداد ولی بعدش دستش و دورکمرم گذاشت و همراهیم کرد.
وقتی از هم جدا شدیم، بغلش کردم و سرم و رو سینش گذاشتم.
+نمیشه اول رفع دلتنگی کنیم بعد این بحثارو پیش بکشی؟
اونم سرم و بوسید و جفتمون روی تاب نشستیم.
دستش و دورم انداخت و گفت:
- چرا بهم نگفتی؟
+ خب فقط مزاحم من که نمیشه با همه دخترای استودیو همینطوره
- این الان دلیل موجهیه؟
+ عهه! اها اها، اصلا تو از کجا فهمیدی اینو؟
- من هر چیزی که به تو مربوط باشه رو میدونم
بعد انگار چیزی یادش اومد که گفت:
- یه چیزی رو یادم رفت! منتظر باش الان میام.
بعدش بیرون رفت . شاید توی ماشین چیزی رو جا گذاشته بود؟
بعد چند دقیقه با یه دسته گل و یه جعبه توی دستش وارد شد.
+ وای ایسو این چیهه
- گل برای گل دیگه!
گل و از دستش گرفتم و پریدم بغلش.
+وای این خیلیی قشنگه
- از تو که قشنگتر نیست
خندیدم
+خبب این جعبه چیه؟
- این اصلیه‌ست! حدس بزن
+ واقعا جعبه‌شو نمیتونم به چیزی تشبیه کنم.چیهه؟
همچنان که داشت جعبه رو باز میکرد گفت:
- توی اینستا لایکش کرده بودی،منم ستشو گرفتم، یکی واسه من یکی واسه تو.
نگاهمو به دوتا ساعت با صفحه‌ی ابی دوختم.
یکیش برای من و یکیش برای ایسو.
دوباره پریدم بغلش و این بار محکم‌تر بغلش کردم.
+ایسوووو
بعد نشستم که ساعتمو دستم بست و بعد چند تا عکس با گل گرفتیم.
+ خب دیگه از کافه خسته شدم. بریم دور دور.
- هر چی شما بگی.
بعد از خروج از کافه سوار ماشین شدیم و تو کل شهر دور زدیم.
جلوی یه بستنی فروشی که رسیدیم ایسو ماشین و پارک کرد.
- بریم بستنی؟
+ بریمم
بعد پیاده شدن من روی یه صندلی نشستم و ایسو رفت که بستنی بگیره.
چند دقیقه بعد با دوتا بستنی تو دستش به سمتم اومد و یکی از بستنیارو دستم داد.
بعد خوردن بستنیا سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
خیلی دیر نبود ولی خسته بودم.
+ بریم خونه؟ خسته ام
- به این زودی یعنی؟
+خسته‌م خب
- باشه میبرمت
جلوی در خونه که رسیدیم، دستم و سمت دستگیره بردم که در و باز کنم ولی حس کردم ایسو ازم ناراحت شد.
دستمو عقب کشیدم.
+ایسوووم؟
-هوم؟
+تو نمیای؟
-کجا؟
+خونه دیگه
عجیب نگاهم میکرد که گفتم:
+خب تو نیای که نمیتونم بخوابم‌
خوشحال خندید و گفت:
- فقط چون تو میخوای
منم خندیدم و بعد پارک کردن ماشین بالا رفتیم.
لباسام و عوض کردم و سمت سرویس بهداشتی رفتم که ارایشم و بشورم.
ارایش خاصی که نداشتم ولی ریمل روی مژه هام سنگینی میکرد.
بعد شستنش بیرون اومدم و ایسو رو صدا کردم.
+ ایسووو؟ بریم بخوابیم؟
سمتم اومد و اشاره کرد که از جلوش راه برم.
توی اتاق که رسیدیم لباسشو از تنش در اورد و دراز کشیدیم.
+ اخ.راحت شدما.چند وقته اینجا نخوابیدم.
ایسو سرم و بوسید.
-فادیمه؟
+هوم؟
-من تورو جدی جدی دوسِت دارم.
خندیدم.
+منم جدی جدی دوسِت دارم.
بعدش چشمام و بستم و به ثانیه نکشیده خوابم برد.
6
+لیست فن فیک ها و وان شات هایی که تو کانال قرار داده شده، برای دسترسی راحت تر شما(هر بار آپدیت میشه):
ایسفاد :
#𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂 | اتمام/هفت پارت


#𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓 | اتمام/نوزده پارت


#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 | اتمام / پنجاه و شش پارت


#𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 |اتمام / نوزده پارت


#𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 | اتمام/هجده پارت


#𝖠𝗒𝖺𝗓 | وانشات


#𝖡𝖾𝗇_𝗏𝖺𝗋𝗂𝗆 | وانشات


#𝖸ü𝗓ü𝗄 | وانشات


#𝖪𝖺𝗇𝗅ı_𝖦𝖾𝗅𝗂𝗇𝗅𝗂𝗄 | وانشات


#𝖪𝖺𝗓𝖺 | وانشات


#𝖡𝖺𝖻𝖺_𝖮ğ𝗎𝗅_𝖲𝖺𝖻𝖺𝗁ı | وانشات


Orel:
#𝖪ı𝗋𝗆ı𝗓ı_𝖦𝖾𝖼𝖾𝗆𝗂𝗓 | وانشات


Daha17 :
#𝗌𝗂𝗋𝗋𝗂𝗇_𝗂𝗌𝗆𝗂_𝖣𝖾𝗆𝗂𝗋 | وانشات
❤‍🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 pinned «+لیست فن فیک ها و وان شات هایی که تو کانال قرار داده شده، برای دسترسی راحت تر شما(هر بار آپدیت میشه): ایسفاد : #𝖣𝗂𝗇𝗅𝖾_𝖻𝖾𝗇𝗂_𝖻𝗂 | اتمام/هفت پارت #𝖦𝖾𝗇𝖾_𝗒𝖺𝗉𝖺𝗋𝗂𝗓 | اتمام/نوزده پارت #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 | اتمام / پنجاه و شش پارت #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 |اتمام / نوزده پارت #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁…»
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #‌‌𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و نهم - نمیدم دستم و بلند کردم که گوشی و بگیرم ولی قبل از من یکی دیگه گوشیو و گرفت. ایسو! یعنی فرشته‌ی نجاتم! با لبخند نگاهش کردم که به سمت پسره حمله ور شد و مشتی به صورتش زد. از ترس اینکه بزنتش و چیزی بشه سمتش رفتم و عاجزانه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی‌اُم

«ایسو»
چشامو باز کردم با دیدن فادیمه توی بغلم لبخندی زدم.
از اون روزی که فادیمه برام دلمه
آورد همه چی عوض شد.
باورم نمیشه بالاخره یه نفر هم پیدا شد به من عشق بده و دوستم داشته باشه.
آروم از کنارش بلند شدم طوری
که بیدار نشه برم براش صبحانه درست کنم.
-
دستامو بهم زدم .
+خببب اینم از کویماک
رفتم سمت اتاق فادیمه که هنوز خواب بود .
نشستم کنارش چقدر مظلوم بود توی خواب، درست شبیه یه دختر بچه کوچولو که خودشو مظلوم کرده تا براش بستنی بخرن .
از تشبیهی که کردم خندم گرفت.بیخیال افکارم با لبخند صداش زدم
+فادیمه
جواب نداد حتی تکون هم نخورد.
خم شدم توی گوشش گفتم:
-فادیمه خانم
تکونی خورد و پشت کرد بهم.
شروع کردم به بوسیدنش اول یه بوسه روی موهاش ،بعدش چشاش،بعدش گونش.
-بوسه بعدی روی لبه هاااا
مثل برق گرفته ها نشست که خندیدم بهش.
+ این چه کاریه میکنی آخه پسر
-عشق میورزم خب
خندید که به لبم اشاره کردم .
+خب الان نوبت توعه عشق بورزی!
لبخندی زد و بهم نزدیک شد با خیال ی که داشتم چشامو بستم اما خبری نشد. چشامو باز کردم که دیدم فادیمه با خنده از اتاق رفت بیرون و می‌گفت:
+داری پررو میشی فورتونا جوک!
سر میز منتظر فادیمه نشستم
یکم بعد فادیمه هم اومد وسط صبحانه خوردن بودیم که گوشی فادیمه زنگ خورد.
+ داداشمه
بی خیال شونه ای بالا انداختم
- خب جواب بده
+آخه تصویریه
-خب باشه عزیزم من این طرف نشستم ،توی دید داداشت نیستم که نگران نباش.
+ باشه
تماسو وصل کرد
فادیمه: سلام داداش
عادل:سلام تاتارام هنوز تازه داری صبحونه میخوری؟
فادیمه:اره خسته بودم یکم دیر بیدار شدم
عادل:فدای سرت تاتارام فادیمه راستش زنگ زدم که بگم بری کمکِ ایوبهان .
فادیمه: چه کمکی داداش؟
عادل: این بی عرضه اومده اونجا دنبال راننده ها چون شریف به راننده ها پول داده که نیان بارهارو ببرن، ایوبهان و فرستادیم دنبال راننده ها ولی نمیتونه راضیشون کنه.
فادیمه:باشه داداش میگفتی خودم میرفتم راضیشون میکردم چه نیازی به ایوبهان بود!
عادل:خودش میخواست بره حالا اشکال نداره برو کمکش.
داشتم به حرفاشون گوش میدادم و حواسم نبود که قاشق از دستم افتاد.
عادل:صدای چی بود؟
فادیمه هول کرده گفت:هیچ... هیچی داداش پام خورد به میز صدا داد کاری نداری من باید برم دیگه خداحافظ .
و بعد سریع قطع کرد
یه چشم غره بهم رفت
-ببخشید
خندید
+اینقدر مظلوم گفتی دلم نمیاد دعوات کنم .
لبخند زدم
-میخوای بیام همرات
+ نه ایوبهان میشناستت به داداشم میگه.
-میام خب دور وایمستم منتظرت!
-
نیم ساعته توی ماشین منتظر فادیمه نشستم .
تو فکر بودم که با عصبانیت درو باز کرد و سوار شد .
-چیشده؟
عصبی برگشت سمتم
+دیگه چی میخواستی بشه عموی عزیزت انقد خوب پولی بهشون داده که هیچ جوره راضی نمیشن.
-باشه فادیمم آروم باش درستش میکنیم
+ چی رو میخوای درست کنی گند کاری عموت؟
-فادیمه ایوبهان رفت؟
پوفی کشید
+ اره رفت گیر داده بود که بیا من میرسونمت به زور پیچوندمش.
-خب پس یه لحظه همینجا بمون الان میام
با اینکه فادیمه عصبی بود آروم باهاش حرف زدم.
بهتره خودم برم راننده ها رو راضی کنم.
سمت راننده ها رفتم
+چرا بارو نمیبرید
یکی از راننده:تو دیگه کی هستی برو ما حوصله دردسر نداریم
+بارو ببرید بهتون پول خوبی میدم
ــ پولو که عادل هم میداد
+پس چرا بارو نمیبرید؟
ــ شریف تهدید کرده
+شریف عموی منه بارو ببرید من تضمین میدم که مشکلی پیش نیاد براتون شریف با من
ــ چرا اینکارو میکنی؟
لبخندی بهش زدم
«فادیمه»
فکرام ولم نمیکردن.
چرا باهاش بد حرف زدم اون که تقصیری نداشت!
بیخیال، وقتی بیاد ازش معذرت خواهی میکنم.
ایسو اومد
ــ دیگه ناراحت نباش یکی یدونم راضی شدن.
ذوق زده گفتم:واقعااا
ــ اره
بغلش کردم محکم
+ایسو ببخشید باهات بد حرف زدم.
- تو هر جور میخوای باهام حرف بزن
7
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌
❤‍🔥2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سی‌اُم «ایسو» چشامو باز کردم با دیدن فادیمه توی بغلم لبخندی زدم. از اون روزی که فادیمه برام دلمه آورد همه چی عوض شد. باورم نمیشه بالاخره یه نفر هم پیدا شد به من عشق بده و دوستم داشته باشه. آروم از کنارش بلند شدم طوری که بیدار…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سی و یکم

« ایسو »
یک هفته دیگه تولد فادیمه بود و فردای تولدش هم اجرا داشت.
انگار اصلا تولدش و یادش رفته بود ولی برای اجراش خیلی ذوق داشت .
خودش تولدش و یادش رفته بود ولی من نه.
البته که اولین تولدش کنار من بودو به خاطر همین میخواستم براش به یاد موندنی باشه.
برای همین یه کیک سفارش دادم و از اونجایی که اونی وانیلی دوست داره،تاکید کردم که وانیلی باشه.
برای کادو؟! واقعا نمیدونم.
داشتم دور و اطرافم و نگاه میکردم که چشمم به ماشینا خورد.
همینه!
ماشین خودشم که خرابه،چی بهتر از ماشین؟
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد.
ناز بود
-الو
+سلام ایسو،چخبر؟
- خبری کهه نیست.جانم چیزی شده؟
+چیزی کهه،نه.فقط چون تازه آشنا شدید خواستم بهت بگم یه هفته دیگه تولدِ فادیمه‌ست.البته که خودش هیچوقت نه واسه تولدش و نه روز تولدش خوشحال نیست..دلیلش هم نمیدونم.
- خب امسال یکاری میکنم خوشحال شه
+ببینم چیکار میکنی
-
« فادیمه »
تمرینم تازه تموم شده بود و قبل پاک کردن گریمم اول نشسته بودم که خستگیم در بره.
تو فکر اجرای هفته بعدم بودم که ناز اومد.
-فادیمه؟
+هوم؟
- اگه گفتی هفته بعد چه مناسبتیه؟
+ خب اجرا دارم دیگه.
- همین؟
یکم فکر کردم و با یادآوریش بی تفاوت گفتم:
+ خب...تولدم!
- یعنی یه کوچولوام واسه تولدت ذوق نداری؟
تو فکر رفتم.
از بچگی روز تولدم روز خوبی برام نبود.
۲۰ و خورده ای سال پیش که تولدم روز چهلم فوت بابام بود و سال بعدش هم میشد ۱ هفته که مامانم تنهام گذاشته بود.
تقریبا هیچ سالی تولدم و دوست نداشتم و حتما یه اتفاق بدی توش میوفتاد؛به جز چند سالی که اومدم اینجا،که امیدوارم امسال هم به خیر بگذره.
با صدای ناز به خودم اومدم:
- فادیمهه کجایی؟
فقط سرم و بالا انداختم که خودش فهمید یعنی "نه".
- اصلا نمیخوای راجبش باهام حرف بزنی؟
+ اذیتم نکن.نه اینکه به تو اعتماد نداشته باشم،گفتنش سخته برام.
ناز اولش پوکر شد ولی بعد لبخند مهربونی زد و گفت:
- هر جور راحتی. ولی بدون من همیشه هستم.میتونی باهام صحبت کنی‌.
بلند شدم و بوسی رو گونش گذاشتم.
خواستم برم لباسامو عوض کنم و گریمم و پاک کنم که ناز دوربینشو دستم داد و خودش رفت که با تلفنش حرف بزنه.
وا!واجبه؟خب بعدا حرف میزدی!
بیخیال فکرام شدم و منتظر ناز موندم.
بعد دو سه دقیقه ناز اومد که دوربین و دستش دادم و تند تند از استودیو بیرون رفتم.
انقدر خسته‌ام که الان فقط خواب میطلبه.

« یک هفته بعد »

« ایسو »
فادیمه تو استودیو بود و ناز گفته بود که قراره ساعت ۵ بیاد .
با این حساب کلی وقت داشتم .
اول چند تا بادکنک،فقط برای تزئین روی دیوارا زدم و یکم گلبرگ خشک روی میز ریختم.
از اونجایی که فادیمه ایهلامور دوست داشت،اونم درست کردم که با کیک بخوره‌.
کیکی که گرفته بودم هم توی یخچال گذاشتم.
بعد گوشیم و برداشتم و گشتی توش زدم که وسطاش با صدای در بلند شدم‌.
سریع کیک و برف شادی و برداشتم و رفتم جلوی فادیمه.
- تولدت مباااارک.
فادیمه اول ترسیده جیغی کشید ولی بعد چند ثانیه متوجه اوضاع شد.
+ زهره ترک شدم!
بعد لبخند ذوق زده‌ای زد و نزدیکم اومد
+ از کجا فهمیدیی
- گفته بودم که،من همه‌چیز و راجب تو میدونم
فادیمه پرید و محکم بغلم کرد.
+خیلی دوسِت دارم.
بعد گونم و بوسید
- منم دوسِت دارم ولی چرا گونه؟
+ باز داری پررو میشی!
- آقا بیخیال،بیا بریم تدارک دیدم برات.
فادیمه روی مبل نشست که کنارش نشستم.
- خبب!به نظرم اول کادوتو بدم نه؟
+ یعنییی
دستش و گرفتم و بلندش کردم.
به سمت اتاق رفتیم و از پنجره به بیرون نگاه کردیم.
من خیره فادیمه بودم که متعجب گفت:
+ متوجه نشدم! الان پنجره رو واسم خریدی یا خیابون و ؟
بلند خندیدم.
- صبر کن خب
جعبه رو از روی میز برداشتم .
- من بازش کنم؟
+ نهه خودم
کلافه جعبه رو بهش دادم.
کاملا متعجب سوییچ و از جعبه دراورد .
اول بهش نگاه کرد و بعد با تعجب روی یکی از دکمه ها زد که ماشین از بیرون صدا داد.
سرش و بالا اورد و گفت:
+ ماشینه؟
سرم و به نشونه "آره" تکون دادم.
چند ثانیه نگاهش بین من و ماشین در گردش بود و بعدش پرید بغلم‌.
+ نمیدونم چی بگم بهت
- بوس کن
+ باز شروع کردیا
ازم جدا شد و با ذوق سمت سالن رفت.
منم تو آشپزخونه ایهلامور ریختم و پیشش رفتم.
اونم دو تیکه از کیک و توی ظرف گذاشت و با ایهلامور شروع به خوردن کرد.
منم ظرف کیک و برداشتم و تازه تو دهنم گذاشته بودم که زنگ در خورد.
با ذوق بلند شد که سوالی نگاهش کردم.
+ حتما ناز و آردان.هر سال میان پیشم!
🔥4❤‍🔥2