𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥6🍓4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول اهالی کوچاری ، بعد از تحویل دادن شریف و گرفتن النی ، برگشته بودن کوچاری و حالا داشتن برای یه عروسی آماده میشدن. عادیل مدام با نگاه به النی نفس عمیق میکشید ، اسمه ازشون فرار میکرد که تو خلوت خودش بتونه تصمیمی برای زمان گفتن راز بگیره…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم
صبح با صدای زنگ گوشیم ، بیدار شدم.
با دیدن فادیمهای که بیدار بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد ، لبخندی زدم.
- صبح بخیر!
خندید و گفت:
+ سومین باره که داره زنگ میزنه!
با یادآوری گوشیم سریع برش داشتم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم.
- جانم داداش؟
+ پسر تو چرا جواب نمیدی؟ پاشید بیاید کوچاری یکم کار داریم.
- ببخشید داداش..میایم!
قطع کردم که فادیمه پرسید:
+ کی بود؟
- داداشت. میگه بریم کوچاری.
فادیمه سرشو تکون داد و بلند شد.
-
جلوی عمارت کوچاری پارک کردم که فادیمه پیاده شد و منتظر موند منم پیاده شم.
سوییچ و از روی ماشین در اوردم و سمتش رفتم.
دستمو سمتش دراز کردم که با لبخنر دستشو تو دستم گذاشت و شروع به حرکت کردیم.
عادیل و النی جلوی در نشسته بودن.
بعد از احوالپرسی ، داداش عادیل گفت:
+ پسر دیشب وسط عروسی کجا رفتید شما؟
- چیزه..داداش گفته بودم که بهت! فادیمهرو بردم خونه رو نشونش بدم
+ گفته بودی ولی نگفته بودی وسط عروسی قراره مهمونا رو ول کنی ببریش!
با خجالت لبخندی زدم فادیمه و النی شروع به خندیدن با صدای بلند کردن.
من و داداش عادیل هم با دیدن خندههاشون لبخندی زدیم.
- چند هفته بعد -
« فادیمه »
برای چندمین بار با حالت تهوع از خواب بیدار شدم.
بعد از اینکه آبی به صورتم زدم ، از سرویس بهداشتی بیرون اومدم که گوشیم زنگ خورد و اسم داداشم روش افتاد.
- داداش؟
+ فادیمه..بیا کوچاری. تنها بیا!
انگار صداش از ته چاه میومد و متوجه نمیشدم برای چیه.
قبل از اینکه بتونم چیزی بپرسم گوشی رو قطع کرد.
سریع اماده شدم و وقتی داشتم راه میوفتادم ، برای ایسو پیامی فرستادم.
Fadime:
ایسو ، دارم میرم کوچاری.
جلوی عمارت که رسیدم ، پیاده شدم و با عجله از پله ها بالا رفتم.
درو که باز کردم ، داداشم ، زنداداشم و النی نشسته بودن.
با دیدن خندههاشون ، نفس عمیقی کشیدم و دستمو روی قلبم گذاشتم.
+ داداش!
- چیه دختر؟
+ فکر کردم چیزی شده!
- بیا بشین.
روی مبل دونفره ، کنار النی نشستم و با کنجکاوی بهشون نگاه دوختم.
زنداداشم لبخندی زد و شروع به حرف زدن باهام کرد
- فادیمه..تو دوست داری مثلا...عمه بشی؟
سریع سمت داداشم برگشتم و بهش نگاه دوختم.
قبلا بهم گفته بود...ممکنه النی دخترشون باشه.
داداشم اول نگاهی به النی انداخت و بعد به من نگاه دوخت
+ دخترمه..
هنوز هیچی رو هضم نکرده بودم.
هضم نکرده بودم که من یه برادرزاده دارم..
هضم نکرده بودم که من یه عمهام..
+ حالا دخترمو بغل نمیکنی عمهش؟
نگاه پر از اشکمو به النی دوختم و محکم بغلش کردم.
- النی...کوچولویِ عمه!
با خنده گفت:
+ النی نه! آلینا کوچاریم من
از بغلش بیرون اومدم و با لبخند نگاهش کردم.
داداشم و زنداداشم داشتن به ما نگاه میکردن.
با یادآوری چیزی لبخند از روی لبام کنار رفت.
- داداش...راز؟
+ النی بود..
سرمو بین دستام گرفتم و با نگرانی گفتم:
- کیا میدونستن؟
زنداداشم گفت:
+ هر کسی که تو اون عمارت فورتونا بود میدونست..
بهت زده سرم و بالا اوردم و نگاهش کردم.
- ایسو؟
زنداداشم با ناراحتی چشماشو روهم فشار داد.
با احساس تهوعی که توی معدم پیچید ، به سمت سرویس بهداشتی رفتم..
-
از پله ها پایین اومدم.
هوا سرد بود ولی تب داشتم.
گوشیم لرزید که از جیبم درآوردمش.
Iso:
فادیمهم؟ من اومدم خونه ، کجایی؟
بدون اینکه جواب بدم ، سوار ماشین شدم.
کل مسیر فقط یه سوال توی ذهنم میپیچید.
چطور تونسته بود این همه مدت ، این رازو از من پنهون کنه؟
چطور تونست در حالی که این رازو میدونست دوبار باهام ازدواج کنه؟
هیچوقت به من فکر نکرد؟
در خونه رو که باز کردم ، ایسو با دیدنم اخم کرد.
+ فادیمهم؟ رنگت چرا پریده؟
جوابی ندادم.
+ تو..خوبی؟
جلوی پنجره وایسادم که چند قدم نزدیکم اومد.
+ فادیمهم؟
هنوز پشتم بهش بود.
آروم گفتم:
- میدونستی!
+ چیو؟
برگشتم سمتش و لبخندی از روی ناباوری زدم.
دیگه جلوی خودم و نمیگرفتم و چشمام پر از اشک شده بودن.
- چیو..؟ همون رازی که گفته بودی "نمیدونی" رو!
ایسو چشماشو روی هم فشار داد.
همین برای من جواب بود ، میدونست.
نفسش رو بیرون داد.
+ فادیمهم من..
- چند بار ازت پرسیدم؟ میدونی؟
یه قدم جلو رفتم.
- هر بار تو چشام نگاه کردی و ...
یه قدم دیگه.
- گفتی من هیچی نمیدونم!
یه قدم دیگه.
- گفتم هیچ رازی بینمون نباشه..
- ولی هیچی نگفتی!
+ فادیمهم من...مجبور بودم..! خانوادهم بودن..
خواست نزدیکم بیاد که دستمو جلوش گرفتم.
- من چیت بودم؟
+ تو خانوادهم بودی...تو خانوادهم هستی..!
اشکی از گوشه چشام پایین افتاد.
- تو آدمی بودی که فکر میکردم حداقل به من دروغ نمیگه..ولی انگار..
❤🔥24🍓2💘1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول اهالی کوچاری ، بعد از تحویل دادن شریف و گرفتن النی ، برگشته بودن کوچاری و حالا داشتن برای یه عروسی آماده میشدن. عادیل مدام با نگاه به النی نفس عمیق میکشید ، اسمه ازشون فرار میکرد که تو خلوت خودش بتونه تصمیمی برای زمان گفتن راز بگیره…
ایسو سرش رو پایین انداخت و دستشو رو صورتش گذاشت.
انگار که هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
دوباره حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت ، ولی نگاهم هنوز روی ایسو بود.
قدمای اخرو سمتش برداشتم و با تموم جونی که داشتم و صدایی که از گریه میلرزید گفتم:
- ازت...
- متنفرم...!
همینکه این کلمه از دهنم خارج شد ، نفسم برید.
انگار هوا وارد ریههام نمیشدن.
چشمامو بستم و دستمو روی قفسهی سینم گذاشتم.
+ فادیمه؟
تعادلم و از دست دادم.
قبل از اینکه روی زمین بیوفتم ، ایسو بهم رسید و منو توی آغوشش گرفت.
+ فادیمه...نگام کن
«ایسو»
سرش روی بازوهام افتاد.
دستام یخ کرده بودن و بدون اینکه حتی در و قفل کنم ، بغلش کردم و با عجله از خونه به سمت ماشین دوییدم.
-
از خودم عصبی بودم.
قرار بود نزارم دیگه هیچ وقت گریه کنه، ولی یه بار دیگه باعث شدم گریه کنه.
خودمو میبخشم؟
دکتر بعد از معاینه از اتاق فادیمه بیرون اومد.
با اضطراب بلند شدم و سمتش رفتم.
+ حالش چطوره؟
لبخند کوتاهی زد و گفت:
- جای نگرانی نیست!
نفس راحتی کشیدم ولی با شنیدن جملهی بعدیش ، خشکم زد.
- تبریک میگم ، همسرتون بارداره!
چند ثانیه، بدون اینکه هیچ صدایی بشنوم به دکتر خیره موندم.
آروم گفتم:
+ باردار؟
- برای اینکه بدونید چندوقتشه باید سونوگرافی انجام بدید. به خاطر فشار عصبی و ضعف شدید غش کردن و باید خیلی مراقبش باشید. نیاز به استراحت داره و نباید اذیت بشه.
سری تکون دادم که دکتر رفت.
نگاهمو از بیرون اتاق به فادیمه که چشماش بسته بودن دوختم.
زیر لب ، جوری که فقط خودم شنیدم گفتم:
+ بابا میشم...!
لبخند زدم اما پشت لبخندم ترس و اضطرابی بود که یادم نمیومد آخرین بار کی تجربهش کردم.
انگار که هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
دوباره حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت ، ولی نگاهم هنوز روی ایسو بود.
قدمای اخرو سمتش برداشتم و با تموم جونی که داشتم و صدایی که از گریه میلرزید گفتم:
- ازت...
- متنفرم...!
همینکه این کلمه از دهنم خارج شد ، نفسم برید.
انگار هوا وارد ریههام نمیشدن.
چشمامو بستم و دستمو روی قفسهی سینم گذاشتم.
+ فادیمه؟
تعادلم و از دست دادم.
قبل از اینکه روی زمین بیوفتم ، ایسو بهم رسید و منو توی آغوشش گرفت.
+ فادیمه...نگام کن
«ایسو»
سرش روی بازوهام افتاد.
دستام یخ کرده بودن و بدون اینکه حتی در و قفل کنم ، بغلش کردم و با عجله از خونه به سمت ماشین دوییدم.
-
از خودم عصبی بودم.
قرار بود نزارم دیگه هیچ وقت گریه کنه، ولی یه بار دیگه باعث شدم گریه کنه.
خودمو میبخشم؟
دکتر بعد از معاینه از اتاق فادیمه بیرون اومد.
با اضطراب بلند شدم و سمتش رفتم.
+ حالش چطوره؟
لبخند کوتاهی زد و گفت:
- جای نگرانی نیست!
نفس راحتی کشیدم ولی با شنیدن جملهی بعدیش ، خشکم زد.
- تبریک میگم ، همسرتون بارداره!
چند ثانیه، بدون اینکه هیچ صدایی بشنوم به دکتر خیره موندم.
آروم گفتم:
+ باردار؟
- برای اینکه بدونید چندوقتشه باید سونوگرافی انجام بدید. به خاطر فشار عصبی و ضعف شدید غش کردن و باید خیلی مراقبش باشید. نیاز به استراحت داره و نباید اذیت بشه.
سری تکون دادم که دکتر رفت.
نگاهمو از بیرون اتاق به فادیمه که چشماش بسته بودن دوختم.
زیر لب ، جوری که فقط خودم شنیدم گفتم:
+ بابا میشم...!
لبخند زدم اما پشت لبخندم ترس و اضطرابی بود که یادم نمیومد آخرین بار کی تجربهش کردم.
❤🔥37🍓3💘2
من خودم که عاشق این پارت و کلا از اینجا به بعدم💘
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، منتظر نظرای قشنگتونم هستم🫶🏼
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، منتظر نظرای قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
💘10🍓3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
❤🔥13🍓2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم صبح با صدای زنگ گوشیم ، بیدار شدم. با دیدن فادیمهای که بیدار بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد ، لبخندی زدم. - صبح بخیر! خندید و گفت: + سومین باره که داره زنگ میزنه! با یادآوری گوشیم سریع برش داشتم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم
آروم و بی صدا وارد اتاقی که توش بود شدم.
روی تخت خوابیده بود.
رنگش هنوز پریده بود.
رفتم کنارش نشستم و دستشو آروم توی دستم گرفتم.
بخاطر یه رازی که هیچ دخالتی توش نداشتم،زندگیمونو نابود کرده بودم.
یعنی فادیمه قراره چیکار کنه؟
مطمئن بودم به این راحتیا منو نمیبخشه...
اما شاید...
شاید بخاطر اون کوچولویی که بیخبر وارد زندگیمون شده، یه فرصت دیگه بهم بده.
همینجوری غرق فکر بودم که فادیمه تکون خورد.
با لبخند بیجونی بهش خیره شدم.
آروم چشماشو باز کرد.
چند ثانیه نگاهم کرد، اما به محض اینکه فهمید منم، اخم کرد.
دستشو از توی دستم کشید بیرون و روشو برگردوند.
همون لحظه انگار همه غمای دنیا رو دلم آوار شد.
آروم گفتم:
+فادیمه... میخوای حرفای منم بشنوی؟
بدون اینکه سمتم برگرده، با صدای سردی گفت:
ــ میخوای دوباره دروغ بگی؟
نفسمو بیرون دادم.
+فادیمهم...
ــ ایسو بس کن... منو ببر خونه داداشم. حوصله اینجا رو ندارم... اصلاً برا چی اینجام؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
+ بخاطر...اون کوچولو!
همون لحظه برگشت سمتم.
اخماش بیشتر تو هم رفت.
ــ کدوم کوچولو؟
لبخند کمرنگی زدم.
+بچمون...
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
ــ چی...؟
دستم ناخودآگاه به سمتش رفت، اما وسط راه منصرف شدم.
آروم گفتم:
+فادیمه... تو بارداری.
صورتش از ناباوری خالی شد.
نگاهش چند بار بین چشمهای من و شکمش چرخید.
لبهاش تکون خورد، اما هیچ صدایی ازش بیرون نیومد. فقط آروم دستشو روی شکمش گذاشت و با چشمای پر از اشک بهم خیره شد.
آروم لب زد
ــ بچمون...؟
ــ یعنی...من دارم مامان میشم؟
با بغض و لبخند سرمو تکون دادم
انگار یهو یادش اومد
که دوباره اخم کرد
ــ اما این چیزی رو عوض نمیکنه!
گوله اشکی که روی گونش بود رو پاک کرد و همون لحظه پرستار با لبخند اومد داخل.
ــ مامان و بابای کوچولو چطورن؟ حتما که خیلی خوشحالین ،مبارکتون باشه. اما با من بیاین بریم برای سونوگرافی که ببینیم کوچولو چند وقتشه.
فادیمه طوری که انگار هنوز باورش نشده بود، سری تکون داد.
سمتش رفتم تا کمکش کنم از تخت بیاد پایین.
دستشو گرفتم اما دستشو از توی دستم کشید و جوری که فقط خودم بشنوم گفت:
ــ نیازی به کمک تو ندارم
و بعد با پرستار جلوی من شروع به حرکت کرد.
پشت سرشون رفتم وارد اتاق شدیم.
فادیمه روی تخت خوابید و دکتر ژل سردی روی شکمش ریخت و دستگاه رو آروم روی شکمش حرکت داد.
چند لحظه به صفحهی مانیتور نگاه کرد و بعد لبخندی زد
ــ خب این کوچولوی شما حدودا پنج تا شیش هفتشه
ناخودآگاه لبخند زدم
+ خانم دکتر ضربان قلبشو میتونم بشنوم؟
خانم دکتر خندید
ــ چه عجله ای دارین آقای فورتونا، برای شنیدن ضربان قلب کوچولوتون باید چند وقت دیگه بیاین.
سرمو به معنای فهمیدن تکون دادم
و نگاهی به فادیمه انداختم.
کاملا ساکت بود.
یعنی...هنوز توی شوک بود.
دکتر رو به فادیمه گفت:
ــ خب معاینه تموم شد میتونین بلند شید
فادیمه روی تخت نشست
+ خانم دکتر ما میتونیم بریم خونه؟ یعنی همسرم مشکلی نداره مرخص بشه؟
ــ نه مشکلی نیست میتونین برید خونه
فقط یادتون باشه که این چند هفتهی اول خیلی مهمه. باید استراحت کافی داشته باشه و تا جایی که میشه از ناراحتی و استرس دور بمونه. این روزها آرامش برای مادر و بچه از هر چیزی مهمتره.
از اتاق دکتر رفتیم بیرون
+ فادیمه اینجا بشین من برم وسایلتو بیارم بریم.
بدون حرف همونجا نشست.
اگه یکم دیگه حرف نمیزد دیوونه میشدم.
سریع رفتم وسایلشو آوردم کارای ترخیصشو انجام دادم و رفتیم سمت ماشین و به سمت خونه خودمون روندم.
ــ گفتم منو ببر خونه داداشم
+ بزار بریم خونه حرف میزنیم فادیمه
ــ حرفی با تو ندارم، ایسو فورتونا.
+ باشه باشه...بریم خونه وسیله بردار بعد برو
انگار قانع شده بود چون دیگه چیزی نگفت.
در خونه ماشینو نگه داشتم و پیاده شدیم.
فادیمه مستقیم رفت سمت اتاق و شروع کرد به جمع کردن لباساش
+ میخوای چیکار کنی؟
ــ برم خونه داداشم
+ اینو نمیگم،بعدش میخوای چیکار کنی؟
ــ درخواست طلاق بدم
با شنیدن کلمهیطلاق خون توی رگام یخ بست.
یعنی خوشبختی ما فقط چند هفته بود..؟
با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم:
+ من طلاقت نمیدم
دست از جمع کردن لباسا برداشت و چرخید سمتم
انگشت اشارشو تهدید وارانه جلوم تکون داد
ــ اگه به زبون خوش طلاق ندی داداشم جور دیگه ای طلاقمو میگیره!
+ هیچجوره طلاقت نمیدم!
چشای فادیمه پر از اشک شد
ــ چرا میخوای زجرم بدی؟ میخوای بهم ثابت کنی چقدر احمق بودم که راحت تونستی بهم دروغ بگی؟ میخوای نشونم بدی که خانوادت چقدر از من مهم تر بودن برات؟ من.. منه احمق بهت دل بسته بودم اما الان ازت متنفرمممم!
❤🔥30🍓4
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم صبح با صدای زنگ گوشیم ، بیدار شدم. با دیدن فادیمهای که بیدار بود و با لبخند داشت نگاهم میکرد ، لبخندی زدم. - صبح بخیر! خندید و گفت: + سومین باره که داره زنگ میزنه! با یادآوری گوشیم سریع برش داشتم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم.…
اشکاش ریختن و دستاش میلرزیدن.
دوباره اشک فادیمه رو در آوردم و با هر قطره اشک ، بیشتر از خودم متنفر میشدم.
چند قدم به سمتش برداشتم، اما وقتی لرزش دستهاشو دیدم، همونجا وایستادم.
حق نداشتم دوباره بهش نزدیک بشم،وقتی دلیل این همه درد خودم بودم.
آروم گفتم:
+ فادیمه...
چیزی نگفت و فرصت داد بهم که حرف بزنم.
+حق داری...میفهمم...من باید زودتر بهت میگفتم اما بخاطر داداشت...
نزاشت ادامه بدم و دستشو بالا اورد.
ــ بسه ایسو...بسه.بهونه نیار.! میدونی بدترین قسمتش کجاست؟ که من انقد به تو اعتماد داشتم که به داداشم گفتم ایسو رازو نمیدونه، اما تو...تو ذره ای به من اعتماد نداشتی!
چمدونشو برداشت که از کنارم رد شه، مچ دستشو گرفتم که چرخید سمتم و داد زد:
ــ ولم کن ایسو
+ فادیمهه!نمیزارم بری..نمیزارم! به خاطر اون بچه..نرو!
چیزی نگفت که ادامه دادم
+ نزار بچمون، مثلِ من...بدون بابا بزرگ شه! نزار حسرت بابا به دلش بمونه... نزار منم مثل داداشت ، تو حسرت بچهم بسوزم..
چمدون از دستش افتاد.
چند ثانیه فقط به من خیره موند.
آروم دستمو از دور مچش باز کردم.
+ ببخشید... نمیخواستم مجبورِت کنم بمونی.
صدام لرزید.
+ فقط... نمیخوام بچمون تاوان اشتباه منو بده.
فادیمه سرشو پایین انداخت. اشکاش یکییکی روی صورتش میریخت.
دوباره چمدون رو برداشت و رفت.
مات و بهوت به جای خالیش نگاه کردم...
واقعا رفت..تعلل نکردم و رفتم دنبالش.
«فادیمه»
با چمدون در خونه داداشم وایسادم. میتونستم صدای خندههاشونو بشنوم.
لبخند زدم، داداشم بالاخره به زندگی که حقش بود رسید.
در زدم که النی درو باز کرد و با دیدن من متعجب گفت:
ــ فادیمه؟ چی شده؟
+میشه بیام تو؟
ــ آره آره حتما
از جلوی در کنار رفت که رفتم داخل. داداشم و اسمه با دیدنم لبخند روی لبشون خشک شد
داداشم اومد سمتم
ــ تاتارام؟چیشده؟
بغضم شکست و داداشم بغلم کرد. همینجوری تو بغلش گریه میکردم
+ داداش...ایسو به من دروغ گفته..ولی نمیتونم ازش جداشم. من..
چند ثانیه مکث کردم.
+ باردارم!
داداشم با شوک منو از خودش جدا کرد
ــ تو چی؟
دستی به صورتش کشید
ــ واقعا تاتارام؟یعنی من دارم دایی میشم؟
با بغض سرمو تکون دادم که داداشم دوباره بغلم کرد
ــ اخیش چه خبره خو...
بازم منو از خودش جدا کرد
ــ چی گفتی...طلاق؟ برای چی؟
+برای اینکه بهم دروغ گفته داداش! میخواستم با وجود این بچه هم ازش جدا بشم...اما میدونی چی گفت بهم؟گفت فادیمه نزار مثل داداشت توی حسرت بچم بسوزم!
ــ هیس بچه...آروم باش. من نمیخوام به خاطر من زندگی خودتو آیندهی اون بچه رو خراب کنی.. حق با ایسوعه.
چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
- نزاری اونم مثل من این دردو بکشه...
تو همین حال با صدای در همه برگشتیم.
داداشم درو باز کرد و ایسو وارد خونه شد.
- فادیمهم؟
بدون اینکه حرفی بزنم نفسمو با صدای بلند بیرون دادم و سمت اتاقم رفتم.
ایسو خواست دنبالم بیاد که داداشم جلوشو گرفت و تو همین حین درو پشت سرم بستم.
پشت در وایسادم و به حرفاشون گوش دادم.
+ داری بابا میشی!
صدایی از ایسو نشنیدم.
داداشم ادامه داد:
+ ازت ناراحته. راحت نمیبخشه. البته...منم نبخشیدم. ولی پای یه بچه وسطه...
+ فعلا برو. تاشب تصمیمتونو بگیرید بعد صحبت کنید
بالاخره صدای ایسورو شنیدم
- تصمیم من که معلومه..ولی..به روی چشم.
متوجه شدم که داره میره و روی تخت نشستم.
بعد رفتنش زنداداشم توی اتاقم اومد و کنارم نشست.
دستشو روی موهام کشید و با لبخند شروع به حرف زدن باهام کرد.
+ فادیمه..خوب بهش فکر کن. دوران حاملگی آسون نیست. هر چقدر هم که قوی باشی...تو این دوران به پدر اون بچه ، به شوهرت..احتیاج داری!
باید کنارت باشه.
به چشماش غمگین و مهربونش نگاه کردم.
نمیخواست دردی که اون کشیده رو منم بکشم.
محکم بغلش کردم که موهام و نوازش کرد.
+ به آیندهی اون بچه فکر کن...تو به شوهرت احتیاج داری...اون به باباش احتیاج داره..
تو همین حال داداشم صدام کرد و باهم از اتاق بیرون رفتیم.
آغوشش و برام باز کرد که کنارش نشستم.
موهام و نوازش کرد .
+ تاتارام..میخوای چیکار کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و سرمو به نشونهی نمیدونم تکون دادم.
+ دوسش داری...
سرم و پایین انداختم.
نمیتونستم انکارش کنم.
بهش وابسته بودم.
+ اون بچه رو باید باهم بزرگ کنید. میتونی اصلا نبخشیش ولی اون بچه ، هم پدر میخواد..هم مادر! خودت خوب میدونی فادیمه.
چشمای پر از اشکم و روی هم فشار دادم.
دوباره اشک فادیمه رو در آوردم و با هر قطره اشک ، بیشتر از خودم متنفر میشدم.
چند قدم به سمتش برداشتم، اما وقتی لرزش دستهاشو دیدم، همونجا وایستادم.
حق نداشتم دوباره بهش نزدیک بشم،وقتی دلیل این همه درد خودم بودم.
آروم گفتم:
+ فادیمه...
چیزی نگفت و فرصت داد بهم که حرف بزنم.
+حق داری...میفهمم...من باید زودتر بهت میگفتم اما بخاطر داداشت...
نزاشت ادامه بدم و دستشو بالا اورد.
ــ بسه ایسو...بسه.بهونه نیار.! میدونی بدترین قسمتش کجاست؟ که من انقد به تو اعتماد داشتم که به داداشم گفتم ایسو رازو نمیدونه، اما تو...تو ذره ای به من اعتماد نداشتی!
چمدونشو برداشت که از کنارم رد شه، مچ دستشو گرفتم که چرخید سمتم و داد زد:
ــ ولم کن ایسو
+ فادیمهه!نمیزارم بری..نمیزارم! به خاطر اون بچه..نرو!
چیزی نگفت که ادامه دادم
+ نزار بچمون، مثلِ من...بدون بابا بزرگ شه! نزار حسرت بابا به دلش بمونه... نزار منم مثل داداشت ، تو حسرت بچهم بسوزم..
چمدون از دستش افتاد.
چند ثانیه فقط به من خیره موند.
آروم دستمو از دور مچش باز کردم.
+ ببخشید... نمیخواستم مجبورِت کنم بمونی.
صدام لرزید.
+ فقط... نمیخوام بچمون تاوان اشتباه منو بده.
فادیمه سرشو پایین انداخت. اشکاش یکییکی روی صورتش میریخت.
دوباره چمدون رو برداشت و رفت.
مات و بهوت به جای خالیش نگاه کردم...
واقعا رفت..تعلل نکردم و رفتم دنبالش.
«فادیمه»
با چمدون در خونه داداشم وایسادم. میتونستم صدای خندههاشونو بشنوم.
لبخند زدم، داداشم بالاخره به زندگی که حقش بود رسید.
در زدم که النی درو باز کرد و با دیدن من متعجب گفت:
ــ فادیمه؟ چی شده؟
+میشه بیام تو؟
ــ آره آره حتما
از جلوی در کنار رفت که رفتم داخل. داداشم و اسمه با دیدنم لبخند روی لبشون خشک شد
داداشم اومد سمتم
ــ تاتارام؟چیشده؟
بغضم شکست و داداشم بغلم کرد. همینجوری تو بغلش گریه میکردم
+ داداش...ایسو به من دروغ گفته..ولی نمیتونم ازش جداشم. من..
چند ثانیه مکث کردم.
+ باردارم!
داداشم با شوک منو از خودش جدا کرد
ــ تو چی؟
دستی به صورتش کشید
ــ واقعا تاتارام؟یعنی من دارم دایی میشم؟
با بغض سرمو تکون دادم که داداشم دوباره بغلم کرد
ــ اخیش چه خبره خو...
بازم منو از خودش جدا کرد
ــ چی گفتی...طلاق؟ برای چی؟
+برای اینکه بهم دروغ گفته داداش! میخواستم با وجود این بچه هم ازش جدا بشم...اما میدونی چی گفت بهم؟گفت فادیمه نزار مثل داداشت توی حسرت بچم بسوزم!
ــ هیس بچه...آروم باش. من نمیخوام به خاطر من زندگی خودتو آیندهی اون بچه رو خراب کنی.. حق با ایسوعه.
چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:
- نزاری اونم مثل من این دردو بکشه...
تو همین حال با صدای در همه برگشتیم.
داداشم درو باز کرد و ایسو وارد خونه شد.
- فادیمهم؟
بدون اینکه حرفی بزنم نفسمو با صدای بلند بیرون دادم و سمت اتاقم رفتم.
ایسو خواست دنبالم بیاد که داداشم جلوشو گرفت و تو همین حین درو پشت سرم بستم.
پشت در وایسادم و به حرفاشون گوش دادم.
+ داری بابا میشی!
صدایی از ایسو نشنیدم.
داداشم ادامه داد:
+ ازت ناراحته. راحت نمیبخشه. البته...منم نبخشیدم. ولی پای یه بچه وسطه...
+ فعلا برو. تاشب تصمیمتونو بگیرید بعد صحبت کنید
بالاخره صدای ایسورو شنیدم
- تصمیم من که معلومه..ولی..به روی چشم.
متوجه شدم که داره میره و روی تخت نشستم.
بعد رفتنش زنداداشم توی اتاقم اومد و کنارم نشست.
دستشو روی موهام کشید و با لبخند شروع به حرف زدن باهام کرد.
+ فادیمه..خوب بهش فکر کن. دوران حاملگی آسون نیست. هر چقدر هم که قوی باشی...تو این دوران به پدر اون بچه ، به شوهرت..احتیاج داری!
باید کنارت باشه.
به چشماش غمگین و مهربونش نگاه کردم.
نمیخواست دردی که اون کشیده رو منم بکشم.
محکم بغلش کردم که موهام و نوازش کرد.
+ به آیندهی اون بچه فکر کن...تو به شوهرت احتیاج داری...اون به باباش احتیاج داره..
تو همین حال داداشم صدام کرد و باهم از اتاق بیرون رفتیم.
آغوشش و برام باز کرد که کنارش نشستم.
موهام و نوازش کرد .
+ تاتارام..میخوای چیکار کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و سرمو به نشونهی نمیدونم تکون دادم.
+ دوسش داری...
سرم و پایین انداختم.
نمیتونستم انکارش کنم.
بهش وابسته بودم.
+ اون بچه رو باید باهم بزرگ کنید. میتونی اصلا نبخشیش ولی اون بچه ، هم پدر میخواد..هم مادر! خودت خوب میدونی فادیمه.
چشمای پر از اشکم و روی هم فشار دادم.
❤🔥44🍓2
یه پارت گوگولی😭
دارای مقداری ایسدیل🤓❤️🔥›
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، منتظر نظرات قشنگتونم هستم🫶🏼
دارای مقداری ایسدیل🤓❤️🔥›
ریکتاشو به بالای ۳۰ برسونید ، منتظر نظرات قشنگتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
💘10🍓1