𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم توی ذهنم دنبال جواب می‌گشتم... -ظاهراً کار اشتباهی کردم نه؟ سریع گفتم: نه یعنی فکر نکنم!بهتره خودت یادت بیاد.یا اصلا یادت نیاد ولش کن. نمیدونم چرا اینقدر هول کرده بودم، انگار من بوسیده بودمش! سریع از اتاق زدم بیرون،حسابی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم

تقریبا دو ساعتی از وقتی که آردا و ناز منو رسوندن خونه میگذشت.
داشتم از حجم فکر هایی که تو سرم بود، دیوونه میشدم.
یعنی من واقعا عاشق دختر دشمن شدم؟اونم فادیمه کوچاری؟
"ایسو خدا لعنتت کنه"
چرا هر موقع اسمشو می‌شنیدم لبخند میومد رو لبام؟
بخاطر این حرکت مسخرم زیر لب فحشی نثار خودم کردم.
نمی‌دونم چرا از عشق می‌ترسیدم،شاید چون تاحالا عشقی ندیدم!
و حالا هم انگار  بدترین عشق اومده بود سراغم، نکنه واقعا عاشق دختر دشمن شده باشم؟
"نه نه ایسو تو عاشق نیستی."
"پس چرا همش دلم میخواد ببینمش؟پس چرا از ذهنم بیرون نمیره؟"
مغزم و قلبم توی جنگ بودن،جنگی که اصلا مشخص نبود کدومشون برنده میشه!
یه فکر میومد تو ذهنم و بعد سریع انکارش میکردم.
برای اینکه عقلم بیاد سرجاش تصمیم گرفتم دوش بگیرم.
به سمت حمام قدم برداشتم،وقتی آب سرد به بدنم خورد تمام اتفاقات دیشب به ذهنم هجوم آوردن.
"ما باهم رقصیدیم و من اونو بوسیدم؟"
تیکه های مبهمی یادم میومد.
لحظه ای که بوسیدمش،رقصیدنمون،آهنگ خوندنش...
"من چیکار کردم خدایاا"
برای یک لحظه احساس کردم سرم داره گیج می‌ره، دستمو گذاشتم روی کاشی دیوار تا زمین نخورم.
پس برای همین فادیمه اونجوری رفتار میکرد.
"ایسوی احمق! دختره حق داشته،الان حتما با خودش فکر کرده هر موقع مست میشی با یکی میرقصی یا میبوسیش!"
با خودم کلنجار میرفتم چی باید بهش میگفتم؟
"بگم ببخشید تو مستی بوسیدمت،حواسم نبود؟
اون موقع با خودش نمیگه وقتی مسته هر دختری که جلو دستش باشه رو میبوسه؟
چه گیری کردیما"
لباس پوشیدم، با حوله موهامو خشک کردم و اومدم بیرون.
باید ازش عذرخواهی میکردم، یه معذرت خواهی بدون دلیل!اصلا دلم نمی‌خواست معذب بشه.
گوشیمو برداشتم،صفحه چت فادیمه رو آوردم،نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به تایپ کردن.
«iso:
بابت دیشب معذرت می‌خوام.»
تازه نگاهم به ساعت افتاد،دوشب بود!
"ایسوی احمق."
-
«فادیمه»
با صدای نوتیف گوشی،چشامو باز کردم.
"یعنی کیه این وقت شب؟"
گوشی رو برداشتم،ایسو بود.
نشستم و چشامو به روز باز نگه داشتم.
با دیدن پیام معذرت خواهی خواب کلا از سرم پرید.
"یعنی ممکنه یادش اومده باشه چیکار کرده یا نه،شایدم فقط فکر می‌کنه کار اشتباهی کرده و معذرت خواسته؟"
"خدایا اگه یادش اومده باشه من چطوری دوباره باهاش رو به رو شم؟ الان فکر می‌کنه من یه دختر دم دستیم که به هرکسی اجازه میدم منو ببوسه."
چند بار براش نوشتم و پاک کردم،پشیمون شده بودم و نمی‌خواستم جوابشو بدم اما در آخر کنجکاوی زیادم باعث شد پیام رو براش بفرستم
Fadime:
بابت چی؟
iso:
همون چیزی که باعث شده نگاهم نکنی
-
"اوف الان این یعنی یادش اومده یا نه؟"
همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که یه پیام دیگه داد.
iso:
لطفا از این به بعد نگاهم کن...

با شوک به پیامش نگاه میکردم، نمیدونستم چجوری باید جوابشو بدم. همینجوری به گوشی خیره شده بودم که پیام بعدی اومد.
iso:
شب بخیر. خوب بخوابی. اگه بیدارت کردم معذرت می‌خوام!
-
تصمیم گرفتم جوابشو ندم.
گوشی رو خاموش کردم،دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
«ایسو»
میدونستم قرار نیست به پیامم جوابی بده.
سعی کردم بخوابم که هی تصویر دیشب اومد جلوی چشمم.
تصویر قشنگی بود. ولی ایسو،چیکار کردی اخه؟
اول برداشتی بدون اینکه ازش بپرسی بوسیدیش، بعدم طرف دخترِ دشمنه.
اگه بفهمه چیکارت میکنه؟
هیچ تصوری از واکنشش وقتی که بفهمه ما دشمنیم ندارم.
تو همین فکرا بودم که خوابم برد.
صبح با صدای زنگ آلارم نه با صدای زنگ آردا بیدار شدم.
-اول صبحی چیه؟
+اوقات خواب جناب!کارت دارم.
-چیه؟
+چند روز دیگه تولد نازه.میخوام ازش خواستگاری کنم،باید بریم حلقه بخریم.
-من بیام واسه ناز حلقه بخرم؟مگه چندبار شوهر کردم؟
+پس کیو ببرم لان؟
-حداقل دوستاشو ببر.
+عاا ایده خوبیه.به هر حال دوست عزیزم شب بخیر! بخواب‌.
زیر لب کثافتی گفتم و قطع کردم.
«فادیمه»
صبح با صدای الینا از خواب بیدار شدم:
+عمه شیطونمممم پاشو منو بگردون!
ادای گریه دراوردم و گفتم:
-بزار بخوابممم توروخدا.
+باشه،پس زنگ میرنم به بابام.
سریع نشستم و لحنم رو مهربون کردم:
-آلینای قشنگم کجا میخوای بریم؟
+اها،حالا بلند شو بهش فکر میکنیم.
بلند شدم که گوشیم زنگ خورد.
ناز بود.
+جانمم؟
-سلام دختر چطوری؟
+خوبمم.
-آلینا چطوره؟
+پس بگو واسه چی زنگ زدی!
-نه بابا توام!چند روز دیگه تولدمه بیاید بریم لباس بگیریم.
+عاا اوکیه.
بعد خداحافظی گوشیو زمین گذاشتم که دوباره زنگ خورد.
اینبار اردا بود.
+بله؟
-سلام ابجی عزیزم.چطوری؟
+مرسی تو چطوری؟
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم توی ذهنم دنبال جواب می‌گشتم... -ظاهراً کار اشتباهی کردم نه؟ سریع گفتم: نه یعنی فکر نکنم!بهتره خودت یادت بیاد.یا اصلا یادت نیاد ولش کن. نمیدونم چرا اینقدر هول کرده بودم، انگار من بوسیده بودمش! سریع از اتاق زدم بیرون،حسابی…
-خوبم،فادیمه یه چیزی بخوام نه نمیگی؟
+اگه قرار نیست بگی واسه اون پسره قرص ببرم،چرا باید نه بگم؟
اردا خندید و گفت:
-نه بابا دیگه تو بخوای هم من نمیگم.
+زهرمار!
-خب در جریانی که چند روز دیگه تولد دوستته؟
+اره.
-میخوام ازش خواستگاری کنم.
جیغی کشیدم که گفت:
-چته دختر آروم باش.مسئله اینه ک باید امروز باهام بیای بریم حلقه بگیریم.
تو سلیقه‌شو خوب میشناسی.
+آخه به خودش الان گفتم میریم باهم لباس بگیریم.
-فادیمه کار من واجب تره!
+یه کاریش میکنم.
بعد قطع کردیم،گوشی و برداشتم و به ناز زنگ زدم.
+نازممم؟
-چه زود حاضر شدی!من که هنوز از جام بلند نشدم.
+یه چیزی بگم ناراحت نمیشی که؟
-چی میخوای بگی؟
+میشه فردا بریم بیرون؟
-بهونه‌ت چیه این بار؟
+بهونه نیست که دختر! یه چیز خیلی قشنگه حالا چند روز دیگه میفهمی!
-یعنی دوست پسرتو به من ترجیح دادی؟
+دوست پسرم کیه ناز؟میفهمی دیگه..
-باشه اصلا تنها میرم‌.
+نخیر نریااا!فردا باهم میریم.
تلفنو قطع کرد که با الینا صبحونه خوردیم و بعد حاضر شدیم.
آردا اومد دنبالمون و راهی پاساژ شدیم.
« چند ساعت بعد»
حلقه رو خریدیم.
همون حلقه ای که ناز چند ماه پیش خیلی خوشش اومده بودو به آردا نشون دادم و اونم خرید.
بعد از اینکه  اردا رفت،من و آلینا موندیم که خرید کنیم.
«ایسو»
تو کافه منتظر بودم که اردا اومد.
+سلام داداش.
-سلاام،بهتری ایسو؟
+هعی چی بگم.
چیکار کردی حلقه‌رو؟
-هیچی، با فادیمه و آلینا رفتیم خریدیم.
+اها مبارکه! پس یه عروسی افتادیم.
اردا خندید،بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
-راستی یادت اومد چیکار کردی اون شب؟
هول شدم.
+کدوم شب؟اها‌..یعنی نه والا...یادم که نمیاد.
نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
-آها!
یکم پیشش نشستم و بعد رفتم شرکت که پروژه های جدید و تحویل بگیرم.
دیگه باید برگردم به روتین عادیِ زندگیم.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
-خوبم،فادیمه یه چیزی بخوام نه نمیگی؟ +اگه قرار نیست بگی واسه اون پسره قرص ببرم،چرا باید نه بگم؟ اردا خندید و گفت: -نه بابا دیگه تو بخوای هم من نمیگم. +زهرمار! -خب در جریانی که چند روز دیگه تولد دوستته؟ +اره. -میخوام ازش خواستگاری کنم. جیغی کشیدم که گفت: -چته…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم

باید از فادیمه دور باشم،باید خودمو با چیزای
دیگه سرگرم کنم تا فادیمه رو فراموش کنم.
اون بوسه شاید از نظر فادیمه چیز خاصی نباشه، چون مسلما نمیدونه که من یه فورتونا ام.
ولی اگر من با وجود اینکه میدونم فادیمه یه کوچاری عه جدیش بگیرم و بهش وابسته بشم، شروع چیزیه که مطمئنم پایانش اصلا خوب نیست.
پروژه هارو تحویل گرفتم،اولش میخواستم برم کتابخونه اما بعد پشیمون شدم.
دلم نمی‌خواست فادیمه رو ببینم،چون اگر میدیدمش،دیگه معلوم نبود میتونستم ازش دل بکنم یا نه!
پس ماشین رو به سمت خونه روندم،شاید نیاز بود چندروزی خودم رو تو خونه حبس کنم تا فادیمه رو فراموش کنم.
با خودم گفتم"اگر نبینمش دیگه فکرم درگیرش نمیشه!"
«سه روز بعد»
سه روز میشد که فادیمه رو ندیده بودم،ذهنم گهگاهی میرفت سمتش ولی بعد خودمو درگیر یچیز دیگه میکردم.
آردا هم چندباری بهم زنگ زد، در حد دوسه کلمه باهم حرف می‌زدیم و سریع قطع میکردم.
نشستم رو کاناپه، تلویزیون رو روشن کردم،تصمیم گرفتم فیلم ببینم بلکه ذهنم راحت بشه.
نگاهم افتاد روی میز، جا سیگاری ای رو دیدم که کلی ته سیگار خشک شده داخلش بود.
آدمی نبودم که زیاد سیگار بکشم اما این چند روز حس میکردم بهش نیاز دارم.
میخواستم یه نخ سیگار دیگه بردارم که صدای زنگ در رو شنیدم.
"این کیه دیگه!"
درو باز کردم،آردا بود.
بدون اینکه بهش توجهی کنم برگشتم و نشستم رو کاناپه.
آردا وارد خونه شد،با دیدن وضعیت بهم ریخته ای که خونه داشت دادش دراومد.
-مرتیکه این چه وضع خونه عه؟چته تو؟افسرده ای چیزی هستی؟
+وای ولم کن آردا، حالا انگار چیشده!
-سه روزه خودتو چپوندی تو خونه. شبیه تریاکیا شدی بعد میگی حالا انگار چیشده؟
بدون اینکه منتظر بمونه حرف بزنم شروع کرد به جمع و جور کردن خونه و ادامه داد:
اصلا حواست هست امروز چه روزیه؟
+چه روزیه مگه؟
-آخ ایسو خدا لعنتت کنه! مگه میشه یادت بره؟تولد ناز عه...
پاک فراموش کرده بودم!انقد ذهنم درگیر فادیمه بود، تولد و خواستگاری رو کلا از یاد برده بودم.
«فادیمه»
از روزی که ایسو ازم معذرت خواهی کرد دیگه نه دیدمش نه باهاش صحبت کردم.
حتی کتابخونه و کافه هم نمیومد.
"چرا؟یعنی اتفاقی براش افتاده؟"
"یعنی نمی‌خواد منو ببینه؟"
فکر های مختلف توی ذهنم پرسه میزدن.
امشب تولد ناز بود،ممکن بود امشب هم نیاد؟
با سروصدای آلینا از فکر بیرون اومدم.
-فادیمهههه!میشه بیای کمکم کنی؟
از روی مبل بلند شدم و به طرف اتاق رفتم،آلینا درحال جمع کردن وسایلاش بود.
دستمو گذاشتم روی کمرم و گفتم:
+دختر تو چرا به حرف من گوش نمیدی؟حداقل تا امشب میموندی.ناز ناراحت میشه ها!
-خودت می‌دونی چقد کار دارم دیگه!واقعا دلم میخواست بمونم ولی نمیشه.
قیافم رو ناراحت جلوه دادم و باشه ای گفتم.
آلینا هم بعد از اینکه آخرین کتابشو گذاشت تو کیف بلند شد و گونه مو بوسید.
-قرار نیست که تا ابد همدیگه رو نبینیم عمه کوچولو!
+ولی من دلم برات تنگ میشه...
-اگر واقعا دلت تنگ میشه پس زود به زود بیا ترابزون!
+این دفعه حتما میام.
آلینا لبخند زد و ایستاد:
-خب دیگه تموم شد، یه بغل بده بهم تا برم عمه کوچولوم!
چشمامو ریز کردم:
+آلینا خانوم، تو نمیزاری من کوچولو صدات بزنم اما خودت مدام اینکارو میکنی!
الینا خندید:
-خب کوچولویی دیگه عمه کوچولو!
خندیدم و بغلش کردم.
آلینا داشت می‌رفت سمت در که محکم گفتم:
+آلینا صبر کن منم باهات بیام.
سری تکون داد و لبخند زد.
از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. بعد از رسوندن آلینا تا ایستگاه تازه یادم اومد برای تولد ناز کادو ایی نخریدم.
پس به سمت پاساژ رفتم.
"چی بخرم آخه اونم تو این وقت کمم؟"
یهو یادم اومد ناز از دوربینش همش شاکی
بود و می‌گفت خرابه، بهتره براش دوربین بخرم!
وارد مغازه شدم،داشتم یکی یکی دوربین هارو  نگاه میکردم
از صاحب مغازه درخواست کردم که یه دوربین با کیفیت برام بیاره، اونم رفت تا دوربین رو بیاره.
منتظر صاحب مغازه بودم و همینجوری داشتم دوروبر رو نگاه میکردم که یه لحظه حس کردم ایسو از کنار مغازه رد شد.
سریع رفتم بیرون و دوروبر رو نگاه کردم
ولی خبری از ایسو نبود!
"بفرما فادیمه خانوم. انقدر بهش فکر کردی که آخرش توهم زدی!"
-خانم؟خانم کجا رفتین؟
با صدای فروشنده برگشتم داخل، دوربین رو گرفتم و اومدم بیرون.
باید به خونه میرفتم و آماده میشدم اصلا وقت نداشتم!
کمدم رو باز کردم و دنبال لباس گشتم، در آخر به پیراهن مشکی تقریبا کوتاه انتخاب کردم.
قسمت کوچیکی از موهام رو بستم و شروع کردم به آرایش کردن.
کرمپودر،کانسلیر،خط چشم بلند و مشکی و در آخر رژ قرمزمم زدم به لبام.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
-خوبم،فادیمه یه چیزی بخوام نه نمیگی؟ +اگه قرار نیست بگی واسه اون پسره قرص ببرم،چرا باید نه بگم؟ اردا خندید و گفت: -نه بابا دیگه تو بخوای هم من نمیگم. +زهرمار! -خب در جریانی که چند روز دیگه تولد دوستته؟ +اره. -میخوام ازش خواستگاری کنم. جیغی کشیدم که گفت: -چته…
"خب همه چی تکمیله تکمیله"
سه ساعت بود که داشتم آماده میشدم، کیفم و کادوی ناز رو برداشتم و رفتم.
«ایسو»
یکم گیج به آردا نگاه کردم و چشامو ریز کردم.
-چته؟ شبیه میمون میکنی قیافتو.
+اردااا؟
-چیشده؟
زدم توی پیشونیم و گفتم:
+کادو برای ناز یادم رفته.
-عالیه ایسو!داری گند میزنی به بهترین روز زندگی دوستت!من خودم دارم از استرس خفه میشم.
+چیزه....تو نگران نباش الان میرم سریع یه چیزی میخرم و میام.
با سرعت به سمت پاساژ روندم، از قبل تصمیم داشتم که برای ناز یه آلبوم عکاسی بخرم.
"پس فقط نیازه یه آلبوم عکاسی بگیرم"
دنبال مغازه مناسب بودم که چشمم خورد به فادیمه.
داشت به دوربینا نگاه میکرد،همونجا ایستادم و نگاهش کردم که یهو یادم اومد وقت ندارم، دست از تماشا کردن فادیمه برداشتم.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم باید از فادیمه دور باشم،باید خودمو با چیزای دیگه سرگرم کنم تا فادیمه رو فراموش کنم. اون بوسه شاید از نظر فادیمه چیز خاصی نباشه، چون مسلما نمیدونه که من یه فورتونا ام. ولی اگر من با وجود اینکه میدونم فادیمه یه کوچاری عه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیستم

به مغازه مناسب رفتم و آلبوم رو‌ خریدم.
آردا بهم زنگ زد.
+جانم آردا؟دارم میام.
-داداش لباساتو بردم خونه خودم،توهم بیا. نمی‌خواد بری خونت.
+حله،الان میام.
-ایسو فقط سر راه که داری میای برو گل فروشی، برای ناز گل سفارش دادم یادم رفته بود بگیرمش.
+باشه،خداحافظ.
اومدم قطع کنم که گفت:صبر کن!صبر کن.
+چیشده؟
-باقلوا!
+هن؟
-بابا میگم باقلوا هم بگیر،ناز دوست داره.
+باشه،مثل آدم حرف بزن خب.
-ایسو استرس دارم میفهمی؟
+نه والا داداش! تاحالا از کسی خواستگاری نکردم.
-انشالله سرت بیاد.
+خدا نکنه
-حرف نزن! زود بیا کلی کار داریم.
بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم،قطع کرد.
"هوف کلا مغز این بشر تعطیل شده ها"
چیزایی که آردا میخواست رو گرفتم بعد هم رفتم به سمت خونش تا آماده بشم، غافل از اینکه باید خونه رو هم تزئین میکردم!
با دوتا دیگه از دوستای آردا خونه رو تزئین کردیم.
+خب اینم اخرین بادکنک!
از شدت خستگی ولو شدم روی مبل،چشمامو بستم که یهو حس کردم یکی داره پام رو تکون میده.
یکی از چشمامو باز کردم آردا بود،با صدای بی حوصله ای گفتم:
+چیه؟
-پاشو بریم اماده شیم،الان مهمونا میرسن!
+هوف اردا، دیوونم کردی بخدا.خسته شدم، بزار یه کوچولو استراحت کنم
-ایسو زود باش وقت استراحت نداریم.
به زور بلندم کرد تا آماده بشم.
....
آردا داشت جلوی آینه موهاشو حالت میداد.
از توی آینه به من نگاه کرد:
-ایسو؟
+هوم؟
-بنظرت ناز چیکار میکنه؟ خوشحال میشه یعنی؟
+نمیدونم احتمالا دیگه.
-ایسو اگه قبول نکنه چی؟ اگه خوشحال نشه چی؟ من چه گلی به سرم بگیرم؟
+نگران نباش بابا، قبول می‌کنه.
نگران بهم نگاهی انداخت و گفت:
-مطمئنی؟
+اره.
-من واقعا ناز رو دوست دارم.فکر کن ازدواج کنیم،بچه دار بشیم بعدشم بچم بهت بگه عمو!
خندیدم،تو رویاهاش غرق بود....
"آخ بچه من و فادیمه چه خوشگل بشه"
"چیی؟ایسو به خودت بیااا! اون داشت راجب خودش و ناز حرف میزد.اصلا چیشد این اومد به ذهنت پسره احمق..."
افکارمو کنار زدم و از اتاق بیرون رفتیم.
ناز اومده بود و بابت تزئینات ازمون تشکر کرد.
کم کم همه مهمونا داشتن میومدن.
برخلاف چیزی که منطقم میگفت،منتظر بودم!
چرا نمیاد؟
تو همین فکرا بودم که فادیمه اومد.
تا ناز رو دید به سمتش رفت و محکم بغلش کرد.
با هم صحبت میکردن ولی نفهمیدم چی میگن.
بعد فادیمه با آردا سلام علیک کرد و چشمکی هم براش زد،فکر کنم واسه خواستگاری‌ بود.
ولی وقتی منو دید،چشم غره ای رفت.

« فادیمه »
وقتی رسیدم تولد اول پیش ناز و آردا رفتم و تبریک گفتم.
بعدم ایسو رو دیدم.چرا باید میرفتم پیشش اصلا؟
یکم با بچها،یعنی دوستای مشترکمون و کلا با هرکی که میشناختم صحبت کردیم و نوشیدنی خوردم.
با اینکه قول داده بودم به خودم...ولی خب!فقط یه شبه فادیمه!
"تازشم تولد نازه،لذت ببر دیگه."
بعد از مدتی برای تمدید رژم و درست کردن لباسم تو یکی از اتاقا رفتم.
تو اتاق حالت موهام رو با دستام اوکی کردم ،رژمو تمدید کردم و تو اینه چند تا عکس گرفتم.
داشتم لباسمو درست میکردم که در اتاق باز شد.
"واسه چی اومده اینجا؟"
همینجوری با تعجب نگاهش میکردم که در رو بست و نزدیکم شد.
اونم بهم زل زده بود.
هول شده لبخندی زدم و گفتم:
+چیه؟یعنی...کاری داشتی؟
همینجوری نگاهم میکرد.
-چه قشنگ شدی!
متعجب از حرفی که شنیدم بهش نگاه کردم و یه پلک زدم که خندید و گفت:
-البته...قشنگ بودی!
"خودت و جمع کن فادیمهه!"
لبخندی زدم.
+مرسی.
سریع رومو برگردوندم و به سمت آینه برگشتم که لباسم و درست کنم.
هول شده بودم و کاملا از قیافم معلوم بود!
داشتم سعی میکردم حواسم و پرت کنم که نزدیکم شد.
خیلی نزدیک!
و من هیچی نگفتم!
از پشت دستشو دور کمرم پیچید و سرش و رو شونم گذاشت.
تکونی به خودم دادم.
اونم نوشیده بود؟
+مستی؟
-نه...آخرین باری که مست کردم..
خندید و ادامه داد:
-فرداش به دست یه نفر تا دم مرگ رفتم.
خندیدم:
+زهرمار!
چند دقیقه تو همون حالت مونده بودیم.
از خجالت داشتم میمردم،حسی که تا قبلا نمیدونستم چیه!
از طرفی هم نمیتونستم چیزی بگم.
"حتما به خاطر مست بودنمه."
وگرنه چی؟
-فادیمه؟
+هوم؟
-میشه...
مکث کرد.
+چی میشه؟
-میشه ببوسمت؟
درست شنیدم؟بوسه؟
ذاتا به خاطر بوسه باهاش قهر بودم!
وقتی جوابی نشنید خندید و گفت:
-یعنی..دوباره ببوسمت؟اینبار با اجازه، که مادمازل قهر نکنن..
خندیدم و به سمتش برگشتم‌.
"یه باره فادیمه‌..."
اثرات اون کوفتی بود که نوشیده بودم؟
دستمو پشت گردنش گذاشتم که انگار جوابشو گرفت.
سرشو خم کرد و فاصله بینمون به صفر رسید.
چشمای دوتامون بسته بود.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم باید از فادیمه دور باشم،باید خودمو با چیزای دیگه سرگرم کنم تا فادیمه رو فراموش کنم. اون بوسه شاید از نظر فادیمه چیز خاصی نباشه، چون مسلما نمیدونه که من یه فورتونا ام. ولی اگر من با وجود اینکه میدونم فادیمه یه کوچاری عه…
وقتی نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم که جفتمون لبخندی زدیم.
نمی‌دونم چرا انگار دلم میخواست از اون لحظه فرار کنم، ولی از طرفی برام شیرین بود.
+بریم بیرون.
-رژت!
"داشت یادم میرفت."
دور لبمو تمیز کردم و رژمو تمدید کردم و بیرون رفتیم.
همه داشتن میرقصیدن.
وقتی ناز منو دید، به دیجی گفت اهنگ مورد علاقه‌مو پخش کنن و با چشمکی که بهم زد و نگاهش به ایسو،اشاره کرد که باهم برقصیم!
ایسو هم انگار فهمید که گفت:
-برقصیم؟
دستمو تو دستش که جلوم گرفته بود گذاشتم و شروع به رقص کردیم.
جفتمون میخندیدیم و نگاه از روی هم برنمیداشتیم.
این چه احساسیه؟
مبهم ترین حسی که تا الان داشتم.
اسمش چیه؟
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیستم به مغازه مناسب رفتم و آلبوم رو‌ خریدم. آردا بهم زنگ زد. +جانم آردا؟دارم میام. -داداش لباساتو بردم خونه خودم،توهم بیا. نمی‌خواد بری خونت. +حله،الان میام. -ایسو فقط سر راه که داری میای برو گل فروشی، برای ناز گل سفارش دادم یادم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و یکم

برای چند دقیقه رقصیدیم،برام مهم نبود کسی داره نگاهمون می‌کنه یا نه...
انگار بین اون جمعیت فقط ما دونفر واقعی بودیم.
بعد از گذشتن دقایقی،آردا همرو صدا کرد بیان نزدیک،انگار وقت خواستگاری رسیده بود.
سریع دستمو از دور گردن ایسو برداشتم،بهش لبخندی زدم و به طرف آردا و ناز رفتم.
ایسو هم پشت سرم میومد.
دور آردا و ناز جمع شدیم،بین همه ی کسایی که اونجا بودن فقط من و ایسو قضیه خواستگاری رو میدونستیم!
آردا آروم دستای ناز رو توی دستای خودش گرفت:
-همونطور که میدونید،امشب برای تولد ناز عزیزم جمع شدیم.
نفس عمیقی کشید،انقد ذوق و استرس داشت که نمیتونست کلمات رو درست بیان کنه.
-دلم میخواست هدیه من متفاوت تر از همه باشه،برای همین....
دست ناز رو ول کرد و از توی جیبش ی جعبه ی قرمز بیرون آورد.
آروم زانو زد و در جعبه ی کوچیک رو باز کرد، یه انگشتر نگین دار خوشگل بود.
ناز که چشماش پر شده بود و نمیتونست حرف بزنه همینجوری خیره شده بود به آردا.
نگاهم رفت سمت ایسو دیدم که از قبل داشت بهم نگاه میکرد.
سریع رومو ازش برگردوندم و توجه م رو به آردا و ناز دادم.
آردا برای چند بار چشماش رو باز و بسته کرد و گفت: نازم...با من ازدواج میکنی؟!
تا آردا اینو گفت همه شروع کردن به جیغ کشیدن و دست زدن،ولی منو ایسو سکوت کرده بودیم و منتظر جواب ناز بودیم.
ناز برای چند ثانیه سکوت کرد،مطمئن بودم این سکوتش برای آردا مثل عذابه.
بعد بلند داد زد:آره!آره!
آردا انگشتر رو توی انگشت ناز انداخت،بلند شد و محکم بغلش کرد.
بعد از اینکه ناز از بغل آردا بیرون اومد،دستش رو بالا گرفت و چندباری تکون داد.
لبخند پهنی روی لبم ظاهر شد،برای لحظه ای حس کردم چشمام پر شده و گریه م گرفته.
نمی‌دونم چیشد که به ایسو نگاهی انداختم، بعد هم محکم همدیگه رو بغل کردیم.
سریع از بغلش بیرون اومدم و بهش خیره شدم.
برعکس من اصلا تعجب نکرده بود،انگار خودش فهمیده بود که این بغل برای خوشحالی یهویی و ذوق زیاده.
-خیلی خوشگل نیستن؟!
ایسو نگاهی به ناز و آردا انداخت،باهم آهنگ می‌خوندن و میرقصیدن.
-خیلی خوشگلن.

رفتم جلوی ناز و با شوق بغلش کردم:
-ناز خوشگلم،مبارکهههه!
ناز محکم فشارم داد و گفت:ممنونم عزیزم.
ایسو هم آروم پشت سرم اومد و آردا رو بغل کرد.
-داداش بالاخره موفق شدیااا،تبریک میگم!
رو کرد سمت ناز و ادامه داد:
-به شما هم تبریک میگم زن داداش.
ناز لبخندی بهش زد:
+ممنونم ایسو
-آخ اگه بدونی نامزدت چه دهنی از من سرویس کرد سر این خواستگاری!
خندیدیم و به آردا نگاهی انداختیم.
+بسه حالا بزرگش نکن!برای خرید انگشتر که نیومدی زحمتشو فادیمه و آلینا کشیدن.
ناز خطاب به من گفت:
+عاااا پس اون روز که منو پیچوندی بخاطر دوست پسرت نبود،بخاطر نقشه آردا بود!
ایسو طوری که فقط من بشنوم لب زد:دوست پسر؟!
برای ناز چشم غره ای رفتم و گفتم:
+چه دوست پسری آخه؟دوست پسرم کجا بوده؟همش میگی!
ناز خندید و گفت:
-اشکال نداره خودم یه خوبشو پیدا میکنم برات
آردا نگاهی به ایسو که سرش پایین بود و ساکت مکالمه مارو گوش میداد انداخت:
+البته که من یکی رو برای فادیمه نشون کردم!
ایسو یجوری سرشو بالا آورد و چشم غره به آردا رفت که فکر کنم گردنش شکست!
"چشونه این دوتا؟"
گیج داشتم نگاهشون میکردم که ایسو گفت:فادیمه،من میگم بهتره این زوج عاشقو تنها بزاریم تا با هم جیک جیک کنن،البته آردا که قار قار می‌کنه ولی به هر حال!
آردا نمایشی دستشو بالا آورد که ایسو رو بزنه، ایسو هم جاخالی داد،بلافاصله بعد دست منو گرفت و پشت سرش کشوند.
روی مبل نشستیم،بقیه داشتن میرقصیدن و ما هم در سکوت بهشون نگاه میکردیم.
کلافه از این سکوت گفتم:خسته شدم!
-منم،ولی دوست ندارم برم خونه.
+چرا؟
-چون توی خونه همچین منظره قشنگی نیست.
درست زمانی این حرف رو زد که با چشماش داشت درسته قورتم میداد!
حس کردم زیر نگاهاش دارم آب میشم.
"وای حتما الان گونه هام سرخ شدن."
شروع کردم با دست خودمو باد زدن،نگاهمو
از ایسو گرفتم و به زمین دوختم.
+چقدر گرمه!
یهو ایسو دستمو گرفت و منو وادار کرد که نگاهش کنم:
-فادیمه
قلبم ریخت،چرا اینجوری شده بودم؟
اصلا اون چرا اینجوری صدام میزد؟انگار که خیلی خاصه.
چرا اینجوری بهم نگاه میکرد؟ انگار که جز من کسی رو نمی‌بینه.
+هوم
-تو دوست پسر داری؟
شوکه از حرفی که زده تک خنده ای زدم
+چه دوست پسری؟نه دوست پسر ندارم.کسی توی زند...
انگار تازه فهمیدم که این یه موضوع خصوصیه
دستمو از دستش بیرون کشیدم.
+اصلا به تو چه ربطی داره لاااان؟
ایسو لبخندی زد و دوباره دستمو گرفت.
یه جوری بهم نگاه کرد که نتونستم مقاومت کنم.
"حالا مگه چی میشه که جواب سوالشو بدم؟"
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و یکم برای چند دقیقه رقصیدیم،برام مهم نبود کسی داره نگاهمون می‌کنه یا نه... انگار بین اون جمعیت فقط ما دونفر واقعی بودیم. بعد از گذشتن دقایقی،آردا همرو صدا کرد بیان نزدیک،انگار وقت خواستگاری رسیده بود. سریع دستمو از دور گردن…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و دوم

نفسی گرفتم و ادامه دادم:
+ندارم،هیچ وقت نداشتم.
-پس ناز...
وسط حرفش پریدم و اجازه ندادم ادامشو بگه:
+ناز همیشه از این شوخیا میکنه.
-خوبه پس میتونم...
این دفعه آردا حرف ایسو رو قطع کرد:
-زود باشین بیاین عکس بگیریم.
ایسو سری تکون داد،پاشد و دستشو
جلوی من گرفت.
دستمو توی دستش گذاشتم،داشتم تموم مرزها رو میشکستم.
به سمت آردا و ناز رفتیم، چندتا عکس چهار نفره،دو نفره و سه نفره گرفتیم.
بعد از عکسا،کادومو برداشتم رفتم طرف ناز
لبخندی بهش زدم.
+خب مادمازل این هم از کادوی من.به اندازه کادوی بعضیا خوب نیست ولی خب دیگه!
با چشم به آردا اشاره کردم که ناز با عشوه خندید.
کادو رو گرفت و بازش کرد با دیدن دوربین محکم بغلم کرد:
-مرسی فادیمم،خیلی بهش نیاز داشتم!
لبخندی بهش زدم و ازش دور شدم.
«ایسو»
امشب انگار فادیمه اون گاردی که نسبت بهم داشت رو گذاشته بود کنار،منم فهمیدم نمیتونم از حسی که بهش دارم بگذرم یا نادیدش بگیرم.
با خودم گفتم"حالا که تا اینجا رفتم تا آخرش میرم.نهایتا آخرش به دست خودش کشته میشم اینم مرگ شیرینیه!"
فادیمه کادوی ناز رو بهش داد و به دورترین نقطه خونه رفت.
پس منم تصمیم گرفتم که کادوم رو بدم، به سمت ناز رفتم و بغلش کردم:
+زن‌داداش یه بار دیگه مبارک،هم تولدت هم اینکه دوست احمق منو گردن گرفتی!
خندید و گفت:
-ممنونم. اینجوری نگو دیگه ایسو!
لبخندی بهش زدم:
+چون زن داداشم میگه چشم.
کادو رو بهش دادم و بعد از تشکر ازش دور شدم.
به سمت فادیمه قدم برداشتم، سرم رو به گوشش نزدیک کردم و گفتم:
-ظاهراً خیلی خسته شدی.میخوای از اینجا فرار کنیم؟
سریع برگشت سمتم:
+تو دیوونه شدی؟
-امشب اره.
فادیمه خندید،لبخندش اونقدر شیرین بود که باعث شد منم لبخند زدم.
+فکر کنم منم امشب دیوونه شدم
-پس یعنی فرار کنیم؟
چشاشو روی هم گذاشت:
+فرار کنیم
باهم به سمت ناز و آردا رفتیم و باهاشون خداحافظی کردیم.
آردا لبخند شرورانه ای رو لباش بود و چشمک ناز به فادیمه از چشمم دور نموند.
سوار ماشین که شدیم فادیمه گفت:
+خب کجا میخوایم"فرار کنیم"؟
-هرجا شما بگی.
خندید.
+منو ببر خونه م،بخوابم!
لبخندم محو شد که گفت:
+شوخی کردم بابا!یه امشبو که نمیخوابم.
-خب کجا بریم؟
+من ایده‌ای ندارم.
-یه جای قشنگ می برمت.
چند دقیقه تو راه بودیم و وسطای راه فادیمه به ضبط ماشین وصل شد و آهنگ گذاشت.
هر چند دقیقه یکبار نگاهم می‌رفت سمتش،آهنگ رو با خودش زمزمه میکرد و می‌خوند.
رسیدیم و بعد از ماشین پیاده شدیم،فادیمه تند گفت:
+اینجا کجاست؟همین الان از تولد اومدیم براچی اومدیم کافه؟
-صبر داشته باش یکمم.
من راه میرفتم و اونم پشتم میومد.
به سمت صاحب کافه رفتم و بهش گفتم که میرم پشت باغ.
پشت کافه یه باغ نسبتا بزرگ بود که یه میز داشت و دوروبرش پر از گل و درخت بود.
وقتی در و باز کردم،اول نگهش داشتم که فادیمه وارد بشه و بعد خودم وارد شدم.
+واییی اینجا چقد قشنگه‌.
با لبخند بهش نگاه میکردم.
-بیا بشینیم.
رو صندلیا،رو به روی هم نشستیم‌.
فادیمه تکیه داد و گفت:
+چیکار کنیم؟
-چیزی میخوری سفارش بدیم؟
+نه بابا تازه از تولد اومدیم خب...
یکم همینجوری تو سکوت گذشت که برای عوض شدن جو گفتم:
-یه سوال بپرسم جواب میدی؟
+بپرس
-اون موقع اومدم خونه‌ت،هیچکس نبود...یعنی،خانواده‌ت کجان؟
+خانوادم روستاان.آلینایی که اون روز دیدی هم برادرزاده‌مه.من برای درس اومدم اینجا که بعدشم تصمیم گرفتم نرم.
-آها...
+خانواده ی تو کجان؟
-امم...یعنی اوناهم روستان..آره‌.
مشکوک نگاهم کرد:
+خب حالا چرا هول میکنی!اگه حالتو بد میکنه نپرسم.
خندیدم:
-نبابا راحت باش حالم بد نشد که...
بازم چند دقیقه تو سکوت گذشت که نگاهم به چهرش افتاد،انگار حالش بد بود.
-چیزی شده؟
لبخند الکی زد و گفت:
+نه..هیچی نشده.
بعد چشماش پر از اشک شدن و سرشو روی میز گذاشت.
صندلی مو برداشتم و کنار صندلیش گذاشتم.
-چیشد فادیمه؟ من کاری کردم؟
+خانواده‌م...
-خب؟چیشده؟نباید میپرسیدم؟
+من خانواده‌ ای ندارم...فقط داداشمه...مامان و بابام پیش مردن!
-من..معذرت میخوام که پرسیدم.میخوای خودتو خالی کنی؟مثلا چرا از دستشون دادی؟
+کشتنش..
فهمیدم!عموی خودم کشته بود.
یه لحظه به خودم تلنگر زدم.
"ایسو،کسی و دوست داری که عموت اونو بی پدر گذاشته!"
صدای دیگه ای از درونم گفت "بابای اونم تورو بی پدر گذاشته!"
بی تفاوت هر دوتا صدارو کنار زدم و دستمو رو شونه فادیمه گذاشتم.
-متاسفم...حتما حرف زدن راجبش برات سخته.
سرش و از روی میز برداشت و رو شونم گذاشت.
+بیشتر از چیزی که فکرشو میکنی!
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و یکم برای چند دقیقه رقصیدیم،برام مهم نبود کسی داره نگاهمون می‌کنه یا نه... انگار بین اون جمعیت فقط ما دونفر واقعی بودیم. بعد از گذشتن دقایقی،آردا همرو صدا کرد بیان نزدیک،انگار وقت خواستگاری رسیده بود. سریع دستمو از دور گردن…
-
برای عوض شدن جو،سوالی پرسیدم.
-خب..بزار یه سوال دیگه بپرسم. دوستای نزدیکت،چیکار کنن نمیبخشیشون؟
+خب...دروغ بگن،چیزی و پنهون کنن،یا بدون اینکه چیزی بگن باهام قهر کنن.
خب با این حساب ایسو قبرت کنده‌ست.
-خب..تو نمیخوای سوالی بپرسی؟
سرش و از رو شونم برداشت.
+چیزی به ذهنم نمیاد...اصلا بیا یه چند تا عکس بگیریم!
گوشیش و برداشت و چند تا سلفی گرفتیم.
+خب الان من وایمیستم تو چند تا ازم عکس بگیر‌.
ژست گرفت و یه عکس گرفتم که شارژ گوشیش تموم شد و خاموش شد.
+اههه!
-میخوای با گوشی خودم بگیرم؟
+ایده خوبیه!بگیر بعدا بفرست برام.
منم از خداخواسته سریع گوشیم و برداشتم و با لبخند چندتا عکس ازش گرفتم.
شاید روزی که بفهمه ما دشمنیم،فقط این عکسا ازش برام بمونه!
+خب...دیر نیست به نظرت؟بریم دیگه..سرم درد میکنه.
-بریم..اگه خیلی درد میکنه میخوای بریم دکتر؟
+نه بخوابم اوکی میشه..
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
تو ماشینم سرشو به صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود.
جلوی در که رسیدیم صداش زدم.
-فادیمه؟
+هوم؟
-رسیدیم.
بلند شد و در و باز کرد.
-اگه خیلی سردرد داری،ببرمت دکتر؟
+نه خوبم.
بعد لبخندی زد و گفت:
+مرسی،خیلی خوش گذشت.
-به منم خوش گذشت.شبت بخیر.
+میبینمت.شب بخیر.
استوری ای که ایسو برای ناز گذاشت:

iyi ki varsın, iyi ki doğdun🤍
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
پستی که آردا برای تولد ناز گذاشت:

Dünyanın en güzel sevgilisi, seni çok seviyorum🫂🫀
umarım daha nice yıllarımızı birlikte geçiririz.
İyi ki doğdun, iyi ki varsın🎂
Naz:

Oyyyy,seni çok seviyorum sevgilim:))))
Fadime:

siz ne kadar güzelsiniz yaaa🥹
Iso:

Tebrikler,tebrikler!çokça!
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
استوری ناز:

Eve gidiyordum,bakın neyle karşılaştım!😭💕
@FadimeKocari

#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
استوری ای که فادیمه برای تولد ناز گذاشت:

Balım, iyi ki varsın.seni çok ama çok seviyorum, doğum günün kutlu olsun güzelim!🎀
seni öpüyorum yaa🥹
#𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و دوم نفسی گرفتم و ادامه دادم: +ندارم،هیچ وقت نداشتم. -پس ناز... وسط حرفش پریدم و اجازه ندادم ادامشو بگه: +ناز همیشه از این شوخیا میکنه. -خوبه پس میتونم... این دفعه آردا حرف ایسو رو قطع کرد: -زود باشین بیاین عکس بگیریم. ایسو…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و سوم

با صدای زنگ گوشی،چشمامو به زور باز کردم.
گوشی رو برداشتم اوروچ بود،بی خیال قطعش کردم که دوباره زنگ زد.
کلافه جواب دادم:
+داداش اگه مهم نیست بعدا زنگ میزنم.
-مهمه ایسو!
صدای اوروچ طوری بود که خواب از سرم پرید و سر جام نشستم:
+چیشده؟
-کوچاری یه مقدار از زمینا رو آتیش زده،مامان هم سکته کرد،بیمارستانیم.
شوک بهم وارد شد،سریع گوشی رو قطع
کردم.
هرچی جلو دستم بود پوشیدم و راه افتادم سمت ترابزون.
«فادیمه»
تقریبا دو ساعتی میشد که بیدار شده بودم.
همش به اتفاقات دیشب فکر میکردم و لبخند
میزدم دست خودم نبود.
با خودم گفتم بهتره برم حموم بعدشم برم یکم پیاده روی کنم.
توی حموم بودم که صدای زنگ گوشیمو
شنیدم.
"بی خیال هرکی باشه بعدا بهش زنگ میزنم"
اما خب انگار طرف ول کن نبود!
پس سریع موهامو شستم،حولمو پوشیدم و رفتم بیرون.
گوشیمو برداشتم الینا و اسمه یکی درمیون زنگ زده بودن.
"تقریبا ده بار زنگ زدن،چه خبر شده یعنی؟"
سریع شماره اسمه رو گرفتم:
-کجایی تو دختر می‌دونی چند بار بهت زنگ زدم؟
صداش به قدری بلند بود که گوشی رو از گوشم فاصله داد و گفتم:
+حموم بودم چیشده مگه؟
-بلای آسمونی نازل شده
+متوجه نمیشم اسمه، چی میگی؟
-شریف فردا آزاد میشه
یهو یخ کردم،قاتل بابام فردا آزاد میشد!
-داداشت از الان دیوونه شده فادیمه...سریع خودتو برسون می‌خوام همه کنار هم باشیم.
+باشه الان راه میفتم.
حقیقتا ترسیدم اگه داداشم اشتباهی میکرد چی؟اگه قاتل میشد چی؟
"نه نه فادیمه چرت و پرت نگو"
سریع لباس پوشیدم و آماده شدم نیاز نبود زیاد وسواس داشته باشم برای انتخاب لباس.
یه بافت نیم زیپ با شلوار بگ.
باید زودتر خودمو به ترابزون میرسوندم.
-
به خونه رسیدم سریع ماشین و رو پارک کردم.
چشمم خورد به ایوبهان.
"لاان الان وقت این مردک نیست!"
از ماشین پیاده شدم،ایوبهان اومد جلو و گفت:
-به به فادیمه خانم! انگار پاقدم شریف خیر بوده که باعث شده ما شما رو ببینیم!
چشامو محکم روی هم فشار دادم:
+ایوبهان کاری نکن زبونتو دور گردنت
پاپیون کنم.
دستاشو به نشون تسلیم بالا برد:
-جدی از اومدنت خوشحالم.
جوابشو ندادم و تند تند پله ها رو بالا رفتم، داخل خونه فقط الینا بود.
وقتی منو دید با خوشحالی دوید سمتم و بغلم کرد منم محکم بغلش کردم،با چشم دنبال
داداشم بودم.
-چه خوب شد اومدی فادیمه.
+عزیزدلم!داداشم کجاست؟
از بغلم اومد بیرون بغض کرد:
ــ بابام...بابامو بردن دادگستری.
+برای چیی؟
ــ زمین های فورتونا رو آتیش زده.
شیرین فورتونا هم گفت تا آزادی شریف دادگستری باشه که بلایی سر شریف نیاره، مامانمم رفت دنبال بابام.
«ایسو»
همینکه به ترابزون رسیدم،اولین جایی که
رفتم بیمارستان بود.
اوروچ رو توی راهروی بیمارستان دیدم از دور دستاشو برام باز کرد،نزدیکش شدمو بغلش کردم.
با نگرانی پرسیدم:
+مامان چطوره؟
-خوبه یکم دیگه به هوش میاد.
+چیشد که اینجوری شد اصلا؟
-فردا عمو آزاد میشه،کوچاری هم برای خون بها نصف کارخونه رو خواست، مامان قبول نکرد اونم زمینارو آتیش زد.
+اوها!یعنی داری میگی دردسرا شروع شده؟
-اره.
روی صندلی نشستم و اوروچ هم کنارم نشست.
-هی..چه خبرا؟خبری از داداشت نمیگیری.مگر اینکه کارمون به بیمارستان بکشه بیای دیدنمون!
+حالا خدانکنه داداش ولی کارتون به دادگاه هم بکشه میام.
پس گردنی بهم زد و خندید.
دکتر به سمتمون اومد و گفت که وضعیت مامان بهتره البته که فعلا نمیتونیم ببینیمش.
خیلی هم نگرانش نبودم!
بعد با اوروچ به سمت کارخونه راه افتادیم.
حتی یک درصد هم به اینکه ممکنه فادیمه اونجا باشه فکر نکردم و خب...
«فادیمه»
نتونستیم داداشمو ببینیم.
فقط زنداداش اسمه رو دیدیم که بهمون گفت جای نگرانی نیست و تا چند ساعت دیگه میان خونه.
غضب مارو سوار ماشین کرد و به سمت کارخونه روند.
+داداش غضب اخه مارو برای چی میخوای ببری کارخونه.
-داداشت شاهکار هنری خلق کرده.نمیخوای ببینیش؟
+هووف...حس خوبی ندارم!
آلینا دستشو روی دستم گذاشت و گفت:
-هیچی نمیشه عمه کوچولو.
جلوی کارخونه رسیدیم،اول غضب پیاده شد.
به دور و اطراف نگاهی انداختم.
اوروچ اونجا بود.
اونی که کنارشه؟
"نبابا فادیمه توهم زدی توام!هرجا میری اونو میبینی."
الینا هم متعجب داشت منو نگاه میکرد.
جفتمون از ماشین پیاده شدیم و دنبال غضب رفتیم.
انگار توهم نبود!
خودش روبه رومه!
-اوروچ فورتونا،ایسو فورتونا!دیدید...
بقیه حرفای غضب و متوجه نشدم.
ایسو "فورتونا"؟
آلینا متوجه حال بدم شد.
ایسو نگاهش روی من بود،ولی خب نمیتونست نزدیک بشه یعنی نمیزاشتم نزدیک بشه.
1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و دوم نفسی گرفتم و ادامه دادم: +ندارم،هیچ وقت نداشتم. -پس ناز... وسط حرفش پریدم و اجازه ندادم ادامشو بگه: +ناز همیشه از این شوخیا میکنه. -خوبه پس میتونم... این دفعه آردا حرف ایسو رو قطع کرد: -زود باشین بیاین عکس بگیریم. ایسو…
چشام پر از اشک بود و لحظاتمون رو مرور میکردم.
الینا دستمو گرفت و منو به سمت ماشین برد.
-فادیمه؟
نگاهش کردم.
-این همون ایسو نیست؟
چشمامو بستم که اشکام سرازیر شدن، محکم بغلم کرد.
-گریه نکن...توام نمیدونستی اینو!
توی ماشین نشستیم که پیامی واسم اومد‌.
iso:
خوبی؟
از پنجره به سمتی که اون بود نگاه کردم.
حالا اوروچ و غضب نبودن و اون نگاهش روی من بود.
یکم به دور و برش نگاه کرد و بعد به سمت ماشین اومد‌.
در ماشین باز بود!
-خوبی؟
جوابی ندادم، رومو به اون سمت برگردوندم.
ایسو شروع کرد به صحبت کردن:
-من تو این دشمنی که به خاطرش داری این کارو میکنی هیچ نقشی نداشتم!توام نداشتی.اون زندگی که خارج از ترابزون ساختم هم،همش بخاطر فرار از این دشمنی بود.از هیچکدوم از ادمای این دوتا روستا هم نمیترسم.
+منم نگفتم میترسی!درو ببند برو و دیگه پشت سرتم نگاه نکن.ما دشمنیم،یا همدیگه رو میکشیم یا به هم خیانت میکنیم!
چند ثانیه بهم خیره شد بعد درو بست و رفت.
سرم و رو شونه آلینا گذاشتم.
-فادیمه؟
+هووم؟
-میگم..یعنی..دوسش داری؟
خندیدم.
+برادرزاده ی کسی که بابام کشته رو،پسر کسی که بابام کشته رو،یا ایسویی که تو آنکارا بود رو؟
-نپیچون عمه کوچولو!دوسش داشته باشی چه فرقی میکنه کی باشه؟
+ندارم..اگه داشتمش هم دیگه ندارم.
به علاوه،این سوالا چیه میپرسی؟من اصلا از اول ازش بدم میومد!از چیش باید خوشم میومد اخه؟
چند دقیقه بعد غضب اومد و به سمت خونه روند‌.
بعد از اینکه کفشمو درآوردم سرم و بالا گرفتم که داداشم و دیدم.
+داداش!
دویدم و بغلش کردم.
-اویی تاتارام،چقد دلم برات تنگ شده بود.
+منم داداش.
یه دل سیر بغلش کردم و بعد نشستیم‌.
-خب تاتارام،زندگی تو آنکارا چطوره؟کم و کسری که نداری؟
+خوبه داداش همه چیز اوکیه.
-کار و بار چطور پیش میره؟راستی اجراتم دیدم عالی بودی واقعا!
خندیدم.
+کار و بارم خوب پیش میره،سوال بعدی!
-دوستات و آشناهات چطورن؟مشکلی که با کسی نداری؟
لبخندم محو شد ولی سریع به خودم اومدم.
+همه چیز خوبه داداش.نگران نباش!
زنداداش اسمه صدامون کرد:
-همگی بیاید سر شاام!به مناسبت اومدن فادیمه دلمه پختم.
+اووی قربون زنداداشم برم من.
داداشم رفت که دستاش رو بشوره.
-هووف...همش دارم سعی میکنم جو رو عوض کنم،خیلی نگرانم
+والا منم نگرانم زنداداش.آلینا هم که تو حالت عادی انقد ساکت نمیشینه پس اونم نگرانه.
الینا یدونه تو سرم زد که خندیدم.
داداشم اومد و غذا خوردیم.
+خب من خوابم میاد.اتاقم سرجاشه دیگه؟
-مگه من اتاق تاتارام خراب میکنم؟
خندیدم و به سمت اتاق رفتم.
بعد عوض کردن لباسام روی تخت دراز کشیدم.
چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم.
ولی همه چیز جلوی چشمام بود!
چطور اون مست کرده بود یادش رفته بود منو بوسیده ولی من حتی یه دقیقه ام لحظات دیشبو یادم نمیره؟
همش سعی کردم بخوابم ولی نشد‌.
اون وقتی منو دید تعجب نکرد.
پس میدونست!
میدونست و دوبار منو بوسیده بود؟
میدونست و انقد بهم نزدیک شده بود؟
چرا به من نگفته بود؟
نتونستم صبر کنم،نتونستم بپرسم ازش،ندونستم چیکار کنم.
شروع به گریه کردم‌.
تمام سعیمو کردم که بی صدا باشه و خب موفق هم بودم.

ولی یه دفعه در اتاقم باز شد.
سرمو بالا اوردم و اسمه رو دیدم.
-فادیمه؟چرا گریه میکنی؟
اومد کنارم نشست و دستشو روی دستم گذاشت.
+هیچ..هیچی زنداداش،دلم واسه خونم تنگ شد.
انگار باور کرد که خندید:
-هنوز اومدی اخه دخترر؟ این همه وقته از اینجا رفتی یه بار نگفتی دلم واسه اینجا تنگ شده!
منم میون گریه هام زورکی خندیدم.
+دلم تنگ شد،ولی بهتون نگفتم.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و سوم با صدای زنگ گوشی،چشمامو به زور باز کردم. گوشی رو برداشتم اوروچ بود،بی خیال قطعش کردم که دوباره زنگ زد. کلافه جواب دادم: +داداش اگه مهم نیست بعدا زنگ میزنم. -مهمه ایسو! صدای اوروچ طوری بود که خواب از سرم پرید و سر جام…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و چهارم

اسمه نزدیکم شد و محکم بغلم کرد،چند بار موهام رو بوسید.
+داداشم بهتره؟
-آره خوبه،ولی نمی‌دونم این خوب بودنش تا کی قراره ادامه داشته باشه!
+هوم.
دلم میخواست درمورد ایسو از اسمه بپرسم ولی از طرفی هم مطمئن بودم قراره کلی سوال پیچم کنه.پس بیخیال سوال پرسیدن درمورد ایسو شدم
چند دقیقه ای تو بغل اسمه بودم که آروم شدم،از بغلش بیرون اومدم و پرسیدم:
+اسمه...اگر داداشم قاتل بشه چی؟اگر...اگر شریفو بکشه چی؟
برای لحظه ای لبخند از روی صورتش محو شد بعد اخمی کرد و گفت:
-دختر!چقد سوال می‌پرسی...دیر وقته بگیر بخواب.
جوابم سوالمو نداد،انگار خودشم نمی‌خواست به این موضوع فکر کنه.
سریع از روی تخت بلند شد،پتو رو انداخت روم و به سمت در رفت.
+شب بخیر.
قبل از اینکه در رو باز کنه برگشت سمتم لبخندی زد و زیر لب شب بخیر گفت.
وقتی اسمه از اتاق بیرون رفت،دوباره افکار منفی بهم هجوم آوردند.
"عاشق پسر دشمن شدم؟"
"عاشق کسی شدم که عموش،بابام رو کشت؟"
"عاشق کسی شدم که بابام،باباش رو کشت؟"
"نه نه امکان نداره."
"چرا بهم نگفت؟"
"چرا کاری کرد بهش وابسته بشم؟"
همینجوری داشتم با خودم کلنجار میرفتم که خوابم برد.
«ایسو»
همه چیز خراب شده بود.
فادیمه فهمیده بود که من یه فورتونا ام.
انتظار داشتم همون لحظه بهم سیلی بزنه و همه چیزو جلوی اوروچ و غضب بگه.
ولی سکوت کرد.
حتی آلینا هم سکوت کرد و چیزی نگفت.
دلم میخواست بهش پیام بدم،دلم میخواست یه بار دیگه همه چیزو براش توضیح بدم ولی  میدونستم گوش نمیکنه!
تو فکر بودم که اوروچ آروم در اتاق رو باز کرد.
-بیداری؟
+نه خوابم!
-کوفت.
اصلا دلم نمی‌خواست برم خونه ای که قبلاً توش زندگی میکردم،خونه ای که توش دشمنی،نفرت و انتقام بود.
پس تصمیم گرفتم برم خونه ی اوروچ و امشب رو اونجا بخوابم.
+مامان چطوره؟
-خوبه،گفتن فردا مرخصش میکنن.
+خب خداروشکر.
-فردا صبح میای بیمارستان؟
+نه داداش!بهتره منو نبینه.اصلا بهش نگو که من اومدم.حالش که خوبه منم فردا برمی‌گردم آنکارا.
-یکم بیشتر میموندی خب.
+همینقدری هم که موندم واقعا برام زیادیه‌.
-چی بگم آخه،هرجور راحتی.
لبخندی بهم زد و ادامه داد:
-من دیگه میرم بخوابم،شب بخیر.
+شب بخیر داداش.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
«فادیمه»
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.
ناز بود.
-جانم ناز؟
+سلام خوشگلم،خوبی؟داداشت خوبه؟
-خوبم عزیزم،بهتر شده...
+خداروشکر.میگم که،کی برمی‌گردی آنکارا؟
-امروز برمیگردم.
+آخجون!پس یعنی میای بریم بیرون،با اکیپ؟
ذهنم درگیر شد و گفتم:
-اکیپ؟کیا؟
+اکیپ همیشگی دیگه!من،تو،آردا و ایسو،البته که هنوز به ایسو نگفتم ولی احتمالا میاد.
تا اسم ایسو اومد،قلبم به تپش‌ افتاد و برای چند ثانیه سکوت کردم.
+الو؟هستی؟
اولش خواستم بگم نه نمیام ولی دلم نمی‌خواست ناز شک کنه و فکر کنه با ایسو مشکل دارم،مخصوصا بعد از اینکه تو تولد خیلی باهم صمیمی بودیم.
-هستم،باشه میام اوکیه.
+ایول!پس ساعت ۹ شب کافه ی آردا باش،بعد تصمیم میگیریم کجا بریم.
-باشه.
+می‌بینمت.
-میبینمت.
به ناز درمورد دشمنی و چیزایی که مربوط به دشمنی بود حرفی نزده بودم،نمیخواستم بدونه.
فقط بهش گفتم میرم ترابزون چون داداشم حالش خوب نیست و دلم میخواد پیشش باشم.
و الانم برای اینکه به چیزی شک نکنه مجبور شدم قبول کنم که شب باهاشون برم بیرون.
اونم با ایسو.
با پسری که اگر چشمم بهش بخوره دلم میخواد بکشمش!
افکارم رو پس زدم و از اتاقم بیرون رفتم.
اسمه از توی آشپزخونه گفت:
-فادیمه!دست و صورتتو بشور بعد بیا صبحونه.
بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه رفتم.داداشم،آلینا و داداش غضب نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن.
زنداداش اسمه هم،درحال ریختن دمنوش بود.
به همه صبح بخیر گفتم،داداشم بهم نگاهی انداخت و گفت:
-صبح بخیر تاتارام،بیا بشین.
رفتم کنار داداشم نشستم که برام یه لقمه کویماک گرفت و بهم داد.
+میگم داداش،من امروز برمی‌گردم آنکارا.
اخماش رفت تو هم و گفت:
-دختر یکم بیشتر میموندی خب!چقدر عجله داری.
+داداش می‌دونی که تمرین دارم.خودمم خیلی دلم میخواست بمونم...
داداش غضب با خنده گفت:
-حیف شد که داری میری چون می‌خواستیم برای ترکوندن زمینای فورتوناها،جشن بگیریم!
+خیلی دلم میخواست بمونم و باهاتون جشن بگیرم.ولی باید برم...
اصلا دلم نمی‌خواست باهاشون درمورد دشمنی صحبت کنم،حتی فکر کردن بهش هم باعث میشد حالم بد بشه.
داداشم گفت:
-باشه تاتارام ولی زود به زود بهمون سر بزن.
دستمو تهدید وار جلوش تکون دادم:
+داداش اشتباهی انجام ندیا! دلم نمی‌خواد
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: بیست و سوم با صدای زنگ گوشی،چشمامو به زور باز کردم. گوشی رو برداشتم اوروچ بود،بی خیال قطعش کردم که دوباره زنگ زد. کلافه جواب دادم: +داداش اگه مهم نیست بعدا زنگ میزنم. -مهمه ایسو! صدای اوروچ طوری بود که خواب از سرم پرید و سر جام…
دفعه بعدی که اومدم،برای دیدنت بیام زندان!
خونسرد گفت:
-باشه سعی میکنم!
اسمه به داداشم اخمی کرد و گفت:نگران نباش دختر،حواسم بهش هست.
بوسی برای اسمه فرستادم.
+خب دیگه من برم آماده شم برای رفتن!
غضب:فادیمه،ایوبهان هم آنکارا کار داشت باهم برین.
"هوووف ایوبهان ول نمیکنه چرا"
+داداش غضب من عجله دارم زودتر باید برم.
-باشه!
"بهتره تا ایوبهان خودشو نچسبونده بهم برم"
تند تند همه رو بغل کردم و باهاشون خداحافظی کردم.
سوار ماشین شدم.
توی راه همش به این فکر میکردم که ایسو چطور تونسته اینو ازم پنهان کنه؟
"چرا اون دشمنه؟بعد از قرن ها از یکی خوشم اومد،داشتم دیوارهایی محافظتی ای که دور خودم ساخته بودمو خراب میکردم!لعنت به شانس افتضاح من!"
یعنی دیگه باید به چشم یه دشمن بهش نگاه کنم؟
«چندساعت بعد»
بالاخره به خونه ی خودم رسیدم،انقدر خسته بودم که حتی لباسام رو هم عوض نکردم همینجوری دراز کشیدم رو تخت.
به ساعت نگاهی انداختم، هنوز برای بیرون رفتن وقت بود.
پس تصمیم گرفتم یکم استراحت کنم و بخوابم.
«دستمو جلوی ایسو گرفتم:
+ایسو بیا بریم دیگه همه منتظرنا!
ایسو یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود
بهم لبخند زد و دستمو گرفت:
-بریم عروس فورتونا.
نگاهی به خودم انداختم لباس عروس
پوشیده بودم
صداش توی سرم پیچید عروس فورتونا»
از خواب پریدم،نفس نفس میزدم.
"این دیگه چه خوابی بود خدایا؟"
"ایسو دشمنه،دشمن.تا ابد هم دشمن میمونه.
بیشتر از یه دشمن نمیشه!نمیتونه بشه."
گوشیم زنگ خورد،ناز بود.
+جانم
-آماده ای دختر؟به ایسو گفتم یکم دیگه بیاد دنبالت.
+چرا اونو فرستادی آخه؟
-چرا؟چیزی شده؟
هول کرده گفتم:
+نه،نه!برای بدبخت زحمت میشه خب.
-برو بابا،گفتم چی شده!زود بیاین.میبینمت.
گوشی رو قطع کرد.
"اوفف حالا من چیکار کنممم چطوری باهاش روبه رو بشم اصلا؟"
امشب اصلا حوصله نداشتم،پس یه لباس ساده پوشیدم
کراپ مشکی،کت چرم و شلوار بگ پوشیدم. آرایش ملیحی کردم،موهامو هم ساده بستم.
صدای زنگ خونه رو شنیدم.
حسابی استرس گرفته بودم، حتما ایسو بود.
"عجب غلطی کردما!کاش میگفتم نمیام."
درو باز کردم،ایسو بود با یه شاخه گل توی دستش.
-سلام
گل رو گرفت جلوم و ادامه داد.
-معذرت می‌خوام که بهت نگفتم.
عصبی شدم،گل رو از دستش گرفتم و انداختم کنار.
+یعنی داری میگی تمام این مدت می‌دونستی
من کیم و سکوت کردی!تازه با وجود اینکه می‌دونستی من دشمنم منو دوبار بوسیدی؟به چی میخواستی برسی ایسو فورتونا؟
-به هیچی!من فقط برای اولین بار این دشمنی لعنتی رو نادیده گرفتم...
بغض کردم،کاش منم می‌تونستم دشمنی رو نادیده بگیرم!
آروم از کنارش رد شدم و زمزمه وار
گفتم:
+از ما چیزی در نمیاد دنبالش نباش!
زودتر از ایسو زدم بیرون و کنار ماشین
ایستادم،با دست اشکامو پس زدم.
«ایسو»
خشک شده جلوی در خونش وایسادم.
"یعنی دیگه نباید امید داشته باشم؟"
"یعنی باید همینجا تمومش کنم؟"
ایده شاخه گل،اصلا ایده ی خوبی نبود.فادیمه کوچاری دختری نیست که با یه شاخه گل ببخشه!
کنار ماشین وایستاده بود،برای یک لحظه ارتباط چشمی برقرار کردیم و بلافاصله در ماشین رو باز کرد و نشست داخل.
سرمو پایین انداختم و سوار شدم.
ماشین رو روشن کردم و به سمت کافه ی آردا روندم
توی راه سکوت وحشتناکی بود،فادیمه اصلا بهم نگاه نمی‌کرد.
1
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌ ‌