𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
249 subscribers
278 photos
11 videos
21 links
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“
𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️:
@ZarahearsBot
Download Telegram
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم ناز:چی رو میشه دید، ولی نمی‌شه لمس کرد؟ این یکی جوابش خیلی قشنگه.. می‌دونستم! ولی چند ثانیه صبر کردم. اردا که چشماش از شدت خواب داشت میرفت. دستمو بردم بالا که ناز اشاره کرد جواب بدم. با لحن و لبخند تلخی گفتم: +رویا... و با…
«ایسو»
وقتی پیاده شد، به سمت خونه ی خودم راهی شدم، خونه هامون خیلی از هم فاصله نداشت!
راستش نمی‌دونستم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت.
بعد از ۵ دقیقه رسیدم، در خونه رو باز کردم و و نشستم روی مبل.
از اینکه دربرابرش باخته بودم خنده م گرفته بود!
حالا یک هفته قرار بود ازم کار بکشه.
"آخه ایسو احمقی؟چرا همچین شرطی میزاری."
یهو یاد اون لحظه ای افتادم که گفت رویا...
چشماش پر شده بود،یعنی اونم مثل من بود؟ همینطور فکرهای مختلف توی ذهنم پرسه میزدن که از خستگی زیاد چشمام سنگین شد و خوابم برد.
صبح که بیدار شدم دیدم روی مبل خوابم برده!
کمرم بخاطر اینکه روی مبل خوابیده بودم داشت می‌شکست، زیر لب فحشی نثار خودم کردم.
امروز باید میرفتم کتابخونه تا پروژه ی جدیدم رو شروع کنم.
خیلی سریع دوش گرفتم و آماده شدم.
لپتاپ و سوییچم رو برداشتم و به سمت کتابخونه حرکت کردم.
4
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗄ı𝗋ı𝗄 𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم

وارد کتابخونه شدم، نگاهی به دور اطرافم انداختم.
انگار دنبال فادیمه بودم،نمیدونم چرا دلم میخواست ببینمش اما نیومده بود.
مسئول کتابخونه که منو دید به سمتم قدم برداشت و گفت:
-به به ایسو بِی!کم پیداییا!
لبخندی زدم و گفتم:
+یکم درگیر بودم عمو، نشد که بیام.
همینجوری که داشتم با عمو حرف میزدم سرم رو به اینطرف و اونطرف تکون دادم،که عمو گفت:
-دنبال چیزی میگردی پسرم؟
+نه عمو، یکی از دوستام همیشه میومد اینجا ولی الان نیومده انگار.
-اسمش چیه؟شاید بشناسمش اومد بهت خبر میدم.
+اسمش...فادیمه ست.
-آهاااا،فادیمه کوچاری رو میگی؟همیشه میاد اینجا،میشناسمش خیلی دختر خوبیه.
درست شنیدم؟ گفت کوچاری‌..؟
یعنی..
فادیمه کوچاری؟دختر دشمن؟
بارم نمیشد،باورش برام خیلی سخت بود.
حس کردم تعادلم رو به کل از دست دادم
انگار دنیا برام سیاه شد،دستم رو روی شقیقه هام گذاشتم و برای لحظه ای چشمام رو بستم.
عمو که حالم رو دید گفت:
-چی شده پسرم؟ خوبی؟
نمی‌خواستم بفهمه،نمیخواستم هیچکس درمورد دشمنی ای که سالها ازش فرار کردم چیزی بفهمه پس گفتم:
+هیچی نشده،فکر کنم سرم یذره گیج رفت...چیزه...من باید برم شرکت خیلی کار دارم....باز میام.
عمو با قیافه ی شکاک بهم زل زد اما بحث رو ادامه نداد: باشه پسرم هرجور خودت می‌دونی.
از کتابخونه بیرون اومدم،دلم میخواست فرار کنم.
دلم میخواست از همه چیز فرار کنم،بعد از چند سال برای اولین بار انقدر به دشمنی نزدیک بودم.
سوال های خیلی زیادی توی ذهنم بود"چرا اینجاست؟"
"اونم از دشمنی فرار کرده؟"
"منو میشناسه؟"
تو حال خودم بودم که چشمم به فادیمه خورد،از دور داشت میومد به سمت کتابخونه.
دوباره گُر گرفتم و نفسم گرفت،یعنی واقعا فادیمه یه کوچاری بود؟!
برای یک لحظه ارتباط چشمی برقرار کردیم و بعد سرشو پایین انداخت.
من هم از فرصت استفاده کردم و بدون سلام کردن سوار ماشینم شدم.
اصلا دلم نمی‌خواست به این فکر کنم که اگر فادیمه میفهمید من فورتونام چه اتفاقی می‌افتاد.
احتمالا منو خام خام میخورد!
کلافه و عصبی بودم.
چرا هرجا میرفتم سر و کله این دشمنی
پیدا میشد؟
باید خودمو آروم میکردم
"اول باید آروم بشم...بعد به این فکر کنم که با این موضوع چیکار کنم"
پس حرکت کردم به سمت جایی که هر موقع کلافه بودم میرفتم.
«فادیمه»
توی کتاب خونه نشسته بودم رفتار ایسو حسابی فکرمو درگیر کرده بود.
درسته که من سرمو انداختم پایین اون چرا اینجوری رفتار کرد؟فکر میکردم میاد نزدیک و بهم سلام می‌کنه، پسره ی کله پوک!
+هوووف
-خانم آروم!
آخ لعنتی. اصلا حواسم نبود توی کتابخونه ام،
آروم تر گفتم: متاسفم
همش تقصیر ایسو عه، یه ساعته
اومدم کتابخونه و بجای خوندن کتابم
دارم به رفتار احمقانه ی اون فکر میکنم.
از جام بلند شدم، انقدر ذهنم درگیره که نمیتونم چیزی بخونم.آروم از کتابخونه
اومدم بیرون،
با خودم گفتم شاید یکم قدم زدن فکرمو آروم
کنه.
و یواش یواش شروع کردم به قدم زدن....
تقریبا نیم ساعت بود که داشتم راه میرفتم
و به ایسو و خانوادم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد،داداشم بود.
+سلام داداش
-سلام تاتارام چطوری؟
+خوبم داداش تو خوبی؟
-منم خوبم. ببینم تو نمی‌خوای بیای به داداشت سر بزنی؟
برای یک لحظه سر جام ایستادم.
برم کوچاری؟ یعنی برم وسط دشمنی؟!
-الو؟فادیمه هستی؟
به خودم اومدم:
+هستم داداش، حقیقتا سرم خیلی شلوغه
باید مدام برم تمرین تا موقع اجرای اصلی.
-باشه دختر درک میکنم. فقط دلم خیلی برات
تنگ شده.
+آیی قربون داداشم برم، منم دلم کلی برات تنگ شده. بعد از اجرام حتما میام بهتون سر
میزنم.
صدای آلینا از پشت گوشی اومد که گفت:
-بابا بیار بریم دیرم شد!
+جایی میخوای بری داداش؟
-این آلینا ماشینش خراب شده میخواد برسونمش تعمیرگاه. من برم دوباره بهت زنگ میزنم فادیمم.
+باشه داداش مراقب خودت باش.
تماس قطع شد، سرمو کمی بالا آوردم که
خودمو روبه روی کافه آردا دیدم، پوفی
کشیدم و رفتم داخل.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم وارد کتابخونه شدم، نگاهی به دور اطرافم انداختم. انگار دنبال فادیمه بودم،نمیدونم چرا دلم میخواست ببینمش اما نیومده بود. مسئول کتابخونه که منو دید به سمتم قدم برداشت و گفت: -به به ایسو بِی!کم پیداییا! لبخندی زدم و گفتم: +یکم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم

+سلام اردا
-سلاام فادیمه.چطوری؟
+بد نیستم‌،اردا یه قهوه‌ی قوی بده. ازونایی که اونموقع خوردم حالم بد شد نه ها!فردا روز اجرامه کلی کار دارم امروز.
-فادیمه قهوه مخصوص درست کنم برات؟ نه که همش ایهلامور میخوری دیگه معده‌ت به قهوه حساسه! حالا یه چیزی میدم بهت بدنت کمتر واکنش نشون بده.
+مرسی
- چیشده تو خودتی؟
+من؟ نه داداش خوبم
"خوبم ولی خب ذهنم چرا درگیره؟درگیر چیه؟"
فکر کنم اردا متوجه شد که تصمیم گرفت جو رو عوض کنه.
-راستی فادیمه شنیدم ها با ایسو چیکار کردی. بابا باریکلا به قدرتت ایمان اوردم!
چشمکی زد واسم.
+اره بالاخره منم دیگه!وای ازون دوستت. فکر کنم دیشب باخته بهش فشار اومده امروز راهشو کج کرد رفت.
-نه بابا ایسو؟ خیلی با جنبه‌تر از این حرفاست.
زیر لب گفتم:
+حتما همینطوره.
-بفرما اینم قهوه‌تون بانوو
+مرسی داداش من دیگه برمم...
به سمت تئاتر رفتم، مسیر پیاده طولانی تره و حدود ۴۰ دقیقه‌ای تو راه بودم.
بالا رفتم و دنبال ناز بودم، از بچه‌ها پرسیدم:
+بچه ها ناز نیومده؟
-نه،میدونی که فردا قراره کلی بیننده بیاد و یه‌سری از کسایی که باهاشون قرارداد داریم ویدیوی اجرات رو میخوان، ناز و چند تا دیگه از بچها رفتن فیلم‌بردار اوکی کنن.
+اها خوبه. بچها دیالوگای من کجاست؟
-رو میزِ گریمور و ببین.
به سمت میز گریمور رفتم و شروع کردم به تمرین کردن دیالوگ.
« چند ساعت بعد »
-همگی خسته‌نباشید.
همه‌مون خسته نباشیدی گفتیم و بلند شدیم.
خیلی زیاد خسته بودم.
اون سمت ناز رو دیدم، که دستی برای هم تکون دادیم و بعد عوض کردن لباسام و پاک کردن گریم بلند شدم و سمتش رفتم.
+سلام نازم
-سلام دختر. باز که ترکوندییی!
بوسی رو گونم گذاشت که خندیدم.
+نازمم؟
-بلهه؟
+یه چیزی بگم نه نمیگی؟
-من دلم میاد به تو نه بگم؟
+میشه من و برسونی خونه؟ خستم ماشینم خرابه نیاوردم.
-ایسو کجاست پس؟
+وا!به اون چه ربطی داره؟
-نه اخه دیشب باخت قرار بود یه هفته هر چی تو میگی انجام دیگه.
+اها، نمیدونم امروز منو دید راهشو کج کرد رفت!بیخیال بابا.
-ایسو؟چی بگم والا،باشه بریم.
سوار ماشین ناز شدیم و رفتیم،تو راه همش جلوی خودم و میگرفتم که نخوابم.
-فادیمه فردا ماشینتو ببریم تعمیر گاه؟ اذیت میشی یه وقت من نبودم.
+نه بابا بزار پول این پروژه رو بگیرم عوض میکنم. به داداشمم گفتم پول زد ولی خب میخوام اینبار با پول خودم بخرم.
-ای‌جونم، چه خوب دخترم
جلوی در که رسیدیم بوسی رو گونش گذاشتم و پیاده شدم، منتظر شدم که بره و بعد وارد ساختمون شم.
چرخیدم که برم خونه ولی حس کردم یه ماشین اشنا دیدم.
شب بود و داخلشو نمیتونستم ببینم ولی انگار ماشین ایسو بود،نبود؟
"وای فادیمه اینهمه از این ماشین وجود داره تو شهر، از کجا میدونی ایسوعه یارو؟"
برای اینکه بیشتر توهم نزنم، وارد ساختمون شدم و با اسانسور بالا رفتم.
لباسای فردام رو مرتب کردم و نمیدونم چی شد که خوابم برد..
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم +سلام اردا -سلاام فادیمه.چطوری؟ +بد نیستم‌،اردا یه قهوه‌ی قوی بده. ازونایی که اونموقع خوردم حالم بد شد نه ها!فردا روز اجرامه کلی کار دارم امروز. -فادیمه قهوه مخصوص درست کنم برات؟ نه که همش ایهلامور میخوری دیگه معده‌ت به قهوه…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم

آروم چشمام رو باز کردم،سریع گوشیم رو روشن کردم.
خواب مونده بودم.
"وای خدایا، الان دیرم میشه!"
دعا دعا میکردم که واسه اجرا دیر نرسم،این اجرا مهم ترین چیز برای من بود.
اگر موفق نمی‌شدم واقعا اتفاقای خوبی برام نمیوفتاد!
خیلی سریع لباسامو عوض کردم،بافت طوسی شلوار جین نیم بگ پوشیدم.
آرایش ملایمی کردم چون گریم کاملا متفاوت بود،موهام رو هم از بالا بستم تا اذیت نشم.
غذای دیروز رو گرم کردم و تند تند خوردم. میدونستم که اگر چیزی نخورم صددرصد وسط اجرا از حال میرم!
کیفم و سوییچ ماشین رو برداشتم ولی یادم اومد که ماشینم خراب شده بود.
"شوخیه دیگه؟واقعا تمام بدشانسی هارو باید روز اجرا بیارم؟"
زیر لب فحشی دادم،سوار آسانسور شدم.
راهی جز اینکه با اتوبوس برم نداشتم.
امکان نداشت سر صبح تاکسی گیرم بیاد،به سختی اتوبوس پیدا کردم و سوار شدم.
نفس عمیقی کشیدم که ناز زنگ زد:
-فادیمه؟بیا دیگه، برای تمرین دیر میرسیا!اجرا بعد از ظهره ها.
+وای ناز بد شانسی آوردم. خواب موندم، بعد ماشینمم که خراب شده بود مجبور شدم با اتوبوس بیام.
ناز خنده ای کرد و گفت: واقعا بد شانسی!
+باشه حالا! دارم میام، نزدیکم.
-میبینمت
چند دقیقه بعد رسیدم، از اتوبوس پیاده شدم و جلوی در ورودی تئاتر ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم و برای چند لحظه چشمامو بستم و بعد وارد تئاتر‌ شدم.
چون فعلا اجرای تمرینی بود نیازی به گریم و تعویض لباس نبود پس یه راست به طرف اتاق تمرین رفتم.
ناز درحال عکاسی از بازیگرا بود،چند نفر داشتن نمایشنامه رو تمرین میکردن.
کارگردان هم داشت با نویسنده صحبت میکرد.
وقتی وارد اتاق شدم، تمام نگاه ها به سمت من برگشت.
ناز نفسی از سر راحتی کشید و کارگردان گفت: باید یه فکری به حال این دیر اومدنت بکنی جدی!
سرمو پایین انداختم و گفتم: واقعا معذرت می‌خوام،خواب موندم.
کارگردان سری تکون داد، من هم بدون تعلل وارد اتاق کوچیکی که برای تمرین طراحی کرده بودن شدم.
«پنج ساعت بعد»
تمرین تموم شده بود و وقت استراحت بود.
نیم ساعت دیگه هم اجرا شروع میشد، بیننده ها دیگه کم کم داشتن میومدن.
بعد از تموم شدن گریمم کلاه گیس قهوه ای رو گذاشتم روی سرم، دیگه اثری از موهای بلوندم نبود،خیلی تغییر کرده بودم.
لباسام رو عوض کردم و پشت صحنه وایستادم تا نوبت من بشه.
استرسی که داشتم قابل توصیف کردن نبود.
قلبم داشت از دهنم بیرون میومد.
بالاخره زمان اجرا شد.
پرده ها بالا رفتن،اول کمی مکث کردم تا دور و اطرافم رو نگاه کنم.
ناز و آردا کنار هم نشسته بودن و داشتن با لبخند بهم نگاه میکردند
نمی‌دونم چرا ولی دلم میخواست ایسو هم باشه.
دوست داشتم باشه و اجرام رو ببینه ولی هرچقدر اطراف رو نگاه کردم پسر موطلایی و چشم آبی ای ندیدم.
"فادیمه احمقی؟ اصلا چرا باید بیاد؟ کلا سه چهار بار بیشتر همو ندیدین!"
آهنگ که پخش شد، از افکارم بیرون اومدم.
همه شروع کردن به دست زدن و منم شروع کردم به اجرای تئاتری که ماه ها آرزوش رو داشتم و تلاش کرده بودم براش.
با ذوق صحنه هارو بازی میکردم،یک لحظه گریه میکردم و برای لحظه ی‌ دیگه می‌خندیدم.
چشمم ناز خورد، انگار داشت چشمای اشکیش رو پاک میکرد.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم آروم چشمام رو باز کردم،سریع گوشیم رو روشن کردم. خواب مونده بودم. "وای خدایا، الان دیرم میشه!" دعا دعا میکردم که واسه اجرا دیر نرسم،این اجرا مهم ترین چیز برای من بود. اگر موفق نمی‌شدم واقعا اتفاقای خوبی برام نمیوفتاد! خیلی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم

آردا هم با افتخار نگاهم می‌کرد.
بعد پایان اجرا، همه تشویقمون کردن و ما هم به سمت پشت صحنه رفتیم.
بعد در اوردن لباسا و درست کردن سر وضعم بیرون رفتم که اردا و ناز منتظرم بودن.
اول ناز دستاشو باز کرد که رفتم بغلش‌.
-عاالی بودی فادیمم،خسته نباشی.
لبخندی زدم و ازش جدا شدم که اردا هم بغلم کرد.
+عالی بودی دختر!
خندیدم.
-هوف بالاخره این اجرا تموم شد. انقد تمرین کرده بودم جدی حس میکردم دارم روانی میشم...
اردا و ناز خندیدن.
همش دور و بر و نگاه میکردم.
یعنی ایسو نیومده بوده؟
"مچِ خودم و گرفتم! فادیمه اون برای چی باید بیاد؟ یذره فکر کن!"
« ایسو »
فادیمه، اردا و ناز سوار ماشین اردا شدن و رفتن.
منم ماشین نداشتم و تصمیم گرفتم پیاده برم خونه.
اجراش خیلی قشنگ بود.
خیلی ماهرانه بازی می‌کرد و اشکمونو دراورد.
حتی به اردا هم نگفته بودم که قراره برم اجراش و ببینم.
چه لزومی داشت بدونن؟
تازه یادم اومد.ما دشمنیم!
اگه اون بفهمه؟ چه واکنشی نشون میده؟
نمیدونم.باید به حسم گوش کنم و نزدیکش شم، یا به صدای مغزم گوش کنم و ازش دور بشم؟
خب قاعدتا به حسم گوش میکنم.
از مغزم که تا حالا چیزی بهم نرسیده بود.
به جلوی در خونه رسیدم.
قبل از اینکه از پله ها بالا برم، فقط یه ثانیه از ذهنم گذر کرد که برم خونش.
ولی لازمه انقدر؟
اول باید می‌فهمید که ما دشمنیم و بعد اگه می‌پذیرفت،
اگه می‌پذیرفت چی می‌شد؟
"ایسو بی خوابی زده به سرت فکر کنم."
وارد خونه شدم و بعد عوض کردن لباسام، تلویزیون و روشن کردم که گوشیم زنگ خورد.
اردا بود.
+جانم داداش؟
-چطوری ایسو؟
+زنگ زدی بپرسی من چطورم؟
-نه، به من چه!پایه ای شب بیام اونجا؟
+شبه دیگه،بیا.
ساعت ۱۰ شب بود که اردا اومد و تا حدود ۳ صبح گیم زده بودیم، یه عالمه تخمه خورده بودیم و خونه بمب ترکیده بود که آردا روی مبل خوابش برد.
بعد خاموش کردن تلویزیون و جمع کردن وسایل، اومدم بخوابم که واسه گوشی اردا پیام اومد.
عکس، عکسِ فادیمه بود. خیلی خودم کنترل کردم که نخونمش.
«فادیمه»
نصفه شب بود و با صدای بادی که بیرون می‌وزید از خواب بیدار شدم.
صدا زیاد بود.
بلند شدم رفتم اشپزخونه و یه لیوان آب خوردم.
"آروم باش فادیمه. هیچی نیست باده فقط.
همون موقع صدای باد شدید تر شد."
"هووف. پنجره هارو باید عوض کنم."
یکم همونجوری نشسته بودم بعد بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
همینکه رفتم رعد و برق شدیدی زد که جیغ خفه‌ای کشیدم.
خیلی ترسیده بودم.
ناخواسته قطره اشکی از چشمم افتاد.
میخواستم به ناز زنگ بزنم که یادم اومد اونم پا به پای من کار کرده بود و خسته و احتمالا خواب بود.
تصمیم گرفتم به آردا پیام بدم،آردا واسم مثل داداش بود.
"آردا بیداری؟ من می‌ترسم. میتونی بیای اینجا؟"
پیام و فرستادم و منتظر جواب موندم.
نیم ساعت گذشته بود و جوابی دریافت نکرده بودم.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم آردا هم با افتخار نگاهم می‌کرد. بعد پایان اجرا، همه تشویقمون کردن و ما هم به سمت پشت صحنه رفتیم. بعد در اوردن لباسا و درست کردن سر وضعم بیرون رفتم که اردا و ناز منتظرم بودن. اول ناز دستاشو باز کرد که رفتم بغلش‌. -عاالی بودی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم

صدای رعد و برق دیگه ای اومد که شروع به گریه کردم.
تو ترابزون خیلی از این چیزا دیده بودم ولی هیچوقت نمیترسیدم!
در حال گریه بودم که زنگ خونه خورد.
احتمالا آردا بود.
در و باز کردم و بدون اینکه ببینم کی رو به رومه، پریدم بغلش.
+خیلی ترسیدم داداش،نتونستم بخوابم.
متعجب از اینکه چرا آردا متقابلا بغلم نمیکنه از بغلش بیرون اومدم که!
"وااای فادیمه.
وای فادیمه این چرا اینجاست."
+تو؟ اینجا چیکار میکنی؟
-به آردا پیام دادی..خواب بود.گفتم نترسی!
هوفی کشیدم و کنار رفتم که بیاد تو.
همونجا وایساده بود که اشاره زدم روی مبل بشینه و منم رو مبل کنارش نشستم.
-از چی ترسیدی؟
+رعد و برق.
-نخوابیده بودی؟ یعنی اجرا داش-
متعجب نگاش کردم. میدونست؟
+چرا از خواب پریدم، تو از کجا میدونی؟
-عهه چیزه. اونموقع که رسوندمت بهم گفته بودی. اردا هم گفتش بهم.
منطقی بود.
+اها.
رعد و برق دیگه ای زد که بازم ترسیدم.
روم و برگردوندم که نبینه.
"اخه تو چرا اومدی من میتونم بیام بغل تو بشینم؟ باز اردا بود یه چیزی!"
سرم و روی زانوم گذاشته بودم و ترسمو پنهون میکردم که گفت:
-برگرد ببینمت خب.
+من راحتم.
-من ناراحتم. برمیگردی؟
برگشتم سمتش.
-خیلی میترسی؟
+فکر کنم!
خندید.
-خب چیکار کنیم کمتر بترسی؟
+نمیدونم! ولی اردا قطعا میدونست.
-میخوای تو بخوابی منم تا صبح بشینم اینجا تو خیالت راحت باشه؟
+خوابم پرید.
-خب وسط این بحث میشه سرویس بهداشتی و نشون بدی؟
با انگشتم به سرویس بهداشتی اشاره کردم که بلند شد رفت.
دوباره رعد و برق. چرا انقد شدید بود؟
صدای بارون هم به رعد و برق اصافه شده بود و پشت سرهم صدا میومد.
نتونستم خودمو کنترل کنم،شروع به گریه کردم. دستم رو صورتم گذاشتم و شروع به گریه کردم.
ایسو بیرون اومد که نگاهش به من افتاد.
-چیشد؟
نمیتونستم حرف بزنم.
اومد کنارم نشست و دستش و رو شونه‌م گذاشت.
-اروم باش،تنها نیستی ببین، اصلا اگه بخوای زنگ میزنیم اردا رو هم بیدار میکنیم. باشه؟ نترس.
اشکامو با پشت دستم پاک کردم.
ساکت نگاهش میکردم فقط.
"من الان چیکار کنم با این؟میترسم ولی کاریم نمیتونم بکنم،خجالتم میکشم. چی بگم بهش اخه."
ایسو بشکنی زد که متعجب نگاهش کردم.
-فهمیدم، میخوای بازی کنیم؟
+چی بازی؟
-من که نمیدونم، هر چی تو بگی.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم صدای رعد و برق دیگه ای اومد که شروع به گریه کردم. تو ترابزون خیلی از این چیزا دیده بودم ولی هیچوقت نمیترسیدم! در حال گریه بودم که زنگ خونه خورد. احتمالا آردا بود. در و باز کردم و بدون اینکه ببینم کی رو به رومه، پریدم بغلش.…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم

خودمو صاف کردم و یکم فکر کردم بعد گفتم:
+اومممم، خب ببین من یه حرف میگم تو سه تا کلمه با اون حرف بگو.
-باشه
+ چ
-چایی،چوب،چرم
-خب نوبت منه ش
+شب،شمع،شاخه
+خب من میگم.
تقریبا نیم ساعت داشتیم بازی میکردیم و
ذهن من کاملا از رعد و برق و ترس خالی شده بود.
+خببب حالا با ف بگو.
انگار یهو حالت چشاش عوض شد و با یه لحن خاصی گفت: فادیمه
یه لحظه جا خوردم اما سریع به خودم اومدم:
+عه...خب یه کلمه گفتی! باید سه تا بگی.
-فکر کنم همین یه کلمه اندازه ده ها کلمه باشه.
انگار یه حس خوبی بهم تزریق شده بود و همین باعث شد لبخند بزنم.

«ایسو»
نتونستم خودمون کنترل کنم و پیامی که برای آردا فرستاده بودو خوندم، وقتی فهمیدم ترسیده، سریع خودمو به خونش رسوندم، بدون هیچ منطقی! الانم که جلوش نشستم و داره با یه لبخند شیرین بهم نگاه می‌کنه.
"خدایا خودت منو حفظ کن"
تصمیم گرفتم این سکوت رو از بین ببرم پس گفتم:
+میگم توی خونت هیچی گیر نمیاد بخوریم؟ آخه من یکم گشنمه.
-متأسفانه نه اما اگه بخوای میتونیم دلمه درست کنیم.
+ شوخی میکنی با من؟معلومه که می‌خوام!
باهم درست کنیم.
فادیمه برگ مو هارو از توی یخچال برداشت
و گذاشت جلوم.
-تو بلدی غذا درست کنی؟
+عااا دختر منو دست کم گرفتیا! معلومه که بلدم. آشپزیم حرف نداره اصلا میخوای تو بشین من درست کنم.
-نه میترسم آشپزخونم آتیش بگیره!
+اعتماد نداریا.
-اصلااا
با فادیمه شروع کردیم به درست کردن دلمه ها،انگار که به فادیمه نزدیک تر شده بودم.
از این بابت خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم به این فکر نکنم که اون دختر دشمنِ به این فکر کنم که اون فقط فادیمست، کسی که نسبت بهش یه کشش خاصی دارم.
فادیمه از آشپزخونه بیرون رفت و با گوشیش برگشت.
-چطوره همراه با آشپزی آهنگ هم گوش بدیم ؟
همونجور که داشتم برگ موها رو لایه لایه میچیدم لبخندی زدم و گفتم: عالیه.
فادیمه آهنگو پلی کرد و خودش همراه با آهنگ همخونی کرد،اونجا بود که محو صداش شدم. چه صدای قشنگی داشت!
یکم نگاهش کردم و بعد خودمم باهاش همراهی کردم، اولش برگشت و با تعجب نگاهم کرد، اما خیلی زود لبخند زد و ادامه داد.
.....
آروم چشامو باز کردم
"اوف خدایا چقدر گردنم درد می‌کنه"
نگاهی به اطراف انداختم،  نشسته روی زمین خوابم برده بود.
تو خونه‌ی خودم نبودم...نگاهم افتاد به سمت مبل، فادیمه آروم روی مبل خوابیده بود.
لبخند کم رنگی زدم،دیشب خیلی خوب بود یکی از بهترین شبای زندگیم!
نزدیک فادیمه شدم و خیلی آروم پتو رو انداختم روش، بعد به سمت آشپزخونه رفتم
"اوهااا اینجا انگار بمب ترکیده"
آشپزخونه رو جمع و جور کردم،قهوه ای درست کردم و از خونه زدم بیرون.
«فادیمه»
چشمامو باز کردم، با یادآوری دیشب لبخندی روی لبم اومد، نمیدونم چرا اما حس خوبی داشتم!
انگار یکم از اون دیوار سنگی ای که دور تا دور خودم چیده بودم فرو ریخته بود.
به دوروبرم نگاهی انداختم،اثری از ایسو نبود: ایسوو!
جوابی نداد با خودم گفتم شاید رفته دستشویی پس رفتم دم در دستشویی و در زدم.
+ایسو اونجایی؟
بازم جوابی نیومد....
رفتم توی آشپزخونه در کمال تعجب، مرتب و تمیز بود
قهوه حاضر و آماده بود، اما خب مثل اینکه ایسو رفته بود
قهوه برای خودم ریختم و جرعه ای ازش نوشیدم، یهو یادم اومد که به داداش عادلم گفتم بعد از اجرای اصلی میرم ترابزون و بهشون سر میزنم، یعنی واقعا باید میرفتم؟ دلم برای کوچاری و خانواده ی قشنگم تنگ شده بود، اما رفتن به کوچاری مساویه با دشمنی.
"اوف خدایا چیکار کنم حالا؟"
این دفعه اگه داداشم زنگ بزنه امکان نداره بتونم بپیچونمش، البته که خودمم دلم نمی‌خواد بپیچونمش.
از فکرهای زیادم کلافه شدم، رفتم یکم سریال ببینم، از آشپزخونه بیرون اومدم که زنگ در خورد.
"یعنی ایسوعه؟
شاید چیزی جا گذاشته باشه"
با این فکر لبخند زدم و به سمت در رفتم.
3
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم خودمو صاف کردم و یکم فکر کردم بعد گفتم: +اومممم، خب ببین من یه حرف میگم تو سه تا کلمه با اون حرف بگو. -باشه + چ -چایی،چوب،چرم -خب نوبت منه ش +شب،شمع،شاخه +خب من میگم. تقریبا نیم ساعت داشتیم بازی میکردیم و ذهن من کاملا…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم

با آرامش درو باز کردم:
-چی جا گذا...
با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد!
آلینا خندید و پرید بغلم، از شوک در اومدم محکم بغلش کردم موهاشو بوسیدم.
با ذوق گفتم:دختر تو اینجا چیکار میکنییی؟
الینا با خنده گفت:
-دلم برا عمه عزیزم تنگ شده بود خب! اون که به ما سر نمیزنه...
زدم رو نوک بینیش و لبخندی زدم:
+خیلی کار خوبی کردی عزیزم،بیا تو.
از دم در کنار رفتم تا آلینا بیاد داخل.
+اسمه و داداشم چطورن؟
-خوبن، ولی اونا هم خیلی خیلی دلشون برات تنگ شده!
+حتما میام ترابزون و بهشون سر میزنم.
از حرفی که زدم زیاد مطمئن نبودم، هر موقع که حرف رفتن به ترابزون پیش میومد ذهنم درگیر می‌شد و اخمام می‌رفت توهم.
الینا رفت توی آشپزخونه،در یخچالو باز کرد
و چشمش به ظرف دلمه افتاد:
-اوهااا دلمه درست کردی فادیمه؟ بابام عاشق دلمست منم که خودت می‌دونی خیلی دوست دارم،همیشه سر آخرین دلمه با بابام دعوامون میشه.مامانم هم برش میداره و خودش میخوره!
بلند خندیدم و گفتم:
- زن‌داداشم خوب ساکتتون می‌کنه ها!
+اره انگار.
در ظرفو باز کرد و یه دلمه توی دهنش گذاشت:
-اومممم خیلی خوشمزست! میتونم بگم تقریبا
شبیه دلمه های مامانمه.
+بشین بخور قشنگم.
آلینا نشست و مشغول خوردن دلمه شد.
منم همینجوری که آلینا رو نگاه میکردم، داشتم به این فکر میکردم که خوشمزگی دلمه بخاطر آشپزی خوبه ایسو بوده...
-راستی فادیمه!این چند وقت که نبودی یچیز خفن درست کردم.
از فکر دراومدم:
+چی درست کردی خوشگلم؟
گوشیش رو در آورد گذاشت رو میز:
-نیکو به فادیمه سلام کن
گوشی شروع کرد به صحبت کردن
-سلام فادیمه! من نیکو هستم! الینا از تو خیلی برای من گفته بود.
+اوهااا، این چیه دیگه آلینام؟
آلینا از اون لبخند شیریناش زد و گفت:
-این نیکوعه، یه هوش مصنوعی که خودم توسعه دادمش!
بلند شدم و یه بوسه ی محکم روی لپش گذاشتم:
+تو یه نابغه ای دختر!
آلینا لبخندی زد ولی یهو صورتش جدی شد:
-راستی فادیمه قبل از اومدن من مهمون داشتی؟
+چطور؟
-توی سینک دوتا لیوان قهوه ست آخه!
نمیدونم چرا ولی یهو هول کردم و دستپاچه گفتم: یه دوست دیشب کنارم بود...رفت
آلینا لبخند مرموزی روی لبش نشوند:
-باشه باشه یه دوست!فقط احیانا این دوستت دختر بوده دیگه نه؟
با حرص اسمشو صدا زدم: آلیناااااا!
آلینا بلند خندید و گفت: باشه بابااا چرا هول میکنی؟ چیزی نگفتم که!
اخمی کردم و بعدش برای اینکه شک نکنه خندیدم.
اصلا دلم نمی‌خواست آلینا درمورد این موضوعات چیزی بدونه.
نه اینکه بهش اعتماد نداشته باشما ولی باید اول از خودم مطمئن میشدم.
-خبب از اجرا و تئاترت چه خبر؟
+وای آلینا باید بودی و می‌دیدی خیلییی خوب بود...
-بایدم خوب باشه دیگه!داریم از بازی فادیمه کوچاری حرف میزنیما...
لبخندی زدم و محکم بغلش کردم و چندبار پشت سر هم بوسیدمش.
آلینا خمیازه ای کشید و گفت: من واقعا خوابم میاد،یکم استراحت کنم بعدش بریم بیرون دور بزنیم، نظرت چیه؟!
-عالیههه!
آلینا به سمت اتاقم رفت و همونجا خوابید.
بعد از خوابیدن آلینا نفس راحتی کشیدم، نمی‌دونم چرا ولی خیلی استرس داشتم که یهو ایسو بیاد و آلینا اونو ببینه....
از فرصت استفاده کردم و به ایسو پیام دادم تا برای جمع کردن آشپزخونه ازش تشکر کنم.
Fadime:
سلام
Fadime:
میخواستم ازت تشکر کنم بابت تمیز کردن آشپزخونه و اینکه....
Fadime:
دیشب منو تنها نزاشتی.
İso:
سلام
İso:
کاری نکردم که، اتفاقا من باید از تو تشکر کنم
چون دیشب واقعا بهم خوشگذشت.
-
با دیدن پیام ایسو، لبخندی روی لبم ظاهر شد.
سعی کردم پنهانش کنم اما اصلا نتونستم...
نمی‌دونستم داره چه اتفاقی میوفته باید به ذوق و هیجانم اهمیت میدادم یا نگرانی که ته دلم بود؟!
تو حال خودم بودم که متوجه شدم آلینا داره صدام می‌کنه:
-فادیمهه!الوو؟
+عه کی بیدار شدی تو؟
چشماش رو کوچیک کرد و گفت: یه ۱۰ دقیقه ای میشه ولی تو انقد تو فکری که اصلا متوجه نشدی!
برای اینکه شک نکنه باز هم دروغ همیشگیم رو گفتم: تو فکر تئاتر بودم خوشگلم. من برم دوش بگیرم بعدش بریم باشه؟
-باشه
بلند شدم و به سمت حمام قدم برداشتم، دوش کوتاهی گرفتم و خیلی سریع آماده شدم.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم با آرامش درو باز کردم: -چی جا گذا... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد! آلینا خندید و پرید بغلم، از شوک در اومدم محکم بغلش کردم موهاشو بوسیدم. با ذوق گفتم:دختر تو اینجا چیکار میکنییی؟ الینا با خنده گفت: -دلم برا عمه عزیزم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم

آلینا تو اتاق بود و داشت انواع و اقسام عطر ها و اسپری هام و میزد به خودش:
+چرا عطرای منو تموم میکنی؟
-به تو چه؟
+اها!یادم رفته بود من اومدم خونه ی تو.
-سرت تو کار خودت باشه عمه کوچولو!
هوفی کشیدم و به سمت کمدم رفتم.
نگاه آلینا روی من بود.
در کمد رو باز کردم و با صحنه ای که دیدم به عقب برگشتم:
+اینجا یکم نامرتب-
-یکم فقط؟ هعیی...کوچاری بودی زور مامانم بالای سرت بود انقد مرتب بودی!این چه وضعیه؟من از اتاق برم بیرون تا مسئولیت مرتب کردنشونو ننداختی گردنم...
بالشت و از رو تخت برداشتم و. به سمتش پرتاب کردم که بهش نخورد.
+من کی به تو گفتم کمدم و جمع کن کوچاری کیزی؟
-زود باش لباساتو بپوش بیا بیرون!منم میخوام لباسامو عوض کنما.
برای لباس کراپ آلبالویی یقه قایقی بدون آستین، دامن کوتاه چین دار همرنگ کراپ پوشیدم. برای اینکه سردم نشه هم یه کت چرم مشکی همراه با شال گردن سفید برداشتم.
برای آرایش، کانسیلر زدم، یکمی رژگونه زدم، یه خط چشم نازک کشیدم و یکمم ریمل زدم.
البته بدون رژ که نمیشه.
چند دقیقه ای درمورد مدل موهام فکر کردم اما در آخر موهای باز رو انتخاب کردم.
از اتاق بیرون اومدم.
آلینا که میکاپ نمی‌کرد کلا و فقط میخواست لباساشو عوض کنه
+اومدم.
-اوییی عمه‌مو ببین!چه عمه نازی دارم من.
بوسی رو گونم گذاشت و وارد اتاق شد:
+کوچولو.
منتظر نشستم که بعد چند دقیقه اومد.
آلینا کت مشکی کوتاه،کراپ تاپ دکلته و شلوار راسته ی بلند و مشکی پوشیده بود.
آلینا چرخی زد تا استایلش رو بهم نشون بده:
+گفتن دیگه برادرزاده به عمه‌ش میره!
-جسارتا کی گفته؟ تو کتابایی که من خوندم نبود!
+اسمشو یادم نیست.مهمه مگه؟
-نه بابا مهم نیست جونم.
از خونه بیرون اومدیم و با آسانسور پایین رفتیم.
سوار ماشین آلینا شدیم چون که طبق معمول ماشین من خراب بود!
+آلینا حالا که اینجایی، ماشین من اذیتم میکنه. میخوام عوضش کنم میای دیگه باهام؟
-ماشینِ دیگه!لباس که نیست بیام کمکت.
چپ چپ نگاهش کردم.
+ناز رو که میشناسی؟
-اره مگه میشه نشناسم.
+بریم کافه اردا زنگ بزنیم اونم بیاد؟
-بریم من که خیلی مشتاقم ببینمش!
به سمت کافه اردا رفتیم جلوی کافه، جایی که همیشه ماشین خودم و پارک میکردم پارک کردیم.
بعد پیاده شدن به سمت کافه قدم برداشتیم:
+سلام آردا جونممم.
-سلام فادیمه‌. خیره اینهمه انرژی؟
آلینا گفت:من اومدم واسه همون خوشحاله.
-ای وای آلینا! دختر چه بی خبر اومدی.
+نه اینکه دفعه قبلی خبر دادم خیلی خوب شد!
اردا زد زیر خنده.
آلینا قبلا یه بار اومده بود اینجا و به ما خبر داده بود.
از اونجایی که تولدش بود،تصمیم گرفته بودیم که سوپرایزش کنیم.
من رفتم دنبال آلینا و ناز و آردا موندن که کارا رو اوکی کنن، ولی توی راه وقتی پیاده شدم نوشیدنی بگیرم سوییچ ماشین و گم کردم و اینجوری شد که آلینا تا شب بیرون موند.
+خب آردا پایه‌اید بریم بیرون؟ زنگ بزنم به ناز؟
-من که مثل پایه‌م از ناز هم بپرس‌.
تلفنم رو برداشتم و به ناز تصویری زنگ زدم:
+سلامم نازم.
-سلام دخترر چطوری؟ خوب خوابیدی؟
با یاداوری دیشب لبخندی زدم.
+عالی!ناز اگه گفتی کی اینجاست؟
ناز یه لحظه جدی تو فکر فرو رفت و بعد گفت:
-نگفته بودی کسی قراره بیاد! کی اینجاست؟
گوشی و سمت الینا گرفتم که ناز جیغ کشید.
-آلینااااااااا.
+باشه آروم باش دخترر!
-کجایید الان؟
+کافه ایم.حاضر شو بیا میریم بیرون.
-سه سوته اونجام.
-
تقریبا نیم ساعت میشد که منتظر ناز بودیم. آلینا که دیگه حوصلش سر رفته بود گفت:
-میگم فادیمه این دوستت نگفت سه سوته اونجام؟
لبخند ضایعی زدم.
+سلام داداش.
صدای اشنا اومد!
سرم رو برگردوندم که دیدم بله!ایسو بود.
آردا اخمی کرد و گفت:
-سلام و زهرمار مرتیکه صبح کجا رفته بودی؟
ایسو لبخند زد و برای لحظه ای به من نگاه کرد:
+عه ترسیدی؟
-آره تو نبودی!
جفتشون زدن زیر خنده.
همون لحظه ناز از در وارد شد و بعد سلام دادن به اونا با چشماش دنبال ما گشت.
ناز کراپ آستین بلند یقه قایقی به رنگ آبی تیره،دامن کوتاه خاکستری پوشیده بود.
بعد دیدن ما،به سمتمون اومد که قبل اینکه بهمون برسه بلند گفتم:
+که ۳ سوته میای؟ ۱ ساعته منتظرتیم زنیکه!
ناز لبخندی بهم زد و خودش و انداخت تو بغل الینا.
+وای خوشگل من خوش اومدییییی!
الینا با خجالت خندید و بغلش کرد.
لبخندی که روی لبم بود رو برداشتم و اخم نمایشی ای کردم:
+خب دیگه زود باشید بریم شب میشه الان به لطف شما!
به سمت اردا و ایسو رفتیم که ایسو با شنیدن صدام سرشو بالا گرفت و نگاهمون کرد،سلام داد‌.
+سلام.
منم متقابلا سلامی گفتم و لبخند زدم.
رو به آردا کردم و گفتم:
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم با آرامش درو باز کردم: -چی جا گذا... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد! آلینا خندید و پرید بغلم، از شوک در اومدم محکم بغلش کردم موهاشو بوسیدم. با ذوق گفتم:دختر تو اینجا چیکار میکنییی؟ الینا با خنده گفت: -دلم برا عمه عزیزم…
+خب بریم؟
-بریم. فقط بچه ها،من ایسوام میارما!
'من که مشکلی نداشتم.به ناز و آلینا نگاهی کردم که ظاهراً اونام مشکلی نداشتن'
ایسو سرشو تکون داد و گفت:
+نه داداش من مزاحمتون نمیشم.
نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم حرف بزنم:
-نه بابا چه مزاحمی بیا دی-
"وای چی داری میگی فادیمه!"
خلاصه که هممون باهم سوار ماشین آردا شدیم، پسرا جلو نشستن و ما دخترا هم عقب.
آردا تصمیم گرفت سکوتی که توی ماشین بود  رو از بین ببره پس گفت:
+خب بریم این بار جدیده؟ من دیجی‌شو خیلی دوست دارم.
گفتم:
-آردا آلینا رو برداریم ببریم بار؟ بعدم مگه بار اصلا دیجی داره؟
+راست میگیا!اینجا که داره چه میدونم.
آلینا پرید وسط بحثمون و گفت: من اتفاقا مشکلی ندارم،شما دوست دارید بریم.
نگاه تندی بهش انداختم و چشامو بستم.
چند دقیقه بعد ماشین ایستاد که پیاده شدیم.
یه جایی گوشه تر از همه نشستیم.
پسرا نوشیدنی سفارش دادن ولی ما چون میخواستیم با آلینا صحبت کنیم چیزی سفارش ندادیم.
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
+خب بریم؟ -بریم. فقط بچه ها،من ایسوام میارما! 'من که مشکلی نداشتم.به ناز و آلینا نگاهی کردم که ظاهراً اونام مشکلی نداشتن' ایسو سرشو تکون داد و گفت: +نه داداش من مزاحمتون نمیشم. نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم حرف بزنم: -نه بابا چه مزاحمی بیا دی- "وای چی داری…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم

آلینا و ناز از هر طرف صحبت میکردن:
+وای بسه دیگه فک شما دوتا درد نگرفت؟
ناز لبخندی زد و گفت:
-مزاحم نشو!
چپ چپ نگاهشون کردم.
+مرسی واقعا.
چند دقیقه بعد ناز بلند شد و پیش آردا رفت.
آلینا هم گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون.
من و ایسو موندیم سر میز!
برای اینکه حواسم پرت بشه نگاهمو دادم به سمت ناز و آردا.
چند دقیقه همینجوری داشتن رمانتیک میرقصیدن و منم با لبخند نگاهشون میکردم.
وسطاش یه ریز نگاهی به ایسو انداختم که دیدم نگاه اونم رو ناز و آرداست.
ولی خیلی مسته انگار!
"اوف اصلا به من چه."
نگاهمو برگردوندم به سمت ناز و اردا.
اینا چرا انقد نزدیک شدن به‌هم؟
داشتم صحنه رو هضم میکردم که بله اردا ناز و بوسید.
همینجوری مبهوت زل زده بودم بهشون که وقتی به خودم اومدم سریع نگاهمو دزدیدم و سرم رو برگردوندم سمت ایسو.
از قبل داشت نگاهم میکرد که با این حرکتم خندید.
لبخند ضایعی زدم و سرم و پایین انداختم.
"اخ اردا میکشمت!"
"اصلا الینا کجاست؟"
"بیا دیگه دختر."
بلند شدم و با برداشتن رژم از کیفم به سمت سرویس بهداشتی راه افتادم.
رژمو تمدید کردم و بیرون اومدم که دیدم ایسو یکم اینور تر وایساده.
انگار واقعا خیلی مسته‌.
"زشت نیست تنهاش بزارم؟"
به سمتش رفتم.
+خوبی؟
لبخند زد.
-خوبم.
+ولی انگار نیستی.خیلی خوردیا!
سریع صاف وایساد.
-نه بابا خوبم.
خندیدم که با لبخند ملیحی زل زد بهم، آب شدم.
سعی میکردم خودم و مشغول نشون بدم که ضایع نباشه ولی انگار بود!
وقتی آهنگ مورد علاقه‌م پخش شد، آروم شروع به خوندن کردم و سرمو با ریتم تکون میدادم.
دستشو سمتم دراز کرد.
-دوست داری برقصیم؟
"همین یه باره فادیمه!"
دستم و تو دستش گذاشتم.
شروع به رقصیدن کردیم.
همزمان یه سری جاهای آهنگو میخوندم و اونم با لبخند نگاهم میکرد.
اخرای اهنگ که ریتم اروم شده بود، حس میکردم داره صدای تپش قلبم و میشنوه..
دستشو رو کمرم گذاشته بود نگاهم میکرد.
چی تو نگاهشه؟
منو نزدیک خودش کرد که ناخودآگاه چشامو بستم.
نفهمیدم چی شد ولی دیگه نفسم و حس نمیکردم.
بوسید؟
چشمام و سریع باز کردم.
اون چشماشو بسته بود.
سعی کردم ارامشمو حفظ کنم و هولش ندم!
با صدای تشویقا سریع ازش جدا شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا ناز و آلینا با دیدن رژم نفهمن چیشده.
"چه خاکی تو سرم شد؟"
"چرا بوسید؟"
"چرا بدون اجازه؟"
"چه انتظاری از من داشت؟"
افکارمو پس زدم و رژم وتمدید کردم.
بیرون اومدم که دیدم الینا نشسته:
+میکشمت دختر!تو کجا بودی؟
-بابام بود و از اونجایی که باید کل اتفاقارو واسش تعریف میکردم طول کشید‌.
+نگفتی که اومدیم بار؟
-به نظرت گفتم؟
لبخندی زدم و بوسی فرستادم واسش.
کم کم ناز و آردا اومدن و برگشتیم‌.
تو چشماش نگاه نمیکردم ولی نگاه اون همش روی من بود.
شاید چون خیلی مست بود؟
مطمئنا وقتی خودشم بفهمه متعجب میشه...
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم آلینا و ناز از هر طرف صحبت میکردن: +وای بسه دیگه فک شما دوتا درد نگرفت؟ ناز لبخندی زد و گفت: -مزاحم نشو! چپ چپ نگاهشون کردم. +مرسی واقعا. چند دقیقه بعد ناز بلند شد و پیش آردا رفت. آلینا هم گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون. من…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم

«ایسو»
جلوی خونه که رسیدیم،با آردا و ناز خداحافظی کردم و وارد خونه شدم.
"اوف انگار یکی داره میکوبه تو سرم."
اخرین باری که این جوری مست بودمو یادم نمیاد.
روی مبل نشستم.
سعی میکردم بخوابم ولی سردردم نمیزاشت.
هیچوقت نمیتونستم بعد نوشیدن درست بخوابم.
چشمامو روی هم گذاشتم و تا نزدیکای صبح برای خوابیدن تلاش کردم که بالاخره خوابم برد.
با صدای زنگ گوشی بیدار شدم،هوفی کشیدم و آلارم و قطع کردم.
دوباره چشمام و بستم.
چند دقیقه بعد با فکرایی که تو ذهنم رسیدن چشمامو باز کردم.
"هیچی...از دیشب یادم نمیاد!"
سعی کردم یادم بیاد..
آخرین چیزی که یادمه اینه که فادیمه نگاهم نمیکرد.
"چرا نگاهم نمیکرد؟"
هر چقد فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم.
به اردا زنگ زدم شاید اون حواسش بوده باشه.
+چطوری داداش؟
-سرم داره میترکه!آردا یه سوال بپرسم؟
+بپرس.
-دیشب..حواست به من نبوده احیانا؟ ندیدی من چیکار کردم با کیا حرف زدم؟
+نه داداش فکر نکنم!خودمم چیز زیادی یادم نمیاد.
بعد خداحافظی گوشی و قطع کردم.
"از خودش می‌پرسم خب!"
بلند شدم که حداقل لباسامو عوض کنم ولی سرگیجه حتی اجازه راه رفتن بهم نمیداد!
دوباره به اردا زنگ زدم:
-اردا..سرم گیج میره،مثل اونموقع...راهم نمیتونم برم!
+بیام ببرمت دکتر؟
-قرصی چیزی نیستش یعنی؟
+قرص؟نمیدونم!بزار از ناز بپرسم!
بعد چند دقیقه دوباره صداش اومد:
+تو خونت چی داری قرص؟
-فقط کدئین دارم!
+بابا دکتر! بشین میدم یکی از بچها قرص بیارن واست!
۲۰ دقیقه گذشته بود و دیگه داشتم از درد سرم کلافه میشدم که زنگ در به صدا در اومد.
بلند شدم و به هر زوری بود خودم و جلوی در رسوندم و بازش کردم.
ولی فادیمه رو جلوم دیدم!
سلام دادم.
بدون اینکه نگاهم کنه با لحن سردی گفت:
+سلام.
کنار رفتم که وارد خونه شد،دنبالش رفتم و خودم روی مبل انداختم.
+قرص رو آوردم!
-مرسی.
قرص رو از کیفش دراورد، قبل اینکه بده بهم گفتم:
-میشه یه لیوان آب برام بیاری؟
بدون اینکه چیزی بگه سمت آشپزخونه رفت و با یه لیوان آب برگشت.
لیوان آب رو ازش گرفتم که خودش از ورق قرص یکیشو در اورد و تو دستم انداخت.
هر کاری میکرد، جز نگاه کردن تو چشمام!
نگاهم روش بود که دستشو رو پیشونیم گذاشت.
+داری میسوزی انگار!میخوای یه قرص دیگه‌م بدم؟
چشمام و رو هم گذاشتم که یکی دیگه هم دراورد و بهم داد.
گوشیش زنگ خورد.
«فادیمه»
آردا بود، گوشیو جواب دادم:
+جانم؟
-فادیمه بردی قرصو؟
+اره دادم بهش.
-اوکی.میتونی یکم بشینی ببینی حالش بهتر میشه یا نه؟ راستی بیشتر از یه قرص بهش ندیا!
-عه..چرا؟
+دوز قرص بالاست زیاد بدی ممکنه بره تو کما.
-جدی ای الان؟
+آره! حالا نه اونقدر ولی بیشتر از یکی نده بهش!
باشه ای گفتم و تلفن و قطع کردم.
"خراب کردم،بد!"
"الان چی میشه؟"
"اردا گفت بمون پیشش!"
"میمونم،هیچی نمیشه."
به سمت مبلی که روش نشسته بود رفتم که خوابیده بود.
یکم اونور تر رو مبل یه نفره نشستم و با گوشیم مشغول شدم.
«چند ساعت بعد»
ساعت ۱۰ شب شده بود و هنوز خواب بود.
"اوف خدایا حوصلم سر رفت."
رفتم کنار مبلی که روش خوابیده بود نشستم.
دستم و رو پیشونیش گذاشتم که دیدم هنوز داغه!
متوجه نفس کشیدنش شدم،چرا اینجوری نفس میکشه؟
انگار نفس کشیدن واسش سخت بود.
چند دقیقه همونجوری نگاهش کردم که دیدم واقعا نمیتونه نفس بکشه!
یاد حرف اردا افتادم.
'بیشتر از یه قرص بهش داده بودم!'
سعی کردم بیدارش کنم.
+ایسو؟
+ایسووو؟
+جناب ایسوووو؟
تکونش دادم که بیدار نشد.
چند بار دیگه صداش زدم، اما فقط صدای خس‌خس سینه‌اش بود که تو سکوتِ خونه می‌پیچید.
ترس مثل یه لایه یخ بدنم رو گرفته بود. دستم رو گذاشتم روی گردنش، نبضش خیلی ضعیف بود.
گوشی رو برداشتم که به اردا زنگ بزنم، اما صفحه گوشی سیاه بود. خاموش شده بود! "لعنتی!"
حسابی ترسیده بودم!
به سمت اشپزخونه رفتم که شاید خودم راهی برای بهوش آوردنش پیدا کنم.
گوشی رو زدم به شارژ که بتونم به آردا زنگ بزنم.
خون به مغزم نمیرسید!
"فکر کن فادیمه،فکر کن!"
وقتی صداش که داشت سعی میکرد نفس بکشه رو شنیدم،فقط یه لیوان آب برداشتم و سمتش رفتم.
بهوش نیومده بود!
دستمو به آب زدم و رو صورتش آب پاشیدم.
بعد چند بار انجام این کار چشماش و باز کرد ولی همچنان راه نفسش بسته بود.
بلند شد که کنارش نشستم.
مبهوت نگاهم میکرد و سعی میکرد نفس بکشه.
اما نمی‌تونست!
چشمام پر از اشک شده بود.
"چیکار کردم من خدایا؟اگه چیزیش بشه چی؟"
چشماش قرمز قرمز بود.
بلند شد که نتونست راه بره.نگران نگاهش میکردم.
وقتی نتونست راه بره برگشت سمتم.
1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم آلینا و ناز از هر طرف صحبت میکردن: +وای بسه دیگه فک شما دوتا درد نگرفت؟ ناز لبخندی زد و گفت: -مزاحم نشو! چپ چپ نگاهشون کردم. +مرسی واقعا. چند دقیقه بعد ناز بلند شد و پیش آردا رفت. آلینا هم گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون. من…
دوباره نشست.
انگار سرش گیج میرفت که افتاد.
سرشو روی پام گذاشتم.
+ایسو؟ صدامو میشنوی؟ نمیتونی بلند شی؟
جواب نداد.
دستام می‌لرزید.
+ایسو؟ ایسو جواب بده.
هیچ حرکتی نکرد.
سعی کردم بلندش کنم.ولی بدنش،بی‌جون افتاد روی مبل.
نفسش بریده‌بریده شده بود، انگار هر نفس براش مثل جنگ بود.
سریع بلند شدم و با ۲ درصد شارژی که داشتم شماره آردا رو گرفتم.
با اولین بوق جواب داد.
-الو؟
با صدایی که خودم هم به زور می‌شنیدم گفتم:
+داره نفسش قطع میشه…من…من اشتباه کردم…
صدای آردا نگران و جدی شد:
-چی کار کردی؟!
اشکام بی‌اختیار ریخت.
+بهش بیشتر از یه قرص دادم…
-فادیمه نترس! آوم باش خب؟سعی کن بیدارش کنی.سریع در و باز کن، من الان می‌رسم. اگه جواب نداد اورژانس رو خبر کن!
برگشتم سمت ایسو،لباش کبود شده بود و پلک‌هاش به زحمت تکون می‌خورد.
دستمو دور مچش گرفتم و با گریه گفتم:
-میشه..میشه یه چیزی بگی؟
همون لحظه انگار با تمام زورش پلک زد و خیلی آروم زمزمه کرد:
+نترس…
بعد سرش افتاد.
سریع شماره اورژانس و گرفتم.
بعد دادن آدرس و اعلام وضعیت دوباره پیشش نشستم.
فقط گریه میکردم.
همون لحظه قفل در باز شد و آردا اومد.
سمت ایسو رفت.
-ایسو؟ ایسو خوبی؟ فادیمه اروم باش،هیچی نمیشه!
همون لحظه اورژانس رسید.
دیگه هیچی متوجه نمیشدم.
فقط ایسو و آردا سوار اورژانس شدن و رفتن.
جلوی در نشسته بودم که ناز و الینا اومدن.
بغلم کردن.
ناز کنارم نشست و گفت:
+فادیمه آروم باش،هیچی نشد.حالش خوبه خب؟
-از کجا فهمیدید اینجام؟
+آردا زنگ زد. ایسو خوبه،فادیمه.
پاشو بریم بیمارستان.
سوار ماشین ناز شدیم و راهی بیمارستان شدیم.
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که رسیدیم.
آردا رو تو راهرو دیدیم و به سمتش رفتیم.
ناز پرسید:
+چطوره؟
-حالش خوبه،سرم وصل کردن بهش خوابه.میخوای ببینیش فادیمه؟
آلینا هولم داد که داخل اتاقش رفتم.
بیدار بود که!
یاد دیشب افتادم و دوباره بهش نگاه نکردم!
+خوبی؟
-به لطف شما.
سرمو پایین انداختم.
-شوخی کردم دختر!خوبم.
+خب خوبه،من میرم.
داشتم برمیگشتم که مچ دستمو گرفت:
-یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟
"کنجکاو نگاهش کردم، یعنی چی میخواست بپرسه؟"
+بپرس ببینم!
-چرا تو چشام نگاه نمیکنی؟یعنی من از دیشب هیچی یادم نمیاد..اگه کاری کردم معذرت میخوام..منتهی میخوام بدونم چیکار کردم؟
خجالت زده نگاهش کردم.
"چجوری توضیح بدم به توعه یانگاز؟"
"همون میمردی بهتر بود!"
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم «ایسو» جلوی خونه که رسیدیم،با آردا و ناز خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. "اوف انگار یکی داره میکوبه تو سرم." اخرین باری که این جوری مست بودمو یادم نمیاد. روی مبل نشستم. سعی میکردم بخوابم ولی سردردم نمیزاشت. هیچوقت نمیتونستم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم

توی ذهنم دنبال جواب می‌گشتم...
-ظاهراً کار اشتباهی کردم نه؟
سریع گفتم: نه یعنی فکر نکنم!بهتره خودت یادت بیاد.یا اصلا یادت نیاد ولش کن.
نمیدونم چرا اینقدر هول کرده بودم، انگار من بوسیده بودمش!
سریع از اتاق زدم بیرون،حسابی گرمم شده بود.
+آلینا بیا بریم خونه، من خستم
الینا سری تکون داد، از ناز و آردا خداحافظی کردیم و رفتیم خونه.
«ایسو»
فادیمه هول کرد و از اتاق رفت، منو هم گیج کرد!
"یعنی چیکار کردم دیشب؟"
چشامو بستم سعی کردم به خاطر بیارم چی شده،یه تصاویر مبهمی توی ذهنم شکل گرفت.
من دست فادیمه رو گرفتم و رقصیدیم خب بعدش چیشد؟فکر نمیکنم بخاطر یه رقص فادیمه اینجوری بزاره و بره.
در اتاق باز شد،چشامو باز کردم.
آردا بود.
-خواب بودی؟
+نه داشتم فکر میکردم
-اها تقریبا یه ساعت دیگه مرخصی
+اوکیه
آردا میخواست از اتاق بیرون بره که صداش زدم:
+آردا
برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد،ادامه دادم.
+دیشب احیانا رفتار نامعقولی از من ندیدی که؟
-والا داداش تا جایی که من دیدم معقول بود! حتی نرفتی با دخترای دیگه آشنا بشی!هرچند خودمم زیاد یادم نیست، اما چیزی ندیدم.حالا چرا؟
+خب...راستش...انگار فادیمه داره ازم فرار می‌کنه.
-اوه جالب شد
آردا کنارم نشست و ادامه داد:
-اگه فادیمه ازت فرار می‌کنه، یعنی حتما یه غلطی کردی!خدا بهت رحم کنه.
بعد انگار تازه چیزی یادش اومده باشه،با ضرب چرخید سمتم:
-اصلا چرا این موضوع برات مهمه؟
آب دهنمو قورت دادم،برای چند ثانیه سکوت سکوت کردم انگار داشتم دنبال جواب می‌گشتم:
+نمیدونم حقیقتا خودمم سعی دارم بفهمم.
-داداش والا من حدس‌های خوبی نمی‌زنم،ولی بزار کمکت کنم،تو بهش فکر میکنی؟
+زیاد
-اوه اوه از کی؟
+از همون روز اول همون روزی توی کافه دیدمش
-اوضاع خیطه ظاهراً
+یعنی چی
-عزیز دادش باید بهت بگم تو دلو دادی رفته! عاشق شدی اونم عشق توی نگاه اول!
یه چیزی توی سرم زنگ خورد.
"نه....نهه امکان نداره من عاشق فادیمه شده باشم! اونم فادیمه کوچاری دشمن نه نههه ممکن نیست"
+برو بابا!عشق چی؟من فقط...
آردا ابروهاشو شیطون بالا انداخت:
-فقط چی؟
+فقط یکم نسبت بهش کشش دارم،برام آدم جالبیه انگار! نسبت بهش کنجکاوم.
-اها چرا نسبت به بقیه کنجکاو نبودی؟
یکم فکر کردم و گفتم:
+چون جالب نبودن!
-چه جالب! خب پس اگه الان بهت بگم فادیمه شهر خودشون نامزد داره برات مهم نیست؟
با شوک روی تخت نشستم، یه لحظه حسادت تمام وجودمو در بر گرفت.
با صدایی عصبی و تقریبا بلند داد زدم: -چیییییییی؟
آردا شروع کرد به خندیدن،دلشو گرفته بود و می‌خندید!میون خنده هاش گفت:
دروغ...گفتم پسر!وایی خیلی خوب بود باید صورتتو میدیدی.
آروم شدم،دوباره دراز کشیدم.نمیدونم چرا اما انگار خیالم راحت شده بود.
+کرم داری اردا؟
-نه داداش فقط میخواستم بهت ثابت کنم عاشق شدی.
آردا دقیقا داشت چیزی رو می‌گفت که ازش فرار میکردم و جرئت فکر کردن بهش رو هم نداشتم.یعنی واقعا عاشق شدم؟اونم عاشق دشمن؟
تو فکر بودم که یهو در اتاق رو زدن.
+بفرمایید
ناز اومد داخل، دستاشو زد به کمرش و با اخم به آردا گفت: آردا خان،قرار بود به ایسو بگی داره مرخص میشه و بیای با هم بریم کارای ترخیصو انجام بدیمااا!
آردا زد توی پیشونیش:
-ببخشید عزیزم، این گیرم آورد منو به حرف گرفت!
با دستش به من اشاره کرد.
اخمی کردم و گفتم:
+این خودتیااا لان!
آردا ادامو در آورد و زیر لب "برو بابا" گفت بعد رو کرد به ناز:
-خب خوشگلم بریم کارای ترخیص این گاو رو  انجام بدیم.
+نه آقا آردا زحمتتون میشه.
-عه عشقم!
+کاراشو انجام دادم پاشین بریم.
رو به ناز کردم، لبخندی زدم و گفتم: واقعا نمی‌دونم چطور ازت تشکر کنم!ممنونم.
+نه بابا! این چه حرفیه پسر.
1
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم توی ذهنم دنبال جواب می‌گشتم... -ظاهراً کار اشتباهی کردم نه؟ سریع گفتم: نه یعنی فکر نکنم!بهتره خودت یادت بیاد.یا اصلا یادت نیاد ولش کن. نمیدونم چرا اینقدر هول کرده بودم، انگار من بوسیده بودمش! سریع از اتاق زدم بیرون،حسابی…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم

تقریبا دو ساعتی از وقتی که آردا و ناز منو رسوندن خونه میگذشت.
داشتم از حجم فکر هایی که تو سرم بود، دیوونه میشدم.
یعنی من واقعا عاشق دختر دشمن شدم؟اونم فادیمه کوچاری؟
"ایسو خدا لعنتت کنه"
چرا هر موقع اسمشو می‌شنیدم لبخند میومد رو لبام؟
بخاطر این حرکت مسخرم زیر لب فحشی نثار خودم کردم.
نمی‌دونم چرا از عشق می‌ترسیدم،شاید چون تاحالا عشقی ندیدم!
و حالا هم انگار  بدترین عشق اومده بود سراغم، نکنه واقعا عاشق دختر دشمن شده باشم؟
"نه نه ایسو تو عاشق نیستی."
"پس چرا همش دلم میخواد ببینمش؟پس چرا از ذهنم بیرون نمیره؟"
مغزم و قلبم توی جنگ بودن،جنگی که اصلا مشخص نبود کدومشون برنده میشه!
یه فکر میومد تو ذهنم و بعد سریع انکارش میکردم.
برای اینکه عقلم بیاد سرجاش تصمیم گرفتم دوش بگیرم.
به سمت حمام قدم برداشتم،وقتی آب سرد به بدنم خورد تمام اتفاقات دیشب به ذهنم هجوم آوردن.
"ما باهم رقصیدیم و من اونو بوسیدم؟"
تیکه های مبهمی یادم میومد.
لحظه ای که بوسیدمش،رقصیدنمون،آهنگ خوندنش...
"من چیکار کردم خدایاا"
برای یک لحظه احساس کردم سرم داره گیج می‌ره، دستمو گذاشتم روی کاشی دیوار تا زمین نخورم.
پس برای همین فادیمه اونجوری رفتار میکرد.
"ایسوی احمق! دختره حق داشته،الان حتما با خودش فکر کرده هر موقع مست میشی با یکی میرقصی یا میبوسیش!"
با خودم کلنجار میرفتم چی باید بهش میگفتم؟
"بگم ببخشید تو مستی بوسیدمت،حواسم نبود؟
اون موقع با خودش نمیگه وقتی مسته هر دختری که جلو دستش باشه رو میبوسه؟
چه گیری کردیما"
لباس پوشیدم، با حوله موهامو خشک کردم و اومدم بیرون.
باید ازش عذرخواهی میکردم، یه معذرت خواهی بدون دلیل!اصلا دلم نمی‌خواست معذب بشه.
گوشیمو برداشتم،صفحه چت فادیمه رو آوردم،نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به تایپ کردن.
«iso:
بابت دیشب معذرت می‌خوام.»
تازه نگاهم به ساعت افتاد،دوشب بود!
"ایسوی احمق."
-
«فادیمه»
با صدای نوتیف گوشی،چشامو باز کردم.
"یعنی کیه این وقت شب؟"
گوشی رو برداشتم،ایسو بود.
نشستم و چشامو به روز باز نگه داشتم.
با دیدن پیام معذرت خواهی خواب کلا از سرم پرید.
"یعنی ممکنه یادش اومده باشه چیکار کرده یا نه،شایدم فقط فکر می‌کنه کار اشتباهی کرده و معذرت خواسته؟"
"خدایا اگه یادش اومده باشه من چطوری دوباره باهاش رو به رو شم؟ الان فکر می‌کنه من یه دختر دم دستیم که به هرکسی اجازه میدم منو ببوسه."
چند بار براش نوشتم و پاک کردم،پشیمون شده بودم و نمی‌خواستم جوابشو بدم اما در آخر کنجکاوی زیادم باعث شد پیام رو براش بفرستم
Fadime:
بابت چی؟
iso:
همون چیزی که باعث شده نگاهم نکنی
-
"اوف الان این یعنی یادش اومده یا نه؟"
همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که یه پیام دیگه داد.
iso:
لطفا از این به بعد نگاهم کن...

با شوک به پیامش نگاه میکردم، نمیدونستم چجوری باید جوابشو بدم. همینجوری به گوشی خیره شده بودم که پیام بعدی اومد.
iso:
شب بخیر. خوب بخوابی. اگه بیدارت کردم معذرت می‌خوام!
-
تصمیم گرفتم جوابشو ندم.
گوشی رو خاموش کردم،دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
«ایسو»
میدونستم قرار نیست به پیامم جوابی بده.
سعی کردم بخوابم که هی تصویر دیشب اومد جلوی چشمم.
تصویر قشنگی بود. ولی ایسو،چیکار کردی اخه؟
اول برداشتی بدون اینکه ازش بپرسی بوسیدیش، بعدم طرف دخترِ دشمنه.
اگه بفهمه چیکارت میکنه؟
هیچ تصوری از واکنشش وقتی که بفهمه ما دشمنیم ندارم.
تو همین فکرا بودم که خوابم برد.
صبح با صدای زنگ آلارم نه با صدای زنگ آردا بیدار شدم.
-اول صبحی چیه؟
+اوقات خواب جناب!کارت دارم.
-چیه؟
+چند روز دیگه تولد نازه.میخوام ازش خواستگاری کنم،باید بریم حلقه بخریم.
-من بیام واسه ناز حلقه بخرم؟مگه چندبار شوهر کردم؟
+پس کیو ببرم لان؟
-حداقل دوستاشو ببر.
+عاا ایده خوبیه.به هر حال دوست عزیزم شب بخیر! بخواب‌.
زیر لب کثافتی گفتم و قطع کردم.
«فادیمه»
صبح با صدای الینا از خواب بیدار شدم:
+عمه شیطونمممم پاشو منو بگردون!
ادای گریه دراوردم و گفتم:
-بزار بخوابممم توروخدا.
+باشه،پس زنگ میرنم به بابام.
سریع نشستم و لحنم رو مهربون کردم:
-آلینای قشنگم کجا میخوای بریم؟
+اها،حالا بلند شو بهش فکر میکنیم.
بلند شدم که گوشیم زنگ خورد.
ناز بود.
+جانمم؟
-سلام دختر چطوری؟
+خوبمم.
-آلینا چطوره؟
+پس بگو واسه چی زنگ زدی!
-نه بابا توام!چند روز دیگه تولدمه بیاید بریم لباس بگیریم.
+عاا اوکیه.
بعد خداحافظی گوشیو زمین گذاشتم که دوباره زنگ خورد.
اینبار اردا بود.
+بله؟
-سلام ابجی عزیزم.چطوری؟
+مرسی تو چطوری؟
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم توی ذهنم دنبال جواب می‌گشتم... -ظاهراً کار اشتباهی کردم نه؟ سریع گفتم: نه یعنی فکر نکنم!بهتره خودت یادت بیاد.یا اصلا یادت نیاد ولش کن. نمیدونم چرا اینقدر هول کرده بودم، انگار من بوسیده بودمش! سریع از اتاق زدم بیرون،حسابی…
-خوبم،فادیمه یه چیزی بخوام نه نمیگی؟
+اگه قرار نیست بگی واسه اون پسره قرص ببرم،چرا باید نه بگم؟
اردا خندید و گفت:
-نه بابا دیگه تو بخوای هم من نمیگم.
+زهرمار!
-خب در جریانی که چند روز دیگه تولد دوستته؟
+اره.
-میخوام ازش خواستگاری کنم.
جیغی کشیدم که گفت:
-چته دختر آروم باش.مسئله اینه ک باید امروز باهام بیای بریم حلقه بگیریم.
تو سلیقه‌شو خوب میشناسی.
+آخه به خودش الان گفتم میریم باهم لباس بگیریم.
-فادیمه کار من واجب تره!
+یه کاریش میکنم.
بعد قطع کردیم،گوشی و برداشتم و به ناز زنگ زدم.
+نازممم؟
-چه زود حاضر شدی!من که هنوز از جام بلند نشدم.
+یه چیزی بگم ناراحت نمیشی که؟
-چی میخوای بگی؟
+میشه فردا بریم بیرون؟
-بهونه‌ت چیه این بار؟
+بهونه نیست که دختر! یه چیز خیلی قشنگه حالا چند روز دیگه میفهمی!
-یعنی دوست پسرتو به من ترجیح دادی؟
+دوست پسرم کیه ناز؟میفهمی دیگه..
-باشه اصلا تنها میرم‌.
+نخیر نریااا!فردا باهم میریم.
تلفنو قطع کرد که با الینا صبحونه خوردیم و بعد حاضر شدیم.
آردا اومد دنبالمون و راهی پاساژ شدیم.
« چند ساعت بعد»
حلقه رو خریدیم.
همون حلقه ای که ناز چند ماه پیش خیلی خوشش اومده بودو به آردا نشون دادم و اونم خرید.
بعد از اینکه  اردا رفت،من و آلینا موندیم که خرید کنیم.
«ایسو»
تو کافه منتظر بودم که اردا اومد.
+سلام داداش.
-سلاام،بهتری ایسو؟
+هعی چی بگم.
چیکار کردی حلقه‌رو؟
-هیچی، با فادیمه و آلینا رفتیم خریدیم.
+اها مبارکه! پس یه عروسی افتادیم.
اردا خندید،بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
-راستی یادت اومد چیکار کردی اون شب؟
هول شدم.
+کدوم شب؟اها‌..یعنی نه والا...یادم که نمیاد.
نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
-آها!
یکم پیشش نشستم و بعد رفتم شرکت که پروژه های جدید و تحویل بگیرم.
دیگه باید برگردم به روتین عادیِ زندگیم.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
-خوبم،فادیمه یه چیزی بخوام نه نمیگی؟ +اگه قرار نیست بگی واسه اون پسره قرص ببرم،چرا باید نه بگم؟ اردا خندید و گفت: -نه بابا دیگه تو بخوای هم من نمیگم. +زهرمار! -خب در جریانی که چند روز دیگه تولد دوستته؟ +اره. -میخوام ازش خواستگاری کنم. جیغی کشیدم که گفت: -چته…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝗄ı𝗋ı𝗄_𝗁𝖺𝗍ı𝗋𝖺𝗅𝖺𝗋
𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم

باید از فادیمه دور باشم،باید خودمو با چیزای
دیگه سرگرم کنم تا فادیمه رو فراموش کنم.
اون بوسه شاید از نظر فادیمه چیز خاصی نباشه، چون مسلما نمیدونه که من یه فورتونا ام.
ولی اگر من با وجود اینکه میدونم فادیمه یه کوچاری عه جدیش بگیرم و بهش وابسته بشم، شروع چیزیه که مطمئنم پایانش اصلا خوب نیست.
پروژه هارو تحویل گرفتم،اولش میخواستم برم کتابخونه اما بعد پشیمون شدم.
دلم نمی‌خواست فادیمه رو ببینم،چون اگر میدیدمش،دیگه معلوم نبود میتونستم ازش دل بکنم یا نه!
پس ماشین رو به سمت خونه روندم،شاید نیاز بود چندروزی خودم رو تو خونه حبس کنم تا فادیمه رو فراموش کنم.
با خودم گفتم"اگر نبینمش دیگه فکرم درگیرش نمیشه!"
«سه روز بعد»
سه روز میشد که فادیمه رو ندیده بودم،ذهنم گهگاهی میرفت سمتش ولی بعد خودمو درگیر یچیز دیگه میکردم.
آردا هم چندباری بهم زنگ زد، در حد دوسه کلمه باهم حرف می‌زدیم و سریع قطع میکردم.
نشستم رو کاناپه، تلویزیون رو روشن کردم،تصمیم گرفتم فیلم ببینم بلکه ذهنم راحت بشه.
نگاهم افتاد روی میز، جا سیگاری ای رو دیدم که کلی ته سیگار خشک شده داخلش بود.
آدمی نبودم که زیاد سیگار بکشم اما این چند روز حس میکردم بهش نیاز دارم.
میخواستم یه نخ سیگار دیگه بردارم که صدای زنگ در رو شنیدم.
"این کیه دیگه!"
درو باز کردم،آردا بود.
بدون اینکه بهش توجهی کنم برگشتم و نشستم رو کاناپه.
آردا وارد خونه شد،با دیدن وضعیت بهم ریخته ای که خونه داشت دادش دراومد.
-مرتیکه این چه وضع خونه عه؟چته تو؟افسرده ای چیزی هستی؟
+وای ولم کن آردا، حالا انگار چیشده!
-سه روزه خودتو چپوندی تو خونه. شبیه تریاکیا شدی بعد میگی حالا انگار چیشده؟
بدون اینکه منتظر بمونه حرف بزنم شروع کرد به جمع و جور کردن خونه و ادامه داد:
اصلا حواست هست امروز چه روزیه؟
+چه روزیه مگه؟
-آخ ایسو خدا لعنتت کنه! مگه میشه یادت بره؟تولد ناز عه...
پاک فراموش کرده بودم!انقد ذهنم درگیر فادیمه بود، تولد و خواستگاری رو کلا از یاد برده بودم.
«فادیمه»
از روزی که ایسو ازم معذرت خواهی کرد دیگه نه دیدمش نه باهاش صحبت کردم.
حتی کتابخونه و کافه هم نمیومد.
"چرا؟یعنی اتفاقی براش افتاده؟"
"یعنی نمی‌خواد منو ببینه؟"
فکر های مختلف توی ذهنم پرسه میزدن.
امشب تولد ناز بود،ممکن بود امشب هم نیاد؟
با سروصدای آلینا از فکر بیرون اومدم.
-فادیمهههه!میشه بیای کمکم کنی؟
از روی مبل بلند شدم و به طرف اتاق رفتم،آلینا درحال جمع کردن وسایلاش بود.
دستمو گذاشتم روی کمرم و گفتم:
+دختر تو چرا به حرف من گوش نمیدی؟حداقل تا امشب میموندی.ناز ناراحت میشه ها!
-خودت می‌دونی چقد کار دارم دیگه!واقعا دلم میخواست بمونم ولی نمیشه.
قیافم رو ناراحت جلوه دادم و باشه ای گفتم.
آلینا هم بعد از اینکه آخرین کتابشو گذاشت تو کیف بلند شد و گونه مو بوسید.
-قرار نیست که تا ابد همدیگه رو نبینیم عمه کوچولو!
+ولی من دلم برات تنگ میشه...
-اگر واقعا دلت تنگ میشه پس زود به زود بیا ترابزون!
+این دفعه حتما میام.
آلینا لبخند زد و ایستاد:
-خب دیگه تموم شد، یه بغل بده بهم تا برم عمه کوچولوم!
چشمامو ریز کردم:
+آلینا خانوم، تو نمیزاری من کوچولو صدات بزنم اما خودت مدام اینکارو میکنی!
الینا خندید:
-خب کوچولویی دیگه عمه کوچولو!
خندیدم و بغلش کردم.
آلینا داشت می‌رفت سمت در که محکم گفتم:
+آلینا صبر کن منم باهات بیام.
سری تکون داد و لبخند زد.
از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. بعد از رسوندن آلینا تا ایستگاه تازه یادم اومد برای تولد ناز کادو ایی نخریدم.
پس به سمت پاساژ رفتم.
"چی بخرم آخه اونم تو این وقت کمم؟"
یهو یادم اومد ناز از دوربینش همش شاکی
بود و می‌گفت خرابه، بهتره براش دوربین بخرم!
وارد مغازه شدم،داشتم یکی یکی دوربین هارو  نگاه میکردم
از صاحب مغازه درخواست کردم که یه دوربین با کیفیت برام بیاره، اونم رفت تا دوربین رو بیاره.
منتظر صاحب مغازه بودم و همینجوری داشتم دوروبر رو نگاه میکردم که یه لحظه حس کردم ایسو از کنار مغازه رد شد.
سریع رفتم بیرون و دوروبر رو نگاه کردم
ولی خبری از ایسو نبود!
"بفرما فادیمه خانوم. انقدر بهش فکر کردی که آخرش توهم زدی!"
-خانم؟خانم کجا رفتین؟
با صدای فروشنده برگشتم داخل، دوربین رو گرفتم و اومدم بیرون.
باید به خونه میرفتم و آماده میشدم اصلا وقت نداشتم!
کمدم رو باز کردم و دنبال لباس گشتم، در آخر به پیراهن مشکی تقریبا کوتاه انتخاب کردم.
قسمت کوچیکی از موهام رو بستم و شروع کردم به آرایش کردن.
کرمپودر،کانسلیر،خط چشم بلند و مشکی و در آخر رژ قرمزمم زدم به لبام.
2
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
-خوبم،فادیمه یه چیزی بخوام نه نمیگی؟ +اگه قرار نیست بگی واسه اون پسره قرص ببرم،چرا باید نه بگم؟ اردا خندید و گفت: -نه بابا دیگه تو بخوای هم من نمیگم. +زهرمار! -خب در جریانی که چند روز دیگه تولد دوستته؟ +اره. -میخوام ازش خواستگاری کنم. جیغی کشیدم که گفت: -چته…
"خب همه چی تکمیله تکمیله"
سه ساعت بود که داشتم آماده میشدم، کیفم و کادوی ناز رو برداشتم و رفتم.
«ایسو»
یکم گیج به آردا نگاه کردم و چشامو ریز کردم.
-چته؟ شبیه میمون میکنی قیافتو.
+اردااا؟
-چیشده؟
زدم توی پیشونیم و گفتم:
+کادو برای ناز یادم رفته.
-عالیه ایسو!داری گند میزنی به بهترین روز زندگی دوستت!من خودم دارم از استرس خفه میشم.
+چیزه....تو نگران نباش الان میرم سریع یه چیزی میخرم و میام.
با سرعت به سمت پاساژ روندم، از قبل تصمیم داشتم که برای ناز یه آلبوم عکاسی بخرم.
"پس فقط نیازه یه آلبوم عکاسی بگیرم"
دنبال مغازه مناسب بودم که چشمم خورد به فادیمه.
داشت به دوربینا نگاه میکرد،همونجا ایستادم و نگاهش کردم که یهو یادم اومد وقت ندارم، دست از تماشا کردن فادیمه برداشتم.