فقط اونا که رفتن دوستهاشون رو از دست ندادن، ما هم که موندیم اونا رو از دست دادیم ...👇
https://www.instagram.com/p/DRpFyg9Cprm/?igsh=ZzNpMm0zem9taGly
https://www.instagram.com/p/DRpFyg9Cprm/?igsh=ZzNpMm0zem9taGly
Instagram
@dr.parastoo.amiri
👇👇👇
گاهی مهاجرت فقط جابهجاییِ جغرافیا نیست؛ جابهجاییِ روابط است.
آدمها عوض میشوند، فاصلهها کش میآید، و ناگهان میبینی هیچکس شبیه کسانی نیست که یک عمر کنارت بودند.
نه آن پیشینهٔ مشترک هست، نه خاطرههای بیدردسر، نه زبانی که با نیمنگاه معنایش را میفهمیدی.…
گاهی مهاجرت فقط جابهجاییِ جغرافیا نیست؛ جابهجاییِ روابط است.
آدمها عوض میشوند، فاصلهها کش میآید، و ناگهان میبینی هیچکس شبیه کسانی نیست که یک عمر کنارت بودند.
نه آن پیشینهٔ مشترک هست، نه خاطرههای بیدردسر، نه زبانی که با نیمنگاه معنایش را میفهمیدی.…
❤5
آن چه به آن سنگ پرتاب می کنید، سِپَرِ روان جمعی ماست!
دکتر پرستو امیری
متخصص روانشناسی سلامت
(به بهانه برنامه ی توهین آمیز سیامک انصاری و مهران غفوریان که در آن به درفش کاویانی سنگ پرتاب می کنند.)
....
نمادهای هویت ملی فقط نشانههای فرهنگی یا تاریخی نیستند؛ از دیدگاه روانشناسی، آنها بخشی از سازوکارهای بنیادین مغز و روان برای «معنا دادن به خود» و «احساس تعلق» هستند. این نمادها (پرچم، زبان، آیینها، اسطورهها، موسیقی ملی، آثار تاریخی) بهگونهای عمل میکنند که امنیت روانی، انسجام اجتماعی و عزتنفس جمعی را تقویت میکنند.
نمادهای هویت ملی چگونه در روان انسان عمل میکنند؟
1) ایجاد حس تعلق (Belongingness)
یکی از بنیادیترین نیازهای انسانی (طبق نظریه مازلو و نظریات وابستگی)، احساس عضویت در یک گروه پایدار است.
نمادهای ملی، «ما» را تعریف میکنند و فرد را از «تنها بودن» نجات میدهند.
2) شکلدهی به هویت فردی و اجتماعی (Identity Formation)
طبق نظریه اریکسون و نظریه هویت اجتماعی تاجفل، بخشی از هویت هر فرد بر عضویت در گروههای بزرگ مثل ملت شکل میگیرد.
نمادهای ملی «چارچوب»ی میدهند که فرد بتواند خودش را در آن تعریف کند.
3) کاهش اضطراب وجودی (Existential Anxiety)
نظریه "مدیریت وحشت" (Terror Management Theory) نشان میدهد که فرهنگ و نمادهای ملی به انسان حس «پیوستن به چیزی بزرگتر از خود» میدهند و از اضطرابهای وجودی میکاهند.
4) تنظیم هیجان و معنا بخشی
آیینهای ملی، موسیقی، رقصها و مراسم جمعی، مدارهای عصبی مربوط به همدلی، برانگیختگی مثبت و انسجام را فعال میکنند.
این امر در دورههای بحران (جنگ، بلایای طبیعی، ناآرامیها) نقش حیاتی دارد.
تأثیر نمادهای ملی بر سلامت روان اجتماعی
1) انسجام اجتماعی (Social Cohesion)
نمادهای مشترک → احساس وحدت ایجاد میکنند.
جامعهای با نمادهای قوی، اختلافات داخلی کمتری تجربه میکند.
2) افزایش اعتماد اجتماعی (Social Trust)
وقتی مردم یک هویت مشترک قوی میبینند، همکاری، نوعدوستی و حمایت از یکدیگر افزایش مییابد.
3) کاهش تعارضات هویتی و قطبیسازی
نمادهای مشترک، مانند «چتر روانی» عمل میکنند و شکافهای قومی، مذهبی، طبقاتی را تعدیل میکنند.
4) تقویت سرمایه اجتماعی
ارزشهای مشترک و نمادهای فرهنگی، سرمایه اجتماعی تولید میکنند، که یکی از پیشبینیکنندههای قوی توسعه پایدار و سلامت جمعی است.
وقتی نمادهای هویت ملی ضعیف شوند، چه اتفاقی میافتد؟
ظهور سردرگمی هویتی در نسلها
افزایش اضطراب و افسردگی جمعی
کاهش تابآوری روانی در بحرانها
بیاعتمادی اجتماعی و قطبیسازی
احساس پوچی و گسست فرهنگی
کوچ روانی (psychological migration) حتی قبل از مهاجرت واقعی
در نهایت نمادهای ملی برای روان انسان، همان کاری را میکنند که سقف برای خانه:
حمایت، امنیت، انسجام و معنا.
از منظر روانشناسی، این نمادها موجب:
افزایش عزت نفس فردی
تقویت تابآوری
کاهش اضطراب وجودی
ایجاد همبستگی و اعتماد اجتماعی
پیشگیری از فروپاشی هویتی میشوند.
...
کانال روانشناسی انگار
@engaarr
@engaarr
پانوشت:
در برنامه «بازمانده» با اجرای سیامک انصاری و مهران غفوریان، از شرکت کنندگان خواسته شد با پرتاب سنگ، پازلی را هدف بگیرند و تخریب کنند که بر روی آن نقشهایی برگرفته از عناصر هویت ایرانی، از جمله سرستونهای تخت جمشید و نماد اسطورهای درفش کاویانی و شیردال دیده میشود. این بخش که با واکنش تندی در فضای مجازی مواجه شده را میبینید.
دکتر پرستو امیری
متخصص روانشناسی سلامت
(به بهانه برنامه ی توهین آمیز سیامک انصاری و مهران غفوریان که در آن به درفش کاویانی سنگ پرتاب می کنند.)
....
نمادهای هویت ملی فقط نشانههای فرهنگی یا تاریخی نیستند؛ از دیدگاه روانشناسی، آنها بخشی از سازوکارهای بنیادین مغز و روان برای «معنا دادن به خود» و «احساس تعلق» هستند. این نمادها (پرچم، زبان، آیینها، اسطورهها، موسیقی ملی، آثار تاریخی) بهگونهای عمل میکنند که امنیت روانی، انسجام اجتماعی و عزتنفس جمعی را تقویت میکنند.
نمادهای هویت ملی چگونه در روان انسان عمل میکنند؟
1) ایجاد حس تعلق (Belongingness)
یکی از بنیادیترین نیازهای انسانی (طبق نظریه مازلو و نظریات وابستگی)، احساس عضویت در یک گروه پایدار است.
نمادهای ملی، «ما» را تعریف میکنند و فرد را از «تنها بودن» نجات میدهند.
2) شکلدهی به هویت فردی و اجتماعی (Identity Formation)
طبق نظریه اریکسون و نظریه هویت اجتماعی تاجفل، بخشی از هویت هر فرد بر عضویت در گروههای بزرگ مثل ملت شکل میگیرد.
نمادهای ملی «چارچوب»ی میدهند که فرد بتواند خودش را در آن تعریف کند.
3) کاهش اضطراب وجودی (Existential Anxiety)
نظریه "مدیریت وحشت" (Terror Management Theory) نشان میدهد که فرهنگ و نمادهای ملی به انسان حس «پیوستن به چیزی بزرگتر از خود» میدهند و از اضطرابهای وجودی میکاهند.
4) تنظیم هیجان و معنا بخشی
آیینهای ملی، موسیقی، رقصها و مراسم جمعی، مدارهای عصبی مربوط به همدلی، برانگیختگی مثبت و انسجام را فعال میکنند.
این امر در دورههای بحران (جنگ، بلایای طبیعی، ناآرامیها) نقش حیاتی دارد.
تأثیر نمادهای ملی بر سلامت روان اجتماعی
1) انسجام اجتماعی (Social Cohesion)
نمادهای مشترک → احساس وحدت ایجاد میکنند.
جامعهای با نمادهای قوی، اختلافات داخلی کمتری تجربه میکند.
2) افزایش اعتماد اجتماعی (Social Trust)
وقتی مردم یک هویت مشترک قوی میبینند، همکاری، نوعدوستی و حمایت از یکدیگر افزایش مییابد.
3) کاهش تعارضات هویتی و قطبیسازی
نمادهای مشترک، مانند «چتر روانی» عمل میکنند و شکافهای قومی، مذهبی، طبقاتی را تعدیل میکنند.
4) تقویت سرمایه اجتماعی
ارزشهای مشترک و نمادهای فرهنگی، سرمایه اجتماعی تولید میکنند، که یکی از پیشبینیکنندههای قوی توسعه پایدار و سلامت جمعی است.
وقتی نمادهای هویت ملی ضعیف شوند، چه اتفاقی میافتد؟
ظهور سردرگمی هویتی در نسلها
افزایش اضطراب و افسردگی جمعی
کاهش تابآوری روانی در بحرانها
بیاعتمادی اجتماعی و قطبیسازی
احساس پوچی و گسست فرهنگی
کوچ روانی (psychological migration) حتی قبل از مهاجرت واقعی
در نهایت نمادهای ملی برای روان انسان، همان کاری را میکنند که سقف برای خانه:
حمایت، امنیت، انسجام و معنا.
از منظر روانشناسی، این نمادها موجب:
افزایش عزت نفس فردی
تقویت تابآوری
کاهش اضطراب وجودی
ایجاد همبستگی و اعتماد اجتماعی
پیشگیری از فروپاشی هویتی میشوند.
...
کانال روانشناسی انگار
@engaarr
@engaarr
پانوشت:
در برنامه «بازمانده» با اجرای سیامک انصاری و مهران غفوریان، از شرکت کنندگان خواسته شد با پرتاب سنگ، پازلی را هدف بگیرند و تخریب کنند که بر روی آن نقشهایی برگرفته از عناصر هویت ایرانی، از جمله سرستونهای تخت جمشید و نماد اسطورهای درفش کاویانی و شیردال دیده میشود. این بخش که با واکنش تندی در فضای مجازی مواجه شده را میبینید.
👍7❤3
مبادا تمام وقت و نیرومون رو بذاریم برای پیدا کردن معنای زندگی، آخرشم -به قول سهراب سپهری- بفهمیم؛
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم!
یه امروز رو شناور باش عزیزم، هی دنبال کشف و معنا و دلیل و تحلیل نباش؛ فقط ببین و تجربه کن و بگو: عجب!
باشه؟
@engaarr
@engaarr
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم!
یه امروز رو شناور باش عزیزم، هی دنبال کشف و معنا و دلیل و تحلیل نباش؛ فقط ببین و تجربه کن و بگو: عجب!
باشه؟
@engaarr
@engaarr
❤21
چند سال پیش در سفر نپال، در معبد صلح جهانی، چیز عجیبی را تجربه کردم.
تجربهای که اول گمان میکردم فقط یک تجربهی معنویاست، اما بعد فهمیدم پشت آن یک دلیل کاملاً علمی وجود دارد.
حین بازدید از معبد صلح جهانی متوجه گروهی از راهبهای جوان شدم که دور یک درخت نشسته بودند و مانترای «اوم» را زمزمه میکردند.
از سر کنجکاوی پرسیدم:
《میتونم منم کنار شما بشینم؟》
با روی گشاده من را پذیرفتند، در کنار خودشان برای من جایی باز کردند؛ به من یاد دادند چطور بنشینم، دستها و انگشتهایم را در چه حالتی قرار بدهم، چطور نفس بکشم و چطور "اوم" را بگویم.
چند دقیقهی بعد حسی عجیب در بدنم داشتم؛ حسی مثل آرامش و کرختی در عین هوشیاری و نشاط!
این حس را کاملا در بدنم تجربه میکردم و صرفا یک تجربه ذهنی نبود.
صادقانه بگویم آن موقع فکر کردم جوگیر شدهام!
با خودم فکر کردم: تحت تاثیر جو باشکوه و آرامبخش معبد و سکوت و طبیعت و غیره قرار گرفتهام، و یک حس عرفانی معنوی را تجربه کردهام.
اما بعدترها دوباره از سر کنجکاوی رفتم سراغ مقالات علمی دربارهی مانترای "اوم" و اثرش بر بدن؛ نتایج شگفت انگیز بود!
در واقع مانترای AUM یا OM (آوم) صرفاً یک صدای سنتی یا یک نیایش ساده نیست؛ بلکه یک محرک نوروفیزیولوژیک با اثرات عمیق و قابل اندازه گیری است.
مانترای AUM عصب واگ را تحریک و سیستم پاراسمپاتیک را فعال، و ریتم و نرخ تنفس را آهسته و کم میکند.
حتی مطالعات fMRI نشان میدهند که در حین ذکر "اوم"، فعالیت آمیگدال مرکز پردازش ترس و هیجان به طور محسوسی کاهش پیدا میکند.
یافتههایی هم وجود دارد دربارهی ریتم جمعی و اثر هماهنگی بین بدنی؛ یعنی زمانی که بههمراه جمع، مانتراها را ذکر میکنید اثر مضاعفی را تجربه میکنید شبیه چیزی که من در معبد و در جمع راهبها تجربه کردم.
آیا این یافتههای علمی باعث شد تجربه ای که داشتم برایم «معتبرتر» شود؟
خير! ابداً!
آنچه من در آن لحظه و در آن معبد تجربه کردم واقعیتی محض و معتبر در بدن من بود؛ اعتباری بی واسطه بدون نیاز به هیچ مهر تأییدی از علم.
علم فقط کمک کرد این تجربهی زیستهی منحصر به فرد را با اطمینان و به زبانی قابل فهم و قابل توصیه برای دیگران هم توضیح دهم و توصیه کنم.
پرستو امیری
@engaarr
@engaarr
تجربهای که اول گمان میکردم فقط یک تجربهی معنویاست، اما بعد فهمیدم پشت آن یک دلیل کاملاً علمی وجود دارد.
حین بازدید از معبد صلح جهانی متوجه گروهی از راهبهای جوان شدم که دور یک درخت نشسته بودند و مانترای «اوم» را زمزمه میکردند.
از سر کنجکاوی پرسیدم:
《میتونم منم کنار شما بشینم؟》
با روی گشاده من را پذیرفتند، در کنار خودشان برای من جایی باز کردند؛ به من یاد دادند چطور بنشینم، دستها و انگشتهایم را در چه حالتی قرار بدهم، چطور نفس بکشم و چطور "اوم" را بگویم.
چند دقیقهی بعد حسی عجیب در بدنم داشتم؛ حسی مثل آرامش و کرختی در عین هوشیاری و نشاط!
این حس را کاملا در بدنم تجربه میکردم و صرفا یک تجربه ذهنی نبود.
صادقانه بگویم آن موقع فکر کردم جوگیر شدهام!
با خودم فکر کردم: تحت تاثیر جو باشکوه و آرامبخش معبد و سکوت و طبیعت و غیره قرار گرفتهام، و یک حس عرفانی معنوی را تجربه کردهام.
اما بعدترها دوباره از سر کنجکاوی رفتم سراغ مقالات علمی دربارهی مانترای "اوم" و اثرش بر بدن؛ نتایج شگفت انگیز بود!
در واقع مانترای AUM یا OM (آوم) صرفاً یک صدای سنتی یا یک نیایش ساده نیست؛ بلکه یک محرک نوروفیزیولوژیک با اثرات عمیق و قابل اندازه گیری است.
مانترای AUM عصب واگ را تحریک و سیستم پاراسمپاتیک را فعال، و ریتم و نرخ تنفس را آهسته و کم میکند.
حتی مطالعات fMRI نشان میدهند که در حین ذکر "اوم"، فعالیت آمیگدال مرکز پردازش ترس و هیجان به طور محسوسی کاهش پیدا میکند.
یافتههایی هم وجود دارد دربارهی ریتم جمعی و اثر هماهنگی بین بدنی؛ یعنی زمانی که بههمراه جمع، مانتراها را ذکر میکنید اثر مضاعفی را تجربه میکنید شبیه چیزی که من در معبد و در جمع راهبها تجربه کردم.
آیا این یافتههای علمی باعث شد تجربه ای که داشتم برایم «معتبرتر» شود؟
خير! ابداً!
آنچه من در آن لحظه و در آن معبد تجربه کردم واقعیتی محض و معتبر در بدن من بود؛ اعتباری بی واسطه بدون نیاز به هیچ مهر تأییدی از علم.
علم فقط کمک کرد این تجربهی زیستهی منحصر به فرد را با اطمینان و به زبانی قابل فهم و قابل توصیه برای دیگران هم توضیح دهم و توصیه کنم.
پرستو امیری
@engaarr
@engaarr
❤23
در هر نقطهای از زندگیام، کافی بود بهجای «این» انتخاب، «آن» انتخاب را کنم تا بینهایت امکانِ زندگیِ دیگر برایم گشوده شود؛
نسخههای بیشماری از من که هرگز فرصت زیستن نیافتند.
انسان، یعنی موجودی که همیشه میتوانست جورِ دیگری باشد؛
اما از میان تمام نسخههای ممکنِ من، تنها یک نسخه است که باید به تمامی زیسته شود:
نسخهی اکنون من؛
اینجا که ایستادهام، با تمام راهی که پیمودهام تا به این نقطه برسم.
پرستو امیری
@engaarr
@engaarr
نسخههای بیشماری از من که هرگز فرصت زیستن نیافتند.
انسان، یعنی موجودی که همیشه میتوانست جورِ دیگری باشد؛
اما از میان تمام نسخههای ممکنِ من، تنها یک نسخه است که باید به تمامی زیسته شود:
نسخهی اکنون من؛
اینجا که ایستادهام، با تمام راهی که پیمودهام تا به این نقطه برسم.
پرستو امیری
@engaarr
@engaarr
❤12👍5👏2
آنچه بهعنوان یک روانشناس از گربهها آموختم.
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
سالهاست با انسانها کار میکنم؛ با ذهنهایی که برای بقا پیچیده شدهاند و تمدن و تفکر آنها را پیچیدهتر هم کرده است.
اما شاید شگفتانگیزترین درسها را نه در اتاق درمان، بلکه در کنار موجودات کوچک و پشمالو گرفتم: گربهها!
1️⃣گربهها استاد تنظیم فاصلهاند.
در روابط انسانی مشکل بسیاری از رنجها از همین جاست؛ یا بیش از حد نزدیک میشویم یا بیش از حد دور.
گربه ها اما یک قاعده طلایی دارند؛ نه آنقدر نزدیک که خفه شوم نه آن قدر دور که گم شوم.
آنها وقتی نیاز به آرامش دارند به نرمی عقب میکشند و وقتی آمادهی ارتباطاند نزدیک میآیند.
آنها یادم دادند که "مرزبندی" یک رفتار سرد نیست؛ یک نیاز زیستی برای سلامت روان است.
2️⃣ آنها به بدنشان گوش میدهند، بیتعارف!
ما انسانها به بدن خود مثل یک وسیله نگاه میکنیم؛ هُلش میدهیم، ساکتش میکنیم، نادیدهاش میگیریم ...
اما گربهها درست برعکساند؛
اگر خستهاند میخوابند،
اگر مضطرباند پنهان میشوند،
اگر ناراحتاند تماس را رد میکنند.
ما روانشناسها سالهاست میدانیم که خودتنظیمی هیجانی از بدن شروع میشود و نه از ذهن.
گربهها تجسم زندهی این اصلاند!
@engaarr
3️⃣هیجانشان را بدون شرم نشان میدهند.
نه احساس گناه بابت ترس دارند؛ نه خجالت بابت خشم، نه تظاهر "من خوبم"!
آنچه هست همان را نشان میدهند.
گربهها شفافیت و تجربهی احساسی را زندگی میکنند نه تمرین و نه ادا!
4️⃣استقلال برایشان بهمعنای بینیازی نیست.
یکی از سوءتفاهمهای بزرگ روانی این است:
یا باید وابسته باشی یا مستقل!
گربهها نسخه سوم را به من یاد دادند؛
مستقل باش، اما وقتی نیاز به امنیت داری به آغوش کسی برو.
استقلال یعنی توانایی برگشت به خویشتن و نه نبود نیاز به دیگری.
5️⃣ آنها خوب بلدند چطور خودشان را آرام کنند.
آن غلت زدنها، کش و قوسها، نوازش طلبیدنها، خرخر کردن ها...
همهشان رفتارهای خودآرامسازی هستند.
در پژوهشها به آن میگوییم:
self-soothing behaviors
درست همان چیزهایی که خیلی از ما از کودکی یاد نگرفتهایم و بعدها هم در درمان دنبالش میگردیم.
6️⃣ گربهها کوچکترین لذتها را جدی میگیرند.
نور آفتاب روی فرش
یک کارتن خالی
صدای آرام یک انسان آشنا....
آنها برای لذت بردن از لحظهها، هیچ نیازی به لوازم لوکس و خاص ندارند.
گربه ها چیزی را زندگی میکنند که ما به آن میگوییم:
مایندفولنس طبیعی؛
حضور کامل در لحظه بدون تحلیل، بدون قضاوت ...
همین حضور است که اضطراب را کم میکند.
7️⃣ آنها سلطان خوابهای بیدغدغهاند.
گربهها حدود دو سوم زندگی خود را در خواب یا استراحت میگذرانند.
در دنیای پرشتاب ما، ما تمایل داریم استراحت را به تعویق بیندازیم.
گربهها به ما نشان میدهند که استراحت بخشی از بهرهوری است نه متضاد آن.
وقتی استراحت میکنید با تمام وجود استراحت کنید.
مدل گربه: دراز بکشید دست و پاها را رها کنید و کاملاً به محیط امن اعتماد کنید. این به بازیابی توجه و تمرکز کمک میکند.
8️⃣دلبری غیر کلامی و توجه واقعی: "چشمک آهسته"
آیا میدانستید که وقتی گربه به شما چشمک آهسته میزند در واقع دارد میگوید: "دوستت دارم؟
این یک نشانه قوی از اعتماد و آرامش است.
گربهها با دقت به زبان بدن و لحن صدای ما گوش میدهند نه فقط كلمات ما.
در ارتباطات کیفیت مهمتر از کمیت است. یک نگاه محبتآمیز یا یک تماس آرامشبخش گاهی دهها کلمه ارزش دارد.
@engaarr
9️⃣ پذیرش خود بیقید و شرط: من همینم که هستم!
گربهها هرگز سعی نمیکنند یک سگ یا یک پرنده باشند؛ یا حتی شبیه گربهی دیگری باشند.
آنها خودشان هستند، با تمام غرور، چرت زدنهای طولانی، و گاهی رفتارهای شیطنتآمیز.
آنها از قضاوت ما نمیترسند و هرگز برای اینکه دوستداشتنیتر شوند رفتار خود را تغییر نمیدهند.
خلاصه اینکه من از گربهها یاد گرفتم "زیستن گاهی سادهتر از آن است که ذهن ما میپذیرد."
و شاید سلامت روان بیش از آنکه یک پروژه فکری باشد، تمرینی است برای بودن با بدن نیازها و هیجانها.
در نهایت گربهها به ما یاد میدهند که در عین اتکا به خود، میتوانیم آسیبپذیر باشیم؛ زمانی که در دامان ما آرام میگیرند به ما یاد میدهند که برای زنده ماندن نیازی نیست همیشه در حال دویدن باشیم.
@engaarr
و بیایید مهمترین تمرین هفتگی گربهایم را به شما آموزش دهم:
در هر هفته یک استراحت گربهای به خود بدهید:
در جایی که نور آفتاب میتابد، کف زمین دراز بکشید.
دست و پای خود را کش بیاورید.
نفس عمیق بکشید.
روی زمین غلت بزنید.
به هیچ چیز فکر نکنید،
و برای چند دقیقه از وجود خود در این لحظه لذت ببرید.
👇👇👇
Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
سالهاست با انسانها کار میکنم؛ با ذهنهایی که برای بقا پیچیده شدهاند و تمدن و تفکر آنها را پیچیدهتر هم کرده است.
اما شاید شگفتانگیزترین درسها را نه در اتاق درمان، بلکه در کنار موجودات کوچک و پشمالو گرفتم: گربهها!
1️⃣گربهها استاد تنظیم فاصلهاند.
در روابط انسانی مشکل بسیاری از رنجها از همین جاست؛ یا بیش از حد نزدیک میشویم یا بیش از حد دور.
گربه ها اما یک قاعده طلایی دارند؛ نه آنقدر نزدیک که خفه شوم نه آن قدر دور که گم شوم.
آنها وقتی نیاز به آرامش دارند به نرمی عقب میکشند و وقتی آمادهی ارتباطاند نزدیک میآیند.
آنها یادم دادند که "مرزبندی" یک رفتار سرد نیست؛ یک نیاز زیستی برای سلامت روان است.
2️⃣ آنها به بدنشان گوش میدهند، بیتعارف!
ما انسانها به بدن خود مثل یک وسیله نگاه میکنیم؛ هُلش میدهیم، ساکتش میکنیم، نادیدهاش میگیریم ...
اما گربهها درست برعکساند؛
اگر خستهاند میخوابند،
اگر مضطرباند پنهان میشوند،
اگر ناراحتاند تماس را رد میکنند.
ما روانشناسها سالهاست میدانیم که خودتنظیمی هیجانی از بدن شروع میشود و نه از ذهن.
گربهها تجسم زندهی این اصلاند!
@engaarr
3️⃣هیجانشان را بدون شرم نشان میدهند.
نه احساس گناه بابت ترس دارند؛ نه خجالت بابت خشم، نه تظاهر "من خوبم"!
آنچه هست همان را نشان میدهند.
گربهها شفافیت و تجربهی احساسی را زندگی میکنند نه تمرین و نه ادا!
4️⃣استقلال برایشان بهمعنای بینیازی نیست.
یکی از سوءتفاهمهای بزرگ روانی این است:
یا باید وابسته باشی یا مستقل!
گربهها نسخه سوم را به من یاد دادند؛
مستقل باش، اما وقتی نیاز به امنیت داری به آغوش کسی برو.
استقلال یعنی توانایی برگشت به خویشتن و نه نبود نیاز به دیگری.
5️⃣ آنها خوب بلدند چطور خودشان را آرام کنند.
آن غلت زدنها، کش و قوسها، نوازش طلبیدنها، خرخر کردن ها...
همهشان رفتارهای خودآرامسازی هستند.
در پژوهشها به آن میگوییم:
self-soothing behaviors
درست همان چیزهایی که خیلی از ما از کودکی یاد نگرفتهایم و بعدها هم در درمان دنبالش میگردیم.
6️⃣ گربهها کوچکترین لذتها را جدی میگیرند.
نور آفتاب روی فرش
یک کارتن خالی
صدای آرام یک انسان آشنا....
آنها برای لذت بردن از لحظهها، هیچ نیازی به لوازم لوکس و خاص ندارند.
گربه ها چیزی را زندگی میکنند که ما به آن میگوییم:
مایندفولنس طبیعی؛
حضور کامل در لحظه بدون تحلیل، بدون قضاوت ...
همین حضور است که اضطراب را کم میکند.
7️⃣ آنها سلطان خوابهای بیدغدغهاند.
گربهها حدود دو سوم زندگی خود را در خواب یا استراحت میگذرانند.
در دنیای پرشتاب ما، ما تمایل داریم استراحت را به تعویق بیندازیم.
گربهها به ما نشان میدهند که استراحت بخشی از بهرهوری است نه متضاد آن.
وقتی استراحت میکنید با تمام وجود استراحت کنید.
مدل گربه: دراز بکشید دست و پاها را رها کنید و کاملاً به محیط امن اعتماد کنید. این به بازیابی توجه و تمرکز کمک میکند.
8️⃣دلبری غیر کلامی و توجه واقعی: "چشمک آهسته"
آیا میدانستید که وقتی گربه به شما چشمک آهسته میزند در واقع دارد میگوید: "دوستت دارم؟
این یک نشانه قوی از اعتماد و آرامش است.
گربهها با دقت به زبان بدن و لحن صدای ما گوش میدهند نه فقط كلمات ما.
در ارتباطات کیفیت مهمتر از کمیت است. یک نگاه محبتآمیز یا یک تماس آرامشبخش گاهی دهها کلمه ارزش دارد.
@engaarr
9️⃣ پذیرش خود بیقید و شرط: من همینم که هستم!
گربهها هرگز سعی نمیکنند یک سگ یا یک پرنده باشند؛ یا حتی شبیه گربهی دیگری باشند.
آنها خودشان هستند، با تمام غرور، چرت زدنهای طولانی، و گاهی رفتارهای شیطنتآمیز.
آنها از قضاوت ما نمیترسند و هرگز برای اینکه دوستداشتنیتر شوند رفتار خود را تغییر نمیدهند.
خلاصه اینکه من از گربهها یاد گرفتم "زیستن گاهی سادهتر از آن است که ذهن ما میپذیرد."
و شاید سلامت روان بیش از آنکه یک پروژه فکری باشد، تمرینی است برای بودن با بدن نیازها و هیجانها.
در نهایت گربهها به ما یاد میدهند که در عین اتکا به خود، میتوانیم آسیبپذیر باشیم؛ زمانی که در دامان ما آرام میگیرند به ما یاد میدهند که برای زنده ماندن نیازی نیست همیشه در حال دویدن باشیم.
@engaarr
و بیایید مهمترین تمرین هفتگی گربهایم را به شما آموزش دهم:
در هر هفته یک استراحت گربهای به خود بدهید:
در جایی که نور آفتاب میتابد، کف زمین دراز بکشید.
دست و پای خود را کش بیاورید.
نفس عمیق بکشید.
روی زمین غلت بزنید.
به هیچ چیز فکر نکنید،
و برای چند دقیقه از وجود خود در این لحظه لذت ببرید.
👇👇👇
Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
❤16
حیرت، نه یک تجمّل، بلکه یک نیاز اساسی انسانی است. با جستجوی فعالانه آن، نه تنها دنیای خود، بلکه سلامت روان و ارتباطات اجتماعی خود را نیز بهبود میبخشیم.
حیرت فقط یک احساس خوشایند نیست؛ یک نیاز روانیِ اساسی است. احساسی که ما را فروتنتر، آرامتر، اخلاقیتر و انسانیتر میکند.
شاید در جهانی که بیش از هر زمان دیگری به کنترل، پیشبینی و سرعت وابسته است، یادگیریِ دوبارهی شگفتزدهشدن، یکی از مهمترین مهارتهای روانی قرن ما باشد.
درباره اثر حیرت و تمرین حیرت اینجا بخوانید:👇
https://www.instagram.com/p/DSP7hHoipRQ/?igsh=MW9qNHhrc2hiaXF1Mw==
حیرت فقط یک احساس خوشایند نیست؛ یک نیاز روانیِ اساسی است. احساسی که ما را فروتنتر، آرامتر، اخلاقیتر و انسانیتر میکند.
شاید در جهانی که بیش از هر زمان دیگری به کنترل، پیشبینی و سرعت وابسته است، یادگیریِ دوبارهی شگفتزدهشدن، یکی از مهمترین مهارتهای روانی قرن ما باشد.
درباره اثر حیرت و تمرین حیرت اینجا بخوانید:👇
https://www.instagram.com/p/DSP7hHoipRQ/?igsh=MW9qNHhrc2hiaXF1Mw==
Instagram
@dr.parastoo.amiri
🔴👇
حیرت، نه یک تجمّل، بلکه یک نیاز اساسی انسانی است. با جستجوی فعالانه آن، نه تنها دنیای خود، بلکه سلامت روان و ارتباطات اجتماعی خود را نیز بهبود میبخشیم.
حیرت فقط یک احساس خوشایند نیست؛ یک نیاز روانیِ اساسی است. احساسی که ما را فروتنتر، آرامتر، اخلاقیتر…
حیرت، نه یک تجمّل، بلکه یک نیاز اساسی انسانی است. با جستجوی فعالانه آن، نه تنها دنیای خود، بلکه سلامت روان و ارتباطات اجتماعی خود را نیز بهبود میبخشیم.
حیرت فقط یک احساس خوشایند نیست؛ یک نیاز روانیِ اساسی است. احساسی که ما را فروتنتر، آرامتر، اخلاقیتر…
❤7
رومن گاری در کتاب خداحافظ گاریکوپر میگه:
جمعیت مثل پول است: هرچقدر بیشتر چاپ شود، ارزشش کمتر میشود. یک جوان بیست ساله امروز هیچ ارزشی ندارد، چون دنیا پر تز این جوانهاست!
دارم فکر میکنم که شاید یکی از علل اینکه سالمندانِ الان مثل قبل عزت و احترام ندارن، "زیاد بودن" باشه.
سالها پیش، خیلی کم پیش میومد یکنفر به سالمندی برسه و معمولا کسی به سالمندی میرسید که حداقل از نظر جسمی قوی و توانمند بود که میتونست علیرغم کمبود امکانات پزشکی تا سن بالا زنده بمونه؛ اما امروز سالمندان -بزرگترین مشتریان علم پزشکی- جمعیتشون زیاد شده و با هر ناتوانی بازم دوام میارن.
حالا این خوبه یا نه رو کاری ندارم؛ ولی اون جملات رومنگاری این فکرها رو تو سرم راه انداخت ...
شما چی فکر میکنید؟
@engaarr
جمعیت مثل پول است: هرچقدر بیشتر چاپ شود، ارزشش کمتر میشود. یک جوان بیست ساله امروز هیچ ارزشی ندارد، چون دنیا پر تز این جوانهاست!
دارم فکر میکنم که شاید یکی از علل اینکه سالمندانِ الان مثل قبل عزت و احترام ندارن، "زیاد بودن" باشه.
سالها پیش، خیلی کم پیش میومد یکنفر به سالمندی برسه و معمولا کسی به سالمندی میرسید که حداقل از نظر جسمی قوی و توانمند بود که میتونست علیرغم کمبود امکانات پزشکی تا سن بالا زنده بمونه؛ اما امروز سالمندان -بزرگترین مشتریان علم پزشکی- جمعیتشون زیاد شده و با هر ناتوانی بازم دوام میارن.
حالا این خوبه یا نه رو کاری ندارم؛ ولی اون جملات رومنگاری این فکرها رو تو سرم راه انداخت ...
شما چی فکر میکنید؟
@engaarr
👍7👎2
اِنگار
رومن گاری در کتاب خداحافظ گاریکوپر میگه: جمعیت مثل پول است: هرچقدر بیشتر چاپ شود، ارزشش کمتر میشود. یک جوان بیست ساله امروز هیچ ارزشی ندارد، چون دنیا پر تز این جوانهاست! دارم فکر میکنم که شاید یکی از علل اینکه سالمندانِ الان مثل قبل عزت و احترام ندارن،…
رومنگاری یهجا دیگه تو همین کتاب راجعبه یکی از شخصیتها میگه:
اینهمه خریت در یک آدم، معجزه بود. با این میزان خریت میشد یک جامعه را تغذیه کرد.
یاد بعضیها افتادم که میزان خریتشون برای نابودی یک جامعه کافیه!
اینهمه خریت در یک آدم، معجزه بود. با این میزان خریت میشد یک جامعه را تغذیه کرد.
یاد بعضیها افتادم که میزان خریتشون برای نابودی یک جامعه کافیه!
👏8👍4
سایهی بحرانهای اقتصادی بر روان: زندگی در "اضافهکار ذهنی" ایرانیان
دکتر پرستو امیری
متخصص روانشناسی سلامت
در شرایطی که بخش قابل توجهی از مردم جهان انرژی ذهنی خود را صرف پیشبرد کارها و اهداف اصلی زندگیشان میکنند، بسیاری از ما در ایران ناچاریم دائم با یک لایهی ضخیم و طاقتفرسای دیگر از "اضافهکار ذهنی" دست و پنجه نرم کنیم.
این وضعیت، نتیجهی مستقیم زندگی در بستر بحرانهای پیدرپی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است که نه تنها ما را از تمرکز بر اهداف اصلیمان دور میکند، بلکه بهطور مداوم، ذخایر روانیمان را تخلیه مینماید.
این "اضافهکار ذهنی" یا "Cognitive Overload" که بر ما تحمیل شده، شامل مجموعهای از وظایف و دغدغههایی است که جزو زندگی عادی هیچ انسانی نیست، اما برای ما تبدیل به یک امر روزمره شده است:
1️⃣نبرد با محدودیتها (فناوری و ارتباطات):
پیکار با فیلترشکنها:
هر بار برای دسترسی به محتوای عادی، یک بخش از انرژی مغز باید صرف یافتن، نصب، اتصال و سروکله زدن با ابزاری شود که قرار است فقط یک پل ارتباطی ساده باشد. این فرآیند کوچک، دائم تمرکز و جریان کار را قطع میکند.
مدیریت خطر (Risk Management) ارتباطی:
ترس از قطع کامل شبکههای ارتباطی در زمانهای حساس، خود به یک دغدغهی دائمی برای برنامهریزی کاری و شخصی تبدیل شده است.
2️⃣حواسپرتی اجباری (اقتصاد و معیشت):
مانیتور دائمی قیمت:
دیگر نمیتوان با تمرکز کامل روی کار نشست. یک چشم باید دائم به نمودار قیمت دلار، طلا و نرخ ارز باشد. این توجه اضطراری نه از روی علاقهی به بورس، بلکه از سر ترس از تباهی دارایی و درآمد است.
تلاش برای بقا بهجای پیشرفت:
برنامهریزی ماهانه و سالانه نه برای رشد و ارتقاء، بلکه صرفاً برای حفظ سطح فعلی زندگی و عقب نماندن از تورم افسارگسیخته است. این یعنی انرژی ذهنی بهجای خلاقیت، صرف محافظت و دفاع میشود.
3️⃣گوش به زنگ بودن (بحرانهای اجتماعی و سیاسی):
برنامهریزی مشروط:
بهجای برنامهریزی بلندمدت برای زندگی، دائم در حالت گوشبهزنگ اخبار جنگ، تنشهای منطقهای و تحولات داخلی هستیم. زندگی به یک سری برنامهریزیهای بسیار کوتاهمدت و قابل لغو تبدیل شده است.
تخلیهی روانی در فضای عمومی:
بخش زیادی از مکالمات و تعاملات روزانه صرف تحلیل بحرانها و تخلیهی استرس ناشی از آنها میشود؛ انرژیای که میتوانست صرف یادگیری، روابط سالمتر یا استراحت شود.
🔴هزینهی پنهان: از دست رفتن "سرمایهی روانی"
این اضافهکار ذهنی، یک بدهی سنگین روانی (Psychological Debt) بر دوش ما میگذارد.
وقتی منابع شناختی و عاطفی فرد بهطور مستمر درگیر حل مسائل بحرانی و ثانویه است، دیگر انرژی برای موارد اصلی باقی نمیماند:
⛔️کاهش کیفیت تصمیمگیری:
تصمیمگیریهای مهم زندگی (مانند تغییر شغل، مهاجرت، یا سرمایهگذاری) در حالتی از خستگی و استرس مفرط گرفته میشود، که غالباً منجر به پشیمانی است.
⛔️از دست رفتن تمرکز بر رشد:
فرد بهجای سرمایهگذاری ذهنی بر مهارتهای جدید، یادگیری و بهبود مستمر، دائم درگیر بقای روزمره میشود.
⛔️فرسودگی شغلی و روانی (Burnout):
کار اصلی در کنار این بار اضافی، دو برابر سختتر میشود و منجر به فرسودگی مزمن و کاهش بهرهوری عمومی میگردد.
ما در ایران، علاوه بر وظایف زندگی، ناچاریم مدیریت بحران را هم بهصورت تماموقت انجام دهیم، و این بزرگترین عامل تخلیهی انرژی روانی یک نسل است.
👇👇👇
http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
دکتر پرستو امیری
متخصص روانشناسی سلامت
در شرایطی که بخش قابل توجهی از مردم جهان انرژی ذهنی خود را صرف پیشبرد کارها و اهداف اصلی زندگیشان میکنند، بسیاری از ما در ایران ناچاریم دائم با یک لایهی ضخیم و طاقتفرسای دیگر از "اضافهکار ذهنی" دست و پنجه نرم کنیم.
این وضعیت، نتیجهی مستقیم زندگی در بستر بحرانهای پیدرپی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است که نه تنها ما را از تمرکز بر اهداف اصلیمان دور میکند، بلکه بهطور مداوم، ذخایر روانیمان را تخلیه مینماید.
این "اضافهکار ذهنی" یا "Cognitive Overload" که بر ما تحمیل شده، شامل مجموعهای از وظایف و دغدغههایی است که جزو زندگی عادی هیچ انسانی نیست، اما برای ما تبدیل به یک امر روزمره شده است:
1️⃣نبرد با محدودیتها (فناوری و ارتباطات):
پیکار با فیلترشکنها:
هر بار برای دسترسی به محتوای عادی، یک بخش از انرژی مغز باید صرف یافتن، نصب، اتصال و سروکله زدن با ابزاری شود که قرار است فقط یک پل ارتباطی ساده باشد. این فرآیند کوچک، دائم تمرکز و جریان کار را قطع میکند.
مدیریت خطر (Risk Management) ارتباطی:
ترس از قطع کامل شبکههای ارتباطی در زمانهای حساس، خود به یک دغدغهی دائمی برای برنامهریزی کاری و شخصی تبدیل شده است.
2️⃣حواسپرتی اجباری (اقتصاد و معیشت):
مانیتور دائمی قیمت:
دیگر نمیتوان با تمرکز کامل روی کار نشست. یک چشم باید دائم به نمودار قیمت دلار، طلا و نرخ ارز باشد. این توجه اضطراری نه از روی علاقهی به بورس، بلکه از سر ترس از تباهی دارایی و درآمد است.
تلاش برای بقا بهجای پیشرفت:
برنامهریزی ماهانه و سالانه نه برای رشد و ارتقاء، بلکه صرفاً برای حفظ سطح فعلی زندگی و عقب نماندن از تورم افسارگسیخته است. این یعنی انرژی ذهنی بهجای خلاقیت، صرف محافظت و دفاع میشود.
3️⃣گوش به زنگ بودن (بحرانهای اجتماعی و سیاسی):
برنامهریزی مشروط:
بهجای برنامهریزی بلندمدت برای زندگی، دائم در حالت گوشبهزنگ اخبار جنگ، تنشهای منطقهای و تحولات داخلی هستیم. زندگی به یک سری برنامهریزیهای بسیار کوتاهمدت و قابل لغو تبدیل شده است.
تخلیهی روانی در فضای عمومی:
بخش زیادی از مکالمات و تعاملات روزانه صرف تحلیل بحرانها و تخلیهی استرس ناشی از آنها میشود؛ انرژیای که میتوانست صرف یادگیری، روابط سالمتر یا استراحت شود.
🔴هزینهی پنهان: از دست رفتن "سرمایهی روانی"
این اضافهکار ذهنی، یک بدهی سنگین روانی (Psychological Debt) بر دوش ما میگذارد.
وقتی منابع شناختی و عاطفی فرد بهطور مستمر درگیر حل مسائل بحرانی و ثانویه است، دیگر انرژی برای موارد اصلی باقی نمیماند:
⛔️کاهش کیفیت تصمیمگیری:
تصمیمگیریهای مهم زندگی (مانند تغییر شغل، مهاجرت، یا سرمایهگذاری) در حالتی از خستگی و استرس مفرط گرفته میشود، که غالباً منجر به پشیمانی است.
⛔️از دست رفتن تمرکز بر رشد:
فرد بهجای سرمایهگذاری ذهنی بر مهارتهای جدید، یادگیری و بهبود مستمر، دائم درگیر بقای روزمره میشود.
⛔️فرسودگی شغلی و روانی (Burnout):
کار اصلی در کنار این بار اضافی، دو برابر سختتر میشود و منجر به فرسودگی مزمن و کاهش بهرهوری عمومی میگردد.
ما در ایران، علاوه بر وظایف زندگی، ناچاریم مدیریت بحران را هم بهصورت تماموقت انجام دهیم، و این بزرگترین عامل تخلیهی انرژی روانی یک نسل است.
👇👇👇
http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
👏6❤2👍1
چرا در بحرانها تحمل مخالفان را نداریم و هر "دیگری" به "دشمن بدل میشود؟
دکتر پرستو امیری
متخصص روانشناسی سلامت
رواندرمانگر
درد، ترس، و درماندگی؛ اینها چکیدهای از حس مشترک مردمی است که سالهاست در بحبوحه بحرانهای پیدرپی اقتصادی و سیاسی زندگی میکنند.
در چنین شرایطی، ناگهان مشاهده میکنیم که آستانه تحمل اجتماعی به شکل خطرناکی کاهش یافته و مردم به جای همدلی و گفتوگو، به راحتی به جان هم میافتند و با تندی و خشونت کلامی به نظر مخالف حمله میکنند.
پرسش این است: چرا در کوران بحران، افراد هرکس را که خارج از چارچوب ذهنیشان باشد (خواه طرفدار گروهی خاص، خواه منتقد اعتصاب، یا هر دیدگاه دیگر)، مورد توهین و حمله قرار میدهند؟
این پدیده، ریشهای عمیق در روانشناسی فردی و پویاییهای اجتماعی بحرانزده دارد.
درک این دلایل کمک میکند تا متوجه شویم چرا در غیاب امنیت و امید، «فحاشی» جایگزین «بحث» میشود.
۱. فشار اقتصادی، عامل اصلی تنش و اضطراب
مهمترین عامل در فروپاشی تابآوری اجتماعی، فشار اقتصادی است.
وقتی دغدغه اصلی مردم تأمین نیازهای اولیه مانند غذا، دارو، و مسکن میشود، سطح استرس و اضطراب در جامعه به بالاترین حد میرسد.
در شرایط استرس شدید، بخش منطقی مغز (مسئول کنترل هیجانات) تضعیف شده و واکنشهای غریزی و پرخاشگرانه فعال میشوند.
در این حالت، منابع محدود تلقی میشوند؛ یعنی اگر دیگری سهمی ببرد، من سهم کمتری خواهم داشت. این نگاه «بازی با حاصل جمع صفر»، رقابت را به دشمنی تبدیل کرده و جستجوی «مقصر» را به یک نیاز روانی تبدیل میکند.
خشم انباشته شده از شرایط معیشتی، به جای هدایت به سمت منشأ اصلی، به سمت اهداف امنتر و در دسترستر، یعنی هموطنانی که نظر متفاوتی دارند، منتقل میشود.
۲. نیاز به همگروهی و شکلگیری "ما و آنها"
در شرایط ناامنی، افراد به شکل غریزی به دنبال هویتیابی در گروههایی هستند که امنیت روانی و فکری آنها را تضمین کند. این تمایل به شدت باعث قطبیشدن جامعه میشود.
وقتی فرد در گروهبندیهای سیاسی یا اجتماعی جای میگیرد، دیدگاههای آن گروه به بخشی از هویت شخصی او تبدیل میشود.
بنابراین، نقد یا مخالفت با آن دیدگاه، دیگر یک بحث سیاسی ساده نیست، بلکه تبدیل به یک تهدید علیه هویت و وجود فردی میشود.
واکنش به این تهدید، معمولاً دفاعی و بسیار هیجانی است و سادهترین راه دفاع، «حمله کلامی» یا «فحاشی» است.
۳. تبدیل بحث به جنگ برای "پیروزی مطلق"
در شرایط بحران، هدف از گفتوگو از «یافتن راهحل مشترک» به «پیروزی مطلق بر رقیب» تغییر میکند.
فرد مخالف، دیگر یک هموطن با دیدگاهی متفاوت نیست؛ او تبدیل به یک «دشمن» میشود که باید شکست بخورد یا حداقل ساکت شود.
فحاشی و استفاده از برچسبهای تند، در واقع تلاشی برای بریدن راه گفتوگو و مشروعیتزدایی از مخالف است.
این رفتار سیگنالی قوی به همگروهیها نیز ارسال میکند: «من کاملاً متعهد به این جبهه هستم و با دشمنان خود مذاکره نمیکنم.»
در این فضا، توهم «پیروزی مطلق» بر دیدگاههای دیگر، نیاز به شنیدن و درک متقابل را از بین میبرد.
۴. تأثیر تشدیدکننده فضای مجازی
فضای مجازی به شکل یک کاتالیزور قدرتمند، این رفتارها را تشدید میکند. ناشناس بودن نسبی در فضای آنلاین، افراد را از پیامدهای واقعی پرخاشگری کلامی (که در دنیای واقعی با درگیری فیزیکی یا انزوای اجتماعی همراه است) مصون میدارد.
نبود زبان بدن و تماس چشمی نیز باعث میشود فحاشی راحتتر و سریعتر اتفاق بیفتد، زیرا فرد درد و رنج طرف مقابل را احساس نمیکند.
علاوه بر این، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی اغلب محتوای تند و هیجانی را بیشتر به نمایش میگذارند و این سیکل باطل خشونت کلامی را تقویت میکنند.
در نهایت، تنش، خشم، و درماندگی ناشی از بحران، جامعه را به نقطهای میرساند که مردم به جای تکیه بر ابزارهای منطقی، برای دفاع از هویت شکننده خود، تنها اسلحه در دسترس یعنی کلمات تند و فحاشی را به کار میبرند تا مرزهای «ما» را از «آنها» جدا کنند و از فشار روانی خود بکاهند.
👇👇👇
http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
دکتر پرستو امیری
متخصص روانشناسی سلامت
رواندرمانگر
درد، ترس، و درماندگی؛ اینها چکیدهای از حس مشترک مردمی است که سالهاست در بحبوحه بحرانهای پیدرپی اقتصادی و سیاسی زندگی میکنند.
در چنین شرایطی، ناگهان مشاهده میکنیم که آستانه تحمل اجتماعی به شکل خطرناکی کاهش یافته و مردم به جای همدلی و گفتوگو، به راحتی به جان هم میافتند و با تندی و خشونت کلامی به نظر مخالف حمله میکنند.
پرسش این است: چرا در کوران بحران، افراد هرکس را که خارج از چارچوب ذهنیشان باشد (خواه طرفدار گروهی خاص، خواه منتقد اعتصاب، یا هر دیدگاه دیگر)، مورد توهین و حمله قرار میدهند؟
این پدیده، ریشهای عمیق در روانشناسی فردی و پویاییهای اجتماعی بحرانزده دارد.
درک این دلایل کمک میکند تا متوجه شویم چرا در غیاب امنیت و امید، «فحاشی» جایگزین «بحث» میشود.
۱. فشار اقتصادی، عامل اصلی تنش و اضطراب
مهمترین عامل در فروپاشی تابآوری اجتماعی، فشار اقتصادی است.
وقتی دغدغه اصلی مردم تأمین نیازهای اولیه مانند غذا، دارو، و مسکن میشود، سطح استرس و اضطراب در جامعه به بالاترین حد میرسد.
در شرایط استرس شدید، بخش منطقی مغز (مسئول کنترل هیجانات) تضعیف شده و واکنشهای غریزی و پرخاشگرانه فعال میشوند.
در این حالت، منابع محدود تلقی میشوند؛ یعنی اگر دیگری سهمی ببرد، من سهم کمتری خواهم داشت. این نگاه «بازی با حاصل جمع صفر»، رقابت را به دشمنی تبدیل کرده و جستجوی «مقصر» را به یک نیاز روانی تبدیل میکند.
خشم انباشته شده از شرایط معیشتی، به جای هدایت به سمت منشأ اصلی، به سمت اهداف امنتر و در دسترستر، یعنی هموطنانی که نظر متفاوتی دارند، منتقل میشود.
۲. نیاز به همگروهی و شکلگیری "ما و آنها"
در شرایط ناامنی، افراد به شکل غریزی به دنبال هویتیابی در گروههایی هستند که امنیت روانی و فکری آنها را تضمین کند. این تمایل به شدت باعث قطبیشدن جامعه میشود.
وقتی فرد در گروهبندیهای سیاسی یا اجتماعی جای میگیرد، دیدگاههای آن گروه به بخشی از هویت شخصی او تبدیل میشود.
بنابراین، نقد یا مخالفت با آن دیدگاه، دیگر یک بحث سیاسی ساده نیست، بلکه تبدیل به یک تهدید علیه هویت و وجود فردی میشود.
واکنش به این تهدید، معمولاً دفاعی و بسیار هیجانی است و سادهترین راه دفاع، «حمله کلامی» یا «فحاشی» است.
۳. تبدیل بحث به جنگ برای "پیروزی مطلق"
در شرایط بحران، هدف از گفتوگو از «یافتن راهحل مشترک» به «پیروزی مطلق بر رقیب» تغییر میکند.
فرد مخالف، دیگر یک هموطن با دیدگاهی متفاوت نیست؛ او تبدیل به یک «دشمن» میشود که باید شکست بخورد یا حداقل ساکت شود.
فحاشی و استفاده از برچسبهای تند، در واقع تلاشی برای بریدن راه گفتوگو و مشروعیتزدایی از مخالف است.
این رفتار سیگنالی قوی به همگروهیها نیز ارسال میکند: «من کاملاً متعهد به این جبهه هستم و با دشمنان خود مذاکره نمیکنم.»
در این فضا، توهم «پیروزی مطلق» بر دیدگاههای دیگر، نیاز به شنیدن و درک متقابل را از بین میبرد.
۴. تأثیر تشدیدکننده فضای مجازی
فضای مجازی به شکل یک کاتالیزور قدرتمند، این رفتارها را تشدید میکند. ناشناس بودن نسبی در فضای آنلاین، افراد را از پیامدهای واقعی پرخاشگری کلامی (که در دنیای واقعی با درگیری فیزیکی یا انزوای اجتماعی همراه است) مصون میدارد.
نبود زبان بدن و تماس چشمی نیز باعث میشود فحاشی راحتتر و سریعتر اتفاق بیفتد، زیرا فرد درد و رنج طرف مقابل را احساس نمیکند.
علاوه بر این، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی اغلب محتوای تند و هیجانی را بیشتر به نمایش میگذارند و این سیکل باطل خشونت کلامی را تقویت میکنند.
در نهایت، تنش، خشم، و درماندگی ناشی از بحران، جامعه را به نقطهای میرساند که مردم به جای تکیه بر ابزارهای منطقی، برای دفاع از هویت شکننده خود، تنها اسلحه در دسترس یعنی کلمات تند و فحاشی را به کار میبرند تا مرزهای «ما» را از «آنها» جدا کنند و از فشار روانی خود بکاهند.
👇👇👇
http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
❤4👍2👏2
درمانگر بیطرف، در واقع همدست گفتمان مسلط ستمی است که خود از عوامل زمینهساز مشکلات مراجع است.
بیطرفی درمانگر به مثابه تأیید ضمنی وضعیت موجود و تقلیل رنج مراجع به یک مشکل صرفاً درونفردی است.
در شرایط بحران، جایی که یکی از عوامل اصلی اضطراب و تروما، ساختارهای بیرونی هستند، درمانگر باید با اتخاذ موضعی آگاهانه و نقادانه، به مراجع کمک کند تا تأثیر ستم را تشخیص داده و فراتر از پذیرش منفعلانه واقعیت، به سوی توانمندسازی و مقاومت فعالانه حرکت کند.
http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
بیطرفی درمانگر به مثابه تأیید ضمنی وضعیت موجود و تقلیل رنج مراجع به یک مشکل صرفاً درونفردی است.
در شرایط بحران، جایی که یکی از عوامل اصلی اضطراب و تروما، ساختارهای بیرونی هستند، درمانگر باید با اتخاذ موضعی آگاهانه و نقادانه، به مراجع کمک کند تا تأثیر ستم را تشخیص داده و فراتر از پذیرش منفعلانه واقعیت، به سوی توانمندسازی و مقاومت فعالانه حرکت کند.
http://Www.instagram.com/dr.parastoo.amiri
👍8👏3
تبعیض و بیعدالتی اغلب زخمی عمیقتر از فقر بر روان انسان میگذارند، زیرا فقر همیشه بهمعنای فروپاشی کرامت انسانی نیست.
فقر، اگر دستجمعی باشد (مثلاً در شرایطی چون قحطی که همه بهطور نسبی در آن برابرند و رنج به شکلی عادلانه توزیع شده) حتی میتواند حس همدلی، همسرنوشتی و پیوند انسانی را تقویت کند.
اما بیعدالتی و تبعیض، رنج را شخصی، تحقیرآمیز و انزواگر میکند.
فرد را به این نتیجه میرساند که محرومیتش نه از سر تقدیر جمعی، بلکه نتیجهی نابرابری و نادیدهگرفتهشدن است.
در اینجاست که رنج از سطح نیازهای مادی فراتر میرود و به فرسایش اعتماد، کرامت و معنای زندگی بدل میشود.
بیعدالتی نهفقط منابع مادی، بلکه اعتماد به جامعه، احساس تعلق و باور به منصفانه بودن جهان را میفرساید؛ و وقتی این باورها فرو میریزند، رنجی شکل میگیرد که حتی با بهبود شرایط اقتصادی نیز بهسادگی ترمیم نمیشود.
دکتر پرستو امیری
فقر، اگر دستجمعی باشد (مثلاً در شرایطی چون قحطی که همه بهطور نسبی در آن برابرند و رنج به شکلی عادلانه توزیع شده) حتی میتواند حس همدلی، همسرنوشتی و پیوند انسانی را تقویت کند.
اما بیعدالتی و تبعیض، رنج را شخصی، تحقیرآمیز و انزواگر میکند.
فرد را به این نتیجه میرساند که محرومیتش نه از سر تقدیر جمعی، بلکه نتیجهی نابرابری و نادیدهگرفتهشدن است.
در اینجاست که رنج از سطح نیازهای مادی فراتر میرود و به فرسایش اعتماد، کرامت و معنای زندگی بدل میشود.
بیعدالتی نهفقط منابع مادی، بلکه اعتماد به جامعه، احساس تعلق و باور به منصفانه بودن جهان را میفرساید؛ و وقتی این باورها فرو میریزند، رنجی شکل میگیرد که حتی با بهبود شرایط اقتصادی نیز بهسادگی ترمیم نمیشود.
دکتر پرستو امیری
👍8❤1👏1
"برنجپاشی" بهقدری مرا شگفتزده کرده است که میتوانم هزاران خط درباره آن بنویسم؛ فعلا به این بسنده میکنم:
برنج در اینجا یک مادهی غذایی ساده نیست، یک نماد است.
برنج نمایندهی "حداقل" بقا است؛ وعدهای توهینآمیز که سیستم به شهروندان خود میدهد: "اطاعت کن و ما حداقل بقای فیزیکی تو را تضمین میکنیم."
اما شهروندان از قربانیان گرسنه و منفعل و نیازمندِ "برنج"، به قهرمانانی فعال و مقاوم بدل میشوند که بهجای "نیاز" به "میلی" والاتر میاندیشند: به عدالت و به کرامت!
دکتر پرستو امیری
برنج در اینجا یک مادهی غذایی ساده نیست، یک نماد است.
برنج نمایندهی "حداقل" بقا است؛ وعدهای توهینآمیز که سیستم به شهروندان خود میدهد: "اطاعت کن و ما حداقل بقای فیزیکی تو را تضمین میکنیم."
اما شهروندان از قربانیان گرسنه و منفعل و نیازمندِ "برنج"، به قهرمانانی فعال و مقاوم بدل میشوند که بهجای "نیاز" به "میلی" والاتر میاندیشند: به عدالت و به کرامت!
دکتر پرستو امیری
👏18❤8👍3
مرگ در خانهی درمانگران را هم میزند.
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
به محض وصل شدن اینترنتم، با پیامهای پیاپی مراجعان خارج از کشورم مواجه شدم:
《خوشحالم که حالتان خوب است.》
و همه ما میدانیم پس این جمله، پیام دیگرس نهفته است:
《خوشحالم زندهاید.》
و رابطهی درمانی وارد قلمرو اضطراب بقا شده است.
جملهای که این روزها بارها شنیدهام: «خوشحالم زندهاید»
این یک جملهی عادی نیست.
این جمله نشانهی ورود مرگ به متن رابطه است؛ مرگی که دیگر یک مفهوم انتزاعی یا بالینی نیست، بلکه حضوری واقعی، خیابانی و روزمره پیدا کرده است.
در این جمله، سوگِ جمعی و اضطراب بقا همزمان متراکم شدهاند.
از منظر روانکاوی، این لحظه را میتوان لحظهی شکستن توهم ثبات دانست؛ همان توهمی که هم مراجع و هم درمانگر برای امکان فکر کردن، تحلیل کردن و درمان کردن به آن نیاز دارند. وقتی اینترنت قطع میشود، بدنها در معرض خطرند، و شمار کشتهشدگان هر روز بالا میرود، درمانگر دیگر فقط «ابژهی امنِ ذهنی» نیست؛ او نیز بهوضوح یک بدنِ فانی در میدان خطر است.
در اینجا، یک جابهجایی ظریف اما عمیق رخ میدهد:
مراجع، بهویژه مراجع مهاجر، ناگهان خود را در موقعیت نگهدارنده (holding) مییابد. پرسیدنِ حالِ درمانگر، تلاشی است برای ترمیمِ شکافی که اضطراب مرگ در رابطه ایجاد کرده. این پرسش نه صرفاً از سر محبت، بلکه تلاشی ناهشیار برای حفظ «ابژهی حیاتی» است؛ ابژهای که با از دست رفتنش، نهتنها درمان، بلکه بخشی از پیوند با وطن، زبان، و ریشههای هیجانی نیز فرو میریزد.
جملهی «خوشحالم زندهاید» در سطحی عمیقتر میگوید:
اگر شما بمیرید، بخشی از من هم بیپناه میشود.
برای درمانگر، شنیدن این جمله تجربهای دوپاره است:
از یک سو، دیدهشدنِ رنج و خطر؛
و از سوی دیگر، مواجهه با این واقعیت دردناک که حتی جایگاه حرفهایِ «کسی که تاب میآورد» هم دیگر مصون نیست. اینجاست که درمانگر با نوعی سوگ خاموش روبهرو میشود: سوگِ از دست رفتن فاصلهی امن میان نقش حرفهای و واقعیت عریان سیاسی–اجتماعی.
در بستر خشونت جمعی، رابطهی درمانی ناگزیر سیاسی میشود، حتی اگر هیچ شعاری در آن رد و بدل نشود. بدن درمانگر، بدن مراجع، و پیوند میان آنها، همگی در میدان قدرت، سرکوب و بقا قرار میگیرند. این وضعیت، ما را به قلمرو تروماهای جمعیِ حلنشده میبرد؛ جایی که مرگ، نه سوگواری میشود و نه معنا مییابد، فقط تکرار میشود.
و شاید مهمترین لایهی این جمله همین باشد:
وقتی میگویند «خوشحالم زندهاید»، دارند اعتراف میکنند که مرگ، دیگر امر استثنایی نیست؛ امکانِ هرروزه است. و در چنین جهانی، زندهبودن خود به یک خبر تبدیل میشود.
برای درمانگر، شنیدن این جمله میتواند همزمان یک فراخوان باشد:
فراخوانی برای دیدنِ انسانبودنِ خویش، محدودیتها، ترسها و خستگیها؛
و نیز یادآوری این حقیقت تلخ که کار درمان، در سرزمینهای زخمخورده، همیشه بر لبهی مرگ پیش میرود.
و شاید تنها پاسخ درمانگرانهی ممکن به این جمله این باشد که آن را انکار نکنیم، زیباش نکنیم، و سریع از کنارش نگذریم؛
بلکه بپذیریم که این جمله، سندی زنده از روانِ جمعیِ زخمی است که هنوز فرصت سوگواری نیافته است.
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
به محض وصل شدن اینترنتم، با پیامهای پیاپی مراجعان خارج از کشورم مواجه شدم:
《خوشحالم که حالتان خوب است.》
و همه ما میدانیم پس این جمله، پیام دیگرس نهفته است:
《خوشحالم زندهاید.》
و رابطهی درمانی وارد قلمرو اضطراب بقا شده است.
جملهای که این روزها بارها شنیدهام: «خوشحالم زندهاید»
این یک جملهی عادی نیست.
این جمله نشانهی ورود مرگ به متن رابطه است؛ مرگی که دیگر یک مفهوم انتزاعی یا بالینی نیست، بلکه حضوری واقعی، خیابانی و روزمره پیدا کرده است.
در این جمله، سوگِ جمعی و اضطراب بقا همزمان متراکم شدهاند.
از منظر روانکاوی، این لحظه را میتوان لحظهی شکستن توهم ثبات دانست؛ همان توهمی که هم مراجع و هم درمانگر برای امکان فکر کردن، تحلیل کردن و درمان کردن به آن نیاز دارند. وقتی اینترنت قطع میشود، بدنها در معرض خطرند، و شمار کشتهشدگان هر روز بالا میرود، درمانگر دیگر فقط «ابژهی امنِ ذهنی» نیست؛ او نیز بهوضوح یک بدنِ فانی در میدان خطر است.
در اینجا، یک جابهجایی ظریف اما عمیق رخ میدهد:
مراجع، بهویژه مراجع مهاجر، ناگهان خود را در موقعیت نگهدارنده (holding) مییابد. پرسیدنِ حالِ درمانگر، تلاشی است برای ترمیمِ شکافی که اضطراب مرگ در رابطه ایجاد کرده. این پرسش نه صرفاً از سر محبت، بلکه تلاشی ناهشیار برای حفظ «ابژهی حیاتی» است؛ ابژهای که با از دست رفتنش، نهتنها درمان، بلکه بخشی از پیوند با وطن، زبان، و ریشههای هیجانی نیز فرو میریزد.
جملهی «خوشحالم زندهاید» در سطحی عمیقتر میگوید:
اگر شما بمیرید، بخشی از من هم بیپناه میشود.
برای درمانگر، شنیدن این جمله تجربهای دوپاره است:
از یک سو، دیدهشدنِ رنج و خطر؛
و از سوی دیگر، مواجهه با این واقعیت دردناک که حتی جایگاه حرفهایِ «کسی که تاب میآورد» هم دیگر مصون نیست. اینجاست که درمانگر با نوعی سوگ خاموش روبهرو میشود: سوگِ از دست رفتن فاصلهی امن میان نقش حرفهای و واقعیت عریان سیاسی–اجتماعی.
در بستر خشونت جمعی، رابطهی درمانی ناگزیر سیاسی میشود، حتی اگر هیچ شعاری در آن رد و بدل نشود. بدن درمانگر، بدن مراجع، و پیوند میان آنها، همگی در میدان قدرت، سرکوب و بقا قرار میگیرند. این وضعیت، ما را به قلمرو تروماهای جمعیِ حلنشده میبرد؛ جایی که مرگ، نه سوگواری میشود و نه معنا مییابد، فقط تکرار میشود.
و شاید مهمترین لایهی این جمله همین باشد:
وقتی میگویند «خوشحالم زندهاید»، دارند اعتراف میکنند که مرگ، دیگر امر استثنایی نیست؛ امکانِ هرروزه است. و در چنین جهانی، زندهبودن خود به یک خبر تبدیل میشود.
برای درمانگر، شنیدن این جمله میتواند همزمان یک فراخوان باشد:
فراخوانی برای دیدنِ انسانبودنِ خویش، محدودیتها، ترسها و خستگیها؛
و نیز یادآوری این حقیقت تلخ که کار درمان، در سرزمینهای زخمخورده، همیشه بر لبهی مرگ پیش میرود.
و شاید تنها پاسخ درمانگرانهی ممکن به این جمله این باشد که آن را انکار نکنیم، زیباش نکنیم، و سریع از کنارش نگذریم؛
بلکه بپذیریم که این جمله، سندی زنده از روانِ جمعیِ زخمی است که هنوز فرصت سوگواری نیافته است.
💔11👏3❤2
ما از نظر فیزیولوژیکی تهدیدشده و ترسیدهایم.
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
واقعیت اینه که این روزها ما با یک ترس فیزیولوژیکی مواجه هستیم.
مغز ما در این دوران دائماً در معرض تصاویر خشونتآمیز، اخبار جنگ، تهدید و ناامنی قرار دارد. حتی اگر از نظر روانی تلاش کنید حواستان را پرت کنید یا «مثبت فکر کنید»، مغزِ بدنی ما کار خودش را میکند:
محرکهای خطر را دریافت میکند و بدن را وارد حالت آمادهباش میکند؛ حالتی که برای بقا طراحی شده، نه برای زندگی طولانیمدت.
🔴 وقتی این وضعیت مزمن میشود، بدن نشانههای مشخصی بروز میدهد، از جمله:
تپش قلب، احساس فشار یا سنگینی در قفسه سینه.
تنفس سطحی یا احساس «کم آمدن هوا».
انقباض مداوم عضلات، بهویژه گردن، فک و شانهها.
بیقراری، ناتوانی در ریلکس شدن حتی در زمان استراحت.
اختلال خواب، بیدار شدنهای مکرر یا خواب سبک.
تحریکپذیری، زود رنجی، یا واکنشهای هیجانی شدید.
خستگی مزمن همراه با ناتوانی در آرام گرفتن.
🔴 گوشبهزنگی دائمی: انگار «هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد»
اینها ضعف روانی نیستند؛ پاسخهای طبیعی یک سیستم عصبیِ بیشفعالشدهاند.
🔴 در چنین شرایطی، مداخله باید مستقیماً با بدن کار کند:
🟢 تنفس با بازدم طولانیتر
دم ۴ ثانیه، بازدم ۶ تا ۸ ثانیه.
این الگو مستقیماً عصب واگ را فعال میکند و پیام «خطر رفع شده» میفرستد.
🟢 درگیر کردن حس عمقی
فشار دادن کف پا به زمین، پیچیدن خودتان در پتو، یا تکیه دادن محکم به صندلی.
بدن از طریق فشار و وزن، امنیت را سریعتر میفهمد تا از طریق منطق.
🟢 حرکات ریتمیک و آهسته
راه رفتن آرام، کشش ملایم، یا تکانهای نرم بدن.
ریتم منظم، سیستم عصبی را از حالت هشدار خارج میکند.
🟢 تنظیم خواب و قند خون
بیخوابی و افت قند خون، پاسخهای اضطرابی را تشدید میکنند؛ این کاملاً فیزیولوژیک است.
🔴در برخی افراد، شدت یا طول مدت فعالبودن سیستم هشدار به حدی است که مداخلات غیر دارویی بهتنهایی کافی نیستند.
دارودرمانی در این شرایط:
کمک میکند سطح پایهی برانگیختگی عصبی پایین بیاید؛
اجازه میدهد بدن «نفس بکشد» و درمانهای روانشناختی مؤثر شوند
نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی درک زیستیِ مسئله است.
همانطور که برای تب بالا یا درد شدید، بدن را تنها نمیگذاریم،
در اضطراب فیزیولوژیک مزمن هم گاهی دارو یک ضرورت درمانی است، نه انتخاب لوکس.
🔴واقعیت اینه که ما فقط با «افکار نگرانکننده» طرف نیستیم؛
ما با بدنی زندگی میکنیم که فکر میکند هرلحظه در خطر است.
و بدنِ ترسیده، اول به تنظیم فیزیولوژیک نیاز دارد،
بعد به معنا، تحلیل و گفتوگو.
@engaarr
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
واقعیت اینه که این روزها ما با یک ترس فیزیولوژیکی مواجه هستیم.
مغز ما در این دوران دائماً در معرض تصاویر خشونتآمیز، اخبار جنگ، تهدید و ناامنی قرار دارد. حتی اگر از نظر روانی تلاش کنید حواستان را پرت کنید یا «مثبت فکر کنید»، مغزِ بدنی ما کار خودش را میکند:
محرکهای خطر را دریافت میکند و بدن را وارد حالت آمادهباش میکند؛ حالتی که برای بقا طراحی شده، نه برای زندگی طولانیمدت.
🔴 وقتی این وضعیت مزمن میشود، بدن نشانههای مشخصی بروز میدهد، از جمله:
تپش قلب، احساس فشار یا سنگینی در قفسه سینه.
تنفس سطحی یا احساس «کم آمدن هوا».
انقباض مداوم عضلات، بهویژه گردن، فک و شانهها.
بیقراری، ناتوانی در ریلکس شدن حتی در زمان استراحت.
اختلال خواب، بیدار شدنهای مکرر یا خواب سبک.
تحریکپذیری، زود رنجی، یا واکنشهای هیجانی شدید.
خستگی مزمن همراه با ناتوانی در آرام گرفتن.
🔴 گوشبهزنگی دائمی: انگار «هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد»
اینها ضعف روانی نیستند؛ پاسخهای طبیعی یک سیستم عصبیِ بیشفعالشدهاند.
🔴 در چنین شرایطی، مداخله باید مستقیماً با بدن کار کند:
🟢 تنفس با بازدم طولانیتر
دم ۴ ثانیه، بازدم ۶ تا ۸ ثانیه.
این الگو مستقیماً عصب واگ را فعال میکند و پیام «خطر رفع شده» میفرستد.
🟢 درگیر کردن حس عمقی
فشار دادن کف پا به زمین، پیچیدن خودتان در پتو، یا تکیه دادن محکم به صندلی.
بدن از طریق فشار و وزن، امنیت را سریعتر میفهمد تا از طریق منطق.
🟢 حرکات ریتمیک و آهسته
راه رفتن آرام، کشش ملایم، یا تکانهای نرم بدن.
ریتم منظم، سیستم عصبی را از حالت هشدار خارج میکند.
🟢 تنظیم خواب و قند خون
بیخوابی و افت قند خون، پاسخهای اضطرابی را تشدید میکنند؛ این کاملاً فیزیولوژیک است.
🔴در برخی افراد، شدت یا طول مدت فعالبودن سیستم هشدار به حدی است که مداخلات غیر دارویی بهتنهایی کافی نیستند.
دارودرمانی در این شرایط:
کمک میکند سطح پایهی برانگیختگی عصبی پایین بیاید؛
اجازه میدهد بدن «نفس بکشد» و درمانهای روانشناختی مؤثر شوند
نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی درک زیستیِ مسئله است.
همانطور که برای تب بالا یا درد شدید، بدن را تنها نمیگذاریم،
در اضطراب فیزیولوژیک مزمن هم گاهی دارو یک ضرورت درمانی است، نه انتخاب لوکس.
🔴واقعیت اینه که ما فقط با «افکار نگرانکننده» طرف نیستیم؛
ما با بدنی زندگی میکنیم که فکر میکند هرلحظه در خطر است.
و بدنِ ترسیده، اول به تنظیم فیزیولوژیک نیاز دارد،
بعد به معنا، تحلیل و گفتوگو.
@engaarr
❤10😭3💔1
تروما خط داستان زندگی را قطع میکند.
نه فقط به این معنا که «اتفاق بدی افتاده»، بلکه به این معنا که روایت پیوستهی «من کی هستم و زندگیام دارد به کجا میرود» ناگهان گسسته میشود.
قبل از تروما، زندگی برای ذهن شبیه یک داستان با توالی منطقی است: گذشته ⬅️ حال ⬅️ آینده.
بعد از تروما، زمان ترک میخورد؛
گذشته به شکل فلشبک و بدنمحور هجوم میآورد،
حال بیثبات میشود و آینده مبهم یا حتی ناممکن به نظر میرسد.
در این وضعیت، فرد احساس میکند زندگیاش دو پاره شده:
«قبل از آن فاجعه» و «بعد از آن فاجعه».
و مشکل دردناک این است که داستان زندگی دیگر ادامهدار نیست،
انسجام ندارد، و معنا از آن بیرون ریخته است.
از نگاه درمانی، بخش مهم کار این نیست که تروما را «پاک» کنیم، بلکه این است که کمک کنیم روایت دوباره قابل ادامه شود؛
🔴نه با حذف زخم، بلکه با جا دادن آن در داستانی بزرگتر که هنوز امکان انتخاب، معنا و حرکت در آن وجود دارد.
شما هم این روزها، داستان زندگیتان قطع شده؟
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
@engaarr
نه فقط به این معنا که «اتفاق بدی افتاده»، بلکه به این معنا که روایت پیوستهی «من کی هستم و زندگیام دارد به کجا میرود» ناگهان گسسته میشود.
قبل از تروما، زندگی برای ذهن شبیه یک داستان با توالی منطقی است: گذشته ⬅️ حال ⬅️ آینده.
بعد از تروما، زمان ترک میخورد؛
گذشته به شکل فلشبک و بدنمحور هجوم میآورد،
حال بیثبات میشود و آینده مبهم یا حتی ناممکن به نظر میرسد.
در این وضعیت، فرد احساس میکند زندگیاش دو پاره شده:
«قبل از آن فاجعه» و «بعد از آن فاجعه».
و مشکل دردناک این است که داستان زندگی دیگر ادامهدار نیست،
انسجام ندارد، و معنا از آن بیرون ریخته است.
از نگاه درمانی، بخش مهم کار این نیست که تروما را «پاک» کنیم، بلکه این است که کمک کنیم روایت دوباره قابل ادامه شود؛
🔴نه با حذف زخم، بلکه با جا دادن آن در داستانی بزرگتر که هنوز امکان انتخاب، معنا و حرکت در آن وجود دارد.
شما هم این روزها، داستان زندگیتان قطع شده؟
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
@engaarr
❤15👍4💔1
Forwarded from دکتر محمد دهقانی
دوستان! لطفاً کتابهای مرا بخرید و بخوانید. این فعلاً تنها آبباریکهای است که من برای معیشت و ادامهی زندگی دارم. اگر میخواهید زنده بمانم و همچنان برایتان بنویسم و قصه بگویم کمکم کنید. من از دولت ایران نه حقوق میگیرم و نه یارانه. از سهام عدالتش هم هیچوقت برخوردار نبودهام، و فقط سهام ظلمش نصیبم شده است. میدانم که نسخهی الکترونیک آثار مرا فیدیبو و طاقچه به فروش میرسانند. سایت جهانی آمازون هم نسخهی کاغذی بعضی از آنها را به بهایی گزاف (با دلار و یورو) به فروش میرساند. بدانید و آگاه باشید دوستان، که از این همه ریالی به من نمیرسد. اگر از این راه سودی به دست آید به جیب ناشران سرازیر میشود. اگر مسلماناید، خودتان بسنجید که این سود حلال است یا حرام. و اگر نیستید آزاده باشید و کتابهای مرا از این جور جاها نخرید. راضی نیستم.
💔22❤1
مداخله فوری برای کودکان
🔴«با من نفس بکش»: دم ۴ شماره، مکث ۲، بازدم ۶ شماره؛ ۵ بار تکرار.
🔴۵-۴-۳-۲-۱ حواس: ۵ چیز که میبینی، ۴ چیز که لمس میکنی، ۳ صدا، ۲ بو، ۱ مزه.
🔴شیء امن: یک عروسک/سنگ/روسری را «نماد امنیت» کنید؛ هنگام ترس در دست بگیرد و فشار دهد.
🔴جای امن ذهنی: چشمها بسته، توصیف یک مکان امن با جزئیات (رنگ، صدا، دما).
🔴فشار عمیق: بغل محکم ۲۰–۳۰ ثانیه یا پیچیدن در پتو (مثل «پتو»).
🔴نامگذاری هیجان: «الان بدنت شبیه ترس است؛ قلبت تند میزند.» (برچسبگذاری = کاهش شدت).
🔴زمانسنج ۲ دقیقهای: بگویید «فقط ۲ دقیقه با هم میگذرانیم» و تایمر بگذارید؛ تمرکز بر اکنون.
🔴حرکت تخلیهای: ۳۰ ثانیه پریدن، لرزاندن دستها، یا فشار دادن دیوار.
🔴جمله لنگر: با هم تکرار کنید «الان کنار همیم و امنتر از قبل هستیم.»
🔴کاهش محرک: خاموش کردن خبر/صداهای اضافی، نور ملایم، حضور نزدیک و قابل لمس.
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
@engaarr
🔴«با من نفس بکش»: دم ۴ شماره، مکث ۲، بازدم ۶ شماره؛ ۵ بار تکرار.
🔴۵-۴-۳-۲-۱ حواس: ۵ چیز که میبینی، ۴ چیز که لمس میکنی، ۳ صدا، ۲ بو، ۱ مزه.
🔴شیء امن: یک عروسک/سنگ/روسری را «نماد امنیت» کنید؛ هنگام ترس در دست بگیرد و فشار دهد.
🔴جای امن ذهنی: چشمها بسته، توصیف یک مکان امن با جزئیات (رنگ، صدا، دما).
🔴فشار عمیق: بغل محکم ۲۰–۳۰ ثانیه یا پیچیدن در پتو (مثل «پتو»).
🔴نامگذاری هیجان: «الان بدنت شبیه ترس است؛ قلبت تند میزند.» (برچسبگذاری = کاهش شدت).
🔴زمانسنج ۲ دقیقهای: بگویید «فقط ۲ دقیقه با هم میگذرانیم» و تایمر بگذارید؛ تمرکز بر اکنون.
🔴حرکت تخلیهای: ۳۰ ثانیه پریدن، لرزاندن دستها، یا فشار دادن دیوار.
🔴جمله لنگر: با هم تکرار کنید «الان کنار همیم و امنتر از قبل هستیم.»
🔴کاهش محرک: خاموش کردن خبر/صداهای اضافی، نور ملایم، حضور نزدیک و قابل لمس.
دکتر پرستو امیری
رواندرمانگر
@engaarr
❤5
‼️‼️ توجه ‼️‼️
دانشجویان و همکاران عزیز
این روزها که جلسات درمان پر است از وحشت و سوگ و علائم مواجه با ترومای جنگ و بمباران و مرگ، اگر در کار با مراجعانتان، نیاز به همفکری، راهنمایی، یا سوپرویژن دارید، من بهشکل رایگان در خدمت شما خواهم بود.
کافیست به من پیام بدهید:
۰۹۳۶۵۷۰۵۱۷۱
دکتر پرستو امیری
دانشجویان و همکاران عزیز
این روزها که جلسات درمان پر است از وحشت و سوگ و علائم مواجه با ترومای جنگ و بمباران و مرگ، اگر در کار با مراجعانتان، نیاز به همفکری، راهنمایی، یا سوپرویژن دارید، من بهشکل رایگان در خدمت شما خواهم بود.
کافیست به من پیام بدهید:
۰۹۳۶۵۷۰۵۱۷۱
دکتر پرستو امیری
❤8