This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#edit
#quotes
✧✧✧
« اونا فکر میکنن میدونن
یه هیولا چه شکلیه! »
Comic :
✧✧✧
╔. ■ .═══════╗
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
╚═══════. ■ .╝
❤2🔥1
#Facts 🦘
روزی روزگاری، واندروومن و کانگوروی فضایی! 🚀
✧✧✧
جدا از شوخی.
در دوران کودکی دایانا، آمازونها با یه گروه از جنگجویان فضایی به اسم «Sky Riders of Nebulosta» درگیر میشن. جنگجوهایی که سوار موجوداتی شبیه کانگورو بودن که بهشون «Kanga» میگفتن.
بعد از اینکه دایانای هفت ساله جلوی حملهشون رو میگیره، آمازونها کانگاها رو توی تمیسکیرا نگه میدارن و یکی از اونها تبدیل میشه به حیوان مورد علاقهی دایانا:
Jumpa! 🦘
✧✧✧
و خب اینا کانگوروهای معمولی نیستن.
کانگاها موجوداتی بسیار قدرتمندن که میتونن با پرشهای عظیم مسافتهای غیرعادی رو طی کنن و بعضی از اونها حتی توانایی پرواز محدود دارن.
این قضیه اولین بار توی جلد ۲۳ سری ۱۹۴۷ واندی معرفی شد.
✧✧✧
جالبتر اینکه جامپا با وجود تمام تغییرات و ریبوتهای دنیای دیسی کاملاً فراموش نشد.
سالها بعد، توی Batman #40 (2018)، وقتی بتمن از دلتنگی برای سگش Ace حرف میزنه، دایانا هم خیلی عادی میگه:
«منم دلم برای کانگوروم تنگ شده.»
پس بله.
✧✧✧
╔. ■ .═══════╗
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
╚═══════. ■ .╝
❤1🆒1
#versus 🥊
Batman: Year One vs Daredevil: Born Again
دو تا از مهمترین داستانهای تاریخ کمیک، از یک نویسنده و یک طراح، دربارهی دو قهرمان خیابانی که هر دو تقریباً همهچیزشون رو از دست میدن.
اما جالب اینجاست که Year One دربارهی اینه که یک قهرمان چطور ساخته میشه، و Born Again دربارهی اینه که وقتی همهچیز ازش گرفته بشه، آیا هنوز چیزی از اون قهرمان باقی میمونه یا نه.
✧✧✧
داستان و ساختار
Batman: Year One در Batman #404–407، اولین سال فعالیت بروس وین و ورود جیمز گوردون به پلیس فاسد گاتهام رو بهصورت موازی دنبال میکنه. داستان عمداً بیشتر از اینکه یک «ماجراجویی بتمن» باشه، دربارهی شکلگیری دو مردیه که هر دو تصمیم گرفتن در برابر شهری که تقریباً از درون پوسیدهست، کوتاه نیان.
بروس هنوز بتمن کامل و افسانهای نیست. اشتباه میکنه، کتک میخوره، نقشههاش خراب میشن و حتی اولین تلاشش برای ظاهرشدن بهعنوان بتمن تقریبا فاجعهست.
در طرف مقابل، گوردون هم قرار نیست یک پلیس شکستناپذیر باشه. اون وارد سیستمی میشه که تقریبا تماما علیه آدم درستکار طراحی شده.
❤🔥2
و همین ساختار باعث میشه داستان فقط اوریجین بتمن نباشه، اوریجین رابطهی بتمن و گوردون هم هست
Born Again برعکس، با قهرمانی شروع میشه که از قبل ساخته شده.
مت مورداک سالها دردویل بوده، اما کارن پیج هویت مخفی اون رو برای تهیهی مواد مخدر میفروشه. فیسک اطلاعات رو میخره و بهجای کشتن مت، تصمیم میگیره زندگیاش رو مرحلهبهمرحله نابود کنه: شغل، پول، اعتبار، خانه، روابط و در نهایت خودِ هویتش.
پس اگر Year One سؤالش اینه که:
«چطور بتمن متولد میشه؟»
Born Again میپرسه:
«اگر دردویل رو از مت مورداک جدا کنیم، وقتی مت دیگه چیزی نداشته باشه، دردویل هنوز وجود داره؟»
Winner: Born Again
چون ساختارش یک ایدهی مرکزی بسیار منسجم داره: نابودی هویت، سپس بازسازی.
✧✧✧
قهرمان
بروس در Year One هنوز شخصی با یک ایدهست.✧✧✧
نه استاد کامل مبارزهست، نه نابغهای که همهچیز رو از قبل پیشبینی کرده. حتی خودِ بتمن در ابتدا یک راهحل آزمایشی برای مشکل بروسه.
مت در Born Again نقطهی مقابلشه.
قبلا به افسانه تبدیل شده. بنابراین داستان لازم نیست از ابتدا بسازه، باید برهنه کنه.
میلر تقریبا تمام چیزهایی که معمولا یک سوپرهیرو رو قدرتمند میکنن از مت میگیره و بعد میبینه بدون اونا چه کسی باقی میمونه.
و جواب داستان خیلی مهمه:
قبل از اینکه دردویل باشه، مت مورداک بوده.
این تفاوت بزرگیه. Year One قهرمان رو از انسان به نماد تبدیل میکنه، Born Again نماد رو به انسان برمیگردونه.
Winner: Draw
یکی مهندسیه، یکی مهندسی معکوس.
Villain
در Year One دشمن اصلی یک نفر نیست.
فالکونی، پلیسهای فاسد، فلَس، جرم سازمانیافته و حتی خودِ ساختار گاتهام در برابر بروس و گوردون قرار دارن.
این باعث میشه گاتهام تقریبا مثل یک موجود زنده رفتار کنه. فساد در فرد خلاصه نمیشه، سیستمه.
اما فیسک در Born Again دقیقا همون چیزیه که Year One از داشتنش پرهیز میکنه: یک دشمن شخصی.
فیسک حتی لازم نیست دردویل رو شکست بده.
میخواد مت رو نابود کنه.
و همین باعث میشود پیروزیاش در نیمهی اول داستان عجیبتر باشه. فیسک نمیتواند دردویل رو در مبارزه شکست بده، بنابراین کاری میکنه که هیچ متی برای تبدیلشدن به دردویل باقی نمونه.
این یکی از بهترین استفادههای ممکن از ویلسون فیسکه، چون قدرتش از مشتهاش نمیاد. از این میاد که میتونه زندگی یک انسان رو مثل مسئلهی اقتصادی تحلیل و خنثی کنه.
Winner: Born Again
✧✧✧
Supporting Cast
Year One در این بخش تقریبا غیرمنصفانه قویه.✧✧✧
گوردون بیشتر از یک شخصیت فرعی، co-protagonist روایته.
سارا گوردون، سلینا کایل، هاروی دنت، آلفرد و حتی شخصیتهای فرعی بدون نام گاتهام همگی به ساختن شهری کمک میکنن که بعدا بتمن قراره توش پادشاهی کنه.
مهمتر از همه، گوردون چیزی به بتمن میده که بروس بهتنهایی نمیتونست داشته باشه:
اعتماد به اینکه هنوز آدمهای درستکار وجود دارن.
در Born Again، رابطهی مت و کارن قلب داستانه.
کارن تیپیک «عشق قدیمی» نیست. سقوطش مستقیما باعث سقوط مت شده و بازگشت دوبارهشون هم بخشی از روند بازسازی مته.
در کنارش، سیستر مگی و بن یوریک هم به داستان کمک میکنن تا مت فقط با مشت و قدرت برنگرده، بلکه دوباره چیزی برای باورکردن پیدا کنه.
Winner: Year One
چون شخصیتهای مکملش سنگ بنای گاتهامن.
شهر
اینجا رقابت واقعاً جالب میشه.
گاتهام در Year One یک سیستم فاسده.
هلزکیچن در Born Again بیشتر یک جامعهی زخمیه.
در Year One، شهر علیه بروس و گوردون کار میکند.
در Born Again، مت دوباره باید یاد بگیره که متعلق به همین شهره.
به همین دلیل گاتهام Year One بیشتر از اینکه پسزمینه باشه، موضوعه.
کمیک حتی از رنگها برای زندهکردن همین شهر استفاده میکنه، ریچموند لوویس در نسخهی اصلی با یک پالت محدود، نئون، خیابانهای خیس و تضادهای رنگی، گاتهامو به چیزی کثیف ولی زنده تبدیل میکنه.
Winner: Year One
گاتهام در این کتاب علنا یک شخصیته.
✧✧✧
تمها
Year One بیشتر دربارهی:
قانون در برابر عدالت
نهاد در برابر فرد
ترس در برابر امید
و ساختن یک اسطورهست.
Born Again بیشتر دربارهی:
هویت
ایمان
تحقیر
شکست
وابستگی
و تولد دوبارهست.
تفاوت اصلی اینجاست:
بروس برای تغییر گاتهام، تبدیل به بتمن میشه.
مت برای اینکه دوباره خودش باشه، باید از دردویل بودن عبور کنه.
اولی دربارهی ساختن یک هویته.
دومی دربارهی از دست دادن و دوباره پیدا کردن اون هویت.
Winner: Born Again
از نظر تماتیک، داستان میلر در Born Again متمرکزتر و کاملتره.
✧✧✧
❤2
𝕰𝖓𝖉𝖑𝖊𝖘𝖘 ℜ𝔓
و همین ساختار باعث میشه داستان فقط اوریجین بتمن نباشه، اوریجین رابطهی بتمن و گوردون هم هست Born Again برعکس، با قهرمانی شروع میشه که از قبل ساخته شده. مت مورداک سالها دردویل بوده، اما کارن پیج هویت مخفی اون رو برای تهیهی مواد مخدر میفروشه. فیسک اطلاعات…
Art
✧✧✧
Batman یا Daredevil؟
اگر سوال این باشه که کدوم داستان بهتری دربارهی قهرمان و هویتش داره:
Born Again.
اگر سوال این باشه که کدامیک دنیای خودشو بهتر میسازه:
Year One.
و اگر سوال این باشه که کدوم بیشتر شبیه یک نقطهی شروع برای تمام داستانهاییه که بعدا/قبلا دربارهی این شخصیت نوشته شدن:
Year One.
✧✧✧
نتیجه
این دو داستان در ظاهر دربارهی یک چیزن:
یک مرد در یک شهر فاسد تصمیم میگیرد با جنایت مبارزه کند.
ولی در واقع دو مرحلهی متفاوت از یک ایده رو بررسی میکنن.
Year One میگه:
«برای تبدیلشدن به چیزی بزرگتر از خودت، باید یک هویت بسازی.»
Born Again میگه:
«وقتی اون هویت از تو گرفته بشه، هنوز خودت باقی میمونی؟»
Batman: Year One 🦇
Daredevil: Born Again 👹
کدوم رو انتخاب میکنید؟ تولد افسانه؟ یا مرگ افسانه و تولد دوباره ی آدمیزاد پشتش؟
╔. ■ .═══════╗
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
╚═══════. ■ .╝
و اینجا یک نکتهی بامزه وجود داره:
هر دو کتاب رو دیوید ماتزوکچلی کشیده.
بنابراین مسئله «کدام آرتیست بهتره؟» نیست. ماتزوکچلی با یک زبان بصری واحد، دو داستان کاملا متفاوت روایت میکنه. Year One توسط Richmond Lewis رنگآمیزی شد و Born Again توسط Christie Scheele.
در Year One، طراحیها واقعگرایانه، زمینی و بهشدت دقیقن. بدنها سنگینن، خیابونا شلوغن و بتمن هنوز شبیه یک انسانه که داره سعی میکنه به یک افسانه تبدیل بشه.
در Born Again، همین واقعگرایی به ابزار شکنجه تبدیل میشه.
مت بیمار، کتکخورده، بیخانمان و ازهمپاشیده به نظر میرسه. وقتی دوباره قدرت میگیره، تغییر فقط در داستان اتفاق نمیافته، خود تصویر دوباره منسجم میشه.
ماتزوکچلی در هر دو اثر بدن قهرمانشو به زبان روایت تبدیل میکنه.
Winner: Draw
به دلایل کاملا متفاوت.
✧✧✧
Batman یا Daredevil؟
اگر سوال این باشه که کدوم داستان بهتری دربارهی قهرمان و هویتش داره:
Born Again.
اگر سوال این باشه که کدامیک دنیای خودشو بهتر میسازه:
Year One.
و اگر سوال این باشه که کدوم بیشتر شبیه یک نقطهی شروع برای تمام داستانهاییه که بعدا/قبلا دربارهی این شخصیت نوشته شدن:
Year One.
✧✧✧
نتیجه
این دو داستان در ظاهر دربارهی یک چیزن:
یک مرد در یک شهر فاسد تصمیم میگیرد با جنایت مبارزه کند.
ولی در واقع دو مرحلهی متفاوت از یک ایده رو بررسی میکنن.
Year One میگه:
«برای تبدیلشدن به چیزی بزرگتر از خودت، باید یک هویت بسازی.»
Born Again میگه:
«وقتی اون هویت از تو گرفته بشه، هنوز خودت باقی میمونی؟»
Batman: Year One 🦇
Daredevil: Born Again 👹
کدوم رو انتخاب میکنید؟ تولد افسانه؟ یا مرگ افسانه و تولد دوباره ی آدمیزاد پشتش؟
╔. ■ .═══════╗
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
╚═══════. ■ .╝
❤2
#longread 📖انجیلی که هیچکس نمیتواند بخواند.
#DC_comics
بادی بیکر تنها چیزی که میتواند دقیقا هرچه لازم است را توضیح بدهد، در دست دارد؛ و حتی یک کلمه از آن را نمیتواند بخواند.
بهنظر تمام «The Coyote Gospel» در واقع حول همین لحظه ساخته شده؛ نه مصلوبشدن Crafty در انتهای جادهی بیابانی، نه افشای اینکه یک خدای کارتونی، دنیای زیرین حیوانات را جایی در دل جهان DC اداره میکند. اینها همان لحظاتی هستند که دربارهشان حرف زده میشود.
اما لحظهی مهم کوچکتر است:
Crafty طوماری را در دست بادی میگذارد و بادی به آن نگاه میکند و خیلی ساده میگوید که نمیتواند آن را بخواند.
برای او چیزی جز خطخطی نیست؛ چون برای او واقعاً همین است.
برای ما اما نه.
ما، در مقام خوانندهی یک کمیک واقعی، سه صفحهی کامل و واضح از گذشتهی Crafty میبینیم: شورشش علیه خدایش، مجازاتش، و ورودش به چیزی که خودش «جهنم بالایی» مینامد.
بادی هیچچیز نمیبیند.
او فقط سه قدم با توضیح کامل تراژدیای که همین حالا شاهدش بوده فاصله دارد، و آن توضیح برایش عملاً وجود خارجی ندارد.
✧✧✧
🔥1
اینجاست که بهنظرم دو خوانش رایج از این شماره، هر دو به نوعی آن را دستکم میگیرند.
یکی آن را مقدمهای برای افشای ۲۱ شماره بعد میبیند؛ جایی که گرنت موریسون خودش وارد قاب میشود و اعتراف میکند خدای بیرحمی است که زندگی بادی را کنترل میکند.
یعنی Coyote Gospel تبدیل میشود به تریلر فیلمی که هنوز ساخته نشده.
خوانش دوم آن را یک تمثیل دربارهی خشونت علیه حیوانات میبیند که در لباس متافیکشن پوشانده شده؛ جایی که تمام حرفهای مربوط به زبان و کمیکها در نهایت برای توضیح این مسئلهاند که چرا ما برای رنج حیوانات همان وزن اخلاقیای را که برای رنج خودمان قائل هستیم، در نظر نمیگیریم.
استدلال تقریباً این است:
اگر فقط میتوانستیم رنجشان را به چیزی قابلفهم ترجمه کنیم، بالاخره اهمیت میدادیم.
هر دو خوانش دربارهی چیزهایی که روی صفحه وجود دارند درست میگویند.
اما هیچکدام حاضر نیستند در میزان عمق پایان داستان واقعاً شنا کنند.
چون کمیک شکست یک ترجمه را به تصویر نمیکشد که در اصل بتوان آن را برطرف کرد.
چیزی بسیار بیرحمانهتر را به تصویر میکشد:
اینکه ترجمه از قبل وجود دارد. کامل و در دسترس است.
و با این حال، هیچ کاری از دست کسی برای آن برنمیآید.
این ایدهی کاملاً متفاوتی است.
و در نهایت، واقعاً دربارهی حیوانات یا خداها نیست.
دربارهی هزینهی «کسی که میفهمد» بودن است.
✧✧✧
به نحوهای که داستان میزان درک را قطرهقطره در اختیار شخصیتهایش میگذارد دقت کنید.
رانندهای که در همان صفحهی اول Crafty را زیر میگیرد، هیچچیز نمیفهمد.
برای او Crafty ابتدا سایهای در نور چراغهاست، بعد یک نفرین، و بعد شیطانی که یک سال با تفنگ دنبالش میگردد.
ناتوانی او در درک ماجرا مطلق است.
و همین ناتوانی او را میکشد.
Crafty را هم میکشد.
اما فکر نمیکنم قرار باشد این را تراژدی یک موجود و مجازات موجود دیگر بدانیم.
هر دوی آنها قربانی همان شکست در شناختن چیزی هستند که جلویشان ایستاده بود.
بادی فقط یک قدم از راننده بالاتر است.
او میتواند تشخیص دهد که پیامی وجود دارد؛ فقط نمیتواند آن را باز کند.
پرواز میکند، ماجرا را میبیند، و درست چند ثانیه قبل از اینکه راننده یک گلولهی نقرهای در سینهی کرفتی خالی کند، اعتراف میکند که نمیتواند نوشته را بخواند.
این تمام شکل قهرمانی بادی در این شماره است:
نه نجاتدادن کسی، بلکه ناتوانماندن از ترجمه در زمان مناسب.
و بعد ما قرار داریم.
با کمیکی واقعی در دستمان.
برای ما هیچچیز نامفهوم نیست.
ما فلشبک کرَفتی را کامل میبینیم.
خدا با قلممو را میبینیم.
معامله را میبینیم.
تبعید را میبینیم.
ما تنها موجودات حاضر در این اتاق هستیم که تمام اتفاقات را میفهمیم.
و این فهم، مطلقا هیچ چیزی را در پایان تغییر نمیدهد.
✧✧✧
این همان جوک فرمیای است که زیر جوک تراژیک داستان پنهان شده؛ و شاید از «داستانگوها خدایان بیرحمی هستند» بسیار تلختر باشد.
کرفتی عملاً لال نوشته شده و داستان او به جای دیالوگ، از طریق روایت تصویری منتقل میشود.
خواننده به ذهن او دسترسی دارد، در حالی که هیچکدام از شخصیتهای داخل داستان چنین امتیازی ندارند؛ حتی بادی، که ظاهراً قرار است کسی باشد که به او کمک کند.
خود انجیل او نیز نوشته نشده؛ کشیده شده است.
خطوط و حرکت.
نشانههای بصری درد و ضربه.
همان زبان تصویریای که کمیک برای نشاندادن اکشن و درد استفاده میکند.
برای ما، بهعنوان خوانندگان یک کمیک واقعی، کاملاً قابلفهم است.
برای هیچکس دیگر نیست.
و اینجاست که امتیاز فهمیدن تبدیل میشود به همان چیزی که واقعاً هست:
یک امتیاز.
به خواننده داده شده و از تمام کسانی که ممکن بود بتوانند از آن استفاده کنند، دریغ شده.
در این کمیک، فهمیدن به نجات منجر نمیشود.
فقط شاهدبودگی ایجاد میکند.
✧✧✧
به همین دلیل شاید پایان داستان چیزی بسیار تیزتر از صرفاً «افشای یک خدای بیرحم» انجام دهد.
کرفتی مرده است.
دستهایش باز ماندهاند.
در تقاطعی قرار گرفته که شکل یک صلیب ساخته است.
و بعد دستی که قلممو در آن است از بیرون قاب وارد میشود و خون او را رنگ میکند.
بالای تصویر هم نوشته:
«The end, folks!»
همان خداحافظیای که از دنیای کارتونیای که Crafty از آن فرار کرده بود به یاد داریم، حالا به صفحهای منتقل شده که قرار بود محل فرار او باشد.
این دست همان دستی است که چند صفحه قبل سرنوشت کرفتی را تعیین کرده بود.
خدای دنیای کارتونی او.
بیچهره.
تعریفشده فقط با ابزاری که در دست دارد.
موریسون لازم نیست ۲۱ شماره بعد شخصاً وارد داستان شود تا این نکته را ثابت کند.
او همین حالا، در یک شماره، آن را دو بار نشان داده است:
سطحی که کرفتی به آن فرار کرده، با همان حرکتی بسته میشود که سطح قبلی را اداره میکرد.
یکی آن را مقدمهای برای افشای ۲۱ شماره بعد میبیند؛ جایی که گرنت موریسون خودش وارد قاب میشود و اعتراف میکند خدای بیرحمی است که زندگی بادی را کنترل میکند.
یعنی Coyote Gospel تبدیل میشود به تریلر فیلمی که هنوز ساخته نشده.
خوانش دوم آن را یک تمثیل دربارهی خشونت علیه حیوانات میبیند که در لباس متافیکشن پوشانده شده؛ جایی که تمام حرفهای مربوط به زبان و کمیکها در نهایت برای توضیح این مسئلهاند که چرا ما برای رنج حیوانات همان وزن اخلاقیای را که برای رنج خودمان قائل هستیم، در نظر نمیگیریم.
استدلال تقریباً این است:
اگر فقط میتوانستیم رنجشان را به چیزی قابلفهم ترجمه کنیم، بالاخره اهمیت میدادیم.
هر دو خوانش دربارهی چیزهایی که روی صفحه وجود دارند درست میگویند.
اما هیچکدام حاضر نیستند در میزان عمق پایان داستان واقعاً شنا کنند.
چون کمیک شکست یک ترجمه را به تصویر نمیکشد که در اصل بتوان آن را برطرف کرد.
چیزی بسیار بیرحمانهتر را به تصویر میکشد:
اینکه ترجمه از قبل وجود دارد. کامل و در دسترس است.
و با این حال، هیچ کاری از دست کسی برای آن برنمیآید.
این ایدهی کاملاً متفاوتی است.
و در نهایت، واقعاً دربارهی حیوانات یا خداها نیست.
دربارهی هزینهی «کسی که میفهمد» بودن است.
✧✧✧
به نحوهای که داستان میزان درک را قطرهقطره در اختیار شخصیتهایش میگذارد دقت کنید.
رانندهای که در همان صفحهی اول Crafty را زیر میگیرد، هیچچیز نمیفهمد.
برای او Crafty ابتدا سایهای در نور چراغهاست، بعد یک نفرین، و بعد شیطانی که یک سال با تفنگ دنبالش میگردد.
ناتوانی او در درک ماجرا مطلق است.
و همین ناتوانی او را میکشد.
Crafty را هم میکشد.
اما فکر نمیکنم قرار باشد این را تراژدی یک موجود و مجازات موجود دیگر بدانیم.
هر دوی آنها قربانی همان شکست در شناختن چیزی هستند که جلویشان ایستاده بود.
بادی فقط یک قدم از راننده بالاتر است.
او میتواند تشخیص دهد که پیامی وجود دارد؛ فقط نمیتواند آن را باز کند.
پرواز میکند، ماجرا را میبیند، و درست چند ثانیه قبل از اینکه راننده یک گلولهی نقرهای در سینهی کرفتی خالی کند، اعتراف میکند که نمیتواند نوشته را بخواند.
این تمام شکل قهرمانی بادی در این شماره است:
نه نجاتدادن کسی، بلکه ناتوانماندن از ترجمه در زمان مناسب.
و بعد ما قرار داریم.
با کمیکی واقعی در دستمان.
برای ما هیچچیز نامفهوم نیست.
ما فلشبک کرَفتی را کامل میبینیم.
خدا با قلممو را میبینیم.
معامله را میبینیم.
تبعید را میبینیم.
ما تنها موجودات حاضر در این اتاق هستیم که تمام اتفاقات را میفهمیم.
و این فهم، مطلقا هیچ چیزی را در پایان تغییر نمیدهد.
✧✧✧
این همان جوک فرمیای است که زیر جوک تراژیک داستان پنهان شده؛ و شاید از «داستانگوها خدایان بیرحمی هستند» بسیار تلختر باشد.
کرفتی عملاً لال نوشته شده و داستان او به جای دیالوگ، از طریق روایت تصویری منتقل میشود.
خواننده به ذهن او دسترسی دارد، در حالی که هیچکدام از شخصیتهای داخل داستان چنین امتیازی ندارند؛ حتی بادی، که ظاهراً قرار است کسی باشد که به او کمک کند.
خود انجیل او نیز نوشته نشده؛ کشیده شده است.
خطوط و حرکت.
نشانههای بصری درد و ضربه.
همان زبان تصویریای که کمیک برای نشاندادن اکشن و درد استفاده میکند.
برای ما، بهعنوان خوانندگان یک کمیک واقعی، کاملاً قابلفهم است.
برای هیچکس دیگر نیست.
و اینجاست که امتیاز فهمیدن تبدیل میشود به همان چیزی که واقعاً هست:
یک امتیاز.
به خواننده داده شده و از تمام کسانی که ممکن بود بتوانند از آن استفاده کنند، دریغ شده.
در این کمیک، فهمیدن به نجات منجر نمیشود.
فقط شاهدبودگی ایجاد میکند.
✧✧✧
به همین دلیل شاید پایان داستان چیزی بسیار تیزتر از صرفاً «افشای یک خدای بیرحم» انجام دهد.
کرفتی مرده است.
دستهایش باز ماندهاند.
در تقاطعی قرار گرفته که شکل یک صلیب ساخته است.
و بعد دستی که قلممو در آن است از بیرون قاب وارد میشود و خون او را رنگ میکند.
بالای تصویر هم نوشته:
«The end, folks!»
همان خداحافظیای که از دنیای کارتونیای که Crafty از آن فرار کرده بود به یاد داریم، حالا به صفحهای منتقل شده که قرار بود محل فرار او باشد.
این دست همان دستی است که چند صفحه قبل سرنوشت کرفتی را تعیین کرده بود.
خدای دنیای کارتونی او.
بیچهره.
تعریفشده فقط با ابزاری که در دست دارد.
موریسون لازم نیست ۲۱ شماره بعد شخصاً وارد داستان شود تا این نکته را ثابت کند.
او همین حالا، در یک شماره، آن را دو بار نشان داده است:
سطحی که کرفتی به آن فرار کرده، با همان حرکتی بسته میشود که سطح قبلی را اداره میکرد.
🔥1
فرارکردن از یک فیکشن به معنای بیرونآمدن از فیکشن نیست.
فقط به طبقهی دیگری از همان ساختمان منتقل میشوید، با همان دستی که از بالا پایین میآید تا صفحه را تمام کند.
✧✧✧
و وقتی متوجه میشوید این حرکت دو بار تکرار شده، سخت است یک طبقهی دیگر هم به آن اضافه نکنید؛ حتی اگر خود کمیک آن طبقه را برایتان نکشد.
اگر جهان «واقعی» برای بستهشدن داستانش به دستی از بالا احتیاج داشت، درست همانطور که جهان کارتونی چنین دستی داشت، پس کسی که دارد میخواند چه؟
ما.
همین حالا.
درست همانجایی که خدای کرفتی نشسته بود.
و همانجایی که دست موریسون قرار دارد:
بالای یک داستان، کاملاً آگاه و کاملاً در امان.
البته باید صادق باشم که این قدم آخر برداشت شخصی من است، نه چیزی که خود صفحه صراحتاً نشان میدهد.
موریسون دست را دو بار نشان میدهد.
هیچوقت دست سومی بالای سر ما نمیکشد.
اما تمام معماری این شماره طوری ساخته شده که تو خودت این فکر را کامل کنی.
و بهنظرم تصادفی نیست که روایت داستان دائما در سطحی قرار دارد که فقط خواننده به آن دسترسی دارد.
شماره، قاب به قاب، به تو آموزش میدهد که متوجه شوی:
کسی که میفهمد، لزوماً کسی نیست که از چیزی که تماشا میکند در امان باشد.
✧✧✧
با این حال نمیخواهم این خوانش را بیش از حد تمیز و مرتب کنم، چون فکر میکنم هزینهای واقعی دارد.
اگر راننده را فقط به «نماد شکست ارتباط» تقلیل بدهم، شکل مشخص و زشت غم او را از دست میدهیم.
مادر.
دوستدخترش.
یک سالی که صرف شکار چیزی میکند که واقعاً باور دارد تمام کسانی را که دوست داشته کشته است.
او فقط نماد نفهمیدن نیست.
او انسانی است که وقتی تراژدی هیچ علت قابلفهمی ندارد، دقیقاً همان کاری را میکند که انسانها میکنند:
یک شیطان را راحتتر از تصادف و بیمعنایی میشود شکار کرد.
ساختار داستان میخواهد او پلهی پایینی نردبانی باشد که دربارهی فهمیدن ساخته شده.
و تا حد زیادی هم همین است.
اما نسخهای از این کمیک وجود دارد، شاید نسخهای که بادی میتوانست تعریف کند اگر خودش میتوانست آن را تعریف کند، که در آن راننده تراژیکترین شخصیت داستان است.
مردی که چیزی را که میتوانست زندگی خودش را برایش توضیح دهد میکشد، فقط چون هیچوقت فرصت یادگرفتن زبان آن را نداشته است.
✧✧✧
احتمالا اگر قرار باشد دو بال این کمیک جایی فرود بیاید، همینجاست.
نه در یک نتیجهگیری دربارهی نویسندههای بیرحم.
نه در خواهشی برای اینکه بیشتر از چیزی که اکنون میفهمیم، همدلی کنیم.
بلکه در یک حقیقت سادهتر و بدتر:
بعضی رنجها اصلاً منتقل نمیشوند.
کرفتی توضیحی کامل درباره ی موجودیتش، قصه ی یک رستگاری و یک دین کامل را از جهانی به جهان دیگر حمل میکند.
و هیچکدام از آنها در مسیر زنده نمیمانند.
فقط خواننده میتواند آن را با خودش نگه دارد.
و آیا این آرامشبخش است؟
این تمام وحشتِ جایگاهی است که در آن قرار گرفتهای:
اینکه کاملاً بفهمی، و با این حال همچنان همان تماشاگر ناتوانی باشی که بودی.
✧✧✧
╔. ■ .═══════╗
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
╚═══════. ■ .╝
فقط به طبقهی دیگری از همان ساختمان منتقل میشوید، با همان دستی که از بالا پایین میآید تا صفحه را تمام کند.
✧✧✧
و وقتی متوجه میشوید این حرکت دو بار تکرار شده، سخت است یک طبقهی دیگر هم به آن اضافه نکنید؛ حتی اگر خود کمیک آن طبقه را برایتان نکشد.
اگر جهان «واقعی» برای بستهشدن داستانش به دستی از بالا احتیاج داشت، درست همانطور که جهان کارتونی چنین دستی داشت، پس کسی که دارد میخواند چه؟
ما.
همین حالا.
درست همانجایی که خدای کرفتی نشسته بود.
و همانجایی که دست موریسون قرار دارد:
بالای یک داستان، کاملاً آگاه و کاملاً در امان.
البته باید صادق باشم که این قدم آخر برداشت شخصی من است، نه چیزی که خود صفحه صراحتاً نشان میدهد.
موریسون دست را دو بار نشان میدهد.
هیچوقت دست سومی بالای سر ما نمیکشد.
اما تمام معماری این شماره طوری ساخته شده که تو خودت این فکر را کامل کنی.
و بهنظرم تصادفی نیست که روایت داستان دائما در سطحی قرار دارد که فقط خواننده به آن دسترسی دارد.
شماره، قاب به قاب، به تو آموزش میدهد که متوجه شوی:
کسی که میفهمد، لزوماً کسی نیست که از چیزی که تماشا میکند در امان باشد.
✧✧✧
با این حال نمیخواهم این خوانش را بیش از حد تمیز و مرتب کنم، چون فکر میکنم هزینهای واقعی دارد.
اگر راننده را فقط به «نماد شکست ارتباط» تقلیل بدهم، شکل مشخص و زشت غم او را از دست میدهیم.
مادر.
دوستدخترش.
یک سالی که صرف شکار چیزی میکند که واقعاً باور دارد تمام کسانی را که دوست داشته کشته است.
او فقط نماد نفهمیدن نیست.
او انسانی است که وقتی تراژدی هیچ علت قابلفهمی ندارد، دقیقاً همان کاری را میکند که انسانها میکنند:
یک شیطان را راحتتر از تصادف و بیمعنایی میشود شکار کرد.
ساختار داستان میخواهد او پلهی پایینی نردبانی باشد که دربارهی فهمیدن ساخته شده.
و تا حد زیادی هم همین است.
اما نسخهای از این کمیک وجود دارد، شاید نسخهای که بادی میتوانست تعریف کند اگر خودش میتوانست آن را تعریف کند، که در آن راننده تراژیکترین شخصیت داستان است.
مردی که چیزی را که میتوانست زندگی خودش را برایش توضیح دهد میکشد، فقط چون هیچوقت فرصت یادگرفتن زبان آن را نداشته است.
✧✧✧
احتمالا اگر قرار باشد دو بال این کمیک جایی فرود بیاید، همینجاست.
نه در یک نتیجهگیری دربارهی نویسندههای بیرحم.
نه در خواهشی برای اینکه بیشتر از چیزی که اکنون میفهمیم، همدلی کنیم.
بلکه در یک حقیقت سادهتر و بدتر:
بعضی رنجها اصلاً منتقل نمیشوند.
کرفتی توضیحی کامل درباره ی موجودیتش، قصه ی یک رستگاری و یک دین کامل را از جهانی به جهان دیگر حمل میکند.
و هیچکدام از آنها در مسیر زنده نمیمانند.
فقط خواننده میتواند آن را با خودش نگه دارد.
و آیا این آرامشبخش است؟
این تمام وحشتِ جایگاهی است که در آن قرار گرفتهای:
اینکه کاملاً بفهمی، و با این حال همچنان همان تماشاگر ناتوانی باشی که بودی.
✧✧✧
Animal Man #5
The Coyote Gospel
Written by Grant Morrison
Art by Chas Truog
Colors by Tatjana Wood
╔. ■ .═══════╗
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
╚═══════. ■ .╝
⚡1