از تو یخچال یه موز برداشتم، با اون دستم هم اسپری خامه رو برداشتم بذارم تو کمد، یه لحظه دوتاشون رو تو دوتا دستم دیدم و گفتم چرا که نه. اطرافم رو نگاه کردم، بعد خامه رو زدم روی موز و خوردم و بین خودمون بمونه بد هم نشد.
نه خورشید پیر شد نه پاییز، دلآرام... حالا میلیونها میلیون سال است، که نزدیک شدن خورشید به زمین، پاییز میآورد، تابستان میبرد و من باور نمیکنم اثر و ردّی از آدمهایی که در همه این سالها، از آدم و حوّا تا به امروز، زیر آسمان و باران پاییزی، راه رفتند و خیس شدند، تن ما را در آغوش نکشیده باشد، وقتی از همان حجمی از هوا عبور میکنیم که آنها عبور کردند و باران از ابری میبارد، آمده از دریایی دور، که باران ِ اعصار و لغزیده از تن و گونهی آدمیان قرون، به آن بازگشته بود... تو کناره میگیری اما نخواهی توانست، در نمیدانم کجا، از زیر آن ابری بگریزی که گوشهای از مرا با خود به درون قطرهی بارانی چکانده... من که پیر میشوم، عین درختی که در اردیبهشت زنده شده بود.