پنج دقیقه با شلوارک نشستم روی صندلی پارک، دیدم پشهها از این سفره یک بار مصرف درازا انداختن روی قسمت لخت پام و صدای برخورد قاشق چنگال به بشقاب میاد.
آدمیزاد تو تخت، تو سکوت و تاریکی شب بیدفاع میشه؛ جایی که خاطرات هجوم میارن و از هول یکی، وارد کوچه پسکوچه دیگهای میشی و عاقبت کنج یکی از همین بنبستها گیر میوفتی و شرحهشرحهات میکنن. چشم باز میکنی و میغلتی، به ثانیه نکشیده جریان تکرار میشه. بیخوابی نه میکشَدِت نه قویترت میکنه.