سگسیاه افسردگیم رفته گوشهی سلول، یه دفترچه باز کرده و داره برنامهریزی و حسابکتاب میکنه که چه مقدار شادی رو اگه از من بگیره، تا پایان سال براش کافی خواهد بود و میتونه کامل ولم کنه. میخواد برگرده پیش زن و بچهش.
حس آدمی که افتاده تو یه چاه ۲۰ متری تو بیابونی که تا ۱۰ کیلومتریش از هر طرف، هیچ موجود زندهای وجود نداره رو دارم.
سگسیاه افسردگیم عصبی میزنه؛ میگه هر اتفاقی هم بیوفته ولت نمیکنم. تا پای جان پیشتم و تا آخرین ذرهی شادیهات رو استفاده میکنم. تهدیداش واقعی به نظر میرسه.
الان چک کردم، پوشهی دانلودم بی دلیل و خود به خود پاک شده! آرشیوم به فنا رفت. بالای هزار تا نقاشی با کیفیت خیلی بالا جمع کرده بودم از شونصد جای مختلف. غم افسردگیم کم نبود حالا باید غم از دست دادن عزیزانم رو هم تحمل کنم.