اون رفیقی که سگسیاه افسردگیم از سلول بغلی پیدا کرده بود آزاد شد. امروز برگشته سلول خودمون. یه گوشه خودشو جمع کرده سرشو گذاشته رو پاهاش؛ اشک از چشاش داره میریزه. از منم غمگینتره امشب. حتی حال نداره مقدار شادیِ کمی رو هم که دارم مصرف کنه. دلم واسش میسوزه. عامل غم هر روزمه، ولی بازم دلم واسش میسوزه.