هرگز در انتظار پایان غمت نباش. پایان غم تو مرگ توست.
شلیک گلولهی طلاییِ سرتیزِ طولانی، به فرق سر و پیشانی لعنتیات.
پنج عدد لورازپام و شیرِ گاز باز شدهی نازنینی که دردهایت را به باد میسپارد تا شاید، شاید، شاید برای یک دقیقه هم که شده یک مشت هوای تازه ششهایت را پر کند. شاید "نیستی"، لحظهای غم را از رگهایت خارج کرده و شادی را درونش به جریان بیاندازد.
پرش بلندی درون آب اقیانوسِ سیاهِ شب و شنا به سمت عمق آب. شنا به سمت عمیقترین و تاریکترین مکان و سکوت مطلق در میان بیلیونها لیتر آب.
لحظهای سکوت. لحظهای سکون.
پایان تو مرگ توست.
شلیک گلولهی طلاییِ سرتیزِ طولانی، به فرق سر و پیشانی لعنتیات.
پنج عدد لورازپام و شیرِ گاز باز شدهی نازنینی که دردهایت را به باد میسپارد تا شاید، شاید، شاید برای یک دقیقه هم که شده یک مشت هوای تازه ششهایت را پر کند. شاید "نیستی"، لحظهای غم را از رگهایت خارج کرده و شادی را درونش به جریان بیاندازد.
پرش بلندی درون آب اقیانوسِ سیاهِ شب و شنا به سمت عمق آب. شنا به سمت عمیقترین و تاریکترین مکان و سکوت مطلق در میان بیلیونها لیتر آب.
لحظهای سکوت. لحظهای سکون.
پایان تو مرگ توست.
وقتی به زندگیام و رنگ پنهانیاش نگاه میکنم، احساسی مانند لرزیدن اشک توی چشمها به من دست میدهد. درست مثل این آسمانی که الان دارد با این شدت اشک میریزد.
همزمان هم باران در آن وجود دارد و هم آفتاب، هم ظهر و هم نیمهشب.
آلبر کامو
مرگ شادمانه
همزمان هم باران در آن وجود دارد و هم آفتاب، هم ظهر و هم نیمهشب.
آلبر کامو
مرگ شادمانه
در این فلاکت و اندوه بزرگی که وجودش را پُر میکرد، احساس کرد طغیانش تنها چیز واقعی در اوست و و بقیه چیزها جز شوربختی یا خرسندی چیز دیگری نیست.
آلبر کامو
مرگ شادمانه
آلبر کامو
مرگ شادمانه
The Feelings
هرگز در انتظار پایان غمت نباش. پایان غم تو مرگ توست. شلیک گلولهی طلاییِ سرتیزِ طولانی، به فرق سر و پیشانی لعنتیات. پنج عدد لورازپام و شیرِ گاز باز شدهی نازنینی که دردهایت را به باد میسپارد تا شاید، شاید، شاید برای یک دقیقه هم که شده یک مشت هوای تازه ششهایت…
زیر چراغ روی آسفالت در میان قدم زدن های شبانه نزدیکِ گرگ و میش؛ در میانِ نور چراغ و آسفالت بین مه، گردش بی نظمانهی حشرات را میبینم.
قدم میزنم، میروم و میروم و میروم.
سگسیاه افسردگی هم پشت سرم به دنبال من، قدم به قدم آسفالتِ سیاهِ غمزده را متر میکند و سعی دارد پایش به خطکشیهای جاده برخورد نکند. حتی او هم این بازی را بلد است!
سرش پایین است. غم را در چشمانش میبینم... شادی هایی که از من تغذیه کرده گویا تاثیری در بهبود حالش نداشته. عذاب وجدان گریبانم را گرفته؛، حس میکنم شادی های من برایش کافی نبوده.
صدای کلاغ سیاه روی درخت کاج بلند گوشهی جاده، لحظهای گوشم را اذیت میکند و تمام غم عالم را روی جفتشانههایم حس میکنم. به گوشهی دیگر جاده در سمت دیگر خیره میشوم. روباه سیاهی با چشمان براق که سیاهی شب را لحظهای به روشنی روز تبدیل کرد به من خیره میشود.
به آسمان خیره میشوم. در میان مه ستارهای دیده نمیشود. ماه معلوم نیست. حالا دیگر روباه هم رفته. روشنایی معنای خود را از دست داده.
چیزی نمیبینم.
همه جا تاریک است.
قدم میزنم، میروم و میروم و میروم.
سگسیاه افسردگی هم پشت سرم به دنبال من، قدم به قدم آسفالتِ سیاهِ غمزده را متر میکند و سعی دارد پایش به خطکشیهای جاده برخورد نکند. حتی او هم این بازی را بلد است!
سرش پایین است. غم را در چشمانش میبینم... شادی هایی که از من تغذیه کرده گویا تاثیری در بهبود حالش نداشته. عذاب وجدان گریبانم را گرفته؛، حس میکنم شادی های من برایش کافی نبوده.
صدای کلاغ سیاه روی درخت کاج بلند گوشهی جاده، لحظهای گوشم را اذیت میکند و تمام غم عالم را روی جفتشانههایم حس میکنم. به گوشهی دیگر جاده در سمت دیگر خیره میشوم. روباه سیاهی با چشمان براق که سیاهی شب را لحظهای به روشنی روز تبدیل کرد به من خیره میشود.
به آسمان خیره میشوم. در میان مه ستارهای دیده نمیشود. ماه معلوم نیست. حالا دیگر روباه هم رفته. روشنایی معنای خود را از دست داده.
چیزی نمیبینم.
همه جا تاریک است.
دنیای عزیز! دارم ترکات میکنم. چون حوصلهم سر رفته. فکر میکنم به قدر کافی زندگی کردهم. میخوام تو رو با همهی نگرانیهات توی این چاه مستراح خوشگل، ترک کنم. موفق باشی!
جورج ساندرز
یادداشت خودکشی
جورج ساندرز
یادداشت خودکشی