Four Dementions
Ludovico Einaudi
Sitting on a park bench with the Autumn leaves
conversing with myself of what I actually want and need
conversing with myself of what I actually want and need
اون لحظه که به ستاره ها خیره شده بودم به فاصلم باهاشون فک میکردم.
چجوری میشه بین دو نقطه با اینهمه فاصله چیزی وجود نداشته باشه که جلوی دیدت رو نسبت بهش بگیره؟
چشامو میبندم به دنیایی فک میکنم که همه توش مردن و زندهش فقط منم.
ترسناکه یا آرامشبخش؟
نمیتونم دقیق بگم. فقط توشم بدون هیچ دلیلی. چرا بهش فک میکنم؟ نمیدونم. ولی خبچرا نکنم؟
آره یهو از یه فکروخیال میپرم تو یه فکر دیگه. همینجوریه ذهنم. شلوغ پلوغ. انگار خیابونه مثلا با صدای هزاروشونصد تا بوق ماشین و صدای داد زدن آدما و صدایِ گراز وحشی.
چجوری میشه بین دو نقطه با اینهمه فاصله چیزی وجود نداشته باشه که جلوی دیدت رو نسبت بهش بگیره؟
چشامو میبندم به دنیایی فک میکنم که همه توش مردن و زندهش فقط منم.
ترسناکه یا آرامشبخش؟
نمیتونم دقیق بگم. فقط توشم بدون هیچ دلیلی. چرا بهش فک میکنم؟ نمیدونم. ولی خبچرا نکنم؟
آره یهو از یه فکروخیال میپرم تو یه فکر دیگه. همینجوریه ذهنم. شلوغ پلوغ. انگار خیابونه مثلا با صدای هزاروشونصد تا بوق ماشین و صدای داد زدن آدما و صدایِ گراز وحشی.
The Feelings
Max Ablitzer – Fade To White
باران ميراث خانوادگى ما بود. كوچك كه بودم از سقف خانه ما ميچكيد، بزرگ كه شدم از چشمانم.
حسين پناهى
حسين پناهى